|
تاريخ انتشار مردادماه 1381 |
بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت يك محيط
سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني سوم ديماه
پنجاه و نه استاد مسعود
رياضي محدوددر
لايتناهي آيا
مي توان خدا
را لايتناهي
ناميد؟
يا بايد به
او لاحد
بگوئيم؟
بعضي از
فيلسوفان و
عارفان
ايراني آن
ذات بي ابتدا
و بي انتها را
لايتناهي
نگفته اند و
معتقدند
بايد او را
لاحد يعني
بدون بعد و
حد
و اندازه و
حدود ناميد
اما چه عيب دارد كه لايتناهي
بگوئيم يعني
بينهايت و
وجودي كه
بينهايت
باشد بي
بدايت نيز
خواهد بود
يعني بي
ابتدا و بي
انتها،
اين
وجودمقدس كه
ما يك ذره از
پيكر عظيم او
هستيم در فكر
محدود ما نمي
گنجد ظاهراً
ما محدوديم و
او لاحد. شايداصطلاح
لاحدبراي
معرفي يزدان
مقتدر
مهربان
مناسبتر
باشد گر چه
كلمات
قراردادي و
پوشالي بشر
نمي تواند
معرف آن ذات
قديم ازلي و
مفاهيم عاليه
توحيد و وحدت
باشد. اين
وظيفه بزرگ
را احساس بشر
به عهده دارد
كه خداوند در
وصف نگنجد و
نبايد از قلم و زبان
انتظار توصيف
ذات
احديت را داشته
باشيم.
اگربخواهيم
او را
بشناسيم
و
به ديگران
معرفي كنيم
به علت محدوديت مغز و
تفكراتمان و
نيز نارسائي
بيان و قلم
قادر
نخواهيم بود
اما خود وجود
لاحد و
ذات بي ابتدا
و بي انتها كه
شعور و احساس
مطلق كامل
است مي تواند
خود را
بشناسد. اين
است كه به دعا
نشستيم و
نيايش و
تمناي عنايت
و هدايت
نموديم، سخن
از محدود و بي
نهايت رفت(محدود
در لايتناهي). آيا
انسان محدود
است؟ آري
انسان محدود
است آيا
انسان بي
نهايت است؟
آري انسان
بينهايت است آيا
انسان حادث
است؟ آري
انسان حادث
است. آيا
انسان قديم
است؟ آري
انسان قديم
است. در
سخن ما تضاد
مشاهده
مي شود و نكته
در همين تضاد
است كه اگر
براي وجود بي
نهايت فقط
يكنوع توصيف
داشته باشيم
و وصف ديگري
براي وجود
بينهايت
درست نباشد
وجود
بينهايت
محدود خواهد
بود دقت كنيد
تا نكته را در
يابيد
اگر ما به
وجود
بينهايت
بگوئيم دراز
است و كوتاه
نيست اين
وجود
بينهايت
معلوم است
كوتاهي را در
خود نمي
تواند
پذيرد، پس
محدود خواهد
بود.
يا اگر
بگوئيم وجود
بينهايت فقط
ذات است و
صفات ندارد،
فقط معنا است
و صورت
ندارد، فقط
ماهيت است و
جوهر ندارد،
يا فقط جوهر
است و عُرُض
ندارد، فقط
خالق است و
مخلوق
ندارد، فقط
قديم است و
حادث ندارد،
فقط يك است و
دو نيست، فقط
بسيط است و
مركب نيست
فقط وحدت است
و كثرت نمي
پذيرد و
چيزهايي از
اين قبيل و
تصورات ديگر. قطعاً
بدانيد
چنين
توصيفي
دربارة وجود
بينهايت او
را محدود خواهد
كرد پس در
لايتناهي
محدود نيز
مي گنجد. اما
لايتناهي
در محدود نمي
گنجد از نظر
استدلال
رياضي و
فيزيكي وجود
بينهايت در
موجود محدود
نمي گنجد. همواره
بايد
بينهايت را
وجود و محدود
را موجود
بناميم و اگر
اين كلمات را
درست
و بجا بكار
نبريم معنا
عوض مي شود.
