بااجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

استاد مسعود رياضي

پيشگفتار " روي سخن من با كيست"

وحدت نوين جهاني طبق اساسنامه و آيين نامة ثبت شده سال پنجاه و يك به شمارة هزار و سيصد و چهل و هفت بايد وسيلة پرتوگاه تبليغ و انجلاء به مسئوليت اين بندة ناقابل مسعود رياضي سخنگو و انجلاء دهندة وحدت در سراسر جهان نشر و پخش شود. طبق اساسنامة وحدت نوين جهاني پرتوگاه هاي خداشناسي و اقتصاد براي تعليم عقايد حكمت نوين وايدئولوژي وحدت بايد به مسئوليت برادران وحدتي معظم دكتر عطاالله شهاب پور بهگر معاون وحدت نوين جهاني و علي اشرف كشاورز دبير كل وحدت اداره شود و نيز مكتب روحي وحدت كه دورة عالي اين تعليم و تربيت و دانشگاه الهي است زير نظر مستقيم شخصي رهنمون معظم وحدت اداره مي شود.

تا سال پنجاه و چهار شمسي كه اين كلاسها و پرتوگاهها تعطيل شد (زيرا جواز فعاليت وحدت از طرف دولت مرحوم اميرعباس هويدا به مدت دو سال بود و پس از آن لغو گرديد و تجديد نشد) مدت دو سال به تعليم و تربيت وحدتيان مشتاق اشتغال داشتيم و بعد از آن چون وحدت نوين جهاني با رسالت الهي و انساني آن تعطيل بردار نيست، تنها پرتوگاه تبليغ و انجلاء وحدت با هفده نفر پرتوجوي مشتاق در شرايط سخت اختناق و كنترل پليس و ساواك بطور غير رسمي و محرمانه در رژيم پهلوي تا پيروزي انقلاب اسلامي ايران به تعليم و تربيت و فعاليت خود ادامه داد، كه اين بنده در كلاسهاي دبيرستانها و مجالسي كه به صورت مهماني در منزل خودم و منازل برخي از برادران برقرار مي شد به تبليغ و انجلاء وحدت و حكمت نوين موفق به خدمت بودم.

حد فاصل پيروزي انقلاب تا سال شصت بر اثر غفلت يكي از خواهران بسيار با ايمان وحدتي و حسادت و عقدة رواني يكي از جوانان اسلامي كه به آن دختر علاقمند بود و آن دختر به علت اشتغال در پرتوگاه تبليغ و انجلاء وحدت عشق او را رد كرده بود توطئه‌اي صورت گرفت و به خواست و مشيت يزدان مقتدر مهربان اين بنده مدت چهل و چهار روز در دادگاه انقلاب اسلامي بازداشت بودم در اين مدت كليه كتب و نشريات وحدت نوين جهاني و جزوه‌هاي درسي و صورت جلسات كارهاي روحي و همة افكار و عقايد ما وحدتيان مورد تحقيق و بررسي بازپرسان دادگاه انقلاب اسلامي قرار گرفت.

از ابتداي شروع انقلاب اسلامي كه قدرت حكومت پهلوي و ساواك رو به ضعف مي رفت تا روز نوزده ارديبهشت ماه پنجاه و هشت كه اين بنده به لطف خدا بازداشت شدم جلسات درسي و تبليغي پرتوگاه تبليغ و انجلاء وحدت بطور علني در منزل خودم برقرار و داير بود. در تاريخ سي و يك خرداد ماه پنجاه و هشت از زندان آزاد شدم و مجدداً از تاريخ پانزدهم تيرماه پنجاه و هشت جلسات بازهم آشكارا برقرار است. پس حكومت جمهوري اسلام ايران از همة افكار و عقايد و فعاليّتهاي ما وحدتيان به خوبي آگاه است و اميدآن بود چون طبق اساسنامة وحدت در سياستهاي مخرّب و ضد حكومتي دخالت نمي‌كنيم دليلي براي جلوگيري از فعاليت ما وجودنداشته باشد. همواره مصمم هستيم در هر شرايطي اين عقيده پاك الهي را ترويج كنيم

