|
بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون
حشمت الله
دولتشاهي
كتاب
ديناميسم
آفرينش
دلايلي
چند از
خداشناسي
از آنجا كه
بحث ما در
اين كتاب
مربوط به
خداشناسي و
روابط خدا و
عالم دور مي
زند مناسب
دانستم قبل
از شروع مطلب
دلايلي
عقلاني و
روشن از
خداشناسي
بيان دارم هر
چند همان طور
كه گفته شده
وجود يزدان
چنان ثابت و
روشن است كه
احتياج
بدليل ندارد.
اين دلايل را
به چند دسته
تقسيم مي
كنيم:
الف
ـ دليل
اكثريت
مطلب
تازه نيست
مشكوكين در
وجود يزدان
هميشه بوده
اند و يك
ادعاي
امروزي نيست
و منحصر به
يك نفر يا
دستة بخصوص
نمي باشد
بلكه هميشه
نظاير آنها
بوده اند.
چيزي كه هست
هيچ وقت
اكثريت
نداشته اند.
بر عكس
اكثريت
هميشه و در
همه جا
طرفدار وجود
خدا بوده اند
و هستند خواه
مسلمان
باشند،
عيسوي،
يهودي،
بودائي يا
غير آن، هر
كدام خـداي
را به نحوي
قبول دارند.
انكار
چه چيزي را
مي كنند
اين نكته را
نيز نمي توان
از نظر دور
داشت كه آن
كسان كه در
خدا شك مي
آورند وجود
آن خدائي را
كه شناخته
اند و يا از
روي مسموعات
و معلومات و
نوشته ها مي
شناسند قبول
ندارند.
دانشمندان
خدا شناسند
اكثريت قريب
به اتفاق
بزرگان و
نوابغ،
مخترعين،
مكتشفين،
ادبا، شعرا و
ساير افراد
برجسته و
شخصيتهاي
بارز عالم در
شرق و غرب
جهان
خداشناس
بوده اند.
اين مطلب را
مي توانيد در
شرح حال رجال
و تاريخ ملل
و امم ملاحظه
كنيد.
اكثريت
صد در صد
بنابراين مي
بينيم كه
اكثريت
مردمان جهان
چنان كه در
بالا بيان شد
معتقد به
مبدائي
هستند و در
هر كاري هم
اكثريت درست
است و اكثريت
ميزان قاطع
هر چيزي است.
هرگاه مبداء
را به معناي
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت بگيريم
خواهيم ديد
كه صددرصد از
افراد جهان
معتقد به
مبدائي
هستند منتها
مبداء براي
آنها فرق مي
كند. يكفرد
مادي هم
متوجه
مبدائي است و
اگر مبداء و
نيروئي
مافوق در نظر
نگيرد
مجاهدت نمي
كند و وجود
همين توجه
است كه او را
وادار به
كوشش و ابراز
قدرت مي
نمايد. چيزي
كه هست در
نحوة توجيه
اين مبداء
اختلاف
موجود است.
چون حس ديني
و وجداني و
ارتباط به
عالم
لايتناهي در
هر فردي از
افراد بشر
وجود دارد
نمي توان گفت
كه در
عالم
فردي پيدا
مي شود كه به
كلي منكر
وجود يك
نيروي مافوق
باشد. هرگاه
فرض كنيم يك
نفر مادي به
هيچ وجه
معتقد بوجود
خدا نباشد
اما مي بينيم
كه در باطن
او انگيزه
هائي براي
كوشش و جديت
وجود دارد كه
بالاتر از
ارضاء
احتياجات
آني زندگي
مثل معاش
روزانه و اين
قبيل امور
است.
انگيزة
كوششها
جديتي كه او
در عمل مبذول
مي دارد و
نتيجه اي كه
از
فعاليتهاي
خود مي گيرد
نشان مي دهد
كه كوششهاي
وي بالاتر از
سطح لازم
براي تأمين
نان شبانه
روزي وي است
و در واقع
هدفهاي
عاليتري را
در نظر مي
گيرد. نتايجي
كه از لحاظ
اختراعات و
اكتشافات و
پيشرفتهاي
علمي در
كشورهاي
ظاهراً مادي
گرفته شده
مؤيد اين
مطلب است كه
دانشمندان و
بزرگان و
سران و رؤساي
قسمتهاي
اقتصادي
انگيزه هاي
بزرگي در سر
دارند كه
منجر به اخذ
اين نتايج
شده است.
براي اينكه
بتوانيم اين
انگيزه ها را
بشناسيم
خوبست آن را
تجزيه و
تحليل كنيم.
وجود مختلفي
كه مي تواند
سازندة اين
انگيزه ها
باشد ذيلاً
بررسي مي شود:
انگيزه
آنها ترس و
فشار است
بررسي
مختصري نشان
مي دهد كه
ترس و فشار
نمي تواند
نتايج بزرگ و
عالي بخشد،
زيرا بدترين
فشارها و
مضيقه هائي
كه براي
انجام تكليف
يا وظيفه
اعمال مي
شود، فقط
قادر است
انجام وظيفه
را به مقدار
حداقل تأمين
نمايد و سطح
اين نتيجه
گيري بسيار
پائين است و
نمي توان
موفقيتهاي
بزرگ و شايان
علمي و ادبي
و اجتماعي را
محصول فشار و
ارعاب و محيط
ترس دانست.
انگيزه
زندگي
روزمره و
معاش است
البته
انگيزة هر
فردي از
افراد بشر
بدون
استثناء،
اعم از
خداشناس و
غير آن در
فعاليتهاي
شبانه روزي
تأمين معاش
مي باشد ولي
تأمين معاش
يكي از
انگيزه هاست
و كوشش افراد
فقط به خاطر
آن انجام نمي
گيرد و اگر
دنيا طوري
بود كه افراد
بشر فقط براي
تأمين معاش
مي كوشيدند
اين همه
مظاهر جمال و
كمال و علم،
اين همه كتب،
اشعار،
آثار، ابنية
عظيم،
موسيقيها،
هنرها،
نقاشيها،
مجسمه ها و
ساير آثار
ذوقي
و علمي و ادبي
و هنري و
اجتماعي و
مذهبي بوجود
نمي آمد. پس
در هيچ ملت و
قوم و مرامي
انگيزة بشر
نمي تواند
منحصر به
تأمين معاش
باشد. در
ميان همين
ملتهاي مادي
هم اين همه
آثار علمي و
هنري و ادبي
كه بوجود مي
آيد دليل
بر اينست كه
هدفها و
ذوقهاي
ديگري وجود
دارد.
انگيزه
شهرت طلبي
است .
البته
انگيزة هر
بشري در
انجام كار مي
تواند قسمتي
مربوط به
شهرت طلبي
باشد ولي اين
هم انحصاي
نيست زيرا
عده اي هستند
كه بدون
علاقه به ذكر
نام و
باقيماندن
اسم كار مي
كنند. وقتي
شهرت از يك
سوي تأمين شد
شخص تا حدي
با آن خو مي
گيرد و ديگر
انگيزة او
شهرت طلبي
نيست چنان كه
در دنياي
امروز
هنرپيشگان
سينما و
رهبران
سياست كه در
همة عالم
شناخته شده
اند و هميشه
هجوم
روزنامه
نگاران و
مخبرين به
سوي آنها است
از شهرت فرار
مي كنند و
سعي دارند
همه جا
ناشناس وارد
شوند زيرا
شهرت اسباب
زحمت و
ناراحتي
آنها شده است
(در شرح حال
هنرپيشگان
اين مطلب
زياد ديده مي
شود) به
علاوه در همه
جا وسيلة اين
عمل فراهم
نيست
ومخصوصاً
دركشورهاي
مادي
امروزچندان
نامي
ازكساني كه
درراههاي
علمي و هنري
كار مي كنند
باقي نمي
ماند.
در هر رشته
از علوم و
هنرهاو
كارهاي
اجتماعي و
اقتصادي و
ساير
فعاليتها
هزاران هزار
افراد وجود
دارد كه نه
تنها در خارج
از كشور بلكه
در داخل كشور
و حتي در
همان محيطي
كه به فعاليت
مشغولند كسي
آنها را نمي
شناسد و
چندان اسمي
ندارند و اين
موضوع مانع
از آن نيست
كه كوشش و
فعاليت آنها
محدود گردد
زيرا اين
فعاليتها
چنان دامنه
دار است كه
به اخذ نتايج
بزرگ نايل مي
شوند.
پس شهرت طلبي
هم نمي تواند
انگيزه
انحصاري
باشد.
انگيزه
علاقه به
زمامداران
است
ممكنست در
برخي اوقات و
يا برخي
مواقع از
تاريخ هنگام
ظهور برخي
مردان بزرگ
در بعضي
اشخاص چنان
علاقه اي
نسبت به اين
بزرگان پيدا
شود كه در
راه آنها
فداكاري
كنند ولي
هرگاه اين
موضوع را
تجزيه و
تحليل كنيم
مي بينيم كه
علاقه به شخص
يك انگيزه
قطعي نمي
تواند باشد.
بهترين مثال
و نمونة تقدس
وجود انبياء
است كه مردم
به شخص آنها
با نظر تقديس
مي نگرند
معذلك هميشه
دستورات و
تعليمات دين
را بر آنها
مقدم مي
دارند. يك
شخص هر چقدر
بزرگ باشد
نمي تواند
منظور و هدف
كوششها قرار
گيرد.
درعمل هم مي
بينيم كه
دركشورهاي
مادي اشخاصي
كه به مقامات
بسيارعالي
نائل مي
شوندوبه
صورت يك «بت»
عمومي در مي
آيند پس از
مدتي در اثر
عواملي سقوط
مي كنند ولي
سقوط آنها
مانع
فعاليتهاي
افراد آن
كشور نمي شود.
انگيزه
ميهن پرستي
است
البته
انگيزة ميهن
پرستي مهم
است ولي
انحصاري
نيست و
كوششها و
فعاليتهاي
يك فرد نمي
تواند تنها
به خاطر آب و
خاكي كه در
آن متولد شده
صورت گيرد.
به علاوه در
مرام
كشورهاي
مادي مي
بينيم كه
جنبة
انترناسيوناليسم
يعني بين
المللي براي
خود قائلند و
اين امر نشان
مي دهد كه آب
و خاك محدود
هدف
كوششهايشان
نمي باشد.
انگيزه
مرام و ايده
ئولوژي است
بهترين
توجيهي كه
براي انگيزه
ها مي توان
كرد همين
اعتقاد به
مرام وايده
ئولوژي است،
كه در واقع
فعاليتهاي
اشخاص بيشتر
متوجه ترقي و
توسعه و عملي
شدن آن مي
باشد. هرگاه
ماهيت مرام
را به طوركلي
تجزيه و
تحليل كنيم
در مي يابيم
كه امر مشخصي
نيست بلكه يك
قدرت فكري و
غير مادي مي
باشد كه شخص
متوجه آن
است، نه قابل
لمس است و نه
قابل رؤيت
بلكه اصل و
مجموعه يك
رشته افكار و
اعتقادات مي
باشد. بنابر
آنچه گفته شد
ملاحظه مي
كنيد كه من
حق دارم
اعتقاد اين
قبيل مردمان
را نيز
اعتقاد بيك
قدرت و مبداء
معنوي بدانم
و قائل شوم
كه صددرصد از
افـراد جهان
معتقد به
مبدائي
هستنـد.
گواهي
تاريخ
از ابتداي
تاريخ مدون
بشر ديده ايم
كه افراد
انسان هر
كدام دنبال
چيزي بوده و
چيزي را
پرستيده اند
مثل سنگ،
مجسمه،
آفتاب و
غيره، اينها
هر كدام
دنبال گمشده
اي بوده اند
كه شتابان
بدنبال آن
روان گشته
اند. سراسر
تاريخ بشر را
مملو از
علاقه و توجه
و اعتقاد
افراد بشر به
يك مبداء
معنوي مي
بينيم كه به
صورتهاي
گوناگون
تجلي كرده
است. اعتقاد
به بت و
مظاهر طبيعت
مثل آفتاب و
ماه و غيره
خود نماينده
و علامت
اعتقاد به
خداست، يعني
هرگز بشر
آنقدر نادان
نبوده كه
خودش از چوب
و سنگ و حصير
و فلز و گل
بتي بسازد و
معتقد باشد
خداي وي
همانست بلكه
آنرا علامت و
نشانه و
مظهري نسبت
به يك قوه
مافوق كه در
قلب خود بدان
اعتقاد
داشته و تصور
مبهمي از آن
مي كرده
دانسته است.
پرستش
حيوانات مثل
گاو آپيس در
مصر يا مار و
عقاب و اين
قبيل چيزها
يا مظاهر
طبيعت مثل
آفتاب و ماه
و يا ارباب
انواع
يوناني مثل
ژوپيتر و
مارس و غيره
باز هم به
اعتقاد
اصالت موضوع
صورت
نگرفته،
بلكه آنها را
هم مظهر و
نمايندة
قدرت مافوق
كه در قلب
خود تصور مي
كرده اند،
دانسته اند.
هرگاه حوصلة
اين را داشته
باشيم كه
تاريخ تمام
اقوام و ملل
را به دقت
بررسي و
مطالعه كنيم
خواهيم ديد
كه اكثريت
قريب به
اتفاق آنها
چنين
اعتقاداتي
كه نتيجه و
مركز آن همان
اعتقاد قلبي
به قدرت
مافوق است
داشته اند و
امروز هم
اكثريت جهان
اعم از هر
دين و آئين
صاحب كتاب يا
غير آن چنين
اعتقادي
دارند و
چنانكه در
بالا به
تفصيل گفته
شد
ماتريالستها
(ماديون) نيز
داراي چنين
اعتقاد به
قدرت مافوق (به
صورتي كه
بيان گرديد)
هستند.
