بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت
وعظمت
يك
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون
حشمت الله
دولتشاهي
كتاب
ديناميسم
آفرينش
تكامل
يعني چه
آيا تكامل
معني دارد؟
درمقالات
ديگر دانسته شد
خداوند كامل
است و روح
كامل است،
پس
تكامل چه
معني دارد؟
تكامل را در
مورد چيزي
گويند كه
ناقص باشد و
به طرف كمال
سير كند. اما
چيزي كه خود
كامل باشد چه
احتياجي به
كمال دارد.
كاسه اي كه
لبريز باشد
مگر مي توان
بر آن چيزي
افزود؟
بنابراين
تكامل در
دنيا معني
ندارد، آيا
چنين نيست؟
تكامل
وجود دارد
بلي
اگر دربارة
خدا و روح كه
امر خدا است
بينديشيم
تكامل معني
ندارد. اما
تكامل در جسم
و مكانيسم
اجسام است نه
در روح. مثالي
مي گويم:
نيروي برق در
عالم خود
كامل است و
قابليت
تكامل ندارد.
برق در هر كجا
هست همان
نيروي برق
است. همين
برقي كه
امروز وجود
دارد از بي
نهايت سال
قبل در فضا و
در عالم وجود
داشت. پس قابل
تكامل نيست
اما نحوة
استفاده از
آن و ظروفي كه
از آن
استفاده مي
كند تكميل مي
شود كه امروز
برق تا اين حد
كه مي بينيم
تجلي كرده
است. آلاتي كه
به برق متصل
مي كنند قابل
تكامل است و
روز به روز
تكميل مي شود
چنان كه
اگر به
تاريخچه
اختراع
وسائل برقي
توجه كنيد
خواهيد ديد
كه متدرجاً
تكميل شده و
هنوز رو به
تكامل است.
تكامل بشر
جسم
بشر نيز چنين
است. هرگاه به
تاريخ بشريت
بنگريد
خواهيد ديد
كه بر حسب
مقدر و
سرنوشت روز
به روز مغز و
مكانيسم
مغزي انسان
ترقي نموده،
زماني در روي
درختان و
غارها زندگي
مي كرد و
امروز خانه
هاي داراي
دهها طبقه
بنا مي كند و
اين رشته
همچنان
ادامه دارد.
روزي با
حيوانات
مسافرت مي
كرد و امروز
با جت و موشك
سفر مي كند. يك
كوزه گر با
مواد معيني
كه در دست
دارد روز به
روز مصنوعات
و محصولات
خود را
كاملتر و
بهتر مي سازد
و اگر به آنچه
امروز
ساخته با
آنچه سي سال
قبل درست
كرده دقت
كنيد تفاوت
آن را در مي
يابيد در
حالي كه مواد
آنها يكي است.
همين طور است
در شئون ديگر
كه ما با كمال
روشني و وضوح
شاهد آن
هستيم و از
بررسي در
تاريخ تمدن
بشر مي فهميم.
اين
است رمز
تكامل
مكانيسم مغز
بشر. روح همان
روح است كه
تكميل بوده و
هست و خواهد
بود و قدرت و
كالري بدن
همان است كه
بود و تغييري
ندارد ولي
مكانيسم و
ديناميسم
كالبد و مغز
دائم در حال
تكامل است.
ظرف بزرگتر و
قويتر شد و
بيشتر از روح
و كالري
استفاده مي
نمايد.
كيفيت
تكامل
طرز
تكامل اين
است كه بر حسب
مشيت الهي هر
چه نسل انسان
به پيش مي آيد
و افراد تحول
يافته و
اولادان
آنها پا به
عرصة وجود مي
گذارند توأم
با تكاملهاي
ديگري كه در
ساير امور
طبيعت پيش مي
آيد مغز آنها
پيشرفته تر
مي شود و در
ضمن از
تجربيات
گذشته
استفاده
نموده
معلومات و
الهامات
آنها وسيعتر
مي گردد به
طوري كه موفق
به اختراعات
جديد مي شوند
و هر روز بر
دامنة
اكتشافات
خود مي
افزايند.
