تاريخ انتشار

فروردين1381

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت وعظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

رهنمون حشمت الله دولتشاهي

كتاب گلهاي راهنمايي جلد دوم

نداي نيرومند دروني

وين  در  عجبم   كعبة   آ ما ل    جها نم

آزرده  تو  كر د ي  كه  پريشان تر از آنم

مر غ  د لم  ا ز   محفظة  جسم   نما يا ن

بشكسته  يكي  ر ا ز   و  بر آمد  ز دهانم

دل  در  جهش  سير  تكامل  همه   اديان

چون دوست به وحدتبكشدسخت عنانم

گويم كه به عالم همه يك گوهر يكتاست

و ز  كثرت  آفاق  گريزد  تن  و   جا نم

با  صبر  و  تحمل  همه  شب  نالة  زارم

بر  در گه  او  زار  چنان   ا شك   فشانم

شا يد  كه  بيا يد  ببر م    با ز   نمو د ا ر

من  چشم  بر ا هم   كه  كند  شا د روانم

ا ز  كعبه  و  آ تشكده  و  د ير  و  كليسا

با  حسن  خرد  سوي  همه  خانه  روانم

اينك  ز سخن  گفتن   من   سير  تكامل

عالم  به   عجب   آمد ه   ا ز  قد ر  بيانم

بر  من  بنگر  حا ل  كه  من  عا شق زارم

هر شب  به  خدا  دست به فرياد و فغانم

اي  مرد  چه  كوشي  به پريشاني وحدت

بر  حالت  من  بنگر  و   ا سر ا ر   نهانم

حشمتكهغريب است دراين شهربه ظاهر

آوازة  مهرش  به  جهان   پر   شده  دانم

راز عظيم

رازي است نيرومند، فاقد، قوي، قاطع كه مانند مرغ بهشتي بسيار قوي قفس نازك را شكسته و از آن بيرون آمده است. نيروي شگفت انگيز آن از روح است يعني همان نيروئي كه عالم را به فعاليت و جنبش و حركت انداخته است. آري او به قدرت اعظم روح مربوط است و از اين كارخانه برق عظيم نيرو مي گيرد.

قابل زندان نيست

با اين قدرت چه كنم و چگونه مرغ راز را نگاه دارم. چگونه بتوانم اين پرندة قدرتمند را كه قوت آن اتصال به نيروي جهان دارد در ميان تن خود حفظ كنم و مهر دهانم را قفس نگاهداري آن كنم. آخر چگونه مي شود؟ اين مرغي است كه از پشت ميله هاي قفس همچنان نمايان بوده و وقتي كه صلاح دانسته قفس را شكسته و با كمال نيرومندي از دهان بيرون آمده است.

سير تكامل بشر

در مسير طولاني سير تكاملي بشر كه چون رودخانه مرتب و منظمي همچنان جريان دارد و خواهي نخواهي به پيشرفت خود ادامه مي دهد همه چيز بشر جهش دارد و در حال تكامل است. اين يك سير طبيعي غير قابل اجتناب است، عقل و فكر، دانش، تمدن، قدرت، نفوذ و طبيعت و ساير عوامل عالمي همچنان در حال پيشرفت است و هيچ نيروئي نمي تواند جلو آن را سد كند.

سير تكاملي اديان

در زمرة اين سيرهاي تكاملي پيشرفت تدريجي اديان است كه از ساده ترين شكل به نام بت پرستي شروع و از پرستش ارباب انواع گذشته به نيايش مظاهر گوناگون رسيد و به شكل ثنويت و تثليث و سپس به صورت توحيد در آمد. اما بعد از همة اين سيرها به جائي آمد كه روخانه واحد اديان كه از يك سرچشمه آغاز يافته بود مسيرهاي گوناگوني در سرزمينهاي مختلف طي كرد و هر كدام به سوئي رفت و هر شعبة آن در نقطه اي جاري شد و چون هر گروهي فقط به يكي از شعب اين رودخانه نظر داشت ساير شعب آن را از نظر دور داشتند و آن را ناديده گرفتند بلكه از خود جدا دانستند و به اين جدابيني اكتفا نكرده با كساني كه در پيرامون شعب اين رودخانه مي زيستند نظر دشمني و عداوت آغاز كردند، به انتقاد از آنها پرداختند و حتي به كشتار و خونريزي يكديگر مشغول شدند و در اين مبارزات و برادر كشي هاي بي پايان اصلاً فكر نكردند كه آب رودخانة دين خودشان با رودخانة ديگران همه از يك سرچشمه جاري شده و به يك منبع مي پيوندد.

