تاريخ انتشار

ديماه 1381

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت
يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني
رهنمون حشمت الله دولتشاهي
كتاب گلهاي راهنمايي جلد دوم
خدا و آفرينش
تحير در موجودات

تكاپوي حقيقت مرا سخت دچار تحير و التهاب ساخته و وجودم را غرق در تفكر نموده است. اي آفرينندة بزرگ - چون به جهان مي نگرم آنرا مملو از موجودات و اشياء مي بينم. اين كرات با عظمت و سحابيهاي بزرگ كه هر كدام هزاران و ميليونها جهان را تشكيل مي دهند و هر فلكي پر از مخلوقات و عوامل و اشياء گوناگون است همگي اين صورتها و اشكال و ظواهر و جلوه هاي مظاهري هستند كه بنا به اقتضاي آفرينش به وجود آمده كه نقشي را انجام دهند و به پايان برسانند و به شكل ديگردر آيند. خميره اي كه اين اشكال و نقوش از آن هست مي شود (كه اتم و عناصر است) كدام است: جز اين خميره و اشكال مگر چيز ديگري هم هست و اين اشكال مگر از خميره جداست؟

پلاستيكي كه به صورتهاي گوناگون در آورده مي شود صورتش با اصل خميرة پلاستيكي يكي است و از هم جدا نيست. پس حقيقت واحد است هر چند بشر آن را با الفاظ گوناگون هيولا و صورت ناميده است.

وحدت عالم

حالا كه حقيقت واحد و خميره و اشكال و تحولات همگي يك واقعيت هستند و مي دانيم كه حقيقتي جز تو در عالم نيست؟ آيا اين اشكال و خميره جز قدرت تو چيزي هست؟ آيا آن ذراتي كه جهان را تشكيل داده و آن جهاني است كه به لطف و دانش تو به وجود آمده و نام آن مخلوق است جز حقيقت دانش تو كيست؟

از اين تفكرات دچار شگفتي شده ام. هر چه بيشتر مي نگرم اين نكته را بهتر مي فهمم كه غير از تو چيزي و كسي نيست (ليس في الدار غيره ديار) يا:

كه جز او نيست در سراي وجود                           به حقيقت كس دگر موجود

اين تحولات چيست؟

آيا صورتهاي متنوع و اشكال گوناگون و تحولات موجودات جز امر تو و روح تو و مادة متعلق به تو كه همه جلوه ها و نامهاي گوناگون يك حقيقت واحد است وجود دارد.

اي عزيز و اي معبود بي همتا خود آگاهي و از هر چيز اطلاع داري و احتياج بگفتنم نيست كه در خلوت شبهاي تار در دل ليالي با حالت التهاب و حيرت در ذكر توأم تا ترا بهتر بشناسم و بدانم كيستي و اين صفات كه در عالم در حال تجلي و درخشندگي است چيستند و از كجا آمده اند. هر چه دارم همه تسليم تو و در راه تو و ذكر تو است. به ياد توام. همواره در صدد يافتن اين حقيقتم كه روشنائي از كجا است و از كدام منبع بوجود آمده است مگر اين عناصري كه در عالم برقرار شده جز مهر تو چيزي هست؟ مگر هستي به غير تو وجود دارد؟ اين تكاپوها و اين حركات، اين فعاليت ها، اين عوامل، عناصر و اين جنبش و غوغا و اين جوش و خروش عالم آيا جز مهر و عشق تو چيزي هست و اين فعل و انفعالات گوناگون جز واحدي است كه وجود تو مي باشد. خلاصة مطالب بالا در يك رباعي:

اين صورت اشياءواتم غيرتو چيست؟

آن ذره ومخلوق جهان غيرتو كيست؟

در خلوت  دل  ذكر  صفات تو كنم

اين عنصر آفاق به جز مهر تو نيست

خدا نهان نيست

خداي آشكار

فلاسفه و حكما و بزرگان سابق بر حسب موقعيت زمان نكاتي از اين مطلب فهميده و آن را با ابهام و تاريكي و آغشته به شك و ترديد و به وضعي غير روشن كه گاهي متضاد به نظر مي رسد كم و بيش بيان مي داشتند اما جز عده اي از خواص آن هم با احتياط آن را نمي گفتند. چون حقيقت عالم اين است و پيشرفت دانش امروز اقتضاء مي كند كه مردم فهم واقعي پيدا كنند و واقعيات جهان هستي را درك نمايند ناچار اين حقيقت را همه جا و به هر طريق به طرزي علني و آشكار براي همه مي گويم كه آن هستي مطلق كه آنرا غايب و مخفي مي گويند پنهان و پوشيده نيست. آن ذاتي كه فلاسفه منحصر به يك حقيقت نهاني مي دانند آن طور نيست بلكه مجموعه اين است كه واحد را تشكيل داده كه همه چيز و همه كس و همه جا در آن سهيم اند.

