|
بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
پيرامون
روح و رؤيا
مطالب
زير توسط يكي
از وحدتيان
تحرير شده
است
در پي سئوال
روح و رؤيا و
مقاله
فاضلانه
آقاي حشمت
الله
دولتشاهي كه
الحق قابل
استفاده بود
مي خواهم
آنچه نظر
حقيرم
درباره
موضوع قضاوت
دارد به عرض
برسانم:
طبق حكم
مكتبي كه
اخيراً (موضوع
مقاله مربوط
به سال
هزاروسيصدوچهل
وهفت است .
مصحح) رايج
شده و به
اصطلاح
آخرين تحول
علمي نام
گرفته دسته
اي از
دانشمندان
با پيروي
ازنظرات
مكتب "انيشتن"
عالم رياضي
دنياي امروز
اصول علمي را
سواي آنچه در
سابق معمول
بود پذيرفته
و همه اصول
گذشته را
تقريباً
بلكه
تحقيقاً
منسوخ
دانسته و
آنها را به
زبان و بيان
و معني ديگري
قبول دارند.
مثلاً دنياي
گذشته در
اصول خود سه
بعد را
شناخته و
دنياي امروز
چهار بعدي
است همچنين
دنياي گذشته
كه اصول علوم
ماترياليستي
( ماديگري)
نيز بر آنست
براي
هرموجود اعم
از حيوان و
انسان ده حس
مي شناسد ولي
اصول دنياي
امروزي بشر
را يازده حسي
شناخته و طبق
يك رشته
دلايل و آثار
فيزيولوژي (تشريحي)
از مدت
زمانهاي پيش
تاكنون آثار
تكوين و
تكامل يك حس
ديگر را به
نام حس
دوازده كشف و
موجود
دانسته و روي
اين اصول
بناي علوم
تغيير و
نتيجه آنرا
متحول و
دگرگون
ساخته است.
اين مكتب
معتقد است كه
همه حوادث
بهم پيوسته
بعلاوه
درمسير زمان
كه همان بعد
چهارم باشد،
حوادث
پايدارند.
منظور
ازمسير زمان
اوقات و لحظه
هاي پشت سرهم:
"يولج
الليل في
النهار و
يولج النهار
في الليل"
مي باشد كه
باعث زايش و
فوت
يكديگرند و
اگر مانند
نقطه پي هم
قرار گيرند
خط تشكيل مي
شود. آن وقت
آثار حس
دوازده كه
دروجود بشر
در حال تكوين
و تكميل است (واگر
بحد كمال
برسد نسبتش
با انسان
فعلي مثل بشر
و حيوان است
زيرا حيوان
ده و بشر
فعلي يازده
دوازده حس
دارد) گاهي
در مسير زمان
وقايع آينده
را كشف مي
كند يعني با
معلوم بودن
مقدمات و
سنجش آثار
حاصله نتيجه
را به اصطلاح
پيشگوئي مي
كند يا به
عينه مشاهده
مي كند. روي
اين اصل نه
تنها ممكن
است انسان در
ميان خواب
خطراتي حس
كند و به
نحوي از حالت
خود خارج شود
بلكه اغلب
اتفاق
افتاده كه
شخص يك موضوع
را قبل از
وقوع در خواب
ديده باشد،
مخصوصاً اين
قسمت براي
نگارنده
بسيار ثابت
است زيرا
وقايع زيادي
را شخصاً
دوباره
مشاهده كرده
ام، يكي
درخواب يكي
دربيداري و
اين امر اغلب
در خوابهاي
آرام رخ مي
دهد.
حالا
اگر اين
موضوع را هم
از نظر
دوازده حسي
تحت مداقه
قرار دهيم و
چهار بعدي بر
آن قضاوت
كنيم نتيجه
حاصله
ظاهراً اين
مي شود كه
چون حس
دوازده
انسان از
وقايع حاضره
درحال خواب (كه
از حيث زمان
از آتيه خيلي
نزديكتر است)
به اعصاب مي
دهد و به
اصطلاح سلول
هاي مغز را
متأثر و در
نتيجه شخص را
از واقعه اي
مستحضر مي
نمايد اينست
كه در ذهن
شخص خوابيده
موضوعي مي
گذرد كه منجر
به بيدار شدن
او مي شود.
استدلال
حضرت آقاي
دولتشاهي
بسيار شايان
تقدير بوده و
باعث شده است
كه بنده هم
تأسي به
ايشان براي
تحكيم مباني
ايمان برادر
خود و يكي از
اصول مكتب
معروضه بالا
راكه طبق
اصول و
نظريات علمي
آخرين مكتب
شناخته شده
كه تا صدها
بلكه هزارها
سال مكتب
علمي جهان
آينده است و
باعث تقويت
دين است عرض
كنم (هرچند
استنباطات و
تأويلات
زيادي ازآن
با نصوص
تنزيلي قرآن
كم و بيش فرق
دارد) و آن
اينست كه اين
مكتب مي گويد
اگر الهيون
احكام خود را
با اصول چهار
بعدي تطبيق
نموده و
بپذيرند
همچنين اگر
ماديون از خر
شيطان پياده
شده و قبول
كنند كه
انسان سواي
حيوان و
داراي حواس
يازده و آثار
دوازده است و
امتيازات او
را بنا به
آثار
فيزيولوژي
كه محسوس و
بطور مادي
قابل درك است
قبول كنند
نتيجه اين دو
راهي است
واحد كه بايد
صراط مستقيم
ناميده شود.
در آن صورت
منظور بشر از
صلح ابدي و
وحدت و غيره
تأمين است.
روي اين اصل
حال ما بايد
شعار«
تعالوا الي
كلمة سواء
بيننا و
بينكم»
رابتمام
الهيون جهان
داده و آنان
را زيريك
پرچم دعوت
كنيم و
ازنيروي
آنها براي
اقناع جبهه
مادي دنيا
استفاده
كنيم.
درپيرامون
مطالب فوق
از
تراوشات
فكري رهنمون
حشمت
السلطان
دولتشاهي
كتاب
مكانيسم
آفرينش
مقدمه
دانشمند
محترم
وبرادر
عزيز،
پيرامون
مقاله خواب
كه اينجانب
نگاشته ام
شرحي مرقوم
فرموده اند
كه قبلاً از
نظر
خوانندگان
محترم گذشت.
نخست خود را
مؤظف مي دانم
كه از اين
جوان فهيم و
دانش پژوه
تشكر نمايم و
توفيقشان را
در كسب حقيقت
از يزدان
مقتدر و دانا
آرزومند شوم.
چون برادر ما
در ضمن مقاله
خود اشاره به
موضوعاتي
كرده اند كه
بحث در آن
شايسته است،
برخودلازم
ديدم كه اين
مقاله
راتقديم
ايشان و
خواستاران
حقيقت كنم.