تفاوت در اين
است كه برخي
راه كوتاهتر
اختيار مي
كنند و بعضي
دورتر ولي
همة آنها به
دنبال يك خدا
روانند و
گوئي با زبان
دل مي گويند: «مقصود
من از كعبه و
بتخانه توئي
تو»
يك
دليل ساده
اين نكتة
ساده را نيز
نمي توان از
نظر داشت كه
آنهائي كه در
وجود خدا شك
مي كنند يا
آنهائي كه
قدم بالاتر
گذارده و
آنرا انكار
مي نمايند
لطمه اي به
عقيدة
خداشناسي
نمي زنند،
كما اينكه
وجود هزاران
دسته مختلف
از اين قبيل
اشخاص در طول
تاريخ بشريت
لطمه به
خداشناسي
نزده است،
بلكه مي توان
گفت كه همين
انكار، دليل
وجود خداست
زيرا تا چيزي
نباشد كسي
دربارة آن
بحث نمي كند
و وجود آنرا
منكر نمي شود.
اگر چيزي
نبود اصولاً
بحثي دربارة
آن پيش نمي
آمد. همين كه
بحث شده دليل
وجود آن است.
نظري
به اديان
قرآن
مجيد بقره 115: والله
المشرق و
المغرب
فينما تولو
افثم وجه
الله ان
الله و اسع
عليم. مشرق و
مغرب هر دو
ملك خداست
پس بهر طرف
روي كنيد
بسوي خدا
روي آورده
ايد خدا
بهمه جا و
بهر چيز
دانا است.
در كتاب
نهج
البلاغه كه
از مقدس
ترين كتب
مسلمانان و
منسوب به
حضرت علي بن
ابيطالب
عليه
السلام
پيشواي
مسلمين است
سخنان
بسياري
دربارة
معرفي
حقيقت الهي
بيان مي
فرمايد كه
قسمتهاي
پراكنده اي
از آن را به
طور نمونه
در اينجا
ذكرمي كنيم: (ترجمة
سخنان از
ترجمه
دانشمند
محترم آقاي
فيض
الاسلام
گرفته شده
است):
از
خطبة 64 : فيكون
اولاقبل ان
يكون آخراً
و يكون
آخراً و
يكون
ظاهراً قبل
ان يكون
باطناً …… و
كل ظاهر
غيره غيره
باطن و كل
باطن غيره
غير ظاهر … لم يحلل في
الاشياءفيقال
: هو فيها
كائن و لم
يناعنها
فيقال هو
منها بائن.
پس پيش از
آنكه آخر
است اول مي
باشد و پيش
از آنكه
پنهان باشد
هويداست …. و غير او
هر آشكاري
پنهان نيست
و هر پنهاني
آشكار نيست
…
در چيزها
حلول نكرده
تا گفته شود
در آنهاست و
از هيچ چيـز
دور نگشته
تا گـفته
شود از آنها
جداست.
از
خطبة 84 : الاول
لاشيئي
قبله و
آلاخر
الغايه له.
اول است كه
پيش از او
چيزي نبوده
و آخر است
كه برا ي او
حد و
انتهائي
نيست.
انجيل
متي باب 22: خدا
خداي
مردگان
نيست بلكه
خداي
زندگان است.
سفر
پيدايش باب
دوم:
خداوند خدا
پس آدم را از
خاك زمين
بسرشت و در
بيني وي روح
حيات دميد و
آدم نفس
زنده شد.
لـوقـا
بـاب 17: ملكوت
خدا با
مراقبت نمي
آيد و
نخواهند
گفت كه در
فلان يا
فلان جا
است، زيرا
اينك ملكوت
خدا در ميان
شما است.
رساله
اول پولس
رسول
بقرنتيان
باب 8:
لكن ما را يك
خداست يعني
پدر كه همه
چيز از اوست
و ما براي او
هستيم.
انجيل
يوحنا باب 4: خدا
روح است و هر
كه او را
پرستش كند
مي بايد به
روح و راستي
بپرستد.
رساله
پولس رسول
بروميان
باب 8: زيرا
همة كساني
كه از روح
خدا هدايت
مي شوند
ايشان
پسران
خدايند.
رساله
دوم پولس
رسول
بقرنتيان
باب 3:
همان روح بر
روحهاي ما
شهادت مي
دهد كه
فرزندان
خدا هستيم.
اما
خداوندروح
است و جائي
كه روح
خداوند است
آنجا آزادي
است.
زند
اوستا ـ
گاتها (سرودهاي
زرتشت):
روح موفق
پيروان
راستي در
ابديت
استواري
خواهند
ماند در
حالي كه
پيروان
دروغ دچار
حزن خواهند
شد.
زند
اوستا ـ
سروديست:
زردشت از
اهورا مزدا
پرسيد: اي
اهورا مزدا
وقتي كه يك
مؤمن از اين
دنيا مي رود
در آن شب
روحش كجا
اقامت مي
كند. اهورا
مزدا جواب
داد: او
نزديك سر
اوستا و
ايتاگاتها
خواهد نشست
و مسرت خود
را اعلام
خواهد كرد.
او مسرور
است، بشر
مسرور است،
هر كس باشد
اهورا مزدا
وسائل
انجام كامل
آرزوهايش
را به او
خواهد داد.
در آن شب روح
او به قدري
لذت خواهد
داشت كه
سراسر اين
دنيا با آن
قابل
مقايسه
نيست (بعداً
جريان شب
دوم و سوم را
بيان مي
سازد و
عاقبت
سرنوشت روح
را مي گويد).
دين
هندو، بها
گاواد گيتا: كليه
عالم در اثر
نفوذ و
تداخل من به
صورتي غير
قابل رؤيت
به وجود
آمده است.
آنچه هست در
من زندگي مي
كند ولي من
در آنها
زندگي
نميكنم. در
حالي كه همه
چيز را
پشتيباني
مي كنم و همه
چيز را
بوجود مي
آورم. من خود
در آن چيزها
زندگي نمي
كنم
همانطور كه
جو بزرگ و
همه جائي در
فضا مي ماند
بدان كه همه
چيز هم به
اين ترتيب
در من زندگي
مي كند.
طبيعت از
راه من كه
ناظرم
ايجاد
متحرك و غير
متحرك مي
سازد. من پدر
و مادر و
خالق و
فرمانرواي
اين عالمم،
چيزي كه
بايد
شناخته
شود، يعني
هدف
نگاهدارنده،آقا،
ناظر،
مقيم،
پناهگاه
دوست و
سرچشمه آن
چيزي كه
بوجود مي
آورد، پناه
ظرف بذرهاي
تمام نشدني.
منم كه
ايجاد
حرارت مي
كنم و باران
مي فرستم و
بند مي آورم.
من ابديت و
مرگ هستم. من
آن هستم كه
هست و آنم كه
نيست. من
آنچه را
بوده و آنچه
خواهد بود
مي دانم اما
هيچ كس مرا
نمي شناسد.
من ايجاد
كننده و از
بين برندة
سراسر عالم
هستم. هيچ
چيزي
بالاتر از
من وجود
ندارد. همه
اينها بر من
پيچيده
مانند
اعداد
مرواريد
براي يك نخ.
من مزة آب و
نور
خورشيدم. من
صداي فضا و
انسانيت
افراد
انسانم. من
بوهاي خوش
زمين و
درخشندگي
آتش هستم. من
زندگاني
همة
موجوداتم.
بدان كه من
دانه ابدي
همه چيزم: من
تشخيص
تشخيص
دهندگانم و
شكوه شكوه
مندان، من
نيروي
نيرومندانم،
من محبت
بين همه
موجوداتم.
هر شيئي كه
داراي حسن
است بدان كه
همه در واقع
از من است. من
در آنها
نيستم ولي
آنها در
منند. من در
طي زمانها
پشت سر هم
بوجود مي
آيم براي
اينكه خوبي
را حفظ و
بدكاران را
خراب كنم و
سلطنت
ايمان را
برقرار
دارم.
بدان كه
شكوه از من
است وقتي كه
در خورشيد
اقامت دارم
و خورشيد
جهان را
روشن مي
سازد. وقتي
داخل زمين
مي شوم با
قدرت خويش
همه چيز را
تحمل مي كنم.
من در قلب
همه چيز جاي
دارم. از
منست كه
حافظه و
دانش بوجود
مي آيد.
طبيعت بزرگ
براي من چون
رحمي است كه
در آن دانه
مي افكنم. از
اينجاست كه
همه چيز
مولد مي شود.
در صدها و
هزاران
اشكال
مختلف الهي
مرا كه
رنگها و
اشكال
مختلف دارد
بنگر. در بدن
من امروز
سراسر عالم
را بنگر. نه
خدايان بي
شمار و نه
عقلاي بزرگ
منابع مرا
نمي دانند.
زيرا من از
هر راه
سرچشمة
خدايان و
عقلاي
بزرگم. از
بين همه
مخلوقات آن
كس كه مرا مي
شناسد مي
داند كه
بدون آغازم
و پادشاه
بزرگ جهان و
آزاد از
اشتباه و
خطايم و از
هر گناه
مبرايم.
شعور،
دانش،
بخشش،
راستي،
آرامش،
اطمينان،
بي آزاري،
عدالت، كف
نفس همگي
تنها از من
است.
سخناني
از فلاسفه و
دانشمندان
هانري
برگسن: بشر
هر چند در
عالم خود
مستقل است
اما هر فردي
از بشر در
عين حال
جزئي از
اجتماع و
سلولي از
بدن جامعه
بشمار مي
رود، مانند
سلولهائي
كه مجموعه
بدن را مي
سازند و
سلول نمي
تواند به
تنهائي
زيست كند. پس
رعايت
قـواعد
اجتماع
براي او
واجب است.
اسپينوزا: فضيلت
همانا عقل و
دانش است و
عقل و فهم
درست بوجود
نمي آيد مكر
به معرفت
خداوند كه
هر چه هست در
اوست و علم
منحصر است
به معرفت
ذات واجب
الوجود.
لايب
نيتس: آنچه
در انسان
جان يا روح
يا نفس مي
نامند در
همه
موجودات به
درجات
مختلف وجود
دارد و
حقيقت همان
است كه آن
جوهر فرد
نام دارد و
نيرو است.
نيرو چيزي
است كه خودش
مشهود نيست
ولي آثارش
پيداست. هر
نفسي همه
آنچه را در
جهان ادراك
كردني است
در بردارد.
كند
ياك: ما جز
به وجود خود
به چيزي پي
نمي بريم و
اگر به
آسمان بالا
رويم يا به
اعماق زمين
اندر شويم
از خود
بيرون
نخواهيم شد.
رنه
دكارت: آنچه
در وجود ما
حقيقت و
واقعيت
دارد ناشي
از وجودي
كامل و بي
پايان است
كه همان
وجود باري
تعالي است.
شلينگ
آلماني: جهان
طبيعت در
واقع همان
مسيري است
كه روح براي
پرورش
يافتن مي
كند پس بايد
در طبيعت
قواي ديگري
غير از قواي
ظاهري و
محسوس باشد.
شوپنهاور: نه روح
معني دارد و
نه ماده،
روح بي ماده
كجا است و
ماده بي روح
كدام است. پس
نبايد جهان
را به مادي و
روحي تقسيم
كرد و بايد
گفت جهاني
است واقعي و
حقيقي.
فخنر
آلماني: همة
موجودات
داراي
روحند و
ارواح جزئي
اجزاء يك
روح كلي
هستند. كرة
زمين و كرات
ديگر صاحب
روحند و
شايد همان
فرشتگان
آسمان كرات
باشند. روح و
جسم دو جنبه
از يك حقيقت
واحدند. روح
جنبه باطني
آن و جسم
جنبه خارجي
آن است مثل
تحدب و تقعر
يك دايره.
هانري
برگسن: روح
از تن مستقل
است و حيات
مستقل دارد
و پس از تن
باقي است.
ارسـطـو: جسم راه
فساد پيدا
مي كند و مي
ميرد و روح
نيز فاني و
از بين مي
رود. منظور
روحي است كه
مقرون به
مادة جسم
است و قابل
انفكاك از
آن نيست. اين
روح به مرگ
فاني مي شود
و از شخصيت
انسان چيزي
باقي نمي
ماند.
رواقيان: جز جسم
وجودي نيست
و آن وجود يا
فاعل است يا
منفعل. فاعل
قوه و قدرت
آن است كه در
انسان روح
يا نفس و در
كليه عالم
پروردگار
خوانده مي
شود، منفعل
آن است كه در
انسان جسم و
در عالم
ماده
ناميده مي
شود.
رنوويه: پيوستگي و
اتصالي كه
در امور
جهان به نظر
ما مي رسد
نتيجة خطاي
ذهني است
والا در
حقيقت همه
اشياء از هم
منفصلند و
افراد
اصلند نه
هيئت
اجتماع.
گويو: ديانت
رابطه بشر
بكل جهان و
مبداء
حقيقت است.
ماركوس
اورليوس: افراد
با كل عالم
رابطه
دارند و اگر
زندگاني
صاحب
معنائي
باشد معني
اش آن است كه
به زودي خود
را جزء كل
بداند.
رنه
دكارت: كرة
زمين جزئي
از اين جهان
و مسكن
افراد بشر
مي باشد و
بشر از راه
اين كره به
تمام عالم
اتصال دارد.