غايب نيست

همان حقيقتي كه غايب و مخفي مي دانند به صورت مظاهر و جلوه ها در همه جاي عالم در هر حال ساري و جاري است. هر چه در هر كجاي عالم ديده مي شود، هر موجود، هر شيئي، هر عنصر، هر ماده، هر چه روح هر چه حركت، هر چه فعاليت هر چه رنگ و جلوه و خلاصه هر چه و هر چه و در هر حال ديده مي شود سريان و جريان امر او و از اوست.

هميشه در حال حركت

نكتة عجيب در اين است كه اين وجود آرام ندارد و يك لحظه نمي تواند قرار گيرد و دائم در حال حركت و تحويل و تحول است و اگر به موجودات بنگريد تحولات آنها را خواهيد ديد و اگر با حربة دانش موشكافي كنيد ساكن ترين اشياء را در حال غوغا و حركت خواهيد ديد و اگر حركت نباشد عالم تعطيل خواهد شد.

و اما مجموع اين جلوه ها و مظاهر كه در ظاهر مختلف و گوناگون به نظر مي رسد جز يك واحد نيست كه همان عالم وحدت است و اگر درست بنگريد عالم مجموعة ذات است كه به صورتهاي گوناگون در هر آن و لحظه به شكلي جلوه گري مي نمايد و اين جلوه و تحولات ذات پايان ندارد. هميشه بوده و هست و خواهد بود. خلاصة مطالب بالا در يك رباعي:

گويم  همه  جا  به  عرف توحيد عيان

آن  هستي  مطلق   كه   بگويند   نهان

ساري است مظاهرهمه جا در هر حال

يك واحد و مجموعة ذات است جهان

هستي عالم از اوست

كمال وحدت

آن ذاتي كه فلاسفه و حكما و متفكرين سابق فكر مي كردند و آنرا كامل بالتمام مي دانستند و آنرا با ذات واجب الوجود تطبيق مي كردند در عين حال كه بايد قائل به كمال آن بود ليكن اگر آن نحوه كمالي كه مي پنداشتند در حق آن قائل باشيم ديگر جايي براي كمال باقي نمي ماند و امريست تمام شده و انجام يافته و سراسر تمام شده و انجام يافته اي ساكن و بيحركت است زيرا حركت و جنبش و سير يكي از خصوصيات مشي به طرف كمال است و هنگامي كه چيزي كامل تصور شود هيچگونه جنبش و حيات و حركتي براي آن قابل تصور نيست زيرا اگر او كامل غير قابل تكامل انگاشته شود براي چه حركت كند و براي چه جنبش نمايد و فعل و انفعال و تحول را به چه منظور لازم دارد. از شدت سكون و بي فعاليتي بايستي آنرا هيچ دانست.

نشاط زندگي

در اين صورت تكليف اين عالم پر جنب و جوش و فعاليت و اين نشاط عجيب زندگي كه از ذرات تا افلاك را به هياهو انداخته است چيست و تكليف انالله و انا اليه راجعون چه خواهد بود؟

دوران حركت

اين حركتي كه از ذرات او شروع مي شود (انا لله) و بالاخره بسوي وي ختم مي گردد (اليه راجعون)، و اين گردش كه به مثابه گردش آب در طبيعت همچنان ادامه دارد اگر آنرا امري جدا از سرچشمه و خالق بدانيم معني ندارد زيرا حقيقت اين است كه از اوست و از او جدا نيست و جدايي در مقام وحدت او قابل تصور نمي باشد و اگر آن را جزء او ندانيم ناچاريم مسأله كمال مطلق را آن طوري كه مي گفتند از فكر به در كنيم زيرا اگر آن نوع كمال مطلق باشد ديگر احتياج ندارد يك مسير و دوره اي را طي كند و از آنجا شروع شود و دوباره به آنجا باز گردد. حل اين مسئله چگونه خواهد بود؟ توجه كنيد تا در اين مقال براي شما بگويم.

تطبيق با عقل

علما و دانشمندان سابق در ضمن تفكر و تعمق در اين حقايق فكري متوجه شده بودند كه اشكالي در كار مي آيد كه با عقل وفق نمي دهد. اينست كه براي چاره جويي و توافق دادن حقايق با هم به تأويلات دور و دراز و ناصحيح متوسل مي شدند و تعبيرهاي گوناگون مي كردند كه بجاي اينكه مشكلي را حل نمايد بر مشكلات مي افزود تا امروز كه آنرا بصورت يك مسأله متناقض غير قابل فهم در آورده است.

جدا كردن خالق و مخلوق

براي چاره جويي ناچار بودند مخلوق را از خالق جدا كنند و ذات را تقسيم به واجب الوجود و ممكن الوجود نمايند و ذات اصلي واجب را كامل غير قابل تكامل دانند و مخلوقات را قابل تكامل ولي جدا از او انگارند. از طرف ديگر به علت هاي ديگر كه دلائل آن در مراتب و شئون مختلف به فكر آنها مي رسيد مي ديدند مخلوق نمي تواند جدا باشد كه برخي دلائل عقلي و نقلي آن را گفته اند. از آن جمله جدا نبودن صفات از خدا و بودن صفات او عين ذات او - و علم هم يكي از صفات است و عين ذات مي باشد و مخلوق هم تجلي علم بلكه پاره اي از خود علم است و بصورت عمل در آمدن علم، لذا نمي تواند از ذات جدا باشد.