دشمنيها در يك امر مشترك

اين مبارزات ادامه يافت، همچنان بطول انجاميد، به درازا كشيد. توسعه گرفت، به صورت ننگ آوري در آمد. در يكجا ميداني از جنگ مي بينيم كه هزاران نفر از پيروان يكي از اديان پيروان شعبة ديگري از همان دين را قتل عام مي كند. در جاي ديگر عداوت و مبارزات آنها را به طور دامنه دار از اين نقطه به آن نقطه و از اين سوي به آن سوي مشاهده مي كنيم. در هر گوشه از سواحل شعب رودخانه اين جنگها و دشمنيها ادامه دارد. همه جا نفرت، همه جا مخالفت، همه جا بدبيني و عدم همزيستي. اي واي چقدر غافلند!!.

تماشا از موشك هدايت

اما اين كه من بر موشك هدايت نشسته از اين مناطق محدود بالا مي روم، اين نقاط را ترك مي كنم باز بالا مي روم، رودخانه و پيرامون نشينان آن را گذاشته از سطح آن اوج مي گيرم. اين كه مجموع اين رودخانه و اطراف آن از پنجرة موشك كوچك به نظر مي رسد و به همين نحو ساير رودخانه ها را هم با حاشيه نشينان آن مي بينم و باز بالا مي روم. اي عجب! اكنون تمام كرة زمين در زير پاي من است. همه رودخانه ها و همة ساكنان را يكجا مي نگرم.

منبع و منشأ واحد

اينجا است كه در موشك هدايت مي توانم همة رودخانه ها را يكجا بنگرم كه ابتداي آنها به يك سرچشمه منتهي مي شود. آن سرچشمه را هم مي بينيم و به خوبي بر من روشن است كه اين آبها از يك منبع سرازير مي شود و سپس بنا به مصلحت دنيا در زمينهاي مختلفه جاري مي گردد.

آري اين وحدت را مي بينم و چيزي كه مرا به وحدت مي كشد ريسماني است كه بر گردن من افكنده شده و دوست و معشوق واقعي و يگانه عالم مرا بي اختيار با موشك هدايت به سوي اين وحدت مي كشاند و همه را به من ارائه مي دهد.

تنه و ريشة يگانه

اينجاست كه تنة واحد اين شاخه هاي متعدد درخت را كه در زمين گسترده شده مي نگرم و به وحدت اديان واقف مي شوم. اينجاست كه پي به اشتباهات بشر مي برم و به هر شاخه اي كه دقيق مي شوم مي بينم چقدر مردم در اشتباهند كه خود را از برگهاي شاخه هاي ديگر اين درخت جدا مي بينند و نمي دانند كه تنة درخت و ريشة درخت يكي است.

كثرت قابل تحمل نيست

اين تماشاي حقيقت و روشن شدن وحدت چنان جانم را از قدرت نور خود بر افروخته كه به هيچ وجه نمي توانم ديگر كثرت را تحمل كنم. در آن موشك هدايت فضا پيما همه چيز را مي بينم. در آنجا كرة زمين كه مسكن اين همه اختلافات و تفاوت سليقه و جدائي و چند گونه بيني است به نظر من به شكل يك توپ كوچك جلوه گر مي شود كه در فضاي لايتناهي با اطاعت و فرمانبرداري مشغول گردش و انجام وظيفه است.

تماشائي بر عالم وحدت

موشك عالم پيماي من به اين اكتفا نكرده همه جاي فضا را طي مي كند. همه جا نشاني واحد مي بينم. همه جا را شبيه به هم مي يابم. اين عناصر را كه در كرة زمين مي ديدم همانها را در همه جا در همة كرات، در همة فضاها مي نگرم كه شكل مخلوقات متنوع و تركيبات گوناگون و هيئت ها و رنگهاي متنوع پيدا كرده اما باطن و اصل همة آنها يكي است. به ياد مي آروم كه در دريا ديدم از يك آب واحد دريا و عناصر آن هزاران موجود گوناگون و مختلف الشكل و مختلف اللون به اندازه ها و نسبت هاي گوناگون پديد آمد و مدتي بنا بر مصلحت زندگي كرد و باز تحول يافت و داخل آب دريا شد.