اشتباه از
كجاست
برخي
از متفكرين و
دانشمندان
متوجه اين
موضوع نشده و
چون فكر
كردند كه مغز
بشر در طي
گذشت قرون
راه تكامل
رفته است لذا
اين سير را به
طرف عقب برده
و از انسان هم
گذشته آن را
به ميمون و
حيوانات
ديگر تا
زندگي بسيط
يك سلولي
رساندند در
حالي كه
حقيقت چنين
نيست و موضوع
تكامل جنس
است. اگر
نظرية تكامل
آنها درست
باشد بايد
همه نسلشان
منقرض شده و
همه به
موجودات
عالي مثل بشر
تبديل شده
باشند و وجود
انواع
حيوانات
نشان مي دهد
كه شبكة عظيم
عالم طبيعت
مستلزم وجود
انواع مختلف
است منتها
تكامل هم به
آن ترتيب كه
گفته شد در
نوع انسان
وجود دارد و
اين امر
همچنان
ادامه خواهد
داشت.
تكامل
حيوانات
حيوانات
هم در عالم
خود منتها
خيلي كم و
نامحسوس
تكامل
دارند، چنان
كه
اگر بتوانند
خانه هاي
زنبور
هزاران سال
پيش و عمل او
را با امروز
مقايسه كنند
و به دقت
بسنجند
تفاوت آن را
درمي يابند.
اما اشتباه
در اين جا است
كه مي خواهند
حيوانات را
با انسان
مقايسه كنند
و از زنبور
همان توقعي
را دارند كه
از انسان
انتظار مي
رود و مسلم
است كه زنبور
به كره ماه
موشك نخواهد
فرستاد. هر
چيزي تناسب
خود را دارد و
بايد حساب
تناسب را در
همه چيز نگاه
داشت. بشر
تاريخ وحساب
تكامل خود را
تا حدودي در
دست دارد ولي
حساب تكامل
حيوانات را
در دست ندارد.
تكامل
نباتات
نباتات
هم تكامل
دارند. در
زمانهاي
سابق كه هنوز
بشر اسرار
باغباني را
نياموخته
بود به همان
ميوه هاي
جنگلي
درختان
اكتفا مي كرد
كه ريزتر و كم
آبتر و كم
شهدتر بود
ولي دراثر
وسائل
وپرورش
نگاهداري و
تكامل فنون
باغباني و
كود رفته
رفته بشر
توانسته
ميوه ها را
تكميل نمايد
تا آن را به
صورت امروزي
در آورده است.
در اثر پيوند
و كود و تربيت
ميوه هاي
بسيار درشت
آبدار و
خوشمزه كه به
مراتب بهتر
از ميوه هاي
جنگلي است به
وجود آمده.
اين هم رشته
تكامل نبات
مي باشد.
منتها هر
چيزي وسيله
لازم دارد.
همان طور كه
وسيله تكامل
بشرخدا و روح
است، وسيلة
تكامل
نباتات
نيز عمل
انسان مي
باشد كه در
بالا گفته شد.
اگر
آفتاب را به
منزلة روح
درخت بگيريم
و خود درخت را
كه ازمواد
كرة زمين
تشكيل شده
جسم بدانيم
در مي يابيم
كه تابش
آفتاب فرقي
نكرده و همان
آفتابي كه
سابقاً بر
درختان
جنگلي مي
تابيد بر
درختان
امروزي هم مي
تابد و در
آفتاب تغيير
و تكاملي
پيدا نشده
كما اين كه در
روح تكامل
پيدا نمي شود
ولي جسم درخت
است كه تكميل
مي گردد. آيا
اين دليلي
ديگر بر كامل
بودن روح و
احتياج جسم
به تكامل
نيست؟
تفكيك
چيست
همان
طور كه همه
چيز عالم دو
جنبه دارد، حقيقت تكامل
نيز كه در
بالا بيان
گرديد مشمول
همين اصل است.
