تاريخ انتشار

مردادماه 1382

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

رهنمون حشمت الله دولتشاهي

كتاب ديناميسم آفرينش

خدا را چگونه مي توان شناخت

اي عزيز درمقالات ديگر كه اميد است قبل از خواندن اين مقاله مورد مطالعه شما قرار گرفته باشد، در موضوع بي انتهائي و يگانگي عالم سخناني بيان گرديد. با اين كه با تفصيل لازم از خداشناسي سخن نگفتم روشن گرديد كه اين عالم عظيم بي انتها را قدرتي اداره مي كند كه در خود او است و از آن خارج نيست. چون معلوم گرديد اصولاً خارج وجود ندارد. نه اين كه يك موجود خارجي كه بتوان با ميكرسكوپ يا تلسكوپ درصدد يافتن آن برآئيم يا آن كه براي آن پيش خود شكلي  مطابق آنچه در زمين ما سابقه دارد فرض كنيم.

مكان يزدان

اكثريت مردم يزدان را موجودي جدا از عالم پندارند كه با قدرت و قوة قاهري جهان را از خارج اداره مي فرمايد. چون بشر بالا(بالاي مكاني)را عاليترين مقام مي داند خداي خويش را در بالا تصور كرده مكان او را روي آسمانها قرار مي دهد و در هنگام دعا دست به سوي آسمان بر مي دارد و سر به سوي بالا كج مي كند و از آن جا انتظار اجابت مي برد غافل از آن كه بالا و پائين نسبي است نه حقيقي و زمين طي گردش بيست و چهار ساعت خود بالاو پائين مي شود و نسبت به يك نقطه فرضي در فضا آن جا كه شب بالا است، روز همان جا پائين است. يا اگر شب طرف راست باشد روز طرف چپ خواهد بود و زير و بالا و راست و چپ ندارد. (اين الفاظ همه نسبي و قرار دادي است نه حقيقي). اشتباه نشود مقصود من انتقاد كردن از دعا نيست. دعا بسيار خوب است. مقصود آن است كه يزدان مكان معيني ندارد و جايگاه او در نقطة مشخص نيست.

سير تكامل يزدان شناسي

خداشناسي از آغاز كودكي بشر به طرزي بس ساده شروع گرديده است. اين جا نمي خواهم تاريخ تكامل خداشناسي و چيزي را كه ديگران كم و بيش گفته اند من هم بگويم. خلاصه آن كه بشر خداي بي همتا را به صورت يك بشر قادر و قاهر مي پنداشت و اين فكر تا قرنهاي چندي بين مردم حكم فرما بود. تا آن كه اديان آسماني تا حدي مطلب را روشن كردند. با اين حال انديشة غلط از ميان مردم رخت بر نبست و نه تنها عقب ماندگان كاروان تفكر هنوز دچار چنين افكاري هستند بلكه بين پيروان اديان آسمـاني نيز اين تصـورات حكومت مي كند و در صورتي كه مفهوم سخنان پيغمبران را درك نكنند به همان منوال باقي خواهند بود.

خداي به شكل خود

ساده ترين طريق خداشناسي كه در مغز بشر خطور مي كند آن است كه خدا را به صورت خود مي پندارد بدون اين كه در اين انديشه عميق شود كه به چه دليل خالق زمين و آسمانها به شكل يكي از مخلوقات ناچيز يكي از كرات عالم لايتناهي باشد. با اين روش و فرضيه هرگاه طايفه شتران، شعوري به ميزان شعور بشرداشته باشند حق آن است كه آنها هم خدا را به صورت خود پندارند. همچنين مورچگان خدائي به صورت يك مورچه درشت و قوي نزد خود فرض كنند ومرغان نيز خدا را به هيبت مرغان مجسم نمايند. فرض كنيم هرگاه به يكي از سلولهاي بدن انسان بگويند كه شكل آدمي كه تو جزء آن هستي چيست چه فرض مي كند؟ او نمي تواند قيافه و كالبد بدن انسان را نزد خود مجسم نمايد. ناچار است اگر هم چيزي فرض مي كند شكلي مطابق شكل خود يا حدود آنچه در اطراف  او است مانند ميكربهاي مختلف و يا خون و امثال آن بپندارد در صورتي كه هيچ كدام صحيح نيست. او كوچكتر از آن است كه آدمي را كه ميلياردها برابر او است و انواع و اقسام تركيبات و اشكال گوناگون بدن او را تشكيل داده نزد خود مجسم نمايد. همين طور است وضع انسان نسبت به خداي خود، او چگونه مي تواند خدائي را كه صاحب و حاكم و محيط بر عالم لايتناهي است نزد خود مجسم كند و شكل آن را ببيند يا توقع داشته باشد اين خدارا به يك شكلي در نظر او مجسم كنند و اگر هم چنين خيالي داشته باشد مانند همان ميكرب و گلبول راه اشتباهي مي رود و خدا را به صورت خودش خيال مي كند يا آن را به صورت حيوانات و موجودات و اشكال اطراف خود مي پندارد.

