تاريخ انتشار

بهمن 1381

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

نهم ديماه پنجاه

استاد مسعود رياضي

دانش، نظم، خودآگاهي

حقيقت وجود جهان و ديناميسم آفرينش، دانش است همانطور كه دربارة‌ لفظ جهان به معني جهنده و متحرك و متحول سخن گفتيم در اينجا درباره لفظ عالم مي گوئيم كه اين واژه از كلمه علم مشتق شده است يكي از عجيبترين اسرار آفرينش رابطه بين اسم و پديده ها است. در اسلام روايتي يا عبارتي هست كه مي فرمايد اسمها از آسمان نازل مي شود و كلمه جهان براي اين گيتي اسمي با مسمي است و درست معني را مي رساند عجيب اينجاست كه اسم جنبه قراردادي و منطقه اي دارد، اما با حقيقت تطبيق مي كند.

واژه عالم يعني مجموعه علوم ودانشها، متكلمين عرفايعني آنها كه براي عرفان و معارف الهي قواعدي بيان كرده اند براي عالم دو معني بيان كرده اند:

اول: آنكه عالم آن چيزي است كه خداوند به او علم دارد يعني مجموعه علوم خداوند.

دوم: عالم آن چيزي است كه بشريا موجودات ذي شعور به آن علم و آگاهي پيدا مي كنند.

هر دو معني درست است و بايد با هم باشد مانند، پشت و روي يك سكه، در زبان فارسي و عربي و فلسفه و حكمت شرقي عالم به همين معنا آمده يعني چيزي كه موضوع علم  مي باشد و مورد توجه شخص يا وجودي عِالم و دانا قرار مي گيرد به همين دليل كلمه عالًم در بسياري از محلها بكار برده شده مانند :

عالم دنيا، عالم آخرت، عالم ظاهر،عالم باطن، عالم غيب، عالم شهود، عالم انفس، عالم آفاق، عالم اثير(اتر، انرژي)، عالم اجسام مجرده، عالم حس،‌ عالم عقل، عالم خلق، عالم امر، عالم روح، عالم جسم، عالم ربوبي، عالم صغير(وجود انسان)،  عالم كبير(طبيعت)، عالم صور، عالم طبيعي، عالم الهي، عالم عقول مقدسه، عالم قدسي، عالم مفارقات، عالم مقدار، عالم ناسوت، عالم ملكوت، عالم جبروت، عالم لاهوت، عالم نفس، عالم وجود، و عالم عدم.

در مكالمات و محاورات عاميانه باز هم از لفظ عالم استفاه هايي مي شود مانند: عالم دوستي، عالم عشق، عالم رفاقت، عالم پدر و فرزندي، عالم صداقت، عالم سياست و غيره.

در حكمت نوين جملة لايتناهي براي نام طبيعت يا هستي انتخاب شده است. گفتيم كه عالم يعني مجموعه دانش الهي، پس كلمة عالم به عنوان نام طبيعت يا يكي از اسمهاي خدا براي معرفي دانش طبيعت و علم خداوند انتخاب شده است اما كلمه جهان براي معرفي و تحول طبيعت است كه جهندگي و حركت سريع و پي درپي هستي را معرفي مي كند.

ذات طبيعت علم است، حركت است، انرژي است، عشق است و حقيقت است و در اين مقاله علم را در طبيعت بررسي مي كنيم و مي خواهيم ثابت كنيم كه طبيعت مجموعه اي است بينهايت از علم، به همين دليل آن را عالم ناميده ايم يعني مجموعة علم خداوندي. هر پديده اي را اعم از مادي يا معنوي تجزيه فيزيكي بكنيد حاصل كار و تجربة شما علم خواهد بود پس ماده مساوي است با علم و معنويت نيز مساوي است با علم، خلاصه هر چه وجود دارد علم است.

