|
تاريخ انتشار مردادماه 1382 |
بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك محيط
سعادت
درخشنده وحت
نوين جهاني
رهنمون
حشمت الله
دولتشاهي
كتاب
ديناميسم
آفرينش
منظور و
مقصود از
آفرينش
چيست؟
ـ
گويم آفرينش
عالم عبث است. ـ
گويم آفرينش
عالم عبث
نيست. بجا
درست و منظم
است. آفرينش
عالم عبث است
مفهوم
ترقي
مطالبي
كه درمقاله
عالم
محدوداست
يابي نهايت
راجع به ترقي
و تكامل بيان
شد اينك در
مورد عالم
بررسي مي
كنيم.
گفته
شد ترقي و
تكامل در
مورد اموري
است كه از
مرحلة نقص به
جانب كمال
پيش رود و
اين حركت
تدريجي
لازمه اش آن
است كه شيئي
از خودش
تجاوز نموده
و به جاي
ديگري كه از
آن بالاتر
است قدم
گذارد. هر
گونه ترقي و
تكامل در
محيطي خارج
از خود شيئي
به وجود مي
آيد. تا از يك
به دو و دو به سه (مقصود
اعداد قرار
دادي است) نرويم
مفهوم و
مطلوب ترقي
حاصل نمي شود. نتيجه و
منظور
در
هر نتيجه و
منظوري
تكامل مستتر
است. تا
انسان از
مرحلة به
مرحلة ديگر
نرود به
مقصود و
نتيجه نمي
رسد. و اما
رفتن از يك
مرحله به
مرحلة ديگر
لازمه اش
وجود دو چيز
است: ـ
ناقص ـ
بدون نقص. چيزي
كه خود به
خود كامل
باشد نمي
تواند در
داخل خودش طي
مراحل كند.
هر مقصود و
نتيجه وقتي
حاصل مي شود
كه انسان
راهي طي كند
و بديهي است
كه راه از
وجود رونده
جداست. كمال
تكميل نمي
شود
هر
چيزي كه براي
آن مرحله و
بعدي متصور
نگردد و هر
چه هست همان
باشد كه هست،
رشد، ترقي و
پيشروي براي
آن تصور نشود،
نام آن كامل
است، هرچه مي
خواهد باشد.
خلاصه گويم
هر آن چيزي
كه براي آن
دوران بهتر
فرض نتوان
كردن آن را
كامل گويند.
مثلاً هرگاه
فرض شود كه
مردي
ابدالدهر در
سي سالگي
باقي ماند
اين شخص در
عالم خودش
كامل نام
دارد زيرا
حالت تكامل
بعدي براي او
متصور نيست و
همانجا
متوقف مانده
است. البته
چنين فرضي
براي اشياء
عالم ممكن
نيست زيرا
دائماً در
حال استحاله
و پيشرفتند. كامل
قابل ترقي
نيست
چون
دانسته شد كه
هر شيئي كه
به سوي تكامل
مي رود بايد
از مرحله اي
به مرحلة ديگر
وارد شود پس
هرگاه چيزي
باشد كه
مرحلة ثانوي
نداشته و
دوران
كاملتر براي
او تصور نشود
اين شيئي قابل
تكامل
نخواهد بود.
در اين صورت
كار شيئي
مزبور نيز بي
نتيجه و عبث
است زيرا طبق
قاعدة امور
دنيوي كه
بيان شد
نتايج دنيا
براي آن است
كه ناقص كامل
شود يا از
مرحلة پستي
به مرحلة عاليتر
برسد يا از
كوچكي به
بزرگي و از
كوتاهي به
بلندي و اين
قبيل ترقيات
نائل گردد.
اما وقتي
شيئي خود به
خود كامل
باشد نتيجه و
منظوري براي
آن نيست. عالم
قابل ترقي
نيست
درمقالات
ديگر گفته
شد
كه
عالم هر چه
هست در خودش
است و خارجي
براي آن
متصور نيست.
به همين دليل
عالم كامل
است و وقتي
كامل باشد
عقل حكم مي
كند كه اولاً
قابل تكامل و
ترقي نيست و
ثانياً
منظور و
نتيجه اي
براي آن
نتوان
پنداشت. زيرا
كه اينها
در مورد چيزي
كه ناقص است
صدق مي كند.
بنابراين
بايد گفت كه
عالم بي
مقصود و عبث
است. همه چيز
بي مقصود است
طبق
دلايلي كه در
بالا گفته شد
عالم
لايتناهي
عبث است و
بدون مقصود.
حال مي خواهم
بگويم كه اين
موضوع مخصوص
به عالم نيست
بلكه همه چيز
عبث و بدون
مقصود است.
براي اثبات
مطلب در
زندگي بشر و
دنياي فعلي
بررسي كنيم
تا بدانيد
همه چيز بدون
مقصود و
نتيجه است و
اين كه مقصود
يا نتيجه پيش
خود فرض مي
كنيم جز لمعة
سراب و فريب
و سرگرمي
چيزي نيست. زندگي
بشر
يك
فرد بشر را
مورد دقت
قرار دهيم.
آن مرد سي
ساله كه او
را داراي
شخصيت مستقل
و وجود مثبت
و كامل مي
دانيد در
سي ودو سال
قبل كجا بود؟
اين طفل
دوساله كه
آنقدر به او
علاقه منديم
كه حاضر
نيستيم فرض
نبودن او را
در مغز
بپرورانيم
سه سال پيش
چه بود؟ فكر
كنيد و
بگوئيد. پيدايش
طفل
آن
مرد سي ساله
و آن طفل دو
ساله در
ابتدا چه
بوده اند؟
اين كودك كه
امروز مي
بينيم
سابقاً كجا
بود؟ مي
گوئيم در رحم
مادر. پيش از
آنچه بود؟ مي
گوئيم علقة،
مضقة، نطفه
و قبل از
اينها در خون
و وجود پدر و
مادر. اما
پيش از آن چه بود؟
در نباتات،
در حيوانات و
مواد زميني،
پيش از آن چه
… چون
بشر تاكنون
نتوانسته
نشاني از آن
گمگشته باز
يابد ناچار
است سكوت كند
زيرا اثري از
آن بر او
ظاهر نيست.
سكوت به
مثابة آن است
كه نمی توان
براي آن
مبدائي
جستجو كرد
بلكه مي توان
تقريباً آن
را هيچ دانست.
آري آن
ظاهراً « هيچ »
سابق مرد
قدرتمند سي
سالة امروز
شده است. دوران
حيات
پس
از آن كه
كودك پا به
اين جهان
نهاد تحت
توجهات پدر و
مادر و
وسائلي كه در
اختيارش
قرار دارند
كم كم رشد
كرد و بزرگ
شد و به سن
هفت رسيد و
او را به
مدرسه
گذاردند. چرا
پدر و مادر
وي را بزرگ
كرده و آنقدر
درباره اش
كوشش مبذول
داشتند؟ چرا
آنقدر در حق
او فداكاري
كردند كه حتي
از لقمة گلوي
خود گرفته و
به او دادند؟
چرا آنقدر
زحمت كشيده و
جان كندند تا
وسايل راحتش
را فراهم
كنند؟ براي
اين كه مي
خواستند طفل
بزرگ شود.
ترقي كند و
بعدها مرد يا
زني گردد،
باعث افتخار
و باقيماندن
نسلشان شود
يا در موقع
پيري كمكي به
آنها كند.
خلاصه اين
عمل وظيفة
طبيعي آنها
بود. پس اين
همه زحمت كه
كشيدند براي
آن بود كه
طفل ترقي كند
و پرورش يابد. تحصيل و
تربيت
چرا
وي را به
مدرسه
سپردند؟
براي اين كه
دانش
بياموزد،
دانا شود، از
ساير كودكان
عقب نماند،
در جامعه
كلاهش پس
معركه
نيفتد،
بالاخره
مدركي بدست
آورد و شغلي
بيابد و
زندگي خود را
اداره كند.
با زحمات و
مخارج بسيار
او را پرورش
كردند و
تربيت
آموختند تا
در مدت
زندگاني مرد
اجتماعي و
محترمي گردد
و مورد
قدرداني و
احترام
همگان باشد.اين
كارها را از
آن روي
به جاي
آوردند كه
تكامل پيدا
كند. مگر مي
شد نكنند؟ ورود در
جامعه
اكنون
تحصيل را
تمام كرده و
مرد كاملي
شده كه براي
مبارزة زندگي
آماده است.
اينك در پي
يافتن پيشه
اي
بر مي آيد،
كاري پيدا مي
كند،
زندگاني
براي خود
تشكيل مي
دهد، بعد زن
مي گيرد و
عائله به هم
مي زند.
شبانه روز
زحمت مي كشد،
رنج مي برد،
هزار نقشه مي
كشد و منظورش
از همه
كوششها آن
است كه به قدر
كافي پول
تحصيل كند تا
مگر خود و زن
و اطفالش در
رفاه باشند،
ضمناً آتية
آنها را
تامين سازد.
مي خواهد با
همگان
بياميزد واز
آنها عقب
نماند ودر
جامعه اي كه
هست ترقي
نمايد … منتهاي
ترقي
ترقي
بيشتر كند، باز
هم پيش برود.
