|
بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون
حشمت الله
دولتشاهي
كتاب
گلهاي
راهنمايي
جلد دوم
فرياد
عشق
اگر
كه چشم گشائي
صلاي
عشق
بر
آري
بهل
مرا
كه بگويم
نخست يارم
و
ياري
چه
گويمت
كه رهيدن ز
دام و از
همه
قيدي
دري
گشايم
و
بنشين
كنارم
و
به
كناري
بگوبه
پيك خردهان
كه عشق، برد و
ربودت
تو
غافل از دو
جهاني، كه
عشق دارم و داري
عنان
عقل
ستاند
نه
صبر
ماند
و
نه طاقت
عجب
ز آتش
عشقم
نه
شرمسارم و
ساري
بقاي
عالم عشق است
و هم
روان
شنو اي
دل
كه
تار
و پود
فلك وحدت است
و آرم و آري
به
لحن
عشق
بينديشوبين
سخن
كه
چه
گويم
نه
ملك خواهم و
مكنت، خداي
يارم و ياري
چنين
بود
چه
كند
عاشق
وظيفه
شناسي
ز
برق
ساعقه
بر
جان چو بردبارم
و باري
در
آستان
عطا
حشمت
ار
زند
سر دعوي
در
آتشي
كه بسوزد به
گريه
زارم
و
زاري
فريادي
از عشق
هر
گاه اين
مطالب را كه
بيان گرديد
با چشم بصيرت
بررسي كني و
بداني كه با
اصل عالم چه
رابطه داري و
پس از انجام
اين مأموريت
جهاني به كجا
مي روي
و اصلت كجا
است آن وقت
فرياد عشقت
بر مي
خيزد و
هر چه درك و
بينائي و
تفكر و تفقه
و موشكافيت
در استنباط
واقعيات
بيشتر باشد
فرياد اين
عشق بيشتر
خواهد شد.
تو
هم توجه كن
حالا
كه دري گشوده
شده است بيا
كنار هم
بنشينيم، در
گوشه اي صحبت
كنيم تا وحدت
با كمال شكوه
برقرار شود.
اين در رحمتي
است كه در
مقابل بشر
گشوده مي
شود.
در بارة
آن دقت و
توجه كنيم تا
بهتر
بفهميم،
منظور وحدت
هم عين
يگانگي و
يكرنگي است.
در اصل يكي
هستيم و بايد
وحدت را
بفهميم.
بدون
خواست الهي
برگ از درخت
نمي افتد
اين
كه مردم
مي گويند
فلان كس را
مي كشم از
بين مي رود
تا حدودي
درست است و
تا حدي درست
نيست. مثلاً
در يك جنگ
عده اي كشته
مي شوند.
اين افراد در
اصل از بين
نخواهند رفت
بلكه روح
آنها باقي و
پايدار است
چون جزء روح
كل عالم است
و چيزي نيست
كه اختصاص به
آنها داشته
باشد. نيروي
كل عالمي است
و نيرو از
بين رفتني
نيست. جسم
آنها هم كه
از عناصر
تركيب يافته
از بين رفتني
نيست زيرا
عناصر آنها
تبديل به
اجسام ديگر
مي شود
و در داخل
همين عالم
حول و تحول
مي بايد
لذا مرگي در
بين نيست.
مردن
بزرگان
اين
افراد گمنام
مانند
هزاران
سربازي كه در
جنگ كشته مي
شوند از
لحاظ شخصيت
دنيائي كه در
اين عمر حاصل
كرده بودند
از بين مي
روند و
فراموش مي
شوند. اما
آنها كه در
راه خدا و در
راه شعلة عشق
او فعاليت مي
كنند و براي
اصلاح جامعه
و عالم كه
همان پرتو
خداست در كار
و فعاليت اند
و شعلة
جاويدان
اويند از بين
رفتني
نيستند. اين
است كه
قرآن مي
فرمايد:
و
لا تحسبن
الذين قتلوا
في سبيل الله
امواتاً بل
احياء عند
ربهم يرزقون
(آل عمران 169)
نپندار آنها
كه در راه حق
كشته مي شوند
مردگان
هستند بلكه
زندگاني مي
باشند كه در
نزد
پروردگار
خود ارتزاق
مي نمايند.
