بـا
اجازه ما
فـوقترين
نيـروي قدرت
و عظـمت
يك محيط
سعادت
درخشنده
وحـدت نـوين
جـهانـي
نهم
مرداد پنجاه
وهشت
مسعودرياضي
حقيقت ،
واقعيت ،
مصلحت
آيا بين
معناي سه
كلمه حقيقت،
واقعيت و
مصلحت
اختلافي هست
يا هر سه كلمه
يك موضوع را
بيان مي كند؟
اين سه كلمه
در سه مبحث
اصلي مكاتيب
علمي و
اجتماعي
مورد
استعمال
واقع مي شوند.
حقيقت
موضوعي است
كه در جهان
بيني و زير
بناي
ساختمان هر
مكتب مطرح مي
گردد. واقعيت
در انسان
شناسي و
فيزيك بررسي
مي شود و
مصلحت مربوط
است به جامعه
شناسي و
روابط زندگي
مردم. با يك
ديدگاه
مخصوص و
دقيق،
مفاهيم اين
سه اصطلاح
مختلف وحدت
پيدا مي كنند
و يكي خواهند
بود. سال
گذشته در يكي
از روزهاي
شهريور ماه
براي چند نفر
از
پرتوجويان ،
موضوع حقيقت
و واقعيت را
از نظر جهان
بيني بررسي
كرديم و مورد
استعمال
آنرا در
جامعه شناسي
نشان داديم.
فكر مي كنم
بهتر است
امروز
اينطور
بگوييم:
●
حقيقت
هر چيز، جنبه
ذاتي و
بينهايت
بودن وجود آن
چيز است كه از
حيطه حواس
محدود بشري
بيرون باشد و
با حس
بينهايت
سنجي و تخيل
بتوانيم آن
را برتر از
حدود حواس
يعني در
فضايي دورتر
احساس كنيم
يا بهتر آنست
بگوييم كه
بينهايت
وجودي است كه
تاحدودي از
محدوده حواس
ظاهري دورتر
باشد. پس
تعريف حقيقت
همان تعريف
بينهايت است
و فرقي با هم
ندارند.
●
تعريف
واقعيت
تعريفي است
كه براي وجود
محدود و
محسوس مي
كنند. واقعيت
يعني حقيقت
احساس شده كه
بشر بر آن
تسلط حسي و
اداراكي
پيدا كرده. در
معني
اختلافي بين
حقيقت و
واقعيت نيست
مگر از نظر
بعد يا وسعت
فضا يا حجم و
اندازه كه
واقعيت
محدود است و
حقيقت
بينهايت.
●
تا
اينجا حقيقت
و واقعيت از
نظر جهان
بيني مطرح و
بررسي شد.
زماني كه
بخواهيم
مصلحت را
مطرح كنيم
ناچاريم هر
سه اصطلاح «
حقيقت » ، «
واقعيت » ، «
مصلحت » را از
نظر جامعه
شناسي و
ايدئولوژي
يعني زندگي و
وظيفه نيز
بررسي كنيم
تا تكليف
خودمان را در
زندگي
روزمره
بدانيم. پس
قبل از
بررسي،
كلمات
مصلحت،
حقيقت و
واقعيت را از
نظر جامعه
شناسي تعريف
مي كنيم.
يك حادثه بين
دو نفر در
زندگي اتفاق
مي افتد.
مثلاً يك قتل
صورت مي گيرد.
حقيقت و
واقعيت در
اين قتل دو
چهره دارد.