اسپينوزا: روح و جسم
هر دو مظهر
يك ذاتند و
بايد آنها
را
بلاواسطه
به ذات واجب
الوجود
تعلق دهيم و
موجودات
ديگر را
بواسطه
آنها به او
متصل
بدانيم.
هر
قليطوس: آتش
اصل و مبدأ
است و مظهر
كامل بي
قراري و
تحول است.
وجود پا
برجا نيست و
عالم مثل
رودي روان
است و هر چه
را بنگري
بيك اعتبار
هست و به
اعتبار
ديگر نيست.
افلاطون: محسوسات
ظواهرند نه
حقايق و
عوارضند و
گذرنده نه
باقي و
پايدار. هر
امري از
امور عالم
چه مادي
باشد مثل
حيوان و
نبات
و جماد و چه
معنوي باشد
مانند
شجاعت و عدل
و بزرگي و
كوچكي اصلي
دارد كه
سرمشق و
نمونة كامل
است كه تنها
بوسيله
عقل درك مي
شود و آن مثل
و جمع آنها
مثل است.
افراد فاني
هستند و
پرتوي از
مثال خود مي
باشند و
نسبت آنها
مثل سايه
است نسبت به
صاحب سايه (ظل
و ذي ظل و عكس
و عاكس)
آنكسا
غورس: از
مواد همه
چيز در همه
چيز موجود
است و تخمه
همه اشياء
در همه
اشياء
موجود است
فقط در هر
جنسي تخمه
مخصوص آن
جنس غلبه
دارد. به اين
جهت است كه
از يك چيز
چيز ديگر
توليد مي
شود.
فلوطين: انواع و
اجناس اين
عالم داراي
مثل هستند
بلكه هر
فردي از
افراد
محسوس در
عالم
معقولات
مثالي دارد.
نخستين
آئينة
احديت عقل
است و
معقولات
نخستين
مظهر خداست.
از عقل نفس
صادر مي شود
كه مثل ماه
است نسبت به
خورشيد. عقل
واسطة بين
ذات احديت و
نفس است. جسم
ضعيف ترين
پرتو ذات
احديت است.
روح يا نفس
انسان از
عالم ملكوت
بعالم
ناسوت آمده
گرفتار
ماده و
آلايشهاي
آن شده و
آوده
گرديده است.
ب
ـ جـزء و كـل
اتصال
و ارتباط
جسمي
چون بهترين و
ساده ترين
آزمايشي كه
در دسترس
انسان است
وجود خود او
مي باشد
خوبست نظري
به بدن خود
بيندازد و
بدان توجه
كند. در بدن
ميلياردها
سلول و ياخته
وجود دارد كه
اعضاء مختلف
و متنوع بدن
را تشكيل
داده اند و
هر دسته از
آنها به
صورتي
و رنگي و
شكلي به
انجام وظيفة
جداگانه اي
مشغولند. عده
اي از آنها
نسوج گوشت،
عده اي
استخوان،
برخي خون،
بعضي غضروف،
برخي رگ عده
ي اعصاب، عده
ي مايعات،
غده ها،
اجزاء چشم و
گوش، موي،
ترشحات و
ساير
قسمتهاي بدن
را تشكيل
داده اند.
اما اين
اجزاء با
وجود جدائي
ظاهري همه به
هم اتصال
نزديك دارند
تا يك بشر
واحد از وجود
آنها ساخته
مي شود. به
همين ترتيب
تمام افراد
بشر و
حيوانات و
نباتات و
جمادات، سنگ
و آب و خاك و
غيره دست به
هم داده كرة
زمين را
ساخته و
پرداخته اند.
زمين نيز به
نوبة خود با
فضائي كه در
اطراف آن است
و مداري كه
طي مي كند و
رشته هائي كه
او را به
منظومه اش مي
پيوندد
اتصال دارد.
منظومه ها
نيز با فضائي
كه بين آنها
است. موادي
كه سراسر فضا
را انباشته و
ساير
اتصالهائي
كه به هم
دادند به
كهكشانها و
كهكشانها هم
به عوالم
مافوق تر
اتصال دارند.
بنابراين
سلسله اتصال
را از
كوچكترين
واحد مثلاً
اتم يا
كوچكتر از آن
مي گيريم و
همين طور به
سلسله مراتب
بزرگ مي كنيم
تا به عالم
مي رسيم.
همين اتصال
دليل وحدت
عالم و وحدت
عالم دليل
خداشناسي
است.
اتصال
روحي
همانطور كه
در كتاب
مكانيسم
آفرينش شرح
داده شد بدن
انسان مانند
ابزاري كه با
برق كار مي
كند با نيروي
روح به كار و
حركت مي افتد
واگربدن
سالم وتمام
دستگاههاي
آن درست باشد
مثل يك ابزار
برقي صحيح به
كمك نيروي
روح به كار و
زندگي مي
پردازد.
اينك سلسله
مراتب
استفاده
روحي را بيان
مي داريم:
سلولهاي
بدن شما از
چه روحي
استفاده مي
كنند؟ از روح
بدن شما
استفاده مي
برند و زندگي
آنها دو جنبه
دارد يكي
گذراندن
حيات خودشان
و ديگر حيات
شخص شما.
براي اين دو
وظيفه جسم
آنها از
نيروي روحي
شما استفاده
مي برند.
شما از چه
روحي
استفاده مي
كنيد؟ از روح
كرة زمين،
همان هوائي
كه استنشاق
مي كنيد و
موجوداتي كه
همراه هوا مي
بلعيد و با
چشم غير مسلح
نمي توانيد
ببينيد و
نيروهاي
ديگري كه در
ميان سياله
آنهاغرق
هستيد قدرتي
است كه اطراف
كرة زمين را
احاطه كرده و
يك وجب جا در
سراسر زمين
نيست كه اين
نيروها در آن
نباشد.
زمين از اين
قدرت روح
استفاده مي
كند و شما هم
با تنفس و
ساير اعمال
حياتي خود از
همين روح
زميني بهره
مي بريد كما
اينكه
سلولهاي شما
هم از روح
شما استفاده
مي كنند.
اكنون كه سخن
به انيجا
رسيد لازم
است اين مطلب
را بطور
مختصر و
فشرده تذكر
بدهيم:
همانطور كه
سلولهاي بدن
ما دو وظيفه
دارند يكي
ادامه
زندگاني
خودشان و
ديگر ادامه
زندگي بدن،
ما هم در اين
عالم دو نوع
وظيفه داريم
يكي ادامه
زندگي
خودمان و
ديگر انجام
وظيفه براي
دنيا. اين دو
نوع وظيفه را
مي توان به
نام مادي و
معنوي تقسيم
كرد يعني
وظيفه اي را
كه سلولها
نسبت به
خودشان
انجام مي
دهند تكليف
مادي آنها
دانست و
فعاليتي كه
نسبت به بدن
ما انجام مي
دهند فعاليت
معنوي نام
داد.
اينك مي گويم:
خداشناسي
واقعي همين
است. چه كسي
آنها را
وادار به اين
فعاليت كرده
است. چه كسي
اين غوغاي
شگفت انگيز
كار و كوشش
را در آنها
بوجود آورده
كه قسمت مهم
آن صرف بدن
ما شود؟ چه
كسي سبب شده
كه در اين
راه آن قدر
مجاهدت كنند
كه حتي تلفات
دهند،
زحمتها كشند
و مرارتها
برند؟ چه كسي
اين نظم را
از براي آنها
قرار داده كه
علاوه بر
قسمت مادي كه
گذراندن
حيات خودشان
باشد قسمت
مهمي از
نتيجة كار
آنها كه در
حقيقت جنبة
معنوي زندگي
آنها است در
راه حيات ما
مصرف شود؟
فكر كنيد تا
از آن درس
خداشناسي
برگيريد. اگر
مي گويند
طبيعت اين
كار را مي
كند اين اسمي
است كه مي
گذارند و در
واقع طبيعت
بسيار با
قدرت و قوي
است كه همان
خداست. همان
طور كه
سلولها نسبت
به بدن ما
اين طورند ما
هم نسبت به
عالم چنين
هستيم. قسمتي
از كوشش ما
صرف امور
زندگي
اجتماع يا
زمين يا عالم
مي شود كه آن
را قسمت
معنوي يا
كوششها و
فعاليتهاي
دنياي ديگر
مي گويند و
به همين علت
است كه مطابق
تمام امور
ديگر دنيا
زندگاني بشر
را دو قسمت
كرده و گفته
اند كه انسان
موظف است هم
براي خود
بكوشد و هم
براي دنياي
ديگر يعني
براي
اجتماع،
براي خدمت به
خلق، براي بر
پا داشتن نظم
اين زمين،
براي محبت و
برادري و
يگانگي و صلح
و صفا. به
همين دليل
است كه
پيامبران
عظام و
پيشوايان
بزرگ جهان
دستورات
عبادات و
تقوي و
تكاليف ديني
و اجتماعي را
براي بشر
بيان كرده
اند و به
همين علت است
كه پيروي از
اين دستورات
براي بشر
لازم و واجب
است.
هرگاه توجهي
به حقيقت
مطالب كنيم
نكات
بزرگتري از
توحيد و
اتصال به
مبداء در نظر
ما روشن مي
گردد.
زندگاني
سلولهاي بدن
ما و روزي
آنها را چه
كسي تأمين مي
كند؟ اين
مائيم كه با
خوردن غذا
هاي مناسب و
اجتناب از
صرف مواد
مضره و زيان
رساننده به
بدن و رعايت
دستورات
بهداشتي سبب
مي شويم كه
غذاهاي مفيد
به سلولهاي
بدن ما برسد
و آنها
بتوانند با
تغذيه مناسب
هم سلامت و
زندگي خود را
تأمين كنند و
هم وظيفه
خويش را نسبت
به ما بهتر
به انجام
رسانند.
به همين
ترتيب ما هم
روزي و تغذيه
مناسب از كره
زمين دريافت
مي داريم و
زمين انواع
غذاها را از
نباتات و
حيوانات در
اختيار ما مي
گذارد و
انواع وسايل
تغذيه و
بهداشت و
سلامت را
فراهم كرده
كه ما
بتوانيم با
مصرف آن هم
سلامت خود را
تأمين كنيم و
هم خدمت به
اجتماع و
پديده هاي
بزرگتري كه
مجموع افراد
ما و ساير
موجودات
تشكيل دهندة
آن هستيم
انجام دهيم.
همين طور كه
توقع داريم
آن سلولها به
ما خوب خدمت
كنند و وظيفة
خود را خوب
بمنصة عمل در
آورند زمين و
اتمسفر و
ساير عوالم
هم كه همة وسائل
را در اختيار
ما قرار داده
اند منتظرند
كه ما وظيفه
خود را نسبت
به اجتماع به
خوبي صورت
دهيم. اين
سلسله مراتب
در اين جا
متوقف نمي
شود و
همينطور
ادامه دارد
زيرا زمين هم
نسبت به
عوامل
بزرگتر همين
دو وظيفه را
انجام مي دهد
و اين عمل
انجام وظيفة
معنوي نسبت
به بزرگتر يا
عالم ديگر
همينطور به
سلسله مراتب
ادامه دارد
تا به
بزرگترين
نيروي قدرت و
عظمت مي رسد
و يكي از
معاني «انا
لله و انا
اليه راجعون»
اين است و
همين امر در
عين حال درس
وحدت است.
زيرا انجام
وظيفه و
زندگي را از
كوچكترين
واحد كه سلول
است گرفته تا
بزرگترين
واحد رسانيد
و به اين
ترتيب اتصال
عالم وحدت
برقرار شد و
از طرف ديگر
درس
خداشناسي
است زيرا
نشان مي
دهدكه يك
نيروي مافوق
در عالم وجود
دارد كه اين
وظيفة
اجتماعي و
معنوي را
براي همه
عالم از
كوچكترين
واحد ممكنه
تا بزرگترين
پديده هاي
خلقت معين
فرموده و
وسايل انجام
آنرا در
اختيارشان
قرار داده
است.
پس دانستيم
زمين نيز جزو
منظومه ايست
كه آن منظومه
داراي
ستارگان
خاصي است و
زمين هم از
روح آن
منظومه بهره
مي برد و آن
منظومه هم از
روح كهكشان و
اين سلسله
مراتب
همچنان
ادامه دارد.
بنابر اين
هرگاه از
كوچكترين
واحد بگيريم
در مي يابيم
كه (از سلول
كوچكتر هم
هست كه همين
قاعده بر
آنها جاري
است منتها
بررسي آن
براي ما با
دانش امروز
مشكل است)
سلسله مراتب
استفاده هاي
روحي كوچكتر
از بزرگتر
همچنان
ادامه پيدا
مي كند تا به
روح كلي عالم
مي رسد.
و اين جا است
كه متوجه
قاعدة كلي: «قل
الروح من امر
ربي» مي شويم
و مي بينيم
اين روح كلي
الهي چطور در
همة عالم پر
و مملو است و
تمام اجزاء
عالم از ذره
تا كره از آن
با يك نظم و
ترتيب عالي
بهره برداري
مي كنند.
سلسله
مراتب
نيروها
هرگاه با نظر
دقيق بنگريم
خواهيم ديد
كه در عالم
هر نيروئي
وابسته به
نيروي ديگر
است، مثلاً
نيروي بشر و
حيوانات از
نباتات
تأمين مي شود
و نيروي
نباتات از
زمين و عناصر
آن و آب و
نيروي زمين
از تابش
آفتاب است.
آيا سلسله
مراتب به
همين جا
پايان مي
يابد؟ خير،
خورشيد نيز
نيروي خود را
از جاي ديگر
دريافت مي
دارد و نيرو
از خودش نيست
و همان منبعي
كه به خورشيد
نيرو مي دهد
خود آن را از
جاي ديگر مي
گيرد.
