بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك محيط
سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون حشمت
الله
دولتشاهي
كتاب گلهاي
راهنمايي
جلد دوم
جلال و
كمال وحدت
قدرت وحدت
وحدت
با قدرت و
درخشندگي
خود، با
معلومات
پاكيزه و
عالي كه
آموخته،
مي آموزد و
با حقايقي كه
دربارة جهان
وجود ابراز
مي دارد،
با كمال جلال
و شكوه خاص
مي درخشد و
نكاتي از
جهان
لايتناهي را
برملا و
آشكار به بشر
مي گويد كه
معلومات او
را با جهش
برق آسا به
پيش مي برد و
باعث گسترش
دانش وي مي شود. حقايقي
است كه هميشه
در جهان بوده
ولي بشر آن را بطور
روشن و جامع
نمي دانسته و
اينك در معرض
اطلاع
دانشمندان
عالم قرار مي
گيرد.
وحدت دين
در
امر دين نيز
وحدت را
ارمغان مي
آورد و مي
گويد كه
سوابق و
آرشيو تمام
اديان بشري
را مورد
مطالعه
قرارده و
بهترين و
مترقي ترين
را برگزين.
بدين
وسيله
آئين كمال
روشن مي گردد
و در ميدان
مسابقه و
بررسي كه همه
تعليمات
اديان بشر تا
آنجا كه در
دسترس و
اطلاع
انسانيت است
عرضه مي گردد
در عاليترين
و بهترين
دستورات
الهي
برگزيده مي
شود.
كاملترين
حقايق
پس
از اين
مقايسه و
اطلاع از
مجموع،
آن
وقت
آگاهي
جامع
بدست خواهد
آمد و وحدت
اين سود بزرگ
را دارد كه
كاملترين و
بهترين آيين
و دستورات
ديني را به
تمام افراد
بشر معرفي مي
كند و البته از اين
بالاتر براي
جامعة بشريت
خدمتي متصور
نيست.
تكميل دين
اين
كار در حقيقت
همان نداي:
اليوم اكملت
لكم دينكم و
اتممت عليكم
نعمتي است و
امروز براي
جهانيان
روزي است كه
ديانتش
تكميل و نعمت
خدائي بر او
تمام مي گردد.
اين سير بسوي
كمال به منزلة
رفتن به سوي
تاريكي نيست
بلكه غرق در
نور شدن است
نه تيرگي،
غرق در دانش
گرديدن است
نه جهالت.
غرق در حقيقت
مستغرق
به معني غرق
كامل است اما
نه غرق به آن
معني كه در
نظر بشر مجسم
است كه بشر
آنرا نيستي
مي پندارد.
بلكه اين غرق
عين زندگي
است زيرا
آغشتگي و
استغراق در
نور و حيات
است آن
هم
چه نوري: نور
ذات پاك الهي.
غرق در نور
غرق
شدن در نور
است و اين
غرق در اثر
معرفت به
وجود آمده.
پس از اينكه
نور وحدت به
بشر آموخت كه
همة عالم
پرتويي از
ذات و مظهري
از صفات حق
است و هر چه
هست از او
سرچشمه مي
گيرد و جز او
چيزي نيست.
پس از اينكه
معلوم شد
سراسر عالم
نور است و
هستي و
تاريكي و
نيستي
پنداري بيش
نمي باشد،
بشر غرق در
اين روشنايي
شده و اين
استقراق در
اثر اشتياق
به وصل و
اتصال است.
همان
اشتياقي كه
دير يا زود
همة افراد را
بدان سوي سوق
مي دهد و
كساني
خوشبخت
هستند كه
زودتر پي به
اين عشق برده
و زودتر در
اهتزازات و
امواج عشق و
اشتياق غرق
مي شوند
بطوريكه سر
از پا نمي
شناسند. براي
كساني كه همة
قسمتهاي
عالم را با
استغراق در
عين هستي
بدست آورده و
حاصل كرده
اند ساير
لذتها ارزشي
نخواهد داشت.
بر اين
مردمان،
فريب از راه
مال و مقام و
ثروت مفهومي
ندارد زيرا
وقتي كسي كل
را حاصل نمود
از جزء
مستغني
خواهد بود.
براي آنها
تهديد ديگر
مفهومي
نخواهد داشت
زيرا
بزرگترين
قدرت يك دشمن
اين
است
كه طرف را
تحويل دهد (به
قول مردم
بكشد) در
حالي كه اين امر
براي آنها
شروع سعادت
بسيار
بزرگتر و يك
نويد آسماني
است كه
مشتاقانه
آرزويش را مي كشند،
بيش از
آرزوئي كه يك
مرد و زن
براي وصل
عروسي مي
برند. به
علاوه اينها
مي دانند كه
هيچ قدرتي در
عالم نمي
تواند بر
خلاف نقشة
تقدير عمل
نمايد.
بنابراين از
چه بترسند؟
از اين
كه
تقدير عالم
انجام شود؟
اين
كه
ترسي ندارد.
استغراق در
ذات
اشتياق
كامل و
استغراق در
ذات حالتي پر
از نور و
روشنائي
ايجاد مي كند
كه ديگر مجال
جزئي ترين
تيرگي
نخواهد بود.
پس نوميدي در
كار نيست.
