بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك محيط
سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون حشمت
الله
دولتشاهي
كتاب گلهاي
راهنمايي
جلد دوم
فداكاري
در راه دوست
جان
دادن شيرين
كسي
كه
اين حقيقت را
به خوبي
دريافت و
عالم را عالم
وحدت چنان كه
هست ديد آن
وقت
درك مي كند
كه در راه
اين وحدت جان
دادن چندان
سخت نخواهد
بود. زيرا
اين جاني كه
داده مي شود
در راه دوست
باخته شده.
اين جان
عاريت كه به
حافظ سپرد
دوست
روزي رخش
ببينم و
تسليم وي كنم
مگر
اين نيست كه
روح از امر
اوست؟ اين
روح مدتي با
اين بدن كار
كرد بعد هم
اين بدن فاسد
شده و از كار
افتاد و روح
به كار ديگر
و وظيفة ديگر
پرداخت. اين
برق تا وقتي
راديو سالم
است با راديو
كار كرد و
وقتي راديو
خراب شد با
آلت ديگر
انجام وظيفه
نمود. پس روح
جائي نرفته
هماني كه بود
هست و وقتي
من يا تو جان
سپرديم جان
ما جائي نمي
رود
و در همين
عالم وحدت به
انجام وظيفة
ديگر مشغول
است. لامپي
شكسته است
ولي برق
موجود است.
جسم كجا مي
رود
جسم
ما جائي نمي
رود بلكه
اجزاء آن كه
از همين
عناصر دنيا
بوده دوباره
تجزيه مي شود
و تحول پيدا
مي كند يعني
چيزهاي ديگر
از آن به
وجود مي آيد.
پس از چه
بترسيم؟ مگر
مردن چه چيزي
از من و تو مي
گيرد و چه
چيزي از ما
كم مي كند.
گيرم در اين
صحنه در مدت
معيني نقش
معيني را
بازي كردم و
حالا استاد
كارگردان
نقش را عوض
مي كند و كار
ديگري به
اجزاء وجود
من محول
خواهد كرد.
نه عزيزم
مردن چيزي از
من و تو كسر
نخواهد كرد.
چون عالم
وحدت است
جدائي در بين
نيست و من و
تو گفتن
معنائي
ندارد.
بيا تدبر كن
و بسنج
اينك
اي خوانندة
گرامي و اي
عزيز - اگر
اين سخنان در
دل تو نيكو
نشسته و آنها
را پسنديده
اي اگر نوري
از حقيقت از
پرتو اين
كلمات در
نظرت طالع
گرديده، اگر
راهي بسوي
راستيها و
درستي ها از
اين مطالب
استنباط
كرده اي بيا
و سخنان نرم
و روشن مرا
بشنو، بيا
برادر، بيا
اي دوست
گرامي، همه
را دعوت مي
كنم به همه
خوشبينم،
همه را براي
بررسي اين
حقيقت مي
خوانم. اينجا
صحبت از
تهديد و
ترساندن
نيست. اينجا
ديگر موضوع
آتش و سوختن
و عذاب ابدي
نمي باشد
بلكه
گلستاني است
پر از گلهاي
زيبا و
رياحين روح
پرور با عطر
فرح انگيز.
اين گلستان
مي دانيد
چيست؟ اين
باغ و بوستان
دانش است.
گلستان
واقعي
پس
اينجا
گلستان علم و
عقل است و
همة شما
خوانندگان
را به اين
گلستان دعوت
مي كنم: مي
گويم كه هر
چه از اين
سخنان و هر
سخن ديگر و
هر فكر ديگر
با عقل و علم
مطابق بود آن
را
بپذير و هر
چه مخالف بود
قبول نكن به
شرط اينكه
تدبر و تفكر
و توجه
نمايي، آيا
اين گلستان
نيست؟ بدان
كه مبنا و
پاية وحدت بر
روي علم
گذارده شده
است.
از حقيقت
ناراحت مي
شويد
اما
ممكن است
كساني باشند
از باغ و
گلستان
انگيز و بهجت
زا ناراحت
شوند. ممكن
است كسي باشد
مانند آن
صباغ داستان
كه وقتي به
بازار عطر
فروشان مي
رسد بوي عطر
به جاي اينكه
زنده اش كند
او را به حال
غش و ضعف
دچار سازد.
از
همه نوع
مردمان در
جهان ممكن
است باشند.