موجودات متنوع دريا

اي عجب اين فضا را مثل همان دريا مي بينيم كه در آن موجوداتي به اشكال متنوع اما از اصل واحد به نام كرات، كهكشانها، سحابيها در آن شناورند. در ميان اين درياي بيكران و بي انتها همه در گردش و آمد و شد و حركتند. و كل في فلك يسبحون (يس 40)  همه در فضاي فلك مشغول شنا هستند.

فريب اشكال را نمي خورم

اما من فريب اشكال متنوع را نمي خورم. از ديدن اين تنوع ظاهري منحرف نمي شوم. از مشاهدة اين گوناگوني ها از حقيقت دور نمي گردم. همان درسي كه از مشاهدة دريا گرفته بودم كه همه موجودات بي شمار و مختلف از يك گوهر يكتاي دريا به وجود آمد اينجا فكرم را روشن مي سازد و مي فهمم كه اين ظواهر متنوع از يك منشاء سرچشمه گرفته. در همة آنها، آري در همة آنها، در همه جاي آنها، در كليه آنها نشاني از آن گوهر يكتا و واحد مي بينم. مارك وحدت را در تمام مصنوعات اين كارخانة عظيم مشاهده مي كنم بلكه مي بينم هر چه هست جز همان گوهر يكتا نيست. اين باطن واقعي را از توجه و تدبر و دقت در همه چيز ديدم و بر من روشن شد.

گريزان از كثرت

به اين لحاظ از خيال كثرت آفاق كه مخالف اين حقيقت است سخت گريزانم. گريزانم زيرا مي بينم كه مخالف با آن گوهر راستي است كه دل و جانم را تصرف كرده. مي بينم نوري كه دلم را روشن كرده توهم كثرتها بر آن سايه مي افكند. اين سايه ها كه بر زلال باطنم تيرگي ايجاد مي كند مرا آزار مي دهد. راستي آزار مي دهد. اما من چراغي نيرومند و نورافكني بس نافذ دارم كه وقتي آن را بر اين سايه ها متوجه مي كنم آن را از بين مي برد و تيرگي را ذوب مي نمايد و از سايه چيزي نمي نمايد و آن را به نور تبديل مي كند. يعني مي بينم كه سايه و سياهي جز ظاهري نبود و باطن آن همان نور است منتها محتاج نورافكن قوي فكر و توجه و تدبر بود تا بفهمد اين تيرگي ظاهر است و باطن روشني است، احتياج بفهم بود كه بداند كثرت نبود و آنچه كثرت نامند ظاهري بود و درون آن وحدت است و وحدت. همين و بس

پس به من حق مي دهيد كه از كثرت آفاق كه جز لفظ نيست بگريزم. چگونه مي توانم وقتي حقيقت واحد و گوهر يكتا را مي بينم باز دنبال كثرت روم؟

وضع موجود جهان

اما وضع موجود جهان چيزي است و آنچه با روشني بالعيان مي نگرم چيز ديگر. اين كه من مي بينم و در نظرم آنقدر روشن و ساده و منطقي مي رسد كه جز آن حتي در عالم تصور نمي توانم چيزي را فرض كنم با كمال تأسف مي بينم كه اين حقيقت روشن هنوز در جهان درست تجلي نكرده و بشر را كاملاً روشن نساخته است.

چقدر رنج مي برم كه مي بينم چيزي آنقدر ساده و روشن و بديهي و غير قابل انكار است اما افراد بشر با وجود ادعاي علم و تعقل و تفكر به آن نرسيده اند و همگي آنرا در نيافته اند. چرا؟ چرا؟

 چرا توجه نمي كنند؟

 چرا اين بشر كه با مغز پيشرفتة خود كليدهاي بسياري از علوم و دانشها را گشوده به اين مطلب توجه نكرده؟ مي دانم چرا. براي اين كه اصلاً به اين سوي متوجه نبود. تدبر و دقت خود را متوجه امور ديگر كرده، رشته هاي ديگر دانش را گرفته و در آن بررسيها و موشكافي ها نموده و به نتايج درخشان رسيده اما در اين موضوع اساسي، در اين مطلب اصلي كه اساسي ترين رمز آفرينش است، در اين نكتة مهم كه با وحدت عالم لايتناهي يعني بزرگترين و يگانه موضوع مهم هستي سر و كار دارد نه توجه كرده و نه چيزي يافته در حالي كه روشني هائي به اين درخشندگي در اين سراي نوراني موجود است.