اين غرقي
نيست كه
نوميدي آورد
بلكه غرقي
است كه حيات
ابدي را در
نظر مجسم مي
كند. چرا
نوميد
باشيم؟ چه
نگراني ممكن
است
وجود داشته
باشد. در
عالمي كه هيچ
فنائي نه
براي روح و
نه جسم و
عناصر وجود
ندارد ديگر
جائي براي
يأس و نوميدي
باقي نمي
ماند.
اين
است
كه از داشتن
اين عشق
خوشحالم و
خوشحالي من
مانند عاشقي
است كه به
وصل معشوق
رسيده است.
فكر كنيد
عاشقي كه پس
از مدتها
انتظار در
تلاش و
تكاپوي وصل
به معشوق است
هنگامي كه به
مقصود برسد
چه لذت و
سعادتي
خواهد داشت.
اين امر در
بارة
معشوقهاي
اين جهان كه
پرتو بسيار
ناچيزي از
عشق عالمي
محرك وصل
آنها است صدق
مي كند. حال
مجسم كنيد
براي عشق
عالمي و
رسيدن به
وصال آن
معبود بي
همتا چه مسرت
و سعادتي
متصور است.
وصل و وصال
اين
نكته را نيز
بگويم كه بين
وصل و وصال
تفاوت است.
وصال رسيدن
عاشق و معشوق
بيكديگر است
كه پس از
برخورداري
از حرارت و
شدت مي افتد.
وصال حاصل مي
گردد ولي
هنوز تا وصل
خيلي
باقيمانده
است. وصل
حالت كامل
وصال است كه
عاشق جزء
معشوق مي
گردد. فرق از
ميان بر مي
خيزد مثل
كاسه اي كه
به آب دريا
بپيوندد كه
ديگر نمي
توان گفت آب
كاسه است
بلكه جزء
درياست و به
حالت وصل
كامل با دريا
نازل شده است.
من چنين وصلي
در خود ديدم
و اين حقيقتي
است كه موجود
بوده و هست
منتها معرفت
وحدت اين
حقيقت را به
من آموخت و
روحم را از
دانش آن
برخوردار
نموده است.
تو هم اي
عزيز - اگر در
اين راه قدم
زني و تكاپو
كني و كوشش
نمايي در اين
وصل سهيم
خواهي شد.
خلاصه
مطالب بالا
در يك رباعي
وحدت
به جلال آمد
و آيين به
كمال
مستغرق ذات
و شيد(درخشش)
و مشتاق جمال
نوميد
نيم به عشق
او خوشحالم
يعني كه رسيده
ام به
وصل و به
وصال
پاية وحدت
بر عشق است
محرك عالم
همانطور
كه گردش عالم
بر پايه اتم
و عناصر و
دانش مي باشد
يكي از پايه
هاي گردش
جهان نيز عشق
و علاقه است
كه بايستي آن
را فربا شكوه
و جلال عالم
لايتناهي به
حساب آورد.
ما اين مطلب
را در زندگي
خودمان كه
نمونه اي از
زندگي عالم
است به خوبي
مي
توانيم
دريابيم. همه
آزموده ايم
كه در تمام
امور تا عشق
و شوق و
علاقه نباشد
كسي دنبال
كاري نمي رود
و شما تا شوق
نداشته
باشيد در پي
امور زندگي
نخواهيد رفت
ممكن
است
اينطور خيال
كنيد كه به
كاري كه
مشغوليد
علاقه اي
نداريد اما
اين اشتباه
است چه چيزي
شما را به
قبول و ادامه
و پيگيري و
رها نكردن
اين كار
كشيده است.
عشق
به ادامة
زندگاني،
عشق به سير
كردن شكم
خود، عشق به
نگاهداري
عائله، عشق
به كسب
عايدات براي
بدست آوردن
آنچه بدان
عشق و علاقه
داريد. خود
گرسنگي شكم و
اشتياقي كه
به سير كردن
خود پيدا مي
كنيد نوعي
عشق است. عشق
به زن و
فرزند كه
براي خاطر
آنها اينهمه
زحمت مي كشيد
اگر عشق نيست
پس چيست؟ عشق
به تأمين
درآمد براي
فراهم كردن
آنچه بدان
علاقه داريد
نيز عشق است.
پس مدار
زندگي بشر بر
روي عشق
نهاده شده و
همانطور كه
گفته شد عشق
افسر زندگي
انسان است و
چه افسر با
شكوهي است.
عشق به جنس
مخالف
يكي
از مظاهر آن
عشق به جنس
مخالف است كه
از آن وحدت
بوجود مي آيد.
به اين معني
كه دو فرد كه
در ظاهر از
هم جدا بودند
در اثر عشق به هم
نزديك شدند و
تشكيل يك
عائله واحد
دادند و
بعداً هم
اطفالي
بوجود آمد كه
تحت تكفل يك
خانوادة
يگانه هستند
و سلسله
مراتب اين
خانوارها
تشكيل
جماعات داد.
جماعات
تشكيل
كشورها و
كشورها
تشكيل جامعه
كره زمين مي دهد و به
سلسله مراتب
ادامه دارد
تا به وحدت
كل مي رسد.
تجليات عشق
اين
عشق چه غوغا
و شوري در
جهان وجود بر
پا نموده است.
