بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت
وعظمت
يك محيط
سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون حشمت
الله
دولتشاهي
كتاب گلهاي
راهنمايي
جلد دوم
اتصال
گذشته با حال
گذشته و حال
قبلاً
گفته شد كه
در عالم چيزي
جز نور وجود
ندارد و اين
نور همه
پرتوي از
منبع بي همتا
است. اين نور
كه كاست
ندارد و
پيوسته براي
مشاهدة بشر
در حال فزوني
است و در
عالم
لايتناهي و
بي ابتدا و
بي انتها
تجلي آن آني
تعطيل پذير
نيست جلوه اش
در عالم هست
است زيرا هر
چه هست هستي
است.
آن
نور در اصل
كامل و غير
قابل افزايش
است اما براي
بشر در حال
افزايش مي
باشد زيرا
معلومات و
مشاهدات بشر
در حال تكامل
است. روزي
بود كه فقط
ماه و آفتاب
را مي ديد و
بعداً با
دوربينهاي
بزرگ اخير پي
به كهكشانها
و سحابيها و
نورهاي عظيم
عالم برد و
به همين
ترتيب روزبه روز دانش
بشر در بارة
فهم عالم
افزون مي
گردد.
پس
نور در اصل
بي ابتداء و
انتها و بي
پايان است و
لفظ افزايش
در بارة چيزي
مي گويند كه
ناقص رو به تكامل
باشد. نور
الهي جزء خود
اوست و قابل
تفكيك نيست
زيرا صفات از
ذات جدا نيست.
اين نور
هميشه بوده و
چون هميشه
بوده خواص آن هم
هميشه بوده و
خواهد بود و
مهمترين
خواص آن تجلي
است. همين
تجلي كه در
عالم مي
بينيم و حس
مي كنيم. اين
تجلي تازه
نيست هميشه
بوده است و
نمي تواند
تازه باشد
چون اين غلط
است كه
بگوئيم
زماني خواهد
آمد كه نور
نخواهد بود
زيرا اگر
چنين گوييم
مثل اين است
كه بگوئيم
زماني بوده
كه
استغفرالله
خدا نبوده و
نخواهد بود.
چه كسي قدرت
اين را دارد
كه نور و
تجليات آن را
كه جزء ذات
الهي است از
او تفكيك كند
و چه كسي
توانائي
دارد فكر كند
كه زماني اين
نور نبوده
است؟ به يقين
بايد دانست
همه چيز در
عالم هستي
وجود دارد و
نيستي لفظ بي
معنائي بيش
نيست.
هميشه
بوده است
حالا
كه روشن شد
تجليات نور
يزداني كه
همان عالم
است هميشه
بوده و هست و
خواهد بود و
اين تجلي در
پيشگاه ديد
بشر در حال
افزايش است
مي گوييم كه
بوسيله عروه
الوثقي الهي
جهاني،
كه همان
اتصال و
اتحاد طبيعي
عالمي باشد
به وحدت متصل
گرديد.
(منظور از
عروه الوثقي
كه اصل آن
اروه الوثني
بوده است
طناب محكم
بهم پيچيده
است كه باعث
ارتباط و اتصال محكم
دو چيز به
يكديگر مي
شود و ديگر
از معاني آن
كتاب عروه
الوثقي است
كه از
مهمترين
منابع فقه
اسلامي و
تعليمات اين
دين مقدس است)
به
اين
معني كه اين
وحدت كه ما
مي گوييم يك
امر محدود و
كوچك و منحصر
به اتحاد
افرادي معين
و معدود از
گروههاي
بشري نمي
باشد بلكه
اتحاد و وحدت
تمام
موجودات و
اشياء و كرات
عالم به
وسيلة
همان نور
واحدي است كه
بنيان زمين و
آسمان را
تشكيل مي دهد.
اين وحدت با
آن چنان طناب
محكمي با
عالم حقيقت
بهم پيوسته
است. اين كه
قرآن مي
فرمايد:
و
اعتصموا
بحبل الله
جميعاً و لا
تفرقوا -
همگي به
ريسمان الهي
چنگ بزنيد و
پراكنده
نشويد
نصيحتي است
به افراد بشر
كه از اين
وحدت عالمي
استفاده
كنند.