و اگر
بتوانيم
سلسله مراتب
اين نيروها
را بگيريم
بالاخره از
بحر بي
پاياني واقف
مي شويم كه
جامع همه
نيروها است.
در اينجا است
كه دست
نوميدي
بسينه و
انگشت تحير
به دندان
گرفته و
اذعان مي
كنيم كه چون
هر نيروئي
قائم بالذات
نيست و از
نيروي
بالاتر
سرچشمه مي
گيرد لذا
نيروئي
مافوق وجود
دارد كه جامع
همة نيروهاي
عالم بشمار
مي رود.
اگر
توانستيد
غير از اينكه
من مي گويم
نيروئي ديگر
در عالم پيدا
كنيد كه
منبعي داشته
باشد و سلسله
مراتب
نيروها در
آنجا متوقف
شود بما نشان
دهيد يا
بگوئيد
پيكرة
عالم
گفتيم كه
پيكر ما مركب
از
ميلياردها
سلول و ياختة
ظاهراً
متنوع است كه
مجموع آنها
يك واحد را
تشكيل مي دهد.
ما و تمام
افراد بشر به
اضافة همه
حيوانات و
نباتات و
سنگها و
خاكها و آبها
و زمين عناصر
مختلفي كه در
كرة زمين هست
با وجود همه
تنوع و
اختلاف
ظاهري يك
واحد را كه
كرة زمين نام
دارد بوجود
مي آورند.
كرة زمين با
عده اي كرات
ديگر يك
منظومه شمسي
مي سازند.
مجموعه
ميليونها
خورشيد و
كرات كهكشان
را تشكيل مي
دهد و مجموعه
كهكشانها
نيز واحدهاي
ديگري را مي
سازد و
همينطور با
كمك گرفتن از
پديده هاي
علم جلو مي
رويم تا به
اين حقيقت
متوجه مي
شويم كه كليه
اين عوامل كه
در طبيعت
وجود دارد
روي هم رفته
عالم
لايتناهي را
مي سازند.
به اين ترتيب
از بررسي در
بدن خود (شناختن
نفس) شروع
كرده قدم قدم
پيش رفتيم تا
توانستيم
عالم بزرگ را
بشناسيم و به
وحدت مجموعه
عالم پي بريم.
زنجير
پاره نشدني
وقتي به بدن
خود نگاه
كنيم از همان
آبي كه در
كرة زمين
وجود دارد در
بدن ما هم
هست. از همان
آهن، گوگرد،
كلسيم و آنچه
عناصر در
زمين هست در
بدن ما هم
نمونة آن
وجود دارد.
بنابراين
آنچه در زمين
هست در بدن
ما هست و
آنچه در بدن
ما هست در
زمين هست.
همين قاعده
نسبت به
سلولهاي ما
هم جاري است
و آنچه ما در
بدن داريم
آنها هم
دارند و آنچه
آنها دارند
ما هم داريم.
در سلسله
مراتب بالا
نيز همين
ترتيب جريان
دارد. عناصري
كه در كرةزمين
و محيط هست
در خورشيد هم
هست و همة
آن عناصر در
كهكشانها و
عوالم نيز
وجود دارد
منتها با كم
و زياد بودن
نسبت مواد آن.
پس با داشتن
اين مواد،
سلول به ما و
ما به زمين و
زمين به عالم
اتصال داريم
و اين اتصال
مانند زنجير
به هم پيوسته
است ولي
پيوندي است
كه قابل
گسستن نيست و
اگر رنجير را
مي توان قطعه
قطعه كرد و
متلاشي نمود
اين زنجير
قابل گسستن
نمي باشد و
مسلم است كه
وقتي چنين
اتصالي در
تمام مواد و
مظاهر عالم
خلقت باشد
بشر تابع
آنست و نمي
تواند خود را
از اين اتصال
خارج نمايد و
همين امر
درسي ارزنده
از وحدت و
خداشناسي
است.
نامحدود
بودن دانش
هرگاه به
پيشرفت علوم
و تاريخچة
فكري بشر
مراجعه كنيم
مي بينيم علم
هرگز حدودي
نداشته است.
هرچه را بشر
زماني حدود
مي پنداشت
بعداً متوجه
شده كه حدود
نيست يعني
حدود فرضي او
پاره و وسيع
شده است.
مثلاً زماني
كه آتش را
شناخت قدرت
آن را محدود
به گرم كردن
او و پختن
غذا هايش مي
دانست و هيچ
فكر نمي كرد
روزي برسد كه
آتش با آب
دست همكاري
دهد و بخار
را توليد
كند، كه از
قدرت آن
هزارها تن در
روي ريلها
حركت نمايد و
يا كارخانه
هاي عظيم از
آن بگردش
افتد. برق
آسمان را مي
ديد و پي
برده بود كه
برقي هست ولي
نمي دانست
روزي به
اسرار اين
برق متوجه
شده خواهد
دانست نيروي
آن را قدرت
نا محدود است.
همينطور است
ساير قوا و
نيرو ها كه
روز به روز
فكر بشر
دربارة آنها
تغيير كرده و
شكافته و
وسيع شده است.
چون در جاي
ديگر كتاب
دربارةجريان
بي ابتدا و
انتهاي دانش
سخن گفته شده
در اينجا فقط
مي گويم كه
همين محدود
نبودن دامنه
دانش و
پيشرفت علم
دليل بر
نامحدود
بودن عالم
است و نشان
مي دهد كه يك
قدرت علمي بي
پايان در
عالم وجود
دارد كه
جريان دانش
در عالم
وابسته به آن
است. اين
سيرو ترقي
فكري بشر
متدرج است
ولي امري
قطعي است
چنانكه
درباره همين
موشكها كه به
كرة ماه
ارسال مي شود
در حدود 15 سال
قبل نشريه اي
از طرف مجله
سيانس اوي در
فرانسه به
نام
آسترونوتيك
منتشر شده
بود كه در آن
عده اي
دانشمندان
درباره
مسافرت
فضائي مقاله
نوشته و همگي
با دلائل
علمي محكم
زمان
استدلال
كرده بودند
كه مسافرت به
ماه و ساير
كرات از لحاظ
علمي امكان
ندارد و
اكنون مي
بينند كه
حدود پاره
شده و همان
غير ممكن
تصوري صورت
ممكن به خود
گرفته است.
حدود خداشناسي
نيز مشمول
همين قاعده
بوده و به
صورت
ابتدائي و
ساده جلوه گر
شده و اكنون
به كمك علم
وسعت گرفته و
دامنة وسيع
آن آشكار شده
و مسئله
نامحدود پيش
آمده است.
يك
نكتة
آموزنده
در بالا ضمن
صحبت در
موضوع دانش
گفتم كه وقتي
آب و آتش دست
اتحاد به هم
دهند توليد
قدرت بزرگي
مي كنند. در
اين موضوع
نكته اي هست
كه لازم شد
مختصراً
بگويم:
مي گويند آب
و آتش با هم
مخالف هستند
به طوري كه
اگر آب را
روي آتش
بريزند آتش
خاموش مي گرد.
اما مي بينيم
كه با اتحاد
اين دو قدرت
يك قوه مافوق
و خيلي عالي
تر يعني
نيروي عظيم
بخار بوجود
آمد. اين امر
درسهاي
بسيار بزرگي
از وحدت عالم
به ما مي دهد
كه فقط به
دوتا از آنها
اشاره مي كنم:
اول ـ آن كه
بر خلاف آنچه
تصور مي كنند
قواي مخالفي
در عالم نيست
و هر قوه اي
كه در ظاهر
مخالف به نظر
مي رسد فقط
ظاهراً چنين
است و در
باطن عين
اتحاد و
يگانگي است و
همين مخالف
بودن توليد
قوه و قدرتي
مي كند كه از
آن نتيجه
بهتري بدست
مي آيد چنان
كه آتش و آب
با شرايطي كه
پيش آمد
اتحاد و وحدت
خود را در
انجام يك
نتيجة عالي
كه توليد
بخار و نيرو
است ثابت
نمودند.
دوم ـ آن كه
تا فشار و
زحمتي نباشد
نتيجة
نمايان و
قابل ملاحظه
اي به وجود
مي آيد و هر
چه فشار
بيشتر باشد
قدرت حاصله
بيشتر است.
مي بينيد كه
آتش مي سوزد
و تمام مي
شود و چه
زحمت و فشاري
بر آن وارد
مي آيد و آب
در تلاطم و
التهاب عجيب
مي افتد به
طوريكه از
شدت فشار
تبديل به
بخار مي گردد
اما نتيجة اين
فشارها آن
است كه يك
قدرت برجسته
تر و عظيم
تري به صورت
نيروي بخار
به ظهور
پيوست. آيا
اين درس
آموزنده
وحدت نيست؟
فلسفة
قديم
در فلسفة
قديم خدا و
روح را (كه
امر خداست)
از عالم جدا
مي دانستند و
براي آن محل
قائل بودند و
اجسام را
مانند آئينه
اي مي
پنداشتند كه
از نور
خورشيد
استفاده
نمايد. به
همين لحاظ
براي فهم
مطلب،
گرفتاريها و
اشكالات و
پيچيدگيهائي
در فكر توليد
مي شد يعني
تفكيك بين
خدا و عالم و
جدا دانستن
خدا از عالم
هزاران
مسئله غير
قابل حل پيش
مي آورد. در
خلاصه اي كه
از مكانيسم
آفرينش در
ابتداي اين
كتاب بيان شد
ثابت كرديم
كه عالم خودش
در خودش است
و همانست كه
هست.كساني كه
مخالف اين
حقيقتند و
عالم را از
خدا جدا مي
دانند
بايستي محلي
براي خدا
پيدا كنند.
اگر محلي
براي خدا
قائل شوند (در
صورتي كه
مكان معين
كردن خلاف
است) چه
دليلي در دست
دارند كه آن
محل فرضي جزء
عالم نيست.
اگر محلي
براي خدا
قائل شوند و
مرزي بين خدا
و عالم تصور
نمايند
ناچارند
عالم را
محدود
بدانند زيرا
دو چيز كه
مجاور هم
باشد هر دو
محدود
خواهند بود و
در صورت قبول
فرض آنها هم
خدا محدود
است و هم
عالم.
هر كوششي در
اين راه كنند
و هر چه فكر
را به اين
قسمت معطوف
سازند نتيجة
مطلوبه
نخواهند
گرفت. اما
اگر در اين
باره ساكت
مانده و
بگويند كه
فهم آن از
قوه ما خارج
است بهتر است
به مطالبي كه
در اين كتاب
ارائه شده و
موافق با عقل
و فهم بشر
است توجه و
دربارة آن
تفكر نمايند.
نظري
به كتابهاي
ديني
سفر
اعداد باب 23: خدا
انسان نيست
كه دروغ
بگويد و از
بني آدم
نيست كه به
ارادة خود
تغيير بدهد
يا او سخني
گفته باشد و
نكند. و چيزي
فرموده
باشد و
استوار
ننمايد.
رساله
اول يوحناي
رسول باب
چهارم: و
كسي كه محبت
نمي نمايد
خدا را نمي
شناسد زيرا
خدا محبت
است.
كتب
هندو ـ اسو
تا سواتارا
ـ
اوپانيشاد
ـ آدهيايا 4: او چنگ مي
زند بدون
داشتن دست.
به سرعت مي
رود بدون
داشتن پا و
مي بيند
بدون داشتن
چشم و مي
شنود بدون
داشتن گوش،
مي داند
آنچه را
بايد دانست
اما هيچ كس
او را
نمي شناسد.
او را
نخستين و
بزرگترين
وجود مي
خوانند. هيچ
كس در بالا و
وسط و ميان
به او چنگ
نينداخته و
هيچكس بوي
شبيه نيست.
نامش شكوه
بزرگ است،
شكل او را
نمي توان
ديد و هيچ كس
با چشم او را
نمي بيند. آن
كساني كه از
راه قلب و
عقل او را مي
شناسند و او
را در قلب
دارند فنا
ناپذير مي
شوند.
هندو
ـ ريگ ودا ـ
ماندالا 7
سرود 46: خدا چون
ارباب همه
است بر آنچه
روي زمين
متولد مي
شود ناظر
است و چون
فرمانرواي
جهاني است
بر آنچه در
آسمان
متولد مي
گردد ناظر
است.
دين
تائوئيسم ـ
كوانگ تسو ـ 39
ـ 40:
آسمان و
زمين و من با
هم ساخته
شده ايم و
كلية
چيزها يكي
هستند. عقل
روابط بين
خود و
ديگران را
مي فهمد و مي
داند كه
چگونه همه
چيز طوري
است كه با او
يك بدن
تشكيل مي
دهند اما
نمي داند
چطور است؟
بطور طبيعي
چنين است.
نظراتي
از فلاسفه و
دانشمندان
لامنه: زيبائي
حقيقي ظهور
حق است در
طبيعت و صفت
بشر در مورد
زيبائي
تنها
تقليدي از
صنع الهي
است.
سنت
آنسلم:
موجودات در
ابتدا فقط
در علم خدا
بوده اند تا
وقتي مشيت
خداوند
تعلق گرفت
به آنها
وجود خارجي
بدهد. صفات
خداوند عين
ذات او مي
باشد و
نبايد گفت
خدا كامل
است بلكه
بايد گفت
عين كمال
است. عين عدل
است، عين
حكمت، عين
محبت و عين
وجود است و
صفات او يكي
است و متعدد
نيست.
