بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك محيط
سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون
حشمت الله
دولتشاهي
كتاب
ديناميسم
آفرينش
عالم
محدود است يا
نا محدود
قدمي
فراتر
هرگاه مقالات ديگر
را به دقت
مطالعه
فرمائيد بر
شما روشن مي
گردد كه عالم
نا محدود است
و آن را سر حد
و مرزي نيست.
پس از اين
مطلب بديهي،
دامنة فكر را مي
شكافيم و
حالا كه
انديشة ما به
نامحدود
بودن عالم
آشنا شد مي
گوئيم عالم
هم محدود است
و هم نامحدود.
چگونه چنين
چيزي مي شود؟
مگر جمع
اضداد ممكن
است؟ براي
موشكافي و
درك حقيقت به
بيان شرح
مزبور مي
پردازم:
آيا
عالم محدود
است؟
محدود
به چيزي
گويند كه
داراي حد
باشد. حدود
اشياء عالم
كه ما مشاهده
مي كنيم
چيست؟ آيا مي
توان براي
آنها حدود
ثابتي قائل
شد؟ خير. طبق
دلايلي كه در مقالات دگر بيان گرديد
اين كار ممكن
نيست. هر حدي
كه بشر قائل
مي شود ثابت و
تغيير
ناپذير نيست.
هر حدي كه تعيين
كنند قابل
كشش و ادامه
يافتن است و
اين كشش و
توسعة حدود
به طور
لايتناهي
ادامه مي
يابد.
جزئي از
كل
هرگاه
بگوئيد فلان
شيئي جزئي از
عالم
لايتناهي
است آن را
محدودتر
ساخته ايد.
بديهي است كه
نمي توان
اشياء عالم
رامستقل
دانست.
چه هر چيز به چيز
ديگري مربوط
است و آن هم با
ديگري
ارتباط دارد.
خلاصه اجزاء
عالم
لايتناهي به يكديگر
متصل هستند و
در واقع
همگي اجزاء
و فروع كل مي
باشند كه (عالم
لايتناهي) نام دارد.
هرگاه يك
شيئي معين را
جزئي از كل
بدانيد آن را
شريك عالم
لايتناهي و
از فروع آن
دانسته ايد.
در اين صورت
نمي تواند
حدودي داشته
باشد.
پس
چگونه محدود
است
اما
در ابتداي
اين فصل گفته
شد كه عالم هم
محدود است و
هم نا محدود.
چطور محدود
است؟ براي
مشاهدات بشر
و وسيله اي كه
در اختيار
دارد و براي
مخلوقاتي كه
در منطقة
معين بسر مي
برند، محدود
است در صورتي كه
همان بشر يا
همان موجود
معين وسيلة
جديدي پيدا
كند كه ميدان
ديد او را
وسيعتر سازد
در اين صورت
خواهد ديد كه
منطقه
مشاهداتش
خيلي بيشتر
شده و باز هم
اگر
وسيلة
قويتري
بيابد
مشاهداتش
اضافه خواهد
شد و اين كار
پايان ندارد
و نا محدود
است. دليل اين
مطلب در زير
گفته مي شود:
مثالي
مي زنيم: يك
سالن تاتر
كه طول آن في
المثل سي متر
است
تماشاچياني
كه در صف عقب
نشسته اند تاتر
را مي بينند.
اما اگر سالن
تاتر را
طولاني تر
مثلا يكصد
متر ساختيم
آنهائي
كه
در اين سالن
جديد در عقب
مي نشينند
ديگر نمي
توانند صحنه
تاتر را به
خوبي تماشا
كنند زيرا از
ديد چشم آنها
دورتر است.
بنابراين
مي گوئيم كه
طول اين تاتر
از لحاظ قدرت
ديد كامل
تماشاچي
مثلاً به سي
متر محدود مي
باشد. اما در
آن سالن
صدمتري اگر
تماشاچيان
از دوربين
استفاده
كنند باز هم تاتر
را خواهند
ديد. لذا معلوم
شد كه محدود
نيست و
نامحدود است
و محدود بودن
آن نسبي است و
بستگي به
قدرت ديد
تماشاچي
دارد، و اگر
وسايل ديگري
درست شود كه
از صدمتر
دورتر هم
بتوان صحنه
را ديد باز
گنجايش
زيادتر
خواهد شد. فرض
كنيم اين
سالن سينما
باشد و براي
اين كه سالن
بزرگتر و
قدرت ديد
تماشاچي
بيشتر شود
پردة فيلم را
بزرگتر و
بزرگتر
سازند. همين
عمل نامحدود
بودن را مي
رساند.