طناب هاي
اتصال
بنابراين
وحدت عالم با
طناب ها و
ريسمانهاي
محكم به هم
پيچيده و غير
قابل انفصال
است. بريدگي
و پوسيدگي و
جدائي در
ماهيت آن راه
ندارد. اين
وحدت به عالم
وحدت كل
پيوند داده
شده و آن
دانش كه تحت
عنوان عروه
الوثقي و فقه
دين است با
همين رشتة
محكم بر دوش
توسن بادپاي
زمان سير خود
را انجام
داده به اين
وحدت پيوند
داده مي شود
زيرا منظور
ما يكي است.
آن دستورات
با اين كه
قرنها از آن
گذشته با
طناب محكم و
رشتة استوار
جلو مي آيد و
به زمان مي
پيوندد و
وحدت شامل آن
است.
دانش چيست؟
دانش
عبارت از
دانستني و
معرفت و
معلوماتي
است كه در
جهان روشن مي
گردد و
نيروئي است
كه ديناميسم
عالم را
تشكيل مي دهد
و جهان هستي
با قدرت دانش
كار مي كند
همانطور كه
يك ماشين
كوچك بشري هم
با قدرت دانش
حركت مي
نمايد. تمام
اين كرات
عظيم و
كهكشان هاي
با عظمت و
مخلوقات و
اشيائيكه
آنها را
اجزاء
آفرينش مي
ناميم با
نيروي دانش
الهي در گردش
اند كه در
حقيقت نيروي
تحرك و فعاله
يا ديناميسم
عالم مي باشد.
اطلاع
بر حقايق
عالم و
نيروهاي
گردانندة آن
همان دانشي
است كه بشر
از ابتداي
تاريخ تا
امروز در صدد
كسب آن بوده
و به تدريج و
مرور بر او
آشكار شده و
در آن ترقي و
تكامل يافته
و در اين
دوران
درخشان
يكباره با
جهش عظيم پيش
خواهد رفت.
دين چيست؟
همانطور
كه قبلاً
گفته شد دين
به معني قبول
و پذيرش دل
است و دين و
دانش كه با
هم توأم گردد
اثر خود را
خواهد بخشيد.
مثلاً وقتي
مي گويند شخص
متدين به دين
الهي است
يعني
دانشهائي را
كه آن دين
براي بشر
ارمغان
آورده قبول
كرده است. هر
كدام از اين
دو جنبه ناقص
باشد اثر
مطلوب
نخواهد داشت.
اگر دانش
باشد و دين
نباشد چون
مورد قبول
نيست اثري
ندارد.
هزارها
خروار دانش و
هزاران كتاب
علم را به
مقابل كسي
گذارند در
حاليكه دل او
بدان متوجه و
قبول دارنده
نباشد فايده
اي نخواهد
داشت.
بايد
او قبول كند
بعد به دنبال
آن برود. اين
است كه در
مثل قرآني كه
با تعبير
لطيف شيخ اجل
سعدي عليه
الرحمه
ترجمه شده
مي فرمايد:
نه محقق بود،
نه دانشمند
چارپائي بر
او كتابي چند
دانش
هر چه
انباشته
گردد وقتي
كسي دنبال
نرود و بدان
توجه نكند چه
سود خواهد
داشت؟
اگر
بهترين
تعليمات
دانش هر دين
را جلو كسي
بگذارند و او
گوش هوش و دل
خود را بر آن
نبندد
نخواهد
فهميد و از
آن نتيجه
نخواهد برد و
از گنج آن
اطلاعي حاصل
نخواهد نمود
پس دين و
دانش بايد
توأم باشد
اول دانش و
بعد قبول و
ايمان است.
با اين ترتيب
خوب روشن شد
كه چون دانش
به معني همه
نوع دانش است
و دانش دين
هم شامل همه
نوع دانش مي
شود پس دين
تنها كه به
معناي قبول
است معني
نخواهد داشت
و بايد هر دو
توأم با
يكديگر
باشند.
وحدت دين و
دانش
وقتي
به
اين
ترتيب در
دانش و دين
وحدت حاصل شد
جوهر فرد
بدست مي آيد.
به اين معني
كه روشن و
آشكار مي شود
كه در عالم
جز يك جوهر
وجود ندارد و
اين همان
گوهر يكتاي
آفريدگاري
است كه جوهر
و ماهيت و
هيولاي آن با
نيرو و قدرت
و اشكال و
رنگها و
صورتهايش
فرقي ندارد و
تفاوت در
جلوه و زاوية
ديد و اسم
گذاري است.
باطن و معني
هر چه هست او
است و جز او
چيزي نيست.