خداشناسي
علم شريف،
بزرگ و دقيقي
است با اينكه
فيزيكي خاص
خود دارد همه
علوم و معارف
بشري، حتي
فيزيك و شيمي
و رياضي،
يا جزو علوم
خداشناسي
محسوب مي شود
و يا
در خدمت
فيزيك
خداشناسي
خواهد بود. ميدانيد
كه چرا گفتم
كه فيزيكي
ويژه خود
دارد؟ براي
اينكه يك
فرد بيسواد و
بيخبر
ازعلوم
تجربي نيز
مي تواند
خداي خود را
بشناسد از
طريق فيزيك
خاص
خداشناسي، وهمچنين
يك دانشمند
متبحر كه
مختصري از
همه علوم
آگاه باشد و
در يك يا چند
رشته
ازعلوم
تجربي تخصص
پيدا كند،
نيز مي تواند
خداي خود را
بشناسد.
چون خدا
متعلق بههمگان
است و همة
ذرات عالم
در تكاپوي
شناخت خداي
خود و پرستش
و عشقورزي
با اوهستند. ميترسم
با اقامة
دلايل
رياضي و
فيزيكي اين
بحث لطيف و
زيبا و جذابخداشناسي
خشك و دلآزار
شود. زيرا
اينجا مكان
عشقبازي و
زبان احساس
و عاطفةانساني
است و پاي
استدلاليان
چوبين بود!
اما چون در
عصري قرار
داريم كه
تازه ملت
ما كلمات
فيزيك و
شيمي و
رياضي را به
گوش ظاهري
خود شنيدهاند
و بدون
اينكه اين
علومرا فرا
بگيرند همة
مسائل هستي
را ميخواهند
با فيزيك
زمان و علوم
رياضي
بسنجند
وبشناسند،
ناچاريم با
استخدام
اصطلاحات
علمي و
فيزيكي
اظهارفضل
كنيم و به
آنها
بفهمانيم
كه ما هم ميفهميم
در جامعة ما
با بازي با
كلمات
فرنگي و
بكار بردن
ايسمهاي
خنك و
بيمزه،
دانش خود
را به رخ
يكديگر ميكشند.خدا
جوانانما
را شفاي
عاجلي
عنايت
فرمايد و از
اين دام
تظاهر به
دانشمند
بودن و
فرنگي مآبي
نجاتبدهد.
آنها را نيز
كه بدون
شناخت قرآن
و مباني
اسلام
مانند غربزدگان
عربزدهشدهاند
و هرچه مي
گويند با
استفاده از
كلمات عربي
آب نكشيده
دين و ايمان
خود را به رخديگران
ميكشند به
همين كسالت
مبتلا هستند.
معلوم نيست
كه
ايرانيان
خودشان
فرهنگيندارند
كه فرنگي و
عربي حرف
ميزنند؟
الهي هيچ
جامعهاي
خود را گم
نكند و هيچ
ملتي
سرگيجه
نگيرد؟ و
اصالت و
تاريخ خود
را فراموش
نكند
آنچنانكه
ايرانيان گمراه شدهاند.
چراساده
حرف نميزنيد؟
به راستي
از اينكه
كلمات حادث
و قديم،
ماهيت و
جوهر و عرض
رادر اين مقاله
بيان كردم
احساس
شرمساري ميكنم
اشتباه
نكنيد، نميگويم:
كه از علومعربي
و غربي
نبايد بهرهمند
شد، من چنين
تعصبي
ندارم اما
ميگويم:
گويندگان
اسلامي
ودانشگاهي
ما بايد در
سخنان خود
الفاظي را
بكار ببرند
كه
شنوندگان
گيج و گول
نشوند و معني
حرف آنها را
بفهمند، ما
كه نميفهميم
اينها چه مي
گويند خدا
كند كه
خودشان
معنيفرمايشات
خود را
بفهمند. اين
گويندگان
راديو
تلويزيون،
نيز سختگرفتار
شدهاند
آيات قرآن
و احاديث
عربي را
بايد حفظ
كنند و غلط و
شل و لنگ،
در گفتناخبار
بكار ببرند.