اسپينوزا: علم خدا بر
موجودات به
معني علت
پديد
آورندة
آنها است،
در حالي كه
ذات الهي بر
حقيقت و هر
موجودي
مقدم و علت
آنها است،
علم و ارادة
خداوند
امر واحد
است. علم
انسان
مانند علم
خداوند
نيست زيرا
مانند وجود
خود انسان
معلول علم
خداوند است
و معلول نمي
تواند عين
علت باشد.
فيخته: ظهور
اخلاق نيك و
درستي و
پاكي در
انسان
نمايش ذات
حق است و هر
كسي كه عمل
خوب به
عنوان
وظيفه
انجام دهد
ديندار است
و هر كسي به
منظور
پاداش
نيكوئي كند
بي خبر از
خدا و بي دين
است. پس
ديانت كمال
اخلاق است.
دكـارت: كلية عالم
مانند
دستگاه
كارخانه و
ماشيني است
كه چرخهاي
آن به حركتي
كه خداوند
به آنها
داده در
جنبش اند و
از خود قوه و
تصرفي
ندارند.
لايب
نيـتس: بر
خلاف نظر
دكارت هر يك
از اجزاء
جهان
نيروئي است
و منشاء
آثار مي
باشد و جان
دارد و مثل
جسمي كه
دكارت بي
جان مي
انگاشت
نيست پس
دنياي
ماشيني بي
جاني كه
دكارت تصور
مي كرد
واقعاً
تكميل و
تبديل مي
شود به
جهاني
جاندار كه
نيرو و قدرت
فعلش از خود
اوست.
هربرت
اسپنسر: درجات
شعور
حيوانات از
اسفنج تا
انسان
بستگي به
تكامل
اعضاء دارد.
جان و روان
يا قوه
حياتي
انسان از يك
چشمه است و
شعور با سير
به طرف كمال
افزايش مي
يابد.
هانري
بـرگسـن: اگر
جانوران تا
حدي صنعت
دارند صنعت
آنها فطري و
غريزي است و
از خود
تصرفي نمي
كنند. اما
انسان صنعت
فراوان و
گوناگون
دارد.
بـرگـسن: انسان
غرايز
حيوانات را
ندارد ولي
در عوض عقل
او
احتياجاتش
را رفع مي
كند.
رنـه
دكـارت:
جانوران
داراي روان
هستند ولي
شعور و عقل
ندارند.
پـاسـكال: انسان از
تمام جهان
شريفتر است
زيرا مي
داند كه مي
ميرد ولي
جهاني كه بر
انسان چيره
مي شود قدرت
درك
توانائي
خود را
ندارد.
شارل
رنوويه: خدا همان
نظام معنوي
و اخلاقي
است كه در
جهان جريان
دارد و مي
بينيم كه در
عالم عدالت
حكم فرما
است.
جـان
لاك: مفهوم
از راه شش
قوه وارد
عقل مي شود:
ادراك ـ حفظ
ـ تميز ـ
سنجش ـ
تركيب ـ
تجريد ـ پنج
قوة اول
مشترك بين
انسان و
حيوان و قوة
ششمي
مخصوص
انسان است.
ولـتــر: لغو نبودن
و غايت
داشتن خلقت
و احتياج آن
به يك
سرپرست
حكيم دليل
وجود خداست.
ج
ـ پي بردن از
صفات
منبع
صفات
اين نكته
را متفكرين
پيروان
اديان الهي
مي دانند كه
هر صفتي در
بشر وجود
دارد پرتوي
از صفات
الهي است كه
در وجود او
قرار گرفته
زيرا او
جزئي است كه
اين صفات را
از منبع و
منشاء اصلي
دريافت
داشته است.
اگر بشر
عالم است،
توانا است،
قادر است،
حليم است،
رحيم و عادل
و بصير است
اين صفات از
خود او نيست.
اينك سؤال و
جوابي را در
اين باره به
عنوان مثل
مي آوريم كه
حقيقت
موضوع را
روشن مي كند.
سؤال ـ آيا
قبول داري
كه صفات
علم، قدرت،
حلم، رحم،
عدل، بصيرت
و غيره در
وجود شما
هست؟
جواب ـ بلي
قبول دارم.
سؤ ال ـ آيا
اين صفات
قائم
بالذات است
يعني
اصولاً جزو
وجود تو
بوده است؟
ج ـ نمي
دانم.
سؤال ـ از
چه وقت اين
صفات را
دارا شده
اي؟
جواب – از
زمان
طفوليت اين
صفات در من
بوده منتها
كم كم رشد
كرده است.
سؤال ـ
بسيار خوب،
معلوم مي
شود
همانطور كه
ظروف حواس و
قواي بدني
تو رشد پيدا
كرده و ترقي
نموده
گنجايش آن
براي قبول
صفات مزبور
بيشتر شده و
همين امر
نشان مي دهد
كه بدن تو كه
در حال رشد
است، ظرف
است، و
مظروف آن كه
قوا و صفات
مي باشد از
جاي ديگر
است. اين
مظروف همان
قدرت روحي
است كه در
كتاب
مكانيسم
آفرينش آن
را به قدرت
برق تشبيه
كرديم.
بنابر اين
كلية اين
صفات از روح
است.
حال مي
گويم كه چون
روح يك امر
كلي است و در
سراسر عالم
يك پارچه
است (دليل
اين موضوع
در جاهاي
ديگر
كتابهاي
مكانيسم و
ديناميسم
آفرينش
مذكور است)
لذا بايد
اذعان كرد
كه اين روح
كلي از همة
صفات مزبور
دارد منتها
هر فرد بشر
يا ساير
موجودات به
قدر گنجايش
ظروف و
مكانيسم
مغزي خود از
آن استفاده
مي كنند. لذا
خوب روشن شد
كه صفات
موجود در هر
فرد بشر ذره
ها و
قسمتهاي
ناچيزي است
كه از منابع
اين صفات كه
در روح
عالمي
موجود است
دريافت مي
دارد. اين
همان مطلبي
است كه در
اديان هم
گفته اند
صفات يزدان
عين ذات
اوست و قابل
تفكيك از او
نيست و روح
كه امر الهي
است از خدا
جدا نيست و
صفات روح هم
به او
پيوسته است.
بنابر اين
صفات و
نيروها و
قدرتهائي
كه موجودات
دارند ذرات
بسيار
ناچيزي از
صفات و
قدرتها و
نيروهاي
يزدان است
كه در روح
عالم وجود
دارد. وجود
همين صفات
در افراد
بشر و
موجودات
دليل بر آن
است كه منبع
بزرگي هست
كه اين صفات
از آنجا
ناشي مي
گردد كما
اين كه وجود
يك جوي آب
باريك دليل
بر آن است كه
منبعي هست
كه اين آب از
آنجا مي آيد.
در بشر،
حيوانات،
نباتات و
همة موجودات
هر كدام به
قدر خود ذره
ناچيزي از
پرتو صفات
الهي موجود
است ولي
منبع اصلي
آن بي نهايت
است.
قدرت
مافوق
اين نكته
بسي روشن
است كه در
همة مراتب
عالم قدرت
مافوق
مادون را
اداره مي
كند كما اين
كه يك مهندس
مي تواند يك
ماشين را
اداره كند
ولي ماشين
قادر به
اداره كردن
كليه
زندگي
مهندس نيست.
يك بشر كه
قدرت بيشتر
دارد مي
تواند يك
گوسفند را
اداره
كند
وروزي او را
تأمين
نمايد ولي
گوسفند
قادر به
اداره كردن
كليه زندگي
بشر نيست.
اينك به
سلسلة
مراتب
قدرتهاي
عالم توجه
كنيم: مثلا
ً يك انسان
سلولهاي
بدن خود را
با عمل
تغذيه و
تنفس و ساير
اعمالي كه
به طور
خودكار
انجام مي
دهد اداره
مي نمايد و
كرة زمين
با وسائلي
كه در
اختيار
گذارده
زندگاني
انسانها و
حيوانات و
نباتات و
ساير
موجودات را
به طور
طبيعي
اداره مي
نمايد.
آفتاب با
نوربخشي و
اشعه و
نيروهائي
كه مي فرستد
زمين را
اداره مي
نمايد و اين
سلسله
مراتب
همينطور
ادامه مي
يابد. آن
قدرتي كه
مافوق همة
قدرتها است
و همه عالم
را اداره مي
كند قدرتي
است كه ما
آنرا ( مافوق
ترين نيروي
قدرت و عظمت)
مي ناميم و
همة اديان
و همة ملل
هر كدام
نامي براي
آن قائلند.
اعلام
قدرت
همين
بررسي ساده
با زبان رسا
به ما اعلام
مي كند كه
قدرتي ما
فوق هست كه
سلسله
مراتب
قدرتها به
آنجا متوجه
مي شود. بدين
وسيله مي
توانيم
وجود قدرت
را ببينيم و
خدا را برأي
العين
بنگريم
زيرا مي
توانيم
مظاهر قدرت
را با چشم
خود تماشا
كنيم.
همانطور كه
رؤيت آثار
الكتريسيته
بهترين
دليل وجود
الكتريسيته
است و ديدن
يك لامپ
روشن يا يك
ماشين در
حال كار در
حكم ديدن
الكتريسيته
بشمار مي
رود ديدن
اين قدرتها
در حكم ديدن
منبع قدرت
يعني خداست.
مگر خود
دانش با چشم
ديده مي
شود؟ البته
خير، ولي
آثار آن بر
روي اشياء و
موجودات
عالم به
خوبي
پيداست و
ديدن اين
آثار در حكم
ديدن خود
دانش است. به
همين لحاظ
به محض ديدن
آثار دانش
به طور قطع
مي گوئيد كه
دانش وجود
دارد. خدا هم
به اين
ترتيب ديده
مي شود. آيا
شكي در اين
هست؟
تجلي
اخلاق
وجود
اخلاق در
بشر دليل
وجود
خداوند است.
به وسيله
اخلاقي كه
در بشر وجود
دارد مي
توانيم خدا
را هم
بشناسيم به
همان دليل
كه درباره
صفات در
صفحه قبل
گفته شد اگر
اخلاق نبود
خدا هم
شناخته نمي
شد. تجلي و
تظاهر
اخلاق در هر
كجاي عالم
دليل وجود
خداست زيرا
منبع و اصل
در خداوند
است. اشعة
نوري كه روز
به اطاق مي
تابد دليل
بر اين است
كه از يك
منبع اصلي
كه قدرت است
بوجود آمده.
نمي توانيم
بگوئيم كه
خورشيدي
وجود ندارد
و نور منحصر
به همين
اشعة
مختصري است
كه در اطاق
تابيده. پس
معلوم مي
شود
خورشيدي
بوده كه
نورش به
آنجا
تابيده است.
مثلاً صفت
نظم را مي
گريم. اين
صفت در يك
فرد بشر كم و
بيش وجود
دارد و هر كس
بيشتر از آن
بهره داشته
باشد
زندگانيش
منظم تر و
بهتر است.
اما وقتي به
عالم نظر
كنيم مي
بينيم همين
صفت با درجه
خيلي
بزرگتري در
عالم وجود
دارد.
اگر نظم در
عالم نبود
اين همه
ستارگان و
كرات كه
درحال كار و
گردش اند به
هم تصادم مي
كردند و در
دنيا يك
صحنه هرج و
مرج غير
قابل تصوري
بوجود مي
آمد. پس همين
نظم كه در
بشر هست در
تمام شئون
عالم و در
دستگاه
عظيم عالم
لا يتناهي
هم وجود
دارد زيرا
اگر نبود هر
چيزي سر جاي
خود و در
موقعيت خود
و كار خود
چنانكه هست
استوار نمي
ماند.
وجود نظم
در شئون
عالم و در كل
عالم
لايتناهي
دليل بر
آنست كه نظم
منبعي دارد
كه هر
دستگاه و هر
فرد و هر
گروه از اين
عالم
لايتناهي
سهم نا چيز
از آن را به
تناسب خود
دريافت
داشته است.
همين طور
صفت عدل را
مي گيريم كه
در بشر وجود
دارد. همين
صفت در تمام
شئون عالم
نيز ديده مي
شود. اگر
عدالت نبود
هيچ موجودي
نمي توانست
زندگي كند.
عدالت به
تناسب
دستگاه
جسمي و
مكانيسم
مغزي است كه
به هر فرد
داده شده كه
در عالم خود
زندگي
معتدلي را
مي گذراند.
همين صفت در
سراسر عالم
هم وجود
دارد و اگر
عدل نبود
قواي عالم و
عشق و جذبه و
كشش كرات و
گردش و سير و
نظم آنها بر
ميزان
اعتدال
استوار نمي
شد و نمي
توانستند
به كار خود
ادامه دهند.
اين عدل از
منبعي عظيم
گرفته شده و
وجود عدل در
مخلوقات
دليل وجود
عدل در منبع
اصلي قدرت
است. همين
طوراست
علم، قدرت،
حلم، صبر و
حتي غضب و
ساير صفات
كه در قرآن
مجيد
خداوند را
به آنها
موصوف
فرموده است.
مثلاً
دانائي در
يك فرد بشر
وجود دارد،
در يك حيوان
هم هست. همين
الاغ كه آن
را مظهر
خريت و
ناداني
موصوف مي
كنند اگر
پايش به
چاله اي
برود دفعة ديگركه
از آنجا
بگذرد پاي
خود را آنجا
نمي گذارد
در حالي كه
يك بشر دانا
ممكن است
چندين بار
از يك سوراخ
گزيده شود.