من حتي در دوران بازداشت براي زندانيان و پاسداران انقلاب جلسات درسي و تبليغي تشكيل مي دادم. حتي از كارهاي روحي و هيپنوتيزم و مانيتيزم و اسپرتيسم مضايقه نمي كردم در نتيجه گروه كثيري از زندانيان و پاسداران از عقايد وحدت آگاه و به اين مرام مقدس علاقمند شدند و اين بازداشتهاي من بزرگترين موهبت الهي بود. اكنون مصمم و مشتاق به ادامة فعاليت وحدتي كه وظيفة حتمي و راه زندگي ما است هستيم و همانطور كه اشاره شد احتياج به دستياران و همگاماني داريم كه خود را وقف خدمت مقدس وحدت كنند.

از بين خواهران و برادران وحدتي كه پرتوجويي حكمت نوين هستند پنج نفر داوطلبانه خود را براي اين كار وخدمت مقدس كانديد نمايند، كه عاشقانه با ما همكاري كنند. اين پنج نفر بايد همة عمر خود را نثار وحدت كنند در مقابل مرام و عقيدة خود، زندگي و لذات آن را ناچيز بشمارند. مرام و عقيدة وحدت و گسترش آن هدف اصلي آنان باشد و زندگي و لذات آن براي اين پنج نفر مقصود فرعي و فقط به عنوان وسيله در راه پيشرفت مرام منظور شود. وسيله براي هدف است و خدمت در راه آرمان وايده آل خود.شرايط و مشخصات اين پنج نفر به شرح زير خلاصه مي شود.

              بيكار باشند

              از نظر خانوادگي و بستگان نزديك مسؤليت و موانعي نداشته باشند يعني كاملاً مستقل و آزاد باشند.

              مؤمن و عاشق به وحدت باشد.

              پرتو بخش مكتب را انسان كامل ايده‌آل، مرشد و مولاي خود بداند.

خواهران و برادراني كه چنين شرايطي دارند و خود را آمادة براي اين خدمت بزرگ و پرافتخار مي‌دانند برگة تعهد خدمت را امضا كنند و قدم در راه بگذارند. اگر به وحدت و جهان بيني آن معتقد هستيد براي امرار معاش نگران نخواهيد بود. تصميم داريم كار كوچك اقتصادي و كسبي را براي امرار معاش خودمان شروع كنيم كه همة وقت ما در اختيار وحدت باشد. يقين دارم يزدان مقتدر مهربان اين كوشش و جهاد مقدس را در سرنوشت و تقدير ما قرار داده است و كامياب خواهيم بود يزدان نيرو بخشد و نيروي شما را جلوه دهد.اين غزل  زبان حال همة ما وحدتيان و پرتوجويان مكتب نوين و آن پنج نفر داوطلب فداكاري خواهد بود.

