تاريخ انتشار

آذرماه 1381

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

رهنمون حشمت الله دولتشاهي

ديباچه كتاب ديناميسم آفرينش

 

مقدمه خداشناسي

سپاس بي پايان مر يزدان توانا و بي همتا را سزاست كه مرا عمري بخشيد و توفيق عنايت كرد كه مطالب اساسي و آموزنده در معرض اطلاع هم نوعان خويش قرار دهم تا هر كس را پسند آيد از آن بهره برگيرد و كساني را كه نسبت به آن نظري باشد مرقوم دارند باعث تشكر و امتنان خواهد بود. درود بر پيامبران و راهنمايان الهي كه راه راست حقيقت را بر ابناء بشر آشكار فرمودند و هر يك در دوران خود بهترين دستورات هدايت را به افراد انسان ابلاغ كرده نورراهنمائي را فرا راه بشر قرار دادند.

اي بار پروردگار مقتدر معظم تو خود خوب مي داني كه از نوشتن اين مطالب نظري جز پرورش افكار و خدمت به ابناء بشر و پيشرفت بندگان خدا ندارم، پس بر من منت گذار كه خطا و لغزشي از قلم من سر نزند تا آنچه مي نويسم و مي گويم به خير و صلاح جامعه باشد. پرودگارا مرا ياري فرماي كه قلم و قلب و قدمم همه به خير عالم بشريت به كار افتد. اين است آرزوي مشتاقانة من و هدفي كه زندگي را در راه آن مي گذارنم.

 كتاب ديناميسم آفرينش را به خاطر محبت به خلق خدا مي نويسم زيرا همة‌ مخلوقات الهي را دوست مي دارم و اميدوارم كه اين سخنان در همه برادران و خواهران نوعي تأثير بخشد، انوار محبتم را با آغوش باز بپذيرند تا از كار خود سرفراز و خوشحال باشم و زحمتي كه در اين راه كشيده شده مقبول و مأجور واقع شود. قبل از آنكه وارد سخن شوم علت اختيار رويه اي را كه در مقدمه نويسي بكار برده ام  بيان مي دارم: ‌از آن روي از درگاه يزدان شكر كردم كه او مرا در جهان هستي آورد و قدرت و نيرو داد و مكانيسم مغزم را طوري ساخت كه بتوانم سخناني به رشته تحرير در آورم. به پيامبران سلف از اين روي درود فرستادم كه آنها پاية الفت و برادري ومحبت را گذاردند و دين و دانش را به همراه دستورات الهي به جهان ارائه دادند تا همگان از آن مطالب بهره برند. ما هم امروز به تناسب مغز خود اين مطالب را گرفته و از فرآورده هاي دانش آنها استفاده مي بريم و اين معلومات را به اضافه آنچه از مكانيسم مغز خود دانسته و درك كرده ايم به صورت كتب و نوشته در دسترس مردمان امروز و جوانان و طبقاتي كه از اين پس به دنيا مي آيند، مي گذاريم تا بدين وسيله سطح معلومات آنان را ارتقاء دهيم و از اين سخنان هر كدام به تناسب مكانيسم مغزي خود استفاده نمايند و سپس مطالبي متناسب با پيشرفت دانش و قدرت مغزي خويش در زمان خود بدان بيفزايند و مورد استفاده اخلاف قرار دهند از اين روي از خدا طلب راهنمائي و مصونيت از خبط و خطا كردم كه مبادا در اثر نقص و نارسائي مطلب منظور و هدف من كه هدايت بسوي خير و صلاح است جزئي خدشه پيدا كند. از آن جهت به محبت و برادري اشاره كردم تا همگان بدانند كه اين وظيفة هر فرد بشر در انجام هر كاري است كه پيش مي گيرند. بلي تكليف ما در همة اعمالي كه انجام مي دهيم قبل از هر چيز خدمت محبت و مهرورزي است و اصولاً مقدمه را از اين روي نوشتم كه انجام اين كار را براي هر كتابي لازم مي دانم.

امروزه در كشورهاي دنيا و بين كساني كه از روش آنها تقليد مي كنند رسم بر اين جاري است كه بدون ذكر مقدمه يكباره وارد متن كتاب مي شوند در حالي كه هنوز فكر خواننده آمادگي براي درك مطلب كتاب ندارد و ناچار است دو سه مرتبه كتاب را از ابتدا تا انتها بخواند تا مقصود نويسنده را خوب درك نمايد. وقتي قبلاً مقدمة كتابي خوانده شود و ذهن خواننده براي مطالب آماده گردد بهتر مي تواند مفهوم آنرا درك كند و از آن بهره برداري نمايد.

لذا اين طور تشخيص مي دهم كه اين شيوه بهتر از آن روش است و انتظار دارم وقتي جهانيان اين عمل را معقول و متين يافتند پس از بررسي و سنجش فايده اش، از آن پيروي كنند و هرگاه ديدند فايده ندارد مختارند. در هر حال تقليد كردن ما از شيوة ديگران بدون سنجش سود و زيان آن معقول نخواهد بود. خوانندة ‌عزيز موضوعي كه در اين كتاب مورد بررسي قرار گرفته چنان كه بعداً خواهيد ديد در اطراف ديناميسم عالم دور مي زند.

در اين كتاب سعي به عمل آمده تا آنجا  كه مقتضي و صلاح باشد نيروي واحدي كه سراسر عالم را به جنبش مي آورد اثبات گردد و وحدت عالم لايتناهي با همه تنوع و اختلافي كه در ظاهر بنظر مي رساند نشان داده شود. همانطور كه در اين كتاب و ساير كتب خويش بيان داشته ايم سراسر عالم وجود با همه رنگارنگي و اشكال عجيب و نقوش گوناگون خود در روح مطلب صاحب يك نيرو، يك هدف، يك نقشه و يك طرح است.

جلوه هاي مختلف، پرتوهاي رنگارنگي است كه به مناسبت حيات گردش چرخ كارخانة جهان هستي لاجرم وجودشان لازم است. نتيجه اي كه بشر بايستي از اين موضوع كسب كند چيست؟ بشر بايد بياموزد كه در اين عالم وحدت، كه هيچ چيز از ديگري جدا نيست و همه بهم پيوند ناگسستني دارند و همة موجودات عالم اجزاء و وابستگان يكديگرند براي ادارة نيكوي جهان لازم است كه همه با يكديگر محبت، لطف، مدارا، مهرباني، حسن سلوك و برادري داشته باشند. بايستي اين روش را تبليغ و تزريق كنيم و اشاعه دهيم تا ايده آل و شعار و روية بشر جز مهر و محبت و صفا و صلح و برادري چيز ديگر نشود و اين عطيه بزرگ خداوندي با تمام قدرت تار و پود روابط جامعه بشري را مستحكم سازد.

محبت نزد اديان و فلاسفه

حديث اسلامي: هل الدين الاالحب. آيا دين غير از محبت چيزي است ؟

حافظ: نهال دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد          درخت دشمني بركن كه رنج ببشمار آرد

بودائيسم ـ دهاماپادا: يك عقل صحيح و درست خدمتي را خواهد كرد كه نه يك پدر و نه يك مادر و نه يك خويش مي كنند.

كنفوسيوس ـ آنالكتها‌1: يك جوان هنگامي كه در خانه است بايد نسبت به پدر و مادر و در خارج نسبت به بزرگتران با محبت و احترام باشد، بايستي مشتاق و درستكار باشد. بايستي محبت او نسبت به همه جوشان بوده و دوستي نيكو را در خود پرورش دهد.

دين كنفوسيوس: لائوتان از كنفوسيوس پرسيد: منظور شما از نيكوكاري و درستي چيست‌؟ كنفوسيوس گفت: «منظور اين است كه در عميق ترين باطن قلب خود نسبت به همه چيز محبت روا داريم، همة مردمان را دوست بداريم و سخت از افكار خودخواهانه بپرهيزيم. اين است ماهيت نيكوكاري و درستي» در جائيكه محبت باشد جدائي نيست.

دين تائو «كان ينگ يين»: با همه به مدارا و حسن سلوك و محبت رفتار كن

كتاب امثال سليمان نبي 15: خوان به قول درجائي كه محبت باشد بهتر است از گاوپرواري كه با آن عدوات باشد.