الاغ با
چند مرتبه
آمدن از
راهي معين
آن را به
خوبي ياد مي
گيرد و تمام
موانع
اشكالات آن
را در نظر مي
سپارد. آيا
اين دليل
دانائي
نيست؟ يك
كلاغ وقتي
صداي تير از
تفنگي شنيد
و آن را
خطرناك
يافت از يك
چوب كه بشكل
تفنگ نشانه
روند مي
ترسد.
دانائي در
همة موجودات
هست حتي
حشرات هم از
آن
برخوردارند.
مگر نشنيده
ايد كه بعد
از چند بار
استعمال
گرد (د . د . ت) كه
دفعه اول
حشرات را مي
كشد حشرات
مصونيت در
مقابل آن
پيدا مي
كنند يعني
دانائي
آنها سبب مي
شود كه
وسيله
دفاعي و
حفاظي براي
خود تهيه
نمايند. حتي
ميكرب هم از
آن بي بهره
نيست. پني
سيلين بعد
از چندين
بار كه به يك
مريض تزريق
شد ديگر اثر
خود را از
دست مي دهد
يعني
ميكربها در
مقابل آن
خود را مجهز
مي كنند و
مصونيت مي
يابند.آيا
اين دليل
دانائي
نيست ؟
مي گويند
شير را بايد
دو مرتبه
جوشانيد
زيرا دفعه
اول كه مي
جوشانند
ميكربهاي
آن در مقابل
حرارت
غلافي براي
خود تهيه مي
كنند تا از
آزار
جوشيدن
مصون مانند
و بعد كه سرد
شد از غلاف
بيرون مي
آيند. بشر به
آنها حقه مي
زند و چند
دقيقه بعد
از اينكه از
غلاف خارج
شدند
دوباره
آنها را مي
جوشانند و
چون ديگر
مواد تشكيل
دهندة غلاف
را ندارند
نمي توانند
دوباره خود
را حفظ كنند
و از بين مي
روند. آيا
اين عمل
دليل هوش
آنها نيست؟
نبات هم
داراي
دانائي است
مگر نمي
دانيد كه
وقتي ريشه
رشد مي كند و
بسنگ بر مي
خورد آن قدر
مي كوشد كه
يا سنگ را
بتركاند و
راه براي
خود باز كند
و يا اينكه
راه خود را
كج كرده
تغيير مسير
مي دهد آيا
اين دليل
هوش نسبي
نيست؟
بنا براين
دانائي
نسبي در
تمام
موجودات و
مظاهر خلقت
هر كدام به
اندازه
خودشان
وجود دارد و
هر چه مخلوق
از لحاظ
درجه
بزرگتر
باشد
دانائي آن
بيشتر است
كما اين كه
سلولهاي ما
هر كدام به
نسبت خود
دانائي
دارند ولي
ما كه
مجموعه
آنها هستيم
بيش از
مجموعه همه
آنها
دانائي
داريم.
همينطور
كرة زمين كه
از مجموع
مخلوقات و
عناصر و
عوامل
تشكيل شده
داراي
دانائي
براي اعمال
و گردش و
كارهاي خود
مي باشد ولي
ما متوجه
دانائي آن
نيستيم
همانطور كه
سلولهاي
بدن ما
متوجه
دانائي بدن
ما نيستند
ولي ما مي
توانيم تا
حدي متوجه
آنها باشيم.
به همين
ترتيب به
سلسله
مراتب بالا
رويد و فكر
خود را در
كرات و
منظومه ها و
كهكشانها
گردش دهيد
تا متوجه
دانائي
عظيم موجود
در عالم
لايتناهي و
منبعي كه
همة اين
دانائيها
از آن بوجود
مي آيد
بشويد. منبع
به قدري
بزرگ است كه
حد ندارد
ولي به هر
مخلوق
ذراتي
ناچيز داده
شده كه به
تناسب
زندگي و
احتياج
آنها است. از
اين راه مي
توان از جزء
به كل و از
مخلوق به
خالق رسيد.
به طور
خلاصه بايد
گفت كه هر
صفتي و
خاصيتي كه
در مخلوقات
عالم هست
چون اين
مخلوقات
جزء و ذره اي
از عالمند
همان خواص و
صفات در
عالم
لايتناهي و
منبع قدرت
لايزال
خداوندي
وجود دارد.
يكي از
معاني وحدت
نيز همين
است كه هر چه
در عالم
وجود دارد
اصل آن در يك
منبع كل
وحدت است.
تسلط
جزء بر كل
قدرت كل بر
جزء هميشه
تسلط دارد.
اين مطلب در
زندگي
دنيائي ما
هم به خوبي
روشن است. يك
فرمانده
ارتش بر همة
افراد
نظامي و
قواي مختلف
آن مسلط است.
درست است كه
هر فرد
نظامي در
عالم خود
استقلال
دارد ولي
اگر يك
فرمانده و
رئيس نباشد
يك ارتش
منظم بوجود
نمي آيد.
قواي بدن ما
هر كدام در
عالم خود
استقلال
نسبي دارند
ولي اگر مغز
انسان كه
فرمانده
است نباشد
نمي توانند
وظيفة خود
را درست
انجام دهند
و در كار
آنها هرج و
مرج پيش مي
آيد. قواي يك
كشور هر
كدام با
استقلال
كار مي كنند
ولي تا رأس و
زمامدار
نباشد نمي
توانند به
طور منظم،
درست كار
خود را
انجام دهند
و عمل آنها
دچار
اختلال و
آنارشي مي
شود. تمام
مظاهر خلقت
اين طور است.
ما مي
توانيم از
وجود بدن
خودمان كه
فرمانده آن
سراست(سر به
معني رئيس
چنان كه
رئيس هم از
كلمه رأس
عربي كه به
معني سر است
مشتق شده)
همچنين
همانطور كه
مي بينيم يك
اداره بدون
مدير و رئيس
منظم نمي
شود و يك
مدرسه بدون
مدير منظم
نخواهد بود
و همانطور
كه ديده ايم
يك ارتش
بدون
فرمانده
مفهومي
ندارد و
همانطور هم
كه كشور
بدون رئيس
پايدار
نخواهد
ماند پس
بطور حتم مي
توانيم
دريابيم كه
با همين
سلسله
مراتب كه در
عالم هست يك
قدرت مافوق
است كه تمام
قدرتهاي
عالم تابع
آن هستند.
درست است
كه در ظاهر
در عمل
اجزاء عالم
استقلال مي
بينيم ولي
مسلماً اگر
قدرت تنظيم
كننده و
اداره
كننده
نباشد در
مدت كوتاهي
عالم
دچارهرج و
مرج و
آنارشي و بي
نظمي
خواهدشدو
اصلاً قادر
به نظم
يافتن و هم
آهنگ كردن
كارهاي خود
نخواهد بود.
كارهاي يك
دستگاه
كوچك مثل
ساعت
بايستي روي
نظم انجام
گيرد تا
ساعت را
نشان دهد.
چطور ممكن
است كه عالم
به اين عظمت
نظم دقيق و
نقشه مرتب
نداشته
باشد. هيچ
عقلي اين
حقيقت را
انكار نمي
كند. حالا كه
نظم و نقشه
هست وجود
نقشه دليل
بر آن است كه
منظم كننده
و مراقب و
ناظري دارد
كما اينكه
نقشة يك
كارخانه را
صانع و
مهندسي
دقيق طرح
كرده اند.
رئيس دلسوز
دقيقي
مراقب حفظ
نظم
كارخانه
است و الا
بزودي هرج و مرج
در آن پديد
مي آيد.
پس مسلم
است كه در
دستگاه
عظيم و
لايتناهي
آفرينش هم
مثل يك
كارخانه
نظم دقيق
وجود دارد
منتها
تفاوتي بين
يك كارخانه
يا يك اداره
يا يك كشور و
رؤسا و
مديران آن
از يك طرف و
كارخانة
آفرينش و
گردانندة
آن از طرف
ديگر وجود
دارد و آن
اين است كه
در يك كشور
يا ارتش يا
كارخانه
كسي كه نظم
را برقرار
مي دارد
فردي است
مانند همان
زيردستان و
سلطة او يك
سلطة
معنوي است
در حالي كه
در عالم
آفرينش
يزدان
علاوه بر
سلطة معنوي
كه دارد
اصولاً با
روح (قوه
محركه) كه
امر او و
قدرت اوست
همة
دستگاههاي
آفرينش را
از ميكرب
گرفته تا
كرات و
كهكشانها
به گردش در
مي آورد و
مسلم است كه
به اين
ترتيب سلطه
او بر
آفرينش
بيشتر است
چنان كه يك
كارخانه
برق
ميليونها
چراغ و
دستگاه و
آلات
الكتريكي
را مي
گرداند، بر
همه آنها
سلطه دارد و
مي تواند در
يك لحظه همه
را از كار
بيندازد.
نكته ديگر
آن است كه در
عالم
آفرينش همه
چيز بر طبق
نقشة دقيق
سرنوشت
انجام مي
شود و تصوير
ناقص اين
وضع در
كارخانه
هاي دنيائي
ديده مي شود
ولي مثل
اعلاي آن در
عالم وجود
حكمفرما
است.
دليلي
بر وجود
صفات
هرگاه كسي
در اين مطلب
ترديد كند
كه چگونه
همة صفات در
خداوند
وجود دارد
مي گويم
لازمه وجود
قدرت و
سازندگي آن
است كه همة
صفات را
داشته باشد.
اگر خدا
فاقد قدرت
باشد پس
چگونه اين
قدرتها را
كه مي ينيم
بوجود مي
آورد. اگر
اراده
نداشته
باشد چگونه
بر اين
تحولات
دائمي و
لايتناهي و
بي شمار
عالم تصميم
مي گيرد؟
اگر صبر
نداشته
باشد چگونه
بر انجام
نقشه ها
موفق مي شود (بدون
صبر به هيچ
كار مثبتي
نتوان رسيد)
خلق شدن
تنها يك
ستاره از
اين
ميلياردها
ستاره كه در
عالم وجود
دارد دليل
بودن همة
اين صفات در
تحول دهنده
و پديد
آورندة آن
است.
اين ستاره
بدون قدرت،
بدون علم،
بدون
اراده،
بدون صبر و
بدون حلم
خلق نمي شود.
اين قدرتها
كه آن را به
وجود آورد و
در بوجود
آوردن آن
مؤثر شد و
جزئي از
وجود آن را
نيز تشكيل
داد از كجا
است؟ آيا از
خود آن
مخلوق است؟
اگر از خود
او بود چرا
زودتر
بوجود
نيامد؟ از
كجا آورده؟
پيدا شدن
اين صفات
دليل بر
وجود منبعي
است كه اين
صفات از آن
تراوش كرده.
از هر طرف كه
بگيريم
وجود يزدان
ثابت مي شود.
تراوش
صفات
براي
خاتمه دادن
به اين بحث
تكرار مي
كنيم كه علم
و قدرت و
تفكر و
الهامي كه
در بشر وجود
دارد ذرة
ناچيزي
تراوش از
قدرت منبع
عظيم عالمي
است كه يك
حساب رياضي
اجمالي در
اين بحث از
آن به عمل
آمده و مي
توانيد
آنرا تصور
كنيد و اما
آن ذرة
بسيار
ناچيزي كه
شايد اصلا
به حساب نمي
آيد يعني يك
ذره از
ميلياردها
بي حساب و
لايتناهي
از علم و
قدرت يزدان
كه در بشر
بوديعت
نهاده شده
چنان كه مي
بينيم
قدرتي در
بشر بوجود
آورده كه
توانسته
امروز با
نيروي فكري
خود موشكي
بسازد و به
طرف ماه و
زهره
بفرستد،
كرات را دور
بزند و در
نظر دارد در
كرات ديگر
عالم پياده
شود. حالا
فكر كنيد آن
منبع عظيم
لايتناهي
قدرت و علم،
كه اين ذرة
ناچيز يك
جرقه بي
مقدار از
عظمت آن
است، چقدر
بزرگ و عظيم
و غير قابل
تصور است و
چه غوغائي
است، چه
عالمي است،
چه عظمتي
است، چه
قدرتي است
كه يك ذرة
ناچيز آن
اين چنين
كارها مي
كند. العظمه
لله. در عين
حال فكر
كنيد بشر در
قبال اين
قدرت عظيم
چقدر ناچيز
و بي مقدار
است اين است
درس واقعي
خداشناسي.
نظري
از اديان
كتاب
مزامير ـ
مزمار 139: از
روح تو كجا
بروم و از
حضور تو كجا
بگريزم؟
اگر به
آسمان صعود
كنم تو آنجا
هستي و اگر
در هاوي
بستر
بگسترانم
اينك تو
آنجا هستي.
اگر بالهاي
سحر را
بگيرم و در
اقصاي دريا
ساكن شوم در
آنجا نيز
دست تو مرا
رهبري
خواهد
نمود
و دست راست
تو
مراخواهد
گرفت ……
تاريكي نيز
نزد تو
تاريك نيست
و شب مثل روز
روشن است و
تاريكي و
روشنائي
يكيست زيرا
كه تو بر دل
من مالك
هستي.
لـوقـا
بـاب 13: و از
مشرق و مغرب
و شمال
وجنوب آمده
در ملكوت
خواهند
نشست.
رساله
پولس رسول
بروميان
باب اول: زيرا
كه چيزهاي
ناديده
اولين قوت
سرمدي
والوهيتش
از حين
آفرينش
عالم
بوسيلة
كارهاي او
فهميده مي
شود.
ريگ
ودا ـ
كاندالا 1
سرود 27: با
كمال
فروتني ترا
كه پادشاه
شايان
پرستش هستي
مي ستايم و
مي پرستم. پس
هميشه ما را
حفظ كن تو كه
يك زندگاني
كامل داري
ما را حفظ كن
از مردمان
فاني دور يا
نزديك كه
درصدد آزار
ما هستند. اي
خداي
باشكوه
توئي مقسم
خيرات.