امور اساسي
عالم تكميل
است و قابليت
تكميل ندارد.
خدا و روح چون
اصل عالم است
مشمول اين
حقيقت اند.
اما امور
فرعي كه
همانا جسم و
مكانيسم جزء
آن دسته است
قابليت
تكامل دارد.
سرنوشت و
اخلاق
سرنوشت
و اخلاق نيز
مشمول همين
اصل است.
سرنوشت و
تقدير امري
مسلم و تغيير
ناپذير است و
همان طوركه
بايد باشد
هست و قابليت
تكامل ندارد.
تقدير به
منزلة روح
است و اخلاق
به منزلة جسم.
بايستي روز
به روز اخلاق
تكامل پيدا
كند و در قاب
تغيير
ناپذير
تقدير و
سرنوشت راه
تكامل را طي
نمايد و
مطمئن باشيد
كه اين عكس و
قاب كاملاً
در يكديگر
تطبيق مي شود.
مقصود از
خلقت چيست
علت
اين كه در
مقاله "منظور
و مقصود
آفرينش" مقصد و
غايت را در
آفرينش نفي و
پس از آن
اثبات كردم
براي آن بود
كه به خوبي
متوجه حقيقت
شويد و
بدانيد كه
چرا يزدان
اين همه
موجودات
جهان را
آفريده و
براي چه
مقصودي اين
غوغاي عظيم
عالم را به
وجود آورده و
همچنان
ادامه مي دهد.
مي خواهم
توجه
خواهران و
برادران
روشنفكر و
دانشمندم را
به منظور
خلقت معطوف
سازم همان
طور كه از
كيفيت و
چگونگي آن
نيز آگاه
خواهند
گرديد. چون
ضمن خواندن برخي
مقالات ممكن بود
اين پرسش از
انديشة شما
بگذرد كه هدف
از آفرينش
جهان
لايتناهي
چيست ناچار
قبل از ورود
در اصل مطلب
حقيقت را
روشن كردم.
اين
هم فراموش
نشود كه اگر
تكامل نسبي
در بين نباشد
شما از درك
مطالب جديد
عاجز خواهيد
بود. همين
چيزها كه من
مي گويم و
مجهولات را
روشن مي كنم
خود تكامل
است. پس آن
شبهاتي را كه
به منظور فهم
مطلب وارد
انديشة شما
كردم از سر
خارج سازيد و
بدانيد كه
يزدان مقتدر
دانا و
تواناي
محيط، جهان
هستي را
بيهوده
نيافريده و نمي
تواند عبث
باشد.
به
همين طريق
بايد دانست
كه آفرينش
فرد فرد
موجودات
بيهوده نيست
و هر كدام از
آنها در اين
ماشين بزرگ
عالم حكم پيچ
و مهره دارند
كه وجودشان
لازم و ضروري
است و ماشين
ساز دانا و
تواناي
مقتدر خود مي
داند چه
بسازد، كدام
را درست كند،
كدام را
ويران سازد و
چه چيزي
جانشين آنها
نمايد و چه
مراحلي بر
آنها
بگذراند.
هدف و غايت
بشر
همان
طور كه همة
مخلوقات
داراي هدف و
غايت نسبي
هستند بشر
نيز بدون
مقصود نمي
تواند
باشد
و زندگيش
بيهوده و عبث
نيست بلكه
ترقي و تكامل
و سير معين
نسبي را مي
پيمايد كه با
نظم كامل
همچنان
ادامه دارد.
ذره اي از
اعمال وي
ضايع نمي شود
و تمام
كارهايش به
قصد نيل به
مراحل بعدي و
تكامل نسبي
خود مي باشد.
نه تنها بشر
بلكه هيچ
موجود، هيچ
ماده و هيچ
حركت و عملي
در جهان بدون
مقصد نيست و
نمي تواند
باشد.
