تاريخ انتشارمهرماه1381

با اجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

استاد مسعود رياضي

شخصيت و انسان كامل در جامعه

در يكي از مقالات تشريح كرديم كه انسان حداقل چهار نوع نهاد يا شخصيت و كاراكتردارد:

الف- شخصيت اصلي و نهاد فطري كه بنا به مشيت الهي در نطفه و جنين، در ژنها و كروموزومها نقش بسته و خود اصلي و ابتدايي انسان است. صفات و استعدادهاي طبيعي و خدا داد و موروثي در اين طرح و نقشة فطري قرار دارد. علماي تعليم و تربيت جديد معتقدند براي آنكه انسانهايي برجسته و شايسته ساخته شود بايد شخصيت فطري اوليه هر نوزادي با وسايل دقيق علمي شناخته گردد. بعد، محيط تربيت و عوامل آموزشي و پرورشي را متناسب با اين استعداد فطري و شخصيت اصلي فراهم كنند و به پرورش استعدادها در نوزاد بپردازند. يعني تعليم و تربيت بايد متناسب با فطرت باشد. مثلا" نوزادي كه فطرتا استعداد شاعري در او قوي است او را در محيط شعر و ادب و تحت نظر استادان اين فن پرورش دهند تا شاعر و اديبي ارزنده و توانا بار بيايد نه اينكه او را رها كنند تا سالها به فراگرفتن علوم و فنون گوناگون بپردازد و تصادفا" به شاعر يا اديبي برخورد كند و در اين زمينه نيز تمرين و تحصيل كند البته معلوم است كه استعداد چنين فردي به هدر مي رود و شاعري توانا و اديبي گرانمايه نخواهد شد.

ب - شخصيت والا و خود حقيقي و منش نهايي انسان كه همان الگوي انسان كامل است كه گفتيم در نهاد هر انساني هست. هر بشري مي خواهد مانند طرح انسان كامل نهاد خودش يعني خدا گونه بشود و الگوي انسان كامل دو نفر مثل هم نيست. هر فرد مكانيسم مغزي و وجودي خاصي دارد و مقصودم از مكانيسم همان شخصيت اول است كه درباره‎اش صحبت كردم. همان سرشت طبيعي را مي گويم.

پس هر انساني داراي خود حقيقي و نهايي خاصي است كه با انسان ديگر فرق دارد. در اينجا مي گويم بنظر شما آيا با اين اشكال بزرگ يعني تعدد شخصيت هر فرد و اختلاف بارز شخصيتهاي افراد با هم، چگونه مي توان مردم جهان را متّحد نمود؟ شما بايد از من بپرسيد « اي سخنگو وحدت نوين جهاني، با اين اوصاف تو ديگر چه ميگويي؟سوال شما بسيار بجاست. صلح و وحدت جهان و احاد نوع انسان زماني صورت مي گيرد كه كليه دانشمندان و پيشوايان اديان و مذاهب مختلف زمين و مصلحين بشر از هر مسلك و مرام و طريقت و نژاد، يك مكتب يا يك شخصيت علمي و ديني را بعنوان انسان كامل جهان بپذيرند و در قبول او و برتري او اتفاق نظر پيدا كنند. آنگاه پيروان اديان و مكتبهاي مختلف و توده مردم جهان از هر دين و نژاد و طبقه بدنبال رهبران خود و به ارشاد آنان با يكديگر متحد مي شوند.

گفته شدكه هر انساني سرشت و نهاد فطري مخصوصي دارد كه درجهان وحدت منحصر بفرد است. زيرا عالم، عالم وحدت است و عالم وحدت به يك معني بايد همه مظاهرش يا هر جلوه‎اش در نوع خود در وحدت باشد، در قالب احديت يعني يكتاي بي‎همتا يعني منحصر بفرد و اين عظمت عالم را ميرساند. كره زمين را در نظر بگيريد.

از ابتدايي كه موجود زنده در زمين پيدا شده تاكنون تصور كنيد مثلا چند نوع حشره بنام پشه در زمين پيدا شده. مي دانم كه تصور و تخيل شما گنجايش احتساب مجموعه پشه ها را در طول عمر زمين ندارد. اگر جلو يك عدد بسيار بزرگ هزار ميليون  صفر قرار بدهيد كه هر شش تا صفر معرف يك ميليون عدد مي باشد باز تعداد پشه‎هاي كره زمين را نمي توانيد محاسبه كنيد.

