بااجازه
مافوقترين نيروي قدرت و عظمت
يك محيط سعادت درخشنده وحدت
نوين جهاني
رهنمون حشمت الله دولتشاهي
كتاب گلهاي راهنمايي جلد دوم
بررسي
در بارة تألم
نحوة تالم فرق مي كند
تألمي
كه در يك فرد بشر بوجود مي آيد يك امر قاطع
عمومي نيست.
مثلاً
فردي نوعي تألم نسبت به فرزندش كه سرش ضربه
اي خورده يا از اين دنيا تحول يافته در خود
احساس مي نمايد. اما اگر شما به وسيلة
خوردن ادويه مخصوص ميليونها از ميكروبهاي
مفيد بدن خود را از بين برديد هيچ احساسي
نسبت به آنها نمي كنيد
و نمي
دانيد
چه بر سر آنها و اولادان آنها مي آيد. در
چند لحظه با خوردن داروي مضر و نابهنگام از
قبيل مخدر يا مسكري كه بدون تجويز پزشك
مصرف شود يا انجام يك عمل ساده ميليونها از
آنها را از بين مي بريد بدون اين كه بدانيد چه غوغائي ايجاد كرده و
چه به
روزشان
آورده ايد. همين
طور
است حال بشر در وقتي كه بلايي
مثل يك زلزلة بزرگ به او نازل مي شود
يا بوسيلة جنگي كه خود افروخته با يك بمب
هيدروژني پانصد هزار نفر را از بين مي
برد.
خود
بشر ممكن
است
از اين وضع اظهار الم كند ولي كرة زمين و
تشكيلات مافوق آن هيچ اظهار المي نمي كنند
همان
طور
كه وقتي شما ميليونها از ميكروبهاي مفيد
بدن خود را از بين برديد هيچ عزاداري براي
آنها نكرديد و هيچ كاري انجام نداديد . پس چرا از اينكه يك بلاي
آسماني عده اي را از بين مي
برد
گله مي كنيد؟ چيزي كه عوض دارد گله ندارد.
راستي فكر كنيد
يك
خار كه بدست شما رود آه و ناله مي كنيد كه
چرا دستتان متألم شد. اما اگر يك ميليون
گلبول و ياخته را كشتيد هيچ عزادار براي
آنها نيستيد و حتي خبر هم نداريد در حالي
كه
آنها هم مثل شما جان دارند و در عالم حقيقت
بزرگ و كوچك مطرح نيست. مقامات بالاتر از
بشر يعني كرة زمين و كهكشانها و عالم مافوق
هم نسبت به بشر چنين است و آنها هم براي خود
و به موقعيت خود الم هائي دارند.
الم كل از الم اجزاء
بديهي
است كه كل از الم افراد كاملاً مبرا نيست
بلكه او هم در عالم خود تأثرهايي دارد چنان
كه
وقتي تعداد زيادي از گلبولهاي مفيد بدن
انسان كم گردد در انسان حالت غم و ناراحتي
و ضعف و فشار اعصاب ايجاد مي گردد. سرش، پايش، كمرش درد مي كند،
تب دارد، بدنش سست است و حالش بجا نيست. خود را گرفته و ناراحت مي بيند ولي
منشاء آن
را
نمي
دارند
و از آن آگاه نيست لذا با خود مي گويد: «نمي دانم مرا چه مي شود،
قلبم گرفته، حال ندارم، حوصله ندارم». اين گونه حالات مربوط به موجودات
دروني است كه از بين رفته اند.
اما
اگر ويتامينها و دواهاي مناسب بخورد و جبران كمبود بكند
آنگاه غم او زدوده مي
گردد،
خوشحال مي
شود
و فرح و شادي خاصي به
او
دست مي
دهد.
يك
نكته بزرگ
ممكن
است در فكر برخي اشخاص كه آشنا به نظام
كامل عالم و متوجه به مشيت حق تعالي در
ادارة جهان هستي نيستند انديشه هاي خاصي
پيدا شود كه وجود سوانح و بلايا مانند
زلزله و طوفان كه عده اي از موجودات زنده
را از بين مي برد لازم نيست و چه فايده دارد
كه زندگي هاي برقرار و آماده اي كه در مسير
رشد و پيشرفت خود هستند و عمر خويش را طي مي
نمايند با يك بلا قطع گردد و از بين برود.
جواب
اينست كه اين امور كه اتفاق مي افتد خارج از مشيت الهي و نظم عالم
نيست بلكه كاملاً مطابق با آن است
و هر امري كه اتفاق مي افتد صد در صد بر طبق
نقشة عالم صورت مي گيرد
و
اما در موضوع اين بلايا بايد دانست كه اين
امر طبق يك قاعدة كلي، انجام مي
شود
كه مثل ساير قواعد عالم بر مدار نظم و
ترتيب خاص دور مي زند.