دلائل نقلي

دلائل نقلي هم در همة اديان گفته شده از آنجمله آية هواقرب من جبل الوريد (از رگ گردن به انسان نزديكتر است) و آية مباركة: و نفحت فيه من روحي (از روح خود در او دميدم) و عبارات مكرر نهج البلاغه مبتني بر اين اصل كه مخلوق نمي تواند از خالق جدا باشد.

در اينجا براي شاهد قسمت كوچكي از خطبه 162 نهج البلاغه را با ترجمه دانشمند محترم آقاي فيض الاسلام نقل مي كنم و بايد دانست كه نظير اين مطلب در كتاب مزبور مكرر ذكر شده است. الظاهر لايقال مما و الباطن لايقال فيما لاشبح فيقتضي و لا محجوب فيحوي لم يقرب من الاشياء بالتصاق و لم يبعدعنها بافتراق (هويداست كه نمي توان گفت از چه آشكار شده. مخفي است كه گفته نمي شود در چه چيز پنهان گرديده. جسمي نيست كه از دور جلوه گري كرده بعد از بين برود و زير پرده نيست تا چيزي بر او احاطه داشته باشد. نزديك بودن او به اشياء به چسبيدن نيست و دوري از آنها به جدائي نمي باشد).

در نظر فلاسفه و حكما چون قضيه با اين ترتيب حل نمي شد ابهام در كار بوجود آمد و نتيجه آن همين تناقضاتي است كه در فلسفه و حكمت ديده مي شود.

روشن شدن مطلب

منت خداي را كه اينك مطلب روشن مي گردد.

خداشناسي

چراغهاي سوسو زننده

براي اين كه متوجه شويد چگونه ذات خداوندي در عين حال كه كامل است، مخلوقات و موجودات كه در دايره هستي او هستند تكامل مي يابند. براي روشن شدن ذهن مثالي مي زنيم: چراغهائي است كه نور خود را به طور متناوب بيرون مي فرستد يعني سوسو مي زند مثل فانوس هاي قوي ديده بانهاي دريا يا چراغ پليس. اين چراغ در حدود خود نورش كامل است و نقصي ندارد ولي بنا بر مصلحت و انجام وظيفة معيني نور را بيرون مي فرستد و دوباره جلو نور را مي گيرد. چراغ در عين حال كه كامل است براي انجام هدف و مقصدي نور را طوري مي فرستد كه از حالت نقص به سوي كمال رود و از كمال به طرف نقص و اين عمل را متناوباً انجام مي دهد در حاليكه در باطن خود نور كامل دارد و در عين حال ماشيني كه دارد سوسو مي زند، هميشه در گردش و سيار است و در يك محل معين نيست. مثلي ديگر مي زنم. البته مثالها كوچك است ولي براي روشن شدن فكر ناچارم.

عمل نانوا

يك نانوا آرد، نمك و ساير وسايل را براي پخت نان در اختيار دارد و خود نيز در اين فن استاد است و با مهارت كامل اين مواد را با هم تركيب مي سازد تا نان بپزد. موادي كه نان از آن ساخته مي شود و سير تكاملي متدرجي را مي پيمايد تا بصورت نان در آيد و يك بشر آن را مصرف كند و بخورد وقتي نان درست شد ديگر كارش تكميل شده و به تكامل رسيده است؟ خير. بعد از آن كه بشر آن را مصرف نمود موادي كه نان را ساخته بعداً به صورتهاي ديگر در مي آيد و بعد از طي تحولات زياد و گذراندن ميلياردها مراحل بيشمار باز هم به صورت آرد و نان ممكن است در آيد و اين حول و تحول همچنان ادامه دارد. وقتي نانوا كارش را امروز تمام كرد آيا ديگر وظيفه اش به پايان رسيده؟ خير. فردا هم نان مي سازد و پس فردا هم مي سازد و فرضاً آن نانوا نباشد عمل نانوائي ادامه مي يابد و نان پخته مي شود و كار نان پختن تمام نخواهد شد. تمام امور عالم اين طور است.

تحولات غير قابل احصاء

تحولاتي كه در همين يك مسئله كوچك در عالم پيدا مي شود قابل احصاء و شمارش نيست و نمي توان حدي براي آن معين كرد و گفت كه وقتي به اين تعداد رسيد تمام مي شود. اگر بگويم هزار مرتبه صد هزار مرتبه يك ميليارد، صد ميليارد بار گردش كند و تمام شود چنين نيست، پايان ندارد همان طور كه ابتدا هم نداشت. اگر اين تحولات پايان داشته باشد عالم هم پايان خواهد داشت ولي هيچ متفكري نمي تواند حتي در عالم خيال پاياني براي آن تصور نمايد.