اگر قائل
شويم در اصل
نقصي وجود
دارد چنين
معني مي دهد
كه بگوئيم
استغفرالله
خدا ناقص است
و نقصي براي
او قائل شده
ايم كه بايد
بعداً تكميل
شود. در
صورتي كه خدا
را كامل مي
دانيم و ناقص
نيست. و اما
نقص كه بيان
مي كنيم براي
كالبد بشر
است كه جسم
مرتباً رشد
و نمو مي كند و
ظروف حواس كه
محل تجلي روح
است هرچه رو
به نمو مي رود
از روح بيشتر
استفاده مي
كند.
دستور و
نتيجه عملي
از مطالب فوق
وظيفة
ما
نگاهداري
جسم سالم است
كه روح
بتواند به
خوبي و تكميل
در آن حلول و
از آن بهره
برداري كند.
تكامل مخصوص
جسم است.
هرگاه
نيازمندي
حاصل شد كه
اين مطلب
بيشتر
شكافته شود
در كتابهاي
ديگر حكمت
نوين در اين
موضوع بحث
خواهيم كرد.
نتيجه اين
فصل
اين
طور گفته شد
كه چون عالم
خودش در خودش
است قابل
تكامل نيست و
از آن جا كه
تكامل ندارد
فايده و
غايتي بر آن
تصور نتوان
كرد. از
اين رو بايد
آن را عبث
دانست. ليكن
حقيقت اين
طور نيست و
آنچه درباره
عبث بودن
گفته شد چنان
كه گذشت به
منظور روشن
شدن ذهن و جلب
توجه بوده
است و ذكر اين
مبحث از آن
لحاظ بودكه
هرگاه
شبهاتي در
فكراشخاص
پيدا شود و
نتوانند حل
كنند به
وسيله عرضه
داشتن آنها و
جوابي كه
داده شده رفع
گردد.
حقيقت
اين است كه
قدرت يزدان
كه توانا و
قادر و فعال و
قيوم است
اصولاً نمي
تواند متوقف
بماند و
دائماً بدون
لحظه و آني
درنگ در حال
فعاليت است.
از طرف ديگر
قدرتي كه
تراوش
نداشته باشد
و عالمي به
وجود نياورد،
نمي
توان
آن را قدرت
مطلق ناميد.
لازمه وجود
خدا وجود
عالم است. اگر
اين تشكيلات
كه موجود است
نباشد نه
قدرتي خواهد
بود و نه تجلي
و تراوش و نه
كسي است كه او
را بشناسد و
نام گذارد. پس
ديديد كه
موضوع فايده
و غايت به آن
معني كه در
امور دنيوي و
نسبي مي
پندارند
نبود. فايده
همين است و
غايت آن هم
چنين است كه
بايد اين طور
كه هست باشد
چون نمي
تواند غير از
اين باشد. اين
طور است و غير
از اين نيست.
يك چنين
فعاليت
تعطيل
ناپذيري كه
آني توقف
براي آن تصور
نتوان كرد
چگونه مي
تواند عبث باشد؟
آيا فكر نمي
كنيد؟
قدرت اين
است
اكنون
گويم ماديون
و كساني كه در
قدرت موجد
عالم بحث مي
كنند به
تشبيهي كه در
بالا ذكر شد
توجه نمايند
تا روشن شود
قدرت و شعور
عالم كدام
است و چگونه
عمل مي كند در باره
سرچشمه قدرت
و ديناميسم
عالم مقالاتي بيان
شد و از اتم و
عناصر و
تركيبات آن
كه به نظر بشر
امروز
كوچكترين
ذرات عالم
شناخته شده و
در همه جاي
دنياي ما
پراكنده است
شروع كرده
ايم.
در
ذرة اتم
ظاهراً
ناچيز قدرت
عظيم و فوق
العاده
نهفته شده
ولي بايد
دانست كه اتم
آنقدر مهم
نيست كه
مستلزم اين
همه غوغا
باشد و يك
گوشه از بساط
خلقت است كه
بشر امروز تا
حدي آن را
شناخته. قدرت
بي پايان
عظيم غير از
اينها است.