بر   لوح     بصر   خطّ   غباري   بنگارم

گر دست دهد خاك  كف  پاي  نگارم

از   موج   سرشكم   كه   رساند   بكنارم

بر بوي كنار تو شدم غرق  و  اميدست

چون شمع همان دم به دمي  جان بسپارم

پروانة  او  گر  رسدم   در  طلب  جان

زان شب كه من ازغم به دعا دست برآرم

امروز مكش سر زوفاي  من  و انديش

دارد      قراري      و      ببرند     قرارم

زلفين  سياه  تو  به    دلداري    عشاق

كان  بوي  شفا بخش   بود   دفع  خمارم

اي  باد  از  آن  باده نسيمي به من آور

نقد   روان   دردمش   از    ديه    شمارم

گر قلب  دلم  را  بدهند دست  عياري

زين   در    نتواند    كه    برد باد   غبارم

دامن منشان ازمن خاكي كه پس از من

حافظ  لب   لعلش   مرا   جان  عزيزست

عمري بود آن لحظه كه جان را به لب آرم

كتاب بسوي سيمرغ بقلم نعمت الله قاضي ( شكيب ) كه با انشايي زيبا نوشته شده است همان كتاب منطق‌الطير عطار نيشابوري است كه وسيلة آقاي نعمت‌الله قاضي به نثر روان و زيباي فارسي درآمده است در صورت امكان آن را تهيه و مطالعه نماييد. در سال پنجاه و چهار، ابتداي شروع فعاليت جديد پرتوگاه نيز به پرتو جويان سفارش كرديم اين كتاب را بخوانند. براي آنكه پرتو جويان به ارزش اين كتاب آگاه شوند به عنوان تفأل كتاب را گشوديم كه صفحه اي از آن بخوانيم شگفتا كه فال با مقال مطابق شد و آنچه كه دربارة پيمان و رهروي پرتوجويان در پيام آمده بود در اين كتاب نمايان شد.

صفحة دويست و هشتاد و چهار كتاب گشوده شد اين شرح آمد:

"هدهد وقتي قصه بدينجا رسانيد پر و بالي تكان داد و گفت: اي مرغ عاشق تو بفنج عشوه‌گري افسونكار كه كارش سراسر  رنگ و نيرنگ است و شيوه‌اش زدن شيشه‌ي تقوي بر سنگ چنان دلباخته‌ئي كه از سيماي سيمرغ، روي مي تابي و عشقي ريائي را بر شعشعه‌ي درگاه كبريائي برتر مينهي، بر من مگير كه مي گويم سخت درمانده و كوته نظري، آن طاووس صد رنگ بي‌وفا كجا و كوي سيمرغ وفادار صفا پيشه كجا، سيمرغ شهنشه مرغان است، ما همه در پناه او آسوده و در امان مي توانيم هر دو بال بگشائيم و در دل آسمانها به پرواز درآئيم. كارواني مهياي پرواز به سراپرده‌ي سيمرغ است، تو به جاي اينكه ازاين بازار آراسته، آنچه كالا و خواسته نياز داري به بهائي ناچيز بدست آوري، ‌همچنان نغمه‌ي بي‌خبري سر مي دهي و بر بام خانه يار هوس پيشه، بنواخواني مي پردازي. اي بيخبر هر چه داري، همه از دولت سيمرغ داري..... لختي بخود آي و اندكي انديشه كن، تا دريابي از چه سعادتي بازمانده‌ئي و از چه سر بر آسمان كشيده درگاهي دوري مي جوئي.... 

پوپك اين به گفت و لب از گفتن فرو بست از مرغ عاشق هم صدايي برنخاست.....    پوپك دانست كه مرغك هنوز خام است و در بند اوهام، داستاني تازه‌تر پرداخت و گفت:

عشق استخوان

پادشاهي بزرگ و دادگر، در سرزميني فرمان مي راند كه همه مردمش از خرد و كلان و پير و جوان جز بر درگاه شاه خود پناهگاهي نداشتند و جز بدو به كسي روي نمي آوردند. پادشاه خود نيز دوستدار مردم كشورش بود و شب و روز جز به كامروائي آنان نمي‌انديشيد و جز به آماده ساختن زندگي بهتري براي آنها نمي كوشيد شب همه شب و روز همه روز بكار كشور داري سرگرم بود.

به عيش نمي‌نشست و به شادخواري نمي‌پرداخت، رامشگران را بگرد خود نمي خواند و خنياگران را به كاخ خويش راه نمي داد، تنها يك سرگرمي ‌داشت. آنهم شكار بود كه گاه شكار مي رفت و غم زمانه را از دل مي زدود. اين شاه سگي شكاري داشت كه خيلي در پرورشش كوشش كرده بودند. يكي از روزها كه شاه شكار مي رفت دستور داد سگ شكاري را هم همراهش كنند. شكارچيان دويدند و سگ را آوردند بر دوشش بافته اي از اطلس انداختند و بر گردنش، گردن‌بندي زرين آويختند رشته‌ي تافته از زر و بافته از ابريشم بر گردنش بستند و دستبندي از گوهر به دستش كردند و خلخالي ز طلا به پايش آويختند و به دين گونه سگ شكاري را نزد شاه بردند.