رنج و فشار دروني

اين مطلب مرا رنج مي دهد. جانم را تحت فشار و آزار قرار داده و شبها در آن ساعاتي كه هر كس در خواب ناز به سر مي برد من گرفتار ناله و فغان هستم و درد دل خود را از اين موضوع زمزمه مي كنم و بر درگه بي چون آن نيرو دهندة عالم هستي كه وجودم را تحت تسلط خويش در آورده درياي اشك سرازير مي كنم.

انتظار روشني هميشگي

آري از اين كه بشر از حقيقت دور مانده رنج مي برم و در ضمن چشم براهم كه باز موشك حقيقت و هدايت مرا در بر گيرد و روانم را شاد سازد و حقايق را بيش از پيش در نظرم روشن نمايد. براي روشن كردن عالم راهي بر من نمايان كند و مرا  آگاه كند كه بتوانم وظيفه را انجام دهم. نورافكني به من دهد آنقدر نيرومند كه بتوانم وظيفه را انجام دهم. نورافكني به من دهد آنقدر نيرومند كه بتوانم بر تمام سايه ها و تاريكيهاي ظاهري نفوذ كنم و نشان دهم كه جز نور واحد چيزي در عالم نيست.

سيري در معابد

باز دست راهنماي حقيقت بياريم رسيد و مرا در همه جا سير داد و به هر سو روان ساخت. همة پرستشگاهها را از نظرم گذراند. از كعبه و كليسا و كنيسه و دير و آتشكده بازديد كردم. به هر خانه اي كه صحبت دين و خدا بود سر زدم در حالي كه مغزم انباشته از حقايق نيكوي وحدت بود و همه را با معرفت تجزيه و تحليل مي كرد.

كعبة ساده و روشن

در اين سير گوناگون عبادت خانه هاي مختلف ديدم كه هر كدام حالتي مخصوص داشت. يك جا كعبه را به شكل يك بيت سنگي ساده كه بر روي آن پارچة سياهي كشيده بود ديدم كه حاكي از پاكي و سادگي پرستش مظهر يكتا يزدان مقتدر بود و ميليونها نفر را در پيرامون آن در حال طواف مشاهده كردم در حالي كه دلهاي آنها مالامال از عشق به خداوند واحد بود و با ايماني عجيب لبيك گويان به دور اين خانه چون پروانه اي بدور شمع مي گردند.

كليساي پر جلال

جاي ديگر كليساهاي مجلل و پر رزق و برق به اطاقهاي بسيار بلند، شيشه هاي رنگين و نقاشي شده و پنجره و صفة پر نقش و نگار و زيور مرصع از طلا و جواهر با كشيش ها و اسقف هاي مخفي در زير جامه هاي زرين و مجلل مشاهده كردم و گروهي مرد و زن خوش لباس و مرتب در روي صندلي ها ديدم كه با ايماني كامل سرها خم كرده دستها بروي قلب به هم قلاب نموده و با حالت توجه به موعظة روحاني گوش فرا مي دادند.

كنيسة عبادت

سپس به جاي ديگر رفتم. اينجا كنيسه اي ديدم بزرگ و بلند و مجلل با قاليهاي زربفت و خاخام و روحاني پيرمرد با ريش بلند سفيد در گوشه اي نشسته با حالتي پر خلوص كتاب مقدس را در جلو نهاده مي خواند و گروهي مرد و زن و كودك در آن سوي نشسته آن را زمزمه مي كنند در حالي كه دلها و روح آنها متوجه خداست.

آتشكده روشن

آنگاه به آتشكده و معبد زرتشتيان سري زدم و روحاني سفيدپوش را كه رداي سفيد و كلاه سفيد بر سر نهاده و جلو دهان خود را با پارچه پوشانده كه نفس او انوار نيران را آلوده نسازد مشغول دعا خواندن به درگاه يزدان است و گروهي مرد و زن در آن سوي زانو زده و با اين زمزمة آسماني مشغول حكايت و ترنم هستند و دلهاي آنها نيز به سوي يك حقيقت واحد متوجه است.