بخاطر گردش است

اين تحولات براي چيست؟ بخاطر گردش است زيرا همه چيز در عالم بايد گردش داشته باشد و حيات به معني گردش است و تا خون در بدن انسان گردش نكند آنرا زنده نمي گويند و تا تحولات در عالم هميشه در حال گردش نباشد نمي توان عالم را زنده دانست هر گاه اين گردشها پايان يابد و روزي متوقف شود دليل بر اينست كه عالم ناقص بوده و چون به اين نقطه رسيد پايان يافت و متوقف شد. اما چنين چيزي نيست بلكه عالم كامل است و دليل كمال آن اين است كه دائم در آن تحولات صورت مي پذيرد و اين تحولات را پاياني نخواهد بود.

حيات عالمي

انجام اين تحولات در عالم و اين گردشهاي بي پايان به منظور مقصد و هدفهاي زندگي است و همين حالات است كه اصولاً حيات و جنبش و حركات و فعاليت را در اين جهان هستي بوجود آورده است.

و اما استاد نانوا بايستي از لحاظ جسمي كامل باشد و هنر او براي كار خودش بي نقص باشد تا بتواند نان را بسازد. اگر في المثل يكدست نداشته باشد نمي تواند خمير درست كند و نان بوجود آورد. در اينصورت او را يك استاد كامل نمي دانند.

مهندس ناقص و كامل

مهندسي كه مي خواهد كارخانه اي را راه بيندازد اگر در اين رشته كامل نباشد نمي تواند كاري انجام دهد و كارخانه را به جريان افكند.  كار او ناقص و نيمه تمام خواهد ماند يا پاياني براي كارش خواهد بود. اما وقتي علم او كامل باشد هر اندازه محصولاتي كه به دستش ساخته مي شود دوران عمر خود را طي كنند و فرسوده و خراب شوند باز هم محصولات ديگري مي سازد و جريان كارخانة او مرتب ادامه دارد. همچنين اگر اين مهندس نقصي در كار داشته باشد يا به يك ناتواني بر بخورد تا آنجا محصول را ساخته و از آن به بعد ديگر قادر به ادامه نيست.

 

كامل بودن خداوند

خداوند متعال چون خودش مجموعة تمام عالم و بر همه احاطه دارد بايستي كامل و تمام امور عالم را به طرز صحيح بگرداند و بگردش اندازد و كمال او غير از كمال يك مهندس يا يك نانوا است بلكه او بايد مجموعه تمام كمال هاي عالم را داشته باشد زيرا تمام عالم را به حركت و حيات انداخته است. چون كامل است و نقص ندارد هرگز از كار نمي ايستد. هر گاه در خداوند نقصي باشد حتمي است كه ديگر عالم از كار مي ايستد زيرا اين نقص سبب مي شود كه به جائي برسد كه باشكال و ناتواني بر خورد و قادر به ادامة كار نباشد چون مي دانيم كه عالم هرگز از كار نخواهد ايستاد پس خدا هم نقصي ندارد و كامل است. استادي كه عالم را به حركت مي اندازد دانش و قدرتش كامل است به اين جهت است كه او را استاد كامل و خالق كامل مي خوانند. در بارة گردش، مردمان قديم تا حدودي مطالبي فهميده بودند و به جاي اين كه حقيقت را درك كنند آن را به تناسخ و برگشت انسان به دنيا تعبير نمودند.

حقيقت بسيط را تفكيك كرده اند

متفكريني كه نتوانسته اند حقيقت گردش را درك كنند اين تحولات را از پروردگار جدا دانسته اند و لذا اشكالاتي در ذهن آنها پيدا شده است. ولي وقتي بدانيم كه عالم خودش در خودش واقع است و از پروردگار جدا نيست اين نكته را به خوبي در مي يابيم كه هر چه هست در داخل خود عالم انجام مي شود و مواد و تحولات از او جدا نيست و در اين عالمي كه مجموعاً كامل است اجزاء بر حسب مشيت و مصلحت و انجام امور معين تحولات و مراحلي را سير مي كنند و باز به حال اول بر مي گردند و اين گردش به مقدار بي پايان ادامه دارد.

مكان ندارد

گفتم كه اتومبيل پليس در عين حال كه چراغش سوسو مي زند خود اتومبيل هم در حركت است و نور خود را در همه جا پراكنده مي كند و يكجا نمي ماند. اين مثال با اينكه كوچك است اما حقيقت را روشن مي سازد كه نه تنها عمل الهي كه تحول مخلوقات است دائم در حالت حركت و گردش است، بلكه خود او هم دائم در حركت و كار و فعاليت و گردش است. به اين لحاظ نمي توان براي خدا محلي تعيين نمود و چون محلي براي ذات پروردگار تعيين نمي شود ابتدا و انتهائي براي آن نمي توان فرض كرد زيرا دائماً در گردش است و نمي توان مبدأ و منشأ و آغاز و پايان و خط سيري براي آن يافت. در همه جا و هميشه هست و نمي دانيم بگوييم كجا است. جز اينكه بگوئيم همه جا هست.