اين قاعده را پيراستن يا پيرايش به منظور
ترقي بايد ناميد. يكي
از مظاهر اين قاعده، عملي است كه آرايشگر
با موهاي شما مي كند. مقداري از آنها را مي
زند
و مي برد يا بهتر بگويم مثل باغباني است كه
درختان را در پاييز هرس مي كند يعني شاخ و
برگهاي زيادي آنها را مي
زند
يا گلها را مي پيرايد و قسمتهاي زيادي آنها
را قطع مي كند
و اين عمل كه در ظاهر از بين برندة قسمتي از
نيروي حياتي آن درخت يا آن گل است سبب مي
گردد
كه در فصل بهار درخت با قدرت و قوت بيشتري
برگ و ميوه بدهد و گلهاي آن بزرگتر و شاداب
تر باشند. در تمام امور عالم اين قاعده حكم فرما است. در
مورد از بين بردن گلبولهاي بدن و عدم تأثر
كافي بشر نسبت به اين كار نكتة ديگر هم به
فكر
مي آيد:
ما
به
طور
كلي مي دانيم گلبولهاي بدنمان چه مي كنند
ولي واقف به فرد فرد آنها نيستيم كه به
خود
آنها و اولاد و خانواده شان چه مي رسد.
همين
طور
است سلسله مراتب عالم خلقت زيرا هميشه جزء
تابع كل است و قاعده هاي آنها يكي است.
مقدر چيست ؟
كل
عالم يعني نورالانوار كه جامع همة مخلوقات
است چون جامع است تألمي ندارد و براي
اوالمي نيست. اين است كه داد و فرياد و دردها و
استغاثة مخلوق كه همگي براي حكمت معين و
فايدة معين است بايستي باشد. اين امر با
مقدر و سرنوشت توأم است. هر كاري كه بايد
صورت پذيرد انجام خواهد شد و تخلف ندارد هر
اندازه خدا خدا كنند فايده ندارد. مقدر
بايد انجام گيرد.
دانا
و عليم
اين
امر مخالف با دانائي و علم خداوندي نيست.
چون جزء تابع كل است گلبول هم در عالم خويش
دانا است اگر اين مطالب روشن شود و فكر خود
را درست دقيق نمائيد مي بينيد چه دريائي
است.
سير تكاملي فكر
در
نظر آوريد آن آفتاب پرستاني را كه در
بيابان و جنگل به آفتاب تعظيم مي
كردند
و در مقابل آن التماس و استغاثه مي نمودند.
در آن موقع آنها مي پنداشتند كه با اين
اعمال آفتاب در حقشان مدارا مي كند. حالا
مي فهميد كه آن استغاثه ها و دهل زدنها و
اعمال هيچ تأثير در آفتاب ندارد و مقدر
آفتاب آن بوده كه طلوع و غروب كند. گيرم
هزار سال دعا كند كه آفتاب غروب ننمايد
تأثيري نخواهد داشت. امروزه
هم بشر بايد بداند كه مقدر و سرنوشت انجام
مي شود و دعا اگر مخالف سرنوشت باشد
يعني با سرنوشت توارد پيدا نكند اثري در
رفع آن ندارد.
وقتي موجودات بدن زياد مي شود
گلبولهاي
بدن انسان وقتي زيادتر از اندازه لازم شد با
دارو و هر ترتيبي كه بتوانند آنرا كسر مي
كنند. زيرا بدن ظرفيت تحمل آنها را ندارد.
اينها خوراك مي
خواهند،
زندگي مي خواهند و اضافه شدن آنها باعث
زحمت است. لذا بايد تعدادشان متعادل شود بر
حسب مقدر يزداني افرادي بنام دكتر معين
شده اند كه اين گلبول هاي زائد را رفع مي
كنند.
يا
اينكه بدون توجه و آگاهي انسان مرضي در بدن
او پيدا مي شود كه خود به
خود
گلبولهاي زائد را از بين مي برد
و بدن را سالم مي سازد.
همين امر در كرة زمين وجود دارد
كرة
زمين هم همين حال را دارد. اگر موجودات آن
بيش از ظرفيت لازم شد ترتيبي پيش مي آيد كه
تعدادشان تعديل گردد. مثلاً زلزله، سيل،
صاعقه، آتشفشان، امراض مسري و جديد انواع
و اقسام اتفاق مي افتد يا اينكه خودشان به
دست
خود جنگ مي افروزند و بمب اتمي مي سازند كه ميليون ميليون از افراد
خودشان را از بين مي برند و خود واقف
نيستند كه چه مي كنند و اين كار را در راه انجام
مقاصد عالمي مي نمايند.