اگر ما يك گيلاس آب را مثلاً هزار بار عمقاً تجزيه كنيم به اين طريق كه آب را تجزيه كنيم تا اكسيژن و هيدروژن حاصل شود، اكسيژن را تجزيه كنيم تا ذرات نوري بدست آيد و همينطور تجزيه را تا هزار بار ادامه بدهيم، آنچه بدست مي آيد مقداري قواعد علمي است بعلاوه مقداري انرژي  كه اگر همينطور انرژي را بتوانيم تجزيه كنيم، بجائي مي رسيم كه فقط قواعد و فرمولهاي علمي باقي مي ماند و مقدار انرژي به صفر مي رسد. اينكه گفتم هزار بار تجزيه را ادامه مي دهيم براي آنكه ببينيم واقعا انرژي كم كم نابود مي شود و قوانين علمي بدست مي آيد. اما اگر بخواهيم به آنجا برسيم كه مطلقاً انرژي باقي نماند بيش از هزار بار بايد عمل تجزيه را تكرار كنيم و چون علم يقيناً وحدت است  يك وجود يا يك موجود بيشتر در اين تجزيه فيزيكي باقي نمي ماند و آن علم است شايد اين سخن بنظر شما عجيب جلوه كند زيرا با اين طرز تفكر تا بحال دربارة ماده و انرژي و علم سخن نگفته اند. چندين سال پيش استاد و رهنمونم حضرت حشمت السطان فرمودند علم ديناميسم آفرينش است و اين بنده در جزوه اسراري از آفرينش كه در سال چهل و هفت شمسي تنظيم شده در بخش ششم زير عنوان دانش در ابعاد عمق عالم گفته ام:

هر  يك  از   ابعاد   را   باشد   قوانين  علوم                          دانش اندر  بطن  دانش  عالمي   آراستي

چونكه هربعدي توبشناسي به قدرت پي بري                               قدرت  هر  بعد  با دانش ز حق  القاستي

هيچ  شيئي  در  جهان  دور  از  قوانين  علوم                                             كي كس ديده چو دانش در دل  اشياستي

سر  خلقت  دانش  و   عالم  ز   دانش برقرار                                              بلكه  دانش  عين عالم اين بود  از راستي

عالم  از  علم است مشتق علم ذات عالم است                                      جلوه  الله  علم  و   ذات   حق   دانستي

حكمت   مشاء   در    تعريف    عالم   سابقا                                               يك عبارت دركتب داردكه بس شيواستي

گفت ( العالم   هو   ما   يعلم   بالله )   است                                             يعني  عالم  جمع  علم    خالق  داناستي

در  بيان  حكمت  نو  شرح  اين گفته  بخوان                         اعتقاد    حكمت    نو    عالم   والا ستي

چون صفات حق بودذاتي همه بيشك وريب                           علم حق هم عين ذات وذات بي همتاستي

غير  ذات  حق  دگر  چيزي نباشد در وجود                            گر  صفات  آيد  نظر  با ذات او يكتاستي

دانش  حق  عين  ذات  مطلق  حق    ودود                           اصل عالم دانش است و موجد  اشياستي

ذات  حق  را  كي بود  حدي  و بعد و انتها                             علم و عالم همچنين بي حدوبي مبداستي

عالم  و   معلوم  و علم  عالم، عين ذات حق                                               كثرت  و تثليث  نبود  وحدتش  پاياستي

چار  بعد  عمقي  عالم   به   يك   تعبير  نو                           عالم  و  معلوم  و  علم  و  عالم اشياستي

شرح اين اسرار بر خوان از كتاب ديناميسم                           اين  اشارت  كافي  از  بهر  دل   بيناستي

گفته شد ابعاد عالم يا كه انسان واحد است                                              وحدت ذات و صفات حق براين مبناستي

بعد از انتشار كتاب اسراري از آفرينش ضميمة‌سالنامه نوردانش سال چهل و هشت شمسي در يكي از كنفرانسهاي وحدتي بحث تجزية فيزيكي مواد به قاعده اي كه گفته شد پيش آمد و صرفاً جنبة‌ الهام و ابتكاري داشت كه اگر آب را به قاعده عملي تجزيه كنيم آنچه بدست مي آيد دو گاز اكسيژن و هيدروژن است و يك قاعده علمي كه نسبت تركيبي اين گاز را معين مي كند بعد از اين تجزيه ما ديگر آب نخواهيم داشت مقداري گاز و يك فرمول علمي محصول تجزيه ما است اگر هر يك از اين گازها را نيز تجزيه كنيم قواعد علمي بدست مي آيد و مقداري انرژي، همينطور اگر تجزيه ادامه پيدا كند كم كم به حجم قواعد علمي حاصله اضافه مي شود و از حجم انرژي كم مي گردد، تا انرژي به صفر مي رسد و ديگر ماده و انرژي نخواهيم داشت و فقط محصول تجزيه ما به مقدار زيادي شايد بينهايت قواعد علمي خواهد بود.