مثال ديگر:
در
يك سالن كه
گنجايش آن في
المثل محدود
به يكهزار
نفر است فيلم
نمايش داده
مي شود. مي
گوئيم
تماشاچيان
اين نمايش
محدودند. اما
آيا مي توان
گفت تعداد
تماشاچي
همين يكهزار
نفر است؟
البته خير،
زيرا نمايش
فيلم منحصر
به يك سانس
نيست.
سانسهاي
ديگر هم
خواهد بود،
كه در هر كدام
تعداد
تماشاچي مي
آيند و مي
روند و اين
عمل شبهاي
متعدد ادامه
دارد و اصولا
امكان آن هست
كه به مقدار
نامحدود
تماشاچي اين
فيلم را
ملاحظه
نمايند، پس
محدود نيست و
نامحدود است. كرة
زمين هم اين
طور است. در
عين حال كه در
هر مدت معين
تعداد معيني
در آن بسر مي
برند چون
دائماً به
مدت
نامحدودي
عوض شده و
تحول پيدا مي
كنند تعداد
نامحدودي در
آن زندگي مي
كنند و مي
آيند و مي
روند.
علم
لايتناهي
نيز چنين است.
نسبت به
مشهودات بشر
و وسايلي كه
در اختيار
دارد محدود
است اما
هرگاه وسيله
اي پيدا كرد و
اختراع نمود
كه بتواند
بيشتر ببيند
خواهند ديد
كه باز هم هست
و حدودي بر آن
متصور نيست. سابق
كه قدرت
ديدكرات
براي منجمين
منحصر به چشم
آنها بود
عالم را طوري
مي ديدند و از
زماني كه
گاليلة
ايتاليائي
موفق به كشف
دوربين
نجومي كوچكي
گرديد عالم
در نظر آنها
وسيعتر شد و
بعداً با
تكميل
اختراع
دوربين روز
به روز وسعت
گرفت تا اين
كه في المثل
پس از
اختراع
تلسكوپ پنج
متري كوه
پالومار
اعلام
داشتند كه
حدود مرئي
عالم 5000
ميليون سال
نوري است. اما
خود آنها
متوجه شدند
كه به وسيلة
راديو
تلسكوپ كه
امواج رادار
را مي فرستد و
بر مي گرداند
عالم منحصر
به اين مقدار
نيست بلكه به
مراتب
وسيعتر است
يا اين كه
تلسكوپهاي
نجومي را
چنان كه خيال آن
را در سر
دارند در
اقمار
مصنوعي
گردنده در
فضا و يا در
كرات ديگر
قرار دهند. حال
مي گويم اگر
تلسكوپهاي
ديگري
اختراع گردد
يا وسائل كشف
ديگري از
قبيل راديو
تلسكوپ
ايجاد كنند
آيا اطلاع
آنها بر حدود
عالم وسعت
نخواهد
گرفت؟ آيا مي
توان گفت كه
حدود علم و
اكتشاف همين
است كه تا
امروز بدان
رسيده اند و
به همين پايه
متوقف و راكد
شده است؟
البته مي
گوئيد: خير،
زيرا به
تجربه
دريافته اند
كه روز به روز
دايرة معلومات
بشري (بر حسب
مقدرو
سرنوشت) رو
به توسعه مي
باشد. پس واضح
است كه هر چند
وسايل ديد
بيشتر شود
حدود عالم را
نامحدودتر
خواهند ديد.
بنابراين
معلوم شد كه
ديد عالم
براي آن زمان
و افكار
مردمان آن
دوران محدود
بود به
وسائلي كه
داشتند و
براي زمان ما
هم محدود است
به وسائلي كه
اكنون در دست
دارند و در
آتيه نيز در
هر دوره
وابسته به ابزارهائي
است كه
اختراع
نمايند. اما
حقيقت حكم مي
كند كه چون
پاياني براي
فكر بشر و
توسعه
معلومات او و
پيدايش
وسيله هاي
جديد نيست
لذا قدرت ديد
انسان هم
نسبت به عالم
نامحدود
خواهد بود و
اين خود
بهترين دليل
است بر اين كه
در واقع عالم
نامحدود مي
باشد نه
محدود.