تاريخ
ادبيات
سراسر جهان
را از نظم و
نثر ورق زنيد
تا در آن
مظاهر عجيب
عشق را
ببينيد. در
ظاهر عشق جز
يك كلمة ساده
نيست. و عجيب
در اين است كه همين
كلمة ساده و
بسيار مختصر
كوچك آنقدر
وسيع است كه
هر چه در
بارة آن گفته
شود باز هم
جا دارد و
هرگز سخن آن
تمام نخواهد
شد زيرا عالم
تمامي ندارد
و عشق عالمي
پايان
نخواهد داشت
و هر چه بشر
بيشتر در
بارة آن شعر
و نثر بشنود
و حكايت
بخواند،
رمان و كتاب
قرائت كند،
فيلم سينما
ببيند و تآتر
تماشا نمايد
باز هم دنبال
بقية آن مي
گردد.
اهميت عشق در
زندگي
تصور
مي كنيم از
همين مختصر
كه گفته شد
اهميت عشق را
در زندگي
دانستيد و
متوجه شديد
چه نقشي در
حيات بشر
بازي مي كند. اين
نمونه را
براي عالم
قياس بگيريد
و بدانيد كه
همين وضع در
سراسر عالم
لايتناهي
برقرار است.
نخست به
موجودات
زمين بنگريد.
اينهمه جنب و
جوش حيوانات
و پرندگان و
خزندگان و
جانوران
دريائي حتي
نباتات همه
بر مبنا و
پايه عشق
صورت مي گيرد
و اين علاقه
پايان
ناپذيري كه
بين دو جنس
در موجودات
برقرار است
به هزاران
رنگ مختلف در
آمده كه
خلاصه و معني
آن همان عشق
و محبت است.
منظور كرات
كرات
اگر بي منظور
باشند چرا بي
تابانه دور
هم مي گردند،
تا مجذوبيتي
در كار نباشد
چطور اين
دوران
لاينقطع را
انجام مي
دهند. آيا
فكر نمي كنيد
كه انگيزة
آنها در اين
گردش با
حركاتي كه يك
غزال به
دنبال مادر و
يك ميش در پي
بره اش انجام
مي دهد
مشابهتي
داشته باشد؟
نيروي شگرف
عشق
اين
عشق است كه
بر همة
فشارها و
اذيت ها و
ناراحتي ها
غالب مي شود.
شما ببينيد
يك عاشق در
راه معشوق
چقدر زجر مي
كشد كه حتي
كارش به گريبان
دريدن و خود
شكستن مي
رسد، چه
عذابها و
رنجهائي را
تحمل مي كند،
تمام ماديات
و هستي خود
را در اين
راه مي بازد.
از نام و
شهرت و
اعتبار و
آبرو و حيثيت
مي گذرد حتي
عزيزترين
چيزهاي خود
را كه جان
است در كف مي
گيرد كه به
معشوق برسد.
ببينيد عشق
چه نيروئي
دارد كه قادر
به اين
كارهاي عظيم
است. آيا
ممكن است
كسي اين
نيروي شگفت
را از نظر
دور ندارد و
براي آن ارزش
قائل نشود؟
پرتو عشق
عالمي
عشقهائي
كه در دنيا
وجود دارد
پرتو بسيار
ناچيزي از
عشق عظيم
عالمي است
همانطور كه
وجود خود بشر
پرتو ناچيزي
از وجود عالم
الهي است.
ببينيد اين
پرتو ناچيز
چه شور و
غوغا و محبت
عظيمي ايجاد
كرده و به
همين نسبت
قدرت عظيم
عشق عالمي را
دريابيد.
سختيها و
مرارت ها
اين
مرارت ها و
سختي ها و
تلخي ها، و
فشارها،
رنجها،
زحمتها،
بدبختي ها،
توهين ها كه
در راه زندگي
پيش مي آيد و
مردم آنرا
متحمل مي شود
فقط به خاطر
قدرت نيروي
عشق كه در
وجود آنها
است قابل
تحمل است
والا چطور
ممكن بود بشر
اين
همه
ناهمواري ها
را ببيند و
باز ادامه
دهد؟ اين عشق
است كه انسان
را وادار به
هر كاري مي
كند بلي به
هر كار وادار
مي نمايد. در
اين خصوص خوب
فكر كنيد.
تجلي عشق در
عالم
حالا
كه عشق را
دانستيد و
فكر خود را
از جهان
محدود بشر به
عالم كرات
پرواز داده و
تجلي عشق را
در آنها
متوجه شديد
آن وقت فكر
خويش را
بزرگتر و
بزرگتر
سازيد و به
عالم
كهكشانها و
سحابيها
ببريد و باز
هم وسيعتر
كنيد و در
آنها هم عشق
را با تجلي
درخشنده و
انوار تابان
آن ببينيد و
آنوقت به
محيط لامحيط
عالم حق
تعالي برسيد
تا ببينيد
عشق در آنجا
چه نقشي بازي
مي كند و چه
قدرتي دارد.