بت خانه هاي پر زيور

از آنجا هم گذشته به معابد عظيم هندوستان كه با ارتفاع عجيب و هزاران هزار مجسمه و حجاري و زينت ها چون صندوق بسيار بزرگي از جواهرات است رفتم. به معابد آنكوروات در كامبوج سر زدم و معبدهاي عظيم تايلند را بازرسي كردم. همه جا رفتم و در همه جا گروهي با ايمان در حال سجده و ركوع و زمزمه و ترنم به درگاه معبود يافتم.

همه جا تشريفات

چه بگويم همه جا رفتم و همه جا را زير پاي گذاردم. همة معابد را بازديد كردم. همة بتخانه ها را ديدم و حتي در قبايل وحشي آفريقا و اقيانوسيه و آمازون در جنوب آمريكا مناظر و مظاهر پرستش را به دست جادوگر قبيله و روحاني تيره رنگ آنجا تماشا كردم. آري همه را ديدم و با اين كه اين منظره ها بسيار متنوع، بسيار مختلف بود، با اين كه هر كجا يكرنگ، يك نمايش، يك شكل و يك تشريفات و آداب خاص خود را داشت اما در همة آنها يك وجه مشترك به نظر رسيد. آن وجه مشترك يعني همان چيزي كه شما هم اكنون حس مي كنيد.

وحدت بشر

بشري است واحد و يكنواخت. قيافه اش با هم تفاوت هاي اندكي دارد. رنگ پوستش كمي متفاوت است، لبها و بيني او با هم از لحاظ شكل و اندازه كم و بيش است شكل مويش با هم فرق دارد، آن يكي مجعد است و خشن و اين يكي نرم و طلايي. اما در زير اين تفاوتهاي اندك يك قلب بشري مي طپد، يكدل در كار است، يك خون گردش مي كند يك احساس موج مي زند، يك رشته اعمال به نام زندگي صورت مي گيرد كه كاملاً به يكديگر شبيه است بلكه يكي است.

احساس واحد

در ميان اين رشته احساسات و حواس متشابه و يكنواخت يك حس قوي را مي بينم كه آن را حس ارتباط به عالم لايتناهي مي نامم. اين حس همان نيروئي است كه قطرة جدا شده از درياي وجود يعني بشر را به سوي دريا متوجه مي سازد و او را بالاخره به دريامي پيوندد. آري اين حس مشترك در همة افراد بشر اعم از آن سرخ پوست آمريكاي جنوبي يا سياه پوست قلب افريقا يا اسكيموي شمال اروپا يا زرد پوست چيني وجود دارد.

حس ارتباط به مبداء

اين حس او را متوجه مبداء و منشاء وجود مي سازد. اين حس است كه مي توانيد آن را حس خداجوئي، خداشناسي، خداپرستي و تكاپوي مبدأ به ناميد. هر چه به ناميد ماهيت آن فرق نمي كند. اين حس است كه در همه وجود دارد و در شما هم كه اين نوشته را ميخوانيد اكنون با كمال نيرومندي در قلبتان موج ميزند و شما را به آن حقيقت واحد متوجه مي سازد.

حس ديني و حس مبدأ جوئي

اين حس را نبايد با حس ديني اشتباه كرد. مختصر تفاوتهايي دارد. حس ديني تمايل به اديان و تشريفات مختلف آنها است كه افراد را به اين آداب چنان متصل مي سازد كه خود را جدا از ساير افراد مي بينند در حالي كه در باطن جدائي نيست.

اما حس اتصال به مبدأ و حس ارتباط به عالم لايتناهي، حس پيوستگي به عالم وحدت و عالم يگانه است. چون اين وجود كه مدت كوتاهي به صورت يك بشر در عالم جولان و انجام وظيفه مي كند از اين عالم وحدت منشاء گرفته لاجرم نشاني از آن به همراه دارد و اين نشان آني او را آرام نمي گذارد دائماً او را مثل قطب نما به آن سوي، به آن قبله، به آن منشاء مي گرداند و بالاخره هم پس از طي مراحل گوناگون حيات و تحولات به آن وحدت مي كشاند.

حقيقت پرستش

حال كه بشر را اين طور مطالعه كرده و اين وحدت باطن را در زير قيافه هاي گوناگون و متنوع و به روشني و وضوح كامل ديدم حقيقت پرستش هم در نظرم روشن شد ديدم كه در دل همه همان حس واحد مي طپد. آنگاه روشن گرديد كه آن اختلاف و تنوع كه در معابد مي ديدم ظاهري بيش نيست.