نكته
بالا كه
حقيقتي را از
نامحدودي
عالم به ما
آموخت اين
مطلب را نيز
به طور مسلم
روشن ساخت كه
همه چيز دنيا
مشمول همين
قاعده است.
گفته شد كه
افكار روز به
روز پيشرفت و
توسعه گرفته
و خواهد گرفت
معني آن اين
است كه در
حقيقت فكر
نامحدود است
ولي براي يك
زمان، مكان و
لحظة معين
همين فكر
نامحدود
حدودي خواهد داشت. لذا
بايد گفت
محدود است
براي زمان و
مكان معين
ولي در حقيقت
نامحدود است.
آلات و ابزار
و وسائل نيز
مشمول همين
قانون است. براي زمان و
مكان محدود
ولي در واقع
دامنة
پيشرفت و
توسعه آن
نامحدود مي
باشد. حال كه
توجه پيدا
كرديد و حاضر
و آماده براي
فهم مطلب
شديد مي گويم
تمام امور
عالم مشمول
همين مقررات
مي باشد وهيچ
چيز نيست كه
از آن
استثناء
داشته باشد. يعني براي
زمان و مكان
خود و فكر
مردم آن روز
محدود اما در
طول
لايتناهي
گذشت عالم
نامحدود مي
باشد.
لذا
روشن گرديد
كه مواد عالم
دائماً به
مقدار بي
نهايت در
تحول است.
روزگاري بود
كه سريعترين
وسيلة حركت
محدود بود به
الاغ مصري و
شتر جمازه و
قاطرهاي
تندرو و
اسبهاي باد
پيما كه
منتهاي قدرت
حركت آنها في
المثل ساعتي
چهار فرسنگ
بود و كسي نمي
توانست در يك
روز حتي با
تعويض وسيله
بيشتر از
بيست فرسنگ
راه طي كند و
مي توان گفت
كه در آن ايام
نه افكار
مردم مي
توانست اين
حدود را پاره
كند و نه
وسايل بيش از
اين قدرت
داشت و حدود
منحصر به
همين بود. آيا
مي توان گفت
كه امروز هم
همين حدود
برقرار است؟
خير، زيرا
خودتان مي
بينيد و مي
شنويد كه
موشكهاي
عظيم با سرعت
چندين هزار
كيلومتر در
ساعت تنها
محدود به
قاره هاي
زمين نيستند
بلكه فضا را
در نورديده و
به سوي كرة
ماه
رهسپارند و
سعي
دانشمندان
فن شبانه روز
معطوف بر آن
است كه وسايل
جديدي
اختراع
نمايند كه
اين محدوديت
را هم به هم
زنند و به
كرات منظومة
شمسي بلكه
ماوراء آنها
دست يابند.
آيا همين امر
دليل بارز و
روشني براي
محدوديت و
نامحدوديت
به طرزي كه
گفته شد
نيست؟
اين
مطالب كه
گفته شد
فرضيه و
نظريه مانند
ساير فرضيات
و نظرات
پروفسورها و
دانشمندان
نيست و از
سرچشمة تخيل
آب نخورده
بلكه حقيقتي
است ساده و
روشن و عريان كه در معرض
افكار كلية
علماء و
روشنفكران
جهان قرار
داده مي شود.
لذا روشن
گرديد كه
مواد عالم
دائماً به
مقدار
بينهايت در
تحول است.
مثال
ديگر
مثال
ديگري براي
روشن شدن
مطلب مي گويم
كه در بالا به
طور اشاره
بيان شد. در
بياباني
واقع شده
ايد، كسي در
مقابل شما
حركت مي كند.
آن قدر مي رود
كه از ديدة
شما ناپديد
مي گردد يعني
چشم شما قدرت
مشاهدة او را
ندارد. آيا
توان گفتن كه
اين شخص نيست
شده؟ خير.