شخصيت
هاي جاويدان
مي
دانيد چطور
جاويدانند؟
فرض كنيد
مردم جاهل
آنها را از
بين برده اند
همانطور كه
بسياري از
پيامبران و
مصلحين و
نيكوكاران
عالم را كشته
اند. اما
گفته هاي
آنها از بين
نمي
رود و
نوشته آنها
قابل
اضمحلال
نيست. بر
قرار است،
ناطق است
صحبت مي كند،
جامعه را
ارشاد مي
نمايد و به
هيچ قيمتي
خاموش شدني
نيست. اين
است كه
قرآن مجيد آن
را تعبير به
ارتزاق نزد
خدا بيان
فرموده يعني
در نزد
خداوند زنده
اند و در حال
استفاده از
روزي الهي مي
باشند.
بعد
از چند هزار
سال باز
سخنشان در
جامعه باقي
است و آثار
آنها برقرار
است و
ارشادشان
ادامه دارد.
اصلاً قابل
خاموشي نيست.
چه كنند كه
جلو پيشرفت
آنها را
بگيرند؟
چطور
بگيرند؟
چيزي است پخش
شده و در
عالم منتشر
گرديده
چگونه مي
توان مانعش
گرديد. فرض
كنيد هزاران
نسخه از
كلمات و
افكار آنها
را از بين
بردند و فقط
يك نسخه در
زواياي عالم
باقي بماند.
همان يك نسخه
كافي است كه
روزي تكثير و
شايع شود.
اصلاً
خاموشي در
بين نيست.
چيزي كه در
عالم پخش و
شايع گرديده
چه قدرتي مي
تواند
مانع از
اشاعه اش
گردد؟
سعدي
زنده است
دانشمندان
هم اين
طورند.
هفتصد سال
است شيخ اجل
سعدي عليه
الرحمه تحول
يافته. ولي
حالا كه شما
گلستان يا
بوستان او را
مي
خوانيد مثل
اين
است كه
سعدي زنده
است و براي
شما حرف مي
زند. علت اين
است كه
سعدي همان
گلستان و
بوستان و
افكار اوست
نه خورد و
خواب و
عملياتي كه
در زندگي
داشت و نه
شكل او.
اين خور
و خواب را
همه دارند و
همه در اين
قسمت با او
شبيه و شريك
اند. اما
سعدي در
حقيقت همين
آثار اوست كه
هنوز هم زنده
و پايدار است.
بر اين پايه
است كه خود
او مي فرمايد:
سعديا
مرد نكو نام
نميرد هرگز
مرده آن
است كه
نامش به
نكويي نبرند
همة
دانشمندان
زنده اند
همة
دانشمندان
چنين هستند.
بعد از دو
هزار سال
ارسطو و
افلاطون و
سقراط و
فلوطين زنده
اند. بعد از
صدها سال
دكارت و ساير
فلاسفه زنده
اند و با
مردم حرف مي
زنند.
آثار آنها
خودشان
هستند. عين
خود آنها
هستند و ما
از آنها چيزي
جز آثارشان
توقع و
اصراري
نداريم كه
خورد و خواب
و شكلشان را
كه مثل
ديگران است
ببينيم.
افكار و
آثارشان
براي ما
اهميت بيشتر
دارد و ما آن
افكار را در
اختيار
داريم.
رمز
زنده بودن
اين
است رمز
زنده بودن.
يك مبلغ و يك
مصلح يا
پيشوا در
زندگي خود
خطابه اي مي
گويد.
همين خطابه
را در
كشورهاي
مختلف در
حيات او مي
گويند و
نقل مي كنند.
نوشته ها و
كتابهايش را
در همه جا مي
خوانند
و به يكديگر
توصيه مي
نمايند. بعد
از مرگ او هم
همين كار
ادامه دارد و
در هر جا
همان افكار
را مي خوانند.
پس زندگي و
مرگ او چه
فرقي كرد؟
اصلاً مرگي
در كار نيست.
آن نادان
بيچاره اي كه
تصور مي كند
با كشتن يك
دانشمند يا
مصلح او را
خاموش كرده
اشتباه مي
كند و سخت در
اشتباه است
زيرا اين عمل
آهن سرد
كوبيدن است.