رساله اول يوحناي رسول باب چهارم: اي حبيبان يكديگر را محبت بنمائيم زيرا كه محبت از خداست و هر كه محبت مي نمايد از خدا مولود شده است و خدا را مي شناسد و كسي كه محبت نمي نمايد خدا را نمي شناسد زيرا خدا محبت است.

امانوئل كانت: فرق است ميان آن كسي كه عملي از روي تمايل طبيعت انجام مي دهد و آن كه براي اداي تكليف احترام به قانون مي كند، اولي حظ نفس برده و دومي اداي وظيفه كرده است.

‌يوهان گتليپ فيخته: ظهور نيكي در اشخاص تجلي و نمايش ذات حق است و ذات حق منشاء درستي اخلاق و كردار است.

شوپنهاور: شفقت بسيار خوب و بنياد اخلاق مي باشد، اما سعادت و آزادي تام در سلب كلي اراده و خواهش است.

اگوست كنت: ترقي نوع انسان بسته به ميزان غلبه جنبة انساني بر جنبة حيواني است. هنوز حس خودپرستي در مردم غالب است و مدار امر برزد و خورد و جنگ و جدال است.

چارلز داروين: بزرگترين كمال كه موجودات جاندار در سير تحولي و تكاملي به آن رسيده اند پديد آمدن عواطف و احساسات قلبي است كه در انسان بوجود آمده است و انسان اگر مي خواهد حيوان نباشد بايد رحم و مروت و كرم و شجاعت و نوع پرستي و خير خواهي را در خود بپرورد.

هربرت اسپنسر: چون در تكامل زندگي بايد كثرت به وحدت برسد مردم بايد به معاشرت زندگي كنند و تا حدي دست از خود خواهي بردارند و رعايت حال ديگران را كنند. هر فردي بايد خوشي ديگران را هم بخواهد.

فردريش نيچه: خودپرستي حق است و شفقت ضعف نفس و عيب است. حالا كه خوب يا بد بدنيا آمده ام بايد از دنيا متمتع شوم هر چه بيشتر بهتر. براي حصول اين امر اگر هم بيرحمي و مكرو فريب و جدال و جنگ لازم آيد انجام ميدهم . آنچه مزاحم و مخالف اين فرض است اگر چه راستي و مهرباني و فضيلت و تقوي باشد بد است.

ارسطو: خودخواهي ازآن جهت بداست كه غالب مردم برتري كه براي خودنسبت بديگران قائلند در تحصيل مال يا جاه يا لذتها است.

ولتـر: علم انسان را دانشمند ميكند ولي آدم نمي كند.

 

مي گويم: محبت يك نيرو و لطف الهي و نعمت عظيمي است كه خداوند متعال در نهاد بشر به وديعت گذارده است. حال كه چنين نعمت وعطية بزرگي در اختيارما قرار گرفته چرا نبايستي نخست اهميت و عظمت آنرا درك كرده و شعار خود قرار دهيم  و با تمام افراد بشر در سراسر جهان محبت و برادري ورزيم و از اين عطاي الهي بهره برداري كامل كنيم. وظيفة ما ايجاب مي كند كه نخست اين محبت را در اطراف خود بكار اندازيم و سپس رفته رفته تا آنجا كه بتوانيم و روابط ما ايجاب كند نسبت به ساير افراد بشر و مخلوقات جهان اين موهبت را بكار بريم.

شما وقتي به يك كارخانه بزرگ قدم مي گذاريد هزاران اجزاء آن را از ميله چرخ، پيچ و قطعات و ساقه ها و زبانه ها و خلاصه هر چه در ماشينها هست همكار و همراه و موافق يكديگر مي يابيد. ممكن نيست يك پيچ يا ميله از ماشين برخلاف سياست و مصلحت ساير قطعات كار كند و اگر چنين باشد ماشين لطمه خواهد خورد. چنانكه اگر قطعه اي از آن پولادها را به ميان دندانه هاي چرخ بيندازيد ماشين را صدمه خواهد زد. ما كه در چنين عالمي زندگي مي كنيم چه وظيفه داريم؟ آيا سزاست كه با همنوعان خود كه هر كدام قطعات و اجزائي از اين دستگاه عظيم اند از در مخالفت و دشمني در آئيم و مانع كار آنها شويم و به جاي همكاري و مودت سدي در راه پيشرفت ديگران بسازيم. آيا شايسته است به جاي همفكري و محبت از در عداوت و دشمني در آئيم و كوس مخالفت و عناد و ضديت را بنوازيم؟

دو گنجشك بر روي درخت بر سر يك طعمه و يا يك عشق با يكديگر نزاع مي كنند و قدري بر سر وروي هم نوك مي زنند ولي پس از مدت كوتاهي اين نزاع بر طرف شده و دوباره مانند دو دوست قديمي پهلوي يكديگر خزيده و هر يك خود را با حرارت ديگري گرم مي سازد و اصلا يادي از آن اختلاف كوچك در مغزش باقي نمي ماند. آيا ما از يك گنجشك ضعيف تريم؟

آيا صلاح است كه بين دوستان كه مدتها با يكديگر يار و رفيق و هم پيمان و همراه بوده اند چنان اختلافي پديد آيد كه از يكديگر جدا شوند و اثري از آن دوستي و محبت باقي نماند؟

آيا درست است كه بين يك خانواده كه بايستي مظهر و نمونه اتحاد و اتفاق و دوستي و محبت باشد كدورتها و نقارهائي پيش آيد كه موجب جدائي و بريدگي آنها شود؟ آيا صلاح است كه بين همسايگان يك محل كه منافع مشترك با يكديگر دارند و صلح و صفا و همزيستي آنها زندگي را بر همة افرادشان شيرينتر مي سازد جنگ و نزاع و محيط دشمني و كينه بوجود آيد؟ آيا درست است كه بين افراد يك شهر كه در يك محل زندگي كرده و از مزاياي مشتركي بهره مي برند و احتياج به همكاري در امور خود دارند دودستگي و اختلاف و نزاع افتد به طوري كه شيرازة كارها از هم بپاشد؟

آيا معقول است كه افراد يك كشور كه يك واحد يگانه و نمايندة وحدت هستند به جاي اينكه پيوندهاي هم فكري و هم آهنگي و هم كاري را روز به روز به نفع مشترك خود محكم تر سازند، به دشمني و كينه و مخالفت و عداوت با يكديگر پرداخته راه نفاق بپيمانيد و بر عليه يكديگر دسته بندي نموده و ميان طبقات و اصناف و گروههاي مختلف ديوار جدائي بركشند و روز به روز اين شكاف را عميق تر سازند و راه صلح و آشتي و همكاري را بر روي هم ببندند؟

آيا اين بهتر است يا آنكه تمام افراد كشور اعم از هر شغل و مقام و حرفه و وظيفه دست اتحاد و همكاري با هم داده در راه ترقي و تعالي و عظمت كشور كه هدف مشترك همة آنها است با يك محبت، صميميت و برادري كامل بكوشند و اقدام كنند. آياصلاح است كه بشر به جاي اين كه با اختراعات و اكتشافاتي كه محصول فكر و الهام و تقدير است در راه توسعة رفاه و آسايش و ترقي همنوعان خود بكوشد از وسائلي كه بوجود آمده براي تخريب آبادنيها و كشتن عدة بيشماري از همنوعان سوءاستفاده كند؟

 آيا در اين عالم وحدت كه همة موجودات با يكديگر همكاري مي كنند و با هم پيوند دارند و كار آنها در هر احوال وابسته به يكديگر است، صلاح است بشر به جاي اين كه از اين عالم وحدت بهتر استفاده كند باعث پراكندگي شده و وسائلي بكار اندازد كه در يك مدت كوتاه عدة بيشماري از موجودات زميني و هوائي و آبي و نباتات و حيوانات مختلف و جاندران مرئي و غير مرئي را از بين ببرد؟ آيا عقل سليم حكم مي كند كه اجزاء‌ يك دستگاه موزون به جاي همكاري و كمك به ساير قطعات آن دستگاه به دشمني و مبارزه با آنها بپردازند؟ بدن شما مركب از ميلياردها سلول و گلبول و ياخته و اجزاء مختلفه است كه دائم در حال فعل و انفعال هستند ولي ماحصل عمل آنها هر چه باشد يك امر واحد است و آن نگاهداري و ادامة زندگي و سلامت شما است.