ورود
درموضوع
ازآنجا كه
برادر مكرم
وارد در
موضوعي شده
اند كه اشاره
به عقايد و
نظرات
انيشتن و
ساير علماي
امروزي
نموده و
درباره
مطالبي سخن
گفته اند كه
دانشمندان
كنوني بدان
توجه دارند
شمه اي در
اين امور سخن
مي گويم تا
از نظر حكمت
نوين
موضوعات
حلاجي شده و
اذهان
دانشمنداني
كه اين فرضيه
ها را ساخته
اند روشن
گردد و حقيقت
را دريابند.
آخرين
مكتب
برادر مكرم،
اين كه مي
فرمائيد
مكتبي در
جهان رايج
شده كه آخرين
تحول علمي
نام گرفته و
از نظرات
مكتب انيشتن
پيروي نموده
و اصول علمي
جديدي را
مورد توجه
قرار مي دهند
قابل تقدير
است كه انسان
هميشه از
آخرين نظرات
و پيشرفت
دانش مطلع
باشد و باعقل
و تفكر بسنجد
و هرچه
راتوانست به
كمك برهان
روشن و
استدلال
صحيح دريابد.
امكان
اشتباه
اما ازشما مي
پرسم: مگر
هرچه يك
دانشمند
بگويد صحيح
است؟ آيا مي
توان تصور
كرد كه
دانشمندي
اشتباه كند
يا نه؟ نمي
گويم اشتباه
مي كند مگر
اينكه دليل
عقل پسندي بر
رد گفته هايش
داشته باشم
ولي مي پرسم
كه آيا امكان
اشتباه مي
رود يا نه؟
بديهي است كه
ممكن است
اشتباه كند
به شرط اينكه
حرف او را
بدون تفكر و
تعمق آيه
منزل ندانيم.
صحيح يا
غلط
مي فرمائيد
دنياي گذشته
در اصول خود
سه بعد را
شناخته و
دنياي امروز
چهار بعدي
است. قبل از
ورود در
موضوع از شما
و تمام
دانشمندان و
خود "انيشتن"
سؤالي مي كنم:
آيا مي
خواهيم حرف
صحيح بزنيم
ياحرف غلط؟
اگر بخواهيم
حرف غلط
بزنيم شما يك
حرف غلط
بگوئيد
هركسي قادر
است بدون
تفكر و تعمق
هزاران
مطلب
ناصحيح
بشمرد. اما
اگر بخواهيد
حرف صحيح
بفرمائيد (در
واقع صحيح هم
بايد گفت و
صحت گفتار
هميشه ملاك
عمل است) مي
خواهيم
بدانيم آيا
اين حرف كه
ميفرمائيد
صحيح است يا
خير.
نخست
بررسي سه
بعدي
فعلاً
ماكاري به
بعد چهارم كه
هنوز افكار
عمومي دنيا
نتوانسته آن
را قبول كند
نداريم و
صحبت ما در
خصوص سه بعدي
است كه همه
در درست و
بديهي بودن
آن متفق
القولند (مقصود
از سه بعد:
طول- عرض و
ارتفاع است.)
از شما مي
پرسم اين سه
بعد كه معين
شده آيا
ميزان صحيح و
غيرقابل
تغييري
دارد؟
هر چيزي را
براي سنجش
ميزان و
ملاكي لازم
است. ملاك
شما براي
اندازه گيري
سه بعد چيست
و باچه
ميزاني آن را
اندازه مي
گيريد؟
مترميزان
نيست
مثلاً
مي گوئيد اين
ميز دو متر
طول دارد.
متر چيست؟
مگر جز اينست
كه قطعه اي
آهن يا فلز
يا چوب يا
پارچه يا
مواد ديگري
است كه به
اندازه معين
بريده اند؟
آيا اطمينان
داريد كه
اندازه آن
تغيير نمي
كند؟ خير
براي اينكه
همين متر آهن
و چوب و
پارچه و غيره
اندازه اش در
تابستان با
زمستان
تفاوت دارد و
كم و زياد مي
شود. رطوبت،
خشكي و انواع
عوامل جوي و
ارضي و
هزاران عللي
كه در اختيار
شما نيست، آن
را عوض مي
كند.
صحبت
درمقدار
نيست
البته صحبت
در مقدار
نيست كه كم
تغيير مي كند
يا زياد.
تغيير تغيير
است چه كم چه
زياد. اگر در
يك متر يك
ميليونيم
متر هم تغيير
كند باز نمي
توان گفت
ميزان ثابت
است بلكه
متزلزل مي
شود. در عالم
كوچك و بزرگ
نيست و تغيير
چه كوچك باشد
چه بزرگ نامش
تغيير است.
ميزان
بهم خورد
پس حالا كه
متر و اندازه
شما (از اين
قبيل است
كيلو، ليتر و
غيره) تغيير
كوچك يا بزرگ
كرد، به چه
وسيله مي
توانيد بعد و
اندازه چيزي
را معين
كنيد؟
بعد
اشياء
درتغييرند
از ملاك و
ميزان
بگذريم و به
بعد خود
اشياء توجه
كنيم. وقتي
كه شما چيزي
را اندازه
گرفتيد آيا
مطمئنيد كه
بعد صحيح
آنرا معين
كرده ايد؟
خير براي اين
كه دائماً در
اثر عوامل
تغيير مي كند.
مثلاً شما يك
مقدار آب در
يك ظرف يك
ليتري مي
ريزيد و به
خيال خود
اندازه صحيح
آنرا تعيين
كرده ايد شب
هوا سرد مي
شود آب يخ مي
زند. همين آب
بدون اين كه
قطره اي كم و
زياد شده
باشد در اثر
يخ بستن حجمش
بزرگتر شده
است.
مثال
ديگر
اطاقي را
اندازه مي
گيريد بعد
قسمتي از گچ
ديوار آن
ريزش مي كند
يا به لباس
يكنفر مي
چسبد. طول
اطاق زياد مي
شود. يا
رطوبت در گچ
تأثير مي كند
و ميزان طول
اطاق كسر مي
گردد. پس
اندازه شما
بهم مي خورد.
اگر تغيير
خيلي كم و
ناچيز هم
باشد باز
اندازه بهم
خورده است و
فرقي در مطلب
نيست. يك تير
آهن پنج متري
در تابستان
نيم الي يك
سانت از همان
تير در
زمستان
بزرگتر است و
به همين
مقياس با
تغييرات
دائم درجه
هوا تغيير مي
كند. خلاصه
هر چه را
تصور كنيد به
حال خود نمي
ماند.
پلهاي بزرگ
آهني براي
اين كه در
تابستان كمي
بزرگتر مي
شوند فاصله
آنها را از
يكديگر
بيشتر از حد
لازم قرار مي
دهند كه در
موقع انبساط
گسيخته نشود.
همچنين بين
ريلهاي راه
آهن يك الي
دو سانتيمتر
فاصله قرار
مي دهند كه
در موقع گرما
كه بزرگ مي
شوند به
يكديگر فشار
نياورند. با
اين حال ديده
شده كه
دربعضي فصول
خيلي گرم
برخي ريلها
انبساط
يافته و به
كلي كج و
معوج و از
حدود خود
خارج گرديده
اند.