شاه از ديدن سگ چنان خرسند شد كه از اسب به زير آمد، رشته‌ئي را كه برگردن سگ بسته بودند به دست گرفت و پياده به سوي شكارگاه براي افتاد سگ از پي شاه مي دويد، ناگهان چشمش بر استخواني افتاد كه در راه افتاده بود، از رفتن باز ايستاد و سر به استخوان خم كرد و همچنان در كنار پاره استخوان ايستاد و از رفتن بازماند؛ شاه سررشته را كشيد،‌دريافت كه سگ گام بر نمي دارد سر برگدانيد سگ را كنار استخوان ايستاده ديد. سخت برآشفت و سگ را رها كرد. شكارچيان از خشم شاه آگاه شدند. هراسان به سويش دويدند و به فرمانش گوش نهادند شاه گفت اين سگ آن شايستگي را ندارد كه با ما شكار برده شود ارزش او همانست كه امروز نشان داد. هنوز دل در گرو استخوان دارد و هنوز سگي از نهادش نگريخته است، به بيابانش بياندازيد و بگذاريد همچنان سگ باشد و در پي استخوان بدود، نگهبان سگ وقتي فرمان شاه را شنيد. گامي به جلو نهاده زانو بر زمين زد، به خاك افتاد و گفت: شهريارا بجان دستور سلطان را به انجام مي رسانيم،‌ ليكن برگردن و دست و پاي اين سگ زر بسيار و جواهر فراوان آويخته‌ايم اكنون چه كنيم؟ آيا سگ را با اين همه زر و گوهر به صحرا راهي كنيم؟ يا دستبند و خلخال را از دست و پايش برگيريم و بافته‌ي اطلس را از پشتش برداريم؟ شاه لبخند زنان گفت اين سگ شايسته استخواني بيش نيست و اين زر و گوهر از عنايات ما به او رسيده است، او را با همه اين زينتها بگذاريد، تا اگر روزي به خود آمد و از نابخردي خويش آگاه گشت، ‌دريابد كه از چه آستاني سر بر گرفته و از چه درگاهي روي برتافته زر را با او بگذرانيد، تا هر وقت بدان بنگرد بيادش آيد كه با پادشاهي چون من آشنا بوده و از بخشنده شهرياري چون من جدا شده است.

اي مرغ عاشق مي ترسم تو نيز سرانجام مانند همان سگ از اينكه از سيمرغ جدا مانده‌ئي خاك بر سر كني و در دشت و صحرا به هواي پاره استخواني،‌از اين جانب بدان جانب سرگشته و بيمناك به پرواز درآئي.اي مرغك من، اگر عاشقي به حقيقت رو كن،‌از دروغ بپرهيز در راه حق مردانه باش از مرگ نهراس پاي طلب در وادي ظلمات بگذار وبسوي چشمه‌ زندگي پرواز كن، مردان در راه راستي و درستي جان مي دهد سر مي‌بازند در خون خويش غوطه مي خورند ولي از رفتن به راه حق پاي پس نمي كشند.

اي مرغ عاشق‌نما، اين سخنان را بيهوده‌ مگير و اين ماجرا را پراكنده گوئي مپندار، نمي دانم سرگذشت حسين‌بن منصور حلاج را شنيده‌ئي يا نه؟‌حلاج آن مرد راه خدا كه جان بر سر دار كرد و از مرگ نهراسيد.....

آنگاه پوپك گوشه هائي از سرنوشت حلاج را به زبان شعر بدينسان براي مرغ عاشق، باز گفت:

جز  انا الحق  مي ‌نرفتش  بر  زبان

چون  شد  آن  حلاج  بر دار آن زمان

چار   دست   و   پاي  او انداختند

چون   زبان   او    همي     نشناختند

سرخ  كي  ماند در آن حالت كسي

زردشدچون ريخت از وي خون بسي

دست  ببريده  به  روي  همچو ماه

زود   در    ماليد    آن  خورشيد  راه

روي خود گل گونه ‌تر كردم كنون

گفت چون گل، گونه مرد است، خون

سرخ   روئي   باشدم   اينجا  بسي

تا  نباشم    زرد    در    چشم   كسي

ظن  برد  كاين  جا  بترسيدم  مگر

هر  كه  را  من   زرد   آيم   در   نظر

پس آنگاه بر گفته‌ ها افزود كه: آري اي مرغ عاشق، دلباختگان راه حق، چنين بودند سر در راه معشوق مي نهادند و جان بر كف دست مي گرفتند چهره را به خون رنگ و جلا مي دادند و بر سر دار هم از ياد خدا غافل نبودند تو اكنون چه مي گوئي؟