پس يك فرمول فيزيكي يا شيميايي بدست مي آيد. به اين شرح : علم ــــــ< انرژي ــــــ< ماده، در تجزية علمي ماده تبديل به انرژي مي شود و انرژي تبديل به علم، پس مي بينيم كسي كه روز اول، آفرينش را به عنوان عالم ناميده به صاعقة‌ الهام غيبي اين اسم را انتخاب نموده است. به راستي هستي يا ذات خداوند مجموعة دانش بينهايت است در نهج البلاغه كتابي كه منسوب است به اميرالمومنين علي (ع) آمده است كه هر يك از صفات الهي عين ذات خداست كه اگر ذات و صفت را دو موضوع جداي از هم بدانيم توحيد را درك نكرده ايم علم يكي از صفات خداست كه عين ذات اوست.

چون صفات حق بود ذاتي همه بي شك وريب                                             علم حق هم عين ذات ذات بي همتاستي

غير ذات  حق  دگر  چيزي  نباشد  در  وجود                         گر  صفات  آيد  نظر با ذات او يكتاستي

علم بينهايت است

علم وجودي است بينهايت، نه حجم دارد و نه مقدار، نه ابتدا و نه انتها، آيا همة دانش الهي از اول بي اول خلقت تاكنون جلوه كرده است؟ و ديگر خداوند علمي ندارد كه آن را ظاهر كند؟ جواب اين است، اگر بگوييم همه علم خدا بروز و ظهور كرده علم خداوند محدود خواهد بود، زيرا ديگر پايان پذيرفته و اگر بگوييم علم خداوند هنوز در ذات او باقي است و تجلي نكرده مگر اندكي، اين طبيعت كه تجليات علمي خدا است محدود خواهد بود پس اين مشكل را چگونه حل كنيم؟

هرگاه مقداري محدود از علم خداوند تجلي كند و به اين جهان ظاهر تبديل شود و رابطة‌جهان با ذات خداوند قطع و منفصل شود آنگاه مي توانيم بگوييم جهان محدود است پس جهان بينهايت است به اين دليل كه از ذات خدا و از عالم منفك و مجزا نيست.

دريايي را در نظر بگيريد، مقداري بخار آب به صورت ابر از دريا حركت مي كند و در آسمان روي دريا مجتمع مي شود چون رابطة ابر و بخار آب با دريا برقرار است پس نمي توانيم براي آن ابرها حدودي قائل باشيم.

دانش ذاتي خداوند مرتباً در حال ظهور و تجلي است و مخلوقات و موجودات جديدي از آن دانش عظيم الهي تجلي مي كند و اين حركت و تحول يعني تبديل علم به انرژي و تبديل انرژي به ماده و همچنين حركت عكس آن يعني تبديل ماده به انرژي و علم تا ابديت كه پايان ندارد ادامه خواهد داشت و به قول قرآن خداوند "فالق الاصباح" است يعني همواره از دل تاريكيها و غيبها و ناپيدائيها سپيده دمي طالع مي شود و از هر دانه اي، حبه ها و دانه ها توليد مي گردد و از هر علمي علوم جديدي زائيده مي شود و اين حالت فلقيت يا فالقيت در ذات خداوند هست و چنين است جريان آفرينش كه به اراده خود آگاه و علمي يزدان مقتدر مهربان دانش ذاتي او به انرژي و ماده تبديل مي گردد.