وضع در عالم بزرگ
همين
طور
است در عالم لايتناهي و اين قاعده در همه
جا حكم فرما است و به وسائلي
كه منظم و مرتب حساب شده است موجودات در
همه جاي عالم تبديل مي گردد.
قانون آكل و ماكول هم كه شرح مفصلي دارد و
اگر بيان شود ده كتاب گنجايش آن
را
ندارد بخشي از همين قاعده است. البته
چيزي از بين نمي رود اشياء حول و تحويل مي
شوند
و بشكل ديگري در مي
آيند.
شباهت قواعد عالم
شباهت
بسياري بين عالم لايتناهي و بدن انسان
وجود دارد. خودشناسي خيلي مهم است. اين
كه
گفته اند: خود را بشناس تا خدا را بشناسي
سخن بسيار مهمي است و مطلبي نيست كه سرسري
بگويند و بگذرند. به
انسان
تفكر اعطا شده تا به اين امور بينديشد و حقايق را بفهمد.
به
اين
ترتيب وحدت عالم هستي هم بدون چون و چرا
ثابت مي شود.
نگراني مردمان براي رسيدن به تقدير است
نگراني
اشخاصي كه به چيزي نمي رسند براي چيست؟
براي حاضر كردن قواي بدن و براي اين
است
كه به تقدير خود برسند. اصولاً نگراني و
آسودگي در يد قدرت بشر نيست. به
طور
خودكار و بلا اراده مي آيد و مي رود. قاعدة كلي سرنوشت اين
است
كه هر چه پيش آيد تقدير است. نگراني هم
تقدير است.
فلسفة اساسي سختي ها
در
حقيقت اينها براي اصلاح و تربيت بشر است و
انواع گرفتاريها كه در زندگي پيش مي آيد به
اين
منظور است. اگر سختي و فشار نباشد بشر خيلي
بي ترتيب و گستاخ مي
شود
و سر اطاعت فرود نمي آورد. كلية سختيهائي
كه در دنيا پيش مي آيد چه گرفتاريهاي فردي
در زندگي اشخاص و چه گرفتاريهاي عمومي مثل
جنگ و اختراعات مخرب و بلايا مثل سيل و
زلزله و آتشفشان و غيره براي اصلاح و خير
بشر است (البته تنها فلسفة آن اين نيست،
فلسفه هاي بسيار ديگر هم دارد ولي از لحاظ
زندگي بشر مهمترين فلسفه اش اين
است
كه گفته شد).
يزدان
نسبت به بشر مهربان است و نمي خواهد
بندگانش به زحمت و سختي دچار شوند.
در
رساله اول پطرس رسول فصل دوم آيه 20 و 21 مي گويد: اگر نيكوكار بوده زحمت بكشيد
و صبر كنيد اين نزد خدا ثوابست زيرا كه
براي همين خوانده شده ايد چون
كه
مسيح نيز براي ما عذاب كشيد و شما را نمونه
گذاشت تا در اثر قدمهاي وي رفتار نماييد.
فلسفة اصلاح
فلسفة
هر فشار و زحمتي به خاطر اصلاح و درست كردن است. اصل
مجازات كه در عالم مقرر شده به خاطر
همين يعني براي درست كردن مي باشد. البته
براي كسي كه اصلاح مي شود فشار و ناراحتي
دارد ولي مقصود بالاخره اصلاح است مثل
كوزه گري كه ده كوزة خوب درست مي كند ولي
يكي از آنها كج مي شود. فشار مي آرود، آنرا اذيت مي
كند
تا درست و اصلاحش نمايد. اگر خيلي خراب
باشد گل آن را دوباره خمير مي كند
تا از آن كوزة بهتري درست نمايد.
اين
قاعده شامل همة مصنوعات طبيعي و مصنوعي مي
باشد.
دامنه اصلاح
اين
كار كه به
منظور
اصلاح است آنقدر دامنه اش وسيع است كه هر
چه گفته شود باز مطلب ناتمام مي ماند. فرض
كنيد به اندازة تمام عالم و ستارگان در اين
باره بفهميد باز كم است. پس ببينيد بشر
چقدر كوچك است و دانش تا چه مقدار وسعت
دارد كه هر چه سطح فكر و معلومات بالا مي
رود باز مي بيند از كاروان دانش عقب است و
بسياري چيزها مانده كه
بفهمد.