به جامعه نظر
افكنيد:
سراسر آن چون
ميدان
مسابقة دو
است كه هر كس
سعي مي كند
خود را جلو
بزند و مي
كوشد كه از
ديگران عقب
نماند
ببينيد
چگونه هر كسي
در فكر خود و
تلاش معاش
خويشتن است.
به آن كساني
كه عقب مانده
اند نمي
پردازيم. نظر
به اشخاصي كه
در مسابقة زندگي
پيروز شده
اند مي
اندازيم. به
آنهائي كه
در اثر
كوششهاي خود
يا پيش
آمدهاي
موافق (در
حقيقت تقدير)
در
صفهاي اوليه
هستند (به
اصطلاح بشر)
نگاه
كنيم و توجه
نمائيم. بلي،
چنين فرض
كنيم كه در
مسابقة تلاش
زندگاني
شخصي فرد اول
يك كشور شد،
از همه
بالاتر رفت.
مثلاً رئيس
مملكتي شد،
از آن
بالاترهم مي
توان فرض
نمودكه كسي
آمد و تمام
كرة زمين را
مسخر كرد و
قدري اقتدار
يافت كه به
محض ارادة او
هر دشمني را
نابود كردند
و هر مانعي
را برداشنتد
و همه جا را
براي او
گشودند. فرض
كنيم شكوه و
حشمت او
هزاران بار
برتر از صاحب
حشمتان جهان
بوده است. از
اين بالاتر:
فرض كنيم كه
اقتدار وي
باندازه اي
است كه سلطنت
كرة زمين را
مدت چند قرن
در خاندان و
اولادان خود
باقي گذارد.
ملاحظه
كرديد كه دست
بالا را
گرفتيم و
منتهاي ترقي
ظاهري يك بشر
را در اجتماع
دنيوي مورد
توجه قرار
داديم. عاقبت
امر
پس
از اين كه آن
بشر به اين
مرتبه از
ترقي و قدرت
نائل آمد
آخرش به كجا
مي رسد و چه
مي شود؟ آن
فردي كه
پادشاه كرة
زمين و
مقتدرترين
مقتدران بشر
گرديد
پايانش به
كجا مي
انجامد؟ به
قول شما مي
ميرد … آيا چنين
نيست؟ مگر نه
آن است كه
سرنوشت همةاجسام
بشر به گور
تاريك و
مرطوب منتهي
مي گردد؟
گيرم كه در
مرگ او
دنيائي به
جنبش درآمد.
مدت چند روز
يا چند ماه
عالمي در
ماتمش نوحه
كردند و
تشريفات بي
سابقه اي در
عزايش بر پا
داشتند و او
را در ميان
كفن حرير
زربفت پنهان
ساختند.
بالاخره چه
مي شود؟ آيا
ميل داريد پس
از چند سال
يا چند قرن
خاك قبرش را
به سوئي كنار
زنيد و آن
سلطان مقتدر
را ببينيد؟
آري از گوشت
و پوست و حتي
استخوان
اواثري
نمانده و جز
مشتي خاك از
وي چيزي به
جاي نيست. اي
شگفت. آن
سلطان مقتدر
چه شد؟ آن
همه زحمات
كجا رفت؟ آن
همه علم به
كجا
انجاميد؟ آن
شجاعت و
دلاوري عجيب
به چه صورت
در آمد؟ هيچ ! معادلة
عجيب گفته
شد كه در
ابتداي امر
ظاهراً هيچ
بود و بعداً
نيز همان قسم
هيچ شد. پس
خوب معادله
أي بدست آمد:
هيچ منهاي
هيچ مساوي
است با هيچ !
مي دانيد
يعني چه؟
يعني آن همه
زحمت و بيا و
برو و
كشمكش و كار
و كوشش و
فعاليت و
مرارت و … كه در دنيا
كرد همه و
همه عبث و
مهمل بود چرا
كه آخر آن به
هيچ انجاميد
همانگونه كه
ابتداي آن
هيچ بود. كوشش بر
باد رفته
اين
همه زحمات كه
بشر در مدت
عمر خود مي
كشد از پي آن
است كه به
نتيجه برسد.
پول،
ماديات،
خوراك،
شهرت،
رياست،
اشياء
لوكس،
احترام عزت و
هرگونه
مقاصدي كه
آدمي در راه
آن تلاش مي
كند نائل شود.
وقتي كه همة
كوششها را
كرد و تمام
زحمات را
كشيد هنوز بر
مركب مراد
سوار نشده او
را پياده مي
كنند و بدست
خاك مي
سپارند. پس
در واقع همة
زحماتش
نتيجة پوچ
داشت و به
هيچ منجر
گرديد. آيا
چنين نيست؟
فكر كنيد و
بگوئيد.
سرسري
نپذيريد. جواب
ايراد
اگر
بگويند: «قبول
داريم كه از
لحاظ جسماني
بشر هيچ بود
ولي اين همه
زحمات كه در
دنيا كشيده
براي گرفتن
نتايج
روحاني بوده
است يعني مدت
كوتاه عمر
فاني را طي
كرد تا
روح او پاك
گردد و تكامل
يابد.» در
جواب مي گويم:
درمقالات
ديگر
ثابت و روشن
شد كه روح
امر
پروردگار
است. امر
پروردگار كه
از خود
پروردگار
است كامل است
و هيچ نقصي
ندارد و
امكان عقلي
ندراد كه امر
پروردگار
نقص داشته
باشد. چيزي
كه كامل باشد
نيازمند به
تكامل نيست. كدام
تكامل
چيزي
كه كامل است
چگونه تواند
كاملتر شود؟
امر
پروردگار
احتياج به آن
ندارد كه
بدنيا آيد و
كامل گردد.
هرگاه گويند
روح كثيف
بوده به دنيا
آمده تا پاك
شود در جواب
گويم مگر
ممكن است كه
امر
پروردگار
كثيف باشد؟
چيزي كه كثيف
باشد ناقص
است و بايد
به سوي
پاكيزگي كه
تكامل آن است
برود. اما
روح كه خود
كامل است
چطور مي
تواند كثيف
باشد؟ پس
چگونه ممكن
است روح كثيف
باشد و در
دنيا پاك
شود؟ آيا عقل
سالم حكم مي
كند كه روح
پاك و بي نقص
به دنيا
بيايد كثيف
بشود و برود [1]
يعني در دنيا
آلوده به
ماديات و
كثافات شده و
با اين
وضع دنيا را
ترك كند؟ اين
چه تكاملي
است؟ به خرد
خويشتن رجوع
كنيد. آيا
چنين چيزي
ممكن است؟ روح غير
قابل تغيير
است
درمقالات ديگر گفته شد كه
روح چون امر
پروردگار
است قابل
انكار نيست
كوچك و بزرگ
و كم و زياد
نمي شود.
آنچه بزرگ
و كوچك گردد
و تكامل يابد
آلت او يعني
جسم است. جسم
ظرفي است كه
براي روح
آماده مي
شود، هر چه
اين ظرف رشد
كند روح به
همان اندازه
با آن عمل مي
نمايد. پس
وقتي روح
قابل رشد و
كوچك و بزرگ
شدن و تكامل
نباشد، وقتي
كه نه پاك
گردد و نه
ترقي پيدا
كند و نه
تغيير نمايد
مسلم است كه
زندگي بشر
براي تكامل
روح نيست و
اين هم نتيجه
و مقصد درستي
براي خلقت
بشر نخواهد
بود پس ناچار
بايد زندگي
او را عبث
دانست. پاسخ
ايراد ديگر
ممكن
است باز هم
ايراد گرفته
و بگويند
انسان به
دنيا
مي آيد تا
كار خير
انجام دهد
وترقي نمايد
زندگي دنيا
مزرعه اي است
كه در آن تخم
مي پاشند تا
بعد درو
نمايند.
بنابراين
نتيجه در
دنيا بدست
نمي آيد و
مقصود از
زندگي اين
سرا اعمال
خيري است كه
براي سراي
ديگر ما
ذخيره مي شود.
در جواب مي
گويم: مگر
گفته نشد كه
روح پاك است
و احتياج به
پاك شدن
ندارد. پس
چرا يك عنصر
پاك بيايد و
كثافت پذيرد
تا نيازمند
آن شود كه به
وسيلة اعمال
خير پاك
گردد؟ آيا
خرد در مقابل
اين منطق چه
مي گويد؟ آيا
عاقلانه است
كه يك پارچة
سفيد تابناك
را با لكه
هاي چندي
آلوده كنيم و
بعد وقت
گرانبها و
انرژي و قدرت
خود را صرف
زدودن آنها
نمائيم، تازه آيا
پارچه به
صورت اول
درآيد يا
خير؟ آيا اين
عمل جنون
آميز نيست؟
پس تصديق
فرمائيد كه
هيچ يك
از اين هدفها
منظور حقيقي
زندگي دنيا
نمي تواند
باشد. عمل خير
يعني چه
عمل
خير كه در
بالا از آن
سخن به ميان
آمد چيست و
كدام است؟
آيا جز اين
است كه مثلاً
پولي يا جنس
به مستمندي
دهند تا
زندگي
دنيائي او
اداره شود و
تازه او هم
يك زندگي بي
هدف و بي
مقصد مثل
باني آن خير
بكند؟ هر عمل
خيري كه تصور
كنيد هدفي جز
آن كه وسايل
رفاه و تسهيل
حيات اشخاص
را فراهم
سازد ندارد.
