|
تاريخ انتشار بهمن 1381 |
بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك محيط
سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون حشمت
الله
دولتشاهي
كتاب گلهاي
راهنمايي
جلد دوم
حل مسئلة
مشكل كثرت و
وحدت
در جستجوي
حقيقت جوينده
اي سرگردان
در درياي
حيرت غرق و
به هر گياهي
متشبث مي
گردد و سر به
اين سوي و آن
سوي مي
گرداند شايد
حقيقت را در
ميان اين همه
سخنان متضاد
كه در طي
دهها قرن از
متفكران
بشريت ارائه
شده ولي روح
را سيراب نمي
كند بدست
آورد. بيچاره
و حيران از
اين سوي به
آن سوي مي
شتابد. در پي
گمشده خود به
هر كوي و
برزن سري مي
زند و هر جا
دري باز مي
بيند از روي
الجاء و
اجبار به
آنجا پناه مي
برد شايد
گمشدة خود را
آنجا بيابد. به كجا چنگ
بزنيم اين
جستجو و
تكاپو او را
بيچاره كرده
نمي داند چه
كند. در حالي كه
در ميان حيرت
دست و پا مي
زند، با يك
دست به آنجا
چنگ مي
اندازد و با
دست ديگر
دامان مدعي
ديگري را مي
گيرد و با يك
پا مي خواهد
خود را از
سقوط در
گرداب
گمراهي
برهاند و با
پاي ديگر
محكم خود را
نگاه مي دارد
كه رشتة او
با حقايق
پاره نگردد.
اي واي اين
بيچارة
سرگردان كه
گناهي جز طلب
معرفت و
جستجوي
حقايق ندارد
در چه حالي
دچار و به چه
حيرتي
گرفتار است. عطش معرفت پس
از مدتها
سرگرداني در
بيابان خشك و
بي آب و علف
در حالي كه
از تشنگي
نزديك است
هلاك شود از
دور منظره اي
زيبا و پر
سبزه و آب در
نظرش جلوه مي
كند دوان
دوان به سوي
او مي رود
ولي مي بيند
سرابي بيش
نبود. اين
بار از سوي
ديگر كسي او
را مي خواند
و بدان توجه
مي كند،
اندكي آب در
اختيار مي
گذارد لبي از
آن تر مي
نمايد ولي مي
بيند نتيجة
آن هم جز
افزايش
تشنگي چيزي
نيست. اين است
حالت كساني
كه براي كشف
حقايق به اين
سوي و آن سوي
مي روند،
زماني به
نوشته حكما و
فلاسفه
متوسل مي
شوند و زماني
به كتب اديان
مختلف پناه
مي برند و
گاهي به مكتب
ها و مسالك
گوناگون روي
مي آورند. در
اينجا اجازه
دهيد حالت
چنين كسي را
مختصراً
تشريح مي
كنيم. كثرت و وحدت در
شرح و تفسير
حكما و
فلاسفه اين
طور خوانده مي شود
كه
موجودات
عالم مظاهر
كثرت هستند
يعني وجود
واحد
پروردگار كه
در مخلوقات
تظاهر نموده
صورت كثرت
پيدا كرده
است. اين همه
رنگ ها و
اشكال،
تحولات و
اندازه ها و
فرم هاي
مختلف كه در
عالم مي
بينيم چيزي
جز كثرت يعني
تكثير وحدت
نيست. براي
اين كه
اشخاص غير
آشنا به اين
فكر تا حدي
آشنا بشوند
مثالي مي زنم
كه يك كليشه
در چاپخانه
واحد است ولي
ممكن
است
به صورت
ميليونها
نسخه در آيد
كه نسبت به
آن كليشه
واحد، كثرت
است. با
همين حرف
الفبا كه يك
مجموعة
واحدي است
ميليونها
بلكه
ميلياردها
تركيبات
گوناگون از
آن به وجود
مي آيد كه
نسبت به وحدت
آن كثرت است.
يا تصوير
شخصي كه در
صدها آئينة
مختلف به
صورتها و
رنگهاي
مختلف منعكس
شود. البته
اينها
تشبيهي بيش
نيست ولي
منظور از
كثرت در نظر
حكما آن است كه ذات
واحد الهي در
مخلوقات
تجلي كرده و
صورتهاي
گوناگون بي
شمار يافته
است و كثرت
به معني
زيادي، در
مقابل وحدت
به معني
يگانگي است. آيا كثرت
است؟ بنابراين
آن فرد
سرگردان كه
اين همه
مخلوقات
گوناگون را
مي بيند و
آنها را به
رنگهاي
مختلف و
اشكال
متفاوت و
صورتهاي
متنوع مي
نگرد ناچار
فرياد مي زند:
كثرت است. نه چنين نيست
اما
نداي فكر و
حقيقت به او
نهيب مي زند: «نه
اين طور
نيست. اينها
در ظاهر چنين
به نظر مي
رسند و در
ظاهر مختلف و
در باطن يكي
هستند.