توئي كه
براي
مطعيان
آزادمنش به
سرعت به
صورت امواج
رودخانه اي
نزديك جاري
مي شوي.آيا
ممكن است اي
بزرگ و اي
كسي كه
عظمتت قابل
سنجش نيست و
شكوهت مثال
ندارد ما را
در افكار
مقدس و در
نيرو يار و
ياور باشي
احترام ما
به نيروهاي
كوچكتر و
احترام به
جوان و
احترام به
پير.
نظراتي
از فلاسفه:
مالـبرانـش:
ذات الهي
موضع نفوس
است
همانطور كه
فضا مكان
اجسام است.
اسپينـوزا: چون سلسله
معلول ها را
دنبال كنيم
ناچار به
علت اصلي و
فرد قائم به
ذات مي رسيم
كه خود علت
خود است و
وجودش واجب
است.
رنـه
دكـارت: اگر در
عالم
اجسامي يا
عقولي يا
ذوات ديگري
نيست كه
كامل
نباشند
وجود آنها
البته تابع
و قائم به
قدرت الهي
است و بدون
او يك دم
قدرت زندگي
كردن
ندارند.
د
ـ راهنمائي
حس قدرت
حس قدرت
يكي از حواس
آدمي است كه
كارهاي
زندگاني در
پرتو آن
انجام مي
گردد.
دنباله
همين حس را
گرفته و به
صورت سؤال و
جواب
مطالبي مي
گويم تا
خداشناسي
بالعيان
ثابت شود:
سؤال ـ آيا
حس قدرت در
بدن شما
وجود دارد؟
جواب ـ نه،
وجود ندارد .
سؤال ـ اگر
وجود ندارد
پس چطور راه
مي روي، حرف
مي زني، فكر
مي كني و
ساير
كارهاي
زندگاني را
انجام مي
دهي؟ آيا
اين اعمال
از قدرت
ناشي مي شود
يا از بي
قدرتي؟
جواب ـ
ناچارم
بگويم از
قدرت است.
سؤال ـ
بسيار خوب.
اين قدرت كه
بوجود آن در
خود اذعان
كردي آيا
فقط منحصر
به تو است يا
در جاي
ديگري ديده
مي شود؟
جواب ـ
منحصر به من
است.
سؤال ـ
اگر منحصر
به تو است پس
اين
نيروهائي
كه در عالم
وجود دارد
مانند رعد،
برق،
زندگي، حيوانات،
نباتات،
هوا، الكتريسيته
و غيره
چيست؟ اگر
كرة زمين
قدرت
نداشته
باشد چگونه
پديد مي آيد.
اين همه
ستارگان از
كجا نيرو
دارند؟
جواب ـ
بسيار خوب،
قدرت دارند.
سؤال ـ
حالا كه به
وجود قدرت
در عالم
اذعان كردي
مي گويم
وجود
قدرتها در
همة مظاهر
عالم خلقت
دليل بر اين
است كه
منبعي هست
كه اين
قدرتها از
آنجا ناشي
مي شود. به يك
جوي آب كه از
زير كوهي
مرتباً
جاري است
نگاه كنيد:
آيا اين آب
منبعي دارد
يا نه؟ اگر
منبع
نداشته
باشد به
زودي تمام
مي شود. پس
منبعي هست
كه آب از
آنجا مي آيد.
وقتي باران
مي بارد
دليل بر اين
است كه
منبعي هست
بنام ابر كه
پر و آبستن
از آب است و
قطرات
باران از
آنجا ناشي
مي شود. منبع
اين قطرات
از آنجا است
كما اينكه
منبع همان
ابر نيز از
بخار و منبع
بخار
اقيانوسها
است. پس هر
چيزي منبعي
دارد و
قدرتي هست
كه آب را
بخار مي كند
و به صورت
ابر در مي
آورد. منابع
نيز سلسله
مراتب
دارند
همانطور كه
آب منبع
دارد، قدرت
هم دارد و
همانطور كه
منبع آب
را مي
بينيد منبع
قدرت را هم
مي بينيد.
جواب ـ
خير، دارد.
سؤال ـ پس
قدرت
الكتريسيته
همين
روشنائي
است كه آن را
با چشم مي
بيني. قدرت
ما فوق هم
همين است و
بطور مسلم
وجود
قدرتهائي
كه در زمين و
موجودات و
همة عالم
برأي العين
مي بينيم
نشان مي دهد
كه منبعي در
عالم هست كه
اين قدرت از
آنجا است.
اگر اين
منبع نباشد
قدرتهائي
كه در همة
موجودات
عالم از
مورچه
گرفته تا
فيل، از
نبات گرفته
تا هوا، از
زمين گرفته
تا ساير
كرات و
كهكشانها
وجود دارند
نمي توانند
وجود داشته
باشند.
همانطور
كه رودخانه
اگر منبع
نداشته
باشد خشك مي
شود و
قدرتهاي
عالم هم اگر
منبعي
نداشته
باشند، نمي
توانند
وجود پيدا
كنند. حالا
اسم اين
منبع را چه
مي گذاريد؟
جواب ـ اسم
آن را طبيعت
مي گذاريم.
سؤال ـ
بسيار خوب،
دوست عزيز
هر چه مي
خواهي اسم
بگذار، بر
سر اسم
اختلافي
نيست. وقتي
طبيعت با
قدرت را
قبول كردي
منظور همان
است. من اسم
اين را خدا
مي گذارم. هر
ملتي نامي
بر آن مي
نهد، عرب آن
را الله
انگليسي
گاد God و
فرانسوي
ديو Dieu مي گويد. تو
هم مي خواهي
نام آن را
طبيعت گذار.
ديدي كه به
هم رسيديم و
توافق
كرديم. حالا
خداي را به
چشم ديدي و
فهميدي؟
جواب ـ
فهميدم ولي
با چشم
نديدم.
سؤال ـ
چطور با چشم
نديدي؟ مگر
منابع قدرت
را با چشم
نديدي. مگر
منبع آن
آبها و آثار
آن برق و همة
نيروهاي
عالم را در
خودت و در
كرة زمين با
چشم نديدي؟
مگر اين
نيروها از
آن سرچشمه
نيست؟ پس
وقتي نمونة
آن را ديده
اي در حكم
اين است كه
آن را براي
العين
مشاهده
كرده اي. اين
كاملاً
واضح و روشن
است و مانند
دو دوتا
چهار تا مي
باشد. حال هم
وجود خودت و
قدرت خود را
شناختي و هم
به وجود
قدرت در
عالم و منبع
قدرتهاي
جهان
لايتناهي
واقف شدي
خداشناسي
همين است. هر
چه مي خواهي
اسم بگذار.
اما اگر مي
خواهي
خدائي را
مزين به
ابرو و چشم و
بيني و اين
قد و بالا و
هيكل كه
خودت داري
ببيني مطلب
ديگري است
زيرا اين
خود تو است
يا كسي مثل
تو و چنين
خدائي ارزش
خدائي
نخواهد
داشت بلكه
موجود ضعيف
و بيچاره اي
است. اگر
بخواهي
خداي را آن
طور فرض كني
در حكم
بازگشت به
عالم
بربريت است
و مثل آن است
كه از سنگ و
چوب بتي
براي خود
تراشيده و
در طاقچه
گذارده اي و
مي خواهي
بپرستي. اين
عمل رجعت به
طرف توحش
نام دارد نه
خداشناسي
با علم و
دانش، چنين
خدائي را
نمي خواهيم
و خداي با
قدرتي كه مي
پرستيم
همان است كه
گفتيم.
نظراتي
از اديان
از
خطبة162 نهج
البلاغه: ليس
لاوليته
ابتدا و لا
لازليته
انقضاء و هو
الا ول لم
يزل و
الباقي بلا
اجل …
الظاهر لا
يقال مما و
الباطن لا
يقال فيما
لا شبح
فيقتضي و لا
محجوب
فنحوي لم
يقرب من
الاشياء
بالتصاق
ولي يبعد
عنها
بافتراق.
اول بودن
او را ابتدا
و هميشگي او
را انتها و
به سر رسيدن
نيست، اوست
اول كه
هميشه بوده
و پايندة كه
انتها
ندارد،
هويدا است
كه نمي توان
گفت از چه
آشكار شده و
مخفي است كه
گفته نمي
شود در چه
چيز پنهان
گرديده
جسمي نيست
كه از دور
جلوه گري
كرده بعد از
بين برود و
زير پرده
نيست تا
چيزي بر او
احاطه
داشته
باشد،
نزديك بودن
او به اشياء
به چسبيدن
نيست و دوري
او از آنها
به جدائي
نمي باشد.
از
خطبة227: واحد
لا بعدد و
دائم لا
بامد…… يكي است نه
از روي عدد و
شماره و
هميشه بوده
و هستند به
حساب مدت و
زمان.
دين
هندو
آسواسوا
تارا او
پانيشاد
ـ آدهيايا
5: او كسي است
كه يگانه
است و بر همه
علتها و بر
همه عرض ها و
بر همه نطفه
ها
حكومت
دارد اوست
كسي كه در
ابتدا در
افكار خود
آن پسر عاقل
و آتشين خو
كه خداي مي
خواهد در
هنگام تولد
بر او ناظر و
شاهد و
نگاهدار
باشد. خدا كه
فوق همه است
بر همه چيز و
هم كس
فرمانرواست
چنانكه
نطفه جهاني
در طبيعت
بثمر مي رسد
و همه
طبيعتهائي
را كه مي
تواند به
ثمر برسند
تنوع مي دهد
و همة صفات
را ايجاد مي
كند. اين
خداي بزرگ
باطني بر
حسب صفات
خود بسياري
صورتهاي
خشن يا لطيف
به خود مي
گيرد و چون
خود وحدت
خويش را با
آنها بوجود
آورده است
او را به شكل
ديگري
و ديگري بر
حسب كيفيات
و عوارض
جسمي مي
بينند. آن
كسي كه او را
مي شناسد او
را كه نه
آغاز و
انجامي
دارد در
ميان
آشفتگي ها و
شلوغيها او
را كه همه
چيز را خلق
كرده و
بسياري
صورتها
دارد و بر
همه چيز
محيط است از
هر زنجير
آزاد خواهد
بود خداي
عاقل رابطه
بين خود و
ديگران را
مي فهمد و مي
داند كه
چگونه همه
آنها در اين
راه قدم مي
زنند كه با
آن نيروي
بزرگ يك بدن
تشكيل دهند
و هر فردي
اين حقيقت
را متوجه
نيست اما
بطور طبيعي
در اين وحدت
شريك است.
دين
تائوئيسم :
كوانگ تسو ـ 39
ـ 40: در
زير آسمان
يك موج و يك
نفس زندگي
وجود دارد و
لذا بزرگان
و عقلا اين
وحدت را
ستودند.
دين
هندو : كاتها
اوپانيشاد
ـ آدهيايا 2 و
الي 5: اوست در
واقع
درخشنده
يعني
براهمان
تنها اوست
پايدار و
باقي. همة
دنيا در او
محتوي است و
هيچ كس از او
خارج نيست.
نظراتي
از
دانشمندان
و فلاسفه
لامنه: وجود مطلق
سه جنبة
اصلي دارد:
اول قدرت
دوم عقل و
سوم عشق.
وجود مطلق
مخلوقات را
در بر دارد و
خلقت همانا
ظهور
مخلوقات مي
باشد.
ژان
مـاري
گـويـو: حقيقت
زندگي
افزايش و
بسط و توانا
شدن و تجاوز
كردن است.
اين افزايش
از خود اوست
نه آنكه از
ديگري
بگيرد.
لايب
نيـتس: خداوند
جوهرهاي
فرد را كه
تجليات ذات
اويند
ايجاد و سپس
ابقاء مي
كند و
دائماً در
كار خلق است
و اگر دست از
خلق بردارد
همه معدوم
مي شوند.
شـوپنـهاور: اراده
الهي اصل و
حقيقت جهان
است و نمي
توان آن را
منتسب به
علت و حقيقت
ديگر نمود و
وجود مستقل
است و خود
هستي دارد و
وجود وقتي
ابراز مي
شود كه
اراده كند.
هـ
ـ يك حساب
رياضي
در موضوع
منابع
قدرتها و
نيروها لازم
است سخنان
بيشتر و
دقيقتري
بگويم
حساب
كنيم
هر بشر داراي
صفاتي است كه
مقدار آن
معين است. هر
فردي از
افراد داراي
عقل، علم،
عدل، محبت،
قدرت بينائي
و ساير صفات
و خواصي است
كه مي دانيد.
مثلاً همه
افراد بشر به
نسبت كم و
بيش داراي
علم، قدرت،
بينائي و
چيزهاي ديگر
هستند. حال
فرض كنيم علم
فرد فرد بشر
را گرفته روي
هم جمع كنيم.
به مقدار
عظيمي خواهد
رسيد. بعد
علمي را كه
به نسبت در
حيوانات و
موجودات روي
زمين است به
اضافه آن چه
علم در روي
كره وجود
دارد بر آن
بيفزائيم
مقدار عظيمي
تشكيل خواهد
داد.
سپس علمي را
كه در ساير
كرات و
كهكشانها و
عالمها هست
بگيريم و بر
آن اضافه
كنيم. چنان
عظمتي از علم
بوجود خواهد
آورد كه قابل
تصور نيست.
