|
تاريخ انتشار مردادماه 1382 |
بااجازه
مافوقترين نيروي قدرت و عظمت
يك
محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني
رهنمون
حشمت الله دولتشاهي
كتاب
ديناميسم آفرينش
نيرو و قوه عالم
تاريخچه و بيان علمي اتم به اختصار
بر طبق علم امروز
اتم
يك لغت يوناني است كه معني آن (غير قابل
شكستن) مي باشد و علماي اسلامي كه فلسفة
يونان را ترجمه كردند آن را جزء لايتجزي
يعني ذره اي كه قابل تجزيه نيست نام گذارده
اند.
آنها را عقيده بر اين بود كه هرگاه قطعه اي
از اجسام را دو نيم كنند و آن نيم را هم نصف
نمايند و باز آن را نصف كنند و اين كار را
همچنان ادامه دهند بالاخره جزئي باقي مي
ماند كه قابل تجزيه و تقسيم نيست و
آن
را جزءلايتجزا يعني غير قابل تقسيم مي
نامند. دموكريت كه اعراب او را ذيمقراطيس
مي نامند در حدود 2500 سال قبل مي زيست و در
همان موقع بدون داشتن ابزار و وسايلي اين
نظر را ابراز داشت
كه سراسر عالم از
ذرات
اتم تشكيل شده است. در سال 1919 ميلادي روتر
فورد انگليسي و پس از او چندتن دانشمندان
ديگر در اينباره تحقيقاتي نموده و دانستند
كه اتم آن طور كه مي پنداشتند غير قابل
تجزيه نيست بلكه از اجزائي مركب شده و قابل
شكستن است. دنبالة تحقيقات دانشمندان منجر
به پيدايش وسائلي براي شكستن اتم گرديد كه
بمب اتمي هم نتيجه آن است. معذلك هنوز همان
اسم اتم بر اين ذرة ريز باقي مانده است. آنچه
اجسام و مواد درعالم ديده مي شود هر چند
ظاهري خشن دارد ولي در باطن بسيار لطيف و
از لطيف هم لطيفتر است. اتم خود از سه قسمت
مركب شده كه آن را پروتون ـ نوترون و
الكترون گويند. پروتون ها عبارتند از دانه
هاي مواد. جرم آنها را به دقت سنجيده و حدس
مي زنند كه جرم يك پروتون معادل 66/1
ميليونيم يك ميليارديم گرم است يعني اگر
يك گرم را يك هزار ميليون قسمت كنند و آن
قسمت را هم يك هزار ميليون قسمت نمايند و
آن قسمت را هم يك ميليون قسمت نمايند معادل
66/1 يك پروتون مي باشد. تصور
چنين چيزي امكان ندارد. براي اين كه يك گرم
پروتون درست كنيم بايستي 000/602 ميليارد
ميليارد پروتون روي هم جمع نمائيم. براي
اين كه عظمت اين عدد را درك كنيد كافي است
بدانيد كه هرگاه يك بشر بخواهد تمام اوقات
زندگاني حتي ساعات خوراك و خواب خود را صرف
شمردن كند فقط تا آخر عمر مي تواند تا
ميليارد بشمرد. اگر تمام سكنة كره زمين
تمام ايام و ليالي عمر خود را صرف شمارش
كنند فقط موفق به شمارش تا 3 ميليارد
ميليارد خواهند شد. حالا تكليف 000/602
ميليارد ميليارد پروتون را كه در يك گرم
وجود دارد در يابيد. براي
اين كه بهتر متوجه شويد كافي است بگوئيم كه
بايستي سيصد هزار نسل بشر در روي زمين تمام
اوقات شبانه روز خود را صرف شمارش كنند تا
بتوانند پروتونهاي يك گرم
ماده را به شمارند.
پروتون
داراي الكتريسيته مثبت است. نوترونها
هم دانه هائي از مواد عالم است و جرمشان به
مقدار خيلي كمي از پروتون بيشتر است ولي از
لحاظ برق نه مثبت هستند نه منفي بلكه خنثي
مي باشند. الكترونها
بي اندازه كوچكترند (1840 بار كوچكتر از پروتون)
جرم
آنها 19/0 ميليارديم ميليارديم گرم است. هر
عدد الكترون داراي برقي معادل با برق
پروتون است منتها برقشان منفي است. (نامگذاري
مثبت و منفي قرار دادي است). پس
معلوم شد كه پروتونها به اضافة الكترونها
آجرهائي هستند كه اشياء عالم با آن بنا
گرديده. چنان كه گفته شد پروتونها و
نوترونها از لحاظ جرم مساويند.
از لحاظ مقدار برق هم مساوي ولي در نقطه
متقابل يكديگرند. هيدرژن
كه ساده ترين اجسام است داراي يك پروتون مي
باشد. در اجسام سنگين تعداد نوترون زياد
است. بايستي
تعداد نوترونها و پروتونها با يكديگر
متعادل باشد والا هسته اتم ثبات ندارد. در
طبيعت قريب 300 نوع ساختمان مختلف اتم وجود
دارد كه بزرگترين آنها اورانيوم است كه 92
پروتون و 146 نوترون دارد. يك قدرت قوي كه آن
را قدرت اتصال مي نامند اجزاء هسته را به
هم وصل مي كند و هنگامي كه بناي هسته از هم
مي گسلد اين قدرت موقتاً آزاد شده در صدد
اتصال مجدد است. تشعشع قدرت اتمي از اين
قدرت ظاهر مي شود.
اجسام
عالم از لحاظ قدرت اتصال با هم تفاوت دارند.
بعضي ها به قدري مستحكم هستند كه با هيچ
قدرتي (كه بشر تا امروز در اختيار دارد) از
هم نمي گسلد و برخي سست هستند.
برخي خود به خود تشعشع آن خارج مي شود و اين
قبيل اجسام را راديو آكتيو مي گويند زيرا
تشعشع آنها فعال است. البته اين تشعشع
هميشه تخريبي نيست و برخي قطعات آن
ميلياردها سال به اين كار مشغولند (زيرا
ريزترين قطعاتي كه با چشم ساده ديده مي شود
ميلياردها اتم دارد) و هميشه اتمهائي در
ميان اتمهاي آنها هست كه در حال تخريب و
آزاد شدنند. امروزه
به وسيله آلت تشعشع سنج كه آن را
كنتورگايگر مي گويند ميزان تشعشع اجسام را
معين مي كنند. كنتور با صداي متقاطعي مثل
مخابرة تلگراف اين موضوع را نشان مي دهد
برخي اجسام عالم هر هزارم گرمشان در هر
دقيقه 1000 تشعشع صادر مي كند و برخي
فقط 20 تشعشع در اين مدت دارد. به
واسطة تعداد پروتون است كه شناسنامه اتمي
اشياء را معين مي كنند. مثلاً مي گويند
اكسيژن 8، هيدرژن 1، طلا 79 و اورانيوم 92 است.
يعني به اين تعداد پروتون دارند. برخي
اجسام هستند كه با وجود اين كه مادة آنها
تغيير نمي كنند ولي تعداد نوترونهايشان
فرق دارد. اين قبيل اجسام را ايزوتوپ مي
گويند. مثلاً در مورد هيدرژن سه نوع
ايزوتوب داريم. يكي از آن به جاي هسته فقط
يك پروتون دارد، ديگري به جاي هسته يك
پروتون و يك نوترون دارد و آن را دوتريوم
مي گويند كه از آن آب سنگين مي سازند، ماده
سوم تريتيوم است كه يك پروتون و دو نوترون
دارد. امروزه علما معتقدند كه اتم از سه
جزء اصلي الكترن Electron
پروتون Proton
و نوترون Neutron
تركيب يافته. اين سه جزء در تمام اتمهاي
عالم وجود دارد و نوع و جنسشان در اجسام
مختلف به يكديگر شبيه است. ولي تعداد
پروتونها و الكترونها و ساير اجزاء در
اجسام مختلف با يكديگر تفاوت دارد و به
واسطه اختلاف تعداد كه اجسام عالم با
يكديگر تفاوت دارند ولي تركيب همة اجسام
جهان از اتم و عناصر است. و اتم هم از سه جزء
اصلي مذكور تركيب شده. اگر
تفاوتي در هيدرژن و اورانيوم هست آن است كه
گفته اند هيدرژن يك پروتون دارد و
اورانيوم 92. همچنين تفاوت طلا، نقره، سرب و
ساير اجسام مختلفي كه تاكنون نزديك به يك
صد عنصر فلز و شبه فلز در جهان شناخته شده
در اثر تفاوت تركيب اتمهاي آنها است و اصل
تركيب اتم از عناصر تقريباً مشابه است. هر
چه در جهان وجود دارد اعم از جامد و مايع و
بخار و نباتات و انسان و حيوان و غيره همگي
تقريباً از اتم و عناصر مركب شده است و هر
اتم مركب است از يك مركز يا هسته كه عده اي
پروتون و توترون در آن جا جمع شده ودر
اطراف آن تعدادي اجزاء كه به الكترون
موسوم است به سرعت خيلي زياد به گردش
مشغولند. بنابراين هر
اتمي
شباهت به يك منظومه شمسي كوچك دارد كه
الكترونها مانند كرات در اطراف هسته كه به
مثابة آفتاب است به سرعت چرخ مي زنند و
فضاي بين اين كرات و آفتاب كوچك به نسبت
حجم آنها به قدري زياد است كه مي توان آنها
را با فضاي بين زمين و آفتاب و ساير كرات
منظومه شمسي مقايسه نمود. در اثر قدرتي فوق
العاده زياد مي توان نظم آنها را به هم زد و
گردش الكترونها را از كار انداخت و اين
نيروي عجيب را از سير طبيعي خود منحرف ساخت.