مثلاً از نظر
جهان بيني،
ما معتقديم
كه همه امور
به اراده خدا
انجام مي شود
پس مي گوييم
حقيقت آن است
كه مقتول به
امر خدا كشته
شد و قاتل،
آلت و وسيله
اي بود در دست
تقدير. پس اگر
ما از نظر
جهان بيني
جبري فكر
كنيم، قاتل
در حقيقت
مجري امر
خداست و
بيگناه
خواهد بود. از
شما مي پرسم ،
آيا اين
حقيقت بيني
در جامعه
شناسي و
ايدئولوژي
بخصوص در
شرايط فعلي
جهاني مي
تواند پياده
شود؟
آيا شما هر چه
جبري فكر
كنيد از نظر
ايدئولوژي
به اين مرحله
مي رسيد كه
قاتل را بي
گناه بدانيد
و عكس العمل
شما در مقابل
عمل قتل،
محبت و كرامت
باشد؟ ممكن
است در طول
تاريخ
انسانهايي
به اين مرحله
از نظر علو
فكري و حقيقت
بيني رسيده
باشند ولي
اكثريت مردم
نمي توانند
اينطور فكر
كنند.
پس واقعيت
اينست كه اين
شخص، قاتل
است و قتل در
جامعه
شناسي، زشت و
شنيع مي باشد
و از نظر
ايدئولوژي
هر مكتب
مجازات دارد.
زيرا اتفاقي
كه افتاده
يعني قتلي كه
صورت گرفته
جنبه واقعي و
حسي و عيني
دارد اما دست
تقدير و
خواست خدا كه
حقيقت اين
موضوع مي
باشد ناپيدا
است و فقط از
راه تعقل و
تخيل آنهم
براي فردي كه
حقيقت جو است
قابل فهم
خواهد بود كه
شايد بر
اثبات ادراك
خود دلايل
عيني نداشته
باشد. به شكل
ديگري حقيقت
و واقعيت را
در جامعه
شناسي بررسي
مي كنيم.
دو نفر روي
مسأله اي
دعوا دارند.
واقعيت اين
اختلاف در
ديد مردمان
طوري جلوه مي
كند كه حقيقت
آن در نهاد دو
نفر طرفين
دعوا جور
ديگري است و
معمولاً
پليس و قاضي و
شهود قضيه،
واقعيت اين
دعوا را كه
محسوس است
بررسي مي
كنند و با
حقيقت آن
كاري ندارند
و شايد اگر
ميل داشته
باشند آنرا
بفهمند
برايشان
مشكل باشد.
همه مسائل
زندگي مشمول
اين قاعده مي
باشد و
همواره
حقيقت پنهان
است و اين
همان دردي
است كه همه
مردم را
نارحت كرده
است.
شخصي شما را
دوست مي دارد.
قلب او
مالامال از
محبت شماست
اما هنر
ابراز اين
محبت را
ندارد و نمي
تواند شما را
از حقيقت
وجود خود و
ميزان عشق و
علاقه اي كه
به شما دارد
آگاه كند. از
اين نظر
همواره رنج
مي برد. آرزو
دارد خودتان
محبت عميق او
را احساس
كنيد. اگر به
اين مثالها
درست دقت
كرده باشيد
تعريف مصلحت
براي شما
روشن شده.
●
مصلحت
يعني آن
حقيقت و
واقعيتي كه
جامعه آنرا
بپسندد و اگر
اهل زندگي
باشيد و
بخواهيد با
مردم معاشرت
و زندگي كنيد
چاره اي
نداريد جز
آنكه حقيقت
را با توجه به
واقعيت عيني
و محسوس كه
قابل درك و
فهم باشد
بيان يا
پياده كنيد.
اينكه
گفتم در حدود
فهم توست
مردم اندر
حسرت فهم
درست
اين دقت نظر
را در رعايت
افكار مردم ،
مصلحت بيني
مي گويند
ممكن است
بگوييد كه
آيا من حقيقت
را فداي
مصلحت كنم ؟
در جواب شما
مي گويم:
حقيقت چيزي
نيست كه قابل
فدا كردن
باشد.
شخص شخيص
حقيقت بشما
توصيه مي كند كه
مصلحت بين
باشيد و زمان
و مكان را در
نظر بگيريد و
كاري نكنيد
كه منفور
جامعه قرار
بگيريد و
سخني نگوييد
كه مردم
نتوانند
آنرا
بپذيرند و
شما را در عين
حقيقت گويي
به دروغگويي
متهم كنند.