حالا ملاحظه كرديد آن ماديوني كه توقع دارند شكل خدا را به همين پنداري كه در حدود قيافة بشر باشد به چشم ببيند تا آن را قبول داشته باشد، چقدر در اشتباهند. چرا بشر ناچيز بايستي توقع داشته باشد كه خداي عالم لايتناهي را با اين چشم و بصيرت محدود خود در جلو خويشتن ببيند؟

ساليان دراز بشر بي بهره از دانش دچار چنين اشتباهي بوده منتها با جزر و مد و  پيشرفت تمدن همين فكر تغييرات و تحولاتي پذيرفته گاهي براي چنين خدائي مظهر يا مظاهر و قواي گوناگون انديشيده و زماني از سنگ و چوب و فلز خداياني ساخته كه آن را نمايندة خدا دانسته و در پيشگاه آن عبادت كرده و وقتي هم براي آن رب الانواع و خدايان  افسانه آميز قائل شده و گاه او راچون پيرمردي كه بالاي ابرها نشسته مجسم نموده است.

بت پرست و مجسم كننده

هر چند كه پرستندة بت سنگي يا چوبي ياگلي را داراي فكري بس كوتاه و عقب مانده مي دانند ليكن نتوان گفت كه آن كس كه خدا را به شكل بشرپندارد و براي او قدرتي هم طراز قدرت بشري قائل است از كوتاه فكري نجات يافته زيرا يك حالت روانشناسي واحد است كه سبب شده هر دو آنها دستخوش چنين اشتباهي باشند و آن حالت همانا «تجسم» يعني خدا را به صورت بشر پنداشتن است كه آن را در لغت اروپائي آنتروپومورفيسم Antropomorphisme گفته اند.

در هر دو اين حالات انديشه در محيطي بسيار محدود سير مي كند خواه در مرتبة پائين آن باشد و خدا را از دريچة چوبي خود بنگرد و يا اين كه در مرتبة بالاي آن بوده و خدا را  به هيئت پيرمردي كه جهانيان را از بالاي آسمانها اداره مي كند بپندارد.

تجزيه افكار غلط

اين كه گويم خدا را به صورت مردي مقتدر جلوه دهند افسانه نيست، بلكه پنداري است كه اكثر پيروان اديان امروز نزد خود مجسم مي كنند. فرضاً بعضي از آن كسان كه درست حقيقت اديان را درك نكرده اند در ظاهر ادعا كنند كه انديشة آنها اين نيست كه خداي را تجسم دهند. ليكن گويم همين طرز تفكر كه يزدان را در بالاي سر(يعني مكاني معين) بپندارند و به سوي جايگاه فرضي او دست بردارند و چهره به جانب نقطه اي معين متوجه سازند در واقع مثل آن است كه براي او حالت بشري منتها بشر توانا و قوي پنداشته اند. زيرا داشتن مكاني معين و اداره كردن از مقر فرماندهي خاص، ويژه بشر است كه محدود است[1].

اي عاشقان وحدت هركيش و هرچه  هستي

جاني و جسم ممزوج بـي شك  خداپرستـي

نه اولـي  نه  آخـر  نـه  غائبـي  نـه  ظـاهـر

در پيش چشم ياران  هم  نـيستي  و  هستـي

در   پـرتـو  تشعشـع   از   نـور   كـاميابـي

ظلمت خلافمحض است اينك زدام جستي

كشتي زمـوج  دريـا  با  صبر   و   بردبـاري

مـابـرده ايـم  سـاحـل ا ز  روزگار  پـستـي

انديشه كن به عشقي كز صيت  وحدت  آيد

امـر نهـان  يـزدان روشـن  شود  به  دستـي

اطوار  سير   صوفي   هم   عيسوي ،  كليمي

زنـار گير بـردست وز  عشـق   يـار  مستـي

بر   رونقش  بيفزا  در  محفل   و   مجالـس

اذكـارحـي  سبـحان  با  فـكر  و  تندرستـي

در   درس عشقبازي(حشمت)چو  ماهرستي

زنجيـر  عقل بگسـل  از بند  جـهل  رستـي

موضوع را بشكافيم

تجزيه و تحليل روانشناسي اين موضوع روشن مي كند كه بشر براي مفهوم قدرت و قوت و فرماندهي و تسلط چيزي نزد خود تصور مي كند كه موافق تشكيلات بشري باشد و اين وسايل همان است كه براي يك سلطان قاهر يا پادشاه قدرتمند مي پندارند. بنابراين مفهوم و چكيدة قدرت در نظر وي تجسم نمودن يك امپراطور توانا است. هنگامي كه بشر خدا را به عنوان قدرت و سلطنت مجسم نمود آيا جز اين است كه مفهومي از قدرت يك سلطان عظيم و قادر كه هر چه بخواهد مي كند پنداشته است؟

