تاريخ انتشار

تيرماه 1382

با اجازه مافوق ترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

بيست و هفت اسفند پنجاه و نه

استاد مسعود رياضي

نورالانوار

قدرتي به نام نورالانوار وجود دارد كه آرم وحدت نشان دهنده تصوير اوست. يك خط نور بسيار رقيق و نوراني در ذات و هيكل خداوند است كه شايد بتوان آن را به هسته وسط خرما تشبيه كرد، دانشمندان هم اخيرا پي به وجود اين نور برده‎اند. اين نور رقيق و درخشان كه خداي خالق است، با هر كدام از موجودات به وسيله شعاعي مربوط است. اين خط نوري كه به هر اتم يا حشره و ميكرب و يا كره و خلاصه هر مخلوق و موجودي وصل است اداره كننده آن مخلوق است و اوضاع آن مخلوق را در حافظه خود نگه مي دارد، مثل شبكه حواس و غده بصل‎النخاع و نخاعي كه در وسط ستون فقرات انسان جاي دارد. غده‎اي بنام بصل‎النخاع در قسمت پشت‎سر انسان وجود دارد و از آن مغزي از وسط ستون فقرات گذشته و در سراسر بدن بنام اعصاب سيم‎كشي شده است كه اين اعصاب در جايي مثل دندان ضخيم ولي در بعضي ديگر از اعضا بدن باريك غير قابل لمس هستند، و اگر انسان را نه از طريق اسكلت استخواني يا تشكيلات ياخته‎اي و سلولي و گوشتي و ماهيچه‎اي، بلكه از نظر سلسله اعصاب تصوير كنند و تشكيلات عصبي او را نشان دهند، نظام عالم و رابطه خدا با مخلوقات در آن مشهود است. يعني آن ارتباط بين مخ و كليه بدن انسان را مي توان به سيم‎كشي و سازمان عصبي در كل جهان هستي تشبيه كرد.

ما نيز به وسيله رشته سيمي به خدا وصل هستيم منتهي اين سيم خيلي نازك است و به صدا در آوردن آن و ارتباط گرفتن با خدا كار مشكلي است. لذا بايد خيلي عبادت كنيم و مدام با اين سيم تلفني ارتباط داشته باشيم تا بالاخره موفق به تماس شويم. همانطور كه يك ياخته در ناخن پاي شما با سيم عصبي به مخ وصل است و اگر بخواهد شما را آگاه كند كه من گرسنه هستم و يا دردي دارم به تنهايي نمي تواند بلكه اگر با ميليونها سلول اطراف خود درد را مشتركا حس كردند و وسيله عصب مربوط به سلسله اعصاب گزارش كردند شما متوجه خواهيد شد.

اين است كه گفته‌اند : "نماز و دعا را بصورت دسته جمعي بخوانيد." تا سلولها و ياخته‌هاي انساني وصل شوند و يك صدا فرياد بزنند و او را بخوانند، زيرا او پيكره ايست عظيم و لايتناهي. راز اينكه مرشدان طريقت مي توانند با خدا تماس بگيرند، اينست كه آنها عده‌اي مريد دارند كه مريدها معمولاً از مرشد خود انتظاراتي داشته و به ايشان توسل و توجه دارند، پس اين مرشد ويا پير و پيغمبر، اجتماعي ايجاد كرده، تا دعايش مستجاب شود.

اينست كه در نماز جماعت، همه سيم خود را به امام جماعت متصل مي كنند تا او قوي شود و نيروها را بگيرد و درب خانه خدا را بزند و وقتي قسمتي از بدن خدا به صدا درآمد آن ذات بينهايت توجه پيدا مي كند. يا شخصي در دعا به حدي مصر و لجباز باشد و به ذات خداوند توجه پيدا كند تا خدا صداي او را بشنود.

در جواني به حدي در دعا قوي و مصر بودم كه به محض توجه پاسخ مي گرفتم. اما حالا ديگر در خودم حالت بي‌نيازي حس مي كنم و كارها را به خودش واگذار كردم. بنابراين آدمي بايد برق روح را ليرزه كند و تمركز روحي داشته باشد تا بتواند ذات خدا را به لرزه درآورد و جواب بگيرد. پس نورالانوار به بدن ما وصل است و به راحتي ما را اداره مي كند، همانطور كه بصل‌النخاع و مغز و دستگاه عصبي همه سلولها و ياخته‌ها و اعضاي بدن را كنترل مي كند و حيات آنها را تامين مي سازد.