هرگاه
دوربيني به
دست گيريد و
به سوي
او بنگريد
او را خواهيد
ديد. باز كه
مقداري
دورتر شود از
ديد دوربين
هم ناپديد مي
گردد. اگر
دوربين
قويتري به
دست آوريد و
در مكان
بلندتري
قرار گيريد
كه خميدگي
زمين يا
موانع ديگري
جلوگيري از
ديدن آن شخص
نكند باز او
را خواهيد
ديد.
چرا
اين طور شد؟
آيا مي
توانيم
بگوئيم وقتي
از چشم غايب
شد ديگر وجود
ندارد؟ پس
نقص و حدود
مربوط به ديد
بشر است. در
ابتدا كه
قدرت ديد شما
كمتر بود به
قدري كه
چشمتان
يارائي داشت
توانستيد آن
شخص را
ببينيد حدود
شما همان و
ميدان ديد
شما به آن
اندازه
محدود بود،
بعداً كه
ديدگانتان
مسلح شد حدود
و قدرت آن
افزوده و
وسيعتر
گرديد. اين را
حدود ديد شما
و حدود قدرت
شما گويند
ولي به خوبي
مي دانيد كه
در عالم واقع
حدودي نيست
پس نتيجه
گرفته شد كه
ديد بشر
محدود است
ولي عالم
نامحدود،
چرا كه هر چه
آلت ديد
تكميل شود
مقدار
بيشتري مي
بينيم و اين
خود دليل بر
اين است كه
عالم بي
انتها است.
باز هم
مثال
كوهي
مي بينيم كه
به سوي آن پيش
مي رويم و هدف
ما است،
ابتدا در نظر
ما بسيار دور
است و كم كم
نزديك مي شود
تا آن جا كه به
دامنة آن مي
رسيم و به
هدفي كه
داشتيم نائل
مي شويم. اين حدود
ديد ما و
مقصود ما است.
اما آيا مي
توان گفت كه
پشت كوه چيزي
نيست؟ وقتي
از آن بالا
رويم و از قله
صعود كنيم و
از جانب ديگر
سرازير شويم
راه جديدي
پيش پاي ما
باز مي شود.
محدود بود با
در نظر گرفتن
هدفي كه
داشتيم و در
واقع
نامحدود است.
در پانصد سال
قبل مردم
متمدن از
وجود قارة
آمريكا آگاه
نبودند ولي
رفته رفته
بدان پي
بردند. حدود
مردم آن زمان
تا همان
اندازه
بودكه دنيا
را منحصر به
قارة آسيا و
اروپا و
افريقا مي
دانستند،
سپس اين حدود
تغيير كرد و
كرة زمين تا
حدودي كه
امروز مي
شناسند كشف
شد. آيا مي
توان گفت كه
قبل از آن كه
آمريكا توسط
كاشفيني چند
كشف گردد اين
قاره وجود
خارجي
نداشته است؟
هم
محدود هم نا
محدود
محدود
است براي بشر
و موجودي كه
در منطقة
معين زيست مي
كند. محدود
است به اين
طريق كه هر
كره نسبت به
فضاي خود
حدودي دارد
اما در عين
محدوديت نا
محدود است.
نكات زير
بايد مورد
توجه قرار
گيرد:
ـ
بشر هر چه پيش
رود، قدم جلو
گذارد، حدود
را بشكافد،
از موانع و
ديوارها
بجهد و خود را
آزاد سازد و
به بررسي
عالم
پردازد،
آلات و ادوات
جديد اختراع
كند كه حدود
مشاهداتش را
بيشتر نمايد
نمي تواند به
سر حد و مرزي
در عالم برسد
يا حدودي
براي
مخلوقات
عالم
لايتناهي
بيابد.
تاكنون چنين
چيزي عملي
نشده دليلي
هم در دست
نيست كه از
اين پس عملي
گردد.
- وقتي كه
عالم را بي
پايان
يافتيم
ناچاريم
قدرت را هم بي
پايان
بدانيم زيرا
قدرت بي
پاياني لازم
بوده كه عالم
بي پايان را
به گردش در
آورد. از قدرت
محدود گردش
عالم
لايتناهي
امكان ندارد.
ـ
هرگاه عالم
را محدود
شماريم بايد
مخلوقات و
مصنوعات را
هم محدود
بدانيم
مثلاً
بگوئيم دو،
سه، هزار يا
ميليون يا
ميليارد و …
تعداد
مخلوقات
موجود است.