هر چه دانش وسيع شود دانشمندان مي بينند كه
دامنة معلوماتشان ناقص است و به
پايان واقعي
نمي
رسند
و ما اوتيتم من العلم الاقليلا ( بني
اسرائيل 87 )
توضيح و تذكر
در
اينجا لازم
است
مطلبي تذكر داده شود كه دانش بشر در هر
زمان متناسب با همان زمان است و نسبت به
زماني كه در آن
است
عقب نيست،
كما اينكه در عهد حجر مخترع حربة سنگي در
دورة خود بسيار مهم و ارزنده بود و امروز
هم مخترع موشكي كه به ماه مي رود نسبت به
اين زمان بسيار با ارزش است.
اما دانش بشر در هر زمان نسبت به دانشي كه
در زمانهاي بعد حاصل مي شود
ناچيز است و هيچ
وقت
نمي تواند با كاروان آيندة دانش مقايسه
شود چنان كه
حربة عهد حجر را نمي توان با سلاحهاي اتمي
امروز مقايسه نمود هر چند در زمان خود
نهايت اهميت را داشته است. به علاوه نسبت
به منبع عظيم و لايتناهي دانش عالم كه همة
دانشها از آنجا سرچشمه مي
گيرد
دانش بشر بسيار ناچيز و غير قابل ملاحظه
است.
بررسي
در بارة لذت
حقيقت
لذت و رنج
اگر
درست فكر كنيم حقيقت لذت و رنج يكي است يا
اصلاً حقيقتي ندارد.
مي
توان
گفت اصلاً لذتي در بين نيست و مي توان گفت همه اش لذت است.
زندگي
مركب است از سختي در
پي
سختي در ميان اين سختي هاي پي در پي سختي
كمتر را در مقابل سختي هاي بزرگ لذت نام مي
گذارند
يا لذت كمتر را نسبت به لذت بزرگتر سختي مي
نامند. در مقام مقايسه است كه اين نام
گذاريها انجام گرديده است.
معني لذت
لذت
به چه معني است؟ حالتي از روح و جسم است كه
در آن سرور ايجاد مي
شود.
بسيار خوب،
اما اين حالت در اثر چه چيز پديد مي آيد و
مقدمات تشكيل آن چيست؟ انگيزه آن كدام است
و چه امري سبب ايجاد آن مي گردد؟
لذت اصولاً به معني بهره برداري از
مقدماتي است كه در اثر رنج و كوشش و زحمت و
محنت فراهم شده است. نتيجه گيري از اين
مقدمات را لذت مي نامند.
مثلاً
زحمت مي كشيم و مقدماتي فراهم مي كنيم و
مواد خام تهيه مي نماييم. پولهائي كه با
زحمت و رنج تهيه شده در راه آماده ساختن
غذائي خرج مي كنيم سپس مواد خام را آماده
مي سازيم، پاك مي كنيم، پوست مي كنيم، مي شوئيم و بعد آن را
ميپزيم تمام اين كارها با زحمت و رنج فراهم
مي شود.
مرارت در تهيه غذا
ولو
اين
كه
زحماتي كه براي تهيه پول كشيده شده و در
ازاء آن مواد خام و سوخت و وسائل پختن و
تهيه فراهم گرديده به
حساب
نيايد همين عمل حاضر نمودن و پختن غذا چند
ساعت طول مي كشد
تا ما در مدت يك ربع يا نيم ساعت حاصل اين
همه زحمت را بخوريم و لذت ببريم.
خوردن هم رنج است
هر
گاه دقيق تر شويم روشنيهائي ديگر در فهم
اين حقيقت در مي
يابيم.
هر لقمه اي كه بدهان مي گذاريم مدتي آرواره
فعاليت مي كند و باز و بسته مي
شود،
دندانها روي هم مي آيند. زبان به كار و كوشش مي افتد تا غذا را نرم و
آماده سازد و سپس وقتي وارد معده شد همان
كوشش از طرف معده و سپس روده ها صورت مي
پذيرد تا شيرة غذا وارد بدن انسان شود. همة
اين امور انرژي و كوشش است و هر عملي كه صرف
انرژي باشد مستلزم زحمت و رنج است. پس در خوردن هم كه انسان آن
را
عين لذت و خود لذت مي شمارد تازه رنج هست و
تا رنج جويدن و خرد كردن و آميخته نمودن با
بزاق و ساير اعمال بضغ و مضغ و غيره نباشد
لذت غذا درك نمي گردد.
رنج
و زحمت منحصر به اين مقدمات نيست. زحمتهاي
ديگري هم هست كه مقدمة لذت را فراهم مي
نمايد مثلاً گرسنگي خود، رنج است. تا سلولهاي انسان احساس
كمبود و نياز به غذا نكنند و حس گرسنگي را
در بدن اشاعه ندهند و انسان گرسنه نشود و
زحمت و رنج گرسنگي را نكشد از خوردن غذا
احساس لذت نخواهد كرد.