همه يك هدف

در زير آن بناهاي مختلف، در آن محيط هاي رنگارنگ، در ميان آن تشريفات متنوع با آن لباسهاي گوناگون با آن آداب كه هر كدام يك رنگ دارد، در تحت رهبري روحانيوني كه هر كدام خود را به يك صورت آراسته اند اين پيروان كه رديف نشسته و با توجه عميق متوجه دعا و ثنا هستند قلبشان همه متوجه يك حقيقت است. روحشان به يك سوي متمركز است، آري همان حس ارتباط به عالم لايتناهي، همان حس واحد، همان توجه به مبدأ و منشاء در دل همة آنها فروزان است.

بيان حقيقت روشن

اين حقيقت است كه بلعيان يافته و روشن و ساده به زبانهاي مختلف بر بشر بازگو مي كنم. چون راستي ساده و روشن است و از سير تكامل بازگو مي كند دنيا آن را قبول مي نمايد و در شگفت است كه چرا تاكنون از شنيدن اين حقايق محروم مانده است. چرا اين مطالب كاملاً روشن و بديهي را نتوانسته درك كند.

غافلان معدود

از اين گفته ها استقبال مي كند و آن را با جان و دل مي پذيرد، قدر آن را مي داند. اما نخست روشنفكران و روشندلانند كه اين حقيقت را مي فهمند. هنوز هستند افراد بسيار معدود و انگشت شماري كه غرق در تعصب و پيچيده در تاريكيها و تيرگيها نمي توانند نور را چنان كه هست بنگرند. آنها چشمان خود را بسته اند كه روشني را نبينند و گوشهاي خود را به عمد مسدود مي كنند كه آواي حقيقت را نشنوند و حال آن كه نمي توان خود را از نور مخفي كرد.

اينها هم برادران هستند

اين است كه از فكر اين افراد معدود كه آنها هم از برادران و خواهران بشري هستند دلم مي سوزد و چون عاشق وحدت هستم و همه را از خود مي دانم و خود را به همه متصل مي بينم و جدائي بين خود و هيچ كس و هيچ چيز نمي توانم فرض كنم اين است كه به خاطر اين عشق شديد تألم شديدي هم از ديدن اين جدائي كه اشخاص ممكن است براي خود ايجاد كنند در خويش حس مي كنم تا آنجا كه هر شب از وجود چنين حالتي دست به دعا بر مي آورم و فرياد و فغان سر مي كنم.

پندي به برادر غافل

از اين رو به اين برادر عزيز و گرامي كه در عالم وحدت به هم متصل هستيم اما او خود متوجه نيست، به اين برادر ناشناخته كه سعي در پريشاني عالم وحدت دارد روي كرده مي گويم: «اي عزيز غافل از حق،  تو چگونه مي تواني به وحدت جهان لايتناهي كه يك حقيقت واقع است لطمه زني؟ چگونه مي تواني با مخالفت خويش اين سيل خروشان عالم را سد كني؟ آخر كمي فكر كن. اندكي بنگر و توجه نماي. بر اين پريشاني و شيفتگي من نگاه كن و حال مرا درياب و آنگاه بر اين اسرار روشن كه آشكار مي شود و قابل انكار و رد نيست تعمق و تدبر نماي تا حقيقت را دريابي. ببين كه در اين شهر به ظاهر غريب و دور افتاده در نقطه اي از كشور حقايقي ظاهر مي شود. تا اين حقايق درست و حقيقي و بارز و روشن نباشد اين گونه جهانگير نخواهد شد.

همين قبول عامه از طرف مردم گوناگون، تمدنهاي مختلف، نژادهاي متنوع، مذاهب مختلف، سليقه ها، شغل ها، درجات، طبقات و افراد مختلف آيا دليل روشن و ساده اي بر اصالت و صحت آنها نيست؟ خداوند يار و ياورت باشد و به راه حق و حقيقت رهبريت فرمايد.