كساني كه در
طول تاريخ
نتوانستند
اند اين درس
را بفهمند و
عمل كنند به
گوشه گيري و
انزوا مبتلا
شده اند و از
جامعه فرار
كرده يا
اينكه در
لباس
ديوانگان در
آمده و حرف
خود را زده
اند در
حاليكه كسي
به آنها و
سخنانشان
اعتنايي
نداشته است.
فرقه
ملامتيه بين
عرفا و صوفيه
از اين طبقه
بوده اند كه
عمداً كاري
كرده اند كه
مورد ملامت و
شماتت خلق
واقع شده به
خفت عقل و بي
ديني و بي
مسلكي متهم و
معروف شده
اند و عمري را
بظاهر در
خواري و زحمت
و رياضت و
شكنجه جسمي و
روحي
گذارانيده
اند زيرا
جامعه آنها
را نپذيرفته
و طرد كرده
است. داستاني
را بياد دارم
كه از نظر ثبت
در تاريخ
گفتنش بي
فايده نيست.
« در ماه محرم
سال سي و شش
آقاي
حسينعلي
راشد و
محمدتقي
فـلسفي از
راديـو
ايران، شبها
و روزها
سخنراني مي
كردند. آقاي
فلسفي مطابق
ميل دولت وقت
يعني محمد
رضاشاه و
سپهبد فضل
الله زاهدي
نخست وزير
بعد از بيست و
هشت مرداد
صحبت مي
كردند زيرا
كودتايي
صورت گرفته
بود و بين
دولت و ملت
عميقاً
اختلاف بود.
دولت مصدق كه
محبوب مردم
بود سقوط
كرده و مصدق
در زندان بسر
مي برد و رجال
سياسي ملي و
كمونيستها
يا اعدام شده
بودند يا در
زندان بسر مي
بردند. آقاي
فلسفي عليه
ملِيون و
كمونيستها
با گرمي تمام
داد سخن مي
داد در
حاليكه سال
قبل خودش سخت
طرفدار دولت
دكتر مصدق
بود.
چه عيب دارد.
او مرد عاقلي
است و همواره
مطابق مصلحت
و به مقتضيات
زمان سخن ميگويد
شرط عقل همين
است و مي
بينيم كه
امروز هم
درحكومت
جمهوري
اسلامي،
آقاي فلسفي
مورد احترام
است و باز هم
به سخن گفتن
خود ادامه ميدهد
.
اما امروز
زمان اقتضاي
ديگري دارد و
غير از
روزهاي بعد
از كودتاي
بيست و هشت
مرداد سال سي
و دو است. در
سال سي و شش
آقاي راشد
مثل همه
دورانها كلي
گويي مي كرد و
ظاهراً در
سياست دخالت
نمي كرد و
طوري سخن مي
گفت كه به
مسائل روز
زياد مربوط
نمي شد. حكمت و
عرفان و اصول
عقايد ديني
را بيان مي
كرد. از اخلاق
انساني سخن
مي گفت كه در
هر زماني
پسنديده و
مطلوب است.
ماهم در مكتب
خودمان اگر
صبر و طاقت
پيشه كنيم و
به اصطلاح از
خط خارج
نشويم همين
روش را داريم.
الهيات مي
گوييم زيرا
معلم الهيات
هستيم. در
سياست دخالت
نمي كنيم
زيرا مرد
سياسي
نيستيم.
اما بچه ها
غالباً نمي
گذارند.
سوالاتي
مطرح مي كنند
كه خواهي
نخواهي آدم
مجبور است در
معقولات
دخالت كند و
گاهي با
ناسازگاري
مزاج و آب و
هوا خربزه
بخورد و پاي
لرز آن نيز
بنشيند چه
عيب دارد ؟
داستاني
براي شما مي
گفتم.