اينك به عمل نور افشاني چراغ توجه كنيم: آنچه لازمة نور و روشني است در اين منبع موجود است و اگر چيزي از آن كسر باشد نور نمي دهد و نقص دارد زيرا تنها يك عمل نور دادن مستلزم موجود بودن تمام لوازم آن است و همه چيز در آن مستقر مي باشد.

نمي تواند ناقص باشد

همة امور عالم يك چنين حالتي دارند و براي انجام گرفتن لازم است كه كليه امور عالم مرتب باشد تا آن كار انجام شود. پس خوب روشن شد كه حتي با مطالعة يك تحول و يك امر كوچك انسان اين حقيقت را در مي يابد كه اگر عالم جزئي نقصي داشته باشد كوچكترين امور قابل انجام نخواهد بود و اينست يكي از دلائل كامل بودن عالم الهي.

لزوم كامل بودن

نوري كه از چراغي بيرون مي آيد اگر نقصي داشته باشد كار نمي كند و اطلاق نور به آن نمي شود. اگر قدرت، قوه، نيرو نداشته باشد نمي تواند اثري از خود بروز دهد. پس اين اجزاء و تحولات هم به قدر خود در عالم خويش كامل هستند و اگر كامل نبودند قادر به هيچ كاري نمي شدند. از اين رو شناختيم كه مجموع كامل است و تحولات هم ملازمة كمال است و همة اينها روي هم رفته يك وحدت را تشكيل مي دهند كه وحدت كامله الهي است.

كمال اشياء و موجودات

اينك روشن مي كنم كه چگونه مخلوقات در عين حال كه در حدود خود كمال دارند سير به سوي كمال را هم طي مي كنند. يك دانه گندم تا وقتي كمال نداشته باشد نمي تواند زمين را بشكافد و نطفه زند و بارور شود و برويد و رشداووبيرون آمدن ساقه اش از زمين و به ثمر رسيدن و دانه دادن او خود دليل بر كمال است.

يك گوسفند تا كامل نباشد نمي تواند بصورت حيواني كه مي شناسيم در آيد. يك نطفة انسان تا وقتي كامل نباشد نمي تواند در رحم رشد كند و به صورت جنين در آيد و بعد متولد شود و انسان گردد. همة اين رشد و نمو دليل كمال است. اما با وجود اين كه همة آنها در عالم خود كامل هستند وقتي دوران خويش را طي كردند تحول مي يابند. آن گندم وقتي رشد يافت و درو شد  آرد  مي شود و نان  مي گردد، آن را مي خورند و آن گوسفند را مي كشند و گوشت او را مصرف مي كنند و آن انسان مي ميرد در عين داشتن كمال يك سير تكاملي را پيمود تا تحول پيدا كرد ولي كمال او به همان جا توقف پيدا نمي كند زيرا از انتاج همان دانه گندم در زمين كاشته مي شود. دوباره گندم مي رويد و از همان گوسفند بره اي به وجود مي آيد و نسل را ادامه مي دهد و از آن انسان اولادي توليد مي گردد و اين عمل همچنان ادامه مي يابد و حد توقفي براي آن متصور نيست.

نوري كه مخلوقات را مي سازد

نوري كه از جانب پروردگار دائم در حال فيض و افاضه است و با آن مخلوقات عالم ساخته مي شود به طور متساوي بر مخلوقات عالم نمي تابد زيرا اگر مساوي مي تابيد همة پديده هاي عالم يكسان مي شدند و عين يكديگر مي بودند. از آن قدرت كل كه مي تابد يك جا آفتاب درست مي شود جايي كه كرة زمين يكي نپتون، يكي اورانوس، يكي آدمي يكي حيوان، يكي ميكروب، يكي ويروس، ديگري اتم و غيره. اگر همه به يك اندازه مي بودند چطور مي توانستند كار انجام دهند.

درجات و مراتب موجودات

اين نور ساطع مي شود اما طوري كم و زياد به اندازه هاي لازم مي تابد كه درجات و مراتب و حالات و مخلوقات مختلف عالم وجود را مي سازد و همين درجات نسبي خود دليلي بر كمال است زيرا اگر اين اختلافات نبود نمي توانستند كاري انجام دهند و نتيجه آنها به صورت كمال نمي بود. نور الهي دائماً در عالم وجود ساطع مي گردد و بعد از انجام مأموريت خود بازگشت مي كند و باز هم مي تابد و اين عمل كه آنرا سير از خدا به مخلوق و از مخلوق به خدا مي نامند به طول الي غير النهايه ادامه دارد. همين امر سرنوشت را هم به خوبي روشن مي كند و نشان مي دهد كه چگونه مراتب و درجات مختلف نور مكانيسم مغزي افراد را تفاوت مي دهد تا بتوانند وظيفه خود را انجام دهند. البته افاضة‌ نور بي نظم نيست و با كمال ترتيب و از روي يك نقشه و طرح معين صحيح بدون تخلف كار خود را انجام مي دهد و مسئله تقدير با تفكر در اين امر به خوبي حل مي گردد.