در
اين صورت
عالم محدود
مي شود و قدرت
هم محدود است
يعني قدرت را
پاياني است
كه چون انجام
كار را به
اتمام
رسانيد و به
آن حد زد كه
بايد برسد
رسيد متوقف
مي شود، از كار مي
افتد و بيكار
و معطل مي
ماند. اگر
ماند و ديگر
عالمي وجود
نداشت، چه
كاري بكند؟
اين نكته
روشن است كه
قوه و قدرت
نمي تواند
بيكار بماند
زيرا خواص
قوه حركت و
فعاليت است.
عالم بي قوه و
قدرت و بي
فعاليت عالم
نيست. عالم
وقتي اطلاق
عالم مي شود
كه با قوه و
قدرت و
فعاليت توأم
باشد. ليكن
محدود نمي
تواند باشد
نه عالم
محدود است و
نه قدرت
محدود و
تعطيل بردار.
اين قدرت بي
پايان
لاينقطع به
مدتي بي
پايان در حال
عمل و فعاليت
است. اين بود
يك قدم به سوي
ترقي كه ضمن
آن حقيقت را
درك كرديم.
ترقي و
تكامل
معني
ترقي و تكامل
و مفهوم آن
روشن است و
احتياج به
توضيح مفصل
ندارد ولي
اشارة
مختصري
مناسب مي
دانم: در نظر
بشر ترقي
عبارت است از
رشد جسماني
يا مادي يا
مقامي و رفتن
چيزي از نقص
به سوي كمال.
تكامل هم
همين معني را
مي دهد و مراد
از آن سير از
پستي به سوي
تعالي و از
نقص به سوي
كمال و از
كوچكي به سوي
بزرگي و اين
قبيل امور
است.
اينها
نسبي است
چنان كه در مورد
ساير امور
مشابه در
صفحات پيش
بيان شد ترقي
و تكامل نيز
نسبي است
و حقيقي نيست
مثلا طفل ده
ساله اي كه به
سنين بالاتر
مي رسد رو به
تكامل است.
همين طفل ده
ساله از لحاظ
سن نسبت به
طفل پنج ساله
جلوتر است و
طفل پنج ساله
از او عقبتر،
به عبارت
ديگر ده
سالگي كه
نسبت به
پانزده
سالگي نقص به
شمار مي رود
نسبت به پنج سالگي
تكامل است.
همچنين يك
مستخدم جزء
اداره تكامل
خود را در اين
مي داند كه در
زمرة
كارمندان
اداري در آيد
ولي همان
كارمند
اداري نسبت
به معاون يا
رئيس اداره
پائين تر است.
همه چيز
چنين است
به
هر كجا
بنگريم و
مفهوم ترقي و
تكامل را در
هر موضوع
مورد توجه
سازيم مي
بينيم كه
چيزي نيست
مگر نسبي و
قرار دادي و
منطبق با
مقرراتي است
كه قبلاً
گفته شد. هر
فرد انساني
بازماندة
اشخاصي است (پدر
و مادر) و پس از او
طفلش رشتة
زندگي را از
نو طي مي كند و
دامنة اين سير از
دو طرف
همچنان
ادامه دارد.
يك حيوان يا
يك نبات نيز
همين حال را
دارد. از
ابتدا تخم
بارور شده
رشد مي كند،
بزرگ مي شود،
دوران
حيواني يا
نباتي را طي
مي نمايد و
بالاخره پس
از اين كه
دوران معين
را تمام كرد
تحول مي يابد
و همان تخم
است كه حيوان
يا گياه
ديگري را
تشكيل داده و
زندگي جديدي
از سر مي گيرد
و سير تمام
ناشدني
تكاملهاي
نسبي را
همچنان
ادامه مي دهد.
نتيجه و
مقصود
هركاري
كه انجام
گردد مقدمات
و وسايل و
مراحلي دارد
و همة اينها
براي گرفتن
نتيجه و
مقصودي معين
به عمل مي آيد.
مثلاً يكنفر
نقاش به
بازار مي
رود، خرج مي
كند رنگ و
وسايل مي
خرد، سپس وقت
خود را مصرف
مي كند، زحمت
مي كشد، تحمل
مرارت مي
نمايد تاپس
از اين همه
كار، يك
تابلو بكشد.