اين پشه‎ها هر كدام در نوع خود بي نظيرند و داراي مكانيسم مخصوصي مي باشند. براستي آفرينش، بسيار عظيم و عجيب و حيرت‎انگيز است، هر موجودي حداقل در طول عمرش چهارنوع كاراكتر يا شخصيت به خصوص دارد مثلا ده سال با يك شخصيت زندگي مي كند بلكه مي خواهم بگويم هر انساني مثلا در يك مجلس دو ساعته حداقل چهار نوع شخصيت متفاوت ازخود نشان مي دهد به حدي كه انسان را بايد آرتيست خوبي دانست. مثلا اين بندة به هيچ ارزنده اكنون كه مشغول تقرير اين مقاله هستم و شما پرتوجويان مكتب روحي گفتار مرا با لطف خاص خودتان مي‎نويسيد در همين مدت نيم ساعت تا موقع تعطيل مكتب اگر دقت كنيد مي توانيد چهار نوع شخصيت مورد بحث را در من ببينيد.

يكي از دوستان قديمي و سروران من بعد از بيست و نه سال جدايي امروز توفيق ديدارش نصيبم شد. به ياد ايام دبيرستان كه با ايشان افتخار همكلاسي بودن داشتم خودبه خود شخصيتي از من بروز كرد كه خود را در كلاس سوم متوسطه دبيرستان شاپور كرمانشاه احساس نمودم اين شخصيت در نهاد من نقش بسته. با اينكه ايشان مدت بيست و هفت سال در بالاترين مشاغل اداري اين مملكت و در پستهاي رياست كل و مدير كلّي به مملكت خدمت كرده اما شخصيت نوجواني و دوره تحصيلي من نتوانست موقعيت فعلي ايشان را درك كند. ايشان را جسورانه با اسم كوچك مخاطب قرار دادم و مثل دوران تحصيلي به آغوش فشردم و بوسيدم. اين مرد بزرگ نيز انتظار نداشت كه من ايشان را در لباس مدير كلّي مورد احترام و خطاب قرار بدهم. اين مثل را زدم كه بدانيد شخصيتهاي مختلفي كه در نهاد ما نقش بسته و رسوب كرده چطور در حالات مختلف زندگي اجتماعي و فردي بروز و ظهور مي كند.

 شخصيتهاي متفاوت يك انسان و يك جامعه

ببخشيد كه تكرار ميكنم. مقصودم اين است كه به مطلب برگرديم. اين چهار الي هفت شخصيت مورد بحث كه اگر بخواهيم دقيقتر بررسي كنيم بهتر است بگوييم هفت شخصيت عبارتند از:

الف- سرشت و نهاد موروثي و فطري كه در ابتداي كودكي از شكم مادر همراه خود به اين جهان مي‎آوريم.

ب - شخصيت والا و نهايي و الگوي انسان كامل كه باز طرح آن در نهاد ما هست و مي خواهيم به آن  هدف عالي برسيم. اين دو شخصيت اينطور بيان مي شوندكه

در ابتداي تولد چه هستيم؟  در نهايت چه مي خواهيم بشويم؟

ج- شخصيتي كه تعليم و تربيت خانوادگي به ما مي دهد. يعني آنچه كه در دامن پدر و مادر فرا مي‎گيريم.

د- شخصيتي كه مدرسه و تعليم و تربيت فرهنگي به ما مي‎آموزد كه غالبا با شخصيت"خانوادگي"،"ايده‎آلي"و   "فطري" ما متفاوت است.

ه- شخصيتي كه بعد از ورود به جامعه در ما تجلي مي كند يا بعد از دوران بلوغ كه معمولا عكس‎العمل فطرت ما است  در مقابل شخصيتهاي تحميلي خانواده و مدرسه.