اختلافي كه
در آنها مي
بيني اختلاف
واقعي نيست
زيرا عناصر
در همه يكي
است، اتم در
همه يكي است،
روح در همه
يكي است، در
يك فضا
شناورند، از
يك نوع عناصر
ساخته شده
اند و يك
رشته قوانين
واحد بر آنها
حكومت مي كند.
اختلاف شكل
آنها دليل
اختلافشان
نيست چنان
كه
از خمير
واحدي مي
توان اشكال
گوناگون
ساخت. اختلاف
رنگ آنها
دليل
اختلافشان
نيست زيرا
نور سفيد را
كه بر منشور
بتاباني رنگ
هاي مختلف
نشان مي دهد.
پس همه يكي
هستند و همه
ابواب جمع من
مي باشند.» جوياي
حق وقتي كه
اين حقايق را
مي شنود آنها
را با فكر مي
سنجد و به
حقيقت آن
واقف مي شود.
مي گويد: «بسيار
خوب قبول
كردم. وحدت
است و جز
وحدت نيست».
هيچ چيز جز
او وجود
ندارد. حالا
كه من در
كثرت گيجم
وحدت فكرم را
قانع كرد و
قبول كردم كه
همه با هم
يكي هستيم و
اين درست است
و تو واحدي. هر چه هست
يكي است اين
مطلب تصديق
مي شود و
ندائي به گوش
عقل مي رسد
كه هر چه هست
يكي است و
آنچه در عالم
به
نظر
مي رسد از من
و براي من و
جزء خود من
است. آنگاه
شخص جوياي حق
مي گويد: «حالا
كه چنين است
پس كار تمام
شد و تو
واحدي و عين
وحدتي و ديگر
مطلبي در بين
نيست». جواب
مي رسد: «نه
اين طور نيست.
مطلب تمام
نشده. اين
روح متصل يك
پارچة تفكيك
ناپذير كه از
امر من است
وقتي وظايف
گوناگون
پيدا مي كند
و گردانندة
ميلياردها
ميليارد
كهكشانها و
افلاك و كرات
و مخلوقات و
موجودات و
اشياء مي
گردد از من
جدا است و
اگر جدا
نباشد نمي
تواند كار
مستقل انجام
دهد و قضيه
شلوغ مي گردد». كدام است آن
وقت شخص طالب
حقيقت گيج و
مبهوت شده مي
گويد: «نمي
دانم چه
بگويم. مي
گويم كثرت
است جواب مي
رسد وحدت است.
مي گويم وحدت
است جواب مي
آيد نه روح
جدا است. پس
معلوم مي شود
كه يكي نيستي
دو هستي. منظور
او از اين
سخن همين
مظاهر
مختلفه اي است
كه به
صورت
مثبت منفي
روح و جسم و
شب و روز و
بالا و پايين
و زير و رو و
خير و شر و
رحمن و شيطان
و نيك و بد و
غيره جلوه مي
كند كه به
صورت زوج است
و همانطور كه
در قرآن مي
فرمايد همة
اشياء عالم
به صورت زوج
خلق شده است (و
خلقنا من كلي
شيئي زوجين -
الذاريات 49)
معلوم مي شود
كه حقيقت اين
است كه همه
چيز دو تا
است و نمي
توان به
توحيد قائل
شد بلكه بايد
همه را دو تا
دانست. باطن امر
چيست آن
وقت جواب مي
رسد: «اين
ظاهر امر است
و براي گردش
عالم است و
الا باطن همه
يكي است و
اختلافي در
بين نيست.
برق همان برق
است كه براي
كار كردن به
صورت مثبت و
منفي جلوه مي
كند. شب و روز
مظاهر مختلف
كم و زيادي
نور است. روح
و جسم هر دو
از خدا است،
زير و رو
بالا و پائين
همه نسبي است و قابل
تغيير.
بنابراين
اسم گذاري
بيش نيست،
خير و شر اسم
گذاري است و
جز خير چيزي
در بين نيست.
شيطان و
رحمان هم
تعبير است و
الا همة قدرت
در دست اوست
و نيك و بد هم
نسبي
است زيرا
قطعيت ندارد
و قابل تغيير
است. كشتن
عمل بدي
قلمداد مي
شود اما در
ميدان جنگ
توسط يك
سرباز شجاع
عمل ممدوح و
در زمان صلح
توسط قاضي
محكمه كه حكم
قتل مي دهد و
جلاد كه آن
را
اجرا مي كند
كاري صحيح و
بجا تلقي مي
گردد همه چيز
اين طور
است: پس همه
چيز نسبي است.
حالا كه چنين
است آنچه
دوئي بنظر مي
رسد جز ظاهر
نيست و حقيقت
وحدت است و
خدا يكي و
عالم هم از
او جدا
نتواند بودن.
خلاصة
مطالب بالا
در يك رباعي: گفتم:
كثر ت ، گفت
:
كه
جمع مر
ا گفتم :
وحدت گفت:
يكي هست
مرا گفتم:
تو يكي، گفت:
كه روح است
جدا
گفتم: كه
دوئي گفت:
يكي هست خدا
|