مثلاً
در اورانيوم 235 كه 92 پروتون و 143 نوترن دارد
وقتي نظم الكترونها را با داخل كردن
نوترونهاي اتمهاي مجاور به هم بزنيم منفجر
مي شود و خود اين انفجار قدرتي به وجود مي
آورد كه اتمهاي مجاور از حالت عادي خارج مي
سازد و آنها را هم منفجر مي كند و اين اتمها
نيز به نوبة خود عدة ديگر را منفجر مي كنند
و اين عمل به طور «زنجيري» ادامه مي يابد و
يك قدرت انفجاري بزرگ و قوي توليد مي كند
به همين ترتيب است كه بمب اتمي ساخته شده
است. درصورتي
كه بشر بتواند تعداد الكترونها و تركيبات
اتم را كم و زياد سازد اجسام به يكديگر
تبديل خواهند شد. مثلاً سرب، طلا مي شود و آرزوي كيمياگران
سابق به عمل مي آيد. شايد اين عمل امروزه هم
براي شيمي دانها ميسر باشد ولي هزينة آن به
قدري زياد است كه صرفة اقتصادي بر آن
مترتب نيست. اتم
به قدري ريز است كه با ميكروسكوپ قابل رؤيت
نيست. با ميكروسكوپ الكتروني هم جز سايه و
شبحي از آن نمي توان ديد با اين كه
ميكروسكوپ مزبور اجسام را تا يكصد و پنجاه
هزار مرتبه بزرگ مي نمايد. بيشتر اطلاعاتي
كه از اتم بدست آمده از روي محاسبه و
مطالعه در
خواص
و آثار آن بوده است. نظرات دانشمندان قديم
دانشمندان
قديم بدون داشتن وسائل نظرات كم و بيش
صحيحي درباره اتم ابراز داشته اند و حتي در
بين گويندگان و شعراي ما نيز دراين باره
مطالب عجيبي گفته شده است.
عارف
رباني و بلند پايه مولانا جلال الدين رومي
مي گويد:
ذره
ذره كاندرين
ارض و سماست
جنس
خود را همچو كاه و كهرباست هاتف
اصفهاني صاحب ترجيع بند معروف دريكي از
ابيات همان ترجيع بند مي گويد: دل
هر ذره را كه بشكافي
آ
فتابيش در ميان
بيني يك بحث جالب در حاشية اين موضوع
در
اين جا نكته اي مهم به نظر رسيد كه در حاشيه
مطلب فوق بيان مي گردد: گفتيم در قرون قبل
دانشمنداني نظير ذيمقراطيس يا مولوي
نظرهائي دربارة اتم ابراز داشتند كه هر
چند در آن زمان ممكن بود آن را غير علمي
تلقي كنند ليكن بعد از ترقي علم و
پيشرفتهائي كه امروز حاصل شده صحت آنها
مدلل گرديده است. اين مطلب حقيقتي است كه
بشر را هشدار مي دهد كه اگر كسي دربارة
مطلبي نظري ابراز نمود نبايستي او را
تخطئه كنند و به عنوان غير علمي آن را
مردود نمايند بلكه بايستي دنبال آن را
بگيرند تا نتيجه اي از آن حاصل آيد زيرا
هيچ سخني بيهوده نيست و تا مبنا و منشائي
نباشد كسي چيزي نمي گويد.
مي
گويم هرگاه شخصي مبادرت به حفر قناتي
نمايد و از نتيجة زحمات خود آب باريك و
ناچيزي بيرون آورد، آيا بايستي جلو كار او
را گرفت و با سنگ و خاك راه قناتش را مسدود
كرد؟ آيا اين بهتر است يا اين كه با وي
همكاري كنند، به كارش توجه نمايند و دنبال
كار او را بگيرند و دامنة كار را وسعت دهند
تا نتيجة بهتر بدست آيد وآب بيشتري جاري
گردد. در اثر اين نوع پي گيريها و همكاريها
است كه آبها و رودخانه ها جاري مي
گردد. رشته
دانش
هم همين حكم را دارد و همين جويهاي باريك و
پراكندة دانش است كه به هم پيوسته مي شود و
تبديل به نهر عظيمي مي گردد و اقيانوس دانش
امروز بشر از رشته هاي باريك دانش هايي كه
طي قرون به وجود آمده تشكيل گرديده و وسعت
آن همچنان ادامه دارد درحالي كه اگر با
تخطئه و جلوگيري و مسدود كردن فكر جلو
نظرها و عقايدي را كه
ابراز مي شود بگيرند اين عمل در حكم مسدود
كردن راه دانش است همان طور كه اگر جلو
چشمه را خاك و سنگ بريزند مسدود مي گردد. كسي
كه قارة جديد را كشف نمود يكباره مبادرت به
اين كار نكرد بلكه درزمانهاي قبل از آن
اشخاص بسياري بودند كه نظرها دادند مثلا
كسي گفت كه به عقيدة من در پشت اين درياها و
ماوراء بحار زمينهايي است و ديگري به
منظور آزمايش
گفتة وي سفر نمود و بعد از مرارتها مطالبي
درك كرد و به صحت گفتة او پي برد و بعدها
ديگران دنبال كار او را گرفتند تا بالاخره
شخصي كشف قاره جديد را اعلام نمود و او را
كاشف حقيقي دانسته و بعد هم آن را به نام
كريستف كلمب خواندند در صورتي كه كاشف
اصلي كسي ديگر بود. اما
معمولاً بشر كوشش پيشقدمان و آنها كه براي
نخستين بار حقيقتي را ابراز داشته اند در
نظر نمي گيرد و كار به نام آخرين شخصي كه
كشف را عرضه نموده تمام مي شود در حالي كه
فضل از متقدم است (الفضل للمتقدم). آن شخص
اول علم واقعي داشته كه بدون ديدن و بدون
وسائل مطلبي را بيان كرد كه ديگران آن را
گرفتند و به نتيجه رسيدند. اگر آن شخص چنين
نمي گفت زمينه براي كشف فراهم نمي شد. عمل
او مانند كلاسهاي اوليه مدارس است كه تا
وقتي كلاس اول طي
نشود كلاسهاي بعد ميسر نخواهد بود و
بايستي پايه و پله ها طي گردد تا به نتيجه
برسد. متأسفانه بشر اين پايه ها را فراموش
مي كند و تنها عمل آن دكتري كه از اين مراحل
استفاده كرده و كشفي را به كرسي رسانده
ملاك قرار مي دهند. هرگاه
تجزيه كنيم خواهيم ديد كار آن متقدمان در
واقع علم حقيقي و واقعي است زيرا علم به
معني دانستن است و آنها مطلب را دانسته و
گفتند و بعداً كساني دنبال آن را گرفته و
به كشف و عمل رساندند كه عملشان توانستن
نام دارد زيرا توانستند آن علم را به مرحلة
اجرا و ثبوت بنشانند.
اين است كه مي گويند دانستن توانستن است و
دانستن مقدم مي باشد و توانستن دنبال آن مي
آمد و پايه و بناي كار همانا دانستن است. براي
روشن شدن مطلب مي گويم ساختماني را در نظر
بگيريد. مهندسي كه نقشة ساختمان را مي
كشد بدون اين كه آن را ساخته باشد استخوان
بندي و ميزان مصالح و نقشه و تركيب آن را در
نظر مجسم كرده و روي كاغذ مي آورد و محاسبه
مي كند و بعداً كارگران و بناها آن را اجرا
مي نمايند يا كسي كه سرمايه و وسيله دارد
نقشة او را به صورت عمل كردن مي آورد.
اجراي
ساختمان نتيجة فكر چه كسي است؟ در حقيقت
همان مهندسي كه آن را طرح كرده و روي مغز و
مخيله آورده بعد به زبان جاري نموده و بروي
كاغذ آورده آن را ايجاد نموده هر چند كه
خود آن را نساخته و سرمايه آن را نداده است.
