|
تاريخ انتشار آذر 1382 |
بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت يك
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني رهنمون
حشمت الله
دولتشاهي كتاب
ديناميسم
آفرينش عالم
لايتنهاهي خلاصه
اي از كتاب
مكانيسم
آفرينش در جلد اول
كتاب حكمت
نوين كه
عنوان (
مكانيسم
آفرينش )
داشت ضمن
موضوعات
مختلفي كه
بيان گرديد
قسمتي نيز در
پيرامون
عالم
لايتناهي
گفته
شدكساني كه
بخواهند
بيشتراستفاده
كنند بايد به
خود كتاب (مكانيسم
آفرينش) رجوع
نمايند.
مفاد و مفهوم
قسمتي كه به
آن اشاره شد
به طور خلاصه
تحت سه عنوان
شرح داده مي
شود: 1 ـ عالم
لايتناهي . 2 ـ عالم بي
ابتدا و بي
انتهاست . 3 ـ عالم خودش
در خودش واقع
است . اول
ـ عالم
لايتناهي
است عالم
لايتناهي
است يعني
داراي حدود و
سرحدي نيست.
آنچه در
دنياي ما به
عنوان حدود و
نظاير آن
ناميده مي
شود نسبي و
قرار دادي
براي بشر است
و حقيقتي بر
آن متصور
نيست و عالم
نمي تواند
حدود داشته
باشد. شما
حدود را هر
كجا
پندازيد، هر
اندازه كه مي
انديشيد باز
وراي آن هم
هست، باز هم
هست و آن را
در هيچ حدي
متوقف نمي
توان نمود.
هر كجا حد را
مي انگاريد
عقل حكم مي
كند كه عالم
در پشت آن
ادامه دارد. مگر آن كه حد
براي چشم خود
معين كرده و
بگوئيم چشم
تا فلان
ميزان مي
بيند و اين
مقدار را حد
تصور كنيم و
يا آنكه با
آخرين وسايل
و آلاتي كه
اختراع شده و
مي شود
چشم را مسلح
نموده
بگوييم حد
ديد آنجاست و
چون بيشتر
نمي بيند حد
همآن است.
اما اين وسعت
ديد در اينجا
متوقف نمي
شود و باز هم
ادامه دارد. آن قدر كه
ديگر اين چشم
و اين وسائل
قابل
استفاده
نخواهد بود.
در اين صورت
چون فكر و
عقل و ديد ما
نمي توانند
حدود تعيين
كنند قضية بي
انتها پيش مي
آيد و چون
بشر قادر به
تعيين حد نمي
باشد ناچار
است به بي
حدي اذعان
داشته باشد.
از آنهاكه
قائل به حدود
هستند مي
پرسم حد
كجاست ؟ چه
جائي را مي
توان حد شمرد
؟ سر حدات
عالم در كجا
واقع است ؟ واحد و مقياس
سنجش و
اندازه نزد
بشر
ميزانهائي
است كه ساختة
خود اوست
مانند متر،
كيلو، ليتر و
نظاير آنها
كه هيچ يك را
نمي توان
ثابت دانست
زيرا دستخوش
تغيير و
تبديل است.
قبلاً گفته
ام متر چوبي
يا پارچه اي
در اثر
تغييرات جوي
به مرور ايام
كم و بيش مي
گردد. چيزي
كه خود متغير
است چگونه مي
تواند ميزان
سنجش باشد. بعد اشياء
نيز دائماً
متغير است و
هيچ گاه
اندازة
چيزي ثابت
نمي ماند و
لاينقطع
دستخوش
دگرگوني است.
مراد از
تغيير فقط
تغييرات كلي
نيست، جزئي
هم كه باشد
باز نامش
تغيير است.
همچنين لازم
نيست كه
تغيير سريع
باشد اگر مدت
دار هم باشد
نمي توان
آن را ثابت
و لايتغير
دانست. در پيشگاه
عالم ابدي،
اشياء
دائماً در
حول و تحويل
و تغييرند.
چيزي كه ثابت
نباشد نمي
توان براي آن
حدود قائل شد.
پس نه تنها
عالم
لايتناهي
حدود ندارد
بلكه چون
حدود و
سرحدات قرار
دادي اين
دنيا نيز
ثابت نيست
نتيجه آن مي
شود كه هيچ
چيز را حدود
معين و ثابت
نيست و اصلا
حدود به آن
معني كه مي
پندارند
مفهوم واقعي
ندارد . طرفداران
فرضية نسبي
را عقيده بر
اين استوار
است كه بعد
چهارمي به
نام زمان
مشخص كننده و
ثابت دارندة
سه بعد ديگر (عرض،
طول، ارتفاع
) قرار مي
گيرد. در
كتاب مزبور
گفته شده كه
هرگاه در صدد
محاسبة
ابعاد
برآيند پس از
فراغت از
محاسبه در
همان مدت
زماني كه
محاسبه
انجام گرفته
ابعاد تغيير
كرده است و
باز هم اگر
بخواهند با
محاسبة
ديگري آن را
تصحيح نمايد
باز وقت مي
گذرد و حدود
تغيير مي
كند، پس
چگونه
بعد مي
تواند ثابت
باشد؟ بعد
جديد = بعد
روحي يا بعد
پنجم علاوه بر
ابعاد
معموله عرض و
طول و ارتفاع
و بعد زمان
كه در
مكانيسم
آفرينش صفحة
49 چاپ دوم
بيان گرديد و
روشن شد كه
اين ابعاد
حقيقي
نيستند اينك
بعد ديگري را
ارائه مي
دهيم كه مي
توان آن را
بعد پنجم با
بعد فكري يا
بعد روحي
ناميد. اين بعد را
به اين طريق
براي فهم
مطلب عرضه مي
دارم: شما مي
خواهيد چيزي
را اندازه
بگيريد و
آلتي در
دسترس شما
نيست، وقت هم
بقدر كافي
نداريد كه
دنبال
اندازه گير
برويد و زحمت
رفتن به محل
را نيز به
خود نمي دهيد.
در اين صورت
چه خواهيد
كرد؟ از فكر
استمداد مي
جوئيد و قدرت
فكري شما،
كار هر سه عامل (وسيله
ـ زمان ـ
مكان ) را به
سرعتي بيشتر
از برق انجام
مي دهد . مثلاً مي
خواهيد
ارتفاع
ساختماني را
اندازه
بگيريد.
نظراً مي
گوئيد بلندي
اين ديوار
چهار متر است.
در اين عمل
از متر
استفاده
نكرده ايد
بلكه از چشم
خود به ضميمة
فكر استفاده
نموده ايد.
چشم و تفكر
شما بعد را
به سرعت معين
كردند. (
فراموش نشود
صحبت در صحت
كامل و دقت
بعد نيست
بلكه اصل عمل
مورد نظر است)
گاهي با همان
فكر سريع
محاسبات
ديگر مي كنيد.
مثلا
ساختمان ده
طبقه اي را
با ضرب كردن
طول تقريبي
هر طبقه در
تعداد طبقات
معين مي
نمائيد . برخي اوقات
نيز براي
تعيين بعد
احتياج به
چشم هم نيست.
مثلا در فكر
خود اين طور
مي سنجيد كه
از اينجا تا
كرج فلان قدر
كيلومتر است.
كليه اين
مسافت
طولاني به
اضافه خود
شهر كرج كه
قبلا ديده
ايد به سرعت
فوق العاده
در نظر شما
مجسم مي گردد.
موضوع تعيين
بعد به وسيله
فكر و تجسم
نقاطي كه در
مقابل چشم
شما نيست و
دسترسي به
بررسي آن
توسط آلات و
ادوات
نداريد شايد
در نظر شما
مسئله اي
عادي جلوه
كند اما
تاكنون
دربارة آن
تفكر نكرده و
موشكافي
ننموده ايد
كه چه قوة
عجيبي است. عادي بودن آن
اهميتش را از
نظر شما دور
داشته است.
چه عاملي اين
تفكر را در
شما بوجود مي
آورد كه به
سرعت برق بعد
را مي سنجيد
و يك محل دور
دست بدون اين
كه عامل مكان
و زمان و
سنجش در آن
دخالت داشته
باشد در
نظرتان مجسم
مي گردد؟ بلي به وسيله
فكر مي توان
بعد را سنجيد
و بعد به
معني دوري و
اندازه است و
شما به وسيله
همين نيرو هر
دو قسمت را
در مغز خود
بررسي مي
كنيد. مثلاً مسافت
از تهران تا
تجريش را با
فكر اندازه
گرفته مي
گوئيد فاصلة
آنها دو
فرسنگ است
بعداً در بند
را در نظر
مجسم كرده مي
گوئيد به
نظرم فاصلة
آن يك برابر
و نيم است.
اين اعمال به
منظور تعيين
اندازه
انجام مي شود. براي اين كه
ثابت شود
چطور در فكر
انسان بعد به
سرعت مجسم مي
شود مي گوئيم:
هرگاه
اندازه اي را
كه در فكر
خود راجع به
مساحت خانه
يا محل يا
شهري مجسم
كرده ايد روي
كاغذ منتقل
نمائيد و
همانطور كه
مهندسين
نقشه را روي
زمين پياده
مي كنند شما
نقشة فكر خود
را روي كاغذ
پياده كنيد
خواهيد ديد
كه آن فكر
بسيط و سريع
شما تبديل به
بعد مفصلي
گرديد كه
تمام ابعاد و
وسايل و زمان
و مكان در آن
گنجانيده
شده است. عجب
در همين است
كه در يك امر
بسيط آني،
اين همه
تفصيل نهفته
است. مثلا رفتن از
تهران تا
شيراز را در
يك لحظه در
مغز خود مجسم
مي كنيد ولي
وقتي آن را
روي كاغذ مي
آوريد يا مي
خواهيد در
عمل آزمايش
نمائيد
تجزيه مي شود.
عين همان فكر
ساده در عمل
محتاج
محاسبه و
تعيين متراژ
منازل راه و
فواصل و
شهرهاي بين
راه و يا
وسائل نقيله
و ساير
نيازمنديهاي
مربوطه مي
گردد. مثال ديگر:
موضوعي بطور
بسيط و مجمل
در مغز شما
پديد مي آيد
كه بعداً
تصميم مي
گيريد در آن
باره كتابي
تأليف كنيد.
براي اين كار
ناچاريد آن
موضوع مجمل
را روي كاغذ
پياده كرده و
برنامه و
فصول كتاب و
نظم مطالب آن
را تعيين
نمائيد. بعداً نيز هر
يك از فصول
يا قسمتها را
به تقسيم
بندي هاي
فرعي ديگر
قسمت مي كنيد
و در آخر آن
قسمتها را با
شرح و تفصيل
لازم مي
نويسيد. نكته
مهمي كه
بايستي در
نظر گرفت اين
است كه كتاب
شما پس از
نوشتن فرضاً
هم كه يكهزار
صفحه باشد،
مجموع آن
خارج از همان
فكر بسيط
اوليه نيست و كليه اين
شرح و تفصيل
در داخل همان
فكر مجمل
مضمر است. همين امر
دليل برآن
است كه فكر
بسط در عالم
بسيطي و بي
بعدي خود
بعدي تشكيل
داده كه آن
را بعد فكري
يا بعد پنچم
مي ناميم.
اگر اين بعد
فكري نبود
كار بشر
بسيار مشكل
مي شد زيرا
براي
كوچكترين
كارها محتاج
استفاده از
متر و اندازه
و امثال آن
مي بود.
هرگاه به
زندگي خود
دقيق شويد
خواهيد ديد
كه اين گونه
اندازه گيري
فكري در
زندگي
شما زياد
اتفاق مي
افتد و با آن
سرو كار
بسيار داريد. حدس و پيش
بيني هم كه
قسمتي از
امور زندگي
ما را تشكيل
مي دهد از
اين سرچشمه
آب مي خورد .
نتيجة
سخناني كه در
بالا گفته شد
چيست؟ نتيجه
آن است كه
بعد به آن
صورت كه بشر
مي پندارد
حقيقي نيست.
بعد حقيقي (اگر
بتوان آن را
بعد ناميد)
بعدي است كه
لفظ «بعد بي
بعدي» براي
آن رساتر
تواند بود . همانطور كه
ابعاد نسبي
را با چشم مي
توان تميز
داد (بعد بي
بعدي) را با
حس روشن بيني
مي توان درك
كرد و شناخت .