پس اگر از ما بپرسند كه ذات خداوند چيست؟ مي گوئيم علم است، علم عين حقيقت است و علم بينهايت است وجودي است بي ابتدا و بي انتها. به همين دليل دانشمندان محترمند، زيرا بيشتر از ديگران از ذات خداوند برخوردار شده اند و اگر عارفان بانگ انالحق سر مي دهند بي دليل نيست مي گويند ما از خداونديم، ما علم خداونديم، دانش خداوند بيشتر در ما تجلي كرده است و به همين علت است كه اسلام مي فرمايد :

اگر در محضر عالم نشسته باشي اين ملاقات عبادت خداوند محسوب مي شود و اسلام خواب عالم را عبادت دانسته است پس بكوشيم كه از علم خداوند بيشتر بهره مند شويم و بسوي بينهايت و ابديت گام برداريم و پرواز كنيم.

نظم آفرينش

هر جا كه با كلمه نظم و مفهوم نظم و نظام برخورد كنيم بطور ناخودآگاه، بودن شعور و عقل و دانش را احساس و اقرار مي كنيم زيرا نظم بدون تقدير عقلي و علمي متجلي نخواهد شد. حركت دائمي آفرينش سيري است از شعور و دانش، اين دانش است كه حركت مي كند نه چيز ديگر، اين دانش است كه تحولات و تكامل را در همه حال ظهور مي دهد. ما كه وجود دانش را به عنوان ديناميسم آفرينش در عالم لايتناهي قبول داريم براي پذيرفتن وجود نظم در عالم، محتاج دليل و برهان نيستيم. دانش خودش ناظم است و تقدير مي كند و هندسه عالم را بر طبق اصول دقيق رياضي بر پا داشته است.

اگر نظم عالم ثابت و لايتغير مي بود و شكل هندسي موجودات دگرگون نمي شد و حركت ديالكتيكي و ديناميكي هرلحظه اين بت عياررابه شكلي جلوه گرنمي ساخت ودلدار واقعي موجودات هر دم با لباس ديگر جلوه نمي كرد، عقل مي گفت: كه عالم محدود است زيرا منظم است و اشكال هندسي خاصي را بطور ثابت نشان مي دهد ولي سير دانش و تحولات علمي عالم هر دم و لحظه اي يك شكل خاص به كل طبيعت مي دهد كه بلافاصله تصوير جديدي جاي آن را مي گيرد و اين اشكال هندسي عالمي متحول و فناپذيرند و جالب اينجاست كه اين تصاوير و اشكال هندسي طبيعت در حافظة عالم باقي مي ماند.

يك فرد انسان از ابتداي تولد تا هنگام تحول و مرگ بوسيله حركات دروني وبيروني بدن و اندامش تعداد بيشماري تصوير از وجود خود ظاهر مي سازد كه اين تصاوير در فضا نقش مي بندد و به اين زودي نابود نمي شود بلكه حافظه جهان براي ابديت اين تصاوير را در خود نگه مي دارد. تاريخ حقيقي انسانها و جهان بصورت فيلمهاي مصور و زنده در بايگاني طبيعت موجود است كه با تاريخ مدون دست بشري بسيار متفاوت مي باشد.

روشن بينان مي توانند تاريخ حقيقي زندگي هر فردي را در سينماي طبيعت بصورت فيلم رنگي مشاهده كنند و آگاه شوند. يك فرد انسان يعني مجموعة‌اين تصويرها و اين مجموعه شخصيت يك انسان را معرفي مي كند اين تصاوير بسيار منظم و دقيق است منشاء اين تصاوير علوم رياضي و دانشها است و نتيجة اين تصاوير نيز معلوماتي است از براي حافظة جهان، انسان اگر بخواهد خود را بشناسد به اين بعد خود نيز بايد توجه كند و از حركات خود آگاه شود بقول مرحوم صفي عليشاه، صوفي وعارف قرن اخير ايران:

لحظه اي در خود نگر تاكيستي                            از كجائي و چه اي و چيستي

خودآگاهي عالم

حركت و سير دانش در طبيعت براي هدفي عالي تر  است كه آن خود آگاهي مي باشد. بايد كلام خود اصلاح كنم زيرا گفتم، كه حركت و سير دانش در طبيعت، درحاليكه بايد بگويم حركت دانش يا سير دانش و ديگر جمله در طبيعت را بدنبال سير دانش نياورم زيرا آنچه هست يك حقيقت است كه اسمهاي مختلف به خود مي گيرد: عالم، جهان، گيتي، خدا، سپهر، دهر، طبيعت، وجود، هستي و غيره كه دانش فيزيكي از اين نامها مي باشد.