كساني كه آن را اجرا نمودند در اثر توانائي
علم مهندس را اجرا كردند. امروز دنياي علم است. علم به معني
دانستن است. وقتي چيزي دانسته شد اصل همان
است. پس تفكيك كردن اين كه فلان نظريه يا
فلان نوشته علمي نيست و آن يكي علمي است چه
معني دارد در حالي كه مطلبي كه معلوم و
روشن و دانسته شد علم همان است. همان
سخناني كه مولوي و هاتف يا علماي يونان
دربارة اتم گفتند و اشخاص آن را علمي نمي
دانستند معلوم شد علمي است زيرا پايه علم
را تشكيل داده است. چنان كه مي بينيد قدما
بدون اين كه آلات و ادوات امروزي را داشته
باشند نظرات صحيحي دربارة
اتم
ابراز داشتند كه تا آن حد كه در آن زمان
مقدور و ميسور و وسيلة عمل در دست بود عرضه
كردند و بعداً علم در نتيجه پي گيري صحت
نظري آنها را اثبات نمود. بايد
دانست كه مانند همه چيز عالم كه در حال
پيشرفت و تكامل نسبي است علم نيز مسيري
داردكه به تدريج پيش مي رود و در حال تكامل
است و هر چه بگذرد بر ذخيرة معلومات سابق
افزوده مي شود و هر نظري ابراز گردد. نظرات
قبل را تكميل مي كند بدون اين كه آن نظرات
سابق را از ريشه و اساس زير و رو نمايد. اين
سلسله مراتب و پله هايي است كه بايستي در
جهان طي گردد. حالا
كه بناي كار عالم بر اين حقيقت استوار است
بايد دانست كه هرگاه كسي نظري دربارة يك
مطلبي ابراز نمود كه در حقيقت نظر علمي است
ولي اشخاص آن را به علت اين كه ظاهراً
وسيله تجزيه و ابزار كار براي اثبات نظر
خود نداشته باشد علمي ندانند نبايد نظرش
را تخطئه كنند. بلكه بايستي درصدد كشف ارزش
حقيقي آن برآيند و آن را مرحله و پله اي از
پيشرفت دانش تلقي كنند. قرآن
كريم در اينباره خوب مي فرمايد: "فبشر
عباد الذين يستمعون القول
فيتبعون احسنه. (بشارت ده آن بندگاني كه
چون سخن را بشنوند نيكوتر آن را عمل كنند.
سوره
الزمر 17 و 18)" همان
طور كه در بالا گفته شد نظر و سخن هر چه
باشد اثري است مثبت و نمي تواند مهمل باشد
و اگر هم امروز آن را با نظر حقارت و ناچيزي
بنگرند روزي اثر آن روشن خواهد شد و خواهند
ديد كه بيهوده نبوده و تا چيزكي نباشد
چيزها نخواهند گفت.
در
اين جا مي گويم يك شخص در باغي هسته اي مي
كارد. اين هسته را از خود نياورده بلكه مسبوق به سابقه است و در عالم
وجود داشته و سابقه داشته كه بدست اين شخص
افتاده است. ممكن است اين هسته را ناچيز
انگارند ولي وقتي در زمين كاشته شد و به
ثمر رسيد و درخت شد و ميوه داد و از آن
درختان بسياري به وجود آمد ممكن است درآن
زمان ديگر باغ متعلق به او نباشد و به
اولاد وي يا به كسان ديگر منتقل شده باشد. در آن موقع
كه باغ بزرگ و وسيع و پر باري تشكيل شده
شايد اصلاً اسم آن كسي كه هسته را گذاشت
ندانند و ياد او از خاطره ها برود زيرا باغ
در دست كسان ديگري است و عملي كه در آن
انجام مي شود به نام آنان تمام مي شود در
حالي كه فضل حقيقي از آن كسي است
كه
هسته را كاشت و نبايستي زحمات او فراموش
شود. كسي
كه اولادي به وجود مي آورد اين اولاد در
اثر نطفة ناچيز و كوچكي از او بوده پيدا
شده و آن هم بي سابقة نبوده و دنباله اين
نطفه را اگر بگيريد سابقه آن را همچنان در
عالم خواهيد يافت هر چند به صورت دانه،
ميكرب، گاز، عناصر و غيره باشد. محال
است بي سابقه چيزي در عالم به وجود آيد. بعد
از اين كه اولاد به وجود آمد بزرگ مي شود و
رشد مي كند و داراي شخصيت مي شود، نام
مهمي پيدا مي كند، شغل و عنوان درجامعه مي
يابد و بقدري شخصيت او قوي مي شود كه نام
پدر و مادرش تقريباً در بوته اجمال و
فراموشي مي ماند در حالي كه اگر دقت كنند
تمام قدرت و ابراز وجود و تجلي اين شخص در
اثر نطفه اي است كه پدر گذاشت و اين رشته
همچنان از دو طرف ادامه دارد و بي انتها
است. دانش
نيز چنين است و نظري كه ابراز مي شود بي
سابقه و مهمل نيست. اين نظر حكم هسته اي را
دارد كه كاشته مي شود. آيا وقتي هسته به ثمر
رسيد و به صورت درخت در آمد و ميوه داد و
بارور شد بايستي آن كسي كه هسته را كاشت
فراموش كرد؟ آيا
نبايد قبول كرد كه همين آثار فوق العاده و
زياد و عجيبي كه در درخت وجود دارد و در
ميوه ها و برگها و گلها و شاخه هاي آن مي
بينيم همة اين مظاهر بالقوه در همان هسته و
دانه ناچيزي كه كاشته شد وجود داشت. پس
دانشي نيز كه امروز ثمر مي دهد و بارور مي
شود و شاخ و برگها و گلها و مظاهر و تجلي آن
چشمهاي ما را خيره مي نمايد بايد بدانيم كه
بالقوه در همان دانه ها و هسته هائي كه
پيشينيان كاشته اند وجود داشته. آيا سزاست
زحمات و خدمات آنها را ناچيز شماريم و براي
آن ارزشي قائل نباشيم. اگر بگوئيم دانش
امروز نظرها و آراء قبل را از بين مي برد و
زير و رو و نابود مي كند مثل اين است كه
قائل باشيم درخت ميوه هاي امروزي آن هسته
را نابود مي كند و از بين مي برد . اين حرفي
ناروا و پنداري غلط است. همچنين
امروز كه درختهاي بارور موجود است اگر
هسته ناچيزي بدست كسي كاشته شود نبايد آن
هسته را تخطئه كنيم و ناچيز بشماريم زيرا
همين هسته ها به صورت درخت در مي آيد. چه
بسا درختاني بهتر و زيباتر و بارورتر به
وجود آورد. اهميت اتم در عالم
دانش
امروزي با مطالبي كه راجع به اتم مي گويد
كه قسمتي از آن را تجربيات علمي تأييد
نموده عقيده مند است كه جهان هستي از اتم
به وجود آمده و مبنا و اصل عالم مادة اتمي
است. اين نظريه تاحد مختصري صحيح است ولي
اشتباهات بسياري در آن شده كه در اين كتاب
حقيقت مطلب بيان مي گردد. اساس
اين اشتباه دربارة اصل و ماهيت اتم است.
اتم را مادة صاحب اجزاء مي دانند وخود به
تجربه و عمل دريافته اند كه الكترونهاي
اتم با سرعت فوق العاده در اطراف هسته به
گردش مشغولند و غوغاي شگفت انگيزي در دل
ذرة ناچيز موجود است. اين حركت و قوه از
چيست و كجاست؟ چيزي
كه كمتر دربارة آن تفكر كرده اند همين مطلب
است. نظر و توجهشان بيشتر به ماده و تركيب
مادي اجسام است. حركت را هم درك كرده اند
ولي آن را از خواص ماده مي شمرند.
مي
پرسم: اين حركت شگفت آور از كجاست، و محرك
آن كدام است؟ چه نيروئي آن را به جنبش
افكنده و قدرت بدان بخشيده؟ چرا از حركت
نمي ايستد؟ انرژي آن از كجاست؟ چطور اين
انرژي به وجود آمد و چگونه در اتم دخالت
نمود؟ هر حركتي محركي مي خواهد
هرگاه
به دنياي اطراف خود نظر افكنيم و قوانين
طبيعت را كه تحت عنوانهاي علم مكانيك و
ديناميك و ترموديناميك و فيزيك مطالعه مي
گردد مورد توجه قرار دهيم نكات زير روشن مي
شود و اين قوانين از اصول مسلم علم امروز
است: ـ
هر حركتي محركي لازم دارد و هيچ چيز بدون
محرك به حركت در نمي آيد. مثلاً
هرگاه اتومبيلي را ببينيم كه حركت مي
كند سوخت و بنزين و ماشين و راننده موجب
حركت او است . ـ
هر چيزي كه به حركت انداخته شود از حركت
باز نمي ايستد مگر اين كه مانعي آن را از
حركت بيندازد. مثلا هرگاه اتومبيل ايستاد
دليل بر اين است كه بنزينش تمام يا موتور
آن خراب شده يا عمداً آن را نگاه داشته اند
يا مانعي بر سر راهش پيدا شده و از اين قبيل.
اگر گلوله اي را روي زمين بغلطانيم
بالاخره مي ايستد زيرا اصطكاك و مالش آن با
هوا و زميني كه روي آن مي غلطد مانع حركت آن
خواهد شد. بالبرينگ Ball Bearing
(به
اصطلاح
مشهور بولبرينگ) كه امروزه لغزنده ترين آلات
مكانيكي است بالاخره دراثر اصطكاك و تماس
مي ايستد. علت آن كه تفنگ تا حدود معين پيش
مي رود ممانعت هوا و به قول دانشمندان قوة
جاذبة زمين است. ـ
هر حركتي از محركي به وجود آمده و خود آن
محرك را هم محرك ديگر به حركت انداخته و آن
هم باز توسط محرك ديگر به حركت وادار شده و
به همين ترتيب سلسله محركين ادامه مي يابد.