و- شخصيتي كه جامعه به ما تحميل مي كند كه اين شخصيت مي تواند عكس‎العمل محيط در مقابل شخصيت پنجم ما يعني شخصيت انعكاسي باشد كه البته آنچه جامعه تحميل مي كند بستگي دارد به شخصيتي كه ما به جامعه ارائه مي دهيم. جامعه تا ما را از سوراخ قراردادهاي خود عبور ندهد در درون خود نمي‎پذيرد، ما بايد اخلاق خاصي را در بدو برخورد با جامعه بپذيريم و به خود تحميل كنيم تا مورد قبول جامعه قرار بگيريم.

     سپاس يزدان مقتدر مهربان را كه از قيد خرافات آزاد شدم و امروز شانزدهمين سالي است كه فهميده‎ام خداپرستي با حماقت فرق مي كند. اين شخصيتي كه محيط و جامعه به شما تحميل كرده، آيا در وجود شما ايجاد عكس‎العمل نخواهد كرد؟

ز- شخصيت انعكاسي كه بقول ديالتيك، شخصيت ضدّ شخصيت تحميلي است كه جامعه به ما اعمال نمود اين شخصيت انعكاسي همواره دور از چشم پليس بروز و ظهور خواهد كرد.

توضيح: شخصيتهاي ديگري غير از اين هفت منش در انسان وجود دارد كه مي توان آنها را از درون اين هفت شخصيت استخراج كرد. اما اين هفت شخصيت كه فروعات آنرا در چهار منش مختلف بيان كرديم به اين شرح:

الف- سرشت طبيعي و طرح و نقشه انساني كه بقول اسلام در رحم ما در تصوير مي شود.

"و يصوّركم‌ في الارحام" "شما را در رحم مادرانتان تصوير مي كنيم".

ب- شخصيت نهايي و ايده‎آل و انسان كامل كه هر بشري در مسير تكاملي خود بايد به آنجا برسد و آن بشود. اين شخصيت با رشد شخصيت فطري و سرشت اصلي در مسير تكاملي همين جهان ترقي و تغيير پيدا مي كند. در هر سنّي و در هر مرتبه‎اي از كمال شخصيت ايده‎آل انسان يعني طرح انسان كامل فرق مي كند. يك پسر پانزده ساله الگوي انسان كاملش شخصيتي است كه اگر آنرا طراحي كند و روي كاغذ بياورد بعد در سنّ هفده سالگي باز هم الگوي انسان كامل خود را نقاشي نمايد با مقايسه اين دو طرح مي تواند بفهمد چقدر تكامل يافته است. با همين روش مي توان دو انسان را باهم مقايسه نمود و از راه بررسي الگوي انسان كامل آنها ميزان كمالشان را درك كرد.

اينجا خوب است اشاره كنم كه انسان به حدي از كمال مي رسد كه بجاي الگوي انسان كامل، طرح جامعه كامل و مترقي را در ذهن خود ترسيم مي كند. ديگر به فرد فكر نمي كند. افكارش اجتماعي مي شود. ديگر"من"نمي گويد و"ما" مي گويد.

اگر تاريخ را خوانده باشيد مي دانيد كه تعداد انگشت‎شماري از عرفا، حكما و فلاسفه توانسته‎اند به اين حدّ از كمال برسند كه بجاي"من" "ما" بگويند و در پي استقرار جامعه ايده‎آل باشند و براي اين هدف بزرگ بكوشند يا شايد عده انگشت شماري از حكما و فلاسفه و انديشمندان بزرگ بشر از بين گروه كثيري كه به اين مرحله از كمال رسيده‎اند توفيق يافتند كه افكار خود را به روي كاغذ بياوردند و براي برقراري مكتب، اقدام عملي بكنند.