اين تصور كه شايد آخرين حد ترقي فكر بشر امروزي باشد از تجسم و شكل پنداشتن براي خدا خارج نيست. از شما مي پرسم: آيا آن خداي تصوري كه در بالاي آسمانها مي جويند جز موجود محدودي است كه مخلوق فكر بشر مي باشد و حدود قدرتش را نظير قدرت يك سلطان بسيار توانا مي پندارند؟

مخلوق فكر بشر

پس اين گونه خدا مخلوق و ساختة‌ انديشة بشر مي باشد. اگر بنا شود بشر خدا را به صورت خود پندارد تكليف ساير موجودات عالم و ساير كرات و اين همه مخلوقات گوناگون عالم لايتناهي چيست و خداي آنها چگونه است؟

اصلا بشر چه امتيازي براين همه مخلوقات عالم بي پايان دارد كه آفرينندة عالم به شكل او باشد؟ نه عزيزم، حقيقت اين نيست، بايد حقيقت را يافت.

اصل انكار از كجا پيدا شده؟

از تفكر و تدبر در اين مطلب مي توان دريافت كه موضوع انكار الوهيت و رد كردن خدا نه آن است كه در حقيقت امر، خدا را منكر شود بلكه انكار تصورات و خيالاتي است كه بشر با آن خدا را مجسم كرده. يعني همين گونه تصورات غلط كه درباره ‌خدا مي كنند انكار شده است. انكار خدا از روي نارسائي قدرت فكري است چنانكه بعداً موشكافي مي شود. هنگامي كه بشراز قيد تعصبات و افكار منجمد قدمي فراتر نهاد و در وراي آنچه از پندار باطل مغز او را تسخير كرده چشم انداخت خواهد دانست كه عقل او كه قدرت درك نامحدود را دارد نمي تواند با تجسماتي كه از خدا پندارد قانع شود. در آن هنگام توسن تيز پاي خود در عالم لايتناهي جولان كرده و از حدودي كه براي آفرينندة محدود ساخته اند مي گذرد، نمي تواند او را به شكل خود يا بالاتر از خود قبول كند و نمي تواند وي را به صورت موجودي معين هر چند توانا و قاهر و بدون شكل باشد تجسم نمايد، نمي تواند براي او مكان خاص و مقر فرماندهي معين بپندارد.

پس از اين سرگرداني چون حقيقت نيز  بر وي كشف نشده و متحير است كه چگونه حقيقت را درك نمايد از روي الجاء‌ و اجبار و ناچاري منكر آن خداهاي ساختگي  مي شود علت ديگر انكار آن است كه وقتي اشخاص ديدند از بتها و خداياني كه معتقدين به خدايان و ارباب انواع قائلند و يا خدائي كه موحدين بدان اتكاء دارند ظاهراً عملي كه آنها توقع دارند به ظهور نمي رسد منكر آن مي شوند. اما حقيقت آن است كه توقع آنها نسبت به قدرت خداي بي همتا بيجا است زيرا آنها انتظار دارند، ‌يزدان هر خواهشي دارند انجام دهد و اگر خواهش و تقاضاي آنها را فوراً اجابت نكرد منكر آن مي شوند. آنها غافلند كه عالم بر مبناي نقشه و برنامه و تقديري بزرگ استوار است كه تمام موجودات فروع و اجزاء اين دستگاه و زندگي آنها فرع اين برنامة عظيم عالمي است و خداوند مبناي عالم را بر اين قرار نداده كه تمناهاي هر موجودي را بر آورد. اگر بنا شود هر كس هر چه خواست فوراً اجرا كند هرج و مرجي عظيم در عالم پديد خواهد آمد. اما خداشناس واقعي آن كسي است كه از همين نظم بي چون و چراي خلقت و نقشه و برنامة وسيع اين عالم لايتناهي كه بدون آني غفلت و تعطيل اجرا مي گردد درس خداشناسي بياموزد.



[1] اشخاصي كه دست دعا به سوي نقطه معيني يعني بالا دراز مي كنند مانند آن است كه مكاني براي خدا معين شده است زيرا اگر مكاني فرض نشده باشد به سوي راست چپ ، روبرو ،‌عقب ، پائين ، به هر طرف دست دراز مي كردند يا اصلا دست دراز نمي كردند و مانعي هم ندارد زيرا خدا مكاني ندارد و همه جا هست و هيچ جاي معيني هم نيست پس تعيين نقطه معين برخلاف قوانين اسلامي است. مي خواهم بگوئيم كسي كه براي خدا صورت قائل است با آن كه خدا را از سنگ مي تراشد با آن كه مكان براي خدا قائل مي شود فرقي دارد؟