تاريخ انتشار

بهمن 1380

با اجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

نوزده دي شصت

استاد مسعودرياضي

براي ارتباط بهتر! چه بايد كرد

براي اينكه بتوانيد روان صحبت كنيد بايد رابطه فكر و زبانتان مستقيم باشد. مثلا جراح  در وقت عمل جراحي ابزار كار را اول با ذكر نام از دستيارش مي خواهد ولي بعد از مدتي ديگر حرفي نمي زند فقط دستش را براي گرفتن وسائل كار به طرف دستيار خود دراز مي كند. حال اگر يكدفعه به دستيار تشر بزند كه "اين وسيله را عوضي دادي چيز ديگري مي خواستم" دستيار دچار شك و ترديد مي شود و ديگر نمي تواند خوب كار بكند. حس حافظه هم همين طور است اگر بترسد و جلويش را بگيرند متوقف مي گردد.

سه چهار ساله بودم كه پارچه اي به شكل عمامه دور سرم مي بستند و عبايي به دوشم مي انداختند، روي صندلي مي نشستم و هر چه از پيرو و استاد شنيده بودم و بدهانم مي آمد مي گفتم، در سنين سيزده چهارده سالگي در مدرسه نطقهاي بزرگ مي كردم تا اينكه تبديل به نطقهاي گرم و جذاب منبري شد. چه سخن از حافظه باشد مثل بيان يك شعر حفظي و چه جنبه الهام داشته باشد، نبايد هيچ گيري بين زبان و مغز وجود داشته باشد.

اين نكته را در جايي و يا در كتب آئين سخنوري ننوشته اند، در گذشته غالبا مطلب را حفظ مي كردند يعني از حافظه مي گفتند و اگر حافظه ياري نمي كرد، يا مطلب حفظ شده با موضوع مورد صحبت نمي خوانده گوينده دچار اشكال مي شد.

روشي را كه من دارم روش پيامبران است. در دعايي كه حضرت موسي بن عمران «ع» به حضور پروردگار عرضه مي دارد و در تورات و قرآن آمده است مي گويد : "رب الشرح لي صدري" پروردگارا صدر مرا انشراح بده (قلب هفت اسم و مرتبه دارد كه يكي صدر است و ديگري فواد ـ قلب باطن و مرات و موسي«ع» در وقت اين دعا روحش در مرتبه صدر قرار گرفته بوده كه مربوط به سلوك روحاني است) پروردگار من، باطن و دنياي درون مرا و مكانيسم روحم را وسعت و گسترش و انشراح بده. "ويسر لي امري" و اين امر را بر من آسان كن، امر در اينجا دو وجه دارد: يكي سير و سلوك الي الله ارتقا و عبادت و ارتباط با خدا و حركت معراجيه، كه خدا مي خواهم به طرف تو بيايم اين امر را بر من آسان كن . سالها بر يك فرد مي گذرد و بياد خدا نيست . رابطه برقرار كردن با خدا، و رفيق شدن با او كار سختي است، لذا موسي دعا مي كند كه رابطه مرا با خودت اسان كن.

وجه دوم رابطه  برقرار كردن با خلق است. انسان تا با خلق رابطه برقرار نكند نبايد با خلق مربوط شود چون نمي داند چه بگويد. تمام صلحا و اقطاب و بزرگاني كه بدون رابطه با خدا، با خلق رابطه برقرار كرده اند كارشان به رسوايي كشيده و شكست خورده و نتوانسته اند مردم را تربيت كنند و اين رابطه را حفظ نمايند.

پس اولين امر مصلحين و انبيا برقراري رابطه با خدا، تا محـو شدن در حـق و گرفتن ماموريت از جانب خدا براي برقراري رابطه با خلق است. پس موسي مي گويد: "اي پروردگار من سينه مرا گسترش بده و امر ارتباط با خودت و رسالت مرا و ارتباط با خلق را آسان كن" . "و احلل عقده من لساني" "گره ها را از بين صدر و روح و روان و زبان من بردار، گره ها را بگشا. كه آنچه از عالم غيب بر دل و جان الهام مي شود به آساني به زبانم راه پيدا كند و گيرد عقده اي وجود نداشته باشد."