بعد از آن اين
تابلو را مي
فروشد و پول
آن را براي
گذراندن
امور
زندگاني صرف
مي كند و اگر
تابلو خوب
باشد ضمناً
شهرتي حاصل
نموده معروف
و محترم مي
شود. پس آن همه
مقدمات كه
تهيه كرد و به
كار انداخت
به منظور
زندگي كردن و
كسب شهرت و
افتخار بوده
است و اين امر
را مي توان
نتايج آن
اعمال دانست.
همه چيز
ظاهراً
منظور و
نتيجه دارد
ظاهر
امر اين است
كه هيچ كاري
در جهان بدون
منظور نيست و
هرگاه كسي
كاري را بدون
مقصود انجام
دهد او را
ديوانه مي
خوانند. اين
همه افراد
بشري كه در
زمين
پراكنده و
همة حيوانات
و نباتات
بدون مقصود و
منظور
نيستند و
مقدمات را
ظاهراً براي
به دست آوردن
نتايج به جا
مي آورند. در
پيشگاه بشر
هرگاه كار
داراي مقصود
و منظور و
نتيجه باشد
آن را كار
صحيح مي
دانند و اگر
مقصود و
منظوري در
بين نباشد
كار عبث است.
لازمه
داشتن مقصود
تكامل است
هركاري
كه مقصود و
نتيجه در آن
منظور باشد
تكامل هم
درآن هست
زيرا هيچ كس
سير قهقرائي
را طالب نيست
و همه ميل
دارند ترقي
كرده به سوي
جلو پيش روند.
بنابراين هر
كاري كه
انجام شود
مقصودي از آن
در نظر و
حتماً ترقي
هم در آن
مستتر است.
كوچكترين يا
بزرگترين
كارها از اين
حيث تفاوتي
ندارند و همة
آنها راهشان
از نقص به سوي
كمال است.
مثلاً يك
شاگرد بنا مي
كوشد تا
استاد شود
ولي يكنفر
بنا محال است
در راه شاگرد
شدن بكوشد.
يكنفر دانش
آموز مي
خواهد از
كلاس دوم به
كلاس سوم رود.
آيا تصور
توان كرد كه
محصلي بكوشد
كه از كلاس
سوم به كلاس
دوم تنزل
كند؟
زندگي
در راه تكامل
اصولاً
نتيجه و
مقصود را در
موردي گويند
كه شخص تكامل
و پيشرفت و
سير رو به جلو
را در نظر
داشته باشد.
دانش آموزي
كه زحمت رفتن
به دبستان و
درس خواندن و
طي كلاسها را
برخود هموار
مي سازد
منظورش كسب
علم يا كسب
ديپلم است كه
با آن وارد
نبرد زندگي
شود. سپس
دنبال كار مي
رود. زن مي
گيرد، درپي
ترقي مي افتد
و وسائل
زندگي را
براي خود
تاحد
توانائي
مهيا مي
سازد، همة
اين كارها در
راه مقصود و
منظوري است و
نمي تواند
عبث باشد.
خوردن، لباس
پوشيدن و
كلية اين
قبيل امور در
راه مقصود و
مراد از آن
ترقي و تكامل
است.
معني
تكامل چيست؟
بيائيم
و در معني
تكامل دقت و
بررسي كنيم.
تكامل به
معني رفتن از
نقص به سوي
كمال است و در
واقع به معني
چيزي است كه
به قدري ترقي
كند كه ديگر
نقصي در آن
باقي نماند.
وقتي چيزي به
حد تكامل
رسيد يعني
تمام نقص هاي
آن رفع شد
ديگر انتظار
ديگري براي
تكميل آن
نبايد داشت و
متوقف مي شود.
اگر اين مطلب
را دربارة
عالم صادق
بدانيم و
بگوئيم عالم
به تكامل مي
رود معني آن
اين است كه
وقتي به حد
كمال رسيد.
ديگر كار
تمام است. لذا
در آن حد
بايستي عالم
تعطيل شود
چون ديگر پر
شده و جائي
براي پيشرفت
ندارد. اين
تصوري است كه
اشخاص نسبت
به تكامل
عالم ممكن
است در فكر
خود بنمايند
و شايد براي
عالم پاياني
تصور كنند. در
اين صورت مي
پرسم بعد
ازاين كه
عالم به اين
صورت رسيد
ديگر چه
بكند؟ بعد از
آنچه مي شود؟
چگونه ممكن
است متوقف
شود. چطور اين
همه انرژيها
كه خاصيت
آنها حركت و
فعاليت است
متوقف
وتعطيل
شوند؟ پس
حقيقت اين
است كه تكامل
به آن معني كه
تصور مي كنند
نيست.