ميزان
ثابت
كدامست؟
ميزان معين و
ثابت چيزي
است كه بعداً
تغيير در آن
راه نيابد.
مثلاً اگر
شما عدد يك
را ملاك عمل
قرار دهيد
بايد مطمئن
باشيد كه اين
يك هميشه
همان است كه
بود و ابداً
كم و زياد
نخواهد شد و
حتي يك
ميليونيم
يايك
ميليارديم
تغيير
نخواهد كرد.
آيا مي
توانيد چنين
اطميناني
داشته
باشيد؟ خير
براي اين كه
عوامل تغيير
دهنده عالم
دائماً در آن
تصرف مي كند
و اين عوامل
در اختيار
بشر نيست.
تغيير
كلي و جزئي
براي روشن
كردن ذهن مي
گويم: اگر در
فهم اين مطلب
تأخيري حاصل
شود از آن
روست كه بشر
با حواس خود
نمي تواند در
فاصله كم جز
تغييرات
بزرگ را درك
نمايد و از
ادراك آن
تغييرات
كوچك عاجز
است. مثلاً
عقربه درشت
ساعت در نيم
ساعت نصف
صفحه را طي
مي كند و اگر
انسان نيم
ساعت صبر كند
مي تواند اين
همه گردش را
در عقربه
ببيند اما
اگر چشم به
عقربه بدوزد
نمي تواند
حركت آنرا
مشاهده
نمايد. علت
اينست كه
حركت كند است
ولي مجموع
حركتهاي كند
حركت نمايان
و آشكار را بوجود
مي آورد كما اينكه
اگر صفحه
ساعت را خيلي
بزرگ كنند
همان حركت
كند عقربه هم
مرئي مي گردد.
تغييرات
جزئي هم كه
در بالا
صحبت شد از
اين قبيل است
و علت اين كه
در فهم آنها
اشكال موجود
است آنست كه
حواس نمي
توانند
سريعاً آنرا
درك نمايند
اما چنانكه
گفته شد
تغييرات
كوچك را هم
با دقت و
امعان نظر يا
بوسيله آلات
و اسباب مي
توان مشاهده
نمود.
نه دراصل
عالم ونه
دردنياي ما
دانستيد
كه نه در اصل
عالم ميزان و
اندازه و
بعدها
پايدار است و
نه در امور
جزئي كه
مربوط به
عالم
ماست. پس بعد
چه شد؟ چيز
ثابتي نبوده
و نخواهد بود
مگر بعد نسبي
و قراردادي
كه بعداً
گفته مي شود.
نتيجه
و اقرار
بنا
به
دلايل
فوق ناچار
مجبور و
ملزميم
اعتراف كنيم
كه نه ميزان
معين براي
اندازه گيري
داريم و نه
اينكه
باندازه
هائي كه
گرفته شده
اطميناني
هست كه تا يك
ثانيه ديگر به
حال
خود ثابت مي
ماند، مگر ميزان
نسبي و
قراردادي كه
براي خود
قائل شده ايم.
پس سه بعدي
كه گفته و
تعيين كرده
اند چيز ثابت
و صحيحي نيست
بلكه امري
متزلزل و
ناپايدار
است.
تزلزل
درامري كه
ثابت مي
پنداشتند
معلوم شد
كه سه بعدي
كه در نظر
همه مردم در
تمام ادوار
تاريخ ثابت و
پايدار بود
چيزي متزلزل
است كه اصلاً
به آن اعتماد
نيست و نمي
توان ملاك
عمل قرار داد.
حال از شما
مي پرسم، آيا
مي خواهيد
بناي عمل خود
را بر روي
اصلي
ناپايدار
استوار
سازيد؟
ثابت
كننده غير
ثابت
شايد
مي خواهيد با
بعد چهارم كه
زمان باشد
اين نقيصه را
رفع كنيد
يعني بعد
چهارم را
بياوريد كه
بعد ديگر را
با آن ثابت و
پايدار
سازيد؟ آيا
بعد چهارم را
مأمور اصلاح
سه بعد ديگر
كرده ايد؟
حال هرگاه
ثابت كرديم
كه بعد چهارم
شما هم
متزلزل و
ناپايدار و
غيرثابت است
چطور يك امر
غير ثابت و
متزلزلي كه
خود پا برجا
و حسابي نيست
سه چيز
ناپايدار
ديگري را
پايدار
نمايد؟
چگونه ذاتي
كه خود از
هستي بهره
نيافته بهره
دهنده ديگري
شود؟
آيا
مي توانيد
بگوئيد در
عالم زمان چه
مقامي دارد؟
زمان آن را
پندارند كه
هركسي از
ابتداي
خردسالي تا
مرگ درك مي
كند. اگر
چنين باشد
گويم مگر قبل
از آن
زمان نبوده و
پس از آن
زمان نخواهد
بود؟
كلمه
بي معني
بعضي
گويند زمان «از
اول دنيا تا
آخر دنيا»
است اين معني
و تفسير كه
از زمان كنند
درست نيست و
چون در آن
غور كنيم
خواهيم يافت
كه از روي
فكر و تحقيق
پيدا نكرده
اند بلكه بي
پايه و بي
اساس است.
هيچ مي دانيد
كه اين
كلمه اي است
كه آن را مفهوم
واقعي نيست،
اول و آخر
دنيا يعني
چه؟ كدام اول
كدام آخر؟
اگر ادعا مي
كنيد دنيا
اول و آخر
دارد بگوئيد
اول و آخر آن
كجاست.
كجاست؟
مي گوئيد
هزار سال، ده
هزار سال، يك
ميليون سال
صد ميليون
سال، آنقدر
مي گوئيد كه
عدد تمام شود
و ته كشد،
باز مقداري
عدد اختراع
كنيد تا حدي
كه ديگر هيچ
قدرت نداشته
باشيد، وقتي
بكلي تمام شد
و چنته عدد
خالي گرديد و
هنگامي كه
عدد سالهائي
را كه خود
وضع كرده ايد
به
پايان
رسيد و ديگر
از شمارش
عاجز مانديد
بگوئيد پيش
از آن چه
بوده است؟
اگر گفتيد
قبل از آنهم
بوده است
مطلوب حاصل
است و
اگرگفتيد
نمي دانم
اظهار عجز و
ناتواني
كرده و تصديق
نموده ايد كه
نمي دانيد
اول دنيا چه
وقت است، اگر گفتيد
ندانستن من
دليل بر عدم
موضوع نيست
گويم چه كسي
مي داند.
هركسي علم به آن دارد
بگويد، مي
گويم حالا كه
ديگر
نتوانستيد
بگوئيد قبول
فرمائيد كه
اول ندارد.