افلاطون حكيم كه از محضر سقراط بزرگ كسب فيض كرده يكي از اين انديشمندان است كه طرح نظام جمهوري را با وضع خاصّي كه به راستي جنبه ايده‎‏آل دارد ريخته است و معتقد است جامعه سعادتمند آن است كه فلاسفه و حكما و انديشمندان زمام كارها را بدست بگيرند نه توده عوام و بيسواد بر توده عوام و بيسواد حكومت كنند. بنظر افلاطون احمقانه‎ترين رژيم در يك كشور سيستم دموكراسي است، يعني حكومت مردم بر مردم. شايد اينطور مي گويد كه گوسفندان چطور مي توانند بر گوسفندان حكومت كنند؟

حتما بايد يك بشر ذي‎شعور، شبان گوسفندان باشد و آنها را اداره كند. اين نظريه افلاطون با نظريه ولايت فقيه كه پس از انقلاب اسلامي ايران در اين كشور مطرح شد شباهت زيادي دارد. با اين فرق كه افلاطون علماي مذهبي را، حكيم و فيلسوف نمي داند و هيچگاه نمي گويد "علماي دين بر ساير انديشمندان و متخصصين حكومت كنند" حكيم فاريابي نيز كتابي دارد مثل كتاب "جمهور" افلاطون بنام"مدينه فاضله" كه در اين كتاب طرح جامعه ايده‎آل را براي امّت خود تشريح كرده‎اند و آن را به نام ظهور قدرت الهي يا ظهور امام زمان و مهدي (ع) ناميده‎اند. اصولا انتظار ظهور در بين پيروان اديان، انتظار استقرار  مدينه فاضله و طرح جامعه مترقي انبياء مي باشد.

وحدت نوين جهاني به آن جامعه مترقي نام و عنوان "يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني"  داده است. اگر كتاب"اميل" ژان ژاك روسو، فيلسوف بزرگ عصر انقلاب كبير فرانسه را خوانده باشيد نظرات شگفت‎انگيزي براي آموزش و پرورش كودكان و نوجوانان مي دهد كه اگر اشتباه نكنم جامعة فعلي اروپا كه هفتاد در صد سعادت اعضاي خود را تأمين كرده است بر اساس افكار تربيتي اين فيلسوف انديشمند ساخته شده. كتاب"اميل" جنبه ذهن‎گرايي و ايده‎آلي ندارد. طرحي است كه هر ملّتي بعد از انقلاب سياسي و اجتماعي به عنوان انقلاب فرهنگي و فكري مي تواند آنرا در جامعه خود پياده كند.

در اين كتاب بما مي گويد چگونه نوباوگان خود را پرورش دهيم تا محيط با سعادتي را بوجود بياوريم. در كنار كتاب آموزش و پرورش مذكور، كتاب"قرارداد اجتماعي" از همين فيلسوف بايد مطالعه شود. در اين كتاب سيستم حكومت مردم بر مردم را تشريح مي كند كه اگر حكومت يك كشور بعد از انقلاب اجتماعي بر طبق اين كتاب استقرار يابد، آنگاه مي توان فرهنگ آن كشوررا برابر نسخه كتاب اميل اصلاخ نمود و محيط را براي پرورش نوباوگان در كودكستان ومدارس آماده كرد. بين عقايد روسو با فيلسوفي مانند ويكتورهوگو كه هر دو در يك زمان ميزيسته‎اند اين اختلاف به چشم مي خورد كه ويكتورهوگو صاحب كتب"بينوايان"،" گوژپشت نوتردام"و"مردي كه مي‎خندد"، در آثار خود مي خواهد انساني برجسته و كامل و بي‎عيب و ايده‎آل معرفي نمايد و در حقيقت مي توان گفت: ويكتورهوگو، طرح جامعه كامل را ندارد بلكه طرح انسان كامل و آدم ايده‎آلي ذهن خود را مثلا" به عنوان "ژان‎والژان"يا"مردي كه مي‎خندد" در كتاب خود پياده مي كند و به عنوان قهرمان داستان به ذهن خواننده منتقل مي‎نمايد كه البته مردم جهان به علت كمي رشد و كمال، آثار ويكتورهوگو را بيشتر طالبند تا آثار ژان‎ژاك‎روسو.

ژان ژاك روسو، داستان پرداز و قهرمانساز نيست يك فيلسوف مصلح اجتماعي است كه مانند يك طبيب برجسته و حاذق، پيكره بيمار اجتماع را معاينه و براي درمان آن نسخه مي نويسد و سخت به خود اعتماد دارد. اما ويكتور هوگو، شاعر و نويسنده‎ايست خيالپرداز كه خواننده را به جاي آنكه هدايت كند، مات و متحيّر مي سازد. كسي كه فيلم بينوايان را مي بيند در پايان فيلم به اين نتيجه مي رسد كه خودش انسان خوبي نيست و ژان‎والژان انسان كاملي است كه ايكاش منهم مثل او بودم...