از
طرف ديگر
وقتي تكامل
را نسبي
بدانيم مي
بينيم تكامل
نسبي به
همراه نقص
نسبي است.
مثلاً يك طفل
تكامل پيدا
مي كند تا به
چهل سالگي مي
رسد. بعد
تكامل او راه
نقص و قوس
نزولي مي
پيمايد و
ضعيف و پير مي
شود.
اگر
از لحاظ سن هم
حساب كنيم سن
او تمام
خواهد شد و
متوقف مي
گردد. پس اين
تكامل نبود
زيرا هم آغوش
نقص انجام
گرفت. مي گويم:
تكامل واقعي
در دانش است
كه نيروي
مثبت
ديناميسم
عالم مي باشد (چنانكه
در مقالات
ديگر توضيح
بيشتر داده
شده) و اين تكامل
هم نسبي است
نه قطعي. دانش
امروز نسبت
به دانش
پنجاه سال
قبل كاملتر
است ولي نسبت
به دانش
پنجاه سال
بعد ناقص است.
رشته دانش
همين طور
مانند
رودخانة بي
پاياني
جريان دارد و
در اين دنيا
هيچ وقت به حد
تكامل كه
ممكن است
تصور شود نمي
رسد و نقص هم
پيدا نمي كند.
كاملتر مي
شود ولي به حد
تكامل به
معني پايان
نمي رسد زيرا
آن را پاياني
نيست. هر چه
پيش رود، هر
چه ترقي كند،
هر چه وسعت
گيرد باز هم
بالاتر از آن
هست و اين سير
انتها
ناپذير است.
بنابراين
تكامل به آن
معني كه تصور
مي كنند نيست
و حد توقفي
ندارد و در
عالم بي
پايان همان
طور كه همه
چيز بي پايان
است تكامل هم
بي پايان است.
يعني اين
تكامل هر چه
بالاتر رود و
كاملتر شود
باز هم توقف
ندارد كه
بگويند در
اين جا تكميل
است. باز هم
تكامل ادامه
خواهد داشت
تا آن جا كه
ديگر فكر بشر
بدان نمي رسد
و اين امر نيز
خود از دلايل
نامحدود
بودن عالم
است.
نظري
به اديان
كتاب ايوب 33
ـ 4 :
روح خدا مرا
آفريده و
نفخه قادر
مطلق مرا
زنده ساخته
است.
زند آوستا
ـ « ونديداد »
17: اي سازنده
دنياي مادي و
اي مقدس
يگانه، كدام
است آن غذائي
كه زمين مزدا
را پرمي سازد
. اهورامزدا
پاسخ داد: «آن
كاشتن گندم و
دوباره و
دوباره
كاشتن آن است.
اي زردشت آن
كس كه گندم
مي كارد امر
مقدسي كاشته. او قانون
مزدا
را رشد
بيشتر
و بيشتر مي
دهد و قانون
مزدا را تا
آن جا كه مي
تواند قوي مي
كند، كه
معادل صد عمل
پرستش است.»
رساله اول
پولس رسول
بقرنتيان ـ
باب 3: آيا نمي
دانيد كه
هيكل خدا
هستيد و روح
خدا در شما
ساكن است.
دين هندو،
واگاسني
سامهيا ـ
اوپانيشاد:
او(آن خودي
عظيم) بر
همه چيز
احاطه دارد
در حالي كه
فاقد جسم، بي
عيب، بدون
عضله خالص و
مبرا از هر
گونه فساد و
عيب است.
اوست آگاه،
دانا، حاضر،
ناظر، و قائم
به خود و همه
چيز را به
طرز صحيح
براي
زندگاني ابد
دارد.
تائو ته
كينگ 39:
هنگامي كه
اشياء به سر
حد كمال
رسند، پير مي
شوند. ممكن
است بگويند
اين مطابق با
تائو نيست و
آنچه مطابق
تائو نيست به
زودي پايان
مي يابد.