وقتي كه اصل
زندگي و فروع
آن بي هدف و
بدون نتيجه
شد پس اين چه
عملي است كه
انسان محض آن
كه حيات چند
نفر ديگر را
تسهيل كند به دنيا
بيايد در
صورتي كه
زندگي خود او
و ديگران و
هر زندگي كه
تصور شود
بدون هدف و
مقصد خواهد
بود؟ توضيح
مي دهم: خودش
بدون مقصد و
هدف زندگي مي
كند و هدف
زندگي او در
اين است كه زندگي
چند نفر بي
مقصد و هدف
را تسهيل
نمايد؟ آيا
اين معقول
است؟ آيا مي
توان چنين
چيزي را هدف
و مقصد اصلي
زندگي به
شمار آورد؟ آيا هيچ
منطقي اين
مطلب را قبول
مي كند؟ اين وضع
دنيائي است
اين
وضع دنيائي
است كه ما مي
بينيم و
مشاهدات ما
حكم مي كند و
طبق آن
استدلال مي
نمائيم. اگر
سخن آخرت را
پيش آريد
گويم سخن در
آخرت نيست،
گفتگو در
دنيا است نه
آخرت. چيزي
كه حالا مي
دانيم آن است
كه هيچ كدام
از
آنچه معين
شد نمي تواند
مقصود براي
زندگي
باشد پس
زندگي عبث
است. قياس به
ساير
موجودات
حال
كه معلوم شد
زندگاني بشر
عبث است به
همين قياس
نظر به ساير
موجودات
جهان افكنيم.
جائي كه بشر
با اين همه
عقل و دانش و
مآل انديشي و
تشكيلات
مدني اين طور
بي منظور
باشد به طريق
اولي
حيوانات نيز
كه ظاهراً جز
گذراندن
زندگي
مقصودي
برايشان
متصور نيست
حيات عبث و
بي هدفي
دارند. برتر از
بشر
حال
از بشر قدمي
فراتر
گذاريم. نظري
به چيزهاي
بزرگتر از
خود اندازيم.
مثلا كره
زمين را
در نظر گيريم.
اين كره هم
روزي نبوده و
تشكيل شده،
رفته رفته
رشد يافته و
روزي هم به
سوي مرگ مي
رود و به قول
بشر نابود مي
شود. پس
زندگاني او
هم عبث است و
فايدةاساسي
بر آن متصور
نخواهد بود.
به همين قياس
تمام كرات و
دنياي
پهناور
آفرينش را از
كوچك و بزرگ
در نظر آوريد.
جز اين قاعده
اي در آن
نتوان يافتن.
هر چه موجود
است همين طور
است و هيچ يك
در آخر به
نتيجه و
مقصود
نخواهند
رسيد و همه
از بين مي
روند. عالم بي
مقصد
گفته
شد كه وقتي
به زندگي هر
موجودي دقيق
شويم فايده و
نتيجه اي در
آن نمي يابيم.
قبلاً نيز
بيان گرديد
كه عالم
لايتناهي
چون كم و
بيشي نمي
پذيرد و
تكامل نمي
يابد پس
مقصود و
مقصدي ندارد. نتيجة
اين سخنان آن
است كه در
جهان هستي
هيچ گونه
مقصد و هدفي
در بين نيست
و اين همه
حركات و
غوغاها تمام
بدون نتيجه و
عبث است. آيا
كسي مي تواند
خلاف اين
استدلال
كند؟ نظري
به اديان
قرآن مجيد
سوره روم 20: و
من آياته ان
خلقكم من
تراب ثم اذا
انتم بشر
تنتشرون ـ
يكي از
قدرتهاي
خدا اين است
كه شما
آدميان را
از خاك خلق
كرد سپس كه
بشر شديد در
همة روي
زمين منتشر
گشتيد. مزامير
داود ـ باب
شصت و پنجم: و
كوهها را به
قوت خود
مستحكم
ساختة و كمر
خود را به
قدرت بستة و
تلاطم دريا
را ساكن مي
گرداني
تلاطم
امواج آن و
شورش امتها
را …
مطلعهاي
صبح و شام را
شادمان مي
سازي
ـ از زمين
تفقد نموده
آن را سيراب
مي كني و آن
را بسيار
توانگر مي
گرداني. نهر
خدا از آب پر
است. غله
ايشان را
آماده مي
كني زيرا كه
بدين
طور
تهيه كرده اي. پشته
هايشان را
سيراب مي
كني و
مرزهايش را
پست مي سازي.
به بارشها
آن را شاداب
مي نمائي.
نباتاتش را
بركت مي دهي.
كنفوسيوس ـ
دستورات
مين 1: هر چيز
را با هم
روزي مي دهد
بدون اين كه
هيچ كدام
به ديگري
زيان
رسانند.
دوران موسم
ها و گردش
خورشيد و
ماه ادامه
مي يابد
بدون اين كه
به هم
برخورد
كنند.
نيروهاي
كوچكترين
مانند
امواج
رودخانه
هستند.
نيروهاي
بزرگترين
به صورت
تغييرات
نيرومند
ديده مي شود.
همين امور
است كه
آسمان و
زمين را
آنقدر بزرگ
ساخته است. دين هندو:
بريها
دارانيا كا
او پانيشاد-آدهيايا
4 – براهمانا4 :
همان طور كه
زرگر قطعه اي
طلا را
گرفته و آن
را به
صورتهاي
گوناگون و
اشكال
زيباتر و
جديدتر مي
آورد اين
خود بزرگ پس
از اين كه
اين جسم را
دور انداخت
و همه
نادانيها
را رفع كرد
براي خود
اشكال
جديدتر و
زيباتر مي
سازد. اين
خودي در حقيقت
"براهمان" است كه عبارت
است از
دانش، روح،
زندگي،
جلوه، شنوائي
زمين، آب،
اثير، نور،
و بي نوري،
خواست و بي
خواستي،
خشم و بي
خشمي، درست
و غلط. همان
طور كه يك
انسان بر
حسب اعمال و
رفتار خود
چنين و چنان
خواهد بود
او هم چنان
است. و در آن
جا مي گويند
كه يك شخص
مركب از
اميال است و
همان طور كه
اميال اوست
خواست وي
خواهد بود و
همان طور كه
خواست اوست
رفتارش
خواهد بود و
عمل او هر
طور باشد
همان را درو
خواهد كرد. نظري
به گفته هاي
فلاسفه و
دانشمندان
رنه دكارت:
علت غائي
عالم براي
بشر قابل
فهم نيست و
بشر نبايد
مدعي باشد
كه در مشورت
خانه خدا
راه يابد پس
نبايد به
دنبال علت
غائي رفت.
فقط اسباب و
علل فاعلي و
محدثه را
بايد جست. اسپينوزا:
از صفات
بيشمار
جوهر تنها
دو صفت را در
يافته ايم:
يكي بعد كه
مبدأ
جسمانيت
است و ديگر
علم كه مبدأ
روحانيت
است ولي نه
بعدي كه در
اجسام مي
بينيم و نه
علمي كه در
نفوس مي
يابيم زيرا
آنچه مي
بينيم
محدود است و
بعد و علم
مطلق از
صفات ذات
واجب و
نامحدود
است. لايب نيتس:
دكارت كار
آفرينش را
بي قيد و شرط
تصور مي كرد
و حتي خلقت
خدا را مقيد
به نيك و بدي
نمي دانست.
نتيجة اين
رأي آن است
كه اراده
الهيه
داراي
آزادي و عدم
تفاوت (جزافيه)
است.
اسپينوزا
مي گفت: فعل
پروردگار
ايجابي و
مقيد به
ضرورياتي
است مانند
وجود احكام
هندسي كه
حتماً بايد
به آن ترتيب
و لاغير
صورت گيرد.
اما هيچ
كدام
نيست، زيرا
نتيجه سخن
دكارت آن
است كه عالم
هرج و مرج
است و نتيجه
سخن
اسپينوزا
اين است كه
خداوند
اختيار
ندارد. جمع
بين اين دو
آن است كه در
صورت وجود
دو وجه بهتر
را اختيار
مي كند. خلقت
تابع ضرورت
اخلاقي
واصل موجبه
است يعني
اگر خير و
صلاح باشد
ايجاد مي
شود. فيخته: وجود،
بودن نيست
بلكه بايست
بودن و
گرائيدن به
طرف كمال
است. وجود
حقيقت
ندارد و
آنچه حقيقت
دارد بايست
بودن و
تكليف است. هگل: هر
موجودي
وجودش
وابستگي به
تصور و علمي
كه ما از او
در ذهن خود
داريم دارد. شوپنهاور:
اصل اراده
است و هر
فعلي از تن
سر زند در
اثر اراده
است و
تأثرات
خارجي هم
اراده را
متأثر مي
كند و به
حركت مي
اندازد و
الم و شادي
نتيجة
همين آثار
است پس تن
همان اراده
و اصل در تن
اراده است. مندو بيران:
دكارت نفس
را جوهر مي
دانست ولي
نفس همان
اراده است. ادوارد فون
هارتمان:
شوپنهاور
اراده را
اصل مي
دانست و علم
را خادم
اراده مي
پنداشت ولي
علم و اراده
در عرض
يكديگرند و
وجود از هر
دو اينها با
هم مركب شده
است. آلفرد فويه:
نيروي
اراده و علم
يك قوة لازم
و ملزوم
يكديگرند.