انواع موجودات

اينك مطلب ديگري در باره اختلاف نسبي و ظاهري آفرينش بيان كنم: گندم انواع و اقسام دارد گندم سفيد ، زرد و غيره كه كشاورزان و علماي نبات شناس مي شناسند. اگر اينها را مورد بررسي و تجزيه قرار دهيم مي بينيم كه از لحاظ خواص مختصر اختلافي با هم دارند. از حيث ميزان عناصر تفاوتهايي بين آنها هست ولي خواص كلي و مشترك همة آنها يكي است كه بشر از همه مي تواند بخورد و (وحدت اديان هم همين حال را دارد). اينك مي گويم كه حبوبات ديگري هم هست مثل جو و ذرت كه از لحاظ خواص با هم تفاوت بيشتري دارند ولي باز هم به هم نزديكند چنانكه يك انسان مي تواند نان جو و ذرت بخورد و با آن زندگي كند ولي چون داراي خصوصيات مخصوصي هستند جو را به چهارپايان مي دهند چه براي آنها مناسب تر است ولي در مورد انسان هم به صورت نان و مخمر آب جو و غيره مصرف مي شود. گندم كه براي حيوانات چندان مناسبتي ندارد براي انسان خيلي بهتر است. همين طور است گوشت حيوانات كه همگي از لحاظ آن كه خوراك انسان مي باشد وجه مشترك با حبوبات دارند ولي خواص آنها مختلف است.

حل مسئله آكل و مأكول

اكنون مي گويم چطور عالم وحدت حكمفرما است. يك انسان زحمت مي كشد و با رنج و مرارت و تهية وسائل گندم را در زمين مي كارد و چون به عمل آمد آن را درو مي كند و بعد آن را مي خورد. اين چه زحمتي بود كه كشيد و بعد آن را از بين برد؟ براي اينكه آكل و مأكول است و عالم وحدت است و همه بايد در هم داخل شوند.

يك انسان زحمت مي كشد و با مرارت يك گوسفند را مي پروراند و بعد از اين كه خوب پروار شد آن را سر مي برد و مي خورد. آن پرورش چه بود و اين كشتن چيست؟ براي اينكه عالم وحدت است و بايد همه داخل يكديگر شوند.

عالم در خودش واقع است

اين مسئله نكتة ديگري را بر ما واضح و روشن مي سازد و آن اينست كه معني عالم خودش در خودش واقع است را كاملاً روشن مي كند. مگر نه آنست كه ما خود گندم و گوسفند را پرورديم و باز همان را خورديم. اين سيكل و دوران در وجود خودمان دور زد و خارجي وجود نداشت. عالم كل نيز نسبت به اجزاء خود همين حال را دارد.

اختلافات موجودات

نيكو بنگريد كه آن گندم ها كه انواع مختلفي داشتند با اينكه بر حسب مصلحت هر يك از اقسام آن داراي خواص مختلفي بود ولي در باطن تفاوتي بين آنها وجود نداشت و به همه لفظ گندم اطلاق مي شد و آن حبوبات هم با وجود تفاوت ظاهري بيشتر اتحاد باطني با هم داشتند و به همه اطلاق حبوبات شد و قس علي هذا. بشر هم همين حال را دارد و با وجود اختلافاتي كه بر حسب مشيت الهي در مكانيسم مغزي افراد انسان قرار داده شده اين اختلافات مهم نيست و به همه اطلاق بشر مي شود و چندان تفاوتي با يكديگر ندارند و عالم وحدت در آنها برقرار است و تفاوت مكانيسم به خاطر انجام وظايف مختلفه اي است كه بايد در دنيا انجام دهند.

آكل و مأكول در عالم وحدت

حال مطلب دقيقتري بشنويد: گفتيم شما گندم مي كاريد و زحمت مي كشيد و وقتي محصول بدست آمد آن را مي خوريد. همچنين شما گوسفندي مي پرورانيد و در راه آن دلسوزي روا مي داريد. اگر مريض شود او را دوا مي دهيد و اگر ضعيف و لاغر شود در فكر چاره سازي مي افتيد و آخر هم آن را مي خوريد. اين اعمال روي چه اصلي است؟ براي اين كه اين موجودات براي شما مفيد است و به شما انرژي مي بخشند و زندگي شما را تأمين مي كند به اين دليل كه خودتان آن را به وجود آورديد و خودتان صرف كرديد. در حقيقت بر حسب مشيت و تقدير الهي شما خالق او هستيد و نمونة كوچكي از قدرت خداوندي را بكار برديد. در اين عمل كه انجام مي دهيد قدرت شما با علم شما با نيروي شما و توانائي و كار شما از گوسفند و از گندم بالاتر بود كه توانستيد آنها را به وجود آوريد و بپروريد و مصرف كنيد.