همين
قدر
مي گويم اگر
عشق قدرتمند
حق تعالي به
مخلوقات نمي
بود و عشق
مخلوقات
براي بازگشت
به سوي او
تعبيه نمي شد
آيا گردش اين
عالم شگفت
انگيز صورت
مي گرفت؟
شناسائي عشق
اكنون
عشق را تا
حدي شناختيد
پس مي گويم
اين عشق پاية
وحدت است كه
در حد كمال
مي باشد و
اين نيرو
انرژي و
قدرتي است كه
تخلف پذير
نيست. منظور
از كمال
فقدان نقص و
انجام وظيفه
به سنگ تمام
است. آري
خداوند اين
نيروي عشق را
طوري ساخته
است كه به
خوبي مي
تواند وظايف
خويش را
انجام دهد.
وحدت عالم و
عشق
وحدتي
كه ما مي
گوييم و با
آن يگانگي
تمام عالم
وجود و حتي
يگانگي روح و
جسم و هيولا
و صورت و
ماده و معني
و انواع اين
اسم گزاريها
را به
اثبات
رسانيديم با
نيرويي عشق
صورت مي گيرد
و شما به خوبي در
زندگيهاي
خودتان هم مي
توانيد
احساس كنيد
كه چگونه عشق
موجب يگانگي است در
حالي كه
نفاق و نفرت
و دشمني بر
هم زنندة
يگانگي مي
باشد.
عشق
در واقع درجة
اعلاي مهر و
محبت است
يعني مهر و
محبتي است
عميق و با فر
و شكوه و پر
سر و صدا و
طمطراق كه هر
چه دامنة
وسعت آن
بيشتر و قدرت
آن وسيعتر و
تظاهرات آن
عاليتر باشد
فر و شكوهش
بالاتر است.
مطالبي
كه در بارة
محبت و دوستي
و برادري از
طرف وحدت
براي بشر
گفته مي شود
همان سخن عشق
است و اين
امور با عشق
جز از لحاظ
درجه و شكوه
فرقي ندارند.
عشق پاك عالم
عشق
عالمي و آن
نيروي بزرگي
كه از پايه
هاي گردش
جهان است از
قلب پاك عالم
تراوش مي كند
زيرا تا پاكي در بين
نباشد عشق
نيست. شما هم
نمونة
ناچيزي از
مظاهر پاكي
عشق را در
عظمت علاقه
مادر به
فرزند و
فرزند به
مادر و
دوستان به
يكديگر و
عاشق به
معشوق مي
توانيد
دريابيد.
داستانهائي
كه دربارة
عشاق مشهور
جهان گفته
شده در ظاهر
چيزي جز
انعكاس
روابط ساده
مرد و زني با
يكديگر نيست
ولي مبداء و
منشاء آن از
عشقي است كه
از عالم
لايتناهي
سرچشمه
گرفته است.
اين همه
داستانها و
گفتگوها به
خاطر پاكي و
عظمت عشق
الهي است، نه
به خاطر
اينكه پسر و
دختري از وصل
هم برخوردار
شوند.
آينة باطني
عشق
به
خاطر پاكي و
بزرگي عشق
است كه بشر
خواهان و
طالب آن است
و در واقع
آينه اي است
كه مي خواهد
عشق باطني
خود را در آن
بنگرد و از
آن عشق لذت
برد. لذا او
از اين
داستانهاي
مكرر بخاطر
همانست و
مانند
بانويي كه از
ديدن شكل خود
در آينه سير
نمي شود بشر
هم از تماشاي
انعكاس عشق
خويش در
ديگران سير
نخواهد شد. و
اما عشق او
چيست؟ عشق
واقعي او
همان عشق
عالمي، همان
عشق به مبداء
است لاغير.
عشق در عالم
و آدم
بنابراين
قلب عالم
وجود پاك است
كه از آن
چنين عشقي
صادر مي شود
و به همين
نسبت اگر به
زندگي بشر
تنزل كنيم
چون نمونه
مطابق اصل
است بايستي
قلبها پاك
باشد كه از
آن عشق پاك
صادر گردد.
وحدت چنين
پاكي قلبي را
تبليغ مي كند
و مي گويد كه
در اثر وجود
اين قلب پاك
است كه شانس
و اقبال و
خوشبختي
پديد مي آيد.
پس آن گوهر
والايي كه
بشر در طي
اين همه قرون
به دنبال آن
در تفحص و
تكاپو بود و
نمي دانست
كجا است، آن
خوشبختي كه
برخي در مال
و عده اي در
جاه و مقام و
بعضي در
زندگاني
ساده و برخي
در زن و عده
اي در هنر
تصور مي
كردند و در
دنيا توافقي
نسبت به مكان
آن پيدا نشده
است اينك
روشن گرديد
كه در قلب
پاك نهفته
است.
قلب
پاك در حقيقت
همان هماي
اقبال و
سعادت است كه
بشر در پي
آنست. قلب
پاك منبع و
مأواي دانش
پاك الهي و
الهام صحيح
است و مصدر
عشق و محبت
پاك مي باشد.
بشر در اثر
قلب پاك است
كه مي تواند
اتصال به قلب
پاك عالم
پيدا كند.
رفع
سرگرداني
پس
اين نكته نيز
كه فلاسفه
اين همه دنبال
آن در تكاپو
بودند روشن
گرديد. آنها
مي خواستند
بدانند از چه
راهي بشر به
خداوند قادر
متعال و
مبداء
آفرينش
اتصال پيدا
مي كند در
اين نكته
سرگردان
بودند و
حقيقت بر
آنها روشن
نشده بود كه
چطور در بين
افراد بشر
گاه استعداد
و لياقت و
صلاحيت
اتصال به
مبداء و
نزديكي خدا
پيدا مي شود
و گاه اين
استعداد به
نظر نمي رسد.