آن
وجود روشن
فرد همان
وحدت است كه
روشنايي آن
بر اين دنيا
از نقطة نظر
مشاهدات بشر
در حال
افزايش است
زيرا معرفت
واقعي همان
روشنايي است
كه طلوع مي
كند. حال كه
معلوم شد دين
و دانش به هم
پيوسته و از
هم جدا نيست
قدرت تشخيص
افراد نسبت
به اديان و
برگزيدن راه
راست از
راههاي ضعيف
تر آشكار مي
گردد زيرا هر
ديني كه در
آن دانش و
عقل بيشتر و
قويتر و روشن
تر و نوراني
تر و متجلي
تر بود مسلم
است كه از آن
بهتر
استفاده مي
شود.
معني همه
اوست
با
اين ترتيب
روشن و آشكار
گرديد كه (معني
همه اوست)
يعني جز
نيروي الهي
در عالم
نيروي ديگري
وجود ندارد.
آنوقت
بايستي از
بدي نجات
پيدا كرد.
مي
دانيد چطور؟
بدينسان كه
بايد اصلاً
لغت بدي را
فراموش نمود
و مانند يك
ميكروب
ترسناك از آن
گريخت و آن
را از صحنة
حيات بشر
خارج كرد.
بايد بدي را
رها كرد زيرا
ديگر موضوعي
ندارد. پندار
كساني را كه
قائل به بدي
هستند بايد
به خود گذاشت
و از آن
اجتناب نمود.
پليدي و زشتي
چيست؟
به
اشاره مي
گويم: در
عالمي كه
سراسر آن نور
است و تاريكي
وجود ندارد
چطور ممكن
است پليدي و
زشتي قائل
باشيم. اگر
چنين كنيم در
حكم همان
كساني خواهد
بود كه قائل
به خداي
ناپاكي و
اهريمن مي
شدند چون
چاره اي
نداشتند. اما
وقتي در نظر
گرفتيم كه
اين
اختلافات كه
چشم ظاهري ما
مي بيند
مانند سايه
روشن هاي
تابلو نقاشي
است كه اگر
نباشد تابلو
به وجود نمي
آيد و ما
هنگامي كه
فهميديم كه
اين اضداد كه
در ظاهر مي
بينيم براي
جلوة مظاهر
خلقت است و
اگر نباشد
جلوه معني
نخواهد
داشت، چنان
كه اگر سايه
روشنهاي نور
نباشد اصلاً
چيزي به چشم
نخواهد خورد
و نور تنها،
هيچگونه
نمايشي
نخواهد داشت.
وقتي
فهميديم همة
امور از آنچه
در اصطلاح
خوب يا بد مي
خواهيم لازم
و ملزوم و
نقشهاي
مختلف صحنة
نمايش عالم
خلقت است،
آنوقت مسلم
خواهد شد كه
لفظ بدي جز
اسم نيست و
بايستي از آن
نجات پيدا
كرد تا جهان
را گلستان
ببينيم كه گل
و خار در آن
لازم و ملزوم
يكديگرند.
اين اثر تجلي
دين و دانش
در ما است كه
چنين معرفي
از آن زائيده
مي شود.
نيروي بدي
يعني چه؟
آيا
در مقابل
نيروي
لايزال و بي
حدود يزداني
كه درعالم
چيزي جز آن
نيست و همة
آن نيكوئي و
خير محض است
نيروي بدي و
اهريمني
قدرت و
توانائي
اظهار وجود
دارند؟!
اينجا است كه
بايستي
استغفار كرد.
اگر خدا را
مي شناسيم و
از قدرت او
خبر داريم
چطور جرأت مي
كنيم بگوييم
در عالم چيزي
برخلاف قدرت
او و برخلاف
تمايل او عمل
كند. آيا اين
عجيب نيست كه
از يكطرف خدا
را قادر و
توانا و
سرچشمه
نيكوئي ها و
خيرها
بدانيم و به
زبان قدرتش
را بي منتها
بشماريم و از
سوي ديگر
معتقد باشيم
كه افراد
بسيار كوچك
ناچيزي از
بشر (يعني
مخلوق يكي از
ناچيزترين
كرات عالم) و
يا امثال اين
مخلوق
برخلاف
خواست خدا
قيام نمايد؟
فكر
كنيد تا
حقيقت را
دريابيد. اين
روش ياران
وحدت است.