تقلب و تزوير

يك خيال واهي

راه تقلب و تزوير در خيال يك راه آسانتر و كوتاه تري براي رسيدن به مقاصد مادي به نظر مي رسد. مثلاً يك نفر خواربار فروش ممكن است در خيال خود مجسم و فكر كند كه با تزوير در مواد مورد احتياج مردمان و غل و غش در آن هزينه توليد را كمتر و منافع خود را زيادتر خواهد ساخت و با اين ترتيب در مدت كوتاه تر خواهد توانست ثروتي براي خويش فراهم آورد و تمتع خود را از دنيا بيشتر كند و براي خود ذخيره اي فراهم سازد كه مانع از فقر و احتياج او گردد. چنين كسي نمي داند كه اين حسابها غلط است و ممكن است مدتي شخص را فريب دهد و به ادامة اين روش وادار سازد. اما اين كار عاقبت ندارد و روزي عمل او برملا و روشن خواهد شد و از او روي خواهند گرداند.

اثر مخرب تزوير

عمل تزوير عكس العمل شديدي دارد كه آيندة فرد را خراب خواهد ساخت و اين واكنش يا مستقيم است يا غير مستقيم. مستقيم آن است كه دير يا زود مردمان اين گونه اشخاص مزور و دروغگوي را خواهند شناخت و از گرد آنها پراكنده خواهند شد و از هر لحاظ مخصوصاً از حيث معاملات و روابط اقتصادي تنها خواهند ماند و اين تنبيه بسيار بزرگي است.

زيانهاي فريب

ديگر آن است كه از راه غير مستقيم انتقام شخصي گريبان او را خواهد گرفت. در كتابهاي درسي قديم مثالي گفته اند كه آموزنده است: مي گويند شيرفروشي بود كه همه روز در شيري كه به مردمان مي فروخت مقداري آب مخلوط مي نمود و هر چه دوستانش او را منع مي نمودند التفاتي نمي كرد و فقط حال و ظاهر را مي ديد و مي گفت: (من سود خيلي بيشتر مي برم در حالي كه مشتريانم چندان تفاوتي به حالشان ندارد). ديري نگذشت كه در آن ده كه گوسفندان او در حال چرا بودند سيلي مخوف برخاست و تمام گوسفندان او را از بين برد. وقتي در درياي غم فرو رفته و به سر و روي خود مي كوفت و مرتباً با خود زمزمه مي كرد كه: «اين سيل كجا بود كه آمد و مرا بدبخت ساخت». يكي از دوستان دل آگاهش به او پاسخ داد: «مي داني اين سيل از كجا آمد؟ آن آب هايي كه در شير مي ريختي جمع شد و رويهم انباشته گرديد و بعد به صورت سيلي درآمد و اين طور جزاي تو را داد».

انتقام گريبان مي گيرد

البته انتقام به اين صورت نيست و اين تشبيهي است ولي از لحاظ معني صحيح است. همان تقلبهاي كوچك كه تكرار و رويهم جمع مي شود بي اثر نمي ماند و اثرهاي آن در عالم روي هم گرد مي آيد و ممكن است مدتي اثر آن ظاهر نشود و لطف حق مدتي با انسان مدارا كند. اما وقتي زياد تكرار گردد، شخص جري شود و همچنان روش ناپسند خود را ادامه دهد تمام آن عكس العملها دست به دست هم خواهد داد و تمام آن انتقامهاي كوچك روي هم انباشته مي شود و يك قدرت بزرگ را تشكيل مي دهد كه به صورت سيلي بر او فرود خواهد آمد.

آتش سوزنده

اين است نتيجة تقلب و تزوير كه مانند آتشي كه بر ساختماني در افتد از بالا تا پايين و تا زير پايه و بناي ساختمان را در هم فرو خواهد ريخت. آتش انتقام هم مثل همان سيل است. اين شعله هاي آتش كه در ابتدا كوچك است و بعد رفته رفته بزرگ مي شود و زبانه مي كشد در حقيقت عكس العمل و جوابگوي آن غل و غشها و تقلبها است.

استواري يك بنا

استحكام بنا در آن نيست كه در زميني وسيع با ظاهري آراسته و مصالح فراوان بدون توجه به بنيان و اساس بنا يك قصر بسازيم و آن را مصون از آفات روزگار بدانيم. آن قصري كه پايه هاي آن سست و ناتوان باشد و بر اساس نااستوار و لرزان قرار داده شده باشد هر چند عظمت و ظاهر آن چشم را خيره سازد و انسان را به اعجاب آورد به زودي فرو خواهد ريخت و همة زيبائيهاي آن از بين خواهد رفت در حالي كه يك كلبة كوچك كه با قاعدة صحيح و استوار بنا شده باشد پايدار خواهد ماند و قابل توسعه و ترقي هم خواهد بود.