مي گوئي من نمي توانم بديدار سيمرغ پر و بال بگشايم سينه ابرها را بشكافم در كيهان پرافشانم نغمه سر دهم و خود را به آشيانه‌ي سيمرغ برسانم؟ هنرت اينست كه در پي در پي و بدنبال هم بگوئي: "دست از سر من برداريد و مرا به حال خود گذاريد؟‌!" آنچه تو مي گوئي سخن عاشقان حقيقت نيست، ولي گفته تن پروران خيالبافي است كه عمر تباه مي‌سازند و گزافه‌گوئي مي‌كنند و در سراسر وجودشان از همت و بزرگي جوانمردي و از خودگذشتگي كوچكترين نشانه اي نمي توان ديد. از اين هوس پيشگان كام طلب، جهان بسيار به خود ديده، اما همه را به ورطه‌ خاموشي در افكنده و بدست امواج فراموشي سپرده است. شهوت و هوس برقي است كه يكدم جرقه مي زند، مي سوزاند شعله مي كشد اما در كنار زباله‌ها خاموش مي شود. اما اين خاموشي، خاموشي مرگ و نيستي است ديگر  از اين شعله سركش نه يادي در دلها مي ماند و نه نشاني در جانها نقش مي‌بندد.

تو اي مرغك  نازك  دل من مي گوئي عاشقي. اما بگو از عشق چه نشاني داري؟ ولوله در مي افكني و غوغا سر مي دهي و هنگامه برپا مي سازي، اما ولوله است، هياهوي دفي است كه همه پوست بر چوب نشسته است، غوغايت غريو طبلي ميان تهي است كه مايه هستي همه از باد دارد و هنگامه است. فرياد و شيوني است كه زنجير كشيده شدگان جنون سر مي دهند، عاشق اينگونه نيست كه تو هستي، عاشق از عشق نشانها دارد، از نگاهش آرزو و تمنا مي ريزد از دهنش آتش شوق مي‌بارد، دستش از سيم و زر تهي است اما دلش از مرواريد مالامال است.

مي دهد اما باز پس نمي گيرد، مي‌بخشد اما باز نمي ستاند، عشق مي ورزد ولي از ناملايمت نمي گريزد، درد را به جان مي خرد و جان در پاي جانانه مي ريزد. آتش بر مي افروزد و خود در ميانه  مي سوزد، نور مي‌ پراكند، مي درخشد، پرتو مي افكند، فروغ مي افشاند و جهان را از سوز دل خويش به روشني مي كشاند اما دم بر نمي آورد. سودا زده‌ مهر ماهرخان نيست، به چهره دل نمي‌بندد، به ظاهرعشق نمي ورزد، در پي خداگويان و خداجويان مي دود، مي‌خروشد نعره مي كشد، اما خروشش را در دلش مي كشد ودر سكوت مي ريزد. نعره‌اش به خاموشي مي‌شيند و در سينه اش پراكنده مي شود.

عاشق پاكباز لاف نمي‌زند راز نمي گويد محو مي شود فنا مي شود دل به دلدار مي دهد و جان به جانان مي‌بخشد لبش خاموش است اما در سينه گفتگوها با دلارام خويش دارد.

عاشق ظاهري چه مي كند؟ پيكر خاكي نقش و نگار گرفته را مي پرستد. سجده بر بت مي‌برد و از بتساز غافل مي‌نشيند، از مژگان يار خنجر مي سازد و به دروغ به دل خود فرو مي كند، آنگاه فرياد مي كشد كه تيري به پهلويم نشست و خنجري جگرگاهم را شكافت، زلف دلبر را كمند مي سازد و خود را در آن گرفتار مي‌پندارد، طوفانها بر پا مي‌كند شيونها به راه مي‌اندازد و لوله در مي افكند كه سوختم آتش گرفتم.