پس
با لفظ بدي
كه در عالم
بشري ما مطلع
است چه كنيم
و آن را
چگونه تعبير
نمائيم؟
حقيقت اين
است كه لغت
بدي كه در
حكم همان
سايه روشن
است از روي
اضطرار و
براي نمايش
پشت و رو و
رويه و استر
و جلوه هاي
گوناگون
هستي بوجود
آمده و بهتر
است همان
اصطلاحي را
كه در مورد
برق بكار مي
بريم تعميم
داده بدي را
جنبه منفي
امور و نيكي
را جنبة مثبت
بشماريم و
اين نكته را
به خوبي در
ذهن بسپاريم
كه هر چند
ظاهراً اين
دو نيرو بر
عليه يكديگر
كار مي كنند
اما اين ضديت
ظاهري بيش
نيست و نتيجه
و مجموعة كار
آنها مثبت و
به نفع عالم
است.
همانطور
كه چرخهاي
داخل ساعت به
راست و چپ
حركت مي
نمايند ولي
نتيجة آنها
نشان دادن
ساعت صحيح
است.
بنابراين هر
چه در عالم
هست جز
نيكوئي نمي
توان نامي بر
آن نهاد. جز
خير نمي
توانيم به
بينيم و نمي
توانيم
بشنويم.
چون
همه چيز خير
است وحدت
مذاهب جهان
نيز خير محض
است. اين است
شعار وحدت
نوين جهاني.
خلاصه
مطالب بالا
در يك رباعي:
آن روشني فزوده در عالم هست
آن عروه
وثقي كه به
وحدت پيوست
در دانش و
دين جوهر فرد
آيد دست
معني همه
اوست از بدي
بايد رست
يك اعلام
جهاني
مدار عشق
مدار
عالم بر عشق
نهاده شده و
پيوند عشق
تار و پود
عالم را
ساخته است.
تا مثبت و
منفي برق به
هم نزديك
نگردد از آن
روشنايي
حاصل نشود.
مثبت و منفي
تنها با اين
كه نامشان
برق است
چندان اثري
ندارند. اشتياق
عظيم آنها به
پيوند با
يكديگر است
كه باعث اين
غوغاي حياتي
جهان است و
چون به هم
رسيدند چه
اثرها از
آنان به ظهور
مي رسد. اتحاد
عاشق و معشوق
در تمام
مراتب وجود
چنين است.
عاشق و معشوق
عاشق
كيست و معشوق
كدام است؟
آيا فكر نمي
كنيد آن كسي
كه پديد
آورندة همة
غوغاهاي
عالم است و
اين عشق را
به وجود
آورده تا خود
عاشق و مشتاق
نباشد اين
اثر بوجود
نمي آيد. از
خود نمونه
گير. تا به
كاري شوق
نورزي آيا در
پي انجام آن
خواهي رفت؟
پس پديد
آورندة
آفرينش عاشق
بوده است و
عشق عظيم او
به پنهاي
عظيم عالم
وجود است.
معشوق كيست؟
همه عالم.
در
عين حال همه
عالم
معشوقند و
چون خود عالم
نيز عشق سير
به سوي كمال
و هستي دارد
خود نيز به
نوبة خويش
عاشق است و
معشوق او
معبود
لايزال پس
خدا و عالم
هم عاشقند و
هم معشوق.
صفاي عاشق و
معشوق
بايستي
بين عاشق و
معشوق صفا
برقرار باشد
و اين صفا كه
وسعت آن به
عظمت سراسر
عالم است در
همة مراتب
وجود لازم و
واجب است و
چون با نداي
وحدت صفائي
در اين كرة
خاكي بين
مخلوقات
بشري و ساير
مخلوقات
برقرار مي
شود در حقيقت
ذره اي از
همان صفا و
محبت كلي و
جامع بين
خالق و مخلوق
و بنده و
خداست اين
صفاي كل است
كه طليعه آن
به خوبي
احساس مي شود.
نداي عشق
به
علت نزديكي
عهد اين صفا،
از حنجره
عالم كه
حنجرة عظيمي
به پهناي
جهان هستي
است ندائي
بلند است و
فريادي از
كائنات به
گوش مي رسد
كه صدائي فرح
بخش و جذاب و
روح افزاست.
توجه كنيد تا
آن را با
صفاي دل
بشنويد.