بالفور: دين
تائوئيسم ـ
لائوتسه: مرگ
نسبت به
زندگي مثل
رفتن است
نسبت به آمدن.
ازكجا مي
توانيم
بدانيم كه
مردن در اين
جا تولد در
جاي ديگري
نيست؟ چطور
مي توانيم
بگوئيم كه
بشر در
اشتياقي كه
به هجوم به
زندگي دارد
تحت تاثير يك
روياي واهي
نيست؟ چطور
من مي توانم
بگويم كه اگر
امروز بميرم
سرنوشت من
خيلي بهتر از
آن زماني كه
متولد شدم
نخواهد بود. آه
بشر دربارة
وحشت مرگ خبر
دارد اما از
راحت آن بي
خبر است.
چقدر جالب
است كه از
زمانهاي
گذشته
تاكنون مرگ
سرنوشت
مشترك همة
افراد بشر
بوده است. او
راحتگاه مرد
نيك و پنهان
كنندة مرد بد
است ـ مرگ در
واقع رفتن
مرد دوباره
به خانه خويش
است. مردگان
آنها هستند
كه به خانة
خود رفته اند
در حالي كه
ما كه هنوز
زنده ايم
سرگردانيم.
نظري به
عقايد
فلاسفه و
دانشمندان
مـاديـون:
اگر هم عالم
در ابتدا
صانعي داشته
است وقتي
ماده و قوه
را خلق و
قوانين را
مقرر داشت
ديگر كم و
زياد نمي شود
و بر طبق
قوانين
مزبور كار مي
كند. پس
احتياجي به
وجود خالق
نيست.
كتاب
نتيجه تركيب
اصول عليت و
بقاي ماده و
انرژي: جريان
عالم بر طبق
قوانين معين
مشخصي كار مي
كند كه تخلف
ندارد پس اين
قوانين
واجبه و
ضروري و در
نتيجه مي
توان عالم را
به يك
كارخانه مثل
پارچه بافي
تشبيه كرد
براي آن
مقدار معيني
پنبه و پشم
تهيه مي شود
و اينها
خوراك ماشين
ها مي گردد و
به صورت مصنوعات
در
مي
آيد بعد
دوباره
فرسوده مي
شود و رشته
ها پنبه
مي شود و
باز خوراك
ماشين مي
گردد اين
كيفيت
مرتباً دور
مي زند نه
چيزي افزوده
و نه چيزي
كسر مي گردد.
رواقيان:
مدار عالم بر
ادوار است و
عاقبت
متلاشي مي
شود و رجوع
به اصل يعني
آتش بدوي مي
كند باز
دور ديگر
آغاز شده و
مثل دور سابق
جريان پيدا
مي كند و باز
متلاشي مي
شود و همين
طور بينهايت
ادامه دارد.
رنه دكارت:
جهان مثل
كارخانه است
و اجزاء آن
هم مثل
چرخهاي
كارخانه مي
باشد و حركات
آن داراي
قوانين معين
است.
سقراط:
زندگاني كه
مورد مطالعه
و آزمايش
قرار نگيرد
لايق
زندگاني
نيست.
دكـارت:
همان طور كه
در حال خواب
اموري مي
بينيم
كه در آن حال
آن را راست
مي پنداريم
چه مانعي
دارد كه در
بيداري هم
ممكن است
نسبت به مشاهدة
امور خطا
كنيم.
فلوطين: نفس
كل در اجسام
و بدنها حلول
مي كند و هر
يك از آنها
به قدر
استعداد و
بهره اي كه
دارند از آن
استفاده مي
كنند و نفوس
جزئي به اين
طريق صورت مي
پذيرد.
فردريش
نيچه: تفكر
در اين كه
زندگي دنيا
خوب است يا
بد و حقيقتش
چيست؟ چه
فايده دارد.
كسي نمي
تواند آن را
بداند. مي
گويند شايد
بهتر آن بود
كه به
دنيا
نيايم. نمي دانم.
خوب يا بد به
دنيا
آمده ام.
حالا كه آمده
ام خوب يا بد
بايد از آن
متمتع شوم.
نيكي چه سودي
دارد؟ احسان
فايده اش
چيست؟ كمك به
فقير براي
اين كه زندگي
نكبت بار خود
را ادامه دهد
چه سود دارد؟
|