تصور از آن
دو درست مي
شود كه با
اراده و عمل
همراه است. رنه دكارت:
اراده خدا
محدود به
هيچ حدي
نيست حتي
آنچه عقل
محال مي
داند زيرا
ضروريات
عقل را هم
خود او خلق
كرده است. در
عين حال
حقايق ثابت
وقواعد
عقلي درست
است زيرا
اينها را
مشيت الهي
مقرر نموده
و تغيير
پذيرنيست. فلاسفه قرن
نوزدهم: در
جهان كليه
انرژيها به
يكديگر
تبديل مي
شوند مثل
الكتريسيته
به حرارت و
كار و برعكس
نتيجه اي كه
مي گيريم
اين است كه
در جهان
انرژي يكي
است كه
صورتهاي
مختلف مي
گيرد. لايب نيتس:
اجتماع
جوهرهاي
فرد و ذواتي
را مي سازند
كه همين
موجودات
طبيعي است
كه اعراض آن
جوهرها
هستند.
جوهرهاي
سازندة
جمادات
بسيار ضعيف
است كه گوئي
تقريباً
هيچ است،
گياه ها
شعورشان
بيشتر و
جانورها از
آنها بيشتر
و انسان از
همه برتر
است،
انتقال از
جماد به
گياه و از
گياه به
جانور و
انسان
تدريجي است
و گوئي همه
به هم
پيوسته و كل
عالم وجود
واحد است.
فيخته: «من»
اصل وجود و «جز
من» مخلوق
است،(من)
شخص
است و(جز من) شيئي.
حقيقت
(من) كردار و عمل
است نه وجود
زيرا وجود
به معني
سكون و بي
حركتي است.
سكون به
معني مرگ
است پس اصل
وجود حركت و
عمل است. فيخته: «من»
تا وقتي
متحقق و
شناخته شود
باقي است. هگل: تصور يا
صورت يعني
امر معقول
مراحلي را
مي پيمايد
تا از مرحلة
وجود بحت به
زندگي مي
رسد يعني
باطن به
ظاهر ترقي
مي كند و اين
سير همچنان
ادامه دارد
تا به مرحله
آخر برسد و
ظاهر باطن
خود را
دريابد شوپنهاور:
جهان چيزي
نيست جز
معلومي
(يا
علمي) در نزد
عالمي چنان
كه اگر عالمي
نباشد
معلومي
نخواهد بود.
فلسفه
هنديها هم
اين موضوع
را تأييد مي
كند. ـ
آفرينش عالم
عبث نيست.
كامل، درست و
منظم است. بلي عبث
نيست
با
اين كه
استدلال
سخنان پيش به
قدري قوي بود
كه بر همه
معلوم شد كه
عالم بي
مقصود و عبث
است مي گويم
حقيقت امر
چنين نيست.
راستي حكم مي
كند كه عالم
عبث نيست و
فايده و
منظوري از آن
در نظر است.
اين كه با
استدلالهاي
مذكوره ما
عالم را عبث
خوانديم
براي دنياي
ما و به
تناسب فكر
محدود و نسبي
ماست و
الا
عالم نمي
تواند در اصل
عبث باشد. مشاهدات
ما محدود است
چون
خود ما
محدوديم و
مشاهداتمان
نيز محدود
است قدرت درك
واقعيات
جهان را بدون
استمداد از
نيروي
يزداني تفكر
و الهام
نداريم. هنگامي
كه مي بينيم
كودكي با
مقوا و گل
عمارتي ساخت
و پس از دو
روز صرف وقت
و زحمت و
گريه و
ناراحتي
كارش را به
پايان
رسانيد تازه
پس از گرفتن
نتيجه از آن
سير شده و با
دست خود
محصول كوشش
خويش را از
بين برد،
ناچار او را
بدون مقصد و
منظور مي
شماريم. افعال
بشر كه بي
شباهت به عمل
آن طفل نيست
به همين
ترتيب بدون
مقصد و نتيجه
جلوه گر مي
شود در حالي
كه حقيقت
چنين نيست.
عالم
لايتناهي
بدون مقصود و
هدف نتواند
بودن. اين
مطلب را طي
بيان بعدي بر
شما روشن مي
كنم. دقت
كنيد. مثالي
مي زنم: فرض
كنيم شما
زبان
فرانسوي را
بخوبي بلديد
و يك نفر
فرانسوي كه
زباني جز
لسان مادر به
خود نمي داند
چند روزي
مهمان شما و
دائماً
معاشر با شما
است. بيكار
هم هستيد.
سالم هستيد و
حوصله هم
داريد و
وسايل براي
شما فراهم
است. از شما
مي پرسم: آيا
مي توانيد با
او سخن
نگوئيد؟ خير.
هر چند يك
ساعت،
دوساعت، يك
روز خودداري
كرديد و به
زور و فشار
جلو سخن خويش
را گرفتيد.
بالاخره
ناچار بايد
با او گفتگو
كنيد و تماس
بگيريد. چطور
ممكن است
ساكت
بمانيد؟ تا
چه اندازه مي
توانيد ساكت
باشيد؟ براي
چه از
معلومات خود
استفاده
نكنيد و با
آن شخص تماس
نگيريد؟
كدام نيروئي
است كه شما
را مانع از
انجام اين
عمل گردد؟
جنبة طبيعي و
عادي و فطري
امر آن است
كه به حكم
الجاء و
اجبار بايد
با او سخن
بگوئيد و
تماس گيريد و
احتياجات و
ضروريات خود
و او را
برآوريد مگر
اين كه يك
محرك ديگري
پيدا شود و
مانع انجام
آن عمل طبيعي
گردد. [2]
مثلاً گندم
كه در زير
خاك گذارده
شود طبيعتش
آن است كه
سبز شود،
برويد و بار
دهد. نمي
تواند چنين
نباشد، نمي
تواند سبز
نشود. خاصيت
فطري او اين
است كه برويد
مگر اين كه
مانعي پيدا
شود و او را
از انجام كار
طبيعي خود
باز دارد.
طبيعت
وظيفه خود را
انجام مي دهد
وقتي
مانع در كار
نباشد طبيعت
وظيفه اش را
انجام مي دهد
و نمي تواند
نكند. خوي او
چنين و
اقتضاي وي
اين است (مقتضي
موجود و مانع
مفقود است) شما هم
كه زبان مي
دانيد و يك
نفر اهل زبان
با شما
معاشرت مي
كند اقتضاي
طبيعي امر آن
است كه با وي
تماس گيريد و
نمي توانيد
نگيريد. چرا
نگيريد. به
چه دليل؟
مطالبي كه
گفته شد به
خاطر
بسپاريد. كارخانة
بزرگ
يك
كارخانة
بزرگ در نظر
گيريد كه
داراي تمام
لوازم و
وسايل كار
باشد؛ همة
ماشينها و
چرخهاي آن
مرتب و منظم
است. تعداد
زياد و كافي
كارگر در
اختيار دارد.
ادارة
كارخانه به
بهترين طريق
صورت مي گيرد.
مواد خام به
اندازه كافي
موجود است،
قدرت كار از
هر حيث
برقرار و
كارخانه
كاملاً مجهز
و آماده به
كار
است. انواع
محصولات
مختلف را مي
توان از اين
كارخانه به دست آورد و احتياج
فوق العاده
زياد به
محصولات
كارخانه
موجود است.
آيا مي توان
فرض كرد كه
چنين
كارخانه اي
كه تمام
وسايلش
فراهم،
تشكيلاتش
منظم و
وضعيتش
برقرار باشد
و سرمايه هم
به اندازة
كافي دارد
كار نكند؟ به
چه دليل؟ چرا
بيكار باشد و
به چه علت
مورد
استفاده
قرار نگيرد؟
آيا مي توان
فرض كرد كه
كارخانه اي
چنين مجهز و
آماده به كار در حالي
كه احتياج
فوق العاده
هم به
محصولاتش
موجود باشد
همچنان
بيكار و
بلااستفاده
بماند؟ كارخانة
عالم كه از
هر حيث منظم
و مرتب و
تمام وسايلش
آماده براي
كار و داراي
انواع مواد
خام و اقسام
محصولات است
و احتياج هم
براي مصرف
محصولاتش
موجوداست
علت بيكار
ماندن آن چه
تواند بود؟ داستان
قدرت اسرار
آميز
مثال
ديگر كسي
را فرض كنيم
كه صنعت
نجاري و
آهنگري را به
خوبي مي داند
و قدرت عظيم
و بي پاياني
در اين كار
دارد. انواع
چوب و آهن و
مواد اوليه
در اختيار
اوست و
نيرويش طوري
است كه به
محض اراده
اقسام آلات و
ادوات و
ماشينهاي
چوبي و آهني
مي سازد
و
هر چه مي
خواهد درست
مي كند.
نيروي او
پايان
ناپذير است و
وسايل و
ادوات كار
برايش
فراهم،
بيكار هم هست
وقت كافي و
فرصت بسيار
در مقابل
دارد و مشتري
و خريدار
كالاي او هم
بسيار است و
خودش هم
محتاج انجام
كار. با اين
شرايط آيا مي
تواند به
ساختن مشغول
نباشد؟ خير
نمي تواند
بيكار بماند.