آيا نمي خواهيد كه سلولهاي بدن شما همگي با محبت و اتفاق و اتحاد در راه اين هدف مشترك بكوشند؟ آيا راضي هستيد كه مبارزه و دشمني در داخل بدن شما چنان وسعت گيرد كه سلامت و تعادل بدن از بين برود و شما را به ديار مرگ و اضمحلال بكشاند؟ اين نكته بسي روشن است كه هرگاه بين اجزاء سلولهاي كالبد، اختلافي پديد آيد سلامت بدن ما دچار اضمحلال خواهد شد و هرگاه صلح و صفا بين آنها جاري بود سلامت و شادابي كالبد تأمين است.

جامعه نيز همين حال را دارد. اگر افراد آن باهم متحد و صميمي و همكار باشند و با هم آهنگي و صفا و مهر بانجام وظايف خود پردازند پيكرة اجتماع سالم است و هرگاه برخلاف درصدد دشمني و نزاع و اختلاف برآيند جامعه نيز لطمه خواهد ديد. هرگاه دينام بدن انسان يا هر ماشيني تعادل و نظم نداشته باشد تمام بدن لطمه خواهد ديد و ماشين از كار ميافتد و اگر دينام بدن يا عالم خوب كار كند تمام پيكر آن منظم وعالي بگردش و حركت و انجام وظيفة خود خواهد پرداخت.

مي گويم: دانش و دين كه به منزله نيروي مثبته دينام عالم است هرگاه با تعادل كار كردند يعني دانش درست تجلي نمود و تلفيق آن با دين درست انجام  گرفت (دين از تراوشات مختصر دانش و جزء دانش به شمار مي رود.مؤلف) همه كارها منظم خواهد بود و افكار بشر نيز به خوبي كار خواهد كرد و هرگاه اين دينام از ميان رفت و رخت بر بست عالمي در بين نيست. اين نكته را در ضمن كتاب با تفصيل بيشتري خواهيد ديد. بايد دانست كه اين نيرو وسيله اي هم لازم دارد كه همان اتم است و بعداً بيان خواهد شد.

دانش است كه اين مطلب را تشخيص مي دهد و اگر دانش نباشد عالم هم نخواهد بود. از اين روست كه مي گويم دانش و دين به منزلة نيروي مثبت دينام عالم است و حتي اگر براي حق تعالي دانش قائل نباشيم، نمي توانيم وجود حضرتش را هم قبول كنيم وناچاريم بگوئيم خداي بي دانش خدا نيست.

در يك دستگاه كوچك مثل ساعت هرگاه چرخها و دنده هاي آن با نظم و همكاري انجام وظيفه كنند ما بخوبي مي توانيم از اين ساعت استفاده كنيم و هرگاه علتي بوجود آيد كه در همكاري آنها اختلال توليد كند نتيجة مطلوب از كار ساعت بدست نمي آيد. دستگاه جامعه نيز مشمول همين قاعده است و هرگاه افراد آن خوب انجام وظيفه نموده و همكاري را با محبت و برادري مطابق موازين دين و دانش انجام دادند مي گوئيم دنيام اين جامعه بسيار خوبست و ماشين آن كاملاً منظم كار مي كند و چون از روي دانش كار كرده و از روي دانش به وجود آمده محيطي كه در اين جامعه حكمفرما شده پاره شدني نيست. اكنون كه روشن شد دانش دينام عالم است و چون اين موضوع با تفصيل و شرح لازم براي خوانندگان گرامي در اين كتاب بيان مي گردد احتياج به بسط بيشتري در مقدمه نخواهد بود.

 

دانش و خلقت

قرآن مجيد فرمايد: ولاتقف ماليس لك به علم ان السمع و البصروا الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا (الاسري 36) و بر آنچه علم و اطمينان نداري دنبال مكن كه (در پيشگاه حكم خدا) چشم و گوش و دلها همه مسئولند.

هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون انما يتذكر اولولاالباب (زمر آيه 9) آنانكه اهل علم و دانش اند با مردم جاهل نادان يكسانند؟ فقط خردمندان عالم متذكر اين مطلبند.

كتاب ايوب باب 28: پس حكمت از كجا مي آيد و مكان فطانت كجا است؟ از چشم  تمامي زندگان پنهان است و از مرغان هوا  مخفي مي باشد. خدا راه آن را درك مي كند و او مكانش را مي داند زيرا كه او تا كرانهاي زمين مي نگرد و آنچه را كه زير تمامي آسمان است مي بيند . و به آنان گفت اينك ترس خداوند حكمت است و از بدي اجتناب نمودن فطانت مي باشد.

دين بودا ـ كتاب دهاماپادا: هرگاه خطابه اي مركب از هزار كلمه ولي لغاتش خالي از معني باشد يك كلمه معني دار از آن بهتر است كه وقتي كسي آن كلمه را بشنود ساكت مي شود ـ بدون دانش تفكر نيست و بدون تفكر دانش نيست. آن كس كه دانش و تفكر دارد نزديك به نيروانا است.

بودا آنالكت يك: مرد بزرگ و برتر مي خواهد كه در كلماتش هيچ چيز غلطي نباشد ـ مرد بزرگ و برتر در سخن فروتن و خود دار است ولي در عمل افراطي است.

رزتشت زند اوستا ـ مانيوگ خراد 24 : گفته شد كه اهورا مزدا خلقت را به وسيلة دانش مؤمن خلق كرده و اداره دنياي مادي و دنياي روحي به وسيله دانش است.

مذمت دانش

كتاب جامعه از كتب تورات باب اول: و دل خود را بر دانستن حكمت و دانش حماقت و جهالت مشغول ساختم پس فهميدم كه اين نيز در پي باد زحمت كشيدن است زيرا كه در كثرت حكمت كثرت غم است و هر كه علم را بيفزايد حزن را مي افزايد.

شوپنهاور: فلسفه عبارتست از جهان شناسي نه خداشناسي ـ جهان را نبايد به جهان مادي و جهان روحاني تقسيم كرد بايد گفت جهاني هست حقيقي وجهـاني هست تصوري و نمايشي.

ارنست رنان: سلطنت حقه اي كه مردم منتظر آن هستند نزديك مي شود و آن سلطنت علم است و بنابراين بايد اختيار امور در دست اهل علم باشد.

هانري برگسن: فلسفه علم به كنه اشياء و ادراك حقايق است ولي راهش مستقل نيست و ادراك حقيقي آن است كه ادراك كننده با ادراك شونده يكي شود و اين كار جز با درون بيني يا جان بيني  و الهام دروني امكان پذير نيست.

فريسيس بيكن: متأخرين، بنده متقدمين علما شده اند. آزاد نيستند و از خود رآي ندارند. هر چه دارند آن است كه در كتابها و دفتر ها مقيد است و مشغول زير و روكردن آنهاو مجادله و مباحثه در آن نوشته ها مي باشند و موقع و مجالي براي آنها نمي ماند كه به مطالب تازه بپردازند و از رسيدن به كشفيات تازه مأيوسند. اگر بيچاره اي هم سخني بگويد كه تازگي داشته باشد غوغا بلند مي كنند و مهابت دين را پيش مي كشند و مي ترسند اگر علم ترقي كند عقايدي مخالف تفسيرات و تأويلات كه آنان در دين كرديده اند ظهور كند و اين دليل بر آن است كه ايمان به عقايد دين خويش ندارند (والا از پيشرفت علم و عقايد جديد نمي ترسيدند)

لاك: دانش و خرد ماية همه فضائل است و مردم بدان راه توانائي حاصل مي كنندوهمه مقتضيات طبيعت خودوطبع عالم رادرمي يابند و از آن پيروي مي كنند و به اين طريق بشر به سوي پرستيدن خداي واحد سوق داده مي شود. دانش انسان محدود است و بر بسياري  از امور نمي تواند اطلاع يابد.

فونتنل: دانش پيوسته از كثرت به وحدت مي گرود.