بسياري
چيزها است كه
اتم بخش
مختصري از آن
است. همان
طور كه ضمن
مثال و تشبيه
مربوط به
آفرينش گفته
شده، نيروي
عالم اگر
بخواهد همة اتمها
را در يك لحظه
روي هم مي
ريزد، به هم
مخلوط مي كند
و به اصطلاح «كن
فيكون» مي كند
و از آن دنيا
يا مخلوق
ديگري بنا
خواهد كرد.
خداي محيط
بعد
از آن كه به
اين نيروي
عظيم فرا
گيرنده كه
عالم وجود را
انباشته
آشنا شديم مي
فهميم كه آن
توانائي،
قوه و قدرت بر
همه چيز عالم
از كوچك و
بزرگ ساري و
جاري است.
پس
نام محيط به
آن مي دهيم
يعني به همه
چيز احاطه
دارد. خود و
نيرويش يكي
است و بر عالم
وجود محيط
است و لفظ
محيط كه
دربارة
يزدان گفته
مي شود به
همين علت است.
البته
الفاظي كه
بشر با فكر
خود مي سازد
براي معرفي
وجود كامل
قادر
لايتناهي
رسا نيست ولي
فعلاً لغتي
بهتر از محيط
براي
شناسانيدن
آن قدرت فرا
گيرنده در
دست نيست.
شـكر و سپاس
يزدان مقتدر
محيط را كه
باب علم و
آگاهي و
دانائي بر
بـشر گشوده
شـد.
نظري
به عقايد
دانشمندان و
فلاسفه
از
سخنراني
اومو در 1905
بمناسبت جشن
دانشگاه
مسكو ـ از
كتاب لنين و
فيزيك نو
تحول و
واژگوني در
فيزيك ـ صفحه
17:
فيزيك
به نيروي
روشهاي
تئوري و علمي
آن ما را به
واقعيت
واحدي
نزديكتر مي
كند. واقعيت
از حدود و
ثغور چيزهاي
درك كردني
بسيار دور
است. ما
يكبار ديگر
بزرگي و
بلندي
حقيقتي را كه
وصول به آن
ممكن نيست
شناختيم.
ترجمه
از كتاب
فلسفه به
زبان ساده به
قلم دكتر
ريچارد
پاپكين و
دكتر آوروم
استرال
چاپ دابلدي
نيويورك
صفحات 84 تا 86: ماوراء
الطبيعه
ابيغوري(اپيكوري)
كاملاً بر
خلاف نظريه
ارسطو از
عالم كه به
صورت اعمال
صاحب شعور و
قصد بيان شده
بود به صورت
مادي
ابيغوري
بيان شد. اين
نظريه را
قبلاً
فيلسوف
يوناني
دمكريت بيان
داشته و شاعر
مشهور رومي
لوكرتيوس در
اشعاري به
عنوان De
Rerum Batura عالمي
را نشان مي
دهد كه محتوي
آن فقط
اتمهايي به
اشكال مختلف
است كه در
ميان فضاهاي
خلاء در
حركتند.
فرضيه جزء
لايتجزي
بيان اساسي
عالم است كه
هيچ قصدي و
هيچ كيفيتي
جز اندازه و
شكل(و
احتمالا وزن) ندارد و
اپيكوريها
قوانين عالم
را با همين
نظريه مي
خواستند حل
كنند.
اپيكوريها
اتم را غير
قابل تجزيه و
به اشكال
مختلف مكعب،
دايره، هرم
شكل، لوله اي
و غيره تصور
مي كردند.
همه اشياء
عالم چيزي جز
تركيب اتم كه
در فضاهاي
خلاءتقسيم
شده نيست.
اشياء زنده و
حتي فكر بشر
و اشياء غير
زنده مثل سنگ
از همين قبيل اند.
اشياء تغيير
مي كنند ولي
اتم به شكل
خود باقي است
و دائماً به
هم تركيب شده
اشياء جديد
مي سازند.
حركت خاصيت
اصلي اتم است
كه ابتدا و
پايان ندارد.