اين است
كليد حقيقت
كه قلب وقتي
از آلايشها و
پندارها و
افكار غلط و
سوء ظن هاي
بيجا و
پندارهاي
باطل و
خرافات شسته
شد و عشق و
محبت و دوستي
و برادري در
آن جاي گرفت
آمادگي
اتصال به حق
در آن بوجود
مي آيد.
در
اين حال حكم
يك دستگاه
راديو
گيرنده دارد
كه وقتي طول
موج خود را
بر سر
ايستگاه
معين گذارد
امواج آن
ايستگاه را
مي گيرد. از
اين تشبيه
جالب عبرت
گيريد،
امواج راديو
در همة جَو
پراكنده است
و اختصاص به
محل معيني
ندارد و بخيل
نيست كه در
جايي باشد و
در جايي
نباشد. اما
اين وظيفه
گيرنده است
كه طول موج
خود را با آن
مطابق سازد
تا بتواند از
آن امواج
استفاده
نمايد. امواج
عشق و محبت و
الطاف رباني
هم در سراسر
عالم پر است
و هيچ نقطه
اي در عالم
نيست كه از
آن خالي باشد
منتها وظيفه
موجودات است
كه طول موج
دل خود را با
آن مطابق
سازند يعني
قلبها را پاك
و صيقلي كنند
تا آن انوار
حقيقت را
دريافت
نمايند.
اميد
است براي
خواستاران
وحدت اين
سخنان مفيد
واقع شود.
اي
فرزند. من
قلب خود را
در اين وادي
عشق پاك و
صيقلي كردم و
انتظار دارم
شما هم به
اين دستور
عمل كنيد تا
شاهد سعادت
را در آغوش
كشيد. خلاصه
مطالب بالا
در يك رباعي:
عشق
افسر زندگي
است با عز و
جلال
اين
پاية وحدت
است در حد
كمال
مهر
است و محبتي
است با فر و
شكوه
ز
يبا
ئي
قلب
پا ك آرد
اقبال
آرامش
وحدت
ماديات
كلمة
ماديات از
ماده مي آيد
و ماده به
معني جسم است
.
حيات در همه
چيز
معمولاً
تصور مي كنند
كه جسم بي
حركت و مرده
و بي حيات
است و هر گاه
روح به آن
بدمد به حركت
و زندگي مي
افتد. پس
حركت و حيات
را از روح مي
دانستند. اين
صحيح است اما
مي خواهم
بگويم كه
همان كالبد
هم بدون
نيروي حياتي
نيست. هر
جسمي از سلول
و گلبول و
هزاران
اجزاء و
ياخته تشكيل
شده كه هر
گاه هر يك از
آنها را
مستقل
بدانيم و تك
تك مورد
مطالعه قرار
دهيم مي بينيم
خود داراي
نيروي حياتي
يا روح هستند.
بنابراين
جسم تنها هم
كه آن را بي روح
مي دانستند
بي
روح
نيست و هيچ
جسمي بدون
روح و حيات
وجود ندارد و
هنگامي كه
اين اجزاء
بهم پيوستند
اتحاد آنها
خود از روح
كلي استفاده
مي كند.
پس
مادة بي
روحي
كه آن
را
كالبد مي
خوانند در
بين نيست و
هيچ جسمي
بدون روح
يعني بدون
نيروي حياتي
در عالم وجود
ندارد و
بهمين دليل
است كه پس از
تحول (مرگ)
سلولهاي بدن
با
فعاليتهاي
ديگري تجزيه
شد مي
پوسند
و همين تجزيه
و پوسيدگي هم
دليل وجود
نيروي حياتي
در آنها است.
هر
گاه براي
آزمايش
بتوانند يك
يا چند سلول
از يك محفظة
خارجي زنده
نگاهدارند
به خوبي مي
توانند حيات
و نيروي
حياتي آن
سلولها را
دريابند. پس
معلوم شد كه
كالبدي كه
آنها ماده مي
خواندند
همان نيز
داراي نيروي
حياتي يا روح
است.
ماده روح
دارد
روشن
است كه آنچه
در عالم وجود
ديده مي شود
و آنرا ماده
مي خوانند از
روح خالي
نيست و همه
چيز داراي
روح است و
نيروي روح با
همه اجزاء
عالم كار مي
كند و روح
سراسر جهان
لايتناهي را
پر كرده و
ذره اي نيست كه
از آن خالي
باشد و خلاء
روحي در بين
نيست.
اما
معمولاً بشر
اجسامي را كه
در دنيا مي
بيند و آنچه
را كه
به
شكل
بنگرد، ماده
مي خواند و
بي روح
تصور مي كند
در صورتي كه گفتيم
هيچ چيز بدون
روح نمي باشد
و آنچه را كه
نمي بيند يا
خيلي ريز است
و به چشم او
نمي آيد روح
مي خواند در
حالي
كه
تفكيك و
جدائي بين
آنها غلط است
و آنچه در
عالم وجود
دارد يك است
و حكم وحدت
بر آن جاري
است زيرا
ديديم كه حتي
يك گلبول هم
داراي روح و
نيروي حياتي
است.