جوانهاي
تندرو و به
اصطلاح
انقلابي كه
نمي
توانستند
حكومت زاهدي
را تحمل كنند
و زير بار
محمد رضاشاه
بروند نامه
هايي به
آقايان راشد
و فلسفي مي
نوشتند، با
امضاء و بي
امضاء از
راشد تجليل
مي كردند و به
فلسفي ناسزا
مي گفتند ولي
اين دو
بزرگوار
گوششان
بدهكار نبود.
كارشان را مي
كردند و
حرفشان را مي
زدند. يكي از
شبها، آقاي
راشد
بالاخره از
كوره در رفت.
گفت: مرتباً
به من نامه مي
نويسند كه تو
چرا مسائل
اجتماعي روز
را مطرح نمي
كني و حقيقت
را نمي گويي؟
آقايان من
حقيقت را
بگويم تا
پدرم را با
فضله سگ آتش
بزنند و زنم
را طلاق
نداده شوهر
بدهند؟ مگر
مرض دارم
حقيقت را
بگويم و
مطالبي در
اين زمينه
گفت و سربسته
از ماجرا
گذشت. بقول
آقاي راشد
اگر كسي
آنطور كه
ادراك مي كند
، مسائل
اجتماعي و
سياسي را
بگويد بايد
خودش را حاضر
بكند كه زنش
را طلاق
نداده شوهر
بدهند و پدرش
را با فضله سگ
آتش بزنند و
او عكس العمل
حقيقت گويي
خود را تحمل
كند و صدايش
در نيايد
زيرا خودش
چنين خواسته
و چنين راهي
را انتخاب
كرده است.
اگر تحمل
چنين رنجي را
نداري مصلحت
بين و مصالح
گوباش و زمان
و مكان را
براي سخن
گفتن و كار
كردن در نظر
بگير و چيزي
نگو و كاري
نكن كه مردم
تو را ديوانه
بدانند يا
مارك بدبيني
بر پيشاني تو
بزنند. من خود
اين حقيقت
گويي را
آزموده ام و
هنوز از خفت و
خواري عكس
العمل حقيقت
گويي خلاصي
نيافته ام و
براستي در
عين حال كه در
توي مردم
هستم گوشه
گير و منزوي
مي باشم. خيلي
كم از خانه ام
بيرون مي آيم.
در هيچ مجمع و
مجلس و مسجدي
شركت نمي كنم.
در سياست و
مسائل
اجتماعي
داخل نمي شوم.
ميل ندارم كه
چنين باشم
ولي اينطور
شده ام .
در عين آزادي
محبوسم و در
چهار ديواري
منزلم
زنداني. باز
هم دست از سر
من بر نمي
دارند و
بخاطر
معاشرت با ده
نفر جوان
حقيقت جو
دائم
گرفتارم
زيرا اگر من
با مردم سرو
كار ندارم
شما جوانها
كه اين سخنان
را مي شنويد
توي جامعه
هستيد و نمي
گذاريد كه من
در حافظه
مردم فراموش
بشوم . اسم مرا
مي بريد. خودم
در خانه و
سخنم در سر
بازار است و
اي كاش اين
كار را نمي
كرديد و
اجازه مي
داديد كه
فراموش بشوم.
چه كنم ؟ نمي
توانم در را
بروي خود
ببندم. وظيفه
ايجاب مي كند
با شما سخن
بگويم و
ارتباط
داشته باشم.
خدا كند اين
تكليف نيز از
عهده من ساقط
گردد و اين
رسالتي را كه
احساس مي كنم
از گردن من
بردارند تا
در عين زنده
بودن بميرم و
مفهوم حديث
نبوي را كه
فرمود: «كونوا
مع الناس ولا
تكونوا مع
الناس» با
مردم باشيد و
با مردم
نباشيد را
صددرصد
پياده كنم.
خودم ميل
ندارم از
مردم فراري
باشم زيرا
مردم را خيلي
دوست مي دارم
و اين شدت
محبت به مردم
است كه مرا به
حقيقت گويي
وا مي دارد و
مبتلا مي شوم.