نورالانوار نقطه اي است كه پرتواش تمام هستي را گرفته و جاي ثابت و مكان معيني ندارد. خودش متحرك است با سرعت سير بي نهايت. در عالم هر چيز كوچكتر باشد قدرتش بيشتر است هر چه علم و شعور هست در نورالانوار است و با اراده مي داند يك موجود را چگونه بسازد .

نورالانوار را قرآن"الله" مي گويد. دائم در حال خلق و متمركز است. حضرت نور الانوار تجربه را بر اثر كار و فعل و انفعالي كه در عالم ايجاد مي كند كسب مي نمايد اما علم و شعور به انجام هر كاري دارد. طرح كلي هر مسئله اي كه در مغز انسان هست، مثل لوح محفوظ طرحش را در مغز دارد. ولي طرحي را كه پياده مي كند آن طرح كامل ايده آلي نيست بلكه بر اثر سير تكامل آن طرح روي كار مي آيد.

حضرت نورالانوار كه يك نقطه از پيكرة عظيم عالم است پرتو و شعاعهايش بي نهايت است و سطح نامنتاهي عالم را در بر مي گيرد، حضرت نورالانوار اين نقطة عظيم لايتنهاهي قدرت خلاقة وجود است كه داراي شعور، عقل و علم بي نهايت است. هر گاه مشيتش قرار بگيرد كه پديده اي را خلق كند، طرح كلي كامل نامتناهي بسيار عظيم آن پديده، به صورت تصوير در قوة مخيله اش پيدا مي شود. همانطور كه يك انسان صنعتگر يا مخترع مثلاً طرح كلي يك تلويزيون در صفحة خيالش تصوير مي شود و بعد آن را در صنعت پياده مي كند. اما براستي ببينيم آيا آن مخترع مي تواند همة آن طرح كلي اختراع خود را در ابتداي كار پياده كند و شكل مادي ببخشد؟ جواب معلوم است. امروز تلويزيونهاي مختلفي به بازار آمده، اما مي توان گفت هنوز تلويزيون مطابق ايده‌آل مخترع آن نيست و در آينده تلويزيونهاي كاملتر ساخته خواهد شد.

اين ذات نامتناهي و اين قدرت خلاقة طبيعت روي عقل و اراده كار مي كند و مي فهمد كه چه كار مي كند. نقطه ايست با سرعت لايتناهي يعني در هر لحظه در همه جاي دنيا يا در همه جاي عالم لايتناهي هست. زيرا سرعتش بي نهايت است.

زماني كه رهنمون معظم وحدت، پيشوا، مربي، استاد و مرشد من، دربارة نورالانوار صحبت كرد. من به خوبي مفاهيم فرمايشات ايشان را درك نكردم كه چطور نورالانوار در عين حال كه يك عضو از اين هستي بي نهايت است مي تواند، در يك لحظه در همه جاي گيتي حضور داشته باشد. حتي از ايشان پرسيد آيا حضرت نورالانوار مثل روح وجودي يكپارچه وبي نهايت است؟ جواب فرمود: حضرت نورالانوار، بي نهايت است اما مثل روح نيست. امروز كه دربارة حضرت نورالانوار سخن گفتم، حقيقت حال قدرت خلاقة عالم روشن شد وآن را به نقطه تشبيه كردم اين بيان درست است.

علم خداوند

علم حضوري و لدني، علم به كليات است و علم حصولي و اكتسابي علم نسبت به جزئيات مي باشد. در كتابي مقاله‎اي در مورد رفتن امام حسين به كربلا نوشته شده بود كه امام حسين با علم لدن مي دانست كه در كربلا شهيد مي شود اما جزئيات حوادث را نمي‎دانست و جزئيات حوادث را خداوند، بعد از اتفاق دريافت مي كند.

لذا، اهل دين گفته‎اند: خداوند بندگان را امتحان مي كند يعني خداوند آنچه را در سرنوشت يك مخلوق مقدر كرده است مي داند، اماجزئيات و عكس العملهاي مخلوق را در برخورد با حوادث بعد از وقوع آنها دريافت مي كند و اين بدان سبب است كه تكامل صورت بگيرد. تكامل در امور دنيا مي تواند دليل اثبات اين مدعا باشد. ما مي بينيم كه بندگان اين زمان نسبت به گذشته كاملتر هستند. مثلا مباحث مرا، شما كه جوان و نوجوان هستيد به راحتي درك مي كنيد در حالي كه همين صحبتها را علما و مجتهدين دويست سال قبل در حوزه‎هاي علميه براي طلاب نمي‎گفتند بلكه بين خود مدرسين و مجتهدين مطرح مي شد، اگر اصل و ناموس تكامل را قبول داشته باشيد و بپذيريد كه موجودات جديد، جامعتر و كاملتر از گذشته هستند، خودبه خود ثابت مي شود كه خداوند تبارك و تعالي روز به روز، تجربه جديدتري مي يابد و دانش او نسبت به خلق و آفرينش بيشتر مي شود كه اگر اينطور نبود خدا محدود بود نه بي‎نهايت.