در نظريه
اصلي
دموكريت
چنين بود كه
اتمها با
سرعتهاي
مختلف به
پائين
افتادند. به
علت اختلاف
سرعت اتمهاي
سريعتر بر
كندتر پيشي
مي جويند و
تصادم اتفاق
مي افتد. به
علت اختلاف
شكل پس از
تصادم اتمها
به جهات
مختلف رانده
مي شوند و
باز هم
تصادفات
ديگر پيش مي
آيد و قس
عليهذا. در
نتيجه انواع
و اقسام
تركيبات
اتمي پيش مي
آيد و
بالاخره
شكسته مي شود.
به اين طريق
اشكال و جهات
اتم كاملاً
جبري و قابل
پيش بيني است
و بايد دانست
كه هر اتفاقي
در دنيا فقط
در اثر تغيير
محل و حركت
ذرات اصلي
لايتجزا (اتم)
به وجود مي
آيد.
موضوع
جبر و اختيار
ابيغور
به علت
الزامات
اخلاقي
تغييراتي در
وضع دنياي
جبري اتمي
دموكريت داد
و اظهار داشت
كه علاوه بر
حركات جبري
تصادفي
اتمها يك
حركت «انحرافي
نرم» دارند
كه مسير آنها
را تغيير مي
دهد. علت اين
حركت
انحرافي
معلوم نيست
ولي هر جا
اتفاق افتد
حركات را از
حالت جبري
خارج مي كند
و ديگر قابل
پيش بيني
دقيق
نخواهد
بود. اين
بيان اتمي هم
به صورت جبري
و هم به صورت
اختياري
بياني از يك
ماوراء
الطبيعه
كاملاً مادي
است. به
عقيده
دموكريت و
اپيكور
سراسر عالم
را مي توان
فقط به اصول
ماده وحركت
تعبير نمود.
كليه اعمال
فيزيكي و
مادي در اثر
سابقة
نيرومند اتمها
است.
مي توان پديدهاي
فكري را نيز
نتيجه
برخوردهاي
يك نوع
مخصوص
از اتم مدور
دانست كه آن
را اتم
روحي مي
نامند. اشياء
غير زنده آن
را ندارند.
هنگامي كه
اشياء زنده
مي ميرند
اتمهاي روحي
از تركيبات
آنها خارج
مي شود.
بي
قصد و بي
شعور
بر
خلاف نظر
ارسطو
متافيزيك
اپيكوري
دنيائي را
كاملاً بي
قصد و شعور
مجسم مي كند.
تعبير حوداث
جهان را
بايستي در
وقايع قبلي
دنياي اتمي
جستجو كرد.
هم در زندگي
بشر و هم
عالم هيچ
چيزي اتفاق
نمي افتد كه
هدف و منظوري
داشته باشد
بلكه فقط به
علت اين است
كه برخي
تصادفهاي
اتمي اتفاق
افتاده است.
عادت بشر به
اين كه فكر
كند عالم
براي او
ساخته شده و
در وقايع
عالم يك نقش
مركزي بازي
مي كند
اشتباه
است. آرزوها
و ميلها و
اميدهاي ما
تناسبي با
گردش واقعي
حوادث ندارد.
قضايا فقط به
علت نقشه
موجوده در
دنياي اتم
اتفاق مي
افتد نه در
اثر ميل بشر
و نه به خاطر
مزيت و فايده
اي كه از شدن
آنها منظور
باشد.
با
اين فرضيه
كاملاً مادي
آرمانها و
افكار بشريت
هم در اثر
اتفاقات
اتمي اطراف
آن است و به
جاي اين كه
نشانة تعليل
اتفاقات به
وابستگي با
هم باشد و يا
بتوان آن را
بر مبناي فهم
عالم قرار
داد حاصل
برخي علل
مادي است. به
عقيده آنها
دنياي افكار
افلاطوني و
ارسطوئي جز
تصوراتي در
مغز بشري
نيست و نمي
توان آنها را
مبناي
اميدهاي
عاليه قرار
داد. نظريه
اتمي
ابيغوري از
لحاظ
توجه به جنبه
مادي اتم
براي علم
مفيد قرار
گرفته و اين
فرضيه كه در
قرون وسطي
كاملاً در
بوتة
فراموشي
افتاده بود
از قرن
شانزده و
هفده باز
مورد توجه
قرار گرفت.