مثلاً گردوئي كه در جوي آب مي غلطد محرك
اولية آن دست طفلي بوده كه آن را در آب رها كرده و
محرك دست طفل نيروي زندگي او بوده. پس از
اين كه گردو در آب افتاد محرك آن آب است و
محرك آب به عقيدة امروز سرازيري و قوة
جاذبه است. ناگفته
نماند كه به واسطة كمي دانش كميت بشر از
فهميدن كنه و اصل لنگ است و نمي تواند آن
طور كه بايد سلسلة محركين را دنبال نمايد
چنان كه
در موضوع بالا وقتي به آن جا رسد كه محرك آب
را قوة جاذبه زمين دانست ديگر نمي تواند
فكر كند و بفهمد كه قوة جاذبه از كجاست و
كدام نيرو است كه به اين نام و عنوان
ناميده شده. اين است كه به علت عدم فهم
حقيقت در نيمه راه و وسط كار مي ماند و به
جاي اين كه سلسلة محركين را تعقيب كند تا
به حقيقت برسد مطلب را تمام شده تلقي كرده
و پرونده را به طور ناقص مي بندد و ضبط مي
كند در حالي كه خودش حس مي كند كه از آن
چيزي پي نبرده است. ـ
آنچه حركت و
انرژي توسط بشر كشف و مورد استفادة او در
ماشينها و لوازم صنعتي واقع شده بهره
برداري از نيروهاي طبيعي است مثل
الكتريسيته، حرارت، نور و غيره. چيزهائي
كه توليد نيرو مي كند متداولاً عبارت است
از ذغال سنگ، نفت، برق، باد، آب، مغناطيس
كه در اصطلاح علمي هر كدام را به يك ذغال
سنگ مي نامند. مثلاً قوه آبشار را ذغال سنگ
سفيد و قدرت رودخانه ها را ذغال سنگ سبز
قدرت امواج و قدرت جزر و مد را ذغال سنگ آبي
و باد را ذغال سنگ بي رنگ نام نهاده اند.
اين محركها هيچ كدام
براي بشر قابل استفاده نيست مگر اين كه
محركي از جنس بشر يا حيوان يا موجود زندة
ديگر آن را به حركت اندازد و يا از آن
استفاده نمايد. تا يك انسان ماشين را روشن
نكند يا پرة گردان زير آبشار قرار ندهد
يا آسياب بادي نسازد يا بار روي الاغ
نگذارد و او را به جهتي معين نراند از آنها
نتيجة مطلوب بدست نمي آورد. ادامة كار
آنها نيز بايد به وسيله محرك كنترل گردد. ـ
با در نظر گرفتن مطالب بند 4 اگر درست در
حركتها و قواي عالم دقت كنيم متوجه خواهيم
شد كه هر حركت بالاخره به محرك ذي شعور منتهي مي شود. اين مطالب را در اتم بررسي كنيم
هرگاه
با نظر سطحي به اتم نگاه كنيم با مطالعة
ساده و بدون عمق دو چيز مختلف مشخص در آن
خواهيم يافت: ـ
جسم يعني مادة اتم كه عبارت است از هسته (پروتون
و نوترون). ـ
قوه و قدرت كه اجزاء جسم اتم را به گردش
افكنده است. حالا
با جزئي تفكر مي فهميم كه اين دو از هم جدا
است و با هم يكي نيست. اين تجزيه به منظور
فهم مطلب است. لازمة ماده آن نيست كه حركت
كند. مادة جامد و راكد آن
قدر
شعور ندارد كه حركت كند و بايد قدرتي باشد
كه آن را به حركت اندازد و مثل يك اتومبيل
كه هرگاه بنزين را از آن بگيرند از حركت مي
ايستد. با مقايسة يك اتومبيل بي بنزين با
يك اتومبيل متحرك مي توانيم فرق آنها را در
يابيم. همچنين يك نفر بشر وقتي نيروي روح
با او كار نمي كند مي ميرد. با مقايسة يك
نفر مردة ظاهري با يك زنده مي توانيم فرق
آنها را بدانيم و وظيفة روح را در آن
متوجه شويم. آيا
قواي ماده از كجا مي آيد؟ مي گويند حركت از
خواص ماده است. از دو حال خارج نيست. يا قوه
و شعوري آن را به حركت آورده است يا خودش
حركت دارد كه آن هم داراي شعور است. خوب اين
حركت بدون قوه نمي تواند باشد. اگر حركتش
منظم است و مدار صحيحي طي مي كند كه داراي شعور
است از نظم و ترتيب خارج
نمي شود و اگر
قوة محركة ماده بي شعور باشد نمي تواند به
طور منظم گردش كند. اگر
مي گويند اين خاصيت در خود ماده است و ماده
به قدر ظرفيت خود شعور دارد و منظم مي چرخد
ما هم همين را مي گوييم و با ما هم عقيده
اند و صحيح است يعني شد مادة باشعور كه
چرخاننده اي دارد
كه منظم او را به حركت در مي آورد و از نظم
خارج نمي شود. اتم
نيز چنين است. متاسفانه علماي مادي جز به
جنبة مادي و جسمانيت اتم توجه نكرده و حركت
آن را هم از خواص ماده مي دانند در صورتي كه
وقتي قدم بالاتر نهاده و اجسام بزرگتر
عالم را در نظر گيرند ماده اي كه بدون قوه
حركت كند نمي يابند يا اگر ادعاي وجود آن
را كنند به زور و فشار بر خلاف خرد و
مشاهدات خود سخن گفته اند. درباره
ماده و جسم اتم كه همه در آن متفقند سخن نمي
گوئيم. مطلب بر سر حركت آن است. مي پرسم:
حركت اتم از چيست؟ چه كسي اين حركت را در او
به وجود آورده؟ محرك اصلي او كدام است؟ آيا
محرك درخود اوست يا غير او؟ حركت از چه وقت
شروع شده؟ اگر حركت لازمة ماده است پس چرا
جسم به اصطلاح مرده كه خود ماده است حركت
جسم زنده را ندارد؟ منظور از مرده چيست؟
در
لغت جسمي را مرده نام مي گذارند، مثلاً به
يك انسان يا حيواني كه تحول يافته مي گويند
«مرده است» يا به خاك مرده مي گويند. منظور
چيست؟ آيا مقصود آن اين است كه قدرت و قوه و
انرژي و خلاصه نيروي حيات از آن سلب شده؟
يعني در واقع حال او با آن زمان كه او را «زنده»
مي ناميدند فرق دارد. در آن وقت قوة ديگري
وجود داشت كه در او نيروي زندگي به وجود مي
آورد. مخلوط آهك را زنده مي گويند و همان را
پس از فعل و انفعال و تحول مرده مي خوانند.
چرا دو نوع اسم براي آن گذارده اند؟ در
مثالهاي فوق منظور از لفظ مرده آن است كه
اجسام مزبور قبل از تحول يا به اصطلاح «مردن»
داراي قوه و قدرت و انرژي ديگري بودند كه اينك
از آنها سلب شده است. آهك همان آهك است.
چه از او سلب شده كه اين را
مرده مي
خوانند و آن را زنده
مي دانستند؟ پس
معلوم شد دو عامل اصلي در اين اجسام بكار
رفته است. يكي خود آهك يا شكل آهك كه ما مي
بينيم كه همين آهك است و ديگر قوا و انرژي
كه در آن بوده است. يكي را مي توان به منزله
جسم و ديگري را به منزله انرژي و قدرت يا
روح آن دانست. به اين ترتيب تفاوت بين جسم و
روح كاملا روشن و مسلم مي شود و ترديدي در
وجود روح نمي توان داشت. ماده و قوه
معلوم
شد كه دو چيز موجود است و مطلب دوتا و از هم
جدا است: يكي ماده است و ديگري قوه كه آن را
به حركت مي اندازد. روح كه به مثابة قوه است
وقتي از بدن جدا شد كالري بدن خاموش شده و
ديگر روح با بدن كار نمي كند. به طور تحقيق
در بدن كالري (حرارت) موجود است كه اين
كالري در بدن يك انسان مرده وجود ندارد. كالري و حرارت بدن
اين
كالري را كليه دانشمندان اعم از مادي و
غيره و عموم مردم بالاجماع قبول دارند.
همان طور كه شعلة آتش سيلان و تشعشع دارد
كالري هم در بدن به همين نحوه است كه
دائماً از بدن خارج شده و تشعشع مي كند. كالري بدن و رؤيت آن
در
حاشية اين مطلب حقيقتي مي گويم: شما وقتي
آتشي بر افروزيد و شعله اي به وجود آوريد
نورهائي از آن ساطع مي گردد. در بدن انسان
نيز كالري در حال سوختن و تصاعد و جهش و
تشعشع است كه دائماً از بدن بيرون مي آيد.