اگر معتقد هستي كه خدا تا بينهايت ادامه حيات مي دهد پس بايد قبول داشته باشي كه خدا، وجودي ثابت نيست، بلكه مشمول قاعده تكامل است كه اگر وجودي مقطوع و ثابت بود محدود مي شد. رشد و ارتقا او نشانه جاودانگي اوست، تكامل خدا ثابت مي كند كه روز به روز علم او بيشتر مي شود، و اگر علم او بيشتر نشود، حيات او تكرار مكررات است و زندگيش خسته كننده مي شود، حال اگر بگوئيم خدايي كه ما ترسيم كرده‎ايم، خدايي ناقص و نادان و محدود است و بعد بخواهيم در فكر و مغز خود خدايي كاملتر بسازيم مي گوئيم: او خدايي است با علم بي‎نهايت نسبت به كليات و جزئيات و اين علم خدا مشمول تكامل است و اين تكامل راخودخدا ايجاد مي كند و محتاج كس ديگري نيست كه بگوئيم جاهل بوده و عالم شده است. پس چون تراوش علم از ذات خداست او عالم علي الاطلاق است او حكيم و خود كفا و صمد مي باشد، او ناقص است اما خودش خود را كامل مي كند، او نيازمند است اما نيازش را خودش برطرف مي سازد و بر علم خود، خودش مي افزايد، و ديگر اشكال و ايرادي در ساحت مقدس حضرت حق وارد نخواهد بود.

"الله الصمد" او تكيه بر كسي و چيزي ندارد او قادر علي الاطلاق و مسلط بر خود است. او ضعيف و زبون نيست. او جبار است و منظور از جبر، هندسه است. يعني كارهاي خدا از روي نظمي است كه خود او در كارها قرار داده است، كه خدا مهندسي دانا و نقشه‎كش و حسابگر است. مي خواهيم جبر را با علم خدا مقايسه كنيم و تطبيق نمائيم، مي گوئيم خدا مهندسي است زبر دست، دائم نقش مي زند، باز مي نگرد و وقتي به نظرش كامل نيست، دوباره نقش جديدي مي زند و همينطور نقشهاي بعدي را.

اگر بتوانيد فرماني صادر كنيد و عالم از حركت باز ايستد بعد با دستگاهي دقيق عكسي از عالم برداريد، و فرمان حركت بدهيد و بعد از لحظه‎اي دوباره دستور توقف عالم را بدهيد و تصوير ديگري از عالم برداريد و دو تصوير را با هم مطابقت كنيد خواهيد ديد كه با هم تفاوت دارند و دومي از اولي كاملتر و زيباتر است. مولوي قصيده‎اي زيبا دارد.

هر لحظه به شكلي بت عيار درآمد دل برد و نهان شد

هر  دم   به  لباس دگر آن يار برآمد، داراي جهان شد

 در ذات خداوند، بي‎نهايت نقشه وجود دارد كه يكي پس از ديگري ظهور مي نمايد. پس در عالم صاحب اختيار مطلق خداست، حركات و كارها همه به  اراده او صورت مي گيرد و موجود و غير از او وجود ندارد‌، كارهاي خدا از روي نقشه‎هاي خود او تحقق مي پذيرد و همه علم و نقشه‎هايش را هنوز بروز نداده است اما مي داند چه نقشه‎اي دارد و مي داند كه جزئيات را نمي داند.

مثلا" شما مي دانيد كه هر استعدادي را كم و بيش داريد، اما نمي دانيد كه شاعر هستيد يا خير؟ اما زماني ممكن است استعداد شاعري در شما شكوفا گردد. در سال پنجاه و هشت در زندان شعري گفتم، بعد ديدم حرفهايي زده‎ام كه در ذهنم نبوده و قبلا نمي‎دانستم و حال اگر بخواهم آن شعر را كه براي زمان خودش مناسب بود تصحيح كنم قطعا" كاملتر خواهد شد و هر دو شعر هم از خود من است.