شايد افرادي
از ديدن
گلهاي زيبا و
بوئيدن
رايحه مطلوب
آن دچار
سردرد شوند.
همينطور
احتمال مي
رود كساني
باشند كه سخن
حقيقت در
نظرشان تلخ
جلوه كند،
كلامي كه
مطابق با علم
و عقل است در
ديدة آنها
وارون نمايش
داده شود
مانند كسي كه به
بيماري
ديدگان
مبتلاست
رنگها را
دگرگون
بينند.
اينها هم
گروهي هستند
پس
هيچ بعيد
نيست كساني
باشند كه اين
سخنان واضح و
روشن را
نپسندند و
اصلاً
نخواهند
بدانند. يعني
چشم خود را
ببندند تا
چيزي
نبينند، گوش
خود را
ببندند تا
چيزي نشوند و
جلو عقل خود
را سد نمايند
تا چيزي
نفهمند. بين
علم و خودشان
حجاب و پرده
اي كشند تا
حقيقت را درك
ننمايند و
اصلاً با
عناد و لجاج
سر خود را
بالا بگيرند
و بگويند: نه
مي خواهم
بدانم نه مي
خواهم
بخوانم و نه
مي خواهم
بشنوم.
مانع بهرة
ديگران مشو
به
همين لحاظ
روي خود را
به سوي اين
مردمان
گردانيده مي
گويم: اي
عزيز، اگر
هواي گلستان
در نظر تو
مطبوع نيست،
اگر رنگهاي
قشنگ و بهجت
انگيز گلها
در پيش چشمت
زيبا جلوه
نمي كند و
اگر بوي لطيف
گلها در
دماغت خوش
نمي آيد پس
لااقل گلها
را لگد مال
نكن گلستان
را آتش نزن،
هواي آن را مسموم
ننما. سر و
صدا و غوغا
در آن راه ميانداز
و مردم آزاري
مكن و بگذار
حالا كه خود
استفاده نمي
بري ديگران
لااقل از اين
نعمت بهره
مند شوند.
حربة انسان
عقل و علم
است
عزيز
من، دوست من،
برادر من، يك
فرد بشر
بايستي با
حربة فهم و
علم كار كند
انسان را عقل
و فهم بايد
نه خوي
حيواني. آدمي
با حيوان
تفاوت دارد
هر چند كه
حيوان هم در
مقابل محبت و
تربيت رام مي
شود. افسار
متعلق به
حيوان است و
عقل زينت
آدمي است.
آيا شايسته
بشري هست كه
عقل را فرو
گذارد و عمل
حيواني
انجام دهد؟
اين عمل كه
كسي خود از
نعمتي بهره
نبرد و
نگذارد
ديگران هم از
آن استفاده
كنند چه نام
دارد. اين
سخن كه كسي
خط قرمز
بطلان بر روي
عقل و علم
بكشد معني اش
چيست؟ اين
سخن كه انسان
آنرا كه مدعي
عقل و علم
اند و حقايق
را در نور
علم به معرض
افكار
مردمان مي
گذارند
تخطئه نمايد
آيا صحيح
است،
خداپسند
است، دين
پسند است،
قرآن پسند
است، وجدان
پسند است؟
باز هم سخني
از قرآن
بيائيد
و باز سخني
از قرآن
بشنويم: و
عباد الرحمن
الذين يمشون
علي الارض
هونا و اذا
خاطبهم
الجاهلون
قالو اسلاما
(الفرقان 63)
بندگان
خداي مهربان
آنهايي
هستند كه بر
روي زمين با
آرامش راه مي
روند و
هنگامي كه
نادانان با
آنها به
مجادله بر مي
خيزند بر
آنها سلام مي
كنند.
وظيفه من
خدمت است
اينك
روي خود را
به اين قبيل
كسان كه بوي
خوش سرشان را
ناراحت مي
كند و ديدن
گل در آنها
آشفتگي
ايجاد مي
نمايد نموده
مي گويم:
اي
برادر گرامي
و اي يار
ظاهراً دور ……
تو هر چه مي
خواهي در اين
باره بگو.