توليد حرارت گاهي در اشخاص به نحوي است كه
در يك فضاي تاريك به شكل يك هاله
نيم
رنگ
پيدا است مخصوصاً در مواقعي كه اين اشخاص
مبتلا به تب مي
شوند حرارت ساطعه از بدنشان بيشتر نمايان
است. اين همان كالري است كه در واقع تجلي
روحي است. عكسبرداري
اين
مطلب را علماي روانشناسي عملي تا حدي
دريافته اند و به وسائلي از اشعه ساطعة
دست و بدن ما نيتيزورها عكسبرداري نموده
اند ولي متوجه نشده اند كه اين اشعه همان
كالري و حرارت است. در برخي قبرستانها روي
قبرها شب هنگام اشعه اي ظاهر مي شود كه در
اثر تبديل اجسام به ذغالها و بخاراتي است
كه مي سوزد و شعله ور مي شود و از آن نوري
مانند نور برق ساطع مي گردد. در واقع قسمتي
از همان روح و عناصر غير قابل لمس مثل
ابخره و گازها و چيزهاي رقيق است كه با اين
چشم مرئي نيست ولي اثرات آن بر همه كاملاً
روشن و آشكار است. تقسيمات بدن
بدن
را از اين لحاظ به سه قسمت بايد كرد: يكي
جسم است. ديگري كالري است و يكي گازهاي
بالاتر و مافوق آن كه به چشم انسان مرئي
نيست ولي نه اين است كه آن هم بكلي نامرئي
باشد. آن روح است كه بعداً در باره اش صحبت
مي كنيم. مصرف كالري بدن
گفته
شد كه كالري و حرارت دائماً از بدن خارج
شده و تشعشع مي كند ولي اين تشعشع براي بدن
بدون مصرف است. اما وقتي آن را به طرف مقصدي
متوجه كرديم اين حركتها رو به آن مقصد مي
رود. مگر نه اين است كه قوة بينائي چشم از
همان كالري است واگر كالري نباشد جسم قادر
به ديدن نيست؟ همان حرارت كه قوي گرديد و
توجه به مقصد معيني داده شد باعث بينائي
چشم مي گردد (به شرط سلامت جسم و آلت مربوطه
يعني ديدگان) همين قدرت هنگامي كه به حد
معيني قوي شد همان حس روشن بيني است كه
تجلي مي كند. اگر اين حرارت كم شود جسم
هم كم نور مي گردد و گاه نيز به
نابينائي منتهي مي شود. رفع ناتواني
چشم
كه ضعيف شد في المثل
ويتامين Aمصرف مي كنند كه باعث تقويت آن مي
گردد. مي دانيد علت آن چيست. علت آن است كه
ويتامين مزبور از چربي گرفته مي شود و اين
چربي مي سوزد و وقتي سوخت و زياد گرديد نور
چشم هم افزايش مي يابد مثل چراغي كه نفت مي
كنند. تشريح مطلب
زياد
و كم بودن قوه چشم مطلبي ساده است. دو عامل
باعث سلامت يا ضعف چشم است: يكي اين كه
دستگاه چشم سالم و صحيح و ديگر آن كه قوة آن
كافي باشد و اگر چشم سالم ولي قوه ضعيف
باشد مثل اين است كه يك لامپ سالم را به قوه
اي كه از شدت كار ضعيف شده باشد وصل كنند.
نتيجه آن نور بسيار كمي است. به محض اين كه
همان لامپ را بقوة سالمي وصل نمايند نور
قوي مي دهد. اگر قوه خوب باشد ولي لامپ
سوخته يا ضعيف يا خراب و يا مدتها كاركرده
باشد نتيجه مطلوب نمي دهد و نور آن كمتر
است. چنان
كه
اگر دستگاه چشم خراب ولي قوه بدن خوب باشد
باز هم ديد مطلوب حاصل نمي شود. هرگاه
هم چشم و هم نيروي بدن هر دو ضعيف باشند
مسلماً نتيجه مطلوب نيست. مثل اين كه هم
لامپ ضعيف و كار
كرده و فرسوده و هم قوة ناتوان و بي نيرو
باشد چنان كه معمولاً در حالت پيري زياد هم
دستگاه چشم و هم قواي بدن دچار ضعف مي شوند. يك مثال روشن از روشنائي
حال
مي گويم برق در سيم وجود دارد و به لامپ صد
شمعي متصل است. به محض اين كه سويچ را
بپيچانيم روشن مي شود و اطراف خود نورمي
دهد. اگر لامپ تميز و عاري از گرد و غبار
باشد نورش بيشتر و وسعت بيشتري را روشن مي
كند در صورتي كه اگر همان لامپ آلوده به
گرد وخاك باشد يا علتي داشته باشد نور كمتر
از آن به اطراف مي رسد و
به محوطة كمتري نور مي رساند. بدن
هم همان طور است. يعني وقتي جسم سالم بود و
كالري به ميزان كافي و اعتدال وجود داشت و
توجه پيدا شد
كالري از تمام بدن به طرف مغز مي رود و از
مغز و چشم و دست به سوي مقصد حركت مي كند و
او را درك مي نمايد. اين همان حس روشن بيني
است كه نقاط بسيار دور را مي تواند حس كند.
براي مثال مي گويم وقتي در آسمان طياره اي
پرواز مي كند به محض نگاه كردن او را نمي
بينيم ولي پس از اين كه توجه پيدا كرديم
يكنفر زودتر و ديگري ديرتر او را مي بينند.
علت اين است كه هر كدام سالمتريم و كالري
بدن زيادتر و ديد چشم قويتر است بهتر و
زودتر توجه مي كنيم. زودتر تشعشع كالريها
به هدف مي رسد و طياره ديده مي شود. در
زندگي براي همة
مردم
مشكلاتي پديد آمده كه به نظر غير قابل حل
بوده است. در ابتدا چون تفكر و توجه نكرده
مشكل به همان حال باقيمانده ولي به محض اين
كه جسم سالم به مقصد توجه كرد همان تشعشع
كالريها به مقصد رسيده و راه حل را با روشن
بيني در مي يابند و همين طور كه در حس باصره
خطاهائي واقع مي شود. اگر درست توجه نكند يا سالم نباشد
خطاهائي هم در حس روشن بيني پيدا مي شود. پس
نتيجه گرفتيم كه در امور بايد تفكر كرد و
متوجه شد. همان
طور كه در دين اسلام مي فرمايد: "تفكر ساعه خير من عبادت سبعين
سنه"
ـ تفكر يك ساعت بهتر است از عبادت هفتاد
سال. زيان كالري بيش از حد
كالري
و چربي زياده از حد كه به بدن وارد مي شود قلب را ناراحت مي
كند. از يك طرف در بدن چربي جمع مي شود و
همان حالتي است كه امروز آن را ازدياد
كلسترول Chlosterol
مي نامند. از سوي ديگر ابخرة معدي در اثر
افراط و عدم رعايت نظم غذا افزايش مي پذيرد
وحالت احتراقي در چربيها توليد كرده
يكباره فشار به قلب وارد مي آورد و سوزش
بسيار شديدي كه بي شباهت به اثر گلوله نيست
در قلب پيدا شده رگي پاره مي شود و خون از
مسير طبيعي خود خارج شده شخص سكته ناقص مي
كند يا مي ميرد. به اصطلاح امروز اين حالات
را آنژين دوپواترين قلبي مي نامند. در اين
حالت بدن مثل يك بخاري نفتي است كه در آن
نفت جمع شده و حرارت زياد مي شود و بخاري
گنجايش و قدرت عمل احتراق را ندارد و مي
تركد. در زمان سابق اين را دست اندازي
اهريمن مي دانستند و براي آن زمان دليلي
بود. منظور همان عمل افراطي است كه به آن
بيان مي ناميدند. گاهي
اين حالت در مغز پيدا مي شود و سكته مغزي
توليد مي كند. پيدايش اين حالت منحصر به
انسان نيست و در حيوانات هم اتفاق مي افتد چنان
كه گوسفند و گاو در اثر تغذيه از مواد پر
چربي و ويتاميني قوي مثل شبدر به حالت
احتراق شرائيني دچار مي شوند. دقت و توجه
وقتي
معدة انسان در اثر حرارتي كه به علت اغذيه
به وجود آمده و آبي كه بالاي آن مصرف مي شود
گاز توليد مي كند و اين گاز از حد اعتدال و
لازم براي بدن بيشتر مي گردد علائم و آثاري
در بدن انسان به وجود مي آورد مثل ايجاد
درد در پهلو و قلب و جاهاي ديگر. اينها
هشداري است كه بايستي متوجه سلامت و تعادل
دادن به چربي بدن خود باشيم زيرا
همين
ازدياد ابخره ممكن است باعث احتراق چربيها
و سكته گردد. روزه در اين
قسمت كمك مي كند و با نظم صحيحي چربيها (كلسترول
Chlosterol)
را كم مي نمايد. البته بايد شخص مراقب باشد
كه اگر چربي زياد دارد در كم كردن آن اقدام
نمايد و كسي كه از كالري و چربي كمبود دارد
بر عكس درصدد تأمين آن برآيد. در موقع