او با اقدام
جنون آميز و
نابخردانة
خويش گوشت و
پوست او را
از اين صورت
كه هست از
بين مي
برد اما
كجا دسترسی
به آثار و
عقايد او كه
در جهان پخش
شده است دارد.
گفتار
و سخن و
نوشته از بين
رفتني نيست و
تا عالم باقي
است باقي
خواهد ماند.
مگر اين
كه بر
حسب مشيت
الهي كرة
زمين تحول
پيدا كند و
از اين مرحله
از زندگي
تغيير نمايد
و آثاري از
زمين باقي
نماند. كلمات
نيكوي حق و
خداپرستي كه
در دنيا گفته
يا نوشته شود
در عالم پخش
مي گردد
و نور مي
دهد و
هميشه خواهد
بود.
از
بين بردن جسم
چاره نخواهد
كرد
فرد
ناداني كه
حضرت امير
عليه السلام
را ضربت زد
شايد تصور مي
كرد با
از بين بردن
جسم آن
بزرگوار فكر
و ارشادش را
نيز از بين
خواهد برد در
حالي
كه بعد
از
هزارو چند صد
سال
درخشندگي
تعليمات آن
حضرت را
آشكار مي
بينيم. نه
تنها از بين
نبردند بلكه
امروزه صدها
ميليون
مسلمان به
نام ناميش
افتخار مي
كنند و پيرو
عقايد
درخشان آن
حضرت اند.
از
آنجا كه
پيامبران و
مردان بزرگ
الهي آگاهند
و مي
دانند
كه به اصل
باز مي
گردند و
ايمان دارند
كه پس از
تحول به دوست
نزديكتر مي
شوند
خوشحال و
شادمانند كه
هر چه زودتر
اين راه را
طي كنند و به
مقصد برسند و
به معبود
عزيز اتصال
بيشتر يابند.
اينها مي
دانند
كه روح از
پروردگار
است و به
پروردگار
ملحق مي
شود. لذا
شايق شهيد
شدن اند تا
زودتر به اين
سعادت نائل
آيند و اين
را براي خود
خوشبختي و
افتخار مي
دانند
در حالي
كه
اشخاص نادان
تصور مي كنند
با شهادت
آنها لطمه اي
به ايشان
وارد كرده
اند و جلو
پيشرفت
عقايد الهي
آنها را
گرفته اند.
مصالح
معنوي و
دنيائي
اين
نيك مردان
عاشق ذات
مقدس الهي
بودند و در
اين راه هيچ
چيز را ارزش
قائل نمي
شدند و از
جان دريغ
نداشتند.
وقتی عشق پس
از فهم و
قبول آمد آن
طور که
اشخاص تصور
می کنند عنان
عقل را نمی
گيرد و مصالح
دنيوي و ساير
چيزهائي
كه مردم
عادي جزء عقل
و عاقبت
انديشي و
سياست زندگي
مي دانند
تحت الشعاع
قرار مي
گيرد. به
همين دليل
است كه عقلا
و صلحا و
مصلحين و
پيشوايان
بشر و
پيامبران و
راهنمايان
مصالح معنوي
و اخلاقي را
مافوق و مقدم
بر سياست و
سيادت زندگي
خود قرار مي
دادند. چون
مردم زمانه
عقل را مال
انديش در
امور معاشي و
سياست مالي
به شمار مي
آورند.
اين
است كه
به پيامبران
و مصلحين
نسبت جنون مي
دهند و
آنها را
ديوانه مي
خوانند. بلي
از ديدگاه
آنها مجنون
اند زيرا
مصالح زندگي
خود را ناچيز
شمرده و در
راه تبليغ
حقيقت خويش
را به آب و
آتش مي زنند.
در راه پخش
تعليمات
ناچارند از
منافع مادي و
پول و مقام
بگذرند و اين
عمل در نظر
مردمي كه همة
عقلشان
تنظيم امور
زندگي است
جنون مي آيد
و اين تعجبي
نيست.
مقصود
مقام نيست
پس
برخلاف
كساني
كه مي
پندارند راد
مردان
راه حق و
حقيقت در
ابلاغ و
تبليغ اوامر
الهي قصد كسب
مقام و برتري
و جاه دارند،
چنين نيست.