سپس مي گويم
اي عزيز هر
وقت عدد دو
را بگوئي
ناچار بايد
يكي باشد كه
دنبال آن دو
گفته شود،
وقتي يكي در
بين نبود و
نتوانستي
بگوئي پس به حكم
اجبار دو هم
نمي تواني
بگوئي چه
برسد به اينكه
انتهائي
براي آن قائل
شوي. اكنون
كه ثابت شد
اولي نيست به
طريق
اولي آخري هم
نخواهد بود
زيرا چيزي
آخر دارد كه
اولي بر آن
متصور باشد.
حالا ديديد
كه عالم نه
اول داشت و
نه آخر و
هميشه بوده
است و خواهد
بود و زمان را
نمي
توان
تصوركرد. نه
اينكه
تحقيقاً
زماني معين
بلكه فرضي هم
نمي توان
زمان قائل شد.
زمان
قراردادي
حالا
كه چنين است
پس آيا
بايدگفت كه
لفظ زمان
مهمل و
بيهوده است و
نبايد باشد؟
خير چنين
نيست. مي
بينيم كه بشر
احتياج به زمان
دارد و همين
لفظ زمان كه
درست شده
دليل بر وجود
نيازمندي
بشر به زمان
است. اين
مشكل را
چگونه مي
توان حل
كرد؟
براي
رفع اين
اشكال ناچار
بايد گفت
زماني كه مي
گويند نسبي و
قراردادي
براي رفع
نيازمندي
بشر است كه
از طرف خود
بشر درست شده
و چيز ثابتي
نيست. اسمي
كه بر افراد
بشر مي
گذارند فقط به منظور
شناسائي و
امري
قراردادي
است نه
تحققي، نام
گذاري شده
براي تفاهم و
درك و صحبت
كردن. زمان
هم، چنين
است، نسبي و
قراردادي
است كه بشر
با آن بتواند
احتياجات
خود را رفع
كند.
غير
ثابت،
ثابت كننده
نيست
خوب،
حالا كه محرز
شد زمان چيز
ثابتي نيست و
حقيقت معلوم
گرديد چطور
مي توان اين
امر غير
حقيقي و
متزلزل را
بعد قرار داد
يا چطور توان
آن را ملاكي
براي ثابت
كردن سه بعد
متزلزل ديگر
دانست؟ اي
روشنفكران و
اي
دانشمندان
آيا حقيقت
امر غير از
اين است كه
من مي گويم؟
تعمق و تفكر
كنيد و
بگوئيد. ليكن
زمان
قراردادي و
نسبي را،
من
هم قبول دارم
و اگر در اين
نوشته ها لفظ
زمان بكار مي
رود مقصود
اين گونه
زمان است.
آلت
فرض زمان
متغير است
بشر
زمان را با
چه درك مي
كند؟ مگر نه
اينست كه درك
آن با فكر
است؟ پس آلت
فرض زمان
انديشه بشر
است كه به قول شما در
اين ثانيه
طوري درك
نمود و در
ثانيه ديگر و
روز ديگر وضع
ديگر. مي
پرسم اين فكر
كه آن را آلت
درك زمان مي
دانيد آيا
خود چيزي
ثابت و
لايتغير
است؟ حقيقت
را درياب كه
معلوم كرده
است فكر
مرتباً در
تغيير و
تبديل است و
دائماً عوض
مي شود.
عوامل
گوناگون در
دگرگوني آن
تأثير به
سزا
دارد.
فكر
تغيير مي كند
گويم
در اين ساعت
انسان طوري
فكر مي كند
ساعت ديگر
نحوه ديگر.
خستگي،
كسالت،
نشاط،
عصبيت،
سردرد و
هزاران عامل
مادي و روحي
از نوع غذا
گرفته تا پيش
آمدها و
اتفاقاتي كه
شاهد و ناظر
آنست همه در
او تأثير
نموده و فكر
مرتباً در
تغيير است.
حالا كه فكر
او را ظرف يا
آلت فرض زمان
مي دانيم اين
طور متغير
شناخته شد و
از طرف ديگر
ثابت گرديد
كه خود زمان
امري حقيقي و
واقعي نيست
پس آن بعد
چهارم كه
گويند تحققي
نبوده بلكه
متزلزل و
خيالي است.
بعد
چهارم واقعي
كدامست؟
عزيزم
بر شما معلوم
شد كه زمان
بعد چهارم نمي تواند
باشد.
حقيقت به ما
اينطور نشان
مي دهد كه
بعد چهارم
واقعي
هنگامي
فهميده مي
شود كه حدود
و ثغوري در
پيشگاه بشر
نباشد. توضيح
آنكه هر گاه
بشر چنان
ترقي معنوي
نمود كه حدود
و ابعاد از
نظر او غايب
گرديد و از
وراي موانع
حقايق را
مشاهده كرد
چنين كسي بعد
چهارم را درك
خواهد نمود.
پرده
ها برداشته
مي شود
آري
هنگامي كه
توانستيم
خود را طوري
آماده كنيم
كه ديگر
موانع و
ديوارها و
كوهها و غيره
كه جلو چشم
ما را گرفته
از پيشگاه
نظر ما
برداشته شد
آنوقت
خواهيم
توانست در
پشت آنها تا
آنجا كه حد و
حدودي ندارد
ببينيم و پيش
چشم ما روشن
گردد. اين ست
آن بعد
تحقيقي كه آن
را توان بعد
چهارم
ناميدن.
بعد تخريبي
اين
بعد را مي
توان بعد
تخريبي يا
بعد بي بعدي
نام نهاد
زيرا خراب
كننده و از
بين برنده
بعدهاي
ديگري است كه
بشر تصور مي
كند. اين يك
بعد قطعي و
واقعي است و
بعدي است كه
حدود را مي شكافد
و ديوارها را
خراب و جلو
چشم را باز
مي كند بلكه
توان گفت كه
چون ساير
بعدها را از
بين برده و
به تنهائي
سلطنت مي
كند، بعد
منحصر حقيقي
است كه مي
تواند در
عالم
لايتناهي
حكمفرما
باشد.
ترقي
فكر بشر
سه
بعد براي
بشري است كه
هنوز فكرش در
مرحله
طفوليت است
نه بشري كه
رشد فكري
كرده باشد.
مثال: مرد
روشن بيني در
اطاقي واقع
است كه مي
خواهد
ارتفاع آنرا
اندازه گيرد.
اطاق داراي
سقف است ولي
او وراي سقف
را مشاهده مي
كند. ضمناً
صفحه تار
عنكبوتي
پائين از سقف
بسته شده است.
حال اگر سقف
را حايل داند
و منظورش آن
باشد كه از
زمين تا حايل
اندازه
گرفته شود پس
چرا از زمين
تاتار
عنكبوت و از
آنجا تا سقف
حساب نمي كند.
همانا كه تار
عنكبوت
هرچند ناچيز
است ولي خود
حايلي است.
حال گويم
در پيش گاه
مردم
روشنفكر آن
سقف حال همان
تار عنكبوت
را دارد و
براي آن
ارزشي قائل
نشده و نمي
توانند آن را
حدود و ثغوري
براي اندازه
گيري دانند
زيرا هر چه به قول
شما
بالاروند
خواهند ديد
كه بالاتر از
آنهم هست.