ولتر: در هر موضوع بايد طوري سخن گفت كه همه كس قدرت فهم آن را داشته باشد. آنچه بيشتر مردم نمي فهمند گفتنش چه فايده دارد؟

 

باز هم مي گويم آيا بهتر نيست كه همگان از نيروي محبت استفاده كرده و زندگي را بر  خود و ساير موجودات جهان شيرين تر و مصفاتر كنند؟ ما كه عضوي از اعضاء عالم هستيم و نه تنها با همنوعان خود بلكه با سراسر موجودات و اين دستگاه عظيم رابطة نزديك داريم آيا بهتر نيست در صدد تحكيم اين رابطه اتحاد و برادري برآئيم؟ آيا عقل و منطق اين حكم را با صداي  رسا  ابلاغ  نمي كند؟ آيا وظيفه ما نيست كه هر چه بيشتر در راه اين هدف مقدس بكوشيم و سعي كنيم تا آنجا كه ممكن است راههاي اختلاف و نزاع را كم كرده و به تحكيم مراتب برادري و داد جهاني بكوشيم و تمام همنوعان را اعم از هر نژاد و هر رنگ و هر طبقه و مليت و آئين به مثابه پدران و مادران و برادران و خواهران و فرزندان خود بشماريم؟

پس اي خواهران و برادران و اي كساني كه به عقل و خرد مي باليد و مبناي دانش خود را بر منطق و عقل استوار مي دانيد و خرد را راهنماي خويش مي شماريد، شما را دعوت مي كنم كه به نداي وجدان و عقل خود گوش فرا دهيد و نظري عميق و تفكري موشكاف در حقيقت وحدت بيفكنيد. آنگاه كه پرتوي از انوار وحدت بر وجود شما تابيد آگاه خواهيد شد كه مهمترين وظيفه ما و هر فرد بشر محبت و برداري جهاني است يعني برادري به پهناي سراسر جهان بشريت و محبتي به عظمت همه عالم هستي.

عقلا و بزرگان و دانشمندان و نوابغ و آنها كه فكر خود را صرف اختراعاتي مي كنند كه از آنها سوء استفاده هاي تخريبي مي شود بايستي گرد يكديگر جمع شده و افكارشان را رويهم بريزند، ‌و سازمانهائي بدهند و فكر خود را در اموري كه موجب بسط روابط برادري  و توسعه محبت باشد بكار اندازند و در كارهائي كوشش كنند كه پيوندهاي برادري و مهر انساني را افزايش دهد. اين عقلها و افكار بزرگ بايستي در راه صلح و صفاي جهان و گسترش برادري بكار افتد. خداوند متعال اين مغزهاي بزرگ را براي استفاده رساندن در چنين راههاي نيكوئي خلق فرموده و كوشش در قسمتي كه آنها مبذول مي دارند نبايستي از طرف ديگران در راه از بين بردن افراد بشر و موجودات و نباتات و آلودگي محيط هوا و زندگي و تخريب آبادانيها و بهم ريختن خانواده ها و پاشيدن اجاقهاي گرم خانوادگي بكار رود. دانش كه ديناميسم خلقت است بايد در راه اختراع صحيح كه به خير وصلاح بشريت است بكار برده شود. در اينجا به كساني كه از محصولات علم و دانش بهره برداري مي كنند روي نموده مي گويم:

اگر منظور از تهيه و ارسال موشك به كرة ماه ابراز و گسترش مهر ومحبت است بدانند كه همنوعان كرة زمين واجب تر و نيازمندتر به اين محبت هستند و بهتر آن است كه اول مخلوق كرة زمين را از محبت سيراب كنند بعد به فكر كرة ديگر بيافتند و اگر قصدشان از ارسال موشك اينست كه آن كره را هم آلوده و تخريب كنند بهتر است اصولاً به چنين اقدامي دست نزنند و بيش از اين خطا و خرابكاري روا ندارند. چه خوبست كساني كه به اين اعمال تخريبي و سوء استفاده از دانش مي پردازند دستور محبت و مهرورزي را كه از انوار تابان الهي است در نظر گيرند و متوجه ديانت شوند تا در نتيجة تعادل دانش و دين انوار فروزان محبت و صفاي زندگي در جهان تجلي كند.

چون وابستگي و پيوند هر فردي با ساير موجودات عالم ناگسستني است بايستي محبت هر چه بيشتر عالمگير و رايج شود، بايستي همه را دوست بداريم و حتي نسبت به ساير موجودات و حيوانات و نباتات و گلها مهر بورزيم. بايستي همه را با چشم خوبي و نيكي بنگريم و همة افراد را خوب بدانيم و اگر هر كسي با ما دشمني كرد او را به عكس دوست بداريم و با محبت با او رفتار كنيم، يقين بدانيد كه محبت گم نخواهد شد و هر عملي محبت آميز كه انجام دهيم عكس العمل متقابل خواهد داشت. بايد همة ما سعي نمائيم كه انگيزه هاي نزاع و كينه و دشمني و اختلاف را هر چه مي توانيم كمتر سازيم و وسائل محبت و وداد را هر چه ممكن است توسعه دهيم و نگذاريم مبارزات و اختلافات و دشمني در عالم چنان وسعت گيرد كه موجب قطع پيوندها و ايجاد محيط نفاق و ناراحتي و جنگ و خونريزي گردد. بايستي تا آنجا كه از دستمان برمي آيد، هر جا آتشي مي بينيم فرونشانيم  و هر جا دشمني بر مي خيزد خاموش كنيم و هر جا به نائره كينه بر مي خوريم آب محبت و دوستي بر آن بپاشيم تا خود به خود از بين برود.

هر اندازه فكر ما وسيع تر و دائره عمل و قدرتمان بيشتر باشد بايد در اين وظيفة صلح و برادري و محبت كوشاتر شويم و اين محبت و برادري جهاني را وظيفه اي مهم براي خود بشماريم و در راه انجام آن از هيچ چيز فرو گزار نكنيم. اينست راه بشر امروز كه به حقايق وحدت واقف مي شود.

از آنجا كه منظور و مقصود من اينست كه ديانت در دنيا برقرار شود و از سوي ديگر  مي دانم كه ديانت بدون دانش و معلومات ارزشي ندارد يعني ديانت منهاي دانش مساوي است با جهل و ناداني اينست كه به خواست خداوند متعال درصدد بر آمدم اين كتاب (ديناميسم آفرينش) را كه به عقيدة من براي بالا بردن فهم و سطح معلومات همنوعان مفيد و در تحكيم رشته هاي محبت و برادري بشري سودمند و درآگاهي بشر بلزوم اتحاد و اتفاق و وحدت ضروري است به رشتة تحرير در آورم و از يزدان داناي توانا خواستارم مرا در ادامة اين قبيل خدمات ياري فرمايد .

نظراتي از فلاسفه

هربرت اسپنسر: وقتي مي توانيم فلسفه را كامل بشماريم كه بتوانيم همة امور جهان را از يك اصل كلي بيرون آوريم. جسم فاني نمي شود و نيرو هم از بين نمي رود، باقي است چه اگر به يك شكل كاسته شود به صورت نيروي ديگري تجلي مي كند  يعني  نيروها  به  هم  تبديل  مي شوند. گرما، به برق، ‌برق به گرما و هر دو به نور تبديل مي گردند. پس شايد همة نيروها در واقع اصول مختلف يك نيروي واحدند. از هر طرف بچرخيم مشهودات و تجربه هاي ما نشان مي دهد كه هرچه هست نيرو است و نيرو هر چند شكل مختلف به خود مي گيرد ولي اصل آن محفوظ است و شكلها و تجليات  آن با هم نسبت دارند و از امور نسبي هستند ولي حقيقت آن مربوط به امر مطلق است.

اسپنسر و علماي قرن نوزدهم: چون انرژيهاي مختلف طبيعت به يكديگر تبديل مي گردد پس مي توانيم حكم كنيم كه در جهان انرژي يكي است كه صورتهاي مختلف مي گيرد و مثل بت عياري هر لحظه بشكلي در مي آيد.

فخنر آلماني: انرژي در جهان يكي است و كم و زياد نمي شود و فقط به اشكال مختلفه در مي آيد و چون مي بينيم كه اعمال روحي و تعقلي هم نحوه اي از تجلي انرژي است پس بين انرژي جسماني و عقلاني رابطه اي هست.