شخص
سير از غذا لذت نمي برد
آيا
هيچ ديده ايد كه انسان سيري كه اشتها ندارد
و معده اش از غذا انباشته و بدنش نيازمند
به غذا نيست از غذا لذت برد؟ پس بسياري رنجها كه از لحاظ مقدار
و طول مدت چندين برابر لذت غذا خوردن است
لازم مي باشد تا انسان دقايقي چند لذت را
احساس نمايد.
لذت در شهوت
همة
امور عالم اين طور
است. در عشق و شهوت هم همين قاعده جاري است.
تا شخص مدتي دنبال آن نباشد و احساس احتياج
نكند و محروميت نكشد از عمل جنسي لذت نمي
برد. شخصي كه با كمال آساني هزاران نفر در
دسترس او هست و به آساني مي تواند
اين كار را انجام دهد چندان لذتي از غريزة
جنسي نمي برد.
سختي هاي جنسي
يك
پسر پانزده ساله مدتها از لحاظ شهواني و
نداشتن همسر عذاب مي كشد و وقتي به زفاف مي
رسد
آن را لذت مي شمرد. در حالي كه
همان خود سختيهاي ديگري داشته و دارد.
البته لذت وصل داشته ولي چه رنج هايي براي
تهيه وسائل و مقدمات زناشوئي، تهيه هزينة
آن با مرارت، تحمل گرفتاريهاي بعدي و
جبران مخارجي كه شده، قبول مسئوليت زندگي
و كشيدن بار سنگين حيات و صدها گرفتاري
ديگر متحمل شده است. همه اينها در مقابل
چند دقيقه لذت. آيا اين چنين نيست؟
شب نشيني
يك
شب نشيني به همراه دوستان نسبت به شبهاي
قبل كه نظير آن نبوده لذت به شمار مي رود.
اما خود اين شب نشيني گذشته از زحماتي كه
براي تهية آن كشيده عذابهايي از نظر
نخوابيدن و صرف قواي بدني و مقيد بودن در
لباس رسمي و انواع ناراحتيهاي ديگر دارد،
لذت آن كوتاه و عذاب آن به
صورتهاي
ديگر است. در
واقع مانند آن مثلي است كه در مورد شيرة گل
در مقالة ديگري گفته شده است. چون شيرة
تحول يافته در مقابل حالتي كه قبلاً
داشته لذت است ولي در همان عالم هم سختي
هائي از نوع ديگر دارد كه مختاريد اسم آن را
لذت يا رنج بگذاريد.
سرما و گرما
سرما
براي بشر سخت است و پشت بند آن گرما مي آيد
آنرا لذت و راحت ميانگارد غافل از اينكه
گرما هم رنجي از نوع ديگر دارد و چيزي نمي
گذرد كه فريادش از آن بلند ميشود كه عرق
كردم ، مردم، بيچاره
شدم . پس سرما و گرما هر دو سخت است ولي فرم
سختيهاي آنها فرق دارد، هر دو از لحاظ سختي
يكسان است ولي شكل آن تفاوت مي كند همه چيز اين طور
است.
لذت
در وحدت
يك
نكته بسيار بزرگ
اينك
وقت آن فرا رسيده كه نكتة بسيار مهمي بيان
كنم كه بيش از پيش وحدت عالم را به ثبوت
رساند. هر فردي از افراد اين عالم و هر
موجودي از موجودات جهان هستي و هر تني از
اين مخلوق كه بشر نام دارد در زندگي خود
رنج مي برد و زحمت مي
كشد
تا لذت ديگران را فراهم نمايد.
كوشش
همگان براي لذت همگان
كرة
زمين مي گردد و انواع حركات را به جا مي
آورد. خورشيد با يك انرژي غير قابل توصيف
دائماً در عالم نور و حرارت پخش مي كند.
ستارگان با قدرت يزداني اشعه در فضا مي
پراكنند و همة مخلوقات و موجودات با سختي
و مرارت وظيفه انجام مي
دهند
تا زندگي و سعادت و لذت ديگران را فراهم
نمايند. ديگران هم زحمت مي كشند و مي
كوشند
تا ماية خوشي و لذت افراد ديگر شوند و
همين عمل سلسله مراتب و به
طور
خودكار و اتوماتيك و بدون اين كه
واقف باشند در جهان هستي در جريان است . «ابر
و باد و مه خورشيدو فلک در کارند»
بشر هم چنين است
يك
باغبان درخت مي كارد
و رنج و زحمت مي كشد و ساليان چند در گرما و
سرما آن
را
توجه مي
كند
و از مايه هستي و جان خود در راه آن مصرف مي
نمايد تا از آن ثمري حاصل گردد و ديگران آن
را بخورند و لذت برند يا گلهائي مي پرورد
كه ماية سرور و حظ بصر مخلوق خدا مي
شود.