در مقابل حس
روشن بيني نه
ديوار و نه
سقف و نه هيچ
سرحد و حدودي
وجود ندارد
چرا كه اين
حسي است كه
در بشر قرار
داده شده تا
بتواند آن
عالم
لايتناهي را
تا حدودي
بشناسد و
تميز دهد . خلاصه آنكه
عقل حكم مي
كند كه عالم
لايتناهي
حدود ندارد و
نمي تواند
داشته باشد .
پس حدودي كه
در دنيا وجود
دارد قرار
دادي و نسبي
براي پيشرفت
زندگي بشر
است . نه عالم
را حدودي است
و نه حدود
مشهود بشر
ثابت است. نظري
به اديان اولم يروا
الي ما خلق
الله من
شيئي
يتفيؤا
ضلاله عن
اليمين و
الشمائل
سجدالله و
هم داخرون (قرآن
مجيد ـ نحل 48). آيا چشم
نگشوده اند
كه آثار
قدرت خدا را
مشاهده
كنند تا
ببينند كه
هر موجودي
چگونه آثار
و اطعمه خود
را به هر
جانب مي
فرستد و از
راست و چپ هم
بسجده خدا
با كمال
فروتني
مشغولند. كتاب
ايوب ـ باب
سي و هشتم:
وقتي كه
زمين را
بنياد
نهادم كجا
بودي. بيان
كن اگر فهم
داري. كيست
كه آن را
پيمايش
نمود اگر مي
داني و كيست
كه
ريسمانكار
را بر آن
كشيد؟ پايه
هايش بر چه
گذاشته شد و
كيست كه سنگ
زاويه اش را
نهاد.
هنگامي كه
ستارگان
صبح با هم
ترنم
نمودند و
جميع پسران
خدا آواز
شادي دادند
و كيست كه
درياها را
بدرها
مسدود ساخت.
وقتي كه
بدرجست و از
رحم بيرون
آمد. وقتي كه
ابرها را
لباس آن
گردانيدم و
تاريكي
غليظ را
قنداقه آن
ساختم و حدي
بر آن قرار
دادم و پشت
بندها و در
ها تعيين
نمودم ……… بريها
دارايان
ياكااوپانيشاد
آدهيايا
براهمانا 4: واقعاً در
ابتدا بر
همان بود
يكي و تنها.
چون تنها
بود به قدر
كافي توانا
نبود او
عالي ترين
نيروها را
خلق فرمود.
بقدر كافي
توانا نبود.
او عالي
ترين
قوانين را
خلق فرمود.
هيچ چيز
بالاتر از
قانون نيست.
به همين
لحاظ است كه
يك مرد ضعيف
با قدرت
قانون
جامعه را
اداره مي
كند. پس
قانون آن
چيزي است كه
راست است. هندو
: خانداگا
اوپانيشاد
ـ پراپاتها
كا 7 ـ خواندا
23: در يك امر
محدود
خوشبختي
وجود ندارد.
تنها نا
محدوديت
است كه در آن
خوشبختي
است.
نامحدود
ابدي است.
نامحدود در
بزرگي خودش
باقي مي
ماند. هندو
: بريها
داران
ياكااوپانيشاد
ـ آدهيايا 2
راهمانا 5 : در حقيقت
اين خودي
ارباب همة
موجودات،
پادشاه
پادشاهان
است.
همانطور كه
تمام شعاع
هاي يك چرخ
در محور يك
چرخ قرار
دارد كليه
موجودات و
همة آن خودي
ها در آن
خودي بزرگ
وجود دارد. كنفوسيوس
ـ منسيوس 2 : اين
آسمان است
كه آن قدر
بلند است.
اين
ستارگانند
كه آن قدر
دورند. اگر
ما دربارة
پديده هاي
آنها دقت
كنيم مي
توانيم در
حالي كه در
جاي خود
نشسته ايم
بدوران
گردش آنها
در هزار سال
قبل باز
گرديم.
تائوئيسم
: تائوته
گينگ فصل 39:
تارو پود
تور آسمان
خيلي وسيع
است. خيلي از
هم دور است.
اما نمي
گذارد چيزي
از آن بدر رود. تائوئيسم
كوانگ تسو 39 ـ
40 : ظرفيت
اشياء حد و
حدودي
ندارد. زمان
هرگز توقف
نمي كند.
بلكه
دائماً رو
به جلو در
حال دانش
بسيار
دارند وقتي
به اشياء
دور و نزديك
مي نگرند
فكر نمي
كنند كه چون
كوچكند بي
ارزشند يا
چون بزرگند
ارزششان
زياد است پيشروي
است. نصيب
بشر هميشه
در تغيير
است. پايان و
آغاز اشياء
هرگز دو بار
به يك شكل
صورت نمي
گيرد. لذا
مردماني كه
چون مي
دانند كه
ظرفيت ها
بطور بي
پايان
تفاوت
دارند . سخناني
از فلاسفه و
دانشمندان برمانيداس
يوناني: وجود
يكي است و
پيوسته و
نامحدود و
يك پارچه و
بدون اجزاء
اگر اجزا
داشته باشد
بين آنها
خلاء مي
افتد و خلاء
وجود است يا
عدم. اگر
وجود است پس
اجزاء از هم
جدا نيستند
و اگر عدم
است عدم
چگونه مي
تواند بين
وجود جدائي
اندازد پس
وجود يكي
است و
پيوسته و
نامحدود و
ازلي و ابدي
و بي تغيير و
ساكن و
پايدار و
قائم به خود. ارسـطـو: جهان
محدود و
متناهي است
زيرا آنچه
بالفعل است
بالضرور
متناهي است
و نامتناهي
بودن فقط
دربارة قوه
است پس فلك
اول پايان
جهان است و
چون چيزي بر
او احاطه
ندارد
مظروف نيست
و وراي آن
مكان نيست و
چون مكان
نيست نه
خلاء است نه
ملاء. محمد
علي فروغي
در كتاب سير
حكمت در
اروپا:
مسئله
نامحدود
بودن عالم و
قوه نشوء و
ارتقاء و
بسياري
مسائل ديگر
مورد تحقيق
و جستجوي
علما و حكما
است . بلز
پاسگال: علم
بيكران و
نامتناهي
است و در
واقع جهان
كره ايست كه
مركزش همه
جا است و
محيطش هيچ
جا نيست.
بيكراني
تنها از
لحاظ بزرگي
و نه خردي
بيكراني را
بفهمد. وجود
انسان بين
اين دو است.
نسبت به
بينهايت
خرد كل و
نسبت به بي
نهايت بزرگ
هيچ است.
رنـه
دكارت :انسان
معدوم را
نمي تواند
در فكر خود
تعقل كند و
هر چه تعقل
مي كند وجود
دارد ولي
همين انسان
قوه ادراك
امر
نامتناهي
را دارد پس
امر
نامتناهي
وجود دارد و
ما هم به آن
پيوستگي
داريم كه به
عقلمان
فهميده مي
شود. اسپينوزا
: بعد هم كه
حقيقت جسم
است
نامحدود
است و
ناشايسته
نيست كه آن
را از صفات
يا حالات
واجب
الوجود
بدانيم و
حكما و
فلاسفه اي
كه جسم را
محدود
دانسته اند
راه اشتباه
رفته اند.
البته
حقيقت جسم
نامحدود
است نه يك
فرد ظاهري
آن مثلا آب
از لحاظ
ظاهر محدود
و قابل
تقسيم است
ولي حقيقت
آب نامحدود
و غير قابل
تقسيم مي
باشد.
موجودات
محدود از
همان حركت و
حالات
نامحدود
ونامعين
واز علم
مطلق و بي
حدود الهي
به وجود مي
آيند. جـان
لاك:
تصورات
نامتناهي و
جاويد كه در
ذهن ما پيدا
مي شود
معاني منفي
مي باشد چه
تصورات
مثبت ذهن
همه
محدودند و
تصور
نامتناهي
از نفي حد
حاصل مي
گردد زيرا
ذهن
توانائي
دارد كه بر
هر مقدار
مقداري
تازه
بيفزايد و
لازم نيست.
بينهايت را
به طور مثبت
درك كند.
البته
بينهايت
بودن مقدار
را مي توان
پذيرفت
زيرا هميشه
مي توانيم
بر آن
بيفزائيم.
اما مقدار
بي نهايت را
نمي توان
تصور كرد و
ذهن ما
گنجايش
تصور آن را
ندارد . كانت: امر واحد
نامتناهي
را مفهوم
نمي توان
خواند. جهان
متناهي است
يا
نامتناهي ـ
هر يك از
اين دو صورت
را عده اي
مدعي شده و
براي آن
دليل آورده
اند. هيچ يك از اين دو
صورت
تاكنون
اثبات نشده
و بر له و
عليه
آنهامي
توان دليل
آورد، اگر
بگويند
ابعادش
محدود است
چون در اوحد
فضا هست با
آن فضا چه
نسبتي دارد.
آيا عدم است
؟ ميان وجود
و عدم چه قسم
اضافه ممكن
است. هيپوليت
تن: راست
است كه من
افق ذهن خود
را محدود مي
بينم اما
تنها حد ذهن
خود را مي
توانم
دريابم و
نمي توانم
حد ذهن بشر
را تعيين
نمايم. هربرت
اسپنسر: طبع
جهان تنها
مايل به بقا
نيست بلكه
مايل به
افزايش است
بنابراين
شايد بتوان
برقي و
تكامل جهان
را بي پايان
دانست. امانوئل
كانت: از
اين كه فكري
هست چطور مي
توان يقين
كرد كه جوهر
مجردي است
كه فكر
متعلق به
اوست زيرا
فكر يا علم
امور و
جداني حسي
نيستند كه
تحت مقوله
در آيند و
اين كه فكر
بسيط است چه
دليل مي شود
كه منشاء آن
هم بسيط
باشد .
لايب
نيتس: فكر و
عقل انسان
را مي توان
مانند
اعداد و
مقادير به
مبادي بسيط
تجزيه كرد
چنان كه
كلمات را با
صوات و حروف
مي توان
تجزيه نمود. هانري
برگسن: با
الهام و
روشن بيني
معنوي و
مراقبه و
مكاشفه
بهتر مي
توان حقيقت
را فهميد تا
استدلال و
احتجاج. نظر
اديان
دربارة بعد
و مساحت
عالم و
آفريننده
عالم دين
تائو ـ
تائوته
كينگ 39 : قبل
از اين كه
آسمان و
زمين بوجود
آيد يك چيز
غير مشخص و
كامل بوجود
آمد. او ساكن بود و
بي شكل،
تنها بود و
بي تحولات
به هر چيز مي
رسيد و خطر
پايانيش
نبود. مي
توان او را
در همه چيز
دانست، من
اسم او را
نمي دانم
ولي نام
تائو را بر
آن مي نهم
براي اين كه
او را بهتر
به نامم او
را بزرگ مي
خوانم. اين
بزرگ با يك
حركت دائمي
جريان دارد
و در حال
جريان دور
مي شود و چون
دور شد بر مي
گردد پس
تائو
بزرگست
آسمان
بزرگست و
زمين
بزرگست و
دانا
بزرگست. در
عالم چهار
چيز است كه
بزرگست (كه
بر شمرده شد).
انسان
قانون خود
را از زمين
مي گيرد و
زمين قانون
خود را از
آسمان مي
گيرد و
آسمان
قانون خود
را از تائو
مي گيرد و
قانون تائو
همان است كه
هست. تائو
مانند جاي
خالي يك ظرف
است و
هنگامي كه
مي خواهيم
از آن
استفاده
كنيم بايد
از اشباعش
بپرهيزيم.
آيا اين
تائو تا چه
اندازه
خالص و ساكن
است چنان كه
گوئي هميشه
چنان خواهد
بود. من نمي
دانم پسر
كيست و چنين
به نظر مي
رسد كه قبل
از خدا بوده
است. تائو يك
را بوجود
آورد. يك دو
را بوجود
آورد ـ دو سه
را بوجود
آورد، و سه
هم چيز را
ايجاد كرد. زند
اوستا ـ بند
اهيس:
سلطنت كامل
مخلوقات
اهورا مزدا
در دنياي
بعد است و
اين زندگي
غير محدود
است و ابدي
خواهد بود. زند
اوستا ـ
ونديداد: سپس
من اهور
مزدا اين
طور به او
گفتم: « اي
زردشت
دنياي مرا
توسعه بخش و
آن را زياد
كن پس عهده
بگير كه آن
را روزي دهي
و بر آن
حكمراني و
بر دنياي من
نظارت كني» «
بسيار خوب
من دنياي تو
را توسعه مي
دهيم و مي
افزايم سپس
آن را تغذيه
مي كنم و بر
آن حكومت مي
نمايم و بر
دنياي تو
نظارت مي
كنم،
هنگامي كه
من پادشاه
باشم نه باد
سرد و نه باد
گرم و نه
ناخوشي و نه
مرگي خواهد
بود» ميترا
يانا
براهمانا
او پانيشاد
پراپاتا
كاما (دين
هندو): در ابتدا
براهمن همه
اينها بود.