دلم برايشان
مي سوزد كه در
لجن دست و پا
بزنند، توي
آتش ناداني
بسوزند و من
آنها را نگاه
كنم و پوزخند
بزنم تا مرا
مردي
اجتماعي، دانا
، متدين و
سياستمدار
بخوانند.
ازدرددل
اميرالمومنين
علي بخوبي
آگاهم كه نمي
توانست با
هيچ كس سخن
بگويد ناچار
سرش را به
داخل چاهي
فرو مي كرد و
با آب چاه به
گفتگو مي
پرداخت. خودش
مي گويد
حقيقت در
گلويم عقده
شده و مانند
كف غليظي است
كه بيخ حلق
شتر را در
موقع دويدن
مي گيرد (شقشقيه)
نه مي توانم
آنرا فرو
ببرم و نه
بيرون
بياندازم و
بازگو كنم.
فرزندان
عزيزم، اين
اطاق و وجود
شما مانند
همان چاهي
است كه علي سر
بدرون آن
ميكرد و درد
دل مي نمود. من
هم سينه ام
دارد مي تركد.
درد در گلويم
گره بسته اگر
با شما نگويم
چه كنم و به كه
بگويم ؟
افسوس كه شما
مانند چاه
علي بن ابي
طالب (ع) راز
نگه دار
نيستيد و
طنين صداي
مرا به خارج
از اين
سوراخي
منعكس مي
كنيد. اگر باز
گو نكنيد خفه
مي شويد. اين
كار جبري
انجام مي
گيرد. نظام
عالم اينطور
اقتضا دارد
تا حقيقت فاش
گردد. اگر چه
شخص حقيقت گو
تكفير شود و
مورد نفرت
خلق قرار
بگيرد.پس
نگران
نباشيد.
خواهي
نخواهي
كساني چنين
رسالتي
دارند كه
حقيقت را به
قيمت آبرو و
زندگي خود
بگويند و
بگوش مردم
نادان
برسانند تا
شايد دلي
بيدار و
جاني آگاه
گردد.
حقيقت و
واقعيت و
مصلحت براي
شما روشن شد
يا نه ؟
نتيجه اي كه
مي توانم
اعلام كنم
اين است كه
براي بيان
حقيقت بايد
هنرمند
باشيد. روشن
بيني، مردم
شناسي،
جامعه
شناسي، روانشناسي
فردي و
اجتماعي، آيين
سخنوري، آگاهي
از سياست
جهاني و
سياست كشور و
اطلاع از
علوم ديني و
مسلكها و
مرامهاي
مردم و
بسياري
آگاهيهاي
ديگر از
شرايط اوليه
حقيقت گويي
است و كسي كه
اين مايه ها
را نداشته
باشد قطعاً
رسالتي براي
حقيقت گويي
ندارد.
هر آدم نادان
بي خبر از
اجتماع و علم
و دين و دور از
سياست، حق
ندارد حقيقت
بگويد و
معمولاً
كساني حقيقت
را مي گويند
كه صلاحيت
گفتن آنرا
ندارند و
بيشتر اين
طبقه حقيقت
گو يا رك گو
جوانان بي
مايه و كم
حوصله هستند
كه آتش بجان
خود و اجتماع
خود مي زنند.
براستي
بسيار نفهم و
مضر هستند و
اگر طبقه
جوان مهار
نگردد و با
فرهنگ صحيح
ملي ديني و
علمي جلوي
افراط و
تفريط
جوانان
گرفته نشود
آتش به جهاني
مي زنند.
همينطور كه
اين روزها
دست سياست
بيگانه و
استعمار،
ايران را
بدست نسل
جوان به آتش
كشيد و يكسال
است كه اين
كشور در اين
آتش مي سوزد و
جوانان كاري
كردند كه سي
سال ديگر
جامعه ايران
مانند پنج
سال قبل
نخواهد شد.