زيرا اين
امور براي
آنها جز
زحمت، رنج،
دردسر،
فشار، تحمل،
صدمات،
طعنه، فقر،
بي پولي، خرج
سرمايه،
نطلبيدن
اجراز مردم و
پخش ثروت و
فداكاري در
راه خداوند
هيچ ندارد و
به همين لحاظ
است كه به
زندگي هر يك
از پيشوايان
معنوي و
مصلحين
بنگريد آنرا
توأم با رنج،
فشار، قتل،
آزار،
ايذاء، فقر،
گرفتاري
مالي و انواع
و اقسام
رنجها مي
بينيد. همين
امر بهترين
دليل است كه
محرك آنها در
بيان سخن حق
كسب جاه و
مقام و مال و
منال نبوده
است بلكه
انگيزة عشق
به حق آنها
را وادار به
اين همه
فداكاري مي
كرد. اين
است
دليل بارز و
حقانيت و
درستي گفتار
آنها.
فداكاري
بزرگان
اين
بزرگواران
برگزيده در
انجام وظيفه
و مأموريت
خود مصالح
مادي زندگي
را پشت سر
نهاده و در
راه ابلاغ
اوامر الهي و
تصفيه و
تطهير اخلاق
عالم بشريت
صبر و طاقت
را شعار خود
قرار مي دهند.
راستي آتش
عظيم عشق و
سوز آنان
باعث تعجب و
شگفتي است.
اين عشقي است
كه در آن
شرمساري راه
ندارد بلكه
توأم با
افتخار و
سربلندي است.
حقيقت حكم مي
كند كه
عشق مجازي و
غير مجازي
ندارد و هر
جا بروز كند
از همان عشق
پاك عالمي
است. عشق به
خدا و وحدت و
اصلاح
اجتماعي
شرمساري
ندارد بلكه
خوشحالي و
افتخار هم
دارد. عشق به
كار و فعاليت
و خدمت در
راه عالم
بشريت عين
افتخار و
سعادت است.
معني
وسيع عشق
حقيقت
اين
است كه
عالم بر روي
عشق بنا شده
و مقام آن بر
پاية عشق است
و اين سخن را
قبلاً هم
گفته ايم.
اگر خداوند
عشق به
آفرينش
نداشته باشد
آفرينش را به
وجود نمي
آورد زيرا تا
كسي شوق و
علاقه به
كاري نورزد
دنبال آن نمي
رود. بايد يك
عشق بسيار
قوي و ملتهب
و آتشين
موجود باشد
تا اين
دستگاه عظيم
و رنگارنگ و
پر فعاليت
عالم به وجود
آيد.
در
اينجا معلوم
مي گردد كه
عشق از روي
عقل است زيرا
خداوند عقل
كل است و چون
تشخيص داد كه
آفرينش لازم
است عشق به
آن پيدا كرد.پس
روشن شد كه
عشق از روي
عقل است و
جرأت نداريم
بگوئيم كه
عشق از روي
ناداني است.
عشق
خالق بزرگ به
مخلوقات در
همة كائنات
ظاهر و بارز
است مخلوقات
هم همين عشق
را به خالق
دارند كه
شتابان در
راه بازگشت
به سوي او در
تكاپويند.
بقاي عالم بر
اين عشق قرار
داده شده است.
وجود روان
نيز كه همان
نيروي واحد
به هم پيوستة
تفكيك
ناپذير غير
قابل انفصال
است نيز ضامن
بقاي عالم
است زيرا اين
نيرو با هر
شيئ و موجودي
كه از عناصر
لايزال عالم
تشكيل شود
كار توأم با
عشق و شوق
انجام مي
دهد و
تار و پود
عالم بر اين
وحدت بنا
گرديده است،
همان وحدتي
كه اين همه
در بارة آن
سخن گفتيم و
تازه مختصري
از حقايق آن
بيان شده است.
وحدت
جزء فطرت و
خميره و
طبيعت
موجودات است
و بشر نيز كه
از موجودات
عالم است
مشمول آن مي
باشد منتها
تفاوت در
آگاهي و
اطلاع از اين
حقيقت است و
بايد همگان
با آن به
خوبي آشنا
باشند و
سخناني كه در
اينجا بيان
مي گردد به
منظور پخش
همين آگاهي
است و از
خداوند
مقتدر توانا
مي خواهم ما
را در اين
خدمت توفيق
بزرگ عنايت
فرمايد.
|