عقده هاي خودخواهي، خودنمايي، مردم فريبي، منافع شخصي، بخل و حسد،كه حرف را سبك و سنگين بكنيم تا روح مرتعش و جان متزلزل نشود. وقتي به تكبر مبتلا هستيد و يا حس شهوت بر شما غالب شده باشد عقده و گره و ارتعاش در سخن شما پيدا مي شود. الهامات غيبي به زبان جاري نشده و به دروغ مبتلا مي شويد. پس پروردگار من، عقده شهوت پرستي، خودپرستي، خودنمايي، تكبر و ريا و سوءظن، مال پرستي و بخل را از دل و زبان من بردار تا الهامات و القائات و آنچه را كه بر روحم ابلاغ مي كني بر زبانم نيز جاري شود يعني آب صاف و پاكي را كه از سرچشمه وحي جاري شده، هوي و هوس و شهوت آلوده نسازند، تا وحي بي الودگي به تشنگان زلال معرفت برسد. تا اينجا براي ايفاي رسالت كافي بود .

اما براي آنكه جامعه از اين رسالت الهيه برخوردار شود باز هم دعا مي كند: "يفقهوا قولي"  "شنوندگان سخن مرا هم خالي از هوي و هوس بخل و كينه ساز تا براي رضاي تو اي خدا، سخن مرا بشنوند كه سخن از ذهني پاك به ذهني پاك جاري شود و انها بتوانند دل بكار بدهند و تفقه كرده و سخن و حقيقت حال مرا در يابند." 

اين آئين گفت و شنود است كه گوينده و شنونده هر دو بي غرض باشند كه اگر زبان و يا گوش  آلوده باشد نمي تواند رابطه برقرار كند، پيام گوينده در صورتي عينا" به ذهن شنونده متبادر مي گردد كه هم گوينده نظر پاك و خالص ولله داشته باشد و هم شنونده اينكه مي گويند: "اگر كسي بي غرض باشد يقينا سخنش موثر است." يك طرف مطلب است قضيه دو طرف دارد. مثل انكه ما بگوئيم: "اگر فرستنده صالحي امواج را پخش كند يقينا همه گيرنده ها مي گيرند."

شما اگر راديويتان خراب باشد و نتواند امواج را بگيرد چه؟ پس بايد هم فرستنده و هم گيرنده هر دو سالم باشند بسيار ديده شده كه سخنان پيامبران طي سالها در دلها موثر نيفتاده يعني جامعه بقدري الوده و مريض بوده كه نه تنها پيام انها را نگرفته بلكه با عكس العمل و مخالفت و ضديت نيز با انبيا مواجه شده است.

دقيقا كاري فيزيكي است، دهنده و گيرنده هر دو بايد سالم و متمركز باشند يك وقت در مجلسي نشسته اي و پريشاني، فكرت جاي ديگر است دو ساعت گوش كرده اي ولي چيزي نشنيده ايد آيا حرف گوينده موثر نبوده يا تو نتوانسته اي حواس خود را جمع كرده و توجه پيدا كني ؟

هرگز وجود حاضر و غايب شنيده اي                من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است

اين سخنان به مناسبت اين بود كه اگر خواستيد صحبت كنيد اول بايد پاك باشيد، اگر پاك بوديد خودتان را رها كنيد دنبال جمله نگرديد آنچه به زبانتان جاري شد بگوئيد. يكي از ناپاكيها اين است كه در فكر اين باشي بگويند: "اين شخص دانايي است." اين آلودگي است و باعث مي شود اتصال و ارتباط بين شما و شنونده برقرار  نشود و پيام نرسد اگر در مجلسي بفكر جلوه كردن باشي كه بينندگان از تو خوششان بيايد باعث گره و عقده مي شود. خودسازي راه دور و درازي است كه بسياري از بزرگان و دانشمندان جامعه هنوز قدم اول آن را هم برنداشته اند.

در قرآن خطاب به حضرت محمد آمده- دقيقا مثل اينكه پاسخ دعاي موسي را داده اند- "الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك وزرك ( سوره انشراح )"  "اي محمد آيا سينه تو را انشراح نداديم و وزر و وبال وعقده ها را از زبان تو بر نداشتيم."