مقايسه
دهاتي با
دانشمند و
دانشمند با
روشن بين
مثال
ديگر: يكنفر
دهاتي كه
بخواهد حجم
يك ميز را
اندازه گيرد
و حساب نداند
با زحمات
زياد و مرارت
فراوان پس از
اتلاف وقت
تازه نمي
تواند
اندازه
صحيحي بدست
آورد. اما
كسي كه فكرش
جلوتر است و
تحصيلاتي در
علم هندسه و
رياضيات
داشته باشد
فوراً با
مختصر عملي
حجم ميز را
خيلي صحيح تر
و سريعتر از
آن مرد دهاتي
تعيين مي
نمايد. كسي
كه فكرش روشن
است و بعد
حقيقي را
تشخيص مي دهد
حال همان مرد
دانا را دارد
نسبت به
دهاتي و
مساحت واقعي
را چنان كه
هست در يك
لحظه مي داند
بدون آن كه
با اتلاف وقت
و نيروي فكري
محاسبه اي
كند كه از
زمان شروع به مساحت
تا گرفتن
نتيجه قابل
تغيير است.
او به محض اراده
حقيقت آن را
فهميده است
ديگر چه
احتياج به
محاسبه و
اتلاف وقت
دارد.
عزيز،
بادليل و
برهان قطعي
شما را به
اين حقيقت
آشنا كرديم.
البته شما هم
به
شرط
تفكر و تأمل
و تعمق با ما
هم عقيده
خواهيد بود.
حواس
كدامست
اين
حواسي كه بشر
تاكنون
يافته كه بنا
به نوشته شما
يازده الي
دوازده حس
است ميزاني
است كه علم
بشر بدان
دسترسي
يافته و تا
حدي چيزهائي
دانسته است.
مثلاً حس
دوازده
را روشن بيني
مي دانند.
ليكن روشن
بينان حقيقي
قائل به بيست
و يك
حس هستند كه
در جاي ديگر
شرح داده شده
است.
شكافتن
حدود
اگر
انيشتن بعد
چهارم را
زمان فرض
كرده شايد
مرادش آن
بوده كه طي
زمان فكر بشر
ترقي مي كند
و بالاخره
حدود را مي
شكافد و راه
تكامل نسبي
سير مي نمايد
و بعد چهارم
را كه خراب
كننده
بعدهاست
درمي يابد.
هرگاه مقصود
اين باشد
درست است ولي
آنچه تاكنون
در اين خصوص
گفته اند گنگ
و مجهول است.
يك
دليل روشن
هرگاه
بعد چهارم را
زمان دانند
از موقعي كه
مشغول
محاسبه شود
زمان مي گذرد
و تغيير مي
كند هر چند
اين تغيير
كوچك باشد.
محاسب هر چه
بخواهد زمان
محاسبه را
كوتاه كند
باز هم غلط
درمي آيد،
نتيجه اين مي
شود كه حساب
به كلي
غلط خواهد شد.
هرگز از آن
نتيجه نمي
گيرد و هر چه
بخواهد آنرا
اصلاح كند
باز هم تغيير
مي كند. به
محض
شروع به
اين
حساب تا
اتمامش زمان
تغيير نمود و
چون زمان
تغيير كرد
محاسبه غلط
شد.
موضوع
تكامل
اما
آنجا كه از
تكامل سخن مي
گوئيد طبق
قواعدي كه
بدست داده شد
معلوم گرديد
تكامل هم
نسبي است نه
حقيقي. براي
عالم تكاملي
در بين نيست
زيرا هر چيزي
كه بخواهد
تكامل يابد
بايد اول
وآخري داشته
باشد درحالي
كه عالم اول
و آخري ندارد.
اما اين
تكامل نسبت
به بشر است
كه دوران
محدود و سيكل
تكامل نسبي
فعلاً در
دنيا طي مي
كند. از
دوران توحش
شروع كرده و
روز به روز بسوي
ترقي و تعالي
گام مي نهد.
ترقي
حواس
بشر
مترقي كه در
حال تكامل
نسبي است از
حواس بيشتري
استفاده مي
كند. بديهي
است اين حواس
را هميشه و
در تمام
ادوار تاريخ
داشته است
يعني ظرف و
دستگاه حواس
در كالبد او
موجود بوده
منتهي بعضي
از آنها ضعيف
و برخي ديگر
قويتر و بعضي
از آنها به
واسطه
عدم توجه و
بيكاري در
بوته اجمال
مانده است
اما بشر
مترقي بايد
بيآموزد
كه دستگاه و
كارخانه
حواس را
پرورش دهد و
نه تنها دوازده
حسي را كه
دانشمندان
تاكنون بدان
پي برده اند
قوي سازد
بلكه از
دوازده حس
استفاده كند
و هر يك را در
محل خود
بشناسد. بشر
مترقي امروز
بشر بيست و
يك
حسي است،
همان حواسي
كه شرح آن
داده شده است.
حوادث
بهم پيوسته
مي
گوئيد اين
مكتب معتقد
است كه همه
حوادث به هم
پيوسته........
گفته
ما چنين است.
آنجا كه
گويند زمان
پشت سر هم مي
آيد گويم
نخست اين
تأييد سخن
ماست كه در
بالا بيان
شد، مگر نه
آنست كه چون
دائماً در
تغيير است
ميزان ثابتي
براي حساب
زمان وجود
ندارد؟ اما
اين مطلب با
حرف خود شما
راجع به
زمان
متناقض است.
آيا تصديق
نمي كنيد؟
شب
و روز و فصول
و
اما مي گوئيد:
يولج الليل
في النهارو
يولج النهار
في الليل (شب
را در روز و
روز را در شب
داخل مي كند)...شب
و روز پشت سر
هم مي آيد و
مثل نقطه ها
پشت سر هم
واقع شده و
خط تشكيل مي
دهد.
خوب،
فرض كنيم
نقطه ها را
گذاشتيم و خط
تشكيل شد،
اين نقطه ها
از كجا شروع
شده و تا كجا
خاتمه خواهد
يافت؟ آيا مي
توان اول و
آخري براي
اين خط يافت؟
تا آنجا كه
بشر دسترسي
به
تاريخ
دارد و علم به
كمك
فكر به او
اجازه مي دهد
و دانشمندان
يافته اند
هميشه اين
وضع گردش شب
و روز و فصول
به
همين
صورت بوده و
هست و آتيه
را هم كه ما
نمي توانيم
قضاوت كنيم
مگر اين كه
سخنان بي
پايه گوئيم
كه آن را
ارزش علمي
نباشد.( حال،
روشن بينان
در اين مقوله
چه مي گويند
كاري به
آن
نداريم و
مبحث
جداگانه است.)
مثال
شب و روز
پس
معلوم شد
هميشه اين شب
و روز بوده
است. چيزي كه
بوده پس چه
زماني براي
آن مي توان
تعيين كردن؟
در واقع مثل
موجهائي است
كه روي آب
دريا تشكيل
مي شود، پشت
سرهم موج مي
زند خاموش مي
شود باز موج
مي زند.