همان وجود
قدرت او را
وادار به
كار
مي كند، اصلا
از او تراوش
مي كند و نمي
تواند خود را
نگاهدارد.
چرا نكند؟
كدام نيرو
مانع انجام
كار او مي
شود؟ براي چه
از انجام كار
طبيعي خود
داري كند؟
بلا اختيار و
به طور طبيعي
مشغول خواهد
شد. قدرت
نمائي
پس
از آن كه از
قدرت خويش
بهره برداري
نموده و مثلا
انواع و
اقسام آلات
چوبي و آهني
و فلزي موزون
و مناسبي كه
هر كدام براي
انجام عمل
معيني ساخته
است حاضر شد
ملاحظه مي
كند كه
ماشينهائي
كه ساخته
حركت و حيات
لازم دارند.
فرض
مي كنيم كه
او قدرت دارد
كه همه را به
حركت
اندازد، از
همان قدرتي
كه در وجود
خودش هست به
مقدار كافي
ذخيره دارد و
مي تواند از
آن برداشته
به اين
اسبابها
منتقل ساخته
و آنها
را به راه
اندازد و
زندگي بخشد. در
عالم مثال
فرض كنيم
كاسه اي از
آن مادة قدرت
بخش پر كرده
و با قاشقي
كه در دست
دارد به قدر
ذره اي
از اين كاسه
بر مي دارد و
يكي يكي بر
تمام
ماشينها مي
زند و آنها
را با قدرت
اسرار آميز
خويش به حركت
مي اندازد. همه به
حركت مي
افتند
اي
عجب، به هر
كدام
ازمصنوعات
خود از مادة
مزبور تزريق
كند آن شيئي
شروع به حركت
مي كند و به
فعاليت و كار
مي افتد.
تمام
ماشينهائي
كه ساخته شده
اند و از
مادة اسرار
آميز قدرت و
حيات بهره
مند شده همه
در حركت و
تكاپو
افتاده اند. بديهي
است كه به هر
يك از آنها
يك يا دو يا
چند قطره به
قدر
نيازمندي و
توانائي و
ظرفيت اعطا
كرده و با
اين نيرو است
كه به جنبش و
زندگي
افتاده اند. اينك
از شما مي
پرسم: در
صورتي كه
چنين نيروئي
در كسي باشد
آيا مي تواند
از بكار
انداختن آن
خودداري
كند؟ نمي
تواند. طبعاً
خواهد كرد و
اين نيرو به
خودي خود از
او تراوش مي
كند. شيخ اجل
سعدي مي
فرمايد: طبع
سعدي است
نصيحت، چه
كند گر نكند مشـك دارد نـتوا
نـد كه
كند پـنها
نـش نظم
آفرينش
پس
از اين كه
ماشينها
ساخته و به
حركت
انداخته شد
غوغائي از
حيات در
پيشگاه او به
راه مي افتد:
ماشينهاي
مختلف الشكل
كه از انواع
مواد ساخته
شده هر يك به
هيئتي خاص
وطريقي معين
درجنبش اند. دنيائي
شگفت انگيز
به جنب و جوش
مي افتد كه
در آن هر
كدام از
اشياء به
انجام وظيفه
اي كه
برايشان
معين شده و
حدود عملي كه
ماشينشان
قدرت دارد مي
پردازند. اما
در ضمن آمد و
شد و جنبش
داخل يكديگر
شده به هم
تنه مي زنند
و مزاحم
يكديگرند.
براي آنها
نظم برقرار
مي كند
چنانچه بيان
خواهد گرديد. چون
اين ماشينها
ضمن عمل
فرسوده شده
از كار مي
ايستند
وسايلي در
اختيارشان
قرار مي دهد
كه بنزين يا
خوراك خود را
به طور
خودكار (اتوماتيك)
بگيرند
و نيروي خويش
را تجديد
نمايند. اكنون
ديگر نگراني
در بين نيست
و ماشينها مي
توانند
وظايف
زندگاني
روزمرة خود
را انجام
دهند. اما پس
از مدتي
ماشينها
خراب و
فرسوده شده
از كار مي
افتند زيرا
قدرت جسماني
آنها تمام
شده و ديگر
نمي توانند
به حركت خويش
ادامه دهند. چون
سازنده قدرت
بي پايان
دارد در هر
كدام از آنها
وسايلي قرار
مي دهد تا
توليد مثل كنند
كه پس از
فرسودگي
اشباه و
نظاير آنها
جايشان را
بگيرند كه
پست انجام
وظيفه خالي
نماند (اگر ميل
داريد اين
اشباه و
نظاير را
اولاد و
فرزند
بخوانيد) به اين طريق
آن صحنة پر
فعاليت هرگز
از جنب و جوش
نمي افتد و
پيوسته از
حيات و جنبش
برخوردار
است.اين است
دنياي منظمي
از موجودات
خود كار كه
به زندگي
مشغولند. تكميل
نظم
اين
صحنه بايد
پيوسته پر از
ماشين و اين
دنيا كه
توصيف شد پر
از غوغا و
فعاليت باشد [3] مواد بي
پاياني كه
اين همه آثار
از آن پيدا
شده در عين
بي پاياني
نيست نمي شود
و چيزي هم از
هيچ به وجود
نمي آيد.
هميشه
همان است كه
بود. پس بايد
از همان مواد
استفاده شود
و از آن
موجودات به
وجود آيد.
ناچار براي
اين كه دنياي
مزبور ادامه
پيدا كند عده
اي از
ماشينها را
كه دورانشان
سپري شده از
بين مي برد و
مواد آنها را
به مواد خام
قابل مصرف
تبديل و به
مواد خام
ديگر مي
افزايد و از
آنها
موجودات
ديگري خواه
از همان نوع
يا انواع
ديگر به وجود
مي آورد. به
منظور اين كه
زندگي جريان
خود را طي
كند عده اي از اينها
را خوراك عدة
ديگر مي سازد
(به اصطلاح
آكل و مأكول
مي شوند) و نوعي
همكاري بين
آنها برقرار
مي دارد تا
بتوانند
دنيا را
هميشه پر
نگاهدارند. نظم
دهنده ها
در
اين ماشينها
هزاران رموز
قرار داده
شده تا منافع
شخصي و نسلي
آنها
راتأمين
سازد به طوري
كه اينها
بتوانند خود
به خود به
زندگي و
انجام وظيفه
مشغول باشند.
اما بعداً
ممكن است سود
فردي آنها
طوري باشد كه
با يكديگر
تصادم يابد و
نفعشان با
نفع اجتماع
مصادم گردد.
لذا از ميان
خود آنها
افرادي برمي
گزيند كه قوه
شان بيشتر و
ماشينشان
كاملتر است.
اين
برگزيدگان
را از برخي
حقايق آگاه
مي سازد تا
نظم و قانون
زندگي را به
ساير
همنوعان خود
بگويند و
آنها را به
پيروي از
رفتار و
كردار منظم و
معتدل دعوت
نمايند. سپس
دسته هاي
انتظامي
بالاتر و
عاليتري
برقرار مي
دارد تا
طبقات مختلف
را نظارت و
رهبري و
اداره كنند و
براي نظم خود
آنها هم نظم
دهندگان
ديگر مي سازد
. خلاصه طوري
جريان را
برقرار مي
دارد كه در
دنياي آنها
انتظام و
قانون تخلف
ناپذير محكم
حكم فرما باشد.
البته در خود
ماشينها
قدرت تفكر و
عمل مي گذارد
كه امور
زندگي را در
حدود نقشه و
نظم صحيحي كه
خود معين
نموده اداره
نمايند. خراب و
آبادي پشت سر
هم
پس
از مدتي معين
كه موعد
خرابي عده اي
از اين
ماشينها فرا
مي رسد يا
اين كه
سازنده به
علتي اراده
مي كند آنها
را مضمحل
سازد اين كار
براي او خيلي
آسان خواهد
بود. زلزله
اي به وجود
مي آورد يا
وسيلة ديگري
بر مي انگيزد
كه در يك آن
عدة زيادي از
آنها از كار
مي افتند يا
خودشان
وسائلي از
قبيل بمب اتم
و غيره بر
طبق سرنوشتي
كه هست مي
سازند و عدة
كثيري از
افراد خود را
به دست تحول
مي سپارند و
فوراً با مواد آنها
چيزهاي ديگر
مي سازند.
مانند قطعه
مومي كه از
آن چندين
مجسمه
بسازند
بعداً همه را
بر هم زنند و
يكي كنند و
با همان موم
مجسمه هاي
ديگري
بپردازند. قدرت
لايزال
سخن
كوتاه كنم.
كار او همين
است. قدرت
فوق العاده
در تمام رشته
ها دارد.
ابزار و مواد
اوليه در
اختيار او،
متعلق به او
بلكه از خود
اوست. قدرت
دادن و حيات
بخشيدن و
زندگانيهاي
گوناگون به راه
انداختن كار
و عمل او است
و خود به خود
از او تراوش
مي كند.
دائماً در
كار است،
قسمتي را
ويران ساخته
چيزهاي نو مي
سازد. باز
خراب كرده و
باز آباد مي
نمايد و
دنياي او
پيوسته پر
ازفعاليت و
غوغا و قدرت
و حركت است و
اين عمل به
طور لايزال
ادامه مي
يابد. اين
ها همه تشبيه
براي فهم
مطلب بود عزيزان
داستاني كه
در بالا بيان
گرديد به
عنوان مثال و
تشبيه بود تا
شما از آن
حقيقت مطلب
را درك كنيد.