اما بيچاره نمي داند از كجا شروع كند تا مانند قهرمان اين فيلم يا داستان بشود. اما اگر همين بيننده فيلم يا خواننده كتاب بينوايان، شعور و كمالي داشته باشد و از سبك كلاسيك ژان ژاك روسو خسته نشود و با حوصله، كتاب اميل را بخواند، مي داند بايد براي درمان خود از كجا شروع كند. سبك رمانتيك براي عوام و توده مردم بسيار مفيد است. عوام و توده را بايد با قصه‎گويي و داستانسرايي سرگرم كرد و با حقيقت آشنا نمود ولي انديشمندان و جويندگان حقيقت، لّب مطلب را مي خواهند. كتاب مثنوي معنوي مولانا جلال‎الدين و قرآن كريم و تورات پر است از قصّه و داستان زيرا براي توده مردم آمده و عوام هم بايد از آن استفاده كنند.

همه قرآن مجيد بنا به گفته ائمّة شيعه در سوره"الحمد" يا"فاتحه‎الكتاب" خلاصه مي شود. يك انديشمند وقتي سوره الحمد را بخواند مي داند چه بايد بكند و همه سوره الحمد در آيه شريفه "بسم‎الله الرحمن الرحيم" خلاصه مي شود. يك انسان متفكر وقتي بسم‎اله الرحمن الرحيم را مي خواند مي داند بايد چه بكند. اما توده مردم چطور !؟ براي عوام النّاس تازه بايد قرآن را تفسير كرد.

مثلا در صد جلد كتاب هم وزن قرآن و بعد تفسير قرآن را بدست يك واعظ داد و او با زبان مردم و با داستانسرايي، مطالب را به توده تحويل بدهد. مگر نديده‎ايد كه هزارو دويست سال است مردم شيعي تحت تعليم و تربيت روضه خوانها هستند.! راستي مي دانيد"روضه خوان"  چه صيغه اي است؟ روضه‎خوان شخص زبان آوري است با صداي خوش كه حافظه او پر است از قصه و افسانه و داستان زندگي بزرگان دين واشعار مدح و منقبت و مرثيه. خودش يك فرد عوام است. نه اجتماعيات مي‎فهمد نه از رياضيات آگاه است. نه جهان بيني بلد است نه انسانشناسي، نه فلسفه تاريخ، نه جامعه شناسي و نه از ايدئولوژي اسلام آگاه است. او فقط داستانسراي خوبي است. توده مردم مثلا بين يك فيلسوف برجسته در عصر ما مانند حكيم و علاّمه بزرگوار سيد محمد حسين طباطبايي معروف به قاضي، صاحب تفسيرالميزان و يك روضه‎خوان ساده عامي دهاتي نمي توانند فرق بگذارند. نه، اشتباه كردم، فرق مي گذراند. زيرا روضه‎خوان را بر آن فيلسوف و حكيم ترجيح مي دهند. اين مرد بزرگ اكنون در سنّ نود وپنج سالگي است. ديشب ( چهارشنبه شب نهم ارديبهشت شصت ) مدت پنج ساعت، توفيق ديدارش نصيبمان شد. براي معالجه به تهران آمده است و متأسفانه تحول و ارتقاي او به عالم نور نزديك است و فقدان ظاهري او براي من دردناك.

به ايشان گفتم: آرزو دارم كه در مجلس ترحيم تو سخنراني كنم و شخصيت تو را به جامعه كور و گنگ و عوام ايران معرفي نمايم. در پاسخ گفت: جز خدا چيزي وجود ندارد، ما نيستيم و خدا هست "وحده لاشريك له". براي آنكه نسل جوان تا حدودي به شخصيت والاي اين حكيم مشرق زمين آشنا شود مي گويم كه استاد مرتضي مطهّري، دست پرورده اين فيلسوف توانا است و مي دانيد شادروان مطهري خودش در فلسفه صاحب نظر بود و در اوايل پيروزي انقلاب شهيد شد.