افطار نبايد غذائي خوردكه يكباره كالري را
بالابرد. كساني
كه مبتلاي به اين حالات قلبي مي شوند بايد
خود مراقب سلامت خويش بوده از زياده روي در
چربي و شيريني و آب خود داري كنند و از
ميزان برخي از اين مواد كم سازند و طوري با
اين روش مدارا و عمل نمايند تا كم كم حالت تعادل عادي در آنها
پديد آيد. يك وسيلة تسكين موقتي براي كساني
كه مبتلا مي شوند اين است كه با دست يا
پارچه گرم و داغ روي قلب و محل درد بگذارند
تا حرارت داخل به طرف بيرون فشار نياورد و
منفجر نكند. البته اين عمل موقت است و بايد
به معالجة صحيح اقدام كرد. روش ديگر
استراحت است زيرا حركت خود توليد حرارت مي
كند در حالي كه استراحت كالري بدن را تعادل
مي بخشد. علت جنون
يكي
از علل مهم جنون همين ازدياد كالري است
زيرا حرارت و چربي به بدن فشار مي آورد و
اشخاصي هستند كه سرشتشان طوري ساخته شده
كه رگهاشان محكم و قوي است و در اثر فشار
منفجر و پاره نمي شود. ولي انرژي زياده از
حد در مغز آنها حالت اختلال به وجود مي
آورد. اين است كه حركات خارج از رويه مي
كنند. بعضي اعمال انجام مي دهند كه حاكي از
قدرت و قوت فوق العادة آنها است زيرا كالري
زياد شده ولي چون قوه زياد است ارادة
كنترل آن از دست مي رود. چشمشان نافذ و قوي
مي شود ولي قدرت تمركز و كنترل آن را
ندارند خلاصه اعمالي انجام مي دهند كه در
ظاهر باعث تعجب است و در باطن به علت
اختلالي است كه در اثر فشار كالري به مغز
آنها به وجود آمده است. براي
معالجه آنها بايد به وسيله داروهاي مخدر و
خواب و استراحت و كم كردن چربي و دادن
غذاهاي خشك اقدام كرد. وقتي به اين وسيله
رگها كمي آرامش يافت حالت آرامش نسبي پيدا
مي شود و بعداً بايستي با مراجعه به دكتر
حاذق به معالجات بهتر كه از حدود مقال ما
خارج است بپردازند. اما بايد دانست مثل
دستگاهي كه سيمهايش مختل شده معالجه و
بازگشت به سلامت كامل خيلي مشكل است. گنجايش و لامپ
علت
انفجار و زياني كه در اثر چربي افراطي پيدا
مي شود آن است كه بدن گنجايش تحمل آن را
ندارد. مثل لامپ شش ولتي كه به برق 220 ولت
وصل كنند. مسلماً منفجر مي شود. استعداد
افراد مختلف نيز نسبت به اين كار با هم
تفاوت دارد چنان كه شخصي ممكن است از 1000
گرم چربي ناراحت نشود درحالي كه ديگري از
100 گرم ناراحت مي گردد. شروع و ختم حركت
در
اجسام اين جهان و اشياء عالم كه همگي در
حال تحول و فعل و انفعال هستند حركاتي وجود
دارد كه بدون محرك نمي شود. اتومبيلي كه در
جاده حركت مي كند راننده آن را به راه
انداخته و راننده آن را متوقف مي كند و
خلاف آن قابل قبول نيست. ما وقتي مي بينيم
نيروئي مانند راننده يا يك قوة ديگر
اتومبيل را متوقف ساخت ناچاريم بگوئيم كه
حركت او هم به
توسط نيروئي انجام يافته است.
ما
ديديم كه با وسايلي كه بشر اخيراً اختراع
كرده حركت اتم را از جادة اصلي منحرف
ساخته نيرويش را به جاي ديگري متوجه نموده
است. مي گويم: حالا كه نيروئي سبب توقف و
انحراف حركت اتم شده بايد قبول كرد كه
محركي هم هست كه او را به حركت مي اندازد آن
محرك كه اتم را به حركت انداخت چيست و كدام
است؟ هر
چه پاسخ دهند نتيجه يكي است هرگاه
طبق استدلال بالا قبول شد كه حركت اتم محرك
دارد مراد حاصل است زيرا قائل مي شويد كه
نيروي ذي شعوري وجود دارد كه اتم را به
حركت افكنده و حركت اتم نيز پرتو
و شمة جزئي از حركت كلي عالم است لاغير.
اما
هرگاه قائل به محرك نشده و گفتيد كه حركت
در خودش وجود دارد باز ناچاريد قائل باشيد
كه قدرت ذي شعوري در خود او هست كه حركت را
به وجود آورده زيرا حركت بدون شعور ممكن
نيست و نتيجة اين هم مثل همان است. يعني
هرگاه گفتيم محرك خودش خود اوست و محرك
ديگر ندارد ناچاريم براي محرك شعور قائل
شويم به دليل اين كه: ـ
بايد بداند كه حركت به منظور چيست. عمل
كوركورانه و بي هدف نمي تواند منظم و صاحب
مقصود باشد. مگر نه اين است كه وجود قانون و
نظم در حركت دليل وجود ذيشعوري است كه حركت
را اداره مي كند پس هرگاه اين خصوصيات را
در حركتي ديديم ناچاريم آن را ذي شعور
بدانيم.
اين
كه مي بينيم ماشين حركت منظم دارد و به قول
شما شعور ندارد نبايد فراموش كرد كه ذي
شعوري
آن را اختراع كرده به حركت انداخته و حركت
آن را منظم نموده است و ذي
شعور
نيز آن را رهبري مي كند و هرگاه به هر حركتي
دقيق شويم و ببينيم كه از روي نظم و ترتيب و
نقشه و برنامة صحيح به طور منظم به حركت
خود ادامه مي دهد و حركت آن داراي هدف و
مقصود معيني است مسلم خواهد شد كه
خودمتحرك داراي شعور است و يا ذي شعوري آن
را به حركت در آورده است. اگر ديديم حركت
نامنظم، بدون برنامه، شلوغ، درهم و پراز
تصادف و تصادم و از بين برندة يكديگر است
مي توانيم نيتجه بگيريم كه شعوري در آن
دخالت نكرده.
اكنون
آيا حركات عالم و پديده هاي آن را از كدام
دسته تشخيص مي دهيد؟ اين را به عقل سليم و
دانش شما واگذار مي كنم. ـ
البته مي دانيد كه در تمام اجسام عالم قوة
دفاع موجود است و اين مطلب از توضيح مستثني
است. وجود قوة دفاع دليل بر اين است كه از
وجود موانع احتمالي آگاه است و
اين آگاهي خود حاكي از شعور است. تطبيق اين خصوصيات با اتم
خصوصيات
بالا رامي توان در حركت اتم بررسي كرده و
نتيجه گرفت: ـ
اگر حركت اتم كوركورانه باشد چگونه انتظام
و مقصود دارد؟ حركت اتم داراي قانون حدود،
نظم و ترتيب تخلف ناپذير است اگر آن رامثل
ماشين داراي محرك ديگري بدانيم خود به خود
قائل به شعور موجد اصلي شده ايم. اگر محرك
اصلي فرض نكنيم همين انتظام دليل بر شعور
خود اوست. بديهي است از حركت اتم نتيجه و
مقصود حاصل مي شود كه همانا تشكيل اجسام و
قواي عالم است كه شمة ناچيزي از آن بيان
گرديده است. ـ
اتمها داراي قوه دفاعی هستند به اين
لحاظ است كه نمي توان مانع حركتشان شد مگر
با قدرت و قوائي بيشتر از خود آنها. اين جا بايد دانست كه قدرتي كه
علماء و دانشمندان با مساعي شايان توجه
خود اخيراً به دست آورده و بوسيلة آن
نيروي اتم را
منفجرمي
سازند از خود اتم به دست مي آيد. يعني
انفجار ذرات اتم است كه سبب منفجر شدن باقي
اتمهاي موجوده در بمب مي شود. پس همين قوة
ذي شعور است كه با افراد ديگر مبارزه
مي كند مثل دو فرد بشري كه ظاهراً به هم ضرر
مي رسانند. عدم تفكر
دانشمندان
امروز كه البته مورد كمال احترام و تعظيم و
تكريم ما هستند دربارة قوه و حركت اتم هنوز
تفكر كامل نفرموده و آن را سرسري نگريسته و
جز دربارة
مادة آن مطالعه نكرده اند. هرگاه درست
انديشه را به كار انداخته و از حس تفكر و
الهام كمك مي گرفتند مي توانستند روح و
شعور اتم را درك كرده و از فهم آن به بسياري
از دانشهاي دنيا پي برند. ارزش اتم
شايد
علماي امروز بپندارند كه اتم به وجود
آورندة ماده هاي جهان و اصل و مبناي عالم
است. گويم حقيقت همان است كه در حكمت نوين
شرح داده مي شود و نبايد اتم را خيلي مهم
دانست. اتم مهم نيست، بخش ناچيزي از نيروي