او يكي و
لايتناهي
بود.
لايتناهي
در شرق،
لايتناهي
در جنوب،
لايتناهي
در غرب،
لايتناهي
در شمال،
بالا و
پائين و همه
جا
لايتناهي.
مشرق و ساير
جهان براي
او وجود
ندارد نه در
بيان نه
پائين نه
بالا. آن
خودي عالي
ثابت نمي
ماند او بي
حدود است،
متولد
نشده، نمي
توان
درباره اش
استدلال
نمود يا
تصورش را
كرد. او
مانند اثير
است و هنگام
فناي عالم
تنها او
بيدار است.
پس از آن
اثير تمام
جهان را
بيدار مي
كند. جهاني
كه فقط از
فكر تشكيل
شده. همه از
فكر او
ايجاد و از
فكر او محو
مي شود. او
همان صورت
درخشنده اي
است كه در
آفتاب مي
درخشد و نور
متغيري است
كه آتش
بي دود دارد
او كسي است
كه در آتش
است، در دل
است، در
خورشيد است.
همه اينها
يكي و همان
است. آن كس كه
اين را
بداند با او
يكي مي شود. كنفوسيوس
ـ شو كينگ 3 : آن كس
كه به فكر
پايان است
بايستي به
آغاز توجه
كند. از
ابتدا در
فكر پايان
باش ……
اگر چنين
كني پايان
بدون
ناراحتي
پيش مي آيد. نظري
به عقايد
دانشمندان
و فلاسفه برمانيداس: وجود يكي
است و ازلي و
ابدي و بي
تغيير و
ساكن و
پايدار و هر
چه غير از
اين پنداري
گمان و عاري
از حقيقت
است. ارسطـو: آغاز وجود
در ناقص
ترين مراتب
ماده
المواد است
يعني
هيولاي
اولي كه فقط
قوه صرف بود
مراتبي را
براي رسيدن
به غايت
كمال و
انجام وجود
كه آخرين
درجه كمال
است طي مي
كند. عالم
وجود حادث و
مخلوق نيست
قديم و ازلي
و ابدي است و
حركات
موجودات
لايزال است. حكماي
ابتداي
مسيحيت:
خداوند
بدون ضرورت
و اجبار از
راه محبت و
از روي
اختيار
عالم را از
عدم بوجود
آورده است. لايب
نيتس: هر
امري كه در
جوهر فرد
واقع مي شود
نيتجة امري
است كه
بلافاصله
پيش از آن در
آن جوهر
واقع شده
بود و اين
رشته
همچنان به
قهقرا مي
رود تا به
روز اول
خلقت برسد.
زايش از عدم
بوجود آمدن
نيست بلكه
روئيدن و
نمو و گرايش
وجودي است
كه از پيش
موجود بود و
مرگ هم از
وجود به عدم
رفتن نيست
بلكه ريختن
شاخ و برگ و
كاسته شدن و
در هم رفتن
وجود است پس
زايش و مرگ
وجود و عدم
نيست بلكه
ريختن شاخ و
برگ و كاسته
شدن و در هم
رفتن وجود
است پس زايش
و مرگ وجود و
عدم نيست
بلكه تبديل
و تحول تن و
اعضاء و
اجزاء آن با
آهنگي
سريعتر و
شديدتر از
حال عادي
زندگاني
است. امانوئل
كانت: آيا
جهان ابتدا
دارد يا نه.
اگر بگويند
دارد مي
گوئيم بيش
از آن آغاز
معدوم بوده
و چگونه از
معدوم
بوجود
آمده، اگر
بگويند
آغاز
نداشته مي
گوئيم چون
جهان يك
رشته امور
محقق و
بوقوع
پيوسته و
متحقق شده
است چطور
امور متحقق
را
نامتناهي
توان فرض
كرد؟ پس هيچ
كدام را نمي
توان قبول
كرد. شارل
رونويه: جهان
متصل و
متكثر و
محدود و
متناهي است
و ابتدا و
آخر دارد. بي
پاياني
متصور
نيست و نمي
تواند
متحقق شود. ارسطو:
زمان
امري است
ذهني و اگر
ذهني نباشد
شماره اي
نتوان كرد و
زمان هم
نخواهد بود
و منظور از
اجزاي
عنصري
اجراي عمل
حيات است يعني
رسيدن به
صورت اجسام
ناميه. اتين
دوله: عالم
موجودات و
زمان
لايتناهي
است و ابتدا
و آخر ندارد. لايب
نيتس: آنها
كه براي
زمان يا
مكان يا فضا
يا بعد
حقيقت
قائلند در
اشتباهند و
توجه نكرده
اند كه زمان
و مكان
مخلوق ذهن
آدمي هستند
و جزء امور
انتزاعي
بشمار مي
روند. زمان
ترتيب
موجود شدن
است پي در پي.
زمان امري
است
اعتباري كه
منشاء
انتزاع آن
در فكر
موجود و
معدوم شدن
اجسام و
احوال است. امانوئل
كانت: زمان
و مكان
معلومات
بعدي و كسبي
نيستند.
معلومات
رياضي بدون
تصور زمان و
مكان معني
ندارد و اگر
اين ابزار
را از دست
حكيم
بگيريم
موضوع براي
علم رياضي
نمي ماند.
براي زمان و
مكان اجزاء
مي توان
تصور كرد نه
انواع و
اصناف مثلا
ساعت و روز و
ماه سال
اجزاء
زمانند و
تصور زمان
وجداني است
و براي
وجدان همة
امور شرط
است خواه
بيروني
خواه دروني.
همانطور كه
بايد ظرف
باشد تا آب
در آن جاي
گيرد حوادث
هم در ظرف
زمان و مكان
واقع مي شود
با اين
تفاوت كه
ظرف چيزي
است خارج از
آب ولي ظرف
زمان و مكان
وجود خارجي
نيست و ذهني
است. هانري
برگسن: زمان
بر دو قسم
است وقتي
منطبق با
بعد شود به
صورت كميت
است و وقتي
ادراك به
نفس شود به
صورت كيفيت
است مثل
تصور روز كه
تصور حركت
خورشيد است
يا حركت
عقربه ساعت.
زماني كه در
علوم بكار
مي رود زمان
بعدي است و
زمان
كيفيتي آن
است كه با
نفس ادراك
مي شود. اين
جريان
دروني خود
آگاهي شما
هم حقيقت
زمان است و
هم حقيقت
نفس شما. محمد
علي فروغي
خلاصه نظر
مردمان
قرون وسطي
تا رنسانس
درباره
علوم: علم و حكمت
محدود است
به آنچه
قائدان
قديم
آموخته اند
و غير از آن
مجهولي
نيست كه
معلوم گردد
يا اگر هست
نمي توان
معلوم كرد.
عقل انسان
هر چه
دريافتني
بوده
دريافته
است و
استادان
سابق در كتب
خود براي ما
گذارده اند.
ما فقط حق
شرح و تفسير
آنها را
داريم و هر
كجا به
مشكلي
برخوريم
بايد به
آنها رجوع
كنيم. در
ميان
دانشمندان
گذشته
ارسطو و سن
تماس بيشتر
از ديگران
مطاع بودند
و هر وقت حجت
قاطع مي
خواستند مي
گفتند: «استاد
چنين گفته
است» دوم
ـ عالم بي
ابتدا و بي
انتها است عالم را نه
ابتدا و اولي
بوده و نه
انتها و
پاياني بر آن
متصور است.
اين كه لغات
ابتدا و
انتها در
زبانهاي ما
پيدا شده
گفتيم نسبي و
قرار دادي
است و علت
اين است كه
انسان در
موقعي مشخص
بدنيا مي آيد
و در موقعي
مشخص از دنيا
مي رود و چون
يكي از
تحولات
بيشمار عالم
بي انتها را
به اين ترتيب
طي مي كند
براي همين
تحول كه نام
آن را «عمر» مي
گذارد ابتدا
و انتهائي
قائل است. تحولات
ديگري كه بشر
در دنيا شاهد
و ناظر آن
است نيز به
همين نحو است.
عالم
لايتناهي را
كه تحولات
لايتناهي
دارد آغاز و
انجامي
متصور نيست
به همين دليل
است كه اصولا
مفهوم ابتدا
و انتها در
ذهن افراد
بشر پديد
آمده است.غافل
از اين كه
بدن انساني
از عناصر
بيشمار همين
كرة زمين و
هوا و روح
تشكيل شده كه
همه اينها
هميشه بوده و
هست و خواهد
بود متنها
دستخوش
تغيير شكل و
حول و تحويل
است. خود كرة
زمين هم از
عناصري پديد
آمده كه از
عالم
لايتناهي
گرفته شده و
بعد تشكيل
كره مي دهد و
حول و تحويل
پيدا مي كند. چيزي را كه
اول و آخري
باشد باملاك
و ميزان «زمان»
مي سنجند
ليكن خود
زمان را در
واقع حقيقتي
نيست. هر
گروه و قومي
از بشر زمان
را طوري مي
سنجد كه
باديگران
تفاوت دارد.
جائي كه در
يك نقطه از
جهان اول ماه
است در نقطه
ديگر مثلا
بيستم ماه
محسوب مي شود.
هر ملتي سال
خود را طوري
آغاز مي
نمايند. ملاك
زمان براي
بشر گردش كرة
زمين و نمايش
شب و روز است
در حالي كه
اين مسئله را
در عالم
لايتناهي
چندان ارزشي
نتواند بود
چرا كه خود
كرة زمين كه
آن هم آغاز و
انجام نسبي
دارد جز اين
نيست كه
تحولي از
تحولات عالم
لايتناهي را
مي پيمايد به
علاوه معمول
چنين شده كه
احتياجات
روزمره مثل
گرسنگي و
نيازمندي به
خواب، آدمي
را مجبور مي
سازد كه توجه
به زمان و
ساعت پيدا
كند. شما اول
و آخر را هر
موقع
بپنداريد
باز مي بينيد
كه قبل از آن
هم بوده و پس
از آن نيز
خواهد بود.
هرگاه كسي
پرسش كند كه
عالم ابتدا و
انتها دارد
آيا مي تواند
بگويد
ابتداي آن
كجاست؟ اگر
گفت صد هزار
سال، يك
ميليون سال،
يك ميليارد
سال مي پرسم
قبل از آن چه
بوده؟ هر آينه
اظهار داشت
عالم قبل از
آن نيز وجود
داشته است مي
پرسم از آن
بيشتر چه
بوده است؟! هرگاه همين
طور ادامه
داد و گفت
قبل از آن هم
بوده مراد
حاصل است و
من هم همين
را مي گويم
كه عالم
هميشه بوده
است. اگر گفت
نمي دانم، مي
پرسم چه كسي
مي داند؟ هر
كه مي داند
بيايد و
بگويد. هرگاه
گفت من نمي
دانم ليكن
ممكن است
ديگري بداند
مي گويم اگر
ديگري مي
تواند بگويد
چرا نمي گويد
و دليل اين
كه مي داند و
نمي گويد
چيست؟ اگر مي
دانند چرا در
تواريخ
ننوشته اند. چرا هيچ كس
تا حال خبري
از آن نيافته
و در هيچ
كتابي
مطالعه
نكرده و هيچ
دانشمندي طي
هزاران سال
آن را كشف و
اعلام
ننموده و
تاريخ و
زمينة صحيحي
براي آن معين
نشده است؟ و
اما هرگاه به
احتمال چيزي
را در خيال
مجسم كنيم كه
شايد كسي
پيدا شود
بداند اول
عالم چه بوده
آيا معقول
است امري را
كه خرد مي
پذيرد رها
ساخته و
احتمال را
برگزينيم؟ سخن اينجاست
كه هرگاه
بخواهيم
عالم را به
حدودي محدود
سازيم گوئي
چنان است كه
جلو گامهاي
بلند و انتها
ناپذير و
جولان
لايتناهي
انديشه را (كه
مخصوصاً
براي درك
عالم
لايتناهي در
طبيعت بشر
وجود دارد و
متناسب با آن
ساخته شده)
ديواري
كشيده و خود
را محدود
ساخته ايم در
حالي كه اين
محدوديت
حقيقتي
ندارد و
تحميلي است
بر عكس بطور
بديهي در مي
يا بيم كه
حقيقت فكر،
لايتناهي
بودن است. كساني كه
عالم را
محدود مي
پندارند
براي ميدان
وسيع و
لايتناهي
انديشة خود (كه
لايتناهي
بودن آن را
هر كسي مي
تواند در
خويشتن درك
نمايد)
ديواري
كشيده و آن
را به جبر و
فشار محدود و
محصور ساخته
اند. آيا اين
خلاف طبيعت و
فطرت بشر
نيست؟ آيا
اين خلاف
خداشناسي كه
مستلزم
شناسائي
عظمت بي
پايان و
لايتناهي
قدرت يزداني
است نمي
باشد؟ آيا
نبايد پرده
ها را شكافت
و حدود فكر
را بالابرد؟
زمان را با
عدد مي سنجند
غافل از اين
كه خود عدد
ساختگي است. اين كه چيزي
را «يك» مي
نامند قرار
دادي است و
نمي توان گفت
كه قبل از يك
چيزي نيست
بلكه مي توان
پيش از آن
الي غير
النهايه
اعداد را
ادامه داد (منهاي
يك منهاي دو
منهاي سه الي
آخر) «يك»
همچنين هر چه
رو به بالا
بروند اعداد
را انتهائي و
پاياني
متصور
نخواهد بود. اينك كه به
يقين ثابت شد
عالم را
ابتدائي
نيست به حكم
اجبار مي
گويم كه
انتهائي نيز
ندارد زيرا
چيزي را
انتها متصور
است كه
ابتدائي
داشته باشد.