عمل يزدان
مقتدر دانا و
توانا
تقريباً اين
طوراست.
يزدان صاحب
قدرت بي
پايان، دانش
بي پايان،
توانائي بي
پايان،
ارادة بي
پايان، عشق
بي پايان، و
وسايل بي
پايان است. نمي
شود اينها را
به كار
نيندازد، و
ازآنها مصرف
نفرمايد
زيرا خود به
خود از او
تراوش مي كند
اين قدرت
نامحدود
دائماً به
طور
لايتناهي و
بي پايان در
عمل است.
چطور ممكن
است لامپي
باشد سالم و
قوي و كامل و
بدون نقص و
جريان برق به
آن متصل باشد
و با اين حال
نور ندهد؟
آيا چنين
چيزي معقول
است؟ خير.
بلكه به
ناچار هميشه
در كار
درخشندگي و
نورافشاني و
تجلي و
فعاليت است.
از شما مي
پرسم. فكر
كنيد و پاسخ
دهيد. اين
علم و قدرت
بي پايان را
خدا چه كند؟
كجا ببرد؟
كجا بگذارد
كه خارج از
عالم باشد؟ چون
اين قدرت خود
چيزي است و
محلي مي
خواهد و بايد
حتماً جلوه
كند مثل تمام
انرژيهاي
دنيا كه
دائماً در
حال تجلي و
تبديل و فعل
و انفعال اند
و نمي توانند
بيكار و مهمل
و معطل
بمانند. پس
چگونه ممكن
است كه آن را
از كار
بيندازد و
چطور آن را
ساكت و بيكار
نمايد؟ لامپ
قوي پرنور
درخشنده اي
كه قدرت و
قوة عظيم
دارد و نور
افشاني مي
كند لاجرم
مخلوق كثيري
از نورش
برخوردارند
و بهره ها مي
برند، مگر نه
اين است؟ پس
چگونه عبث
تواند بود؟
جز فايده و
بهره و نتيجه
بخشيدن چيزي
از آن نتوان
درك كرد
حقيقت چنين
حكم مي كند. همة
نيروهاي
عالم و همين
نيروهائي كه
مادر زمين مي
بينيم نيز
چنين خاصيتي
دارند يعني
به محض اين
كه نيرو به
وجود آمد نمي
تواند اثر
نداشته باشد.
مثلاً بخاري
را وقتي روشن
كرديد خود به
خود حرارت مي
دهد و نمي
تواند حرارت
ندهد. وظيفة
آتش حرارت
است. صفات
عين ذات
خاصيت
و صفت يزدان
قدرت دادن و
علم داشتن
است. چطور
خاصيت از او
سلب مي گردد؟
چگونه مي
توان اين
خواص را از
او دور ساخت
و آن را كجا
مي توان برد؟
پس چون صاحب
قدرت و دانش
بي پايان است
و خاصيت آن
قدرت و دانش
عمل كردن و
ايجاد مي
باشد (چون خودش
هستي است، از
هستي عوامل
ايجاد مي كند
نه از نيستي) عالم عظيم و
دستگاه
لايتناهي
آفرينش را به
گردش در مي
آورد و اين
دستگاه
دائماً
مشغول كار و
عمل و در
حركت و تحول
است و آني
وقفه در آن
پديد نمي آيد. از
يك سوي صاحب
قدرت بي
پايان است و
از جانب ديگر
وسايل بي
پايان در
اختيار اوست
از اين رو
است كه اين
همه ميليارد
ميليارد بي
حساب و خارج
از حد شمارش
ماشينهاي
بزرگ و كوچك
و قوي و ضعيف (نسبي) و خلاصه
انواع و
اقسام كه به
فكر هيچ
موجودي نمي
رسد مي سازد. اينها
به طور دائم
در حركتند.
همديگر را مي
خورند، به هم
تبديل مي
شوند، زير و
رو مي گردد
كن فيكون مي
شود، باز مي
سازد ، باز
درست مي كند،
و كارخانة
عظيم آفرينش
بدون لحظه اي
تعطيل
همچنان در
گردش است. پادشاه
بي رعيت ـ
خداي بي عالم
يك
پادشاه را
وقتي توان
شاه ناميد كه
داراي نخست
وزير و
وزراء،
تشكيلات،
دربار،
ارتش،
خزانه، كشور،
سرزمين،
ملت، رعايا،
سازمان
مختلف كشوري
و لشكري،
خلاصه هر
چيزي كه در
يك مملكت
لازم است
باشد و اگر
چنين نباشد
نتوان او را
پادشاه
خواند
و هرگاه
فاقد بخشي از
اين تشكيلات
شود او را
ناقص دانند.
پس در واقع
پادشاه
نيازمند
تمام
تشكيلات
كشور خويش
است و چنانچه
فاقد آنها
باشد او را
پادشاه
نتوان دانست.
دربارة مقام
الوهيت نيز
بايد چنين
انديشيد. در
صورتي كه
مخلوق
نباشد،
عالمي در كار
نباشد،
تشكيلات
جهان و خلاصه
تمام اجزاء
عالم هستي از
كوچك و بزرگ،
از كرات عظيم
تا ذرات
ناديدني
موجود نباشد
نام يزدان بر
آن اطلاق
نتوان كرد. خداي
بي مخلوق و
بدون
تشكيلات
عالم خداي
كيست؟ چه كسي
او را خدا
بخواند، چه
كسي او را به
عنوان خدائي
بشناسد و بر
بودن او پي
ببرد، چگونه
او را خدا مي
دانند؟ پس
ما خدا را
اين طور مي
شناسيم كه
داراي نيروي
قدرت كامله و
بالغه و صاحب
عالمهاي بي
پايان
موجودات
لايتناهي و
تشكيلات
شگفت انگيز
جهان هستي
است. نيازمندي
آنچه
قبلاً بيان
گرديد ما را
آگاه ساخت كه
خالقيت
مستلزم خلقت
است زيرا تا
خلقي نكند
و مخلوقي
نباشد چه كسي
او را به
عنوان خالق و
خدا خواهد
شناخت. چرا؟
چنان كه
قرآن در سوره
الذاريات
آيه 56 فرمود: "و ما
خلقت الجن و
الانس الا
ليعبدون" ـ من جن و
انس را خلق
نكردم جز
براي اين كه
مرا بپرستند
و معني پرستش
را شناسائي
دانسته اند (اي ليعرفون) معني
را هر چه
بدانيد
مفهوم بالا
از آن مستفاد
مي شود.
خوشوقتم كه
باز فرصتي
دست داد تا
از جزء پي
بكل ببريم. اين
جا است كه
بار ديگر
كلام شيواي «من
عرف نفسه فقد
عرف ربه»
(هر
كه خود
راشناخت
همانا كه
خداي را
شناخته است)
صدق
پيدا مي كند. مي
بينيم انسان
از اجزائي
تركيب يافته
كه اگر يكي
از آنها كسر
باشد اطلاق
آدمي به او
نمي شود، پس
لازم است
تمام
تشكيلات در
او موجود
باشد كه او
را آدم كامل
بخوانند خدا
را نيز به
اين دليل خدا
مي دانيم كه
خلقت عالم
عظيم
لايتناهي از
قدرت كاملة
اوست. عبث
معني ندارد
حال
كه از يك سوي
معلوم شد كه
لازمة قدرت و
توانائي
يزدان
آفرينش با
تمام
تشكيلات
وسيع آن است
و از جانب
ديگر مدلل
گرديد كه
وجود عالم
لازمة وجود
خداوند، وجود يزدان
نيازمند وجود
خلقت عالم
است، روشن مي شود
كه عالم
بايستي باشد
و نمي
تواند نباشد.
پس لفظ عبث
معني ندارد و
اصلاً
مفهومي براي
آن نيست
وآنچه
در فصل «عبث
بودن» گفته
شد نسبي و از
روي تفكر
محدود
بشراست و
حقيقت عالم
آن است كه
جائي براي
عبث بودن باقي
نمي ماند. حقيقت
است و لازم و
بايستي باشد
و نمي تواند
نباشد. اين
است نتيجة
شكافته شدن
فكر بشر در
راه توسعة
دانش و ترقی
انديشه و درك
حقيقت. هيچ
معقول است
صاحب
كارخانة
بزرگي،
تاسيساتي
مانند
كارخانه
عظيم ذوب آهن
يا پارچه
بافي يا
اتومبيل
سازي و انواع
و اقسام آن
برقرار كند
ولي از اين
كار هيچ
مقصودي
نداشته باشد
و عمل او عبث
باشد؟ آيا
خرد و آخرين
علم امروز
قبول مي كند
كه نتيجة
اقدام صاحب
اين كارخانه
بي حاصل و بي
هدف بماند؟
جهان هستي به
حق و حقيقت
به طور طبيعي
و خودكار از
جانب يزدان
مقتدر
برقرار
گرديده است. لفظ عبث
براي عالم
فاقد معني
است
براي
اين كه مطلب
بهتر روشن و
به ذهن آشنا
تر گردد مي
گويم كه لغات
هدف، غايت،
نتيجه و اين
قبيل كلمات
مثل ساير
الفاظي كه در
مقالات
ديگر گفته شد
ساختگي بشر و
نسبي و
قراردادي
است نه حقيقي، زيرا
از آنچه در
اين جا بيان
شد معلوم مي
گردد اين
قبيل چيزها
مخصوص اموري
است كه رشد و
نمو مي كند و
منحصر به
مشاهدات
جزئي و فرعي،
محدود و
موقتي ما بشر
است كه
دستخوش
تغييرات
هستيم و محتاج
كمال و در
اثر ورزش
حواس و
تمرينات روز
به روز قوا و
معلومات و
قدرتمان
بيشتر مي شود
تا دورة
انجام وظايف
ما در اين
دنيا بسر آيد
و تحولي در
وجود ما پديد
گردد.