اينها همه كه مي گويد ريب است، رياست، دروغ است، فريب است، در كنار فرات سخن از لب تشنه خود سر مي‌كند و با شكم از خوراك انباشته، ندبه‌ گرسنگي سر مي دهد كام گرفته خويشتن را به ناكامي شهره مي سازد و به وصل رسيده، خود را سوخته حرمان مي نامد.

تو اي مرغك درمانده كه خود را عاشق مي خواني سخت در اشتباهي آنچه تو مي گويي عشق نيست و آن كه تو مي جوئي معبود نيست. گرفتار سراب خيالي و از درياي بيكران حقيقت به دور مانده اي."

از پرتوجويان عزيز مي‌خواهم دنباله اين داستان را از كتاب بسوي سيمرغ مطالعه فرمائيد. اي پرتو جوي عزيز اگر خود را آمادة رهروي مي‌بيني به اهميت پيمان و دادن عهد تفكر كن توجه تو را به مقاله زير جلب مي كنم كه در جزوه تجليات حكمت نوين به چاپ رسيده است بخوان و دقت كن:

نظام زندگي اجتماعي بشر از روابط بين دو مرد تا يك جامعه بزرگ به وسيلة قرارداد و پيمان قوام يافته و دوامش منوط به وفاي به عهد و رعايت قول و قرار از طرف همه افراد مي باشد فرد با شرافت، مؤمن و انديشمند از پيمان شكني سخت مي پرهيزد، زيرا زيان عهد شكني در اولين قدم شامل حال فرد عهد شكن و بعد متوجه جامعه مي گردد. وجدان هر فردي ضامن اجراي پيمان او است قول، امضاء عهد و پيمان هر شخص شرافت اوست. ارزش ناموس، ديانت،‌ حيثيت ايمان و وجدان هر بشري بستگي مستقيم به ميزان وفاداري او در عهد و پيمان دارد در همه اديان و مذاهب و تعاليم اخلاقي ملتها اولين شرط ايمان و انسانيت و ديانت را وفاي به عهد مي دانند.

اي خواهر و برادر وحدتي با ايمان و شرافتمند، تو كه سعادت رهروي راه راستي و درستي وحدت و درك تعليمات حكمت نوين ووحدت اديان نصيبت گشته وبراي تطهير اخلاقي و خدمت به عالم انسانيت پيمان بسته‌اي.

اي پرتوجوي سعادتمند مكتب روحي و تطهير اخلاقي وحدت، تو كه توفيق جستجوي بينش راستين نسبت به راستيهاي جهان و تجليات روان را يافته و در راه يكتاپرستي قدم ميزني، اي كه عاشقانه و واله و شيدا در پيشگاه يزدان بي همتا زانو زده و با سپاسگزاري از درك حقيقت و شناخت معبود بينهايت طالب تجليات انوار درخشان كهربايي وحدت هستي و در اين راه مقدس پيمان بسته‌اي بيدار باش، آگاه و هشيار باش بدان كه هستي؟ در كجائي و با كي هستي؟ چه مي خواهي چه مي شنوي چه مي گوئي و چه مي‌بيني؟ هان آگاه باش كه با مافوقترين نيروي قدرت و عظمت عهد بسته‌اي طرف معامله تو يزدان مقتدري است كه همه چيز تو از اوست تو ذره‌اي هستي ناتوان كه در وجود بينهايت او غرق و تا با او هستي و بر عهد وفاداري، مقتدر و توانائي، تو با چنان قدرتي و ذات بي‌نهايتي پيمان بسته‌اي. در وقت بستن پيمان هستي بيكران و همه روانهاي گذشتگان و حس وجدان تو بر فكر و عقيده و پيمان  تو مستقيما نظاره مي كردند و اكنون نيز مي‌نگرند، تا تو چگونه رفتار كني و تا چه حد بر عهد خود وفاداري.