حكماي هفت گانه يونان: نه موجود معدوم و نه معدوم موجود مي گردد و كون و فساد همه تغيير و تبديل است. موجود و معدوم شدن در عالم وجود ندارد.

دكارت: به بعضي از قوانين كه خداوند در عالم خلقت مقرر فرموده برخوردم كه آنچه در عالم هست يا روي مي دهد قوانين مزبور كاملا در آن مرعي مي باشد.

نظر اديان دربارة خلقت

و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين ( قرآن مجيد ـ الانبياء 16 ) ما آسمان و زمين و آنچه بين زمين و آسمان است به بازيچه نيافريديم.

قسمتي از خطبه نود نهج البلاغه دربارة چگونگي آفرينش زمين و گسترانيده شدن برروي آب است كه خلاصه آن اينست: امواج آب دريا مانند حيوان خروشاني متلاطم و كف زنان پس از اين كه سنگيني زمين را در برگرفت دست از سركشي برداشته و فروتن شد و ذليل و شكسته شد و فرمانبردار و اسير گرديد و دور زمين را فرو گرفت. چون هيجان در زير نواحي زمين آرام گرفت خداوند كوههاي بلند را با صخره ها و قطعات عظيم سنگ براي ثبات و آرامش حركات و جنبش زمين قرار داد و در آن چشمه هاي آب را باز نمود و هوا را براي نفس كشيدن ساكنين زمين مهيا فرمود و هر چه را مخلوق نيازمندند در آن قرار داد. ابر را در هوا آماده كرد تا جائي كه دسترسي به آب ندارند از آب برخوردار شده و زنده شود و گياه برويد و ابرها را بهم پيوست و رعد و برق ساخت و قطعات بزرگ آن را پائين فرستاد و به وسيله باد به حركت آورد تا بر زمين باران ببارد بدين ترتيب از زمينهاي خشك گياه رويانيد و آنها را توشة مردم و چهار پايان قرار داد و در اطراف زمين راه ها يا علامات و نشانه ها گذارد.

كتب هندوان، ريگ ودا ـ ماندالا ـ دهم ـ سرود صدو بيست و يك: در ابتدا كودك طلائي بود. به محض اين كه متولد شد او تنها صاحب و آقاي آنچه هست بود، او بود كه زمين و اين آسمان را ساخت. كيست آن خدائي كه ما بايد به او قرباني تقديم كنيم؟ آن كسي بود كه نفس داد، كسي بود كه نيرو داد، كسي است كه تمام خدايان فرمانش را اطاعت دارند و كسي كه سايه اش ابديت است. كسي كه بوسليه قوت خود يگانه پادشاه دنياي تنفس كننده و سوسو زدن روشنائي است كسي كه در ساية قدرت او اين كوههاي پر برف ايجاد شد . كسي كه بوسيلة او اين آسمان وحشتناك و زمين بزودي درست شد. كسي كه بوسيلة وي اثير و آسمان پر ستاره بوجود آمد. كسي كه اندازة هوا را در آسمان معين كرد  كسي كه آسمان و زمين در اثر ارادة او استوار ايستاده و در فكر خود (از هيبتش ) مي لرزند. كسي كه از او آفتاب تابان مي تابد.

ريگ ودا ‍ ـ ماندالا  ده ـ سرود صدو شصت وهشت: هنگامي كه از راه خود در آسمانها قدم فرا مي گذارد حتي يك روز آرام ندارد. دوست آنها يعني متولد نخستين و مقدسي است. او در كجا متولد شد؟ از كجا مي جهد؟ نفس خدايان نطفة جهان كه خداوند در هر كجا مي خواهد مي راند و فريادهاي آن واقعاً شنيده مي شود.

زند اوستا ـ دينائي ماينوك خيراد فصل بيست و چهار: مي گويم كه اهورا مزدا عالم خلقت را از راه دانش باطني خلق فرموده است. ادارة زندگاني روحي جهان نيز از طريق دانش است.

مزامير ـ مزمور هفتاد و چهار: روز از آن تست و شب نيز از آن تو. نور و آفتاب را تو برقرار نموده اي. تمامي حدود جهان را تو پايدار ساخته ـ تابستان و زمستان را تو ايجاد كرده اي.

كتاب جامعه باب يازده: چنان كه تو نمي داني كه راه باد چيست يا چگونه استخوانها در رحم زن حامله بسته مي شود همچنين عمل خدا را كه صانع كل است نمي فهمي.

انجيل يوحنا ـ باب اول: در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدابود. همان در ابتدا نزد خدا بود. همه چيز به واسطة او آفريده شد و به غير از او چيزي از موجودات وجود نيافت. در او حيات بود و حيات نور انسان بود و نور در تاريكي مي درخشد و تاريكي آنرا در نيافت.

نظر فلاسفه دربارة خلقت

هانري برگسن: در طبيعت قوه اي است كه او را به سوي حيات مي كشاند و اين نشاط حياتي ـ ElanVital است كه در ماده تأثير مي كند و مي شكافد و مي تركد و پخش مي شود و به صورت انواع و اصناف در مي آيد. برخلاف نظر داروين و لامارك اين اثر ناگهاني است نه تدريجي.

دكـارت: خلقت عمل مداوم است و اگر آني خداوند از خلقت باز بماند عالم معدوم  مي شود. نبايد در ديانت فكر كنيم كه چرا خداوند عالم را خلق فرموده است.

لايب نيتس: بي خلاف نظر مال برانش خدا صانعي نيست عاجز كه هر آن مجبور است در ماشيني كه ساخته دست ببرد تا راه بيفتد. خداوند از آغاز كه جهان را آفريده اين ماشين را چنان كامل ساخته كه تا ابد چرخها و اجزاء آن با اتفاق هم بكار مشغولند. آيا آفرينش عالم بوجوب است و اضطرار يا به قدرت و اختيار. دكارت خداوند را آفرينندة زيبائي و زشتي مي داند و ارادة او وجهي براي ترجيح ندارد. اين اختيار است. اسپينوزا فعل خداوند را مقيد به ضرورياتي مي داند مثل احكام هندسي كه بغير از آن وجه ممكن نيست. اما هيچ يك از اين دو نيست زيرا معني سخن دكارت اين است كه در آفرينش هرج و مرج است و نتيجة سخن اسپينوزا اين است كه خدا بي اختيار است. اما جمع بين اين دو اينست كه ضرورت دو قسم است: يكي هندسي يا منطقي و عقلي و ديگري اخلاقي. ضرورت اخلاقي اينست كه بين دو وجه بهترين آن اختيار مي شود. پس اختيار هست. اما بي قيد نيست. خدا مختار است ولي فعل هوسناكانه هم از او سر نمي زند و ترجيح بلا مرجح روا نمي دارد زيرا كارهايش از روي حكمت است.

دكـارت: وجود عالم تابع و قائم به قدرت الهي است و بدون خداوند نمي تواند يكدم زنده بماند. فعلي كه خداوند اكنون به آن فعل عالم را نگاه مي دارد درست همان فعلي است كه به آن عالم را آفريده است.

 

نتيجه و خلاصة‌ آنچه در كتاب گفته شده به منظور آشنائي قبلاً ذكر مي گردد

از بحث مفصلي كه دربارة خداشناسي در طي صفحات بعد به عمل مي آيد روشن خواهد شد كه قدرت مافوق و نيروي عظيمي در عالم هست كه همة قدرتها و نيروها و مواد از آن است. اگر كسي بگويد خدائي نيست، از او مي پرسم عالم از چه ساخته شده، جواب مي دهد از ماده، مي گويم بسيار خوب اما اين ماده كه مي گوئي بدون قدرت و نيرو است؟ اگر بگويد بدون قدرت است مي گوئيم پس اين حركت و فعاليت كه از ذرات و اتمهاي آن گرفته تا كرات آن ديده مي شود از چيست؟ ناچار است بگويد قدرت دارد. آن وقت مي گويم پس اذعان كردي كه مادة قدرت دار است. آن وقت مي گويم اين قدرت را هر موجود و هر فردي از افراد صاحب نيرو از خود دارد يا از خارج و هميشه داشته يا از جائي گرفته. چون مي بيند هر موجودي روزي به اين صورت نبوده و به اين صورت در آمده و روز ديگر هم به صورت ديگر در مي آيد ناچار است بگويد قدرت از خودش نيست و از جاي ديگر آورده زيرا اگر از خودش بود هميشه وجود داشت و هرگز از بين نمي رفت. وقتي قبول كرد كه قدرت را از جاي ديگر گرفته بطور ضمني قبول نموده كه منبعي است كه قدرتهاي عالم همه از آنجا ناشي شده است زيرا قدرت يكي است و انواع و اقسام ندارد و اگر ظاهراً انواع و اقسام هم داشته باشد باطن آن يكي است.