اگر
جسم را بدون
انرژي و نيرو
و روح تصور
كنيد قابل
وجود نيست
يعني هيچ است
در اين صورت
چرا ماده
بگويند آنرا
هيچ بنامند.
پس ماده هم
به تناسب خود
قدرت دارد
منتها هر
جسمي قدرتش
به تناسب خود
او و زندگي
است كه دارد.
علماي طبيعي
كه سر تشكيل
كوه ها و
تغييرات
ارضي و آبها
و عمل آب و
باد و يخ و
آفتاب را در
زمين بررسي
مي كنند و به
سر تحولات
مواد زميني
آشنا مي شوند
زودتر مي
توانند به
وجود روح و
زندگي در
مواد پي
ببرند.
ماديات در
زندگي بشر
و
اما منظور از
ماديات و
ماده وسائلي
است كه انسان
در زندگي خود
مورد
استفاده
قرار مي دهد
و مجموع
تجهيزاتي
است كه در
امور روزمره
بكار مي برد
و چون اين
وسايل با پول
تهيه مي شود
و پول جامع
بدست آوردن
آنها است لذا
ماديات را به
معني پول و
امور مالي مي
دانند.
علت
اختلافات
ماديات
از جمله
اموري است كه
باعث اختلاف
بين افراد
بشر مي شود و
بيشتر
منازعات و
گرفتاريهاي
جوامع و
افراد بر روي
ماديات است.
دعواي بر سر
پول،
عايدات،
شغل، آب،
ملك، زمين،
خانه و انواع
و اقسام آن
تقريباً نود
و پنج درصد
از مشاجرات و
اختلافات و
دعاوي را
تشكيل مي
دهند. با اين
دليل ماديات
وسيله
گرفتاري و
ناراحتي
افراد بشر
است.
از
طرف ديگر
خاصيتي در
روان بشر
قرار داده
شده كه هرگز
از ماديات
سير نمي گردد
و اين مطلب
به عنوان
ملامت يا عيب
ذكر نمي شود
زيرا از
لوازم و
واجبات
زندگي است و
براي ترقي و
تكامل لازم
است. اما
بايد تعادل
در اين كار
باشد.
اين
نكته را بطور
روشن در
زندگي
اكثريت مردم
مي بينيم و
احتياج به
اثبات ندارد
به هر چه مي
رسند
بدان قانع
نيستند. هدف
آنها از
ماديات هر چه
باشد وقتي
بدان برسند
دنبال
بالاتر و
بهتر مي روند.
اگر
منظورشان
آسايش
زندگي،
خوراك، لباس
خوب، خانه
مجلل،
اتومبيل و
ساير وسايل
باشد پس از
رسيدن به آن
باز دنبال
درجات
عاليتر
هستند و اين
تكاپو تا آخر
عمر ادامه
دارد.
خاصيت روحي
بشر
حقيقت
اين موضوع
بستگي به روح
دارد و چون
انسان از روح
الهي
برخوردار
است اين
خاصيت روحي
وي نيز بارقة
ناچيزي از
خاصيت روح
بزرگ است
زيرا روح
عالمي با
وجود تمام
وسايل و
ابزار و
اجسام و
اشيائي كه در
اختيار دارد
باز در پي
بيشتر است و
به آنچه
انجام داده و
دارد اكتفا
نداشته و
هميشه در حال
تحول و فعل و
انفعال است و
فعاليت عجيب
عالم خلقت
نيز از همين
خاصيت
سرچشمه مي
گيرد.
دين هم سير
نمي كند
بنابراين
امور مادي
موجب سيري و
آرامش نيست.
امور مذهبي
نيز به
تنهائي قانع
كننده جان
انسان
نتواند بود.
اگر بشر از
امور مذهبي
قانع مي شد و
براي او كافي
بود اين همه
مذاهب
گوناگون يكي
پس از ديگري
پديد نمي آمد
و آمدن
پيامبران پي
در پي در اثر
طلب و جستجوي
بشر بوده
است.
علت
اينست كه روح
بشر بامور
ديني هم كه
دارد قانع
نيست و اين
روح به قدري
مايل و عاشق
است كه هر
چند دانش دين
و عقلش بيشتر
گردد باز
راضي نمي شود.
آرامش از
چيست؟
حال
كه چنين است
چه بايد كرد
كه آرامش
حاصل شود؟
روح كه با
ماديات سير
نمي شود و با
امور مذهبي
هم قانع نمي
گردد. پس چه
چيزي او را
آرامي مي
بخشد؟ تنها
چيزي كه موجب
ايجاد چنين
آرامشي است
وحدت مي
باشد، وحدتي
كه همة عالم
نيز مشمول آن
است.
بدون ترديد
اين وحدت است
كه بيشتر
سكون و ثبات
و سكينه مي
بخشد.
خلاصه
مطالب بالا
در يك رباعي
با
ماده هرگز نشود
سير روان
حتي به امو
ر
مذ هبي قانع
جان
بايد
كه خدا به ما
دهد آرامش
آن حاصل
وحدت است
بيشك و گمان
وحدت عطية
الهي
اتحاد دو
عامل
گفتگوي
ما در اين
مقاله از
اتحاد بين
جسم و روح
است كه خود
مسأله بسيار
مهم و اساسي
است . صلح
واقعي وقتي
در عالم
مستقر مي
گردد كه بين
اين دو عامل
و ساير عوامل
خلقت صلح
برقرار باشد.