(باصطلاح
مردم: مرگ) به
عبارت ديگر
آن جا كه ما
هدف و نتيجه
و منظور را
در عالم منكر
شديم و نتيجة
عبث بودن از
اين انكار
گرفتيم براي
گرفتن
نتيجه، اين
نكته را
عمداً از نظر
پنهان
داشتيم كه
كلية الفاظ
هدف، منظور،
و نظاير آنها
قراردادي
بشر و متناسب
با زندگاني و
تحول محدود
او است و
قابل انطباق
با عالم
لايتناهي
نيست. سير
واقعي روح
در
مقالات گفته شد كه
روح از امر
پروردگار
است
و قابل تجزيه
نيست و بزرگ
و كوچك نمي گردد
و رشد نمي يابد و ترقي
و تكامل براي
او مفهوم
ندارد و اين
جسم است كه
رشد پيدا مي
كند و روح به اندازة
استعدادي كه
جسم دارد با
آن عمل مي
نمايد. اين
مطلب نيز
اشاره شد كه
روح هر
موجودي جزئي
از روح كلي
است و جزء
بودن دلالت
بر آن مي كند
كه سيري دارد
كه به طرف كل
رجعت مي كند (انا
لله و انا
اليه راجعون) ما از
خدائيم و به
سوي خدا
بازگشت مي
كنيم سورة
بقره آيه 151. پس
روح
مشتاقانه و
بي تاب در
فضاي لايتناهي
در تكاپوي
علم كل و
حقيقت كل مي
شتابد و هر
كاري كه به
وسيله جسم
انجام مي
دهد، هر علمي
كه كسب مي
نمايد و هر
عشقي كه دارد
همگي افعالي
است كه در
راه رسيدن به
آن مقصود به
جاي مي آورد. مأموريت
روح
روح
در عين حال
كه از منبع
اصلي جدا
نيست مأمور
انجام كاري
در عالم
پهناور مي
شود در ضمن
انجام كار هم
از منبع جدا
نيست ولي
مايل است
هرچه زودتر
خود را به
عين قدرت
برساند و به
همين لحاظ
سعي مي كند
كه كارهاي
خويش را به
جا
آورده و به
مبدأ يعني
قدرت كل باز
گردد. مانند
آن است كه آب
دريا در اثر
قدرت خورشيد
تبخير شده به
صورت ابر در
مي آيد و اين
ابر به وسيلة
جريان هوا به
نقاط مختلف
زمين حركت
كرده و آن جا
به صورت
باران و برف
حتي شبنم بر
خاك مي نشيند
و در دل خاك
فرو مي رود و
ظاهراً در
زمين پنهان
مي گردد.
ليكن اين
غيبت ظاهري و
موقتي است و
پس از انجام
مأموريت
بارديگر به
صورت چشمه
سارها و
جويها و
نهرها و شطها
و رودخانه ها
همچنان در
زمين جاري و
بعد از اين
كه باز هم
مأموريتهاي
مختلفي به
امر و مشيت
پروردگار
انجام داد
بار ديگر
بازگشته و
داخل همان
دريا مي شود. اين
نكته را
فراموش
نكنيد كه
قطرات آب در
هر كجا كه
باشد خواه در
ابر يا روي
زمين يا زير
زمين يا در
دل نباتات يا
در جسم
حيوانات و هر
كجا كه
مأموريت او
ايجاب كند
باز همان آب
دريا است و
محال است كه
هرگز خاصيت
اصلي از او
سلب گردد. اين است
مثلي از
جدائي ظاهري
و مأموريت و
حركت روح از
منبع اصلي و
برگشت به سوي
همان. آيا
اين بيان
براي
دانشمندان و
عقلا و
روشنفكران
آشكار و روشن
كننده و قاطع
نيست؟ مثال
ديگر
مي
توانيد يك
كارخانه
چراغ برق را
در نظر مجسم
كنيد. سيمي
از اين
كارخانه در
فاصله دور
چراغي را
روشن مي كند.
در عين حال
كه كارخانه
دور شده ولي
از او جدا
نيست. اگر
جدا باشد
ديگر قدرت
ندارد، از
كار مي افتد.
او ميل دارد
هر چه زودتر
كار خود را
انجام داده
به مركز قدرت
كه كارخانه
است باز گردد.
روح هم در
عين اين كه
مأموريتي در
عالم گرفته و
از قدرت
كامله دور
شده از آن
جدا نيست و
ميل دارد
كارخويش را
به اتمام
رسانيده به
عين قدرت باز
گردد. حال
مي گويم مثال
كارخانة چرغ
برق به منزلة
كارخانه
عظيم روحي
است اين كه
در افراد
بشر ملاحظه
مي كنيم كه
اين همه
اشتياق و
تلاش براي
نزديك شدن به
منابع قدرت
ديده مي شود
به واسطة
همين ميل
طبيعي روح و
خاصيت فطري
آن مي باشد
كه در هر جا
به صورتي به
روز
مي كند. "كل شيئي
يرجع الي
اصله(همه چيز
به اصل خويش
باز مي گردد.)" جسم
وسيله است
روح
براي طي اين
سير نيازمند
وسيله ايست.
اين وسيله
همان جسم است
كه به او
سپرده شده و
موظف است آن
را تكميل
نمايد. پس
روح براي سير
خويش با
منتهاي قدرت
آلتي را كه
در اختيار
دارد تكامل
مي نمايد،
رشد و نمو مي
بخشد تا چند
قدم بيشتر به
مقصود و اصل
خودش نزديك
شود يعني
مانند آن
برقي كه از
كارخانه
انشعاب يافت
و لامپي را
روشن كرد و
به كارخانه
بازگشت روح
هم جسم را
روشن مي كند
و بعد به محل
اصلي انشعاب
رجعت مي
نمايد. نمو و
رشد چيست؟
درديگرمقالات گفته شد كه
روح رشد
ندارد و اين
جسم است كه
رشد پيدا مي
كند و روح به
هر اندازه كه
جسم رشد و
استعداد
يافت با آن
عمل مي نمايد.
از طرف ديگر
دانسته ايم
كه تمام
موجودات
جهان اعم از
گياه و حيوان
و جماد روح
دارند. اينك
مي پرسم چه
چيزي باعث
رشد و نمو
گياه و حيوان
و غيره مي
شود؟ از كجا
رشد مي يابد،
چه كسي آنها
را نمو مي
دهد؟ كدام
قدرتي است كه
بر حجم و
رشدشان مي
افزايد تا
بزرگ و رشيد
مي شوند،
كدام نيروئي
است كه بقول
علماي طبيعي
بر سلولها و
ذرات اجسام
اضافه مي
كند؟ كي است
كه اين
سلولها را به
او مي
افزايد، چه عاملي
است كه چنين
رشدي در آنها
پديد مي
آورد؟ همانا
روح است كه
اين كار را
انجام مي دهد
و اين عمل به
علت هدفي است
كه روح براي
طي سير خود
سعي دارد آلت
و وسيلة كار
خودش را
توسعه دهد. پس
به طرف خود
فشار وارد مي
آورد، آن را
رشد و نمو مي
دهد. براي
فهميدن اين
مطلب به يك
بوته گندم يا
يك بچه حيوان
يا نطفه
انسان كه كم
كم بزرگ و
رشيد مي شوند
دقت كنيد تا
سَر آن بر
شما واضحتر
شود. هرگاه
دانشمندان
در اين موضوع
دقت كنند
كليد حقيقتي
را كه قرنها
آنان را دچار
حيرت كرده
بود خواهند
يافت و به
رمز نمو
موجودات
جهان پي
خواهند برد.
موضوع قوة
جاذبه نيز
همين است.
روحي است كه
از قدرت
منشعب شده مي
خواهد به هر
قيمت شده به
سوي همان
منبع قدرت
باز گردد.
اصل جاذبه أي
كه در عالم
حكم فرماست
منشأش همين
مطلب است.
اين جا براي
توضح مطلب مي
گويم كه روح
در عين اين
كه مشتاق
بازگشت به
منبع اصلي
است چون
وظيفه اي به
او سپرده شده
كه ناچار به
انجام آن است
نمي تواند آن
را ناقص و
مهمل گذارده
و با وجود
تمام عشقي كه
به سير به
سوي منظور
دارد از
انجام اين
تكليف سر باز
زند. بنابراين
دو نيرو كه
ظاهراً
متضاد است در
او حكم فرماست
يكي نيروي
انجام وظيفه
و ديگر عشق
شديد بازگشت
به مبدأ ـ و
روح هر دو را
انجام مي دهد. مثال
توسعه و
تكامل
براي
اين كه متوجه
شويد چطور
روح براي
رسيدن به هدف
خود سعي دارد
جسم را تكامل
بخشد مي گويم:
معلمي پيش
خود تصور
نمائيد كه
طفل كوچكي را
براي تعليم
به وي سپرده
اند. اين
معلم همه چيز
را مي داند و
براي اين كه
آن كودك را
از معلومات
خود
برخوردار
سازد و او را
به پاية خود
برساند سعي و
كوشش فوق
العاده
مبذول مي
دارد تا طفل
را تكامل
بخشد به
منظور اين كه
شاگرد ترقي
نمايد و قابل
اخذ معلومات
او شود. روح
هم طبق همين
قانون مي
كوشد تا آن
جا كه مقدور
است با تمرين
و ورزش، آن
جسمي را كه
دراختيار
اوست رشد و
تكامل بخشد.