از اينها
گذشته فكر
انساني كه با
آن زمان
سنجيده مي
شود مثل همه
چيز ديگر
ميزان
ثابت و
پايداري
ندارد و در
اثر عواملي
كه در زندگي
مؤثر است
پيوسته
تغيير مي كند
پس چيزي كه
ميزان سنجش و
فهم آن متغير
باشد چگونه
ممكن است
ثابت بماند،
و اگر در اثر
نيروي فكري
موفق به
انجام امري
شوند اين امر
پايدار
نخواهد بود. نقشه هائي كه
متفكرين و
بزرگان و
سياستمداران
دنيا و نوابغ
كشيده اند
همگي تغيير
كرده و هيچ
يك ثابت و
لايتغير
نمانده است.
همه چيز در
تغيير است و
هيچ نقشه اي
ثابت نخواهد
بود. اينجا
در مي يابيم
كه واژه هاي
اول و آخر و
ابتدا و
انتها و آغاز
و انجام و
دقيقه و ساعت
و شب و روز و
ماه و سال و
غيره، همگي
الفاظ، يعني
قرار
دادهائي است
كه بشر براي
رفع
نيازمندي
خود در دنيا
ساخته و
حقيقت عالم
لايتناهي آن
است كه آغاز
و انجام
ندارد. انتها
ندارد در اين چند
هزار سال كه
بشر امروز به
خاطر دارد هر
چه علم
پيشرفته
ديده اند كه
به انتها
نرسيده. ترقي
دانش البته
بر معلومات
سابق اضافه
كرده ولي كار
را به آنتها
و پايان
نرسانده و
نتوانسه اند
انتهائي
براي آن
بيابند. پس
مي توانيم
بگوئيم كه تا
امروز آنچه
مي فهميم اين
است كه
انتهائي
ندارد. اگر
ايراد كردند
كه شايد
بعداً
انتهائي كشف
شده مي گويم،
واضح است و
ترديدي نيست
كه اينجا كه
كشف و معين
شده پايان
كار نيست و
مي دانند كه
بيشتر از اين
هم هست پس آن
حساب سابق به
هم خورد و
علم اذعان
كرد كه
انتهائي
ندارد. اگر
روزي
توانستند
انتهائي كشف
كنند و
بگويند آن
روز قبول
خواهيم كرد
ولي حقيقت
مسلم اين است
كه تا امروز
انتهائي
نيافته اند و
منهم همين
حرف را مي
گويم كه عالم
لايتناهي
است، پس اي
عزيز اين
حساب دو دوتا
چهار تاست.
آيا معقول
است اين را
كه مي بيني و
مي داني قبول
نداشته باشي
ولي آن را كه
نمي بيني و
در عالم فرض
و خيال پيش
خود مجسم مي
نمائي متوجه
آن خيال نا
صحيح شوي؟
آيا اين حرف
حسابي است؟ نظري
به عقايد و
اديان زند
آوستا ـ
گاتها 41:
هنگامي كه
در روح از
ابتدا به هم
نزديك شدند
تا هستي و
نيستي را
بسازند و
نظم جهان را
برقرار
دارند براي
بدان جهنم
كه بدترين
زندگي است و
براي
مقدسان
آسمان را كه بهترين
مقام است
تعيين
كردند. دين
تائو ـ
كوانك تزو ـ
فصل 39 ـ 40: در
آسمان
عبارت از
نيستي است.
همه چيز از
نيستي مي
آيد.
فشارهاي
هوس را از
خود بران و
اشتباهات
فكر را دور
كن و آنچه سد
راه خصال
نيك است از
خود دور كن و
راههاي سير
آزادانة
بطرف تائو
را براي خود
صاف گردان. دين
هندو ـ
ماتيرايانا
همانا ـ
اوپانيشاد
پراپاتاكا 2 : در ابتدا
پراژاپاتي (پادشاه
مخلوقات)
تنها بود ـ
وقتي تنها
بود خوشحال
نبود.
دربارة خود
فكر مي كرد
لذا بسيار
مخلوقات
خلق كرد. به
آنها نگاه
كرد و ديد كه
مانند سنگ
يا مانند
تيرهاي بي
جان هستند. هندو
: بهاگاواد ـ
گيتا: قدرت
مافوق،
سراسر عالم
در اثر نفوذ
من بوجود
آمده كه به
يك صورت و
شكل
نامشهوديست.
كليه جواهر
وجود در من
زندگي مي
كند اما در
آنها زندگي
نمي كنم……
من همة
جوهرها را
حاملم و همه
را توليد مي
كنم در حالي
كه خود در آن
جوهرها
زندگي نمي
كنم
همانطور كه
فضائي بزرگ
و همه جائي
در همه جاي
عالم هست
بدان كه
كليه جواهر
وجود به
همان ترتيب
در من وجود
دارد. منم
پدر عالم،
مادر و خالق
و آقاي عالم
آن چيزي كه
بايد
شناخته
شود، آن هدف
و آن
نگاهدارنده،
ارباب،
ناظر،
اقامتگاه،
پناهگاه،
دوست و
سرچشمة هر
چيزي كه
پديد مي
آيد،
پشتيبان
آن، دايه اي
كه ظرف
پايان
ناپذير است.
منم كه
ايجاد گرمي
مي كنم و
باران را مي
فرستم و قطع
مي كنم. من
بقا هستم و
من مرگ هستم
ـ من آن كسي
هستم كه هست
و نيست. هندو
ـ
اسوتاسواتارا
ـ
اوپانيشاد
آدهيايا 5:
او كه فوق
همه است بر
همه چيز و
همه كس
حكومت مي
كند چنان كه
نطفة جهاني
در طبيعت
خود به ثمر
مي رسد و
كليه
طبايعي را
كه مي تواند
به ثمر آيد
متنوع مي
سازد و همة
صفات را
برقرار مي
كند. اين خود
جلوه كننده
بر حسب صفات
خويش
بسياري
اشكال خشن و
لطيف مي
گيرد و چون
خود احاد
خويش را با
آنها معين
ساخته است
او را به شكل
ديگري و
ديگري به
وسيله صفات
جسماني مي
نگرند. آن
كسي كه او را
مي شناسد
يعني آن كسي
كه نه ابتدا
و نه انتها
دارد در
ميان شلوغي
عظيم همه
اشياء را
خلق كرده
صورتهاي
بسيار مي
گيرد و
بتنهائي بر
همه چيز
احاطه دارد
ولي خود از
هر قيد و
زنجيري
آزاد است. نظري
به عقايد
فلاسفه و
دانشمندان لايت
نيتس: هر
جانوري و هر
گياهي بلكه
هر قطره اي
از خون
حيوان يا
شيرة گياه
مثل باغي
است پر درخت
يا درياچه
اي پر ماهي.
همه جا نيرو
و همه جا روح
است و هر يك
از آنها
جهاني است. رواقيان: جز جسم
چيزي وجود
ندارد و
جنبة فاعلي
و مفعولي
دارد. فاعلي
به معني قوه
است كه در
انسان روح و
نفس و در
عالم
پروردگار
خوانده مي
شود. اين دو
امر كه قوه و
ماده يا روح
و بدن يا خدا
و ما سوي است
در حقيقت
واحدند. هگل: چيز با
ناچيز جمع
نمي شود
يعني هستي
هست و نيستي
نيست. هستي،
نيست نمي
شود و
نيستي، هست
نمي شود و
هستي با
نيستي جمع
نمي گردد.
اما عقل به
جائي مي رسد
كه در مي
يابد كه در
هستي،
نيستي است و
در نيستي،
هستي است و
در اين صورت
ضدين با هم
جمع مي شوند. جان
لاك: چون
وجود هاي
جهان همه
حادثند
بايستي
وجودي باشد
كه قديم
باشد و
ديگري او را
بوجود
نياورده
باشد. ادوارد
فون
هارتمان: بايد
عقل و ادراك
را با اراده
به جنگ
انداخت تا
منتهي به
نيستي و فنا
يعني آرامش
شود و حالت
بيخودي
اصلي باز
گردد. ارسطو: زمين در
ميان عالم
جا دارد و
مركز جهان
است و عالم
بر دو قسم
است: علوي و
سفلي. علوي
اجرام
آسماني است
كه در افلاك
است و عالم
سفلي عناصر
چهارگانه
يعني كره
خاك و آب و
هوا و آتش
دور آن است.
املاك
متعدد و
منتهي بفلك
اعظم مي
شوند كه
بركل جهان
احاطه دارد
و پس از آن
ديگر چيزي
نيست و عدم
مطلق است. افلاطون:
عالم
ظاهري و
پيدا عالم
مجاز است و
حقيقت عالم
معقول است
كه همانا «مثل»
مي باشد
عالم ظاهر
حقيقت
ندارد اما
عدم هم نيست.
نه بود است و
نه نبود
بلكه نمود
است. سن
تماس داكن: خداوند
آفريننده
است و عالم
را از نيستي
به هستي
آورده.
موجودات
نخست
صورتند در
علم خداوند
سپس موجود
مي شوند و
افراد را
تشكيل مي
دهند. اسپينوزا:
جسم
جوهري نيست
كه ذاتي
مستقل از
واجب
الوجود
داشته
باشد،
مخلوق هم
نيست به اين
معني كه
صانعي او را
از عدم
بوجود
آورده باشد
زيرا هيچ
جوهري جوهر
ديگر را
ايجاد نمي
كند. لايب
نيتس: جوهر
فرد چون
بسيط نيست
وجودش اصيل
است و فقط
ابداعي است
يعني وجودش
علتي ندارد
مگر ذات
مبدع و به
مشيت خالق
قابل اعدام
نيست. لايب
نتيس: ماده
نخستين كه
جنبه فعلي
ندارد در
واقع امري
عدمي است و
چون جنبه
فعلي كه
امري وجودي
است به آن
منضم شود
جوهر تمام
مي شود. (همان
بيان هيولا
و صورت
افلاطوني
است.)
هرمان
لتسه: اشياء
جهان در
ظاهر متكثر
است ولي مي
بينيم بر
يكديگر
تأثير و فعل
و انفعال
دارند و
همين نشان
مي دهد كه از
هم مستقل
نيستند
زيرا تأثير
فرد مستقل
در فرد
مستقل ديگر
معني ندارد
پس اشياء
همه با هم
رابطه
معنوي
دارند و
آنچه مي
بينيم
احوال
مختلف يك
وجود اصيل
است كه بر
همة اشياء
محيط و
مبداء كل
است. ويليام
جمز: بلي
جهان حقيقت
واحدي است و
موجودات
همه به هم
مرتبط و
پيوسته اند
ولي نمي
توان
اطمينان
كرد كه آنچه
بعضي از
حكماي روحي
معتقدند كه
يك حقيقت
واحد وجود
دارد و ساير
موجودات
عاري از
حقيقتند
صحيح باشد.