از هرجهت
امنيت
ازمردم سلب
شده وآنچه
هزاران سال
ملت ايران
براي خود
تهيه ديده
بودند از بين
رفته. مي دانم
كه مفهوم
سخنم را درك
نمي كنيد و
چون جوان
هستيد اين
سخنان براي
شما گران است
ولي قرار شد
در اين محيط
كوچك از گفتن
حقيقت پرهيز
نكنيم.
فراموش
نكنيد گفتم
كسي رسالت
دارد حقيقت
را بگويد كه
حكيم الهي و
خردمند
واقعي باشد.
چند فقره
دانش را نام
بردم كه
حتماً شرط
حقيقت گويي
دانستن آن
علوم و آگاهي
بر فوت و فن
كار است.
به علاوه يك
امتياز و
خصيصه كه
بايد فرد
حقيقت گو
داشته باشد،
تطهير
واقعي، پاك
بودن و
مطلقاً
منافع
ديگران را در
نظر گرفتن
است.
باز هم مي
گويم شخص
حقيقت گو
بايد مطلقاً
خيرخواه
مردم باشد.
كسي كه مغزش
آلوده به
حسادت غرور،
تكبر، حرص،
طمع، شهوت
جنسي، جاه
طلبي، شهرت
پرستي و
اغراض دنيوي
است رسالتي
براي حقيقت
گويي ندارد.
او از حقيقت
چه مي داند كه
بخواهد با
ديگران آنرا
در ميان
بگذارد؟ او
احساسات مغز
عليل و مفلوك
خود را حقيقت
مي پندارد و
پخش كردن
ميكروبهاي
خطرناك خود
را بين جامعه
حقيقت گويي
مي نامند.
خيال مي كند
اگر عقده هاي
رواني خود را
به جان
ديگران
بريزد تا كمي
راحت بشود، حقيقت
را گفته و اگر
ديگران زير
بار چنين
جنايتي
نروند و در
مقابل او عكس
العمل نشان
بدهند، «
بانگ و فرياد
بر آرد كه
مسلماني
نيست» و مردم
طاقت شنيدن
حرف حق را
ندارند.
عزيزان من ،ساديسم
مردم آزاري
يا حالت
كژدمي را با
حقيقت گويي
هيچ گاه
اشتباه نكنيد. شما
از حقيقت چه
مي دانيد كه
آنرا بگوييد.
بشما مژده
بدهم، مژده
أي پراز تأسف
و تأثر و آن
اينست كه
مكرر گفته ام:
هشت
صـفت شد به سر
عـقل ديـن
سخت حـجابي
كه نـيابي
يـقين
عجب و
دگر بخل و حسد با غرور
كبروريا
سوءظن و جنگ
و كين
تا هر يك از
اين صفات هشت
گانه در وجود
كسي باشد، او
حقيقت را نه
در بيداري و
نه در خواب
نخواهد ديد.
اگر گفتيد ما
چرا براي
حقيقت بيني
از خواب
مغناطيسي
استفاده مي
كنيم؟ براي
آنكه شما در
بيداري مغز
خود را در
حجابهاي تو
در توي
خودخواهيها
و اين هشت صفت
كه نام بردم
پيچيده ايد.
در خواب
مغناطيسي
براي چند
دقيقه ما شما
را از اين
بيماريها و
حجابها بطور
مصنوعي خلاص
مي كنيم وقتي
تحت تأثير ما
قرار مي
گيريد
موقتاً
خودخواهي را
كنار مي
گذاريد. زيرا
اگر خودخواه
باشيد تسليم
نمي شويد. در
نتيجه بخواب
نمي رويد و
چون بخواب
نرويد نمي
توانيد
حقايق وجود
خود و جهان را
دريافت كنيد.
حالا آنها كه
از خواب
مغناطيسي
باز هم براي
خودخواهي و
خود نمايي
استفاده مي
كنند حالشان
معلوم است كه
به چه درجاتي
سقوط كرده
اند.
اي واي بر
آدمي كه
مبتلا به
بيماري
ميكربي است.