پس‌ مي‌گويم‌: سير دانش‌ براي‌ هدفي‌ است‌ عاليتر و آن‌ خودآگاهي‌ مي باشد دانش‌ اگرحركت‌ نكند به‌ صورت‌ ناخودآگاه‌ باقي‌ مي‌ماند زيرا دانش‌ نيز بايد خود را بشناسد و به‌مرتبة‌ خودآگاهي‌ برسد دانش‌ مثل‌ دانه‌اي‌ است‌ كه‌ قوة‌ رشد و نمو در وجود او هست‌ اما در انبار مانده‌ است‌ هرگاه‌ دانه‌ را بكارند و بوته‌اي‌ از او توليد شود استعدادهاي‌ خود را بروزو ظهور داده‌ است‌ و دانه‌ از ناخودآگاهي‌ به‌ مقام‌ معرفت‌ و خودآگاهي‌ رسيده‌ است‌.

دانش‌ نيز در سير و تحولاتي‌ كه‌ دارد و تبديل‌ به‌ انرژي‌ و ماده‌ مي شود از استعدادها و قدرت‌نهاني‌ خودآگاه‌ مي‌گردد و مي‌داند كه‌ در دلش‌ چه‌ نبوغها و چه‌ استعدادهايي نهفته‌ است.‌

اين‌بيان‌ كه‌ به‌ سادگي‌ مطرح‌ شد راز آفرينش‌ است‌ علت‌ غائي‌ خلقت‌ موجودات‌ و پديده‌هاست‌و سبب‌ اصلي‌ تبديل‌ دانش‌ به‌ انرژي‌ و تبديل‌ انرژي‌ به‌ ماده‌ مي باشد. خلاصه‌ اينكه‌ چهرة‌جهان‌ اشكال‌ گوناگون‌ و زيبائي‌ از دانش‌ است‌. قرآن‌ مي‌فرمايد: به‌ كجا نگاه‌ مي كنيد به‌آنچه‌ روي‌ بياوريد. پس‌ آن‌ چهرة‌ خدا است‌. طبيعت‌، جمال‌ بي‌مثال‌ و قامت‌ رعناي‌ خداونداست‌ كه‌ آنچه‌ هست‌ اوست،‌ سير و حركت‌ و طلب‌ خودآگاهي‌ پاياني‌ ندارد زيرا دانش‌بينهايت‌ است‌ تجلي‌ دانش‌ حركت‌ و امري‌ است‌ ابدي‌ و جاودان‌، زمان‌ در اين‌ حركت‌جايگاهي‌ ندارد بلكه‌ زمان‌ و مكان‌ شكلها و جلوه‌هائي‌ از اين‌ حركت‌ دانش‌ عالمي‌ است.‌

اگركتاب‌ مقدس‌ ديناميسم‌ آفرينش‌ را خوانده‌ باشيد فهم‌ اين‌ اسرار الهي‌ براي‌ شما آسان‌ است‌پس‌ اگر از شما بپرسند چرا خداوند جهان‌ را آفريده‌ است‌؟ پاسخ‌ مي دهيد: مي‌خواهد خودرا بشناسد و از قوا و استعدادهاي‌ بينهايت‌ نهاد خودآگاه‌ شود اين‌ است‌ راز آفرينش‌.

همينطور هر فرد انسان‌ يا موجود ديگر به‌ انگيزة‌ حس‌ حقيقت‌جوئي‌ و خودشناسي‌، براي‌ شناخت‌ خود و رسيدن‌ به‌ معرفت‌ و خودآگاهي‌ در كوشش‌ و تكاپو است.‌ تشكيل‌پرتوگاه‌ خداشناسي‌ در وحدت‌ نوين‌ جهاني‌ و پيدايش‌ و بيان‌ حكمت‌ نوين‌ روي‌ همين‌انگيزة‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ هرچه‌ بيشتر معرفت‌ پيدا مي كنيد براي‌ رسيدن‌ به‌ خودآگاهي‌ بيشتر و معارف‌ عاليتر، طلب‌ و تشنگي‌ بيشتري‌ در خود احساس‌ مي‌نمائيد. علوم‌ و صنايع‌ بشري‌به‌ انگيزة‌ همين‌ طلب‌ و تشنگي‌ باطني‌ در جهان‌ تجلي‌ كرده‌ است‌ هرچه‌ انسان‌ بيشتر خود را و جهان‌ را بشناسد در حقيقت‌ خداوند خود را بيشتر شناخته‌ است‌ و اين‌ همان‌ سير تكاملي‌است.