نمي توانيم
كثرت را
يكسره منكر
شويم. اميل
بوترو: موجودات
با هم
متفاوتند و
هر كدام
حكمي دارند
و انسان هم
خصائصي
دارد و هر يك
از اين
مراحل وجود
قوانينشان
با هم فرق
دارد چنان
كه معرفت
الحيات را
نمي توان از
قوانين
فيزيكي و
شيميائي در
آورد و
روانشناسي
هم با زيست
شناسي فرق
دارد. هانري
برگسن: راست
است كه ما
غير از
تصوير چيزي
درك نمي
كنيم اما
ناچار اصلي
هست كه اين
تصاوير
عكس آنها
است و اين
تصاوير
موخوم و بي
حقيقت نيست.
جهان
جسماني
امري است
متصل و واحد
و تكثر و
اختلافي كه
در آن مي
بينيم به
مقتضاي
عملي است كه
انسان
مجبور است
در محيط خود
بكند و كل را
براي فهم و
تصرف به
اجزاء
تقسيم كند. افلاطون: چيزهائي
كه از پرتو
خورشيد بر
ما ظاهر مي
شود مانند
سايه هاي بي
حقيقت
هستند و
حقيقت مثل
است كه تنها
به قوه عقل و
سلوك آنها
را ادراك مي
كند. فلوطين: نخستين
آئينه
احديت عقل
است و
معقولات
نخستين
مظهر آن
هستند. امانوئل
كانت: آيا
وجود واجب
هست يا نيست.
اگر بگويند
نيست تسلسل
مي شود زيرا
بايد وجود
ها به واجب
منتهي شود.
اگر بگويند
هست بايد يا
مجموع جهان
باشد يا جزء
و درون آن يا
بيرون جهان
و مجموع
جهان نم
يتواند
باشد چون
مجموع
ممكنات
واجب نمي
توانند
بشود. بيرون
از جهان هم
نيست چون
علت شدنش
ابتدائي
دارد و امري
مربوط به
زمان است و
امر زماني
بيرون از
جهان نيست.
جزء جهان هم
نيست چون
اگر جزئي از
جهان غير
معلول باشد
رشته علت و
معلول به هم
مي خورد . لاوازيه: هيچ چيز از
نيستي
بوجود نمي
آيد و هيچ
چيز نيست
نمي شود
بلكه هر چه
هست تغيير و
تبديل است.
در تركيب و
تجزيه
شيميائي
اين امر به
اثبات مي
رسد. هربرت
اسپنسر: اصل
محفوظ بودن
نيرو از
اصول كلي
است و به هر
طرف مي
چرخيم
مشهود است و
تجارب ما
دلالت مي
كند بااين
كه هر چه هست
نيرو است و
همة نيروها
به هم تبديل
مي شوند.
حكماي
يونان: قاعدة
بقاي ماده :
هيچ موجودي
معدوم نمي
شود و هيچ
چيز از
معدوم
بوجود نمي
آيد
بنابراين
تعداد
موجودات كم
و زياد نمي
شود. موجود و
معدوم شدن
در كار نيست
نه معدوم
موجود و نه
موجود
معدوم مي
گردد و كون و
فساد همه
تغيير و
تبديل است. فردريش
ويلهم
شلينگ
آلماني: چند
تن از علماي
طبيعي جديد
قائل به كم و
زياد شدن (مخصوصاً
افزايش)
ماده هستند
و برخي ديگر
اصل را
افزايش مي
دانند يعني
آنچه حقيقت
است خاصيت
وجوديش آن
است كه
همواره
افزايش
يابد. سراسر
جهان صاحب
روح و متشكل
و جاندار
است و حتي
جمادات كه
ما آنها را
بي جان مي
دانيم
داراي روح
هستند. چه
اگر جان
نداشته
باشند روح و
جان از كجا
بوجود مي
آيد. لايب
نيتس: سراسر
عالم پر از
روح و نيرو
است و همه جا
روح است و
همه جا نيرو. رنه
دكارت: هيچ
حيواني ولو
هر قدر كامل
و داراي
خلقت نيكو
باشد نمي
تواند
الفاظ را به
هم تركيب
كرده حرف
بزند. پس
حيوانات
هيچ عقل
ندارند و
يقيناً روح
حيوانات به
كلي با روح
انسان
متفاوت است.
نه اين است
كه جانوران
سخن مي
گويند و
مازبه
آنشان نمي
فهميم بلكه
آنها هيچ
عقل ندارند
و محرك
كارشان
طبيعت است
مثل عمل يك
ماشين يا
ساعت. لايب
نيتس: هرچه
در عالم هست
در خود اوست.
نه از بيرون
چيزي به او
داخل مي شود
و نه از چيزي
بيرون مي
رود يعني
جوهر در و
پنجره اي
ندارد و هر
چه در مي
يابد خود را
دريافته
است و اگر از
ماسواي
خويش چيزي
ادراك مي
كند از آن
است كه
ماسواي او
هر چه هست در
خود اوست. سوم
ـ عالم خودش
در خودش واقع
است . حال كه
فهميديم
عالم را حدود
و مرز و
ابتدا و
انتهائي
نيست و اول و
آخري بر آن
تصور نتوان
كردن
ناچاريم
بگوئيم كه
عالم خودش در
خودش واقع
است و خارجي
وجود ندارد و
هرگاه
خواستيم طور
ديگري فرض
كنيم و به
اين حقيقت كه
عالم خودش در
خودش واقع
است اذعان
ننمائيم از
روي اجبار
بايستي
دوچيز پيش
خود فرض كنيم
و عالم را كه
واحد و يگانه
و يك است دو
بينگاريم.
هنگامي كه دو
چيز فرض
كرديم
ناچاريم
سرحدي براي
هر دو قائل
شويم كه
جايگاه تماس
و رابطه اي
بين آن دو
باشد. اما
قبلاً به
يقين ثابت
شدكه عالم را
حدود و سرحدي
نيست لذا
ناچاريم كه
هر چه هست
همان عالم
واحد يگانه
است. در واقع لفظ
يگانه هم كه
براي ما بشر
ممكن است
ايجاد فكر
عدد و تعداد
نمايد، نسبي
است. عالم هر
چه هست همان
است كه هست،
همانا كه
مراد از لفظ (عالم)
چيزي است كه
بدون عدد
باشد كما اين
كه در محاوره
وقتي
نتوانيم
چيزي را احصا
كنيم (به يك
عالم ) تعبير
مي نمائيم. مثلاً يك
عالم درخت،
يك عالم
افراد، يك
عالم پول و
غيره. و اين
كه چنين لغتي
را براي جهان
لايتناهي
اختيار كرده
اند علت آن
است كه
نتوانسته
اند عددي
براي آن معين
كنند از اين
رو آن را (عالم)
گفته اند. اينجا مي
توانيم نكته
قابل دقتي را
بدست آوريم
كه براي عالم
لايتناهي و
بدون عدد لغت
مناسبي وضع
شده كه همان
عالم (يعني
بي عدد بي
انتها) باشد.
منتها كسي
توجه به آن
نكرده است در
اين صورت نمي
توان چيزي
خارج از آن
پنداشت و
بايد اعتراف
نمود كه خودش
در خودش واقع
است. براي روشن
ساختن حقيقت
گويم هرگاه
چيزي را در
خارج از عالم
يگانه تصور
كنيم لازمة
آن پنداشتن
ابتداي
زماني است
زيرا دو چيز
بودن مستلزم
آن است كه در
يك موقع يا
يك لحظه از
زمان اين دو
از هم جدا و
يا يكي سبب
ايجاد ديگرش
شده باشد.
اما قبلاً
ثابت كرديم
كه عالم را
ابتدا و اولي
نيست. پس نمي
تواند دو
باشد و ناچار
خودش در خودش
واقع مي شود. هرگاه عالم
را طوري
پندارند كه
در چيز ديگري
واقع است يا
چيزي جدا از
آن وجود دارد
ناچار بايد
ظرف آن را در
ظرف ديگري
تصور كنند و
آن ظرف را هم
به حكم اجبار
در ظرف ديگر
انگارند و آن
ظرف هم در
ظرف ديگر و
آن هم در جاي
ديگر و
بالاخره اين
ظرفهاي تو در
تو بي انتها
خواهد بود
يعني در واقع
تصور غلطي كه
كردند عاقبت
كار را به
جائي مي
رساند كه
ناچارند به
لايتناهي
بودن عالم
اذعان
نمايند. همچنان كه در
مورد بي
ابتدا و بي
انتها بودن
بيان شد
اينجا هم مي
گويم كه فكر
بشر كه براي
درك عالم
لايتناهي
ساخته شده
نمي تواند در
مقابل فهم بي
انتها حدودي
براي عالم
بتراشد، چرا
كه انديشه و
خرد انسان كه
عالم
لايتناهي را
درك مي نمايد
متناسب با
جهان
لايتناهي
ساخته شده
است. حال كه به حق
و يقين معلوم
شد عالم خودش
در خودش واقع
شده و ابتدا
و انتهائي
ندارد
ناچاريم آن
را هستي مطلق
بدانيم و
اعتراف كنيم
كه نيستي در
بين نيست. هر
چه هست اوست
و به غير از
او چيزي وجود
ندارد. اگر
استفسار
كنند چرا لفظ
نيستي و عدم
درقاموس
بشروجود
دارد در جواب
گويم اين
نيستي و عدم
لفظ پوچ و
بدون معني
است و بشر آن
را در مورد
چيزي
استعمال مي
كند كه در
واقع و حقيقت
نيست نشده
بلكه از نظر
او غايب
گرديد. مثلاً
چيزي راگم مي
كند ومي گويد
نيست. هست
ولي اونمي
داند كجاست
چيزي را مي
سوزاند و دود
و خاكستر مي
شود و مي
گويد نيست.
هست ولي از
دست و چشم
اوخارج شده
يا او نمي
داند به كجا
رفت و چه شده
و حقيقت آن
است كه در
عالم وجود
دارد. پيغمبران،
فلاسفه،
حكما و
بزرگان،
دانشمندان،
فيلسوفان و
عقلا در هر
بحث و كتابي
عالم را «عالم
هستي» خطاب
كرده اند. اي
خوانندة
عزيز حتي خود
شما هم كه
صحبت مي كنيد
و مي نويسيد
عالم را «عالم
هستي» نام مي
بريد و نمي
گوئيد عالم
نيستي. تا به
حال نه
خوانده و نه
ديده و شنيده
شده كه عالم
را عالم
نيستي خطاب
كرده باشند.
چيزي كه به
اتفاق آراء و
بالاجماع
هستي خطاب
شده چگونه مي
توانيد لفظ
نيستي به آن
قائل شويد.
عالم بوده و
هست و خواهد
بود، نه اولي
داشته و نه
آخري دارد. اينك كه از
يك سوي ثابت
شد عدمي در
بين نيست و
معلوم گرديد
عالم خودش در
خودش واقع
است و ابتدا
و انتهاي
زماني و
مكاني ندارد
مي توانيم
اين حقيقت را
بفهميم كه در
عالم
لايتناهي
هيچ چيز از
بين نمي رود
و از هيچ نيز
چيزي بوجود
نمي آيد. نه
بشر و نه
حيوانات نه
نباتات نه
خاك نه كرات،
اصل هيچ كدام
از بين رفتني
نيست، يعني
مواد تشكيل
دهندة عالم
هرگز نيست
نخواهد شد
چرا كه نيستي
در بين نيست. اگر سابقاً
مي پنداشتند
فقط روح است
كه از بين
نمي رود، من
مي گويم ماده
هم از بين
رفتني نيست.