چرا بشر در خداشناسي ترديد مي كند

آن حبة گندم خود داراي انرژي نسبي و قدرت بوده و الا نمي توانست به وجود آيد و با موانع مبارزه كند و وسائل رشد و نمو خود را تأمين نمايد و به اين صورت كه هست درآيد. اما با وجود اين قدرت شعورش به قدري نيست كه خالق خود را كه ما باشيم تشخيص دهد و بداند كي او را بوجود آورده است. اما ما نسبت به همين دانة گندم محبت داريم. با محبت و آغوش باز و خوشحالي آنرا مي پاشيم و روي آن زحمت مي كشيم و سعي داريم درست پرورده شود و آفتي به آن نزند و از بين نرود. همين طور هم خالق نسبت به ما محبت دارد. افراد بشر هم با وجود اين كه شعور و قدرت نسبي شان از گندم خيلي بيشتر است در شناختن كسي كه آنها را به وجود آورده و نيروئي كه هستي آنها را تأمين نموده به علت نارسائي عقل و فهم دچار شك و ترديد مي شوند و كوششي كه اينك براي تأمين اين فهم به عمل مي آيد در حقيقت به مثابه ارتقاء مقام انسان و بالا بردن فكر او بشمار مي رود.

وابستگي موجودات به يكديگر

آن گوسفند و آن گندم هم در عالم خود براي مراتب پائين تر از خويش تا حدودي قدرت نسبي دارند. همين طور در مقامات بالاتر نيز شما در حد خود مقهور قوائي هستيد كه شما را مي پرورند و از شما استفاده مي كنند مانند كرة زمين كه از او به وجود مي آييد و به او باز مي گرديد تا حيات و حركت و فعاليت او را تأمين نمائيد. اين سلسله مراتب همچنان در عالم لايتناهي ادامه مي يابد تا به اصل موجودات كه ذات پروردگار است مي رسد.

وحدت عالم

بنابراين ملاحظه كرديد كه همه يك وحدت هستند و عمل آنها يكي است و اينكه گفتيم عالم خودش درخود واقع است با ذكر اين نمونه هاي سلسله مراتبي حل گرديد.

فايده عشق

دوستي و محبت و عاطفه و عشق همه براي گردش عالم است. اگر شما از روي عشق و علاقه و محبت مزرعه اي را شخم نزنيد و آبياري نكنيد و تخم در آن نكاريد و كود ندهيد و علفهاي هرز آن را نكنيد نمي توانيد محصول بدست آوريد. خوشحالي و نشاطي كه در موقع روئيدن گندم در شما پيدا مي شود نشاني از همين عشق و عاطفه است.

محبت به موجودات

اگر نسبت به گوسفند با محبت رفتار نكنيد درست پرورده نمي شود و بايد با او محبت روا داريد و بعد هم كه او را مي خوريد مرحله از وحدت را انجام داده ايد زيرا براي تأمين انرژي خود اين كار را مي كنيد و همة آكل و مأكولهاي عالم كه ما نام آن را خوردن مي گذاريم براي تأمين انرژي و نيرو است و تا اين حول و تحويل در بين نباشد انرژي توليد نمي شود و گردشي در عالم پديد نمي آيد و زندگي از جريان مي افتد. پس مسأله آكل و مأكول امر ناراحت كننده اي نيست و فقط تبادل انرژي است.

احساسات و حقيقت

در بالا گفته شد كه هر گاه گوسفندي از شما تلف شود متأثر مي شويد و نهايت سعي خود را در سلامت و پرورش او به كار مي بريد ولي وقتي به حد تكامل رسيد او را مي كشيد. فرض كنيم كه شما گوسفند را نكشيد، عاقبت چه مي شود؟ اگر بخواهيد سير آن حيوان را در آنجا متوقف كنيد كار شما راكد مي شود. گوسفند بزرگ و چاق و پروار شد، بعد چه؟ اگر خود آنرا مصرف نكنيد مي ميرد و تحول پيدا مي كند. لذا آكل و مأكول يك مسئله طبيعي است و بايد اين سير و گردش انجام گيرد.