بيچاره
ايراني،
بيچاره
ايراني،
بيچاره
ايراني!!! سخن
دربارة
محدود در
لايتناهي
بود ما ميگوئيم:
بينهايت
نمي تواند
حجم داشته
باشدو
همچنين
بينهايت نمي
تواند بدون
حجم باشد عجب
گرفتاري
براي خودمان
درست كرديم
بشر حجم را
در جهان
احساس مي
كند چطور
بپذيرد كه
وجود
بينهايت
يعنيهمين
جهان حجم
ندارد بسيار
خوب، منكر
احساس بشر
نميشويم.
اما اين
عقيده نيز
ازاحساس
بشر سرچشمه
ميگيرد كه
علوم رياضي
ميگويد:
بينهايت
فقط به
صورت خطقابل
تحقيق است
نه سطح
دارد و نه
حجم، وجود
بينهايت
بسيط است و
مركب نيست
اينحرف
يعني چه؟
يعني
بينهايت
نمي تواند از
ذرات و
اجزاء تشكيل
بشود زيرا هر
جزئي و
هرذرهاي
لامحاله
محدود است و
مجموع ذرات
و اجزاء
محدود
موجودي
خواهد بود
داراي حدو
بعد و حجم و
اندازه. مثلاً
اگردر
صحرائي به
اندازه كوه
بزرگي گندم
داشته
باشيد.چون
دانههاي
گندم داراي
بعد و حدود مي
باشد، مجموع
اين دانهها
نيز نمي
تواند بدون
بعد و لاحد
باشد حالا
اين سؤال
پيش ميآيد.
آيا ما مي
توانيم
بگوئيم
بينهايت
دانه گندم
داريم؟ انباري
با بينهايت
گندم چون
از دانههاي
محدود تشكيل
شده نمي
تواند
بينهايت
باشد. نميدانم
دليل قانع
كننده بود
يا نه؟
مقصودم اين
است چون هر
دانه گندم
حجم معيني
دارد، مجموع
دانههاي
گندم داراي
حجم و ابعاد
خواهد بود،
پس نمي
تواند
بينهايت
باشد. با
اينبحث
مختصر مفهوم
بينهايت را
درك كرديد
زيرا اول
بايد بدانيد
بينهايت به
چه مي
گويندبعد دربارة
هستي يا
عالم و
تطبيق آن
با مفهوم
بينهايت
بحث كنيم. پس
محدود
دربينهايت
نميگنجد و
اين تصوري
غلط است،
اما چون به
تصور بشر
آمده
قطعاً درست استزيرا
بشر اولاً
محدود را حس
مي كند و
لايتناهي
را احساس
نمي كند. پس
به اين
دليل جهانمحدود
است و موجود
محدود وجود
دارد زيرا
تصور بشر و
خيال و وهم
بشر چيزيخارج
از جهان
نيست يعني
دروغ نيست،
معدوم نيست
تصور و خيال
وجود دارد پسحقيقت
است. اما
آدم
بينهايت را احساس مي
كند زيرا آدم
غير از بشر
است و اين آدم
است كه بايد
خدا را
بشناسد نه
بشر و اين آدم
است كه بايد
درباره
بينهايت تفكر
كند نه بشر.
آنكس كه ميگويد
عقل من به اين
چيزها نمي
رسد، حق
دارد زيرا او
بشر است و آدم
نيست و با او
بحث نكنيد. آن كس
كه ميگويد
مغز بشر
محدود است و خدا
بينهايت است
و محدود نمي
تواند
بينهايت را
ادراك كند
درست مي گويد، زيرا
بشر است و بشر
محدود است.
قطعاً
بدانيد كه
آدمها چنين
صحبتوفكر
نمي كنند
وبعد نميپذيرند.