اين آيه را بايد با آيه دعاي موسي تطبيق كرد تا مقام موسي و محمد را بشناسيم. تطهير اخلاقي كه ما از آن صحبت مي كنيم كليد همه موفقيتهاست يعني هر كسي در هر كاري چه مادي و چه معنوي بخواهد به نحو احسن و كامل موفق بشود بايد تطهير اخلاقي بكند.

براي راحتي و آرامش خاطر  بايد تطهير اخلاقي كرد. بسياري از پيامبران بطور كامل به تطهير اخلاقي موفق نشده اند پيامبر اسلام و امام سجاد به تطهير اخلاقي كامل موفق شده اند. حضرت بودا در اثر تطهير اخلاقي به نيرو دست يافت و توانست با نور الانوار وجود خود ارتباط بگيرد نور الانوار مثل هواست كه همه از آن تنفس مي كنند، ‌نور الانوار اصل و مايه آفرينش و حيات است.

چگونه است كه از آن استفاده نمي كنيم؟ زيرا تطهير نكرده ايم فرستنده امواج را پخش مي كند و با همه آنتنها در تماس است اما چطور همه گيرنده ها امواج فرستنده را نمي گيرند؟  وحي خدا مخصوص يك نفر نيست همه مي توانند پيغمبر شوند.

راستي از مكانيسم وحي چه مي دانيد؟ امواج وحي الهي  مثل امواج فرستنده راديودر تمام مدت پخش مي شود و خداوند هميشه بابندگانش صحبت مي كند، بعد از صد سال كسي مي گويد:" خدا با من حرف زد" همه  خيال  مي كنند كه او تافته جدا بافته است، عده اي هم او را متهم مي كنند. وحي الهي در اين اطاق هست، الهامات رباني لطف عام است مگر مي شود كه خداوند بنده اي را از اين نوازش محروم كند.

اين لطف عام الهي را رحمانيت مي گويند و وحي نيز براي يك نفر نيست. اشتباه مي كنيد، خود مرشدها هم اشتباه مي كنند، آنها خيال مي كنند كه تافته جدا بافته هستند، لذا مردم را وادار به دستبوسي مي كنند و يا مردم خودشان دست آنها را مي بوسند و چون مرشدان كامل نيستند خوششان مي آيد. به عظمت خدا سوگند، اگر دست هر مرشدي را ببوسند و او مانع نشود مرشد كه نيست هيچ، از حيوان هم پست تر است او هنوز به پله اول تطهير اخلاقي هم نرسيده و نه تنها در فكر اصلاح خودش نيست بلكه بت شده و بتكده داير نموده است .

مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ                 كه دست زهـد فروشان خطاست بـوسيدن

هيچ امتيازي بين تو و پيامبر نيست، بلكه او مامور نجات و خدمتگزار توست، تو گلي و او باغبان است پس امواج مهر و محبت الهي همه جا پخش است. هيچ كس اين قضيه را مثل مرحوم آقاي دولتشاهي آنطور قشنگ و واضح بيان نكرده است.، همه را روي فرستنده و گيرنده مثل مي زند كه ذات خدا فرستنده و ما گيرنده هستيم و او نيز ما را براي گرفتن همين امواج آفريده است. هر كس پيامبر نشود يعني در مدت عمر به مقام ولايت و نبوت نرسد عمر را باخته است. مثل اينكه درب خانه هر شخصي شعبه بانكي باشد كه بدون هيچ قيد و شرط، سهل و آسان بتوان از آنجا پول بگيرد، آنوقت يك عمر گرسنه و بيكاره بي آنكه كاسبي و كار و در آمدي داشته باشد بسر برد و از اين پول حلال استفاده نكند و عمر را در بيچارگي و گرسنگي ببازد.

بشري كه پنجاه سال عمر مي كند و از دنيا مي رود اگر پيغمبر نشود عمر خود را باخته است. قرآن مي فرمايد: "والعصر ان الانسان لفي خسر الا الذين امنو و عملو الصاحات" "قسم به عصر كه همگان زيان كردند غير از آنها كه پيامبر شدند و ايمان آوردند و عمل شايسته انجام دادند." يعني همه افراد بشر جز انبيا باخته اند و همه مي توانند پيامبر شوند زيرا پيامبري امري اختصاصي نيست.