نقطه ماقبل
فرضيه
ماوراء
الطبيعه
اتمي
ابيغوري
فلسفه
رواقيان است
كه در آن
وجود خداوند
و شعور و
منظور خلقت
نكتة اساسي
است.
رنه
دكارت: بايستي از
دانشمندان
قديم تقدير
كرد ولي به
گفته ايشان
اكتفا
ننموده و
دنباله علم
را گرفت.
مثل
فرانسوي: هيچ
چيز در زير
آفتاب تازه
نيست.
رنه
دكارت: جسم
همان بعد است
و خاصيت آن
حركت مي باشد
بعد و حركت
را به من
بدهيد جهان
را مي سازم.
رنه
دكارت: مايه
حركت اعضا و
تن حرارتي
است كه در آن
موجود است كه
حدوث و زوال
آن حرارت مثل
حدوث و زوال
گرمي آتش مي
باشد و هوا
هم براي
نگاهداري آن
ضرورت دارد
لذا موجود
تنفس مي كند
اسپنسر:
كليه
نيروهاي
عالم به
يكديگر
تبديل مي شود.
همه نيروي
واحد است و
حركت هم وجهي
از نيرو است
و شايد جسم
هم نوعي نيرو
است. پس به هر
طرف مي چرخيم
نيرو مي
بينيم و اصل
محفوظ بودن
نيرو است.
فلاسفه
قرن نوزدهم:
جسم ماده از
ذرات ساخته
شده كه
سابقاً آن را
لايتجزي مي
دانستند ولي
حالا معلوم
شده چنين
نيستند.
عوارض ماده
كه ظاهراً
گوناگون است
چون درست
بنگريم همه
حركاتي است
كه در ماده
واقع مي شود.
اميل
بوترو: اصل
در جهان حركت
است. حركت
جمادي بسيار
ضعيف است،
چون به نبات
مي رسد تندتر
مي شود و چون
به حيوان و
انسان مي رسد
باز هم
شديدتر مي
گردد. بايد
علوم خود را
مبتني بر
احوال حركت
كنيم.
هانري
برگسن: حركت
مجموعه اي از
سكونها
متوالي (مثل
تصوير
مشاهده حركت
يك اتومبيل)
نيست بلكه
جريان دائمي
و پيوسته و
متصل است.
استمرار است
و كيفيت نه
كميت.
هانري
برگسن: حركت
حقيقت است و
عمومي و
دائمي ولي
انتقال
مكاني نيست
بلكه انتقال
حال است.
لايب
نيتس: در
جوهر ها دو
نيرو وجود
دارد: 1 ـ
نيروي فعل و
تأثير. 2 ـ
نيروي
مقاومت نسبت
به فعل ديگري.
چون ناقص است
اين جنبه
مقاومت براي
عدم تداخل
زندگي افراد
با يكديگر
لازم مي باشد.
ترجمه
و تلخيص از
كتاب علوم
طبيعي: حرارت
با كار
مكانيكي يكي
از مهمترين
صورتهاي
انرژي در
موجود زنده
است. همه مي
دانند كه بدن
انسان يك
حرارت طبيعي
است كه تا
هنگام مرگ
هست. آن را
حرارت
حيواني مي
نامند. حرارت
از شرايط
حتمي زندگي
است و نسبت
به حيوانات
تفاوت دارد.
هر بدني مي
تواند كه
حرارت زيادي
را از بيرون
تحمل كند ولي
نمي تواند
چند درجه كسر
حرارت
داخليش را
تحمل نمايد.
برخي
حيوانات در
مقابل
انجماد
مقاومت مي
كتتد ولي
فعاليت آنها
متوقف مي شود.
حيوانات دو
نوع هستند:
خون گرم و
خون سرد. اما
بهتر است نوع
اول
راحيوانات
داراي حرارت
پايدار و نوع
دوم را
حيوانات
داراي حرارت
متغير
بناميم. درجه
حرارت بين
حيوانات فرق
مي كند.