پاية بناي عالم بر عشق است

شما نسبت به اولاد خود محبت مي كنيد زيرا اگر محبت نداشته باشيد اولاد بزرگ نمي شود، اين توجه و علاقه و عشق شما است كه اولاد را به ثمر مي رساند. همين عشق در همه موجودات وجود دارد. يك گنجشك نسبت به دانه هايي كه جمع مي كند و لانه اي كه مي سازد و اولادي كه پرورش مي دهد عشق مي ورزد و اگر نداشته باشد نسل او باقي نمي ماند. يك قرقاول اگر عشق به اولادش نداشته باشد نسل او منقطع مي گردد. اين عشق ها همه پرتوي از عشق الهي است كه منبع كل آن در عالم موجود است و به هر مخلوقي به اندازة او داده شده تا رشتة زندگي را دنبال كند و سير حيات قطع نشود. خدا هم نسبت به ما و همة مخلوقات چنين عشقي دارد. در اينجا است كه مي توان گفت عشق زاييدة عقل است و اگر عقل نباشد عشقي هم نيست. بر خلاف آن كسان كه عشق را مخالف عقل مي دانند اين دو لازم و ملزوم يكديگرند و عشق محرك و تقويت كنندة‌ فرد مي باشد.پس همة موجودات و همة عالم روي هم رفته واحد هستند و يك وحدت را تشكيل مي دهند و همه يكي مي باشند. اين است يزدان مقتدر دانا و توانايي كه مشترك بين همة اديان است و وحدت اديان در حقيقت همين است كه خداي مشترك را بپرستند.

مكان را از فكر دور كنيد

پس آن ذاتي كه در عالم تصور مي كنيد آن طور نيست كه محل به خصوصي داشته باشد و مافوق و بالاي همه باشد يا در جايي غير از اين عالم باشد زيرا در اين عالم مافوق و بالا وجود ندارد و بالا و پايين به نسبت مكان مشاهده كننده است و در هر كجاي عالم كه باشيم بالا و پايين ما با جاي ديگر فرق مي كند بلكه در همين زمين كه در حال گردش است دائماً بالا و پايين جاي خود را با يكديگر تعويض مي نمايند و محلي كه صبح بالا بود شب پايين مي شود. پس در اصل بالا و پاييني وجود ندارد.

خارج و داخل

در جايي گفته ايم كه عالم خارج نيست براي اين كه تصور نمي توان كرد كه چيزي خارج از عالم لايتناهي وجود داشته باشد و هر چه هست در همين عالم است و با توجه به حقايق ديني واضح و روشن كرده اند كه خدا خارج از عالم و خارج از وجود موجودات نمي تواند باشد.

تجلي ذات

ذات خارج از اين عالم نيست و وحدتي كه ما مي گوييم كه همان امر متعال است در حكم تجلي و تظاهر ذات اجزاء و اعضاء اين عالم و تمام كهكشانها و كرات، فضاها، عناصر، آسمانها و هر چه به فكر بشر مي رسد و آنچه بشر تاكنون دانسته و آنچه بعداً خواهد دانست به اضافة‌ امر او (امر متعال) مي باشد.

معرفت واقعي

اميد است دانشمندان فكور و مو شكاف متوجه اين حقيقت شوند كه يك مسأله مبهم و مجهول اينك روشن شده و اصل معرفت و جوهرة دانش به عالم عرضه گرديد. باشد كه همة‌ صاحبان عقل و خرد از آن بهره برداري نمايند. پس تفكيك كردن معني ندارد زيرا نتيجه تفكيك همانست كه آنهمه اشكال و ابهام بوجود مي آورد و اگر بگويند موجودات عكس اوست كه در عالم بر مي گردد مثل تصويري كه در آينه بيفتد يا عكسي كه روي صفحة فيلم يا شيشه عكاسي ثبت شود يا سايه اي كه بر روي زمين بيفتد و انواع و اقسام اين قبيل تغييرات صحيح نيست. زيرا در تمام اين تشبيهات عكس با عكاس جداست. آينه با تصوير جدا و دوربين عكاسي از صاحب عكس جدا مي باشد و اگر بخواهيم دنبال اين تشبيه برويم همان اشكالات سابق پيش مي آيد يعني بايستي محلي خارج از اين عالم قائل شد و اين عالم را آينة آن دانست كه آن ذات در آينه منعكس مي گردد. آنوقت غير محدود بودن عالم كه حقيقتي ثابت است بر هم مي خورد و لغو مي شود. لذا براي خدا مكان پيدا مي شود زيرا بايد در جايي باشد كه در آينة‌ عالم منعكس شود و جاي او غير از عالم مي شود و اين خلاف همة اصول عقلي و نقلي است.

تشبيه غلط است

اين اشكالات در نتيجة آن است كه اصل تشبيه غلط است و تعيين وجود انطباق يا انعكاس يا تصوير يا مثال كه گفته اند و تقسيم به جوهر و صورت و هيولا و عكس و عكاس و اين قبيل امور همه غلط است و مثالي بوده است كه حقيقت ندارد. اين نكته را مي توان در يك عبارت كوتاه بيان كرد:  «هر چه هست اوست و جز او نيست»   خلاصه مطالب بالا در يك رباعي:

ذاتي كه ظهور  ذات  باشد به كمال

مشمول  شئون  وحدت  امر متعال

پيدا  شده  اصل  معرفت  در  عالم

تعيين   وجود   انطباق  است  مثال