چنان كه در شيمي و فيزيك مي بينيم كه قدرتها قابل تبديل به هم هستند، حرارت به نور و نور به حرارت، حرارت به كار و كار به حرارت تبديل مي شوند و انواع و اقسام اين قبيل تغيير شكل صورت مي گيرد كه وحدت اصل نيرو را ثابت مي كند.

وقتي قبول كرد عالم از ماده تشكيل شده و ماده داراي قدرت است و قدرت مواد از يك منبعي است و اين منبع آن قدر بزرگ و عظيم است كه همة قدرتهاي عالم لايتناهي از او است در حقيقت خدا را اثبات كرده. من نام آنرا خدا مي گذارم او مي خواهد آن را طبيعت، قوه، انرژي، حركت يا هر چه دلش مي خواهد بنامد.

اينجا است كه مادي و معنوي با هم نزديك شده و بر يك نتيجه منتج خواهند شد و خداشناسي يك امر عمومي همگاني و عالمگير و موافق با دانش و عقل مي شود.

آيا چنين نيست ؟

مي گويم: هر موجود بشري كه گاهي فرصت تفكر يافته و يا زحمت انديشه بخويشتن راه داده باشد از خود پرسيده است كه خلقت او براي چيست؟ از كجا آمده و عاقبتش چه خواهد بود؟ از آنجا كه همة اديان دربارة خدا سخن گفته و اين لفظ از ابتداي طفوليت تا هنگام مرگ (تحول) در زندگي ما نقش اساسي دارد و مرتباً در گوشهاي ما طنين انداز است هر كسي مايل است در اينباره اطلاعات بيشتر كسب كند و خدا را بشناسد.

همة  اديان  درباره  قدرت و علم وعدل و نيروي خداوندي سخن گفته عظمت و توانائي و حسابگريش را نسبت ببندگان گوشزد كرده اند. در عين حال اكثراً از بحث و بررسي دربارة ماهيت ذات خدائي منع نموده اند.

در ديانت اسلام با اينكه درباره ذات خدا بحثي نكرده ولي ترديدي در وجود او ندارد. وجود خدا را امري بديهي شمرده و فرموده: «افي الله شك فاطر السموات و الارض» (سوره ابراهيم آيه 10) آيا در وجود خداوند كه پديد آورندة‌ آسمانها و زمين است شكي هست ؟

اين نكته روشن است كه از راه بررسي و مطالعه و توجه و تفكر در عالم مي توان خدا را شناخت و از آثار پي بمؤثر برد، همانطور كه الكتريسيته را نمي بينيم با حواس خود درك نمي كنيم ولي وجود آن را از آثارش مي فهميم و از اعمالي كه روي اشياء انجام مي دهد پي به ماهيت آن مي بريم، با مطالعه در عوالم خلقت اعم از بي نهايت بزرگ و بينهايت كوچك مي توانيم پي به اسرار خداشناسي ببريم.

چه كسي اين كرات و عوالم بزرگ را نظم بخشيده و اين برنامة شگفت انگيز تخلف ناپذير و وسيع را براي آنهامنظم ساخته و چه كسي دائماً مراقب است كه اين برنامه بخوبي و درستي انجام گيرد. چه كسي اتم به اين ريزي را كه حتي با ابزار و وسائل در معرض رؤيت دانشمندان واقع نشده چنان تشكيلاتي داده كه مانندمنظومه شمسي داراي اجزاء و مركز باشد و با سرعت غير قابل تصور اجزاء ‌به دور هسته گردش نمايد.

مبداء منشاء آن اتمهاي بزرگ كه ستاره نام دارند و اين اتمهاي ريز كه همان نقشه و نحوه عمل صرف نظر از حجم و اندازه در آنها بكار رفته چيست؟ آيا طبيعت بي شعور مي تواند چنين نظم تخلف ناپذيري را بوجود آورد؟

آيا بدن انسان با اين قدرت شگفت انگيز و عقل و خردي كه به ما اعطاء شده و معرفت و حكمت و منطق در او بوجود آمده از كجا است و چه كسي اين نيروها را بوجـود آورده است؟

آيا طبيعت بي شعور است كه چنين قدرت و توانائي و عقلي را صورت بخشيده؟ آيا معقول است كه طبيعت بي شعور باشد ولي موجودي چنان ذي شعور بوجود آورد كه با قدرت عقل خود قصد تسخير كرات را داشته باشد؟

آيا اين بشري كه در مقابل كره زمين و ساير كرات عالم خلقت و كهكشانها و پديده هاي بيشمار آفرينش آنقدر كوچك و ناچيز بنظر مي رسد با چه قدرت و شعوري درصدد يافتن اسرار عالم هستي است؟ آيا در اين باره فكر نمي كنيد؟

تفكر در اين امور بطور مسلم انسان را به اين حقيقت واقف مي سازد كه اين آثار شگفت انگيز كه در آفاق وانفس وجود دارد يعني اين قدرت و نيروي معنوي عالم و وجود خود ما و اين نظم بزرگ منظومه ها و كهكشانها و اين ترتيب شگفت انگيز اتمهاي بي حساب و بيشمار همگي تابع قدرت و وابسته به وجود پرورگاري است كه همة اديان وجود آنرا  تأييد كرده اند و همة‌ملل و اقوام به آن اعتراف دارند و در هر زباني نامي جداگانه به آن مي دهند كه مفهوم اين نام نمي تواند جز يك وحدت باشد.

انديشه كردن در دستگاه عظيم آفرينش وجود اين قدرت عظيم را بر شخص عاقل و متفكر و منطقي كاملاً روشن مي سازد اما اين نيرو چيست، رابطه آن با عالم كدام است، وضع آن از لحاظ زمان و مكان چيست؟

نسبت به مخلوقات چه مقامي دارد و مخلوقات نسبت به او چگونه اند و بسياري مسائل ديگر كه در حول وحوش مسألة عظيم خداشناسي (معرفت الله) دور مي زند نكاتي است كه روشن نشده و مجمل مانده و اينك به خواست خدا كوشيده ام در اين بررسي تا آنجا كه صلاح و مقتضي است سخن گويم.

 

نظر اديان دربارة خداوند

قرآن مجيد ـ آل عمران 109: ولله ما في السموات و الارض و الي الله ترجع الامور. هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است همه ملك خداست و بازگشت همه موجودات بسوي اوست.

از خطبة اول نهج البلاغه: كائن لا عن حدث موجود للاعن عدم مع كل شيئي لا بمقارنه و غير كل شيئي لا بمزايله فاعل لا بمعني الحركات والاله ……. انشاء الخلق انشاء ……. بلارويه اجالها. موجود و هستي است كه مسبوق بعدم و نيستي نيست. با هر چيزي است نه بطوري كه همسر آن باشد و غير از هر چيزي است نه بطوري كه از آن كناره گيرد . مخلوقات را بيافريد بدون بكار بردن فكر و انديشه.

كتب هندو : ميترا يانا برهمانا اوپانيشاد ـ پراپاتاكا 2: اكنون خدا خود را به قسمتهاي پنج گانه قسمت كرده در يك جاي مخفي پنهان شده و ماهيت جوهر را مي سازد. اين بدن را عاقل آفريد و رانندة آن اوست. او در واقع آن خودي است كه ظاهراً پر از اميال است، در اطراف هر بدني در گردش و حيرت است (در حالي كه خود آزاد است) براي اين كه او آشكار نيست براي اين كه نمي توان به او چنگ زد  براي اين كه او نامرئي است، براي اين كه او به هيچ بسته است لذا او كه ظاهراً در حال تغيير بنظر مي رسد و نماينده آن چيزي كه نيست در واقع خود نماينده نيست و غير قابل تغيير است. او خالق ثابت، بي پيشروي، بي حركت، آزاد از اميال است فقط ناظري است كه در خود باقي مي ماند. او خود را در لباس سه صفت محو كرده است. چنين بنظر مي رسد كه او بهره برنده ازكارهاي خوب خويش است.     