يك آشپز با مرارت غذائي مي پزد و زحمت و رنج
مي كشد تا آنرا آماده كند ولي غذا
اكثراً براي ديگران است و نصيب ديگر كسان
مي شود. يك بنا و يك كارگر در مقابل
آفتاب عرق مي ريزند و در مقابل سرما مي
لرزند و خانه مي سازند . لذت اين خانه را
اشخاص ديگر مي برند. يك نجار روزهاي متمادي
بر سر يك مبل يا يك ميز رنج مي برد و آن را
آماده مي سازد تا اشخاص ديگر از آن بهره
برند. درست است كه همه در مقابل زحمت خود
پول مي گيرند ولي آن مزد در مقابل اين
زحمات بسيار ناچيز و كم ارزش است.
انوشيروان و پير مرد باغبان
گويند
روزي خسرو انوشيروان به بوستاني گذر مي
كرد. پير مردي فرتوت را ديد كه درخت مي
كاشت. نزد او رفت و گفت: « اي پير مرد، مي داني
كه اين درخت كه مي
كاري
تا چند سال ديگر ثمر نخواهد داد و ترا
فرصت بهره گيري از ميوة آن نخواهد بود پس
اين چه زحمت است
كه بر خود روا مي
داري؟»
پير مرد سر برداشت و پس از برگزاري رسم
ادب گفت: «خسروا، مي دانم
ولي اين قاعدة عالم است.
ديگران كاشتند و ما خورديم. ما هم مي كاريم تا ديگران بخورند».
تفكر
كنيم
چرا
اين افراد بشر اين مخلوقات اين طور زحمت مي كشند
تا به ديگران سود رسانند؟ چرا آن آشپز
چندين ساعت رنج مي برد تا بعداً اشخاص
ديگري چند دقيقه از دست پخت او متلذذ شوند؟ اين
امور همه نشان مي دهد كه عالم وحدت است.
مسئله لذت و رابطه زحمات و لذتها و كار
مخلوقات با يكديگر مستحكم و درست و صحيح و
غير قابل انفكاك است و همه بهم پيوند دارد.
همين امر مي رساند،
عمل باغبان كه نتيجه اش را شايد نسل بعد از
او مي برند به ساير افراد متصل مي باشد.
چه
دليلي بهتر از اين براي وحدت عالم بايد
گفت؟
تكرار
لذت مكررات است و لذت نيست
تكرار
لذت
اصولاً
لذت وقتي تكرار شود جنبة لذت بخشي خود را
از دست مي دهد. فرانسويان مي گويند: بسياري
لذت، لذت نيست. ديده ايم اشخاصي را كه همه
نوع وسائل لذت در اختيار آنها وجود دارد و
هر چه اراده كنند فوري برايشان آماده مي
شود و مردم محروم و كم بهره فكر مي كنند
اينان خوشبخت ترين و مرفه ترين افراد روي
زمين هستند در
حالي
كه
ديده شده كه در اثر تكرار لذت و آمادگي
وسائل، حالت ابتذالي از زندگي در آنها
هويدا است كه حيات را در نظرشان بي مزه، بي
حاصل و بي رنگ
جلوه مي دهد و آنقدر در ديد زندگي بي تفاوت
مي شوند كه برخي از آنها دست به خودكشي مي
زنند.
درد
دل يك شخص مرفه
دوستي
مي گفت من خود كسي را ديدم كه همة وسايل
زندگي را داشت، هيچ اشكال و مشكلي در زندگي
او ديده نمي شد و همه خيال مي كردند كه
خوشبخت ترين افراد اجتماع است.
اما
روزي در مقابل پرسش اين
كه
چرا مغموم و گرفته است گفت: «آيا اين هم زندگي مي شود؟
آخر من هيچ مشكلي در پيش ندارم كه حل كنم.
هيچ مسئله اي ندارم كه با دنبال كردن و
چاره سازي در راه آن مشغول شوم؛ وقتم
همچنان بيهوده به هدر مي رود.
هر چه مي خواهم حاضر است لذا هر چه هست ارزش
خود را در نظر من از دست داده. زندگي در
مقابل من كاملاً بيرنگ و بي حاصل شده و به قدري ناراحت و پريشانم كه صبح نمي
دانم
براي چه از خواب بر مي خيزم و شب چون تلاش و
كوششي كه حاصل كار و زحمت و دوندگي و حل
امور باشد در ضمن روز انجام نداده ام آن
كوفتگي و خستگي شيريني كه انسان را به
خواب
خوش مي كشاند در خود حس نمي كنم. اين است
كه مدتي از شب بيدار و دچار افكار سياهم.