عظيم عالمي است و در پيشگاه قدرت بي پايان
عالم لايتناهي بي مقدار و كوچك است. قدرت
اتم از كجاست و شعور و قدرتي كه قبلاً
گفتيم از چه چيز در او پيدا مي شود؟ اين
حركت و قدرت از روح اتم است. روح او كدام
است؟ در
مقالات ثابت
شد كه روح امر پروردگار است و قابل تفكيك و
جدائي و كوچك و بزرگي نيست. بنابراين روح
اتم مانند تمام موجودات جهان ذرة ناچيز و
پرتو ريزي از امر پروردگار مي باشد. اصل
همان قدرت و عظمت و نيروي روحي است كه در
عالم لايتناهي حكم
فرماست. پس
نبايد چنين پنداشت كه اتم مبناي قدرت عالم
است قدرت عالم همانا روح نيرو بخش، يعني
امر پروردگار است كه از اجسام عالم خواه
اتم خواه انسان يا حيوان يا نبات يا جماد و
غيره به قدر ظرفيتي كه دارند استفاده مي
كند. علت اشتباه
هرگاه
اشخاصي اتم را به تنهائي تار و پود جهان
گويند علت آن است كه نخواسته يا نتوانسته
اند بيشتر از آن بررسي كنند و در همانجا
متوقف شده اند. مثل آن كه عده اي سياح از
بيابان و دشت و جنگل عبور كرده و همه جا را
كاوش نمايند ولي به كوهي بلند كه قدرت صعود
از آن را ندراند برسند و خيال كنند زمين
خاتمه يافته و پشت كوه ديگر چيزي نيست
[1]
غافل از آن كه بعد از پشت كوه نيز زمين
ادامه دارد. اين آقايان عزيز توجه خود را
معطوف نمي كنند كه تنها اتم تار و پود جهان
نيست. مطالعه و بررسي يا مسافرت و سياحتي
كه براي درك قدرت در عالم كرده اند به اتم
خاتمه پيدا نمي كند و باز پشت اين كوه
چيزهاي ديگر هم هست. اين مثال مادي را با يك
مثال معنوي تكميل مي كنم. در
يكي از صفحات پيشين بيان شد كه وقتي بشر
سلسه محركها را دنبال نمود به جائي مي رسد
كه ديگر فكرش كار نمي كند. مثلاً به قوه
جاذبه مي رسد و نمي فهمد كه اين قوه
از كجا پيدا شده و چيست. با اين كه حس مي
كند حتماً بايد محركي باشد كه اين قوه را
به وجود آورد چون دستگاه فكريش نمي تواند
بيش از اين جلو برود همانجا مي ماند، محل
توقف را مقصد مي پندارد در حالي كه چنين
نيست. اين گونه موانع و سدها را كه به علت
توجه نداشتن پيدا مي شود بايد (ديوارة
محدود بودن دانش) ناميد. در
بررسي كه دانشمندان دربارة جهان كرده
اند به چنين ديواري برخورد نموده و به اتم
محدود شده اند. اينك به خواست يزدان مقتدر
دانا پرده ها شكافته و ديواره ها برداشته و
حقايق بيان مي شود، باشد كه روزگاري به
حقيقت اين مطالب كه تا حـدي گفته مي شود
دست يابند. علت ديگر اشتباه
يكي
از علل اشتباه اشخاص در فهم حقايق آن است
كه مي خواهند جهان را از نظر نفع شخصي خويش
بسنجند يا هر چه را در نظرشان خوب و سودمند
آيد مفيد بدانند و هر چه كه احتمال نفعي
براي آنها دارد بدان توجه كنند و از هر چه
نفع ندارد صرف نظر نمايند. اما
انسان
خردمند كسي است كه خود را از نظر جهان مي
سنجد، يعني به اين حقيقت واقف است كه خود
جزء كوچكي از عالم عظيم لايتناهي است و ذره ناچيزي از اين كارخانه بي
پايان است و بايستي خود را آن طور بنگرد و
خود را براي جهان بخواهد نه اين كه جهان را از روزنة منافع خويش ببيند و همة
كارخانه را درعالم خيال فداي يك جزء ناچيز،
كه خود اوست بپندارد. كيفيت آموزش مطالب علمي
براي
اين كه بتوان يك مطلب علمي را چنان شرح داد
كه مخاطب بفهمد لازم است كه از ابتدا و
آغاز نسبي كار شروع كنند سپس مراحل و
تغييرات حاصله را يك يك بيان
ساخته
و بالاخره نتيجه را شرح دهند. مثلاً هرگاه
بخواهند ساختمان كاغذ را به شخص بي اطلاعي
بفهمانند بايد از مادة خام آن كه چوب يا
درخت يا كهنه يا كاه است آغاز كرده تغييرات
و تبديلات آن را يكان يكان شرح داده و عمل
ماشينها را بيان ساخته و بالاخره سخن را به
كاغذ ساخته شده پايان دهند. هر عملي چنين است و براي فهم چاره
نيست جزء آن كه از كوچك آغاز گردد. از
ابتداي نسبي بيان شود تا رفته رفته مراحل
را فهمانده به نتيجه مورد نظر خاتمه بدهند.
ابتدا نيست
اگر
درست دقت كنيم در واقع هيچ عملي از ابتدا
آغاز نمي شود و ناچارند از وسط مطلب و جايي
كه خواننده يا شنونده سابقة ذهني دارد
شروع كنند. در مورد مثالي كه در بالا گفته
شد هرگاه بخواهند ساختمان كاغذ را شرح
دهند اول قدم را از درخت كه در ساختمان
كاغذ به كار مي رود آغاز مي نمايند. در حالي
كه درخت ابتداي كار نيست. بايد بگويند درخت
از كجا آمده و مادة آن چيست و همين طور سير قهقرايي
كرده ماشينها و فلزات و مواد خامي كه
كارخانه كاغذ سازي را ساخته شرح دهند. اما
اين رشته سر دراز دارد و هرچه بيان كنند به
ابتداي آن نمي رسند زيرا هرچه به عقب سير
نمايند باز رشته ادامه دارد و براي هيچ چيز
نمي توان ابتدا معين نمود.
همان
طور كه ابتداي حقيقي را نمي توان تعيين كرد
به طوري كه گفته شد نتيجه و پايان و
انتهائي نيز براي هيچ چيز نمي توان معين
نمود. در مثل مورد بحث فرض كنيم كه پيدايش
كاغذ را از ابتداي نسبي شروع كرده و كم كم
جلو آمده آن را تا ساختمان همين كاغذي كه
مي بينيم رسانديم. آيا مي توان گفت كه كاغذ
پايان رشته محسوب مي شود؟ بديهي است كه
چنين نيست. زيرا خود اين كاغذ بعد از آن كه
وظايف خود را به صورت نوشته و كتاب يا هر
صورت ديگر انجام داد تحولاتي طي مي كند
ومواد آن در عالم تبديل به چيزهاي ديگر شده
وظايف نويني انجام خواهد داد كه هيچگونه
پاياني براي سير آن نمي توان پيش بيني كرد
و در حقيقت هم پايان ندارد.
اين
هم يكي از دلايل بي ابتدا و بي انتها بودن
عالم لايتناهي. براي رسيدن به حقيقت
بشري
كه خواهان كشف حقايق است در امور عالم
بررسي مي كند و سلسله مراتب را دنبال مي
نمايد. امروز پس از اين گونه بررسي به مرحلة اتم رسيده اند
ولي در آن جا متوقف شده و به كنه آن پي
نبرده اند.حكمت نوين براي فهماندن حقيقت
عالم و ديناميسم آفرينش به بشر ناچار از
اتم كه در نظر
انسان كوچكترين ذرات است آغاز كرده و اساس
قدرت و خواص و اعمال آن را بيان ساخته و به
طرزي روشن چگونگي كار عالم را شرح مي دهد. حدود فهم حقايق
البته
اين نكته از نظر پوشيده نيست كه بشر فرد
بسيار كوچكي از عالم لايتناهي است و همان
طور كه يك سلول ناچيز نمي تواند به وجود
انسان پي ببرد و همانگونه كه يك كرم درون
سيب نمي تواند از عظمت باغ اطلاع يابد
انسان نيز با حواس ظاهري قدرت درك بزرگي
عالم را نخواهد داشت اما قوه فكر و نيروي
انديشه و كمك روح كه پرتوي از وجود يزدان
است به او كمك مي كند كه حقايق را بفهمد و
چون عالم بر روي نقشه و طرح معين و متشابهي
ساخته شده پي بردن به الگوها و نمونه هاي
اصلي درهاي دانش را به روي بشر مي گشايد. موضوع ابتدا چيست
همان
طوركه گفته شد عالم ابتدا و انتها ندارد.
قوه هم داراي ابتدا و انتها نيست. زيرا
هميشه بوده و خواهد بود. قواي عالم دائماً
به يكديگر تبديل مي شود و هر قوه تغيير شكل
داده به صورت قوة ديگر در مي آيد. حرارت
تبديل به كار و كار تبديل به برق و برق
تبديل به حرارت مي شود. و اين سلسله
زنجيرها تا الي غير النهايه ادامه دارد.