همه‌ دانشمندان‌ ناموس‌ تكامل‌ را قبول‌ دارند ظاهراً اينطور به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اگرخداوند به‌ شناسائي‌ خود نياز داشته‌ باشد نقص‌ خواهد داشت‌ مي‌گويم‌:

اولاً اگر خداوند براي‌ شناخت‌ خود اراده‌ و حركت‌ نكند سير تكاملي‌ معني‌ نخواهد داشت‌. 

ثانياً هرگاه‌ خداوند براي رسيدن‌ به‌ خودآگاهي‌ و كمال‌ بيشتر به‌ موجود ديگري‌ محتاج‌ مي‌شدآنگاه‌ مي‌گفتيم‌ خداوند ناقص‌ است‌ در حاليكه‌ ما مي‌دانيم‌ خدا وحدت‌ است‌ و يكتاي‌ بي‌همتااست‌.

او اگر خود را در درون‌ خود پيدا كند ديگر نمي توان‌ به‌ او گفت‌ نيازمند و ناقص‌ است‌وجود ناقص‌ آن‌ است‌ كه‌ از ديگران‌ براي‌ رفع‌ نقص‌ خود كمك‌ بخواهد اگر فردي‌ بتواندنيازهاي‌ خود را برآورده‌ كند و به‌ غير محتاج‌ نباشد نمي توان‌ او را ناقص‌ و نيازمند ناميد.

به‌ طرز ديگري‌ موضوع‌ را مطرح‌ مي‌كنم‌ تا براي‌ دوستاني‌ كه‌ مقدمات‌ حكمت‌ نوين‌ رانخوانده‌اند ابهامي‌ باقي‌ نماند. آنها كه‌ جهان‌ را از خدا جدا مي‌دانند آيا جهان‌ را كامل‌ ومطلق‌ مي‌خوانند يا ناقص‌ و محدود مي‌شناسد؟ اگر بگويند جهان‌ ناقص‌ و محدود است‌بايد گفت‌: خدا را به‌ نقص‌ و كمبود متهم‌ كرده‌اند زيرا خدا نتوانسته‌ جهاني‌ خلق‌ كند كامل‌ و بينهايت.‌ اگر بگويند كم‌كم‌ كامل‌ مي شود و سير تكاملي‌ را بپذيرند مي‌گويم‌: اين‌ سخن‌ شماهمان‌ است‌ كه‌ قبلاً گفتيم‌.  يعني‌ دانش‌ ذاتي‌ خداوند كم‌كم‌ و به‌ مرور تجلي‌ مي كند و مشمول‌تكامل‌ است‌ و اين‌ عقيده‌، نقص‌ براي‌ خدا نخواهد بود.

يك‌ طرف‌ ديگر قضيه‌ اين‌ است‌ كه‌بگويند جهان‌ كامل‌ است‌ و نيازي‌ به‌ تكامل‌ ندارد مي‌گويم‌: پس‌ سير تكاملي‌ چيست‌ كه‌ آن‌ را به‌ صورت‌ اصل‌ و قانوني‌ پذيرفته‌ايد؟ و اگر اين‌ عقيدة‌ ناقص‌ را بپذيريم‌ كه‌ جهان‌ كامل‌است‌ و مطلق‌ است‌ بايد بگوئيم‌ كه‌ خداوند‌ ديگر بيكار است‌ و نمي‌داند چگونه‌بگذراند.