كجا برود كه
نيست شود آن
را كجا
گذارند كه
نباشد، به
كجا ببرند،
چطور مي توان
آن را نيست
كرد. چه
مكاني به غير
از عالم بي
انتها پيدا
مي كنيد كه
آن را جا
بدهيد. چون
چنين محل و
مكاني موجود
نيست ناچار
در خود عالم
بي انتها
قرار خواهد
گرفت. لذا از
بين نرفته و
هر چه هست
موجود مي
باشد ولي
تغيير شكل مي
دهد. آنچه واقع مي
شود تغيير
شكل است و
هرگونه
تغييرات و
حادثات و
تولد و مرگ و
اين قبيل
امور كه مي
بينيم همگي
تحولات
گوناگون
ماده است
يعني مواد
تشكيل دهندة
عالم در مدتي
لايتناهي
پيوسته
دستخوش اين
قبيل تحولات
بوده است و
خواهد بود و
آنچه بشر
نيستي و مرگ
و تولد و اين
قبيل چيزها
مي نامد جز
مشاهدة بخشي
از اين
تحولات نيست. حادث آن را
گويند كه
قبلاً نبوده
و بعد بوجود
آمده. عالمي
كه ابتدا و
انتها ندارد
و خودش
در خودش
واقع است
چگونه مي
تواند حادث
باشد؟ قديم هم اگر
به نسبت زمان
و ضد حادث
گرفته شود
براي عالم
برازنده
نيست و حقيقت
همان است كه
عالم هميشه
بوده و خواهد
بود. حادث در لغت
به معني تازه
و نو است كه
جمع آن حوادث
مي شود. مراد
چيزي است كه
احداث
نمائيم و
تازه بوجود
آوريم. مثلاً
اگر بخواهيم
يك خانه
احداث كنيم و
بوجود
بياوريم
مواد مصالح
اين خانه از
جزء تا كل
قبلا بوده
است و اشخاص
هم براي
ساختمان آن
وجود داشته
اند تا آنجا
كه خانه درست
شده است. به عبارت
اخري اين
خانه از هستي
كه آجر و سنگ
و آهك و كار
بنا و عمله و
غيره بوده
است بوجود
آمده و احداث
شده نه از
نيستي. همين
طور است اگر
تشكيلات
جديدي داده
شود. تشكيل
هر موجود
جديدي
وابسته به
موجودات
قبلي است نه
ايجاد از
نيستي كه غلط
محض است و
اگر اين
عمارت با
تشكيلات
جديد ايجاد
شده سپس بعد
از مدتي خراب
شود از بين
رفتني نيست
بلكه تكه تكه
شده و به شكل
ديگري در
آمده و در
دنيا موجود
است. گفته شد كه
هلاك و مرگ و
اين قبيل
چيزها واژه
هاي اصطلاحي
بشر است. پس
اين كه در
قرآن فرموده
(كل شيئي
هالك الا
وجهه) همه
چيز هلاك
شونده است
مگر وجه او،
مراد از هلاك
همين تغيير
شكلها است. بلي (وجه او)
ثابت است و
كل شيئي (هر
چيزي) در
معرض تحولات
گوناگون مي
باشد. همچنين
در آيات 26 و 27 از
سوره مباركه
الرحمن مي
فرمايد: كل
من عليها فان
و يبقي وجه
ربك
ذوالجلال و
الاكرام ـ
يعني آنچه بر
او وارد مي
شود (مراد
عوارض و
تحولات و
تغييراتي
است كه
دائماً در
مواد عالم
پديد مي آيد)
همة اينها
فاني است و
چيزي كه باقي
مي ماند و چه
پروردگار بي
همتا است كه
هم صاحب جلال
و هم بزرگوار
است. لفظ (كن
فيكون) در
قرآن به معني
(بشو پس شد)
نيز مرادش
همين تحولات
و مقصود از
آن تغيير شكل
مواد لايزال
عالم هستي
است كه يزدان
امر فرموده
نه اين كه
چيزي از
نيستي بوجود
آمده و هست
شده. اي عجب
نيستي كجا
بود؟ آن
آفرينش از
كجا آمده و
چطور از
نيستي هست
گرديد؟ عدم
به معني
نيستي است.
چون نيستي
وجود ندارد و
آنچه در عالم
هست هميشه
هست بنابر
اين لغت عدم
را بايد
تغيير شكل
دانست نه
نيستي. اكنون كه بر
ما روشن
گرديده كه
عالم خودش در
خودش واقع
است لفظ
انبساط نيز
موردي
نخواهد داشت.
علماي سابق
عالم را
منبسط شده مي
دانستند و
علماي امروز
نيز مي
پندارند كه
عالم در حال
توسعه و
انبساط
Expensicn
مي باشد.
تصور انبساط
مستلزم تصور
دو چيز است
كه يكي در
ديگري توسعه
يابد در حالي
كه مي دانيم
عالم يك است
و دو نيست پس
انبساط
موردي
نخواهد داشت.
اما اگر با
مشاهده و
تجربه
انبساطي
ديده اند
مربوط به يك
گوشة ناچيز
از عالم است
كه بشر امروز
تا حدود
پيشرفت علم و
بينائي
فهميده نه
اين كه عالم
لايتناهي را
انبساط باشد.
حقيقت مطلب
اين است كه
چون عالم بي
انتها است و
بشر كم كم با
قدرت علمي
موفق بديدن
فضاها و
ستارگان
جديدي مي شود
اين طور تصور
مي كند كه
عالم در حال
انبساط است
در صورتي كه
معلومات او
در حال
پيشرفت و
انبساط است
نه عالم. براي روشن
كردن مطلب
بالا مثالي
مي آوريم: يك
فرد بشر كه
صاحب اولاد
متعدد مي شود
و اولادان او
نيز صاحب
اولاد مي
شوند و
همچنين روز
به روز تعداد
اولادان
بطور تصاعدي
بالا مي رود
در ظاهر
انبساط
يافته. همه
چيز ديگر نيز
همين حكم را
دارد. اما
وقتي در باطن
بنگريم
خواهيم ديد
كه تركيب
اجزاء و
اضعاف
تصاعدي آن از
مواد اين
عالم بيرون
نيست و چيز
جديدي
نخواهد بود بلكه از
موادي بوجود
مي آيد كه
هميشه بوده و
هست و خواهد
بود مانند
خاك، آب،
آهن، فسفر و
ساير
چيزهائي كه
اجسام و
عناصر عالم
از آن تركيب
يافته است. باز از اين
مقوله است
كثرت و وحدت
كه علماي
سابق و
فلاسفه قديم
فرض كرده و
بر سر آن اين
همه بحث
نموده اند.
اينها را نيز
حقيقتي نيست.
زيرا عالم
واحد را
كثرتي نمي
تواند باشد
مگر تحولات
كه آن هم چون
در داخل عالم
است و درخودش
واقع مي شود
نامگذاري
لفظ كثرت بر
آن جايز نيست
و چاره
نداريم جز
آنكه به وحدت
عالم اعتراف
كنيم. همچنين علت و
معلول
نيزنمي
تواند جز
الفاظ
ساختگي باشد
و تقسيم بندي
ظاهري
تحولات و
درجه
مشاهدات
انسان است كه
علت و معلول
را از يكديگر
جدا مي بيند
و الا علت و
معلول هميشه
يكي است و در
پيشگاه سير و
جريان
لايتناهي
عالم يكي
جلوتر واقع
مي شود يكي
عقب تر (پس و
پيش نسبي و
قرار دادي نه
حقيقي) هر
چيزي كه علت
شود خود
معلول ديگري
است چنان كه
هر بشري
اولاد و
معلول پدر
خود و علت و
بوجود
آورندة
اولادان خود
مي باشد الي
غير النهايه
و همين طور
تمام علت و
معلول به هم
پيوسته چنان
كه رشتة آن
را انتهائي
نيست و در
واقع يكي است
و نمي تواند
دو باشد. از
اين قبيل
است، الفاظ
ظل و ذي ظل،
عكس و عاكس
كه فلاسفة
قديم آن را
رابطة خالق و
مخلوق مي
دانستند و
اينها را نيز
مانند آنچه
پيشتر بيان
شد حقيقت
واقعي نيست.
تصور وجود
اين امور دو
گانه مستلزم
تصوردوچيزدرعالم
است كه يكي
بر ديگري
سايه اندازد
و يا يكي از
آنها عكس و
ساية ديگري
باشد. به كي
سايه
اندازد؟ عكس
چه باشد؟
چطور مي توان
آن را تصور
كرد؟ باز
براي روشن
شدن ذهن مي
گويم: هرگاه
چيزي بخواهد
سايه افكند
لازم است
نوري
قويتراز خود
او بر او
بتابد كه
شيئي بر چيز
ثالثي سايه
اندازد.
آفتاب وقتي
بر اشياء مي
تابد نور بر
آنها پخش مي
كند و اين
نور
ميلياردها
مرتبه قويتر
از اشياء است
كه سبب سايه
انداختن
آنها مي شود.
آيا چه نوري
قويتر از
وجود يزدان
مي توان
يافتن كه سبب
سايه
انداختن او
بر موجودات
شود؟ پس
ملاحظه كنيد
چقدر اشتباه
است كه
مخلوقات
عالم را سايه
يزدان تعبير
كنيد. اين قبيل
تقسيمات
لفظي و قرار
دادي مراحلي
از تحولات
گوناگون
عالم است كه
بشر براي فهم
مطلب تقسيم
بندي كرده و
اصولا هر
علمي بر روي
تقسيم بندي
بنا شده چنان
كه براي درك
هر يك از
اتفاقات
ناچار بايد
آن را تجزيه
و مرحله بندي
كرد تا قابل
فهم بشر گردد. با دلايل
محكم و قوي
كه بيان شد
روشن گرديد
كه ماوراء
الطبيعه نيز
وجود ندارد
هر چه هست
عالم است و
طبيعت از
يزدان جدا
نيست. لفظ
ماوراء
الطبيعه
يعني پشت
طبيعت. پشت
طبيعت
كجاست؟ حدود
و مرز طبيعت (عالم)
كجا واقع است
كه پشتي و
ماورائي
داشته باشد؟
اين طبيعتي
را كه يك
پيكر و به هم
متصل است به
دو قسمت
تجزيه و آن
را نامگذاري
كرده اند:
آنچه را با
حس ظاهري درك
مي نمايند
طبيعت و آنچه
را نمي
توانند با
اين حواس
معمولاً
ادراك كنند
ماوراء
الطبيعه
ناميده اند. در صورتي كه
اين مطلب
روشن شده كه
برخي از
نامحسوسهاي
سابق كه
ماوراءالطبيعه
بوده امروز
در اثر
پيشرفت دانش
در زمرة
محسوسات در
آمده مانند
اين كه هوا
كه آن را به
هيچ وجه نمي
توانستند
رؤيت كنند
امروز به
صورت مايع و
قابل رؤيت در
مي آيد يا
برق كه آثار
آن را به چشم
مي بينند و
يا اتر كه
اعمال آن
واضح و روشن
گرديده. به همين طريق
بايد دانست
كه تمام
اموري كه
مادي و معنوي
مي نامند
همگي جزء
طبيعت است و
از آن خارج
نيست زيرا
خارجي وجود
ندارد. هر چه
هست همان است
و آنچه را
جزء محسوسات
نمي دانند
اگر وسايلي
پيدا كنند
قابل حس
خواهد شد. پس مسلم است
كه اين لفظ
نيز حقيقتي
ندارد و
ساختگي بشر
است. ماوراء
الطبيعه
نسبي به اين
معني است كه
در پشت
طبيعتي كه
بشر مي تواند
ببيند باز هم
طبيعتي است
كه او نمي
تواند ببيند
كه آن را
ماوراءالطبيعه
نامگذاري
كرده است. و
اما اگر قدرت
ديد و
مشاهدات بشر
افزون شود (چنان
كه اختراع
آلاتي مثل
دوربين كوه
پالومار
قدرت ديد بشر
را مختصري
پيش برده است)
طبيعت مشهود
او بيشتر
مي شود و
روز به روز
با توسعه و
قدرت دانش
ماوراءالطبيعه
نسبي و
قرارداديش
عقب نشيني مي
كند. خدا
و طبيعت چون از طبيعت
سخن گفته شد
ممكن است
بپرسند حال
كه آنچه هست
طبيعت است پس
خدا كجا است.
مي گويم: خدا
از طبيعت نمي
تواند جدا
باشد چنان كه
از قديم هم
گفته اند:
خدا همه جا
هست و هيچ جا
نيست و اين
موضوع ناظر
به همين مطلب
است اگر پرسش
كنيد كه در
اين صورت فرق
ماديون كه
عالم را
طبيعت مي
نامند با ما
موحدين چيست
مي گويم اگر
آنها هم
طبيعت را
صاحب شعور و
عقل و اراده
مي دانند با
هم دعوائي
نداريم زيرا
هزاران اسم
براي خدا در
بين اقوام
مختلف بشر
گذارده شده. آيا وجود اين
همه اسامي
دليل بودن
خدايان
متعدد است ؟
استغفرالله
ربي و اتوب
اليه . شعور
و اراده در
همه چيز پس صحبت بر
سر آن است كه
طبيعت داراي
شعور و اراده
است و قبلاً
بايد گفته
شود كه معني
شعور مجموعة
نيروي عاقلة
زندگي و
ادامة حيات
است. عقيدة
موحدين آن
است كه طبيعت
صاحب شعور
است و حقيقت
حكم مي كند
كه بايد همين
طور باشد.
چطور ممكن
است طبيعت
بدون شعور
باشد و به
زندگاني خود
ادامه دهد.