خلاصه هميشه
جزر و مد
دارد بدون
اينكه
تغييري در آب
دريا داده
شود. دريا
همان دريا
است (اين امر
منباب مثال
ذكر شده و
الاممكن
است
آب دريا
مختصري كم و
زياد گردد.)
سنجش
شب و روز
آيا
شما براي آن
موج ارزش
زماني
قائليد؟ شب و
روز هم چنين
است. پس چطور
شده كه بشر
براي شب و
روز ميزان
زماني قائل
شده؟ حقيقت
امر آنست كه
آن را نسبت
به عمر خويش
مي سنجد و
ميزان و
معيار را
گذشت ايام
زندگي خود
قرار مي دهد.
اگر عمر خود
و ديگران را
در نظر نگيرد
و فراموش كند
ديگر چه ارزش
زماني براي
گذشت شب و
روز توان
يافتن؟ فكر
كنيد و
بگوئيد.
دريائي است
كه دائماً در
حال موج زدن
و تغيير و
تلاطم است.
مثال
ديگر
مثلاً
كسي كه در
كنار جاده
ايستاده
اتومبيلي را
كه از دور به
طرف
او مي آيد
سپس از او
دور مي شود
در نظر مي
گيرد و براي
حركت آن
اتومبيل
زمان و ابتدا
و انتها نسبت
به
خودش
معين مي كند.
اما اگر حركت
اتومبيل را
نسبت به خود
جاده در نظر
گيريم مي
بينيم كه
ابتدا و
انتهائي
ندارد زيرا
هر چه
اتومبيل
بيايد و برود
در خود جاده
حركت كرده و
خارج از آن
نيست. بشر هم
اينطور است.
اگر از نظر
خودش وقايع
را بنگرد
براي آن مدت
و زمان تصور
مي كند ولي
نسبت به عالم
لايتناهي كه
تمام حوادث
در داخل آن
واقع مي شود
زمان و مكاني
در بين نيست.
ورزش
حواس
آنجا
كه گفته ايد
آثار حس دوازدهم در انسان
در حال تكوين
و تكميل است
موضوع تكامل
بشر و ترقي
حواس آن
قبلاً بيان
گرديد و حواس بيست
و يك گانه در
جاي ديگر
گفته شد.
اثرات هر حسي
با حس ديگر
فرق مي كند
چنان كه حس
شامه با حس
لامسه تفاوت
دارد. حال
اين حس
دوازدهم
(به
قول
شما) يا ساير
حواس را
چگونه توان
پرورش داد؟
اين كار در
اثر تمرينات
انجام پذير
است كه اگر
ورزشها و
تمرينهاي
مناسبي
انجام گردد
تقويت مي شود.
بنابر اين هر
گاه حس روشن
بيني را بكار
اندازيد حس
مزبور پرورش
خواهد يافت.
اثر
ورزش
گويم
هر جاي بدن
را ورزش دهيد
همان جا قوي
مي شود.
هرگاه
بازوها را
پرورش و ورزش
دهيد باز و
قوي مي
گردد،
پنجه را ورزش
دهيد پنجه
نيرومند مي شود،
چشم را ورزش
دهيد چشم قوت
مي
يابد،
حس ناطقه را
پرورش دهيد
قوه سخنراني
زياد مي گردد
و هكذا ساير
حواس. حس
دوازدهمي هم
كه شما گوئيد
چنين است و
هرگاه بشر
تمرينات
شايسته اي
كند حس روشن
بيني او قوي خواهد
گرديد.
فعلاً در
دنيا چنين
ورزشي شروع
شده و روي
همين اصل است
كه بعد چهارم
را كه بعد
روشن بيني
است تا حدي
متوجه شده
اند ولي
نتوانسته
اند درست آن
را بفهمند و
تشريح
نمايند.
حس
دوازدهم
چيست؟
مي
گوئيد با اين
حس در حال
خواب و
بيداري
انسان مي
تواند
وقايعي را
پيش بيني كند
و بفهمد. حال
كه شما به وجود اين
حس معترفيد(هرنامي
كه به
آن
مي دهيد
مختاريد) از
شما مي پرسم
آيا اين پيش
بيني با چه
چيزي عملي مي
شود؟
فقط
به
وسيله
جسم تنهاست؟
اگر تنها با
دستگاه جسم
باشد گويم هر
گاه آن
دستگاه را
بيرون آوريد
بايد كار كند.
اگر مي گوئيد
بايد اين
دستگاه به
كمك
تمام بدن
كاركند پس
چرا در حين
مردن نمي
تواند عمل
نمايد؟
اما
اگر با ما
موافقت
كرديد و قبول
داشتيد كه يك
عامل ديگري
در
آن
اثر مي كند،
شما اسم آن
عامل را هر
چه كه مي
خواهيد
بگذاريد فرق
نمي كند خواه
روح خواه
پريسپري
خواه ماده
رقيق بي وزن
يا اين قبيل
چيزها (ماديون
هم قائل به
ماده
رقيق بي وزن
كه همراه بدن
است هستند)
وقتي قبول
كرديد كه
ماده ديگري
وجود دارد ما
هم همين را
مي گوئيم.
جريان واقعي
آن همانست كه
در مقاله
خواب و
روح گفتيم
كه روح و جسم
و پريسپري
چگونه عمل مي
كند.
حس
روشن بيني
و اما اين
حس روشن بيني
(كه شما حس
دوازدهم
ناميده ايد)
در هر بشري
هست منتها
وقتي آن را
ورزش ندهد به سختي
كار مي كند.
برخي اطفال
هستند كه آلت
اين حس در
بدنشان
قويتر است.
بعضي اشخاص
چشمشان بهتر
كار مي كند
يا هوششان
تندتر يا
قدرت
مغناطيس
چشمان آنها
از ديگران
فزونتراست.
اينها با
جزئي تمرين
مي توانند
حواس مزبور
را قوي
نمايند. هر
بشري اين
حواس را ورزش
دهد از آنها
استفاده
خواهد نمود.
ضعف
حواس
بر
عكس اگر
انسان از
آنها
استفاده
نكرد ضعيف و
ناتوان مي
ماند و از آن
نمي تواند
بطور خوبي
بهره برد. هر
يك از حواس
خود را مجمل
و بيكار
گذارد از آن
به
طور
مطلوب
استفاده نمي
كند. مثلاً
حس ديدن. هر
گاه شما چشم
خود را
مدتهاي
متمادي
ببنديد قوه
ديد شما كم
مي شود اما
اگر نگاه را
تمرين كنيد
بينائي
چشمتان قوي
مي گردد. اگر
دهان را
ببنديد نمي
توانيد حرف
بزنيد و
هرگاه اصلاً
حرف نزنيد حس
ناطقه شما كم
كم خاموش مي
شود. اما اگر
آن را پراتيك (تمرين)
كنيد ناطق
خوبي خواهيد
شد.