كتب هندو : بها گاواد گيتا: من همان خودي هستم كه در قلوب همة موجوداتم. من ابتدا و وسط و آخر همه موجوداتم، من اشعة خورشيد در اجسام درخشانم. من روح در بين احساساتم. من  هوش در ميان موجودات زنده ام. من اقيانوس در ميان منابع آبم. من كوه هيمالايا در بن كوههاي ثابت استوارم. من فرمانده مردمان در بين مردمانم. محبت زاينده ام. من باد در بين و زنده هايم، در بين حروف من حرف الفم. من خود زمان بي پايانم و خالق آنهائي هستم كه رويشان بهمه حيات است. من شكوه شكوه مندانم. من ظفرم، من صنعتم، من خوبي خوبانم. من همه چيزم، هيچ متحرك يا بي حركتي بدون من نيست، هر چيزي كه داراي نيرو است بدان كه سهمي از نيروي من است. من پشتيبان همه اينها با يك قسمت كوچك از وجود خود هستم.

اسوتاسوا تارا او پانيشاد آدهيايا: عاقلاني كه خود را بدست تفكر و تمركز داده اند قدرت خود خداوند را در صفات او ديده اند. او كه فرد يكتا است بر همة علت ها يعني زمان و خودي و ماسوي نظارت دارد.

زند اوستا ـ هرمز ديست 23: من حافظم ـ من خالق و نگاهدارنده ام. من تشخيص دهنده. من نيكوكاترين روحم نام من اهورامزداي دانا است. نام من مقدس ترين، نام من باشكوه ترين، ‌نام من حافظ و آرزومند نيكو. نام من اسجاد كنندة فراواني. نام من ارباب نيك بختي. نام من عاقلترين عاقلان، نام من نيكوكار ابدي است.

دين تائوئيسم ـ تائوته كينگ فصل 39: آسمان و زمين در تحت راهنمائي تائو به يكديگر متحد شده و ژاله شيرين را مي فرستد كه بدون هدايت بشر به همه جا مي رسد و گوئي خود عمل مي كند. به محض اين كه شروع به عمل مي نمايد نامي بر آن مي نهند.

كتاب ايوب باب 22: آيا خدا مثل آسمانها بلند نيست (در ارتفاع آسمانها نيست) و سر ستارگان را بنگر چگونه عالم هستند. تو مي گوئي خدا چه مي داند و آيا از تاريكي غليظ (ابر) داوري تواند نمود. ابرها ستر اوست پس نمي بيند و بر دايرة افلاك مي خرامد.

كتاب ذكر ياي نبي باب چهاردم: و يهوه بر تمامي زمين پادشاه خواهد بود. در آن روز يهوه واحد خواهد بود و اسم او واحد.

پيدايش باب 18: مگر هيچ امري نزد خداوند مشكل است.

نظر فلسفه دربارة خدا

لامـنـه: خلقت ظهور تدريجي تصاعدي ذات حق است در زمان و مكان و هميشه رو به كمال مي رود بدون اينكه به كمال برسد. اگر كامل باشد مخلوق نخواهد بود.

ماديون: قوه خلاقيت معني ندارد و وجود خالق لازم نيست و اگر هم در ابتدا خالق بوده ولي چون اين ماده و قوه را خلق كرد امروز كه مي بينيم اين ماده و قوه موجود است و كم و زياد نمي شود فرض وجود صانع ضرورت ندارد و مدار امر جهان بر اصل عليت است نه غائيت.

اميل بوترو: راست است كه در آن قسمت از نيروي الهي كه جريان يافته قوانيني بوجود آمده كه عالم را به صورت كارخانه در آورده اما چون نيروي خداوند نامحدود است و در اصل مقيد به قيودي نيست قوة خلاقيت او از كار نيفتاده جريان دارد و ابداع و خلق هميشه دركار بوده و هست و خواهد بود.

سقراط: همانطور كه انسان صاحب قوه عاقله است در عالم نيز چنين قوه اي موجود است. ما مي بينيم كه عالم نظام دارد و بدون قاعده و ترتيب نيست و هر امري غايتي دارد و ذات خداوند غايت عالم است.

رواقيان: خداوند قوه و قدرتي است كه در عالم عمل مي كند.

مالبرانش: همه چيز از خداست و غير از ذات باري مؤثري در عالم نيست و علم و ادراك انسان خداست و اراده و افعال او مبين اين حقيقت است. خدا موجب تمام افعال مخلوقات و پايدارندة خلقت است.

اسلام: لاحول و لاقوه الا بالله.  هيچ تحول و تغيير و هيچ نيروئي جز از خدا نيست.

اسپينوزا: خداوند علت وجود است اما عاقلي است كه در خود اثر كرده است. هر موجودي در عالم خود كامل و مانع است چون خدا كامل صادر مي كند.                              

لايب نيتس: براي خدا كمالاتي تصور مي كنيم كه ناقص آنها در وجود خود ما است. هر چه از جوهر ها بيش يا كم باشد در جنب قدرت الهي مانند قطره اي در مقابل دريا است پس شناختن ذات باري از قوة عقل بشر آن طور كه بايد خارج است.

ديدرو: غير از خدا مؤثرهاي ديگر هم در عالم وجود هست.

خداشناسي در اديان

قرآن مجيدبقره 255: الله لااله الاهوالحي القيوم لا تأخده سنه و لانوم له ما في السموات وما في الرض من ذالذي يشفع عنده الا باذنه يعلم ما بين اديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشيئ من علمه الا بماشاء‌وسع كرسيه السموات و الرض و لا يؤده حفظهما و هو العلي العظيم. خدا يكتاست. خدا جز او خدائي نيست زنده و پاينده است هرگز او را كسالت خواب فرا نگيرد تا چه رسد كه به خواب رود اوست مالك آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است. كه را اين جرأت است كه در پيشگاه او به شفاعت برخيزد مگر بفرمان او؟ علم او محيط است به آنچه پيش نظر خلق است و آنچه سپس خواهد آمد و به هيچ مرتبة علم او احاطه نتواند كرد مگر به آنچه او خواهد. قلمرو علمش از آسمانها و زمين فراتر است و نگهباني زمين و آسمان بر او آسان و بي زحمت است چه او داناي بزرگوار و تواناي بزرگ است.

مكاشفه يوحناي رسول باب اول: من الف و باء اول و آخر هستم …….. من هستم اول و آخر و زنده.

سفر تثنيه باب هفتم:  پس  بدان  كه  يهوه  خداي  تو، او است خدا. خداي امين كه عهد و رحمت خود را با آناني كه او را دوست مي دارند و او امر او را بجا مي آورند تا هزار پشت نگاه مي دارد و آناني را كه او را دشمن دارند بر روي ايشان مكافات رسانيده ايشان را هلاك مي سازد و به هر كه او را دشمن دارد تأخير ننموده او را بر رويش مكافات خواهد رسانيد.

كتاب مزامير مزمور نوزدهم: و آسمان جلال خدا را بيان مي كند و فلك از عمل دستهايش خبر مي دهد. روز سخن مي راند تا روز و شب معرفت را اعلان مي كند تا شب. سخن نيست و كلامي ني و آواز آنها شنيده نمي شود قانون آنها در تمام جهان بيرون رفت در ميان آنها تا اقصاي ربع مسكون. خيمه براي آفتاب در آنها قرار داد و او مثل داماد از حجلة خود بيرون مي آيد و مثل پهلوان از دويدن در ميدان شادي مي كند. خروجش از كرانة آسمان است و مدارش تا بكرانة ديگر و هيچ چيز از حرارتش مستور نيست.

دين هندو :‌اوپانيشاد ـ آدهيايا 2 و الي 5: آن شخصيت بزرگ و عظيم كه در ما بيدار است در حالي كه ما خوابيم و هر لحظه مظهري زيبا يكي پس از ديگري بوجود مي آورد، آن وجودي كه درخشندة واقعي است يعني برهمن همانست كه فنا ناپذير خوانده شده است. كلية دنياها در وجود آن موجود است، ‌و هيچ چيز از آن خارج نيست.