آدمها محدود
نيستند و
عرصه بر
آدمها تنگ
نمي شود و
دنيا در نظر
آنها تنگنيست
آنكس كه
عرصه بر او
تنگ مي شود و
جهان را
كوچك مي
بيند و در
مضيق ذهنخودش
قرار ميگيرد،
او بشر است و
آدم نيست و
شايد حيوان
باشد كه دست
به
انتحارميزند
و چون دنيا
را تنگ مي
بيند خود را
ميكشد. او
نمي داند كه
جهان در
حركت است
اگر امروز
فشاري هست
فردا گشايشي
خواهد بود
فكر خودكشي
نشانة عليل
بودن مغز
است اينها
ديگر چه مي
گويند؟ تو از
لحظة بعد
خود خبر
نداري
بيچاره، چه
ميداني
شايد لحظةبعد
به آن چيزي
كه ميخواهي
برسي،
كوتاه بين
نباش، آدم
شو، جهان را
لايتناهي
بدان، قدرتخدا
را بينهايت
ببين و مهر و
محبت
خداوندي را
بيكران. قرآن
مي فرمايد: هر
كس از ياد خدا
غفلت كند در
منگنه و پرس
روزگار خرد
مي شود "ومن
اعرض ان ذكري
فان له
معيشتا زنكا"
"هر كس از ياد
ما غافل شود
روزگار را بر
او تنگ مي
كنيم"، از
داخل و خارج
وجود خودش در
فشارش مي
گذاريم همه
ذرات بدن و
روانش را در
زير پرس
فولادين مي
فشاريم و اين
فرمايش قرآن
بدان معنا
است، آدم كه
خدا را مي
شناسد و به
ياد خدا هست
هيچگاه
درهاي جهان و
روزگار را بر
رخ خود بسته
نمي بيند اين
شعر عاميانه
بسيار زيبا
است و مصداق
دارد : خدا گر ز حمكت
ببندد دري
ز رحمت
گشايد در
ديگري از
رحمت الهي نا
اميد نباشيد
بدانيد كليد همة
مشكلات در
خداشناسي و
يكتاپرستي
است و آنچه بر
بشر مي گذرد
در سرنوشتش
مقدر ومرقوم
شده است روي
حكمت الهي و
لطف بي كران و
رحمت واسعه
اوست و قطعاً
بخير و صلاح
است. احساس
خدائي
يا خداگونه بودن گفتيم
كه خداشناسي
مرحله چهارم
يا رابطة خدا
و آدم در
عالم بر اساس
گسترش حس و
درك وجود
بينهايت است گفتمش آدم
نشاني باشد
از عالم همه
گفت
آدم عالم
است
و جمع رب
العالمين آدم
نمايش ذره اي
و آيتي
و نمونه اي و
نشانه اي از
خدا است آنچه
در عالم است در نهاد
آدم است،
آدم با بعد
بينهايت
عالم است
و عالم لايتناهي
همان
هستي
بي ابتدا و بي
انتهاست
كه خداست.
اگرآدم
خدارا احساس
مي كند اين
احساس هم
ازخدا است
خدامي
خواهدخودرابشناسد،
پس ازپشت
ديدگان آدم
به جمال بي
مثال خودمي
نگرد. گفتمش خواهم
كه بينم روي
زيباي تو را
گفت ازخود
اندرا
و
روي خود را
توببين قرآن
ميفرمايد
به كجا مينگريد؟
به هرچه
نظر كنيد آن
چهره و
صورتي از
خداست اينجهان
وجه اللّه
است ظاهرش
چهرة زيباي
خدا و باطنش
نيروي بيمنتهاي
اوست،
مركزعلم
كجاست؟
كيست كه
ادعاي
خدائي مي
كند؟ آنكس
كه خداگونه
شده و احساس
كندخدا با
اوست. كيست
كه دم از اَنَاْ
اَلْحَقْ
ميزند؟
آنكس كه
آدم است و
مركز عالم
است.
بينهايت
شده و لاحدي
را احساس مي
كند آنكس كه
خود را محدود
نمي بيند هر
ذره ازوجود
بينهايت
مركز اوست و
هرجا كه
شعور تجلي
كند حق است. در اندرون
من خسته دل
ندانم كيست
كه من
خموشم و او
در فغان و در
غوغاست |