نبايد
فراموش كرد
به همان نحو
كه جسم تكامل
مي يابد
پريسپري يا
قالب مثالي
نيز به همان
ترتيب بدون كم و
زياد تكامل
پيدا مي كند
زيرا جسم و
پريسپري
توأم اند. ورزش و
پرورش
براي
تأييد مطالب
بالا شعري را
كه در وصف
ورزش و تمرين
گفته ام و
قبلاً در
سالنامه 1333
نور دانش چاپ
شده شاهد مي
آورم: تو
اي نور چشمم
اگر
هوشيـاري
و گر با
سعـادت سرو
كـار داري
سلامت
اگر خواهي و
عقل سالـم
ز ورزش مكن
غفلت ارمرد
كاري
صفا
ده حواس و تن
خويشتن را
به تمرين
وورزش بهين
يـادگاري
تكامل و
تكميل
در
موضوع خدا و
عالم بر طبق
معلوماتي كه
تاكنون در طي
اين رشته سخن
روشن گرديد
دو مطلب پيش
مي آيد: اگر
عالم را
تكميل
بدانيم اين
شبهه به نظر
خطور مي كند
كه چيزي كه
كامل است
ديگر قابل
تكميل بيشتر
نيست يعني
ظروف پر شده
و جائي براي
تكميل ندارد. بنابراين
وقتي تكميل
شد چه كند و
وظيفه اش
چيست و چگونه
بكار خود
ادامه دهد؟
اگر
اين فرض را
قبول نكرده و
عالم را ناقص
بدانيم مثل
اين است كه
خدا را ناقص
دانسته ايم
زيرا اگر
عالم
لايتناهي
ناقص باشد
دليل بر نقص
آفريننده
است. بين
اين دو مطلب
چگونه مي
توان آشتي
داد؟ حقيقت
اين است كه
عالم
لايتناهي را
بايستي مثل
اقيانوس بي
پايان بي
كرانه و بي
حدود دانست.
آب اين
اقيانوس
كامل است
زيرا آب همان
است كه بود و
هست و خواهد
بود و قابل
تكامل نيست.
اقيانوس
كرانه و حدود
ندارد
بنابراين
كامل و در
عين حال بدون
حدود و مرز
يعني
لايتناهي
است. پس
تكميل چيست؟
تكميل به
معني آن است
كه از آب اين
اقيانوس
تراوش مي كند
و به طور
مثال در
درياچه هائي
قطره قطره مي
ريزد بدون
اين كه از
خودش چيزي كم
شود (چون پايان
ندارد). آبي
كه به اين
ترتيب در
درياچه ريخت
چون كم كم به
درياچه
اضافه مي شود
و كم كم سطح
درياچه بالا
مي آيد در
نظر يك نفر
مشاهده
كننده،
درياچه در
حال تكامل
است و رفته
رفته تكميل
مي شود ولي
اين را هم
بايد در نظر
گرفت كه
درياچه هم
هرگز پر
نخواهد شد
يعني تكميل
آن به آخر
نمي رسد و
هميشه در حال
تكميل خواهد
ماند زيرا
اگر پر شود
ديگر
اقيانوس
وظيفه اي
نخواهد داشت
كه به آن
تراوش كند و
فيض دهد و
كار اقيانوس
تمام خواهد
شد. نتيجه
اين شد كه
منبع اصلي كه
اقيانوس است
كامل مي باشد
و تراوشات آن
هميشه در حال
تكميل است. منبع
اصل: وجود
يزدان، عالم
لايتناهي تراوشات:
حالات و حركت
عالم و
تحولات آن
است. اين
است معني
تكامل
موجودات و
كامل بودن
يزدان. نظري
به اديان
قرآن مجيد ـ
سوره
الاحقاف 9: "قل
ما كنت بدعا
من الرسل و
ما ادري ما
يفعل بي ولا
بكم ان اتبع
الا ما يوحي
الي و ما انا
الا نذير
مبين"
ـ اي رسول ما
امت را بگو
من از بين
رسولان
اولين
پيغمبري
نيستم كه
تازه در
جهان آوازة رسالت بلند كرده باشم و نمي
دانم كه با
من و شما
عاقبت چه مي
كنند. من جز
آنچه به من
وحي مي شود
پيروي نمي
كنم و جز آن
كه با بيان
روشن خلق را
آگاه و از
خدا
بترسانم
وظيفه اي
ندارم.
قرآن مجيد ـ
سوره حج 16: "و
كذلك
انزلناه
آيات بينات
و ان الله
يهدي من
يريد"
ـ و ما
همچنين
آيات روشن
فرو
فرستاديم و
خدا هر كه را
بخواهد
هدايت مي
كند. نظري
به فلاسفه و
دانشمندان
خلاصه نظر
داروين: كرة
زمين در
ابتدا اين
وضع را
نداشته و
گياه و
جانور در
روي آن نمي
توانستند
زندگي كنند
وقتي براي
حيات مساعد
شد ابتدا
گياه و درخت
روئيد و بعد
متدرجاً
جانوران به
عرصة وجود
آمدند و
ابتدا حيات
در دريا به
طور ساده
پيدا شد بعد
كم كم تكامل
يافت و عده
اي به خشكي
آمدند و
بعضي در هوا
پريدن
گرفتند و كم
كم به صورت
تكامل
امروزي
رسيد. علت
تغييرات
محيط زندگي
و كوشش در
راه زندگي و
بقاي اصلح
است. لامارك:
موجودات
جاندار در
ابتدا
بسيار ساده
و پست بوده
كم كم متحول
شده طول و
تفصيل
پيدا
كردند و علت
اين
تغييرات
محيط زندگي
است كه
دراثرتغيير
شرايط كم كم
سازمان
بدني تغيير
و تحول پيدا
مي كند. هربرت
اسپنسر: هر
موجودي كه
روابط باطن
او از روابط
ظاهريش
متابعت مي
كند جاندار
است و هر چه
روابط
كاملتر
باشد وجود
او كاملتر
است. در
ابتدا وقتي
كرة زمين
براي حيات
مساعد شد
موجود
بسيار ساده
پديد گرديد
بعد در اثر
عوامل ترقي
نمود. هربرت
اسپنسر:
قاعدة
تكامل در
همه چيز حتي
مدنيت و
ديانت و علم
و صنعت
جاري است.
هر تكامل
بغتي كه
بدون رعايت
شرايط آن
براي
اجتماعي
آورده شود
فايده
ندارد.
بايستي
تكامل به
مرور زمان و
تحول
تدريجي و
طبيعي
انجام گردد. هربرت
اسپنسر:
اخلاق نيز
مشمول
تكامل است و
اخلاق و
آداب نيك آن
است كه با
تكامل
زندگاني
سازگار
باشد. در امر
اخلاق نيز
مثل كليه
امور جهان
بايد معتقد
به تكامل
باشيم. هانري
برگسن:
حيوانات
فقط قوه و
تدبير فطري
يا غريزه
دارند نه
عقل، اين
حالت در
حشرات
اجتماعي
مثل زنبور و
مورچه
پيشرفته تر
است. در
حيوانات
غريزه كمتر
و قوه عقل
قويتر است
اما عقل و
غريزه از
آثار نيروي
حياتي و
منشاء آنها
يكي يعني
ماده است. رنه دكارت:
جانوران
داراي روان
هستند و
شعور و عقل
ندارند. آنكسار
غورس: ناظم
امور عالم
عقل است كه
اشياء را از
تخمه هاي
گوناگون
نامتناهي
خلق مي كند.
[1]
معتقدين به
تناسخ مي
پندارند كه
روح در دنيا
آلوده مي
شود و براي
پاك شدن و
تصفيه
ناچار است
مكرر در
مكرر بدنيا
باز گشته و
متدرجاً
پاك شود.
آنها مي
گويند كه
روح مانند
فلزاتي كه
از معادن
استخراج مي
شود و آلوده
به سنگ و خاك
است هر قدر
بيشتر به
آتش گداخته
شود و چكش
بخورد
بيشتر
تصفيه و
صيقلي مي
گردد . [2]
اگر كسي گفت
كه لجاج مي
كنم و اصلا
حرف نمي زنم
مي گويم
همين لجاجت
محركي است
كه منع امر
طبيعي و
فطري مي شود.
يا اين كه در
اثر بيماري
و سانحه
قدرت تكلم
از شما سلب
گردد كه اين
امر
استثنائي
است . « مؤلف » [3]
لفظ پر كه در
اين جا ذكر
شده و
همچنين
نظاير آن
الفاظ قرار
دادي است نه
حقيقي
« مؤلف » رد؟ |