تمرين
روشن بيني
مطابق
بيانات بالا
حس روشن بيني
هم مشمول اين
قاعده بوده و
با تمرينات
معين در بشر
قوي خواهد شد.
حس مزبور كم
و بيش در
تمام بشر
وجود دارد.
مثلاً براي
شما اتفاق
افتاده كه
گاهي
احتياطي به عمل آورده
ايد كه
ظاهراً بي جا
بوده اما
قضيه اي در
دنبال آن پيش
آمده كه نشان
داده احتياط
شما كاملاً به
مورد
بوده است.
اين همانا حس
روشن بيني
است كه قبلاً
وقوع قضيه را
پيش بيني
كرده است.
وجود
حواس طبيعي
است
تمام
حواس بدون
استثناء
خواه حواسي
كه در اينجا
بيان شده و
خواه آنچه
بشر بعداً
بدان پي
خواهد برد
هميشه در
تمام ادوار
بشريت در همه
افراد بشر
بوده و هست و
خواهد بود
مگر بشر ناقص
الخلقه كه
خود او را «
ناقص» مي
ناميد.
(ولي
اين نكته
رانيز
ناگفته
نگذاريم كه
كوچك و بزرگي
محل حواس
چندان
تأثيري در
قوت و ضعف
عمل حواس
ندارد و
عوامل ديگري
كه ورزش و
پرورش سبب
توسعه آن است
در
آن
تأثير مي كند
مثل اينكه
كوچك و بزرگي
چشم و بيني و
زبان تأثيري
در قوه باصره
و شامه و
ذائقه نمي
بخشد.
اين
حواس نيز كار
خود را مي
كنند منتها
گاهي بشر
توجه ندارد
كه برخي آثار
كه از مختصات
آن حس بخصوص
است تعلق به حس مزبور
دارد و آن را
حمل بر تصادف
مي كند.
مثلاً شايد
بارها براي
شخص اتفاق
افتاده كه غم
و اندوه و
نگراني بي
سببي در خود
حس مي كند و
بعداً اتفاق
نامساعدي
براي او مي
افتد. اين
شخص چون دقت
ندارد پس از
انجام عمل
فكرنمي كند
كه بين آن
اندوه و آن
قضيه رابطه
اي موجود
است، توجه
كافي به آن
نمي كند تا
مطلب را
دريابد اين است كه
بارها نظاير
آنرا مي بيند
و بدون تعمق
و فهم مطلب
ازآن مي گذرد.
يا
برعكس شادي
بي سببي در
خود مي يابد كه
بعداً معلوم
مي شود
پيشگوئي
اتفاق
مساعدي بوده
است. اين
قبيل امورات
براي تمام
افراد بشر
اتفاق
افتاده است.
ديگر فكر نمي
كندكه آن
قضيه كه
اتفاق
افتاده
عملكرد و
تجليات حس
مخصوصي است
كه مانند
ساير حواس
شناخته شده
او مستقل و
فعال است.
همچون
گوسفندي كه
علف تلخ را
خود به
خود
رد مي كند
اما متوجه
نيست كه اين
آگاهي در اثر
حس ذائقه او
بوجود آمده و
از خصوصيات
حس مزبور است.
عدم توجه
منحصر به حواسي از
قبيل روشن
بيني و غيره
نيست بلكه
نسبت بحواس
عادي نيز
ممكن است اتفاق
افتد.
مثالي
مي زنم: شما
در مجلسي
هستيد كه يك
نفرسخنران به كمك
ميكروفون
خطابه غرائي
مي خواند و
عده اي مستمع
جمعند. مجلس
تمام مي شود.
تمام
مستمعين از
مطالب خطابه
به
خوبي
استفاده
كرده اند. يك
نفر در اين
مجلس وجود
دارد كه
توجهي به
خطابه
نداشته و
فكرش متوجه
جاي ديگر
بوده است. از
او مي پرسند
كه موضوع
خطابه چه
بود؟ اظهار
بي اطلاعي مي
كند در صورتي
كه آلت حس
سامعه داشته
و حس سامعه
او هم كاملاً
سلامت و بي
عيب و قابل
استفاده
بوده ليكن
چون توجه به آن
مطالب
نداشته حس
سامعه ازدرك
آن خودداري
كرده است.
در
اينجا نمي
توان گفت كه
اين شخص فاقد
حس شنوائي
بوده بلكه مي
توان گفت كه
او حس شنوائي
خوب و سالم
داشته و آلت
او هم براي
استفاده
آماده بوده
اما چون توجه
به
سخنان
ناطق نداشته
آلت سامعه او
درست نگرفته
است. همه
جمعيت
فهميده اند به
جز
اين يكنفر (شاگردي
هم كه
استفاده از
درس معلم نمي
كند همينطور
است).
عين همين
موضوع
درباره حس
روشن بيني
صدق مي كند
كه در عين
حال كه آلت
آن سالم و
موجود است
چون شخص
توجهي ندارد
نمي تواند
آثاري را كه
از آن حس
بوجود مي آيد
چنانكه بايد
مورد دقت
قرار دهد و
اگر آثاري از
آن بروز و
ظهور كند
آنرا حمل بر
تصادف مي
نمايد. اماپس
از اينكه بشر
توجه به
اين
قبيل حواس
پيدا كرد كم
كم به اعمال
و خصوصيات
آنها دقت
كافي مبذول
داشته و در
مي
يابد
كه حسهاي
ديگري هم غير
از حواس
شناخته شده
سابق داردكه
هركدام رابه نوبه
خودقواعدي
واعمالي است.
اين
است
كه پس ازتوجه
يافتن مي
فهمدكه حس
روشن بيني
باحس الهام
نيز هر كدام
جداگانه است
كه مانند حس
باصره يا
سامعه موضوع
مخصوص،
قواعد مخصوص
و عمل مخصوص
به
خود
دارند. تذكري
كه اينك داده
شد براي توجه
و آگاهي جهان
است.
تصادف
و غفلت
بنا
به تشريحات
حس روشن بيني
و الهام و
غيره كه در
بالا ذكر شد
تصادف به
آن
نحوه كه مردم
خيال مي كنند
در
عالم
وجود ندارد و
اعمالي را كه
تصادف مي
نامند در
واقع آثار
حواس
گوناگون است.
به
اين
معني كه
توجهاتي كه
نسبت به
حواس پيدا مي
شود و نتيجه
عملي بر آن
مترتب مي
گردد چون
مردم از اصل
مطلب خبر
ندارند آن را
تصادف مي
نامند. اما
بر عكس توجه
نكردن به حواس در
اصطلاح بشر
غفلت نام
دارد و اين
غفلت نسبت به
تمام
حواس ممكن
است بوجود
آيد.
مثلاً
شما منظره اي
را تماشا مي
كنيد ولي در
عين ديدن از
آن چيزي درك
نمي نمائيد.