راستي پريشانم و به هر
كسي درد دل مي كنم و اين حقيقت را مي گويم
مسئله را متوجه نمي شوند
و مرا ملامت مي
كنند
و مي
گويند
تو كه همه چيز داري و هر چه بخواهي برايت
فراهم مي شود
ديگر ترا چه غمي است؟
آنها
چون خودشان محروميت هائي دارند كه آنرا در
زندگي من حل شده مي بينند فكر مي كنند
همانطور كه خودشان آرزوي آن را
دارند من هم به خاطر
رسيدن به آن خوشبختم در حالي
كه
اشتباه مي كنند».
حال
زار يك شخص آسوده
اين
مرد بسيار از اين سخنان را به من گفت و حتي مي خواست گريه كند.
اما چندي بعد او را شاداب و سر حال ديدم.
تحرك بيشتر داشت، نشاط خاصي وجودش را فرا
گرفته بود. علت را پرسيدم. معلوم شد دچار
زخم معده شده كه براي رفع آن ناچار به
مراجعه به دكترهاي متخصص و تلاش است و رنج
و درد قسمتي از روزگارش را تيره مي
سازد
و بقية ايام را كه بعد از اين رنج است به خوشي مي گذراند. ضمناً خانمش هم
دچار درد معده شده كه براي معالجة او ناچار
شده به اروپا برود و براي سلامت او
تلاشهائي بكند و وجوهي بپردازد و همين
امور او را شاد كرده است.
تجزيه و تحليل رواني
بيائيم
و حالت اين مرد را تجزيه و تحليل كنيم. چرا
در ابتدا ناراحت و كسل بود و سپس شادمان
گرديد؟ آيا علت جز آن است كه رنج و غمي در زندگي او پديد
آمد و اين رنج توانست در ايام زندگي لحظات
شادماني كه واكنش آن حزنها بود ايجاد كند؟
راستي
اينست كه شادماني عكس العمل و دنبالة حتمي
حزن است و جز با وجود آمدن حزن شادماني
بوجود نمي آيد. اين است كه قرآن فرمود: "ان
مع العسر يسري ثم ان مع العسر يسري".
همانا كه همراه سختي آساني و همراه گرفتگي
گشادگي است. اين
عكس العمل طبيعي است.
داستان
لقمان حكيم
مي
گويند لقمان حكيم به پسر خود نصيحت كرد كه
در زندگي بهترين غذاها را تناول كند و در
بهترين بسترها بخسبد و بهترين لباس ها را
بپوشد و همة امور حيات را به بهترين وضع
صورت دهد. پسر كه پدر را عاقل و حكيم مي دانست
از اين گفتار تعجب كرد كه اين پند عملي
نيست زيرا براي همه، فراهم كردن بهترين
وسائل ميسر نمي
باشد.
لقمان در پاسخ فرمود كه منظورم اين نيست كه
همواره لذيذترين غذاها و بهترين بسترها را
براي خود فراهم سازي و بهترين البسه را
بپوشي.
راز كسب لذت
مقصود
اين
است
كه آنقدر به
خود
محروميت بده كه كوچكترين وسائل در نظرت
لذت بخش باشد. آنقدر گرسنگي بكش كه يك لقمه
نان جوين در نظرت بهترين غذاها جلوه نمايد
. سعدي عليه الرحمه مي فرمايد:
اي
سير ترا نان جوين خوش ننمايد
معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است
آنقدر
در خواب به
خود
تنگي ده كه چنان محتاج خواب شوي كه بر روي
سنگ راحت ترين خوابها را طي كني و آنقدر تن
خود را با البسة نرم مپوش كه خشن ترين
لباسها در نظرت مطبوع جلوه كند و آنقدر از
شهوت دور باش كه يك كنيز سياه چون حوري
بهشت در نظرت آيد.
لذت در قبال رنج است
بنابراين
روشن گرديد كه اصولاً لغت لذت وجود پيدا
نمي كند مگر اين
كه
قبلاً رنج و سختي صورت پذيرد. تا مقدمات
رنج و زحمت نباشد مفهوم و اصل و كنه لذت
پديد نمي
آيد.
در اين باره فكر كنيد تا حقيقت را در يابيد. يك كارگر ساختمان كه از صبح تا
غروب بيل مي زند و كلنگ به
زمين
مي كوبد وقتي كه شب خسته و كوفته به منزل مي
رود و قدري استراحت مي كند و يكي دو فنجان
چاي مي نوشد
معني لذت راحت را كه پس از آن سختي فراهم
شده خوب درك مي
كند.