در عالم وجود
بايستي روح و
اتم و عناصر
و جسم و همه
چيز با هم در
حال صلح و
صفا باشند.
اگر جنگ و
نزاع و
كدورتي در
بين آنها
باشد دنياي
عجيبي پر از
گرفتاري و
بدبختي
خواهيم داشت.
دست بشر
هر
چند براي بشر
امكان ندارد، تصور اين
جنگ و نزاع
عناصر و
عوامل عالم
را در مخيلةخويش
بپروراند، اما چند
مطلب قابل
فهم وجود
دارد.
به
عنوان
مثال مي
گوييم: يكي
همين بمب
اتمي است، ذرات
اتم را كه
دست بشر (با
هدايت تقدير)
كمي جابه جا
مي
نمايد
و جدائي بين
اتمها مي
افكند،
ببينيد چه
غوغايي برپا
مي كند كه با
يك ضربت شهري
را ويران و
يك كرور نفوس
بشري و از آن
بيشتر ساير
موجودات
زنده را به
هلاكت و تحول
مي افكند.
مخالفت در
مخلوقات
بزرگ نيست
فرض
كنيد خورشيد
اندكي (به قدر يك بال
مگس) هوس
مخالفت و
ايذاء بر سرش
بزند و به
زمين و كرات
نزديكتر شود
يا آنها را
به طرف خويش
بيشتر
بكشاند
نتيجه چه
خواهد بود؟
در مدت كمتر
از يك ثانيه
زمين با كرات
ديگري كه اين
طور
مورد بي مهري
قرار گرفته
اند ملتهب و
مشتعل شده و
تمام
مخلوقات آن
تحول پيدا مي
كنند.
نظم كرات
فرض
كنيد نظم
عجيب كرات
عالم از بين
برود و
همانطور كه
بشر در حين
جنگ نظم را
برهم مي زند
افلاك يعني
كرات سماوي
از در جنگ در
آيند و مسير
و مدار خود
را بر هم
زنند. آيا مي
توانيد تصور
كنيد كه
برخورد كرات
در فضاي عالم
و جنگ عظيم
اين موجودات
آسماني چه
صورتي خواهد
داشت؟
اتحاد عناصر
يا
اينكه فرض
كنيد عناصر
كه تشكيل
اجسام را مي
دهند از
اتحاد و
اتفاق با
يكديگر دست
بدارند و از
در نزاع در
آيند. وضع به
چه صورتي
خواهد رسيد و
تكليف
مخلوقات چه
خواهد شد؟
يا
اينكه روح به
جاي همكاري
با اجسام از
در مخالفت در
آيد و اجزاء
جسم را مانند
سياستمدار
مدبري بر
عليه هم
تحريك به
مبارزه و
نفاق كند.
تكليف جسم
بيچاره چه مي
شود؟
اين
بود نمونه
هايي از يك
عالم خيالي
جنگ و نزاع و
اگر حقيقت آن
بر بشر آشكار
گردد از ترس
قالب تهي
خواهد نمود.
اما بايستي
مطمئن باشد
كه چنين
اختلاف و
نزاعي
نخواهد بود
زيرا قانون
مقدس
خداوندي
مقرون به نظم
و ترتيب است
و هيچ جاي
نگراني نيست.
سپاسگزاري
از كسب دانش
اينك
مي گوييم كه
براي كسب
آرامش و
آسايش خيال
بشر،
نياز به
اين
دارد كه از
اين حقايق
آگاه شود و
تا چه اندازه
بايد
سپاسگزار
حكمت نوين و
وحدت نوين
باشد كه اين
دانستنيهاي
بزرگ را در
دسترس
گذارده و چون
اينها حقايق
مثبته و
اساسي عالم
است كه به
امر و مشيت
الهي آشكار
مي شود بزودي
در سراسر
جهان پخش
خواهد شد و
همة
دانشمندان
گيتي از آن
استفاده
خواهند برد و
بالنسبة
مختلفه در
دسترس همگان
قرار خواهد
گرفت و اين
كار به مرور
انجام مي شود.
حكمت
نوين و وحدت
نوين كه عطا
و عطية حق
است اين
حقايق را به
ما آموخت و
نشان داد كه
صلح بين روح
و اتم و
عناصر و
اجسام همه با
هم چگونه است
و نتيجة صلح
آنها وحدت
است كه به
مثابة آرامش
كل مي باشد
ديگر با چه
كسي دعوا و
نزاع داشته
باشند.
صلح واقعي
عالم
پس
در حقيقت صلح
واقعي، صلح
عالم و عناصر
و روح و
اجسام و به
قول قدما
هيولا و صورت
و يا خميره و
نيرو است كه
يك صلح
همگاني است.
پس از آن صلح
عوالم وجود ،
سحابيها ،
گله هاي
كهكشانها و
كرات است.
اين است
آرامش حقيقي
وآرامش كل.
دانشمنداني
كه به سلاح
عقل و علم
مجهزند و
ابزار و
وسايل سنجش
در اختيار
دارند معترف
به اين صلح
هستند. زيرا
هر كجا كه
وسيلة
آزمايش خود
را بكار برده
اند جز نظم و
آرامش و
پاكيزگي و
زيبائي
نديده اند.