چطور طبيعت
بدون شعور و
قدرت مي
تواند از
مصالح خود
آگاه باشد و
نظم كامل و
تخلف
ناپذيري را
پيروي
نمايد؟
طبيعت سراسر
انباشته از
عقل و شعور و
روح است و
هيچ چيزي
نيست كه از
روح يعني امر
پروردگار
خالي باشد.
همانطور كه
انسان صاحب
شعور است
حيوانات و
حتي ميكرب
نيز از شعور
بهره مندند.
اگر شعور
نباشد چطور
زندگي مي
كنند و به چه
ترتيب منافع
را جلب و ضرر
را دفع مي
نمايند؟
نباتات هم از
شعور بي نصيب
نيستند چه هر
گاه شعور
وروح نداشته
باشند
قدرت
روئيدن
ندارند. جمادات و
مايعات و
بخارات هم
داراي
شعورند. كرة
زمين هم صاحب
شعور است.
خلاصه آنكه
همه چيز شعور
دارد. خرد
حكم مي
كند كه چون
سراسر عالم
يك نيروي
واحد (حقيقت
اينست كه
بعالم اطلاق
واحد و يك هم
نميتوان كرد
زيرا نظير و
شبيهي ندارد.
اگربه ماشين
و امثال آن
اطلاق يك مي
شود باين جهت
است كه
تعدادي
ماشين مشابه
به آن وجود
دارد ولي در
عالم كه نظير
ندارد اطلاق
يك نمي توان
كردن) اين
همه مظاهر
گوناگون
تجليات و
اجزاء آن به
شمار مي رود. بديهي است كه
هر يك از اين
اجزاء از
شعور و روح
كلي عالم
بهره مند است
چنان كه بدن
انسان كه
آنرا مجموعة
واحدي مي
گويند مركب
از ميليارد
ها سلول و
اتم و اجزاء
مختلف است كه
هر كدام با
استقلال
داراي حركت و
زندگي روح
هستند و
مجموع آنها
انسان را
تشكيل مي دهد
و روح انساني
در تمام
اجزاء و ذرات
بدن وجود
دارد. عالم
هم در مثال
همان گونه
است و روح كه
امر
پروردگار
است در همه
اجزاء آن اعم
از انسان و
حيوانات و
نباتات و
جمادات و
غيره و غيره
جاري و ساري
است و هيچ
چيز نيست كه
از آن خالي
باشد. علت
اشكال در
مطلب علت اين كه
بشر نمي
تواند وجود
شعور را در
اشياء به
آساني تصديق
كند و فقط
خود را صاحب
شعور مي
پندارد اين
است كه شعور
ديگران را با
خود قياس
نموده و
انتظار دارد
وقتي شعور
گفته شد عين
همان شعوري
باشد كه در
خود او قرار
داده شده است.
گربه و سگ هم
شعور دارند
اما نه به
اندازة بشر
بلكه به قدري
كه براي
زندگي آنها
لازم است.
نبات هم شعور
دارد اما به
اندازه اي كه
در حيات خود
به آن
نيازمنداست.
جمادات و خاك
و غيره هم
داراي
شعورند ولي
همان اندازه
كه براي آنها
ضروري است.
همه صاحب
شعورند اما
نه به ميزان
شعور بشر.
معقول نيست
كه گربه،
گياه يا خاك
به اندازة
بشر شعور
داشته باشند.
اگر شعور بشر
را داشتند
بشر بودند،
بشري مي شدند
مثل اين همه
افراد بشر كه
هست. پس
مقايسه
نمودن شعور
موجودات و
اشياء عالم
با شعور بشر
عاقلانه
نيست. با
قرائن و
امارات كه
گفته شد و به
احتمال قوي
مي توان گفت
كه يك قطعه
خاك از شعور
بي بهره نيست
ولي به قدري
شعور آن كم
است كه بشر
نمي تواند آن
را درك كند و
بيابد زيرا
آلات و طريق
مشاهدات او
ناقص است و
هنوز دانش و
فهم بشر
دراين مرحله
ازمراحل
تحول كه كرة
زمين طي مي
كند بقدر
لازم براي
اينگونه
تجربيات
تكميل نشده
است. نظري
به اديان سفر
پيدايش باب 22: زيرا
خدا را
روبرو ديدم
و جانم
رستگار شد. سفر
پيدايش باب 33: و
خداوند با
موسي روبرو
سخن مي گفت
مثل شخصي كه
با دوست خود
سخن گويد … و
رأفت مي كنم
بر هر كه رؤف
هستم و رحمت
خواهم كرد
بر هر كه
رحيم هستم و
گفت روي مرا
نمي تواني
ديد زيرا
انسان نمي
تواند مرا
ببيند و
زنده بماند
و واقع مي
شود كه چون
جلال من مي
گذرد ترا در
شكاف صخره
مي گذارم و
ترا بدست
خود خواهم
پوشانيد تا
عبور كنم پس
دست خود را
خواهم
برداشت تا
قفاي مرا
ببيني اما
روي من ديده
نمي شود. سفر
پيدايش ـ
فصل اول: و
خدا گفت آدم
را به صورت
ما و موافق
شبيه ما
بسازيم … پس
خدا آدم را
به صورت خود
آفريد. او را
به صورت خدا
آفريد
ايشان را نر
و ماده
آفريد و خدا
ايشان را
بركت داد و
خدا بديشان
گفت بارور و
كثير شويد و
زمين را پر
سازيد. كتاب
اول
پادشاهان ـ
باب نوزدهم
آيات 11 تا 13: او گفت
بيرون آي و
به حضور
خداوند در
كوه بايست و
اينك
خداوند
عبور نمود و
باد عظيم
سخت كوهها
را منشق
ساخت و صخره
ها را بحضور
خداوند
خورد كرد
اما خداوند
در باد نبود .
و بعد از باد
زلزله شد
اماخداوند
در زلزله
نبود و بعد
از زلزله
آتشي اما
خداوند در
آتش نبود و
بعد از آتش
آوازي
ملايم و
آهسته . كتاب
امثال
سليمان نبي
باب
پانزدهم: چشمان
خداوند در
همه جا است و
بر بدان و
نيكان مي
نگرد. رساله
پولس رسول
بروميان
باب اول 23: و
جلال خداي
غير فاني را
بشبيه صورت
انسان فاني
و طيور و
بهايم و
حشرات
تبديل
نمودند. سفر
پيدايش ـ
باب 17: خداوند
برابرم
ظاهر شده
گفت من هستم
خداي قادر
مطلق پيش
روي من
بخرام و
كامل شو. سفر
خروج باب 20: ترا
خدايان
ديگر غير از
من نباشد.
صورتي
تراشيده و
هيچ تمثالي
از آنچه
بالا در
آسمآن است و
از آنچه
پائين در
زمين است و
از آنچه در
آب زير زمين
است براي
خود مساز
نزد آنها
سجده مكن و
آنها را
عبادت منما
زيرا من كه
يهوه خداي
تو مي باشم
خداي غيور
هستم. اول
پادشاهان
باب هشتم: و
گفت اي يهوه
خداي
اسرائيل
خدائي مثل
تو نه بالا
در آسمان و
نه پائين در
زمين هست كه
با بندگان
خود كه به
حضور تو به
تمامي دل
خويش سلوك
مي نمايند
عهد و رحمت
را نگاه مي
داري. رساله
اول يوحنا
رسول باب
سوم: و
از اين مي
شناسيم كه
در ما ساكن
است يعني از
آن روح كه به
ما داده است. مزامير
داود ـ
مزمار هشتم
3 تا 8: چون به
آسمان تو
نگاه كنم كه
صنعت
انگشتهاي
تست و به ماه
و ستارگاني
كه تو
آفريدة
پس انسان
چيست كه او
را بياد
آوري و بني
آدم كه از او
تفقدد
نمائي. او را
از فرشتگان
اندكي كمتر
ساختي و تاج
جلال و
اكرام را بر
سر او
گذاردي او
را بر
كارهاي دست
خودت مسلط
نمودي و همه
چيز را زير
پاي وي
نهادي.
گوسفندان و
گاوان
جميعاً و
بهايم سحرا
را نيز
مرغان هوا و
ماهيان
دريا را و هر
چه بر
راههاي
آبهاي
سيرمي كند. امثال
سليمان نبي
باب هشتم
آيات 22 الي 31 :
خداوندمرا
مبداء طريق
خود داشت
قبل از
اعمال خويش
از ازل ـ من
از ازل
برقرار
بودم از
ابتدا پيش
از بودن
جهان ـ
هنگامي كه
لجه ها نبود
من مولود
شدم وقتي كه
چشمه هاي پر
از آب وجود
نداشت. قبل
از آنكه
كوهها بر پا
شود پيش از
تلها مولود
گرديدم. چون
زمين و صحرا
را هنوز
نساخته
بودند اول
غبار ربع
مسكون را
وقتي كه او
آسمان را
مستحكم
ساخت من
آنجا بودم و
هنگامي كه
دايره را بر
سطح لجه
قرار
دادوقتيكه
افلاك را
بالا
استوار كرد
و چشمه هاي
لجه را
استوار
گردانيد
چون به دريا
حد قرار داد
تا آبها از
فرمان او
تجاوز نكند
و زماني كه
بنياد زمين
را نهاد
آنگاه نزد
او معمار
بودم و روز
به روز شادي
مي نمودم و
هميشه به
حضور او
اهتزاز مي
كردم و
اهتزاز من
در آبادي
زمين وي و
شادي من با
بني آدم مي
بود. دين
هندو :
خانداگا
اوپانيشاد
ـ پراپاتها
گا 3 ـ خاندا
14: آن
هوشمندي كه
جسم او
روحست و شكل
او نور است و
افكارش
درست و
ماهيتش چون
اثير است و
از او همه
كارها همه
خواستها
همه بوهاي
خوش و مزه ها
بوجود مي
آيد، او كسي
است كه بر
همة اينها
محيط است.
هرگز سخن
نمي گويد و
چيزي او را
متعجب
نمي سازد. دين
تائو ئيسم ـ
تائوته
كينگ 39: آن
تائو كه
امكان زير
پا گذاردنش
هست تائوي
ابدي و غير
قابل تغيير
نيست. اسمي
كه بر
آن مي توان
نهاد اسم
ثابت و غير
قابل تغيير
نيست. با اين
اعتبار كه
او را نامي
نيست او را
پديد
آورندة
آسمان و
زمين بدان و
به اين
اعتبار كه
او را نامي
هست مادر
همه چيز است.
تائو با اين
دو جنبه كه
دارد در
واقع يكي
است ولي چون
كثرت از او
بوجود مي
آيد نامهاي
مختلف به
خود مي گيرد .
روي هم ما آن
را اسرار مي
ناميم. تائو
كسي است كه
همه چيز را
ايجاد مي
كند و همه را
روزي مي دهد.
همة آنها را
بوجود مي
آورد و
ادعائي بر
آنها ندارد.
همه كار مي
كند و از آن
غروري
ندارد. بر
همه رياست
دارد ولي
آنها را
نظارت نمي
كند. اين است
صفات اسرار
آميز تائو. نظري
به فلاسفه و
دانشمندان اگوست
كونت: ذات
باري يا
جوهر مادي
يا مجرد و
نفس را نمي
توان منكر
شد منتها
چون نمي
توانم آنها
را محقق كنم
مورد بحث
قرار نمي
دهم.
ويليام
هاميلتون: انسان
آنچه را
ادراك مي
كند مشروط و
محدود است و
اگر چنين
نكند قابل
فهم او
نيست، پس
ذات مطلق را
كه مشروط و
محدود نمي
تواند شود
ادراك نمي
كنم و ذات
غير معلول
به فهم و
ادراك ما در
نمي آيد. ارنست
رنان: از
ذات باري جز
اين كه
وجودش را
تصديق كنيم
سخني نبايد
گفت. ماديون: گردش
چرخهاي
ماشيني
طبيعت
بنابر اصل
عليت است،
پس لزومي
ندارد در
كار جهان
حكمتي قائل
باشيم اسپينوزا: وصول به
مرتبه علم
به واجب
الوجود به
ورزيدن قوه
تعقل و تفكر
است و هر چه
قوه عقلي را
بهتر ورزش
دهد ملكه
كشف و شهود
راسخ تر مي
گردد.