تو در برابر ديدگان همة ذرات عالم وجود عهد بسته اي كه وحدتي يكتاپرست و خدمتگزار عالم بشريت باشي، قوانين بين‌المللي و كشوري را محترم بداني و رعايت كني، عهد بسته‌اي كه اساسنامه «وحدت نوين جهاني» و عقايد « حكمت نوين » و وحدت اديان را اجرا نمائي. تعليمات مكتب روحي را عمل كني و در تطهير اخلاقي و يكتاپرستي مجدانه بكوشي ، عهد بسته اي كه در سياستهاي مخرب به هيچ عنوان دخالت نكني، دستورات رهنمون مكتب روحي وحدت را با عشق و ايمان بكار بندي. راستگو و درست كردار و امين و راز نگهدار باشي، هدف و آرمان تو وحدت اديان و صلح جهان و سعادت انسان و گسترش مهر و محبت و يكتاپرستي در همه كره زمين است. عهد بسته‌اي براي تحقق اين آرمان مقدس از هر كوششي دريغ نورزي يقين دارم كه به مقام و موقعيت خود و اهميت عهد بزرگي كه بسته اي آگاهي، اطمينان دارم كه به قدرت بيكران يزدان، كه پيمان تو با اوست، واقفي و عظمت خدا را به قدر مكانيسم مغزي خود درك مي كني، اي نور چشم من، اي بندة پاك خدا، باز هم مي گويم هشيار باش! مبادا كه غفلت كني همواره بينديش و به خود تلقين كن:

 من در برابر يزدان همچون قطره اي در برابر دريايي بيكران و ذره‌اي در پرتو خورشيد درخشان قرار گرفته‌ام، ذات خدا را همه جا احساس مي كنم، با او پيمان بسته‌ام پيمان من وجدان من است شرافت و حيثيت و ناموس من است انسانيت من يعني همه چيز من در گرو اين پيمان است عهد من ديانت و ايمان من است، من پيمان شكن نيستم، زيرا به خدا ايمان دارم و يكتاپرستم، من وجدان بيدار و شرافت دارم قول و امضاي خود را مقدس مي دانم و به آن پاي بندم همواره در پيشگاه يزدان نيايش كن:

"اي يزدان مقتدر مهربان مرا در وفاي به عهد ياري كن، به روشني نور ايمان و وجدانم بيافزاي تا با اجرا تعهدات خود و وفاي در پيمان، ‌در پيشگاه تو در نظر مردمان جهان سربلند و باشرافت باشم، يقين دارم در آرزوي خودكامياب خواهم بود،‌زيرا تعهد سپرده‌ام و هرگز تخلف نخواهم كرد. "

 

شرف و ارزش من  بسته به پيمان من است

عهد  من  دين من و مظهر ايمان من است

عهد من وحدتي  و  در  ره جانان من است

دروفاداري من شك مكن اي دوست بدان

كه دراين عهدكمين مايه سروجان من است

آزمايش چه  كني،  جان  بطلب  تا  بدهم

شاهد عهد من آن خالق و وجدان من است

با  خدا  عهد  ببستم  كه  روم  راه  خداي

وحدت دين هدفم،‌چون ره يزدان من است

تا  كه  در  مكتب روحي شده‌ام پرتوجوي

هر چه گويد‌ بكنم ،‌صاحب فرمان من است

رهنمون  ره  من حشمت روشن‌بين است

عهد من دين من  و  مظهر  ايمان من است

سخن از عهد و  وفاي گوي سخنگو بخدا

شرف و ارزش من بسته به پيمان  من است

به  رياضي  بدهم  پند  كه  مشكن  پيمان

 

وحدتيان يكتاپرست پاك و مطهر و در خدمت به عالم انسانيّت پيشقدم، در عهد و پيمان خود وفادار و صادقند. سعادت و موفقيت ملت نجيب ايران و تمام جهانيان را از يزدان مقتدر مهربان مي خواهم و براي همه مردم جهان صلح و صفا آرزو مي كنم.

يزدان نيروبخشد .