آنها هستند
كه تا حدودي
معني اين
آرامش را كه
وحدت نوين مي
گويد درك مي
كنند.
صلح
واقعي عالم
كه سازش
عوامل و
نيروها و
عناصر است
موجب ايجاد
صفاي باطن در
تمام
مخلوقات مي
گردد و همين
است كه نظم
در عالم
ايجاد مي
نمايد. اگر
اين قاعده در
بين نبود اين
همه اجزاءعالم
وجود كه حتي
آمار آنها
امكان ندارد
و احصاء
تعداد آن
براي بشر
ميسر نيست
چگونه مي
توانست صورت
واقعي به خود
بگيرد.
در
عالم صلح
برقرار است
اين
است
صلح واقعي و
آرامش حقيقي
عالم كه وحدت
نوين پيام مي
دهد. اين صلح
و آرامش كلي
عالم است و
مطالبي كه
بشر به عنوان
صلح و آرامش
مي گويد يعني
صلح بين
دولتها و
ملتها و
افراد بشر يك
پرتو كوچك و
نمونة ناچيز
از آن است
ولي در عين
حال جزء آن
مي باشد. در
اينجاست كه
وحدت به ما
مي گويد:
«حالا
كه چنين
قاعدة عظيم
صلح در عالم
حكمفرمائي
مي كند براي
كرة زمين كه
جزء بسيار
ناچيزي از
عالم وجود و
يكي از فروغ
آنست لازم
است كه صلح و
صفا بين
دولتها و ملت
ها و افراد و
عقيده ها و
مذاهب و
نژادها و
رنگها
برقرار باشد
و براي سعادت
و صلاح و
ترقي نوع بشر
چاره اي جز
اين نخواهد
بود.»
اينست
خبري كه وحدت
از عالم مي
دهد و نداي
بيدار باشي
كه به كره
زمين اعلام
مي شود.
اينست
عطاي حق كه
چون بيان
حقيقت است
براي عالم
دلنشين است و
به واسطة
حقيقت بارز و
قاطع خود در
عالم مشهود
خواهد گرديد.
تلاش
مردمان در
راه صلح
مردمان
جهان امروزه
بيشتر
تلاششان صلح
و آرامش است
زيرا از جنگ
و نزاع و
اختلاف
عقيده و نفاق
و تشتت و
اختلافات
ديني به جان
آمده اند و
منتظرند
ندائي از
وحدت بگوش
آنها برسد و
اين نداي
آسماني كه با
جانشان
پيوند دارد
چنان دلنشين
خواهد بود كه
جهانيان
آنرا با نشاط
تلقي مي كنند.
اين ندا صلح
و صفا را كه
بر هم خورده
و مستقر و
جهان را منظم
خواهد نمود.
مانند آب
استخري كه
سنگهائي در
آن سقوط كند
و سطح آن را
با امواج به
حركت در آورد
و دوباره
آرامش آن
برقرار شود
بايستي اين
آرامش در
جهان مستقر
گردد. صلح را
با توپ و
تفنگ و بمب
اتمي و موشك
و سلاح هاي
ديگري كه
امروز دنيا
انبار اين
توليدات
سهمگين
گرديده نمي
توان پايدار
نمود. بلي
ممكن
است
به
وسيلة
سلاح و تهديد
و از بين
بردن عدة
كثيري از
افراد بشر
براي
باقيماندة
افراد مغلوب
صلحي اجباري
و موقتي
ايجاد شود
ولي اين چارة
واقعي درد
نخواهد بود.
قواعد كلي
است
اين عمل
كه از جنبة
دنيائي
بررسي شد در
امور كوچكتر
هم صادق است
و حتي در يك
خانواده هم
نمي توان
بوسيلة
اعمال زور و
قدرت آرامش
ايجاد نمود.
جنگ و نزاع
بيماري است
ناگفته
نماند كه
ممكن است در بين
گلبولها و
سلولهاي يك
بدن گاهي
نزاعي
درگيرد يعني
ميكربها
هجوم كنند و
گلبولهاي
سفيد به دفاع
برخيزند.
بايد دانست
كه اين
حالت
نزاع مولود
بيماري است و
براي رفع علت
و مرض انجام
مي گيرد و
وقتي بدن
دوباره
سلامت خود را
بازيافت صلح
و سازش و
آرامش اجزاء
آن نيز
برقرار مي
گردد.
جامعة
جهاني نيز
همين حالت را
دارند و علت
نزاع و جنگها
و اختلافات
آنها ناشي از
بيماري است و
سلامت جامعه
جنگ و نزاع و
اختلاف را از
بين خواهد
برد و كساني
كه
در صدد رفع
علت اين
كدورتها
هستند در
واقع
خدمتگزاران
به سلامت
اجتماع به
شمار مي روند
و مانند سرم
و داروئي كه
مريض را شفا
مي بخشد در
صدد علاج
جامعة بشري
برمي آيند.
اين گفتارها
و بيانهاي
سودمند همگي
به مثابة
داروي
دردهاي
جامعه مي
باشند. خلاصه
مطالب بالا
در يك رباعي:
صلح
است و صفاي
باطن آرد به ظهور
آن
است عطاي حق
بگردد مشهور
قد ر ت نتو
ا
ند
بد هد آ
ر
ا
مش
وحدت بدهد
درس محبت به
مرور
|