در
كتاب "بهاگوت
گيتا"
(كتاب مقدس هندو) مي گويد: آن كس
كه قلبش در بحبوحة گرفتاري دچار اضطراب
نيست و در هنگام جستجوي مسرتها راه اشتياق
افراطي نمي پيمايد و حس ترس و غضب را از
وجود خود دور كرده او را خردمند صاحب نظر
مي دانند.
قانون علمي در عالم
اين
قانون منحصر به بشر نيست بلكه يك قانون
عالمي است كه مشمول تمام مخلوقات مي
شود.
شما يك شير را مي بينيد كه با هزاران زحمت و
كمين كردن و در ميان نيزارها پرسه زدن و
جستجو كردن و سپس مدتي تعقيب و دنبال
نمودن، شكاري را به چنگ مي آورد و بعد از
اين
همه
تلاش و رنج چند دقيقه اي با لذت خوردن آن
سرگرم است.
تجلي قانون در نبات
يك
نبات چه مرارتها مي كشد كه ريشه اش را در خاك رشد مي
دهد،
با سنگها و موانع و گرفتاريها و آفات
مبارزه مي كند، با زحمت سر از خاك بيرون مي
آورد. وقتي سايه اش بيرون آمد چه رنجها مي
برد و چقدر از وجود هوا و برف و باران و باد
و حشرات و آفات و ميكروبها عذاب مي كشد تا
وقتي از اين گرفتاريها رهيد و برگهايش
شاداب و ساقه اش ستبر شد آنگاه از آبي كه به
پاي او مي دهند
و اشعة خورشيد كه بر ساقه و برگهايش مي تابد و شيرة غذائيش را مي پزد و
عناصر زميني كه با ريشة جان بسوي خود مي كشد لذتي را درك نمايد.
تجلي در كرات و در عالم
كرات
هم همين حال را دارند و با اين كه ما از وضع آنها خبر نداريم اما
احساس مي
كنيم
كه اين
همه
گردش و فعاليت و سرگشتگي و رنجي كه مي كشند در قبال آن مسلماً لذاتي
احساس مي كنند. پس بايد دانست كه لغت لذت در
مقابل رنج بوجود آمده و لذت وقتي است كه
انسان محنت بسيار بكشد. هنگامي موفق گرديد
لذت تجلي مي كند.
همه امور لذت است
پس
اي برادران و خواهران: شكرگزار باشيد.
چگونه مي
خواهيد
از زير بار سختيها فرار كنيد؟ كجا برويد كه
اوضاع چنين نباشد. اگر به
حقيقت
امر فكر كنيد همه اش لذت است. كجاي آن را سختي حساب مي كنيد؟ تا
وقتي كودكي بوديد دستتان به انجام كاري
نمي رسيد و هر كاري كه مي خواستيد
بكنيد پدر و مادر مزاحم مي
شدند
و اين وضع را سختي و فشار مي پنداشتيد. بزرگ
كه شديد آرزوي بسيار در مغز مي پرورانيد
ولي وسيلة عملي كردن آنرا نداريد. هر دو
دوره سخت است. اما اگر خوب بنگريد و به
فلسفة ممانعت پدر و مادر و حكمت دسترسي
نداشتن به انجام همة تمنيات دقيق شويد مي
بينيد همه اش لذت است. چه بسا كه همان كودك
با انجام خواسته اش وسائل بدبختي و تباهي
خود را فراهم كند. همين طور است يك مرد يا زن نسبت به
تمنيات خود زيرا از حقايق خبر ندارد و نمي داند كه چه خواهد شد. حال ميل داريد
همه اش را سختي حساب كنيد يا همه را لذت
بدانيد.
صبر
داروي فشار و غم
هنگامي
كه منتهاي سختي و فشار به كسي وارد مي آيد اگر سختي را تحمل
كند و صبر روا دارد آن فشارها مي گذرد و روزگار خوش فرا مي
رسد
در حالي
كه
چندان ناراحتي زيادي تحمل نكرده است. اما
اگر در خلال فشارها ناسزا گفت، خود را
باخت، خويشتن را ناراحت كرد و لحظات عمر را
به سختي و غم و ناراحتي گذراند و خداي
نكرده كلمات زشت و كفر آميز بر زبان راند
مقدر كار خود را مي كند. اما اگر صبر كرد
دقايق بر او چندان سخت نگذشته ولي مقدر از
او گذشته است.
خلاصه
مطالب بالا در يك دو بيتي
درك
لذات ني
توان كردن
تا نبيني ذلالت
، آزردن
چون
كشي رنج و محنت دوران
لذت ، آنگاه بهره بر چيدن
|