يك
حساب ساده
بگذاريد يك
حساب سادة
رياضي كنيم:
اين حساب را
دربارة
قدرت انجام
دهيم. فرض مي
كنيم در روي
كرة زمين سه
ميليارد نفر
بشر وجود
دارد،
همچنين فرض
مي كنيم در
هر فردي از
اين بشر بطور
متوسط يك
واحد قدرت
هست، نتيجه
چنين است:
واحد قدرت
000/000/000/3 =
واحد قدرت *
000/000/000/3 فرد بشر
اكنون فرض
كنيم كه در
روي زمين يك
ميليارد
ميليارد
حيوانات
مختلف اعم از
پستانداران،
پرندگان،
ماهيان،
حشرات و غيره
وجود دارد (تعداد
حقيقي خيلي
بيشتر است به
عنوان فرض
چنين گفته شد)
فرض كنيم هر
يك از آنها 100/1
واحد قدرت
دارند نتيجه
چنين مي شود:
000/000/000/000/000/10 =
10/1 * 000/000/000/000/000/000/1
تعداد
حال فرض كنيم
كه ساير
عوامل زمين
اعم از
نباتات،
آبها، برق،
بادها (كه هر
كدام عوامل
قدرت هستند و
در اصطلاح
علمي آنها را
ذغال سنگ
سفيد، آبي،
بيرنگ و غير
مي نامند) در
حدود يك
ميليارد
ميليارد
ميليارد
واحدند و هر
كدام 100/1
واحد قـدرت
دارند نتيجه
حساب: 000/000/000/000/000/000/000/000/100= 10/1 ×000/000/000/000/000/000/000/000/000/1
اينك فرض
كنيم تعداد
اتمهاي
موجود در
زمين عدد يك
است كه يكصد
صفر دنبال آن
باشد و فرض
كنيم كه هر
اتم 100/1
واحد قدرت
دارد در
نتيجه عدد
زير بدست مي
آيد.
صـفـر ( 95 ) 1
چون پوستة
خارجي زمين
به نسبت حجم
آن در حدود
ضخامت يك
پوست تخم مرغ
است بخود تخم
مرغ و عظمت
واقعي زمين
در نيروها و
حرارت و آتش
داخل آن است
فرض كنيم كه
قدرت داخلي
زمين نيز عدد
يك و دنبال
آن هزار صفر
باشد.
حال اگر
توانائي
داريد اين
ارقام را روي
كاغذ آورده
رويهم جمع
كنيد، نتيجه
اي كه به دست
مي آيد يك
عدد سرسام
آور است.
تازه تمام
اين قدرت
متعلق به كرة
زمين است كه
يك واحد
بسيار كوچك و
حكم ذره اي
در فضا مي
باشد. به
همين ترتيب
قدرت نيروي
كرة آفتاب را
كه 5/109 برابر
مساحت زمين
است حساب
كنيد، سپس
ساير كرات
منظومة شمسي
را بر آن
بيفزائيد.
دانشمندان
هيئت مي
گويند
منظومة شمسي
يكي از
ميليونها
كرات كهكشان
(راه شيري يا
راه مكه) مي
باشد و
ميليونها
آفتاب و كره
در آن وجود
دارد.
قدرتهاي
آنها را هم
به اين عدد
بيفزائيد.
آنطور كه
دانشمندان
دريافته اند
كهكشان ما
يكي از
ميليونها
كهكشان
موجود در
عالم است.
اين عدد را
در چند
ميليون ضرب
كنيم (فراموش
نشود كه
خورشيدهائي
در عالم هست
مثل بتلژوز Betelgeuse يا بطل
الجوزا كه
پانصد و چهل
برابر
خورشيد حجم
دارد) همچنين
كشف شده كه
كهكشانها
گروهها و گله
هائي تشكيل
مي دهند.
اينها را هم
حساب نمائيد.
تازه اين
مقداري است
كه بشر امروز
توانسته با
اين مكانيسم
مغزي و آلاتي
كه اختراع
نموده از
عالم پي برد
و حقيقت عالم
غير قابل درك
است.اين قدرت
عالم است كه
حساب آن از
دست انسان
خارج است.
اين حساب بي
ثمرمي باشد.
از آنجائي كه
ديگر نمي
توانيم صفر
بر آن
بيفزائيم و
مغز ما قدرت
حساب ندارد،
و كاغذي براي
صفر اضافه
كردن باقي
نمي ماند
ناچاريم
بگوئيم:
مجموعه
قدرتهاي
عالم = ……
عدد بي انتها
و بي حساب
قدرت
اين قدرت بي
انتها و بي
حساب كه در
عالم
لايتناهي
جمع است به
شكل ذرات در
عالم
پراكنده شده
و هر بشر، هر
موجود و هر
پديده اي از
آفرينش بقدر
ذره اي از آن
استفاده مي
كند. حالا
ببينيد قدرت
كل چطور است
و چه عظمتي
دارد.
قدرت
موتور
يك موتور را
مي گويند 20
قوه اسب
دارد يعني
نيروي آن به
اندازه بيست
اسب است. با
اين حال چه
كارهاي
عجيبي مي كند.
در حساب بالا
ديديم كه قوة
سه ميليارد
آدم به اضافه
ميليونها
اسب و
ميلياردها
حيوانات و به
قدر بينهايت
موجودات
ديگر كه روي
هم جمع شود
به اضافه
قدرت كرات و
كهكشانها چه
مجموعه اي را
تشكيل مي دهد
كه بشر حتي
از حساب كردن
آن دچار تحير
فكري مي گردد.
همه
را حساب كنيد
به همين
ترتيب كه
قدرت را حساب
كرديد علم را
هم حساب
كنيد،
بينائي و عدل
را هم حساب
كنيد. باز
چنان نتايج
شگفتي بدست
خواهيد آورد.
ما نمي
توانيم با
فكر و مغز
محدود خود
چنان اعداد
عظيم را در
نظر مجسم
كنيم و نمي
توانيم فرض
بزرگي چنان
قدرتي را
بنمائيم اما
وجود آن را
مي بينيم،
حس مي كنيم و تصديق مي
نمائيم. مغز
از دو قسمت
تشكيل شده:
يكي مكانيسم
و جسميت آن
كه محدود است
و ديگر قدرت
روحي و فكري
و عقلي كه
نامحدود است
و با همين
قدرت است كه
مي توانيم
عظمت عالم را
كه نامحدود
است احساس
نمائيم. مغز
قدرت ندارد
دنبالةاين
حساب را
بگيرد اما
توانست با
حسابي كه
گفته شد تصور
عظمت آن را
بكند. هم
تصور كل را
مي كند و هم جزء جزء
اين قدرتها
را در
موجودات
مجسم مي بيند.
منابع
آنها
اگر بخواهيد
بهتر مطلب را
درك كنيد
نظري به منبع
آبهاي زمين
اندازيد. در
اقيانوسها و
درياهاي
عالم آب به
مقدار بسيار
وجود دارد كه
منبع آبهاي
زمين است و
كاملاً در
نظر بشر روشن
است و آشكار.
اگر اين
منابع نباشد
آبي هم در
زمين پيدا
نمي كنند. هر
جا آب ديده
شود دليل بر
وجود آب در
منبع است و
هر مختصر آبي
به زبان حال
به ما مي
گويد كه
منابع بزرگي
از آب هست
كه اين آب
از آنجا آمده
است. وجود هر
چيزي دليل بر
آن است كه از
منبع و
منشأئي ناشي
شده است.
جزء
دليل كل
همين مقدار
ناچيز و
مختصري كه
بشر از هر يك
از اين صفات
بهره دارد
دليل بر آن
است كه
منبعي هست كه
اين قدرتها
از آنجا است
و آن قدرتي
است كه مافوق
همه قدرتهاي
عالم و
سرچشمه و
منشاء همه
آنها است. تا
چنين منبعي
عظيم در عالم
نباشد قدرتي
وجود پيدا
نمي كند كما
اين كه اگر
برقي نباشد
لامپي روشن
نخواهد شد.
منبع
اصلي و صفات
صفاتي كه در
ما افراد بشر
وجود دارد از
منبع اصلي
آمده كه
مقدار آن بي
حد و حصر و
لايتناهي
است و ما ذرة
ناچيزي از آن
نيرو و علم و
قوه و فكر و
عقل و قدرت و
رحم و غيره
را داريم و
به هر موجودي
مقدار
ناچيزي به
تناسب
احتياج
مكانيسم
مغزي و بدني
از اين
نيروها داده
شده ولي منبع
آن بي انتها
است و مانند
منبع برق
تمام شدني
نيست.
اسم
تفاوت ندارد
اين بود
قدرتي كه هم
مجموع عظيم
آن را حس
كرديد و هم
واحدهاي آن
را در افراد
درك نموديد.
حالا منبع
بزرگ اين
نيروي عظيم
را كه تمام
صفات به
مقدار بي
نهايت در آن
وجود دارد هر
چه مي خواهيد
اسم بگذاريد.
مي خواهيد آن
را قدرت
عظيم، منبع
عظيم، منشاء
عظيم،
طبيعت،
خدايا هر چه
دلتان خواست
بناميد. مي
توانيد آن را
بزرگترين
نيروي قدرت
عظمت
بخوانيد و مي
توانيد آنرا
يزدان
بدانيد.
اختلاف بر سر
اسم نيست.
خداشناسي
واقعي
اين يك
خداشناسي
واقعي است.
هم ديدني است
هم حس كردني.
چگونه ممكن
است با اين
ترتيب كسي
خدا را حس
نكند و نبيند.
با شرحي كه
داده شد هم
خدا را تصديق
كرديد و هم
ديديد. مگر
نه اين است
كه حضرت امير
المؤمنين
علي عليه
السلام
فرمود:
انا عبد ما
لا اري؟ آيا
من خدائي را
كه نمي بينم
بپرستم. آيا
بهتر نيست
همه تسليم
شده و از روي
عقل و خرد
خدا پرست
گردند؟
خرسندم كه
خدا را ديديم
و توانستيم
طوري ساده آن
را بيان كنيم
كه شما هم آن
را ببينيد
وحس كنيد و
بدانيد. آيا
اين قابل شك
و انكار است؟
آيا خدا را
عاليتر از
اين براي بشر
امروز با
مكانيسم
مغزي كه دارد
مي توان روشن
و واضح كرد؟
خيرگي
چشم
اين جا است
كه متوجه اين
حقيقت مي
شويم كه شك
كردن در وجود
خدا از شدت
وضوح و روشني
آن است. مثل
اين كه وقتي
يك منبع نور
خيره كننده
جلو چشم باشد
چشم را از
ديدن باز مي
دارد. شما در
روز نمي
توانيد به
فرض خورشيد
نگاه كنيد
زيرا نور آن
به قدري تند
است كه چشم
را از كار
مي اندازد،
اما برخي
اشخاص كه
ديدشان قوي
است يا با
وسائلي
مانند عينك
سياه مجهز
شوند مي
توانند آن را
بنگرند.وجود
خدا هم در
عالم به قدري
روشن و واضح
است كه جلو
عقل برخي
مردمان سطحي
را مسدود مي
كند و مانع
از آن است كه
حقيقت روشن و
بي پرده اي
را كه مقابل
ديدگانشان
گسترده است
نظاره
نمايند.
خروج
از بهت
اغلب ديده
شده است كه
شخص در حال
استغراق
فكري چشمش بر
يك شيئي بطور
ثابت مي ماند
و خيره مي
شود. در آن
حالت چون
فكرش متوجه
چيز ديگري
است شيئي را
كه جلو او
است و بدان
مي نگرد مي
بيند ولي درك
نمي كند.
هرگاه او را
متوجه
سازندواز
استغراق
فكري كه هست
بيرون
آورند،
يكباره
متوجه شيئي
جلو خود مي
شود و تعجب
مي كند چرا
چندين ثانيه
بر آن
نگريسته
بدون اين كه
آنرا ببيند
اشخاص مشكوك
و مادي هم
چنين هستند.
چون اشتغال
فكري آنها
متوجه جاي
ديگر و متغرق
در افكاري
است كه
خودشان
ساخته و
پرداخته اند
نمي توانند
حقيقتي را كه
آشكار با چشم
مي نگرند،
متوجه شوند و
بايستي آنها
را هشدار داد
و بيدار كرد
تا متوجه آن
چيزي كه
بالعيان مي
ديدند بشوند
و اميد است
اين سخنان كه
در اينجا
بيان شد همان
هشدار مطلوب
باشد. آيا
خوشحال
نيستيد از
اين موهبتي
كه خدا را
اين طور به
سهولت مي
توانيد
بشناسيد؟
معني
محيط
حالا كه خدا
را شناختيم و
قبول كرديم،
دربارة معني
محيط بودن
يزدان مي
گويم تا حدي
به معني محيط
كه يكي از
بزرگترين
اوصاف يزدان
است آشنا
شويد. گفتيم
نيروي الهي
با قدرت روحي
كه امر او
است و با
سلطه اي كه
در تمام
جزئيات
كائينات
دارد بر همه
چيز محيط است.
يعني ذرة
ناچيزي از
سراسر
كائنات
لايتناهي
وجود ندارد
جز اينكه
وجود يزدان
بر آن محيط
است. يعني با
سيالة روحي
عالم گير و
عالم پوش و
قوه محركه
خود در آن
حاضر و ناظر
است و بر آن
احاطه دارد و
ذره ناچيزي
از عالم
لايتناهي
نيست كه
بتواند خود
را از زير
اين سلطه و
نفوذ خارج
كند. دليلي
هم بر اين
امر نيست.
مگر نه اين
است كه همه
چيز از او
است. پس
بيرون معني
نخواهد داشت.
اين است معني
محيط.
|