هر ظرف و
وسيله اي را
آلوده مي كند.
پس يك جوان نو
خواسته كه به
خود بيني، بخل
و خست نفس،
حسادت، غرور
و ادعا، تكبر،
ريا، سوء
ظن و كينه
مبتلا است و
همواره در
حال جنگ و
پرخاشگري
است كجا مي
تواند حقيقت
را ببيند و
بيان كند؟
اگر مي
خواهيد
بفهميد
جواني يعني
چه ،تمدن
امروز بشري
را با توحش صد
هزار سال پيش
جنگلها
مقايسه كنيد.
يك جوان بيست
ساله نسبت به
يك مرد شصت
ساله مانند
همان فرد
وحشي جنگلي
است كه در صد
هزار سال پيش
دور از همه
وسايل و
انديشه هاي
انساني،
زندگي مادون
حيواني مي
گذراند نسبت
به يك فرد
دانشمند
متمدن كه
امروز از
دانش و
تكنولوژي
جديد
استفاده مي
كند.
مردشصت ساله
امروز نسبت
به جوان بيست
ساله چنين
حالي دارد.
شما جوانان
روي كمي عقل و
تجربه،
خودتان را
قبول داريد و
بزرگترها را
نفي مي كنيد،
اي واي كه همه
ما اين راه پر
خطر را طي
كرديم و
زماني متوجه
شديم كه
بزرگترهامي
فهمند و
جوانها نمي
فهمندكه كار
از كار گذشته
و هي دست تأسف
به پشت دست
خود مي كوبيم.
من وقتي به سن
شما بودم
خيلي فعاليت
و معاشرت مي
كردم.
بزرگترها
مرا بر حذر مي
داشتند و
پرهيز مي
دادند كه
كمتر توي
جامعه برو،
كمتر به مردم
اعتماد كن، راز
خودت را با هر
كس و ناكس در
ميان مگذار و
من از دست
آنها ناراحت
مي شدم و آنها
را به بدبيني
و خفت عقل
متهم مي كردم.
اكنون كه چهل
و پنج سال از
سنم گذشته مي
دانم كه نمي
دانستم، براستي
دارم مي فهمم
كه نمي
فهميدم سي
سالگي چرا؟
بخدا امروز
نمي فهمم و
يقين دارم در
سن شصت سالگي
به كارهايي
كه امروز با
يقين و باور
كافي انجام
مي دهم تأسف
خواهم خورد .
اي كاش مي
توانستم
آنچه را
امروز احساس
مي كنم به
صورت يك
آمپول به بدن
شما تزريق
نمايم كه
خطاها و
اشتباهات
مرا، شما
تكرار نكنيد.
ولي هيهات كه
نمي شود تا
خودتان
تجربه نكنيد
درك نخواهيد
كرد اما اين
يك مطلب را
بدانيد كه
امروز نمي
دانيد و هر چه
مي كنيد و مي
گوييد به
زبان خود شما
و جامعه
شماست . براي
آنكه حقيقت
سخن مرا درك
كنيد با توجه
به حسن نيتي
كه به من
داريد اعمال
و رفتار و
گفتار خود را
در دو سال پيش
بياد آوريد.
ببينيد در
دو سال قبل
چه بوديد و چه
مي كرديد تا
بفهميد كه
امروز هم نمي
فهميد و خطا
مي كنيد. ديگر
عرضي ندارم
اميداوارم
از حقيقت
گويي من
رنجيده خاطر
نشده باشيد.
داروي همه
دردهاي
رواني و فكري
و جسمي، عشق
است و اگر كسي
بخواهد
حقيقت بين و
حقيقت گو
بشود و داراي
حكمت بگردد و
آن علومي را
كه براي
حقيقت گويي
لازم است
بدست بياورد (
دانش و بينش )
بايد حتماً
عاشق بشود و
براي آنكه آن
هشت صفت
مزاحم از عجب
تا كينه را
فراموش كند
بايد همواره
به معشوق
بنگرد.