يك مثل ارزنده

در قرآن كريم مثلي از كار نيكو و ناپسند به عنوان آب آرام رودخانه و كف هاي آن زده شده. كف ها در اثر برخورد سريع امواج به تخته سنگها و جار و جنجال و سر و صدا و آمد و شدهاي افراطي و خلاصه تظاهرات يك نمايش شگفت انگيز از قدرت نشان مي دهند. كفهاي سفيد و درخشان به مقدار زياد از آنها بر مي خيزد و كنگره هائي روي آب و كنار صخره ها تشكيل مي دهد و عظمتي ظاهري مي سازد. اما به زودي اين كف ها از بين مي رود و پس از مدت كوتاهي اثر هم از آنها نخواهد ماند. در حالي كه آب آرام رودخانه همچنان بر جاي خود باقي است و به راه خود بي صدا و بي تظاهر ادامه مي دهد.

فرق آب و كف

در قرآن مجيد اعمال پر تظاهر و ناسودمند و جنجالي را به آن كف و كارهاي سودمند براي بشر را به آب رودخانه تشبيه كرده مي فرمايد : فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض (الرعد 17) و اما كف به زودي محو خواهد شد و از آن چيزي نمي ماند و بر عكس آنچه براي بشر مفيد است در زمين پايدار خواهد ماند.

عبرت براي بشر

اين درس عبرت بزرگي است براي بشر كه قابل انطباق با ماديات و معنويات هر دو مي باشد و در هر موردي مي توانيم امثله آنرا در پيرامون خويش بجوئيم. هميشه قاعدة‌ دنيا بر اينست كه قصرهائي كه با تزوير و ريا و مال مردم خوري برپا شده باشد از بين مي رود و كلبه هاي راستان روز به روز بر آباديش افزوده خواهد شد.

درس تاريخ

نظري به تاريخ گذشتة بشر اين حقيقت را روشن تر خواهد ساخت. جباران و سفاكان تاريخ كه افراد بشر را از دم تيغ مي گذراندند و در راه هوي و هوس خود دنيائي را تسخير مي كردند و براي رسيدن به مقصود از قتل عام و كشتن و آزار ابائي نداشتند همه رفته اند و جز يك خاطرة تلخ و دردناك توأم با تنفر از آنها باقي نمانده بر عكس مصلحين و بزرگان عالم بشريت و پيامبران با آنكه از شدت فقر و ناتواني حتي قدرت بناي يك كلبه گلي براي خود نداشتند، نه نيروئي، نه سلاحي، نه وسيله اي جز پاكي و خلوص در درگاه خداوند مايه دست آنها نبود امروز مي بيني كه به يادگار آنها هزاران و ميليونها بناهاي مجلل و پر ثروت كه مهمترين، ثروتمند ترين، عظيم ترين شاهكارهاي عالم بشريت است بنام مسجد، كليسا، معبد و غيره باقي مانده است. آيا همين امر دليل كافي و روشن و واضح نمي باشد؟

درسي از اديان

توجه به تاريخ اديان جهان و رهبران و پيام آوران الهي اين حقيقت را روشن مي كند كه همة آنها در پاكي نيت، وحدت هدف، بزرگي مقصود، از خود گذشتگي، فراموش كردن مصالح فردي به نفع مصالح اجتماعي، فداكاري تا حداكثر امكان در راه انجام مقصود الهي، گذشت، بزرگواري، اخلاق حسنه، و پاكيزگي معنوي، حسن خلق و تواضع و حسن معاشرت متفق و متحد بوده و اين صفات عاليه در همة آنها به مقدار بيشتر يا كمتر تجلي داشته است.

همين امر درس ديگري نيز به ما مي آموزد كه وحدت اديان را بيش از پيش ثابت و مبرهن ميدارد و اين درس وحدت اخلاق و رفتار پيشوايان اديان است كه از لحاظ عمل و رفتار و معاشرت و هدف واحد و مقصود مشترك همگي يگانه و متحد بوده اند.كدام مطلب است كه نتواند وحدت اديان را اثبات نمايد؟ خلاصة مطالب بالا در يك دو بيتي

آشيان تقلب  و تزوير                 عاقبت آتش افكند بر زير

كلبة راستان شود آباد                               قصر تزوير مي رود بر  باد