مثلاً انسان
37 ـ خرگوش 50/39 ـ
گرگ 50/40 كبوتر 44
است. حرارت
بستگي به
فعاليت
تنفسي دارد.
منبع حرارت
حيواني از
عكس العمهاي
شيميائي (اكسيد
اسيون و
هيدراتاسيون)
است كه در
نسوج انجام
مي شود.
بنابراين
منبع حرارت
بدن تغذيه
است. لاوازيه
اول بار نشان
داد كه حرارت
حيواني
نتيجه
احتراقي است
كه دربدن
ايجاد و
توليد گاز
كربنيك و
اوره و غيره
مي كند. گاز
كربنيك منبع
اساسي حرارت
است. حرارت
در همه بدن
تقسيم مي شود
ولي در عضلات
و غده و
مراكز عصبي
احتراق
باشدت بيشتر
انجام مي
گيرد. عضلات
در حال
فعاليت مركز
احتراق
فعاله است.
خون در آنها
سريعتر از
زمان
استراحت
گردش مي كند
در نتيجه
اكسيداسيون
فعالتر و
مقدار گاز
كربنيك
ايجاد شده
بيشتر و
حرارت
متصاعده
بالاتر است.
گاهي در اثر
فعاليت
عضلاني ممكن
است حرارت به
38 و بيشتر
برسد و در
فيزيك ثابت
شده كه براي
توليد كار
حرارت لازم
است.پس چرا
عضله كه كار
مي كند به
جاي مصرف
حرارت حرارت
ايجاد مي
نمايد؟ علت
اين است كه
حرارت خيلي
بيشتري در
اثر
اكسيداسيون
ايجاد مي
نمايد و
قسمتي از آن
مصرف كار
و بقيه صرف
بالا رفتن
حرارت خودش
مي شود. غدد
در حال
فعاليت
مخصوصاً كبد
حرارتشان
بالا است
(در
حدود 40 درجه).
فعاليت عصبي
نيز مختصري
حرارت را
بالا مي برد.
لايب
نيتس: دكارت
فقط علت
فاعلي
رامنظور مي
داشت و بحث
در علت غائي
را لازم نمي
دانست و بلكه
آن را ممكن
نمي شمرد.
اما براي اين
كه بتوانيم
امور جهان را
بيان كنيم
بايستي علت
غائي را هم
در نظر گيريم.
چرا اين طور
واقع شد و
طور ديگر
نشد؟ علت
براي رسيدن
به كمال وجود
است.
ويليام
جمز: در
تحصيل علم و
كشف حقايق
بايد تنها به
مشاهده و
تجربه توسل
يافت.
ويليام
جمز و اصحاب
اصالت عمل(پراگماتيسم):حق
و باطل بر
دايره مدار
سود و مصلحت
بنا شده است.
اين سود و
مصلحت شخصي
نيست بلكه
سود و مصلحت
كلي است و
منتهي به
خودخواهي
نمي شود.
جان
لاك: دانش يا
وجداني و
حضوري است
مثل علم نفس
به وجود خود
و يا اين كه
دو به اضافه
دو، چهار مي
شود. و گاه
كسبي است كه
براي فهميدن
احتياج به
تصور معاني
ديگر داريم.
سوم دانشي
است كه به
وسيله حواس
حاصل مي شود
كه به آن هم
نمي توان
يقين كرد.
ديدرو:
روش كسب علم
سه چيز است:
مشاهده،
تعقل،
تجربه، به
مشاهده بايد
مواد را
فراهم نمود و
با تعقل بايد
آنها را به
هم جمع كرد و
مرتبط ساخت و
آنگاه نتيجة
حاصل را براي
كسب اطمينان
بايد به معرض
آزمايش در
آورد.
Philosophy made Simple , by Richard H. Popkin , Ph. D. and Avrum
Stroll , Ph. D. Doubleday and Co.
New York , 1956
|