قرآن‌ مي‌فرمايد: "يهوديان‌ گفتند كه‌ خداوند جهان‌ را در شش‌ روز آفريد و بعد بيكار شدو دستهايش‌ را روي‌ هم‌ قرار داده‌ خداوند دست‌ آنها را بشكند، زيرا دست‌ خدا باز است‌ وبسته‌ نيست"‌

اين‌ آيات‌ پاسخ‌ كساني‌ است‌ كه‌ مي گويند: خداوند جهان‌ را كامل‌ آفريده‌ و ديگركاري‌ ندارد حكمت‌ نوين‌، كار آفرينش‌ خدا را به‌ عنوان‌ رسيدن‌ خداوند به‌ خودآگاهي‌ تعبيرمي كند همانطور كه‌ انسان‌ مي‌كوشد كه‌ به‌ معرفت‌ برسد و به‌ حقيقت‌ وصل‌ شود همة‌موجودات‌ همين‌ حال‌ را دارند و تحولات‌ گيتي‌ و سير تكاملي‌ به‌ همين‌ معنا است‌ فلاسفه ‌مي گويند:

قدرت‌ و دانش‌ الهي‌ در قوه‌(بالقوه‌) وجود دارد، بر اثر تحولات‌ و دگرگونيها اين‌دانش‌ و قدرت‌ فعليت پيدا مي كند و به‌ قول‌ خودشان‌ از قوه‌ به‌ فعل‌ درمي‌آيد اين‌ حرف‌ درست‌ است‌و كمال‌ يزداني‌ را به‌ سادگي‌ بيان‌ مي كند بعضي‌ از فلاسفة‌ مذهبي‌ مي گويند:

خداوند داراي دو علم است علم حضوري كه همان دانش بالقوه الهي مي باشد و علم حصولي كه همان مقام خودآگاهي و معرفت است و اين قاعده همان اصل رجعت مي باشد كه قرآن مي فرمايد : "انالله و انا اليه راجعون" دانش از ذات الهي تراوش مي كند و نتيجه و بازگشت آن بازهم به ذات الهي است اين سير و حركت، دانش عالمي است كه با اين بيان گفته شده و مخلوقات از خدا هستند و بازگشت آنها به سوي خداست، اما اين سير و حركت از ذات خدا و بازگشت آن به ذات خدا در زمان نمي گنجد و بينهايت است.

چطور عقل ما بپذيرد كه خدا يا جهان يا وجود، خود به خود يا براي هميشه بود و هست و يا خواهد بود؟

انسان بوسيله حواس خود پديده ها را احساس و باور مي كند براي شناخت هر چيزي حسي مخصوص داريم موضوع ابديت و جاودانگي و بينهايت نيز مسئله اي است كه براي شناخت آن حسي در وجود ما هست بنام حس شناسايي به عالم لايتناهي و  حس حقيقت يابي اين دو حس به كمك حس تخيل كه سرعتش غير  قابل محاسبه مي باشد، بينهايت را احساس و ادراك مي كنند. اما بايد اين حواس بوسيله تمريناتي ورزيده شوند اگر كسي را ديديد كه نتوانست مسئله ابديت و بينهايت را درك كند بدانيد هنوز حواس مذكور را به خوبي پرورش نداده است.

در مكتب روحي مي توانيد حواس باطني خود را ورزش دهيد وكرات بسيار دور آسماني را به آساني ببينيد و با چشم غير مسلح يعني با حس روشن بيني درون اشياء و انسانها و افكار ديگران را مطالعه كنيد افراد عادي و غير مكتبي هيچ گاه باور نمي كنند كه اين امور امكان پذير است و شما را به شعبده بازي متهم مي سازد و اگر خيلي با ايمان باشند مي گويند، فقط پيامبران خدا صاحب چنين قدرتي بوده اند با توجه به اين مثال مي گويم :

هر گاه حس حقيقت جويي، حس تخليل و حس شناسائي به عالم لايتناهي را روي قواعد مكتب روحي ورزش بدهيد و روي موضوع بينهايت و ابديت و اصل بقاي ماده و اصل بقاي انرژي  كه امروز علمي شده است و بصورت قانون درآمده تفكر كنيد كم كم مي توانيد جاودانگي جهان را بپذيريد و خدا را بشناسيد.