چون قوه و ماده هيچكدام در جهان از بين نمي
روند و به وجود نمي آيند (اين مطالب را
قبلاً به اثبات رسانده ايم). پس اگر كاوش و
تفحص در حقيقت ما را به اتم برساند و مركز
قدرت را آن جا جستجو كنيم و ديناميسم عالم
را از آن جا شرح بدهيم نه آن است كه ابتدا
آن جاست بلكه يك دوره يا مرحله يا سلسه
مراتبي است كه سر رشتة ظاهري آن را گرفته و
شرح مي دهيم تا فهم مطلب ميسر شود نه اين كه
واقعاً ابتدائي داشته باشد. نظري
به اديان
كتاب
ايوب باب 12: كيست كه از جميع اين چيزها نمي
فهمد كه دست خداوند آنها را به جا آورده
است كه جان جميع زندگان در دست وي است و
روح جميع افراد بشر. كتاب
ايوب باب 32 : ليكن در انسان روحي هست و
نفحة قادر مطلق ايشان را فطانت مي بخشد. كتاب
ايوب باب 33: روح خدا مرا آفريده و نفحة
قادر مرا زنده ساخته است. كتاب
مزامير باب 56: زيرا كه جانم را از موت
رهانده آيا پايهاي مرا نيز از لغزيدن
نگاه نخواهي داشت تا در نور زندگان به
حضورخدا سالك باشم.
كتاب
مزامير ـ مزمار 63: و در پاسهاي شب در تو
تفكر مي كنم زيرا تو مدد كار من بوده و در
زير سايه بالهاي تو شادي خواهم كرد. جان
من به تو چسبيده است و دست راست تو مرا
تأييد كرده است. انجيل
متي 16: زيرا هر كه بخواهد جان خود را
برهاند آن را هلاك سازد! ما هر كه جان خود
را به خاطر من هلاك كند آن را دريابد. زيرا
شخص چه سود دارد كه تمام دنيا را ببرد و
جان خود را ببازد يا اين كه آدمي چه چيز را
فداي جان خود خواهد ساخت؟ تائوئيسم
كوانگ تسه 39 ـ 40: زندگي در پس مرگ و مرگ پيش
قراول زندگي است. اما كي مي داند كه ناظم
رابطة بين آن دو كيست؟ زندگي در اثر جمع
شدن نفس است، وقتي نفس جمع مي شود زندگي
به وجود مي آيد وقتي پراكنده مي شود مرگ
پديد خواهد آمد. چون مرگ و زندگي در پي
آيندة همند. چرا من آنها را بد بدانم. زندگي
و مرگ از هم جدا نيستند اما چرا به وجود مي
آيند پيدا نيست. ما گوئي از يك
خواب آرام متولد مي شويم و به يك
بيداري آرام مي ميريم. قديميان مرگ را به
عنوان سست شدن طنابي كه خداوند زندگي را
به آن بسته است دانستند. آنچه را ما مي
توانيم اشاره كنيم هيزمهايي است كه در
زندگي تمام شده اما آتش به جاي ديگر منتقل
مي شود و ما نمي دانيم كه آيا تمام شده و
پايان يافته است. از بين تمام پريشانيها
مرگ فكر و روح خيلي بزرگ است و مرگ بدن
تنها همراه آن است. زندگي يك امانت موقت
است و اين امانت به صورت خاك است. زندگي و مرگ چون شب و روز است و من
و شما به قبور گذشتگان مي نگريم يعني آنها
كه تحول يافته اند. چون هنگام تحول من فرا
رسد چرا آن را دوست نداشته باشم. يك
بيداري بزرگ وجود دارد كه پس از آن خواهيم
دانست كه اين زندگي يك خواب بزرگ بوده است.
در اين ميان آن ناداناني كه مي پندارند
بيدارند و با تميزي روشن اصرار به دانش
خود دارند و نقش فرمانروا و فرمانبر را
بازي مي كنند. عزيز باد آن خيو. هم او و هم
شما در حال
خوابيد و من هم كه به شما مي گويم خوابيد و
خودم خوابم. اين كلمات به نظر عجيب مي آيد
اما بعد از ده هزار سال وقتي يك داناي
بزرگ به سوي شما مي آيد كه تفسير آن را
بداند كلمات چنان خواهد بود كه گوئي به
طور غيره منتظره يك صبح يا شام ما را ديده
است. بالفور
ـ تائوئيسم(لائوتسه): آه! بشر وحشت مرگ را
مي داند اما از راحت آن خبر ندارد. چقدر
خوب است كه از زمانهاي باستان مرگ نصيب
مشترك همة مردمان است. مرگ راحت براي
مردمان نيك و بريده شدن دست مردمان بد از
جهان است. مرگ درست مثل اين است كه بار
ديگر به خانه رفته اي. مردگان آنهايند كه
به خانه رفته اند در حالي كه ما كه زنده
ايم هنوز سرگردانيم. تائوئيسم
كوانگ تسه فصل 39
ـ 40: با يك تحول زنده مي شوند و با تحول
ديگر مي ميرند. چيزهاي زنده از مرگ حزن
آور مي شود و مردمان از آن نالانند. اما
اين مثل برطرف كردن كمان از غلاف و يا
خالي كردن كيسه از محتويات آن است. ممكن
است در ضمن اين تحويل و تحول وضع قدري
آشفته شود. اما اين در واقع مثل عمر بزرگ
بازگشت به خانه است. نظري به آراء فلاسفه و دانشمندان هگل:
فلسفة روح در واقع تاريخ انسانيت است
يعني سرگذشت سيري است كه نفس انسان براي
شناختن كل حقيقت وجود و رسيدن به عالم
اختيار و استقلال طي مي نمايد. هگل:
بالاتر از مرحله برون ذاتي مرحله روح
مطلق است كه در آن مرحله روح محكوم روح
است و امر خارجي به او فرمان مي دهد.
مرحله روح مطلق مرحلة علم به ذات مطلق
است. لامنه:حقيقت
وجود روح است بلكه آنچه
از جسم حقيقت دارد آن هم روح است كه
ماده حد آن است چون هرچه مخلوق است محدود
است پس هر مخلوقي مادي است اگر چه روح
انسان باشد و روح مجرد مطلق فقط روح خداست.
ارسطو:
نفس يا روح نباتي فقط تغذيه و نمو دارد.
نفس حيواني علاوه بر آن ادراك حس ادراك
جزئيات است و پنج حس دارد. نفس انساني
علاوه بر اين ها داراي قوه ادراك كليات و
تفكر و تعقل نيز هست. نسبت روح به جسم
مانند تيزي با تبر است كه اگر تيزي نباشد
تبر بي مصرف است. سن
تماس: روح انسان قبل از ولادت موجود نيست
در حين ولادت موجود مي شود اما پس از مرگ
باقي مي ماند. رنه
دكارت: تن و روان دو چيز هستند ولي به هم
ارتباط دارند و در عين حال كه آنها را دو
چيز مي دانم مثل ناخدا و كشتي نيست بلكه
نوعي يگانگي باهم دارند.
اسپينوزا:
در موجودات خلقت جسم و روح با هم متلازمند
و تشكيل يك وجود مي دهند كه داراي
دو جنبه است (مثل دريا و امواج آن) روح
صورت است و جسم شيئي آن است. لايب
نيتس: در حقيقت جهان پر از روح است و غير
از روح وجودي در عالم نيست و هر روحي وجود
بسيط اصيلي است كه همانا وجود هر فرد است.
هر فردي روحي دارد و ادراكي. همه جا نيرو و
همه جا روح است. مندو
بيران: مرحله ملكوتي زندگاني عشق است و
مقامي است كه انسان از شخصيت و مني خود
گذشته جوياي اتصال به حق مي شود. زيرا
انسان حد وسط طبيعت وخدا است و به هر طرف
متمايل شود به آن طرف مي رود. اگر به طبيعت
متمايل شود به پست ترين احوال مي رسد و
اگر قوه روحاني خود را پرورش دهد به
خدا نزديك مي شود. ارنست
رنان: مدير و مدبر جهان عشق است. خواه
ناخواه همين امور است كه جهان را مي
گرداند ولي اشخاص خود خواه منكر اين
عوالمند. افراد مي روند و آنچه
مي ماند خيري است كه صورت پذير مي شود.
جاي نفوس در دامن خدا و بقا و ابديت است. هانري
برگسن: عشقي كه آتش آن به جان عابدان دين و
رياضت افتاده تنها عشق مخلوق به خالق
نيست بلكه مبدأ آن عشق خالق به كل مخلوقات
است يعني از راه خدا به كل نوع بشر عشق مي
ورزد. افلاطون:
همان طور كه عشق مجازي سبب خروج جسم از
عقيمي مي شود عشق حقيقي روح و عقل را از
عقيمي نجات داده ماية اشراق ودريافتن
زندگي جاوداني مي شود. اسپينوزا:
عشق به ذات حق عشق عقلاني است نه نفساني و
در آن بخل راه ندارد و عاشق حق همه را عاشق
حق مي خواهد و همه را دوست مي دارد چون همه
مظهر حقند.
|