لايب
نيتس:
همانطور كه
حيوان از
دريافت
حقيقت عالم
انساني و
گياه از
دريافت
حقيقت عالم
حيواني
عاجز است
انسان هم از
شناختن ذات
باري عاجز
است. اپيكور: روح نيز
مانند جسم
از ذرات
تركيب شده و
پس از مرگ
فاني مي شود. برخي
فلاسفه
وحدتي مادي: فكر و
تعقل نتيجه
عمل مغز است
و دماغ
انسان فكر
را مي سازد
همانطور كه
كبد صفرا را
مي پرورد. پس
نيروي مادي
به جاي روح
است.
پيرهون
:در هيچ
امري نبايد
رأي قطعي
داد و حكم به
جرم كرد همه
چيز را بايد
به شبهه
تلقي نمود. دكارت
:جانوران
داراي «روان»
هستند و از
شعور و عقل
بي بهره اند.
انسان و
حيوان را از
يك جنس
دانستن
منشاء همه
اشتباهات
است. بلزپاسكال
:وجود
جسماني در
جهت وجود
روحاني
بسيار
ناچيز است و
جهان قوه
ادراك
توانائي
خود را
ندارد. ارسطو:
حركت به
معني تغيير
حالت و
كيفيت است و
تنها تغيير
مكان نيست و
حركت از هر
قسم باشد از
جهت نقص است
زيرا به
خاطر رسيدن
به كمال و در
آمدن از قوه
به فعل صورت
مي گيرد. رنه
دكارت: حركت به
معني اين
است كه جسمي
جاي جسم
ديگر را مي
گيرد و چون
عالم پراست
پس حركات آن
هم ناچار
دوري و
منحني است. افلاطون
ـ ارسطو ـ
لايب نيتس: ماده
نخستين
جنبه فعلي
ندارد و
امري عدمي
است چون
جنبه فعل و
حركت كه امر
وجودي است
به آن ضميمه
شد جوهر
تمام مي شود.
لايب
نيتس: حركت
هم مانند
زمان و مكان
بي حقيقت و
مخلوق ذهن
انسان است.
حقيقت همان
نيرو است كه
مظهر دوامش
حركت مي
باشد. فيخته: ذات مطلق
شخصيت
ندارد چون
چيزي كه
شخصيت دارد
محدود است.
هر ديني كه
به خدا
شخصيت بدهد
لايق مردم
دانا نيست و
من از آن
بيزارم. خدا
همانا نظام
كرداري
جهان است. اسپنسر: بايستي
ارباب
اديان از
اين ادعا
دست
بردارند كه
نشان از
خداي بي
نشان بدهند
و خدا را
همانند
فردي از بشر
معرفي كنند
كه توانائي
زياد و هوا و
هوس فراوان
دارد ، مهر
مي ورزد،
كينه مي
جويد و به
انتظار
نشسته كه از
او تمجيد
كنند و به او
هديه دهند.
در اثر
كوتاهي فهم
عامه است كه
مردم معبود
جنس خود را
مي پرستند و
اگر چنين
چيزي تصور
نكنند آن را
قابل پرستش
نمي دانند و
اين عيب به
زودي رفع
نمي شود و تا
عامه
عقلشان رشد
نكرده هر
صورتي را از
ذهنشان رفع
كنيد صورتي
ديگر جلو مي
آيد. شارل
رنوويه: خدا
محدود است و
وجود
نامتناهي
نيست و هيچ
مانعي
ندارد خدا
شبيه به
انسان باشد
و اگر انسان
خداوند را
قياس به نفس
كند مانعي
ندارد. با
اين حال
نسبت به خدا
جهل دارم و
همين
اندازه مي
دانم كه خير
كل است. كسينو
فانوس
فيلسوف
يوناني: خدا
ازلي و ابدي
و بي تغيير
است و همه
بينش و دانش
ساكن مي
باشد و نياز
به حركت
ندارد. آنچه
بشر دربارة
آن مي
پندارد
قياس به نفس
است و اگر
اسب و
گوسفند هم
چنين
استدلال مي
نمودند
خداوند را
به شكل خود
فرض مي
كردند. هيچ
كس بشناختن
خدا نائل
نمي شود
زيرا اين
موجود ضعيف
كه انسان
نام دارد از
خاك بيرون
آمده و
دوباره به
خاك مي رود. رنه
دكارت: وجود ذات
باري كامل
نامتناهي
ثابت است و
هر چند ذهن
انسان به
علت
نارسائي بر
آن محيط نمي
شود اما
مانعي نيست. من كه بر يك
كوه محيط
نيستم اما
آن را لمس مي
كنم.
بركلي:
تصور
انسان از
ذات باري
توجه ذهن او
به احوال
خود و
فضائلي است
كه درخويش
مي بيند مثل
دانش و محبت
و غيره كه
همان را در
مرتبة اعلي
و بي پايان
براي خدا
تصور مي كند. مذاهب
بدوي و صفات
مشترك آنها تلخيص از
كتاب Man’s
Religions
بقلم John
B Noss
ترجمه
جناب آقاي
علي اصغر
حكمت. 1 ـ يكي از
حالات
مذاهب بدوي
احترام و
عقيده به يك
شيئي يا شخص
معيني است
كه قواي
مافوق و
احياء يا
اعدام به آن
نسبت مي
دهند و از آن
رعب و هراس
دارند و از
آن بركت مي
جويند ( مثل
پارو ـ بيل و
غيره ) 2 ـ اعتقاد
به مانا يا
نيروي
حياتي يا
نيروي
روحاني
غيبي نزد
همه اقوام
بدوي
عموميت
دارد ولي در
هر قبيله و
قومي آداب
آن تفاوت مي
كند. اين
قدرت غيبي
را در همه
اشياء
قائلند كه
از اشياء
جامد به
افراد ذي
حيات منتقل
مي شود و از
شخصي به شخص
و دوباره به
شيء جامد
انتقال مي
يابد. اين
مانا موجب
قوة قهريه
يا بركت و
تقويت
نيروي
حياتي يا
دفاع است. 3 ـ
سحر ـ در اثر
تكرار و
نفوذ برخي
كلمات و
انجام برخي
كارها قواي
عظيم را
بنفع خود
قبضه مي كند.
اين سحر به
وسيله سه
عمل انجام
مي شود: الف)
بت يا
فتيشيسم
Fetishism: به
وسيله
استمداد از
قواي مستور
در اشياء بي
جان فتيش
بابت به
صورت و
شكلهاي
مختلف است
مثل
سنگريزه و
احجار
آسمـاني (شهابها)
استخوان ،چوب
و غيره كه از
آنها قوائي
نافع براي
دوستان و
مضر براي
دشمنان
ساطع مي
شود. فتيش را
داراي قواي
غيبي مي
دانند و نزد
آن زانو مي
زنند و تضرع
مي كنند و
گاهي نيز با
امر و خشونت
و استهزا ،
از قواي
غيبي او
استفاده مي
كنند و اگر
ديد فايده
ندارد به بت
ديگر متوسل
مي شود. ب)
طريقه شمني shamanism: تأثير
قوه كسي كه
خود مدعي
است قواي
مخفي را
دارد در
ديگران. مي
گويد روحي
را از بدني
خارج و به
بدن ديگر
وارد مي كند. 4
ـ تابو Tabu: در همه جهان
عموميت
دارد. تقدسي
است كه براي
رئيس قبيله
قائلند و در
اثر اين
تقدس همه
اشياء او را
مقدس و دست
زدن به آن را
خطرناك مي
دانند. برخي
افراد مثل
سربازان،
شكارچيان و
ماهيگيران
نزد برخي
طوايف قوة
تابوئي
دارند. رفته
رفته حريم
تابو وسعت
گرفته و حتي
برخي كلمات
و اعمال را
مخصوص تابو
دانسته از
بيان و
انجام آن
احتراز مي
كنند. در
مقابل
گناهي كه
نسبت به
شكستن حريم
تابو انجام
شده برخي
رياضات مثل
روزه،
تراشيدن مو
و گرفتن
ناخن و غيره
انجام مي
شود. 5
ـ آني ميزم Animism
: معتقدند
تمام
انسانها و
موجودات و
اشياء
داراي روحي
هستند كه
هنگام خواب
موقتاً و
هنگام مرگ
به طور قطع
از آنهاجدا
مي شود،
اراواح
داراي
احساسات و
خشم اند و مي
توان آنها
را اداره
كرد و برخي
اعمال سبب
خشنودي
آنهاست و
بعضي اعمال
و غضب
موذيگري
آنها را
تحريك مي
كند. 6
ـ پرستش
مظاهر
طبيعت: نه
تنها از
لحاظ روحي
بلكه از
لحاظ جسمي
هم برخي
اشياء را
پرستش مي
كنند. گاهي
اين پرستش
به خاطر آن
است كه مظهر
يكي از قوا
است. مذهب
بت پرستي
هند اين طور
است و اشياء
را داراي
روح و رواني
نهفته مي
دانند و
طبقه
دانشمند بت
را مظهر
رمزي عالي و
نهفته مي
شمارند.
پرستش
مظاهر
طبيعت
مختلف است،
پرستيدن
سنگها خواه
سنگ طبيعي
يا ساخته
بدست انسان (امروز
هم در طوايف
وحشي
آفريقا،
اقيانوسيه،
هند، ژاپن و
سرخ پوستان
آمريكا
آلات و
ادوات سنگي
محترم و
مورد پرستش
است) گياه
پرستي و
پرستش
اشجار كه
درخت عيد
نوئل
عيسويان
يادگار آن
است. درخت در
اغلب مذاهب
و اقوام هر
يك به صورتي
مورد
احترام است.
جانور
پرستي و عقيده به
تناسخ يعني
انتقال روح
انسان پس از
مرگ به
حيوان،
پرستش ببر،
گرگ، شير،
عقاب،
خروس،
گاونر، گاو
ماده،
كانگورو در
بين ملل و
اقوام
مختلف حتي
مقدس
دانستن
كبوتر و قو و
مار هنوز هم
در نقاط
مختلف دنيا
معمول است.
پرستش
عناصر مثل
خاك و باد و
آتش و آب،
آسمان،
ستارگان و
غيره. 7
ـ قرباني: منظور
تقديم
هدايا و تحف
به خدايان
است. قرباني
خواه حيوان
و خواه
انسان و
گاهي هم به
صورت ايثار
نفس و خودكشي
انجام مي
شود. 8
ـ احترام
اموات و
پرستش
اجداد:
بسيار مهم و
در نزد
اقوام
مختلف
معمول است
شبح اقوام و
بزرگان و
اشخاص مورد
احترام را
نزد خود
حاضر و ناظر
مي دانند.
ترس بازگشت
مرده به
صورت
ميخكوب
كردن او و يا
قرار دادن
سنگهاي
زياد بر روي
او و يا كج و
معوج كردن
راه هنگام
تشييع وي
صورت مي
گرفته (اين
كار براي
ارواح مضر
است و با
ارواح دوست
چنين نمي
كنند) تقديم
هدايا و تحف
به مردگان
ناشي از اين
عقيده است.
زنده به گور
كردن زنها و
خدم ميت كه
در برخي
اقوام و تا
اين
اواخردر
هند معمول
بوده از
همين عقيده
سرچشمه مي
گيرد.معتقدند
كه ارواح پس
از مرگ به
صورت
شياطين و
عفريتها و
ارواح
موذيه در مي
آيند. 9
ـ اساطير (ميتولوژي)
Mithology:
اساطير در
اثر اهميت
دادن و
پرورش بيان
خوابها
و يا پاسخ
مجهولات
آفرينش به
وجود آمده (عالم
را كي ساخت،
اول انسان
كي بوده ؟)
اين اساطير
و حكايات كم
كم توسعه
گرفته است.
گاهي
افسانه هاي
پهلواني
ملل به صورت
داستان يا
اسطور
مذهبي در
آمده و جنبه
رب النوعي و
الوهيت
گرفته است (مثل
برخي
اساطير
يونان). 10
ـ توتميزم ـ Totemism
: توجه به
حيوانات
اهلي اطراف
به عنوان
فردي از
خانواده و
اهل خود. هر
طايفه اي
تصور مي كند
با يكي از
حيوانات (مثلا
خرس) رابطه
دارد و اين
حيوان توتم
او شده و
بايد او را
حفظ كند. از
اين رو در
حفظ آن
حيوان (با
نبات) مي
كوشند، آن
را مقدس و
محترم مي
شمارند.
مظهر اعلاي
آن در قرمز
پوستان
آمريكا است
كه هر طايفه
توتم مقدسي
دارند كه آن
را رمز و
علامت مقدس
خانواده
خود مي
شمرند و
باچوب و يا
سنگ مجسمه
اي از آن مي
سازند كه
نماينده و
نشان طايفه
آنهاست. |