عاشق همواره
خوشبين و
خيرخواه
است، همه را
دوست مي
دارد، به
همه عشق مي
ورزد، همه را
داراي حسن
نيت و
پاكي و نيكي
مي داند. زيرا
خودش چنين
است.
ما بندة
عاشقان خود
هستيم. در
مكتب روحي
فقط عشق
حكومت مي
كند، ديگر
هيچ اگر
ديديد توجه
ما بسوي يكي
از شما
پرتوجويان
جلب شد و به او
بيشتر ارادت
كرديم حسد
نورزيد.
بدانيد غرضي
در بين نيست
بلكه عامل
اصلي توجه ما
به آن
پرتوجو، عشق
و توجه شديد
او به ماست كه
بطور
ناخودآگاه
او ما را جذب
مي كند. ما هم
نبايد تظاهر
و ريا بكنيم و
در پنهان
كردن
احساسات خود
در مكتب
حقيقت در بين
پرتوجويان
يا حقيقت
جويان، حقيقت
را فداي
مصلحت بكنيم
اگر چنين
كاري از ما سر
بزند سياله
مغناطيس
روحي جاري
نمي شود و جذب
و انجذاب
بدست نمي آيد.
پس ما بايد در
بين شما
عزيزان، احساس
آزادي بكنيم.
همه شما را
دوست مي دارم
اما عشق من
نسبت به شما
درست به نسبت
عشق و توجه
شماست نسبت
به من. هر چه
بيشتر و بهتر
پرتوجو
باشيد، قويتر
و بهتر پرتو
عشق و حكمت را
دريافت مي
كنيد. گناه من
چيست ؟ من در
اختيار شما
هستم .
اين شما
هستيد كه
بايد با توجه
و عشق ورزي
نيرو را از من
دريافت كنيد.
آيا
پرتوجويي
معني و
مفهومي غير
از عاشقي و
عشق ورزي
دارد؟
در خارج از
مكتب (كه ما
خارجي نمي
شناسيم) نيز
همينطور است .
قرآن مي
فرمايد : «
فاذكروني
اذكر كم» «اي
مردم مرا ياد
كنيد تا شما
را ياد كنم»
يعني تا بنده
خدا، خدا را
ياد نكند خدا
به او فكر نمي
كند، گر چه
ياد كردن
بنده خدا هم
به اراده
خداست.
اي دعـا
از تـو اجابت
هم ز تـو
لـطف و مـهر
از تـو
مـهابت هم ز
تـو
براستي اي
پرتوجويان
عزيز شما هيچ
وظيفه اي و
هيچ برنامه
اي جز عاشقي و
عشق بازي
نداريد. براي
كسب حكمت، براي
رسيدن به
سعادت،
رسيدن به
حقيقت و براي
پيدا كرن
صلاحيت
حقيقت گويي
فقط يك راه و
يك فرمول
وجود دارد و
آن عاشقي است.
ذكر كه در
اصطلاح اهل
دين و عرفان
آمده است.
يعني ياد و به
تعبيري يعني
امام و معشوق.
اينكه مي
گويند براي
سير و سلوك و
رهروي بسوي
حق، مرشد به
مريد ذكر مي
دهد يا اينكه
نماز را ذكر
ناميده اند،
براي آنست كه
سالك و
پرتوجو
همواره بياد
معشوق باشد و
با تكرار
كلمه اي بنام
ذكر، صورت
معشوق را در
نظر مجسم كند
و به او فكر
كند تا به او
جذب شود، در
او ادغام
گردد تا يكي
بشوند و از
راه كانال
روحي معشوق و
استادش به
حقيقت وجود
استاد برسد و
تكامل پيدا
كند و از
كانالهاي
متعدد چهره
هاي درون
استاد كه تا
بينهايت اين
چهره هاي
مختلف ادامه
دارد به كنه و
ذات و مغز
وجود
بينهايت
واصل شود. پس
عاشقانه
پرتوجويي
كنيد تا به
حقيقت برسيد.
|