كار و وظيفه
اي كه من
دارم جز وحدت
دل و هستي نيست و همه چيز
خود را در
اين راه صرف
كرده ام و با
اين
كه
در زندگي
دنيائي نيز
قصوري ندارم
اما در حقيقت
معتكف و
نشستة در راه
عشق خدايم و
آن ايده آلي
را كه يكنفر
رهبان دارد
من در دل مي
پرورانم و در
عمل دنبال آن
هستم بدون
اينكه راه
زندگي او را
اختيار
نمايم.
مرا با وحدت
سر و كار است
آري
من به وحدت
كار دارم. چه
كنم كه
تو وارد اين
مطلب نيستي و
نمي تواني
حقيقت را
چنان كه
هست دريابي و
آن
طور
كه حقيقت
ايجاب مي كند
و من مي بينم
در آن وارد
شوي و به
دنبال آن
بيائي. تنها
سخني كه مي
توانم بگويم
اينست كه اگر
با عقل و خرد
و انصاف
بنگري تو هم
اين حقيقت را
خواهي شناخت.
دست از عناد
بردار
اما
مي گويم اي
برادر دست از
عناد بردار،
حجابهايي را
كه مانع ديدن
حقيقت است
پاره كن،
چراغ علم و
عقل را فرا
راه خود بگير
و با اين
چراغ
تاريكيها را
رفع كن و
آنوقت در نور
چراغ عقل و
علم كه تو هم
از آن
برخورداري
تا فرصت باقي
است
و از دست
نرفته و تا
از نعمت عظيم
حيات و مجال
برخورداري
بيا و اگر
ميل داري به
اين وحدت
ملحق شو.
لا اكراه في
الدين
مي
گويم اگر ميل
داري، چرا كه
در اين كار
هيچ اجبار و
اكراهي نيست
(لا اكراه في
الدين قد
تبين الرشد
من الغي) (بقره
256) هيچ اكراهي
در بين نيست
چرا كه راه
راست از راه
كج و گمراهي
كاملاً روشن
و آشكار است.
بيا و بدان
كه من از اين
سخنان هيچ
قصدي ندارم،
هيچ نظر
رياست و تحكم
و استفاده و
بهره برداري
و مريد و
مرادي و اين
قبيل امور كه
ممكنست در
اذهان مجسم
شود در بين
نيست چرا كه
من عابد راه
حقم همين و
بس.
براي
رسيدن به
سعادت و
حقيقت بايد
از فرصت
استفاده كرد.
تا گلستان
تازه و شاداب
هست بايستي
از ميوه هاي
آن چيد و
رايحة آن را
زينت جان و
تن كرد.
بايد هدف را
ديد
آنها
كه به دنبال
ماديات
هستند و تمام
همت و قدرت
خود را صرف
اين راه مي
كنند آنهائي
كه
در افكار پيش
داوري شده
متحجر و
منجمد شده
اند و عقل و
فكر و مغز
خود را در يك
محفظه بي
منفذ مسدود
كرده و نمي
گذارند هواي
فرح بخش عقل
عالمي وارد
آن شود، آنها
كه همت اين
را ندارند كه
وارد عالم
ديگري غير از
عالم تصوري
خود شوند، هر
چند كه عالم
ديگر بهجت
انگيز و
فرحزا باشد
هر چه مي
خواهند
بگويند و هر
چه مي خواهند
بكنند. جوابي
جز اينها كه
گفته شد نمي
گويم.
بالاخره يكي
مي شويم
خلاصة
سخن كه در
بالا به
تفصيل بيان
گرديد اين است
كه ما هر چه و
هر كه باشيم،
هر فكري در
مغز خود وارد
كنيم هر راهي
كه اختيار
نمائيم، هر
طريقي كه
برگزينيم
بالاخره به
حكم قانون
بزرگ عالم (انا
لله و انا
اليه راجعون)
(بقره 156) به سوي
يار برمي
گرديم و
بالاخره
عاشق و معشوق
به يكديگر مي
رسند و همه
به يك مبداء
ملحق خواهيم
شد.
پس چه ترسي
هست
حالا
كه چنين است
عيسي عليه
السلام را چه
وحشتي از دار
است. كسي
كه
حقيقت را
شناخته و
ديده چه
وحشتي از
تحول كه
تغيير نقشي
در عالم
لايتناهي
است دارد، آن
كس
كه چون حضرت
محمد (ص)
وظيفه خود را
عبادت معبود
مي داند از
مرگ چه باكي
دارد؟ آن
كس
كه فكرش
مانند حضرت
علي (ع) غرق در
عشق معبود
لايزال است
جز آن كه
هنگام شهيد
شدن در محراب
عبادت بگويد: «فزت و رب
الكعبه» (قسم
به خداي كعبه
كه به سعادت
رسيدم) چه
انديشه اي در
سر دارد.