هر
صداي خوب و
دلنشين هم كه
از حنجره اي
بيرون مي
آيد از هر
كس باشد از
لطف
پروردگار
است زيرا هر
صدا و نواي
خوش اسباب و
وسائل و
حنجره و
تارهاي صوتي
آن را خداوند
لطيف و
مهربان
آفريده و
موهبتي از
جانب يزدان
بي همتا است.
هر آهنگي از
روح نيرو مي
گيرد و
كاملاً روشن
است كه روح
از امر الهي
است و امر
الهي هم از
او جدا نيست.
پس هر ندايي
كه مي آيد
همه از جانب
اوست.
مگر
نه آن است كه
حنجره يكي از
پيامبران (حضرت
داوود عليه
السلام) را
نيكو قرار
داد كه در
راه خدا
آوازهاي نغز
و دلكش مي
سرود و اين
از معجزات او
بود چنان كه
امروز هم صوت
داوودي در
نزد افراد
بشر ضرب
المثل و
محترم است.
صلح
و صفا و
آرامش همان
نظم و ترتيب
است و چون
مدار عالم
وجود بر نظم
استوار است
هر عملي كه
موجب بر هم
زدن آن است
يا بر خلاف
جريان آن سير
كند مردود و
از بين رفتني
است، اتحاد
عاشق و معشوق
موجب ايجاد
نظم و صفا و
جدائي آنان
به معني
اختلال است.
غوغاي عشق
در
جاي ديگر
گفته ام كه
غوغاي بمب
اتمي
فريادهاي
دردناكي است
كه از حنجرة
اتمهاي عاشق
و معشوق كه
از هم جدا
مانده اند
برخاسته و
اين
فريادهاي
سهمگين و
غريو ترسناك
كه بر مي
خيزد فرياد
فراق و دوري
است كه از
ميلياردها
موجود زنده
برخاسته است.
پس جهانيان
را مژده باد
كه از پيوست
عاشق و معشوق
و برقراري
مقررات محبت
و وحدت صفائي
در جهان پديد
مي آيد كه آن
غوغاهاي
هولناك را از
بين مي برد. اين نويد
كه از حنجرة
عالم
برخاسته خبر
جان بخش را
به جهان
اعلام كرده
است.
بر اين مژده
گر جان فشاني
رواست
در
قبال اين
حقيقت و
تشعشع
آسماني
هزاران جان
فدا مي گردد
يعني ممزوج
شده و با يار
داخل مي شود.
فدا شدن به
معناي اذعان
شدن در
يكديگر است.
اين فدا و
فرياد نداي
مرگ و هلاك و
نيستي نيست
بلكه نداي
حيات است و
سزاوار است
كه هزاران
زندگي در آن
اذعان و
كوبيده شود
يعني بدان
پيوسته گردد.
اين ذره از
جان من كه از
آن منبع عظيم
لايتناهي
است وقتي فدا
شود به معني
از بين رفتن
نيست بلكه
معني آن
ضميمه شدن و
پيوستن است.
اين است اصل
فداي معشوق
مي شود به
معني آن است
كه من چنان
خالص و مخلص
و گرفتار
توام كه جزء
تو مي شوم. عاشق
عالم نيز
داخل عالم و
وارد كل عالم
مي گردد.
لذا
عاقل آنكس
است كه در
حين مرگ به
جاي ماتم
شادماني كند
زيرا ذرة
جانش به منبع
عظيم جانان
پيوسته است.
يار مي
آيد
جهان
بيمار را كه
محتاج طبيب
است بايستي
مژده داد كه
از اين تحول
شاهد سلامت
را در آغوش
خواهد كشيد.
وقتي ادغام و
به هم
پيوستگي
حاصل گردد
زيبايي
حقيقي تجلي
خواهد كرد
زيرا اين
منبعي است كه
همة گلها و
گلرخان جرقه
و ذره اي از
قدرت و
زيبايي آن
است. از
اينرو شفائي
پديد آمد و
نجاتي به
ظهور پيوست.
الله اكبر،
چه خوشي و چه
مسرت و نشاطي.
اين
است مژده
مسرت بخش
واقعي براي
جهان، اي
عزيز من عاشق
شدم و به عشق
عالم پيوستم
تو هم سعي كن
زودتر به عشق
عالم
بپيوندي.
خلاصه
مطالب بالا
در يك رباعي
از
عاشق و معشوق صفا
مي آيد
از
حنجرة
يا ر صدا
مي آيد
در هر قدمش
هزار جان شد
به فدا
با صحبت
گلرخان شفا
مي آيد
|