نمي دانم ساير مكاتيب به اين حقيقت كه "پيامبري امري اختصاصي نيست" رسيده اند يا خير ؟ اما در كتب آقاي دولتشاهي به خصوص در سر مقالة سالنامة چهل و هشت خيلي واضح راجع به گيرندگي حرف مي زند. ارواح و روانها مثل سيل از سطح كرات و يا همين اتاق عبور مي كنند سرعتشان خيلي زياد است مي توانند متوقف شوند و يا آهسته حركت كنند و كساني هستند كه اينها را مي بينند. اين آيات قرآن عرايض مرا تائيد مي كند "ولهم اعين لايبصرون بها" چشمهاي زيادي در افراد بشر براي ديدن پديده هاي مختلف هست اما نمي بينند. چشمي كه با آن مي توان اعماق كرات را ديد و چشمي كه مي توان بوسيلة آن روانها و بهشت و دوزخ و اعماق زمين را ديد.

بله تو تنها اين دو چشم ظاهري را نداري. همينطور گوشهاي متعددي داري كه مي تواني اصوات را با طول موجها و فركانسهاي مختلف بشنوي، صداي فرشتگان، روانها، مورچگان و حتي ميكروبها را مي تواني توسط گوشهاي مختلفي كه داري بشنوي.  "و لهم اذان لايسمعون بها" گوشهاي متعددي دارند كه بوسيلة آنها نمي توانند بشنوند. "ولهم قلوب لايفقهون بها" قلبها و استعدادهاي مختلفي دارند كه بوسيلة اين استعدادها مي توانند حقايق گوناگون و بي نهايت را درك كنند.ايشان داراي حواس مختلفي براي ادراك حقايق و باطن اشياء و موجودات هستند كه متاسفانه از آن استفاده نمي كنند .

"اولئك كالانعام بل هم اضل" اينگونه افراد كه از چشمها و گوشها و قلوب متعددي كه دارند، استفاده نمي كنند، مانند چهار پايان، بلكه گمراهتر هستند . آنان از ياد خدا غفلت ورزيده اند. متاسفم كه اين سخنان را براي شما نوجوانان بيگناه بيان مي كنم زيرا مخاطب من روسا و پيشوايان طريقت و پدران و مادران هستند اما از طرفي هم خوشحال هستم كه شما پاك هستيد و ابتدا و اول كار و زندگي شماست و هنوز گرد و غبار زيادي روي چشم و گوش و قلبتان را نپوشانيده است و اين پيام براي شماست.

اگر در شهر كورها، كوري بيايد و بگويد: "اي كورها بدانيد كه من چشم دارم دستتان را بمن دهيد تا شما را از روي اين پل عبور دهم و يكنفر دستش را به دست او بدهد مسلما صداي هياهوي آب رودخانة زير پل را مي شنود ولي كور است و نمي داند كه دستگير و عصا كش او نيز كور است و نادانسته به ورطه اي هولناك مي افتد.

مي گوئيد : "امن يجيب امضطر اذا دعاه و يكشف السو" ( سورة النحل ـ اية 62 ) كوري حقه باز مي گويد : من چشم دارم شما مي گوئيد من كور هستم تو كه بينائي دستم را بگير. او مي گويد: "نه تو بيا دستت را به من بده."

اين مثال دقيقا كار اقطابي است كه مي گويند : "توعيب زياد داري و نمي بيني برو عيب خود را پيدا كن و درمان نما." درد و درمان تو را نمي دانند و تو ندانسته دستت را به دست ايشان مي دهي و دست آنها را مي بوسي و بندگيشان را مي كني. يكوقت مي بيني عصا كش تو ،‌تو را در دره انداخت و دست و پاي تو را خرد كرد و عمر را باخته اي نه تنها چشمت باز نشده بلكه دردي نيز بركوريت افزوده شده است.