عشق نفساني و
غيره ندارد
همان
كسي هم كه
عشقها را
نفساني
دانست و از
يكديگر
تفكيك كرد و
براي عشق
انواع قائل
شد و آن
را
ناپاك شمرد
هم خود او و
هم آن عاشق و
هم آن معشوق
و همة عاشقها
و همة
معشوقها كه
شما مي گوئيد
و هر چه هست
بالاخره به
منبع
لايتناهي
ذات بي
همتائي ملحق
مي شوند. پس
كجاي اين
نفساني است؟
فكر كنيد و
بگوييد.
وسايل و
راهها
شخصي
كه به قصد
سفر به ديار
معيني از
راههاي
طولاني طي
طريق مي كند
در اين راه
از وسايل
مختلف و
مركوبهاي
مختلف
استفاده مي
كند يكي با
اتومبيل مي
رود يكي با
هواپيما،
ديگري با جت،
يكي هم با
گاري و الاغ. در
اين راه
ناچار است
غذا بخورد و
بياشامد،
وظايف حياتي
خود را انجام
دهد و خلاصه
هر كاري را
كه يك بشر مي
كند بجا آورد.
اما همة اين
اعمال مختلف
فروع و وسيله
هائي است.
خوابانيدن
شب در هتلها
يا
كاروانسراها،
خوردن غذا.
تجهيزات و
غيره همه
وسائل است و
مقصد همانا
رسيدن به آن
شهري است كه
در نظر دارد.
وقتي هم كه
با آن شهر
رسيد تمام آن
وسائل و فروع
و اعمالي را
كه در ضمن
راه انجام
داده محكوم
نمي كند،
تخطئه نمي
نمايد،بد
نمي شمرد و
نمي گويد كه
چون اين
كارها با
رسيدن به شهر
رنگ ديگر
دارد همه بد
بود. بلكه
همه را لازم
و واجب مي
شمرد زيرا
وسيلة انجام
هر كاري مثل
خود آن كار
عزيز و محترم
است. پس آنچه
ما در راه
رسيدن به
دوست و معشوق
حقيقي انجام
مي دهيم، همة
راههايي كه
در طريق (اليه
راجعون) بجا
مي آوريم
محترم و عزيز
است و ديگر
تفاوتي بين
حقيقي و
مجازي باقي
نمي ماند.
آيا سخن من
روشن و روشن
كننده نيست؟
اي عزيز دقت
كن
پس
مرا وحشتي از
تهديد و مرگ
و اين قبيل
امور نيست
زيرا عابدي
هستم در راه
معبود. چه
افتخاري
بالاتر از
اين؟ امر و
دستور الهي
را بجا مي
آورم. سخنم
سرسري نيست و
خودخواهي در
كار نمي باشد.
اينك اي يار
عزيز و دوست
گرامي كه اين
سخنان را به
خوبي شنيدي و
درك كردي.
قواي خود را
متمركز كن،
توجه خود را
معطوف نما،
هوش و ادراك
و حواس خود
را بدست عقل
بسپار و از
فرمان عقل
پيروي كن و
آنچه شنيدي
مورد تعمق و
تدبر و
موشكافي
قرار ده.
آهنگ
بيداري و
مسئوليت پس
از دريافت حق
من
بدين وسيله
آهنگ بيداري
نواختم. اميد
است اين آهنگ
مؤثر شده
باشد و همه
را از خواب
گران بر
انگيخته
باشد زيرا
امروز روز
بيداري است.
امروز ديروز
نيست. انسان
تا وقتي
مطلبي را
درنيافت و
نشنيد
مسئوليتي
ندارد ولي به
محض اين
كه
اطلاع يافت و
دانست
مسئوليت او
شروع مي شود
اين است
كه قرآن
فرموده: هل
يستوي الذين
يعلمون و
الذين لا
يعلمون (الزمر
- 9) آيا آنها كه
مي دانند با
آنها كه نمي
دانند
مساويند؟
البته كه
نيست. حالا
كه حقايق را
دانستي و درك
كردي پس
وظيفه خود را
درياب. خدا
يار و ياورت
باشد.
|