كنفوسيوس ـ شوكينگ: اكرام و تكريم و حفظ راهي كه خداي آسمان نشان داده تنها راه نگاهداري لطف و حمايت است.

اسوتاسواتارا اوپانيشاد ـ آدهيايا 4: برخي مردمان دانشمند دچار اشتباه شده خلقت را منسوب به دهر و ديگران علت اشياء عالم را زمان مي دانند. اما فقط به علت بزرگي خداوند است كه اين چرخ رسائي جهان مي چرخد. تنها از فرمان او كه بر اين جهان احاطه دارد، ‌از فرمان آن عالم دانا، آن زمان زمانها  ‌آن كس كه تمام صفات و تمام دانشها را شامل است، آري از فرمان او است كه اين طومار خلقت باز مي گردد يعني اين چيزي كه ما زمين، آب،‌ آتش، هوا و اثير مي خوانيم. بدان  كه بزرگ خداي خدايان، اله الهان، ارباب اربابان، برترين همه يعني خدا و آقاي دنيا و قابل پرستش اوست. كسي از او علت و معلولي نمي شناسد، هيچ كس مانند او يا بهتر از او ديده نمي شود. قدرت علية او به صورتهاي مختلفه ديده مي شود كه قدرتي باطني است كه به عنوان نيرو و دانش كار مي كند. هيچ اربابي از او در دنيا ديده نمي شود، هيچ فرمانروائي و حتي هيچ علامتي از او در دنيا نيست. او علت العلل است و خداي خدايان است  هيچ كس آقا و خويشاوند وي نيست. اوست آن خداي يكتائي كه در هم چيز پنهان است و به همه جا پخش مي شود.

آن خودي است كه با همه چيز است و بر همه كارها نظارت مي كند، عين نظارت و شاهد است. يگانه كسي است كه از صفت مبري است. هنگامي كه او مي درخشد همه چيز از او درخشنده است. از نور او همه چيز روشن است. كسي كه او را مي شناسد از مرگ پا فرا مي گذارد. او همه چيز مي سازد، همه چيز مي داند، ‌خود ساخته است، دانا است، زمان زمانها است. همة صفات را مي سازد، و همه چيز را مي داند: آقاي طبيعت ها و انسانها است.

بالفور ـ تائوئيسم (هوائي ، نان ، تزو): تائوكسي است كه آسمانها را نگاهداشته و زمين را پوشانيده. او را حدود و مرزي نيست. ارتفاع او را نمي توان اندازه گرفت و عمقش قابل سنجش نيست. در دو بازوي خود سراسر عالم را در برگفته و ايجاد نور بصيرت دربارة چيزي كرده كه بي شكل است. بقدري لطيف و ظريف است كه بر همه چيز نفوذ مي كند همانطور كه آب بر خالك نفوذ مي كند. بوسيلة نيروي تائو است كه كوهها بلند و گردابها عميق است، كه حيوانات راه مي روند و پرنده ها مي پرند، كه خورشيد و ماه درخشانند و ستاره ها در ضمن گردش خويش مي گردند. تائو كه به صورت ساده و غير قابل تشخيص است شكل ندارد. با اين ناپيدائي منابع آن پايان ندارد در حالي كه نهان و تاريك است همه چيز را از حالت بي شكلي بوجود مي آورد. در حالي كه در همه چيز داخل مي شود هرگز كار بيهوده نمي كند.

كنفوسيوس ـ شوكينگ: خداي آسمان مي شنود و مي بيند همانطور كه ما مي شنويم و مي بينيم. خداوند آسمان به خوبي مردمان نيكوكار را تشخيص مي دهد.

دلايل وجود باريتعالي از فلسفه

سنت آنسلم ـ فيلسوف عيسوي قرن يازدهم

-               هر چيزي بهره اي از نيكوئي دارد و يك نيكوئي هست كه نيكوئي است و همان خداست.

-               وجود به طوركلي يك يا چند علت دارد. اگر يك علت دارد همان خداست. و اگر چند علت دارد همة علتها قوه اي مشترك بر وجود دارند كه همان مبداء وجود و خداست.

-               موجودات در درجات مختلف كمالند و لذا مراتب كمال نامتناهي است پس وجودي هست كه كمالش برتر از همه است.

-               هر كسي حتي شخص سفيه وجودي را كه از آن بالاتر چيزي نيست در تصور مي آورد و همين خداست.

 فرانسيس بيكن: كمال علم انسان را به خداوند باز مي گرداند.

دكــارت: تصوري كه از خداوند در ذهن من هست يك ذات نامتناهي و جاويد و بي تغيير و مستقل و دانا و توانا است. اين تصور از وجود من كه محدود و متناهي هستم نمي تواند باشد و ناچار بايد تصور ذات نامتناهي از يك موجود نامتناهي ايجاد شده باشد. اين كه ما ادراك امر نامتناهي و بيكران را داريم دليل بر اين است كه اولاً امر بيكران وجود دارد ديگر اينكه ما به او پيوستگي داريم زيرا اگر وجود نداشت به عقل ما در نمي آمد و اگر به او پيوسته نبوديم او را ادراك نمي كرديم. وجود بيكران جز ذات باريتعالي كيست.

لايب نيتس: همه موجودات جهان ممكنند و علت بوجود آورندة‌ آنها در خوشان نيست و خرد حكم مي نمايد كه بالاخره بايد وجودي باشد كه علت پيدايشش در خودش باشد (يعني قائم بالذات يا واجب الوجود باشد) او البته بيرون از ممكنات و مقدم بر وجود آنهاست . (اين برهان جهان نام دارد)

جـان لاك: علم بوجود خدا از راه خرد حاصل مي شود. چون ما به وجود خود يقين داريم و مي دانيم كه وجود ما حادث است و همه وقت نبوده و عقل حكم مي كند كه عدم نمي تواند چيزي را بوجود آورد پس يقين مي كنيم كه ما را ديگري بوجود آورده كه هميشه بوده است و هرچه داريم از اوست و قدرت او كامل است و چون ما عقل داريم البته آن ذات هم عاقل است. چون وجودهاي جهان همه حادثند پس وجودي بايد باشد كه قديم باشد و ديگري او را بوجوده نياورده باشد.

ولـتــر: وجود موجودات و احوال آنها را مي بينيم كه لغو نيست و هر چيزي هدفي و غايتي دارد و آثار عقل و حكمت در سراسر عالم خلقت پديدار است. پس عالم بايد در تحت تأثير ذاتي كه حكيم است بوجود آمده باشد.

ژان ژاك روسو: مي توان به وجود ذات مدرك حكيمي كه در عالم متصرف است يقين كرد چون حركت در جسم امري ذاتي نيست و محرك لازم دارد و سلسلة محركها ناچار به محرك كل ختم مي شود ودرحركات عالم وجريان امور آثار عقل و حكمت پديدار است.

ادينگتون عالم بزرگ انگليسي: در اين دنياي مادي همه چيز حكايت از اين مي كند كه يك وجود ناشناخته حتماً تار و پود شعورش را بوجود آورده است.                                                            

جانسون فيلسوف انگليسي: دنيا بيشتر شباهت به يك شعور عظيم دارد تا به يك ماشين بزرگ.

وايـت هـد: هر شيئي كه در عالم ديده مي شود به يك طريقي حكم چاشني و اجزاء طبيعت را دارد.

امانوئل كانـت: عقل وقتي به علت مي سنجد به ذات متوقف مي شود. اموري كه در درون وجود دارد روي مي دهد و منتهي به يزدان مي شود. اموري كه بيرون از وجود او است آن جهان است. سرانجام هم روان، هم جهان هر دو معلول يك حقيقت بي علت است كـه آن خداست.                                                                   

ژرژو يلهم فردريش هگل: مفهوم وجود و هستي صرف در ذهن ما مي آيد ولي هيچ گونه وصفي براي آن نداريم. مي دانيم (هست) اما چيست، كجاست و چگونه است معلوم نمي كنيم و اين نخستين و ساده ترين مفهومات است كه وجود آن بسته به مفهوم ديگر نيست.