علت آنست كه
شما از حس
باصره غفلت
داشته ايد و
توجهتان جاي
ديگر كار مي
كرده. شاگردي
درس نمي
خوانده از
گوش دادن به
معلم غفلت
داشته. بنابر
اين تصادف و
غفلت همه از
تجليات حواس
بشر است كه
مردم به علت
عدم آشنائي
به حقيقت
موضوع آن را
تصادف و غفلت
خوانده اند.
گويم كه
سراسر عالم
داراي نظم
بزرگ و بي
چون و چراست
و تصادف به آن معني كه
كسان
پندارند
وجود ندارد.
ديدن
گذشته و
آينده
حس روشن
بيني نه تنها
قادر است كه
ديدني هاي
موجود را كه
از چشم غايب
است بنگرد
بلكه در
گذشته و
آينده نيز
كار مي كند.
مقصود از
كلمه غيب كه
جز يزدان كسي
بر آن آگاه
نيست حقايق
عالم
لايتناهي
است كه هيچ
كس جز
پروردگار از
آن خبر ندارد.
اما
گذشته و
آينده كه در
اصطلاح بشر
است مربوط به زمان
نسبي و
قراردادي
است كه خود
شما براي خود
تعيين كرده و
نامگذاري
نموده ايد،
اين چيزي
نيست كه
پوشيده باشد
بلكه هست و
موجود است
منتها شما
آنرا نمي
بينيد براي
اينكه حس
روشن بيني
خود را تقويت
نكرده ايد
كما اينكه
اگر چشم شما
كار نكند نمي
توانيد
ديدنيها
راهم ببينيد.
گذشته
و آينده
اصطلاحيست و
موجود است
منتها شما
نمي توانيد
آنرا درك
كنيد. براي
روشن شدن ذهن
شما
مثالهائي مي
گويم: شما
شخصي رامي
بينيد، او را
براي دوستي
مي پسنديد و
صفاتي را نزد
خود مجسم مي
كنيد كه در
اين شخص
متمركز مي
يابيد،
بعداً كه با
او دوست مي
شويد مي
بينيد كه
درست است.
اين دليل بر
چيست؟ آن
است
كه شما تا
حدي از حس
روشن بيني
خود استفاده
كرده و گذشته
و آينده آن
شخص را تا
حدي دانسته
ايد.
مثال ديگر: كسي را
دوست داريد
كه مأمور
پليس مي شود
بعداً چون حس
توجه و روشن
بيني خود را (بدون
اين كه متوجه
وجود حس باشد)
بكار مي
اندازد. مي
بينيد بعد از
مدتي از
قرائن و
امارات
كوچكي مطالب
مهمي ازيك
نفر متهم
دريافت و در
واقع گذشته
او را خواند
در حالي كه
شما كه دوست
او هستيد و
هوشتان هم از
او بيشتر است
از قرائن
چيزي نمي
فهميد. علت
اين
است
كه شغل او
توجه و دقت و
موشكافي و
باريك بيني
است و كم كم
حس روشن بيني
او قوي شده
است. البته
هر چيز وسايل
مي خواهد و
بي وسيله نمي
شود. هر گاه
بشر از
طفوليت اين
حس خود را
پرورش دهد به نتايج
عجيب مي رسد.
علم قيافه
شناسي هم
پرتوي از حس
روشن بيني
است.
حدود
روشن بيني
بديهي
است كه روشن
بيني هم
داراي حدودي
است و
توانائي آن
با اين جسم و
اين وضعي كه
بشر در دنيا
دارد محدود
است چنانكه
چشم هم حدودي
دارد كه نمي
تواند بدون
كمك
ميكروسكوپ
ميكروبها را
بنگرد و حتي
با وجود
ميكروسكوپ
ويروس را نمي
تواند ببيند
و با
ميكروسكوپ
الكتروني
قادر بديدن
تمام اسرار
اتم نيست.
روشن بيني هم
كه يك حس
بشري است
اسبابي در
بدن است كه
حدود آن معين
است.
فرق
در خواب و
بيداري
روشن
بيني در خواب
و بيداري با
هم تفاوت
دارد. در
بيداري
مشكلتر است
زيرا
تقريباً
حالت خوابي به
انسان
دست مي دهد.
حالتي است در
حدود خواب و
خلسه كه توجه
از عوامل
اطراف منصرف
مي شود و فقط
با
آلت
حس روشن بيني
و الهام
متمركز مي
گردد تا
بتواند
حقيقت را
بنگرد.
تغييرات
جهان
مي
گوئيد آخرين
مكتبي، كه اخيراً
فرض كرده اند
تا صدها بلكه
هزاران سال،
مكتب علمي
جهان آينده
است. برادر
ارجمند شما
نمي توانيد
اين پيش بيني
را كنيد.
ممكن
است
در اثر
كوچكترين
كشفياتي
تمام اينها
متزلزل شود.
پس اين مدتي
كه معين
فرموده ايد
بعيد بنظر مي
آيد.
جهان
مترقي فردا
گويم اگر
تمام افراد
بشر كليه
حواس خود را
پرورش دهند
همگي مثل آن
مأمور پليس
حس روشن بيني
آنها قوي
باشد و مثل
موسيقيدان
حس شنوائي
آنها و مثل
هيپنوتيزور
حس مغناطيس آنها
و مثل اوليا
حس الهام
آنها و مثل
مرتاضين
چندين حس
آنها و هكذا
ساير
حواسشان قوي
باشد،
آن وقت
ملاحظه كنيد
دنيا چقدر
پيشرفته
خواهد شد و
چه تكان
عظيمي خواهد
خورد. اينست
يكي
ازبرنامه
هاي وحدت
نوين جهاني.
صراط
مستقيم
عزيز،
گويم صراط
مستقيم اين است كه ما مي
گوئيم كه
وحدت بين دو
مكتب حاصل مي
شود، هم قبول
كرده ايم كه
نام آنرا
ماده رقيق بي
وزن يا هر
اسمي كه بدان
مي نهند
بگذاريم يا
آن را روح
بناميم زيرا
اسم تفاوتي
ندارد. پس
آنها با ما
يكي شده اند
و صراط
مستقيم وحدت
همين است. و
اما پيشنهاد
آخر شما اي
برادر گرامي
قابل تقديس
است. ما هم به
تمام
مسلمانان و
كليه بشر
پيشنهاد مي
كنيم داراي
يك دين، يك
وحدت، يك
روش، يك
برادري كامل
شوند و اين
همان مقصود
مقدس وحدت
نوين جهاني
است.
خاتمه
و رفع اشتباه
ناگفته
نماند كه
مامعتقديم
كه براي
دنياي فعلي و
اين افكاري
كه فعلاً
حكمفرماست و
براي فهم
امور سطحي
بعدهاي
ساختگي و
قراردادي
لازمست تا
نيازمنديهاي
بشر را مرتفع
سازد و آنچه
در اين كتاب
گفته شده
براي روشن
نمودن اذهان
و ذكر حقايق
عالم مي باشد
و در عمق
امور صحبت
شده است.
|