راهش چيست و چه بايد كرد ؟

تو با چشماني كور در جنگلي تيره و  تاريك و  پر دژخيم و جانور و مار و مور هستي، آيا عصاكش و راهنما نمي خواهي؟ و در اين جنگل:

اي بسا ابليس آدم رو كـه هسـت          پـس به هر دستـي نشـايد داد دسـت

چگونه در اين جنگل ، آدم چشم دار پيدا كنيم؟

علامه طباطبائي در مقاله اي  كه از دروس  عرفان او است مي نويسد: "يكي از دوستان چنين نقل مي كرد كه: در ماشين نشسته و مشرف به كربلاي معلي مي شدم سفر من از ايران بود در نزديكي صندلي من جواني ريش تراشيده و غربي ماب نشسته بود لهذا سخني بين ما و او رد و بدل نشد. ناگهان صداي اين جوان دفعتا به زاري و گريه بلند شد، بسيار تعجب كردم، پرسيدم: سبب گريه چيست؟ گفت: پس اگر به شما نگويم به كه بگويم، من مهندس راه و ساختمان هستم، از دوران كودكي تربيت من طوري بود كه لامذهب بار آمده و طبيعي بودم و مبداء و معاد را قبول نداشتم، فقط در دل خود محبتي به مردم دينداراحساس مي كردم خواه مسلمان باشد يا مسيحي يا يهودي. شبي در محفل دوستان حاضر شدم و تا ساعتي چند به لهو لعب و رقص و شادي و غيره اشتغال داشتم پس از گذشت زماني در خود احساس شرمندگي نمودم و از افعال خودم خيلي بدم آمد ناچار از اطاق خارج شدم و به طبقة فوقاني رفتم و در آنجا مدتي تنها گريه كردم و چنين گفتم :

اي آنكه اگر خدائي هست آن خدا تويي مرا درياب. پس از لحظه اي به پايين آمدم شب به پايان رسيد تفرق حاصل گرديد. فرداي آن شب به اتفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براي ماموريت فني عازم مسافرت به مقصدي بوديم ، ناگهان ديديم از دور سيدي نوراني نزديك من آمده و به من سلام نمود و فرمود: با شما كاري دارم وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم، اتفاقا پس از رفتن او بعضي گفتند اين سيد بزرگوار است و چرا با بي اعتنائي جواب او را دادي، چون وقتي كه آن سيد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجي دارد و براي اين منظور اينجا پيش من آمده است. از روي تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعداز ظهر كه كاملا تطبيق با همان وقت موعود مي نمود بايد فلان مكان بوده و چنين و چنان دستوراتي به من داد كه بايد عمل كني. من با خود گفتم بنابراين نمي توانم ديگر بديدن اين سيد بروم. فردا چون وقت كار رئيس قطار نزديك مي شد در خود احساس كسالت كردم و كم كم تب شديدي ظهور نمود. به قسمي بستري شدم كه طبيب براي من آوردند و طبعا" از رفتن براي ماموريتي كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم پس از آنكه فرستاده رئيس قطار از نزد من بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم بحالت عادي برگشت كاملا" خوب و سرحال خود راديدم . دانستم در اين ميان سري بايد باشد. از اين رو برخاسته و به منزل آن سيد رفتم به مجرد اينكه نزد او نشستم فورا يك دوره اصول اعتقاديه با برهان و دليل براي من گفت بطوريكه من مومن شدم و سپس دستوراتي به من داده فرمود:فردا نيز بيا.

چند روزي همچنان نزد او رفتم . هنگاميكه پيش روي او مي نشستم آنچه از امور واقعه روي داده بود براي من بدون ذره اي كم و بيش حكايت مي نمود و از افعال و نيات شخصي من كه احدي جز من بر آنها اطلاع نداشت بيان مي نمود. مدتي گذشت تا اينكه شبي از روي ناچاري در مجلس دوستان شركت كردم ناچار شدم قمار نمايم . فردا چون به خدمت او رسيدم فورا فرمود: آياحيا و شرم ننمودي كه اين گناه كبيره را انجام دادي؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازيرشد گفتم غلط كردم توبه كردم. فرمود: غسل توبه كن و ديگر چنين منما. 

سپس دستوراتي ديگـر فرمود خلاصه بطور كلي رشته كارم را عـوض كرد و برنامه زنـدگي مرا تغيـير داد. چون اين قضيه در زنجان اتفاق افتاد و خواستم به تهران حركت كنم امر فرمود كه بعضي از علما را در تهران زيارت كنم و بالاخره مامور شدم كه براي زيارت مسافرت كنم و اين سفرسفريست كه به امر آن سيد بزرگوار مي نمايم. دوست ما گفت: در نزديكيهاي عراق ديدم دوباره ناگهان صداي او به گريه بلند شد سبب را پرسيدم گفت: الان وارد خاك عراق شديم چون حضرت ابا عبدالله «ع» خير مقدم فرمودند. ( پايان قصه )"

از اين قضيه مي فهميم كه اولا" شخص بايد يك وقت بيدار شود و اين جوان در آن مجلس بيدار شد. پس از بيداري، حال طلب به انسان دست مي دهد كه خدايا مرا نجات بده. يعني شما وقتي متوجه شدي كه مسير خطرناك و جنگل پر از جانوران درنده است متوقف مي شوي، مي ايستي و طلب و تقاضا مي كني كه خدايا، چشم داري كجاست كه دستم را بگيرد.

جنگليان هيچ كدام بيدار نيستند. اما در بين آنها  يك وقتي كسي بيدار مي شود و از زندگي با آنها بيزار و دنبال راهيست. پس قدم اول در عرفان و خداشناسي و پيدا كردن چشم و پيغمبر شدن بيدار شدن است. تا كي خوردن و خوابيدن و دفع شهوت؟ تا كجا پول همراه توست؟ فرض كنيد جلسه امروز را به مجلس جشن و سرور و شهوت تبديل كرديم. تا كي مي توانيم ادامه بدهيم؟ گرمي و لذت كار تا كجاست؟ يكوقتي خسته مي شوي و اول قدم، تكان خوردن و بيدار شدنست.

دربارة بيداري قبلا بسيار سخن گفته ايم من يكوقت بيدار شدم فهميدم كه زندگي اين نيست كه زن بگيرم و بچه دار شوم و شغل و خانه و اتومبيلي داشته باشم و بعد هم بميرم. ديدم كه اينگونه زيستن را دوست ندارم. بچه كه بودم دوست داشتم رئيس باشم در سنين هجده نوزده سالگي معلم و بعد رئيس شدم. ديدم هيچ است و جز ضرر و بدبختي چيزي ندارد خدا مي خواست كه  متوجه شدم و خدا خودش بايد بخواهد . گفتم وكيل مجلس شوم و به مردم خدمت كنم با اشخاص خبره از جمله آقاي عزيز زنگنه سناتور مجلس كه شاگرد پدرم نيز بوده است مشورت كردم و خود نيز در عالم خيال تجسم كردم، ديدم بدرد من نمي خورد و فهميدم كه مي خواهم فقط مثل خدا شوم.

خدا شدن راهش اينست كه با خدا آشتي كني و رفيق شوي. پس من بيدار شدم و به تحقيق پرداختم گفتند بايد آدمي را كه قبل از تو خدا را شناخته و با خداست پيدا كني. گفتند فقط بايد از خدا بخواهي زيرا او مي داند كه كداميك از بندگانش به او نزديكتر است و بايد تنها خدا را بخواهي. ما امتحان كرديم همانطور كه مولوي، شمس را يافت رياضي نيز حشمت السلطان را پيدا كرد.

خلاصه سخن اين است: "اول بيدار شدن ، دوم تطهير كردن ، سوم طلب صحيـح و خواستن از خدا كه يك چيز، فقط او را بخواهيد."

يك مثال مي زنم كسي به درب مكتب مي آيد، ده تومان پول مي خواهد مي گيرد و مي رود اما پرتوجويي حال طلب شديد دارد و اگر به اينجا نيايد خودش را مي كشد لذا در صـندلي اول مي نشيند . آن گدا كه به گدايي پـول آمده و اين پرتوجو متفاوت نيستند؟

پس تا از خدا شوهر، زن، خانه و