تاريخ انتشار

ارديبهشت 1382

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت وعظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

رهنمون حشمت الله دولتشاهي

كتاب گلهاي راهنمايي جلد دوم

وحدت درخشنده

گويم  به تو اين نكته،  چون مصلحتي باشد

خانة خدا  قلب  است،   گر  موهبتي  باشد

بر  درگه  او  بنشين،  با  صبر   توجه   كن

بر  رحمت  او  نا ئل،  گر   مرحمتي  باشد

ملجاء  و  پناه  توست،   آن  نور  درخشنده

هر  گه  كه  پريشاني،  يا   منقصتي   با شد

ثابت  چو  شود  بر  تو،   الطاف خداوندي

مغرور  مشو   بر   خود،  تا   مرتبتي   باشد

هركس كه به او رو كرد،  رانده نشود هرگز

از  مهر  شود   سيراب،    با  منقبتي   باشد

آنگاه  بيارايد،   دل  را  چو  ارم،    پر  گل

از  عطر  و  رياحينش،  وين   منزلتي  باشد

عشقي است درآن مأمن،مهراستوصفابي مر

بعدي  نبود  در  بين،   گر    معرفتي  باشد

وصليم  و  به  هم پيوند،  وحدت همة عالم

پيكريك وروشن هست، گر تبصرتي[1] باشد

ذرات  پراكنده،  حاصل   شد ه ا ش  واحد

وحدت ز وجود اوست،  كاين ميمنتي باشد

هستي   بود  از  عنصر،  افلاك  همه هستي

اجرام  جهان  از  ماست،  بر  معدلتي  باشد

ما آتش و هم آبيم، هم  باد و،  همي خاكيم

مائيم  از  آن  اجرام،   وين   مزرعتي  باشد

تاريكي  مطلق  ني،   روشن  بود   و  سايه

هستي همه تابان است،  وين  مكرمتي باشد

عالم  همه  يكرنگي است،  گرنور پديد آيد

نيروي  بشر  هم اوست،  وين مسئلتي باشد

اشرف  به  قلم  آرد،  احكا م  تجلي  بخش

جانانه  و  مشتاق  است، اين مصلحتي باشد

رهبر  چو  شهاب  آمد،  در وحدت نوراني

رخشنده و تابنده است،  كاين مرسلتي باشد

حشمت  به  غزل  گويد،   الواح   الهي   را

و آنگاه  تو روشن بين،  وين مكشفتي باشد

مداح  و  ثنا  گويان،  بر  وحدت  ا مر  حق

اوراكه خلوص وشوق،خوش مشغلتي باشد

پيش سخن

اشعار فوق الذكر در تاريخ هشتم آذرماه چهل و پنجم گفته شده و به منظور روشني بيان توضيحي نيز دربارة آن ذكر مي گردد و اميد است خوانندگان با تعمق و تدبر مطالب بيشتري از آن استنباط كنند.

نخست سخن آنكه اين حقايق كه گفته مي شود جزء حقايق دانستني است و تا مصلحت و صلاح در ذكر آن نباشد ممكن نيست از دهان و قلمم جاري گردد زيرا هدفي جز خدمت به خلق خدا و سودبخشي و ايجاد محيط رفاه و سعادت ندارم.

خون و منبع نيرو

علماي مادي مي گويند كه قدرت بشر در خون او و اجزاء خون است. اين سخن تا حدي درست است. در واقع نيرو بخشي بدن تا حد زيادي از خون پديد مي آيد و گردش خون است كه حيات به او مي بخشد. قدرت لايزال روح كه امر يزداني و نيروي دميده شده الهي در بشر است بوسيلة آلات و وسائلي كه يكي از اهم آنها خون است كار مي كند و مركز اين نيرو هم قلب است كه مركز حيات به شمار مي رود.

بنابراين گزاف نيست كه قلب را به خانه خدا تشبيه كنند و تا هنگامي كه زندگي برپا است زندگاني و استعدادي كه در بشر از طرف خداوند موهبت گرديده بشر را آماده اين فيض عظيم ساخته كه قلبش خانه خدا گردد و اين كار وقتي حاصل شود كه هر فرد جامعه نيز با اطاعت از امر خالق و رفتن به سوي او و توجه داشتن به اين موهبت قلب خود را قابل اخذ فيض كند تا فيض و لطف و موهبت او را به سوي خود جلب نمايد و چون اين كشش از دو جانب باشد منبعي از لطف و موهبت برقرار مي شود. نيروي الهي در اين خانه فعاليت و عمل مي كند.

در واقع علت اينكه قلب را مركز نيروي الهي مي دانند آن است كه تقسيم خون كه در نظر بشر منبع و منشاء حيات است از آنجا سرچشمه مي گيرد و نيروي حيات از آنجا پخش و تقسيم مي شود و از آنجا است كه مادة حيات بخش خون به تمام اعضاء و جوارح انسان مي رسد لذا مركز نيرو آنجا است و همانطور كه يزدان را منشاء نيرو و فيض بخش عالم وجود مي دانند قلب را هم كه مركز وجود آدمي شمرده مي شود تشبيهاً خانه نيرو و يا خانه خدا مي شمارند.

روح يا منبع نيرو

از آنجا كه امر الهي در سراسر عالم برقرار است هر در و خانه اي را خانة او خواهي يافت زيرا چيزي در جهان نيست كه قدرت الهي در آن نباشد. پس بيا و فكر خود را متمركز كن و عبادت از راه تصفيه اخلاق پيش گير. صبر بورز و عجله را از خود دور نما. با قدرت صبر و حوصله توجه كن و براي كشف حقيقت و پذيرش به اين درگاه بنشين و بدان كه اگر خود را آماده سازي مشمول مرحمت او خواهي شد و سعادت نصيبت خواهد گرديد.

به كجا پناه بريم

همين در است كه پناهگاه و ملجاء مي باشد. كدام است آن نيروي عظيم درخشنده كه مي شود بر آن اتكاء نمود؟ آن نور درخشان است كه هر گاه نقصان يا آشفتگي يا پريشاني يا خللي در موجودات پديد آيد فوراً به او خواهد رسيد و مي توان بهترين پايگاه روح را آنجا جستجو كرد.

دوري از غرور

اما وقتي اين مزيت و نعمت عظيمي را بدست آورد و لطف الهي بر او روشن و ثابت و آشكار گرديد بايستي از غرور و خودپسندي و تكبر كناره گيري كند و اين لطف را بهانة فخر فروشي قرار ندهد تا بوسيلة‌ اين فروتني و تواضع و خشوع روز بروز بر منزلت و مرتبت او افزوده شود.

اين را يقين بايد دانست كه هر فردي از افراد بشر كه به سوي خدا رود محال است او را برانند و دست رد بر سينه اش زنند. هر چه بيشتر به اين سوي رود بيشتر از مزاياي لطف سيراب مي گردد و شايسته منقبت و بزرگداشت و تمجيد خواهد شد. چنين شخص موفقي خواهد توانست دل خود را رفته رفته با انوار پاك ايمان زينت دهد و قلب را چون باغ ارم لطيف و پر از رياحين عبير آميز سازد و آنرا چون بوستاني آراسته با گلهاي زيبا و عطرهاي لطيف بيارايد و به اين طريق صاحب قدر و مقامي خواهد شد. اما غرور خورد كننده است و باعث شكستن انسان مي گردد و او را از پاي در مي آورد.

منبع بي پايان هستي

اينك اي عزيزان، اي صاحبان هوش و ادراك به شما مي گويم: در آن مركز لطف الهي منبع عشق و صفا و پاكيزگي را بي شمار خواهيد يافت بي عدد، و بي منتها و بي اندازه زيرا بعدي و حدودي در بين نخواهد بود. از عالم محدود شخصيت قدم به عالم بي انتهاي بي بعدي بايد گذارد به شرط اينكه دراين باره كسب فيض و معرفت شود.

عالم بي بعدي

مي دانيد اين بي بعدي كدامست و چگونه حاصل مي شود؟ همان اتصال و وحدت عالم است زيرا ما همگي با اينكه جدا و منفرد و مستقل به نظر مي رسيم به هم اتصال داريم. نه تنها با ساير افراد بشر بلكه با همه مخلوقات و موجودات متصليم. در اقيانوس بسياري موجودات از گياهان و حيوانات و ميكروبها و ذرات وجود دارد كه همگي آنها از همان منبع اقيانوس به وجود آمده اند و همه در آن زندگي مي كنند و مي ميرند و تحول مي يابند.

اتصال و پيوستگي

با اين كه موجودات دريا در ظاهر از هم جدايند ولي به هم متصلند، به هم مخلوط مي شوند، باز از هم جدا مي گردند، و باز به هم مي پيوندند و يكي مي شوند و باز از هم فاصله مي گيرند و باز فاصله از بين مي رود ولي يك نفر ناظر كه از بيرون اقيانوس را مي بيند به آساني در مي يابد كه اين همه واحدهاي جدا كه در آن است در حقيقت جدا نيستند و به هم متصلند و يك واحدند. وحدت آنها بوسيلة‌ همان اقيانوس تأمين مي شود كه خود يك واحدي است به نام يك اقيانوس.

وسايل پيوستگي

ما هم در اين عالم اين طوريم و به وسيله هوا، موجودات هوائي، اتمها، اشعه، انوار و بسياري كمربندها و اتصالهاي نامرئي در زمينه اي شبيه به همان آب اقيانوس به ساير موجودات پيوند داريم و اصلاً جدايي در بين نيست بلكه به هم متصليم و پيوسته يعني وحدت. وحدت ما و ساير عناصر عالم و اين همه پديده هاي ظاهراً جدا و منفصل و باطناً متحد به وسيلة وحدت عالم بي انتها تأمين مي گردد كه مي توانيم در عالم حقيقت آن را يك پيكر ببينيم و بصيرت و قوة ديد قوي فكر ما ميتوانيم اين پيكر نامتناهي را كه عالم نام دارد در مغز تصور كند.

نتيجة واحد

هر چند ذرات و اجزاء ظاهراً پراكنده اند و دور از هم زندگي مي كنند ولي حاصل كار و زندگي آنها واحد است. هر كجا بنگريم عدد و افراد خواهيم يافت. مثلاً اين بدن انسان است كه از ميلياردها سلول و ميكروب و اجزاء ريز زنده تركيب گرديده كه هر يك به كار خود با نهايت جديت و علاقه مشغولند و شايد اصلاً پي نبرند كه براي چه كار مي كنند و شايد ندانند كه حاصل تمام زندگي و كوشش آنها صرف واحدي مي شود كه بدن انسان نام دارد.

در ظاهر جدا و باطن مربوط

اگر هر كدام از اين ذرات را جدا جدا مورد توجه قرار دهيم آن را مستقل خواهيم يافت. وقتي يك دانشمند زيست شناس به بدن انسان مي نگرد در قسمتهاي مختلف آن بسياري از انواع اين موجودات زنده را پيدا مي كند. اين چيست؟ گلبولهاي قرمز و سفيد خون است، غدد لنفاوي است. اين چيست؟ سلولهائي است كه سلسله اعصاب را تشكيل مي دهد. سلولهائي است كه گوشت و پوست او را مي سازد، موجودات زنده اي است كه استخوان او را درست كرده. انواع و اقسام در آن موجود است.

عالمي در يك انسان

به راستي خود يك عالمي است. بدن انسان كه در هر گوشه از آن موجودي با خصوصيات و شكل جداگانه مشغول كار است در هر قسمت ميليونها و ميلياردها از اين كارگران فعال بدون اينكه بدانند چه مي كنند و براي كي كار مي كنند با نهايت قدرت اثر وجودي خويش را بروز مي دهند و وظيفه خود را به منصه ظهور مي رسانند.

حاصل ذرات پراكنده

عجب غوغائي است. يك عالم كوچك با تمام عجايب و با كارگران بي شمار مشغول كارند. اما اين همه ذرات پراكنده حاصلش چيست؟ يك واحد كه آنرا بدن انسان مي نامند. بلي يك واحد، همين بدن من و بدن شما و بدن هر فرد كه شما تصور كنيد. اين بدن واحد، عالم پر غوغائي است كه از ذرات پراكنده تشكيل شده و نتيجة همة‌ اين ذرات پراكنده اين واحدي است كه مي بينيد. عالم را نيز به همين ترتيب قياس كنيد زيرا بدن انسان عالم كوچكي نظير عالم بزرگ است.

هر كدام در عالم خود عالمند

نه تنها انسان بلكه هر حيواني، هر نباتي هم عالمي در خود پنهان دارد. راستي اين است، كه نقشة واحدي بر همة عالم حكم فرمائي مي كنند و وقتي ما توانستيم مثلاً اسرار وجودي يك بشر را بيابيم، به يك الگو و نمونه دسترسي يافته ايم و از روي اين الگو مي توانيم ساير پديده ها را هم بفهميم و نمونة كل عالم را از اين جزء كه شبيه آن است در يابيم. به همين لحاظ است كه گفته اند: هر كه خود را شناخت خداي خود را شناخته است - من عرف نفسه فقد عرف ربه.

هر كسي مشغول كار خود

پس واحد را در انسان شناختيد در حاليكه اين انسان از ميلياردها ذرات پراكنده كه هر يك نوعي هستند تركيب يافته كه همه دست به هم داده اند همكاري مي كنند هم آهنگي دارند، كارشان موزون است. به يك هدف و مقصد و يك نتيجه مي رسد كه همان گذراندن زندگي انسان است. ذرات عالم وجود نيز اين طور است. با اينكه هر كدام در مقام خود مشغول كارند و شايد از همديگر و از كل عالمي كه براي آن كار مي كنند خبر ندارند اما مانند سلولها، گلبولها و ميكروبهاي بدن انسان نتيجه كار همگي به نفع عالم تمام مي شود و از اين همه ذرات پراكنده وحدتي بوجود مي آيد كه همانا وحدت كلي است. آيا اين موضوع يك مژدة پر مسرت و پر قيمت براي عالميان نيست؟ حالا كه دانستيم كل عالم از ذرات پراكنده متحد المقصد و يك هدفي به وجود آمده اجازه مي خواهم كمي مطلب را بشكافم و مورد تجزيه قرار دهم تا مراتب روشنتر گردد.

عوامل تشكيل دهندة هستي

گفته شد كه آنچه در عالم وجود است با وجود ظاهر متفاوت و قيافه ها و اشكال گوناگون و خواص مختلفه همگي دست به هم داده عالم را به وجود مي آورند كه مراد  از آن همان هستي است: مجموعه هستي، اما اين هستي از چه تشكيل گرديده؟ هستي از عناصری به وجود آمده كه در واقع سربازان مختلف الشكل و در باطن متحدي هستند كه براي هر يك وظيفه اي جدا معين گرديده و هر كدام به خاطر انجام وظيفه اي كه دارند به شكل مخصوص تركيب شده اند.

عناصر همانهائي است كه آنها را امروز element يا عنصر مي گويند و تعداد قريب يكصد عدد آن كشف شده از قبيل اكسيژن، هيدروژن، طلا، مس، گوگرد، هليوم و غيره و غيره كه بشر هر چند يك بار به نوع جديدي از آن پي مي برد و بر فهرست عناصر شناخته شده مي افزايد و تعداد آن را مي توان در واقع تقريبا" دويست و شصت وسه عدد دانست كه بعداً همه كشف خواهند شد. اين عناصر است كه با تركيبات بيش و كم خود همة اجسام عالم را به وجود مي آورند. در هر جسمي كه شما در عالم مي بينيد همة اين عناصر موجود است منتها كم و بيش دارد و تركيبات آن جسم و مقدار عناصر موجود در آن (از لحاظ كمي و كيفي) با يكديگر متفاوت است. اما در باطن همه از عنصر است.

واحدهاي افلاك و كرات

واحد مهمي كه بايستي نخست مورد توجه ما قرار گيرد افلاك و كرات است كه نزديكترين آن به ما همين كرة زمين است كه در آن به سر مي بريم. اين كره مثل همه چيز،  از عناصر به وجود آمده كه مقدار و تركيب عناصر آن به طرز خاصي است كه مخصوص زمين مي باشد. وجود ما و شما افراد بشر و وجود حيوانات و درختان وهر آنچه موجود كه شما جاندار مي شناسيد وهر آنچه كه بي جان مي دانيد (‌كه آنها هم از روح و حيات به اندازة خود برخوردارند) جزء اين زمين هستند. يعني چه؟ يعني اجزائي هستيم كه بدن واحد زمين را تشكيل مي دهيم.

واحدي به نام زمين

همانطور كه سلولها و گلبولها و ياخته ها و ميكروبهاي پراكنده رويهم جسم ما را به وجود آوردند ما موجودات مختلف به ضميمة همه حيوانات، همه حشرات، همه نباتات و هر چيز ديگر جسم زمين را تشكيل مي دهيم و اين زمين هم يك موجود واحد زنده ايست كه زندگي مخصوص به خود دارد حركت مي كند انوع حركات مختلفه دارد، در دلش مثل درون ما غوغايي از حيات و حرارت است و برونش مثل برون ما پر از موجودات و ميكروبها و سلولهاست.

نسبت ما به زمين شايد در حدود نسبت بزرگي يكي از ميكروبهاي پوست به بدن شما بلكه كوچكتر باشد. بلي ما جزء بدن زمين هستيم بدون اينكه بدانيم. همانطور كه ميكروب جزء بدن ما هم از بدن ما خبر ندارد. زمين هم از فرد فرد ما خبر ندارد كما اينكه ما از فرد فرد ميكروبهاي بدن خود بي خبريم.

افرادي به نام كرات

 اين بود مختصري از جريان واحدي كه زمين نام دارد. واحدي را به نام بشر كه خودتان باشيد تجزيه كرديم. واحد بزرگتري را به نام زمين كه از آن آگاهي مختصري داريد دانستيد. اينك بدانيد كه واحدهاي ديگري هم هست به نام افلاك. يعني همانطور كه در زمين تنها بدن شما نيست بلكه ميلياردها از امثال شما وجود دارد واحدی به نام زمين يا فلك هم تنها نيست و ميلياردها از آن در عالم وجود هست. اينها هم مثل بشر تشكيلاتي دارند، اجتماعاتي دارند كه وضعشان به علت اقتضاي وجودي خيلي مرتب تر و منظم تر از بشر است.

مثلاً منظومه شمسي با افلاك و اقمار فرعي يك خانواده را تشكيل مي دهند كه آن هم خود واحدي است. ميليونها از اين واحدها دست به هم داده تشكيل كهكشان را مي دهند كه آنهم يك واحدي است: به نام يك كهكشان. هزاران كهكشان دست به هم داده تشكيل مجموعه سحابي را مي دهند …….. و خلاصه همين طور تشكيلات سلسله مراتب پيش مي رود تا اينكه تشكيل عالم واحد را مي دهند.

اجزاء عالم هستي

پس ملاحظه فرموديد كه هستي از عناصر است و افلاك كه مجموعه جهان را به وجود مي آورند هستي هستند و اجرامي كه جهان را به وجود مي آورد از همان اجرامي است كه در بدن ما هست. هم ما جزء اجرام جهان هستيم و هم اجرام جهان از ماست و ما از آنهائيم و آنها از ما هستند و همه اينها به هم مخلوط و در هم ادغام هستند و اين وحدت بهترين عدالت و معدلت است و عدالت واقعي و ايده آلي كه ممكن است به تصور آيد همين است. آيا اين درس بزرگي براي جهانيان نبود؟

عناصر قديم

همان طوري كه بيان شد همه عناصر در وجود ما هست و عناصر نيز در بالا بيان گرديد در زمان سابق عناصر را چهار مي دانستند. آتش و آب و باد و خاك، اگر عناصر را منحصر به همين نيز بدانيم در بدن ما همة آنها وجود دارد. آتش همان حرارت است كه زندگي و حيات ما بسته به آنست. دائماً‌ در بدن ما احتراق به وجود مي آيد، اكسيژن مي سوزد، خون مي گردد و گرم مي شود. اگر اين گرما از بين برود حيات به اين صورت هم از بين خواهد رفت. بدن انسان از آب تشكيل شده و اگر چند روزي آب به انسان نرسد خواهد مرد در حالي كه طاقت گرسنگي او بيشتر است. باد منظور همان هوا و موجودات هوايي است كه دائماً استنشاق مي كنيم و خاك منظور عناصري است كه بدن را به وجود آورده اند ما از آن اجرام هستيم و بدن ما حال مزرعه اي را دارد كه اين مواد در آنها به ثمر مي رسد، كشت مي شود، محصول مي دهد.

مسئله نور و تاريكي

نكتة مهم ديگري كه يكي از بزرگترين مطالب اساسي عالم خلقت است و مدار دين و فلسفه و حكمت و علم بر آن مي چرخد اين است كه در عالم تاريكي مطلق نيست زيرا سراسر عالم نور و درخشندگي و حيات و فعاليت و حركت است. آنچه تاريكي به نظر ما مي رسد نسبي است. مثلاً كرة زمين پشت به خورشيد مي كند موقتاً از نور محروم است ولي در همين تاريكي هم عنصر روشنائي هست چنان كه ديد اشخاص نسبت به يكديگر تفاوت دارد. ديد مردمان سابق كه اين نورهاي مصنوعي را نداشتند خيلي تيزتر از امروز بود. ديد مردمان بدوي و بيابان نشين در تاريكي غير از ديد شهر نشينان است كه چشمان آنها در اثر اعتياد به نور چراغ ضعيف شده. روشنائي بيابان غير از شهر است. ديد حيوانات با هم فرق دارد و حيوانات بدون چراغ مي توانند راه خود را پيدا كنند. پس تاريكي در بين نيست و بايد آنرا روشن و سايه نام نهاد. چراغها و منابع نورهاي شهر مثل چراغ برق، چراغ نفت و غيره نيز كه عملشان اشتعال و احتراق يا فعل و انفعال الكتريسته است آنها هم از منبع نيروي عالم سرچشمه مي گيرند.

نور مطلق است

پس تاريكي اصلاً نيست و هر چه هست سايه و روشن است. عالم مركب از همين سايه و روشنها است و اصلاً تاريكي مطلق در بين نيست. اين نكته را تنها در ظاهر نبايد نگريست در باطن نيز چنين است. در افعال و صفات نيز همين حكم جاري است. بدي مطلق وجود ندارد. شر در بين نيست زيرا شر و بدي عدم است و عدم چيزي نيست و وجود ندارد. همه چيز خير و خوبي است منتها سايه روشنهائي است. سراسر هستي تابنده است و اين خود بزرگترين مكرمت و لطف الهي براي بشر است و علامت و نماينده وحدت است زيرا همان نور واحد است كه به صورت سايه روشن جلوه مي كند. همين اشاره كافي است تا موقعي كه مصلحت باشد مطلب بهتر شكافته گردد.

اين است عالم وحدت

آري اين است عالم وحدت و اين است عالم يكرنگي كه از نور به وجود آمده است. اين نور سراسر عالم وجود را فرا گرفته و منبع نيروي تمام موجودات همين نور است. قدرت و نيرو از او است. زيرا روح از اوست، روحي كه از امروز فرمان او طلوع كرده است. نيروي انسان نيز از همين روح است اين است. يك مسئله بزرگ و بزرگترين مسئله بشريت.

سخن پايان

آن كس كه اين كلامها را به رشتة تحرير در آورده با كمال اشتياق بدين كار پرداخت چرا كه مصلحت وجوديش اين است. بلي اينست وحدتي نوراني درخشنده و تابان كه چون تير شهاب به عالم تجلي كرده.

خوانندة عزيز - اين بود سخناني از حق و حقيقت كه به صورت شعر و نثر بيان شد اميد است كه در آن حقايق را روشن بيني چرا كه اين مكاشفتي است و مرا كه از شوق و خلوص درونم مشتعل است مداح يزدان يكتاي واحد و ثناگوي وحدت عالم خواهي ديد. شما هم اي خوانندة عزيز اميد است از اين موهبت الهي استفاده كنيد و از اين فيض بي پايان عالم بهره برداري نمائيد. بفرمائيد درها باز است و آغوش عالم براي پذيرائي مخلصان گشاده است.

نتيجه

نتيجه اي كه از مقالة فوق گرفته شد وحدت موجودات عالم با وجود تنوع ظاهري آنها بود. حال كه بر ما ثابت شد كه وضع عالم چنين است آيا جاي آن ندارد كه بگوييم اديان كه از هر لحاظ و هر حيث به هم نزديك و شبيه اند و جملگي فرستادة از جانب خداي يكتا هستند و ايده آل همة آنها در تمام دوران بشريت يكي، يعني خداشناسي و خداپرستي و سپاس از ايزد يكتا و خدمت به عالم بشريت بوده است كاملاً با يكديگر وجه مشترك دارند؟ لذا بايستي وحدت داشته و پيروان آنها متحد و برادر وار در راه حقيقت و خداشناسي و ترقي معنويات بر طبق دانش روز گام بردارند و دسته جمعي بسوي خداوند قادر متعال حركت كرده در اين قرن مشعشع بازار دين را چنانكه بايد گرم و فروزان دارند و همة پيغمبران را فرستاده از جانب يزدان مقتدر مهربان دانسته و به آنها احترام گذارند.


[1] تبصرت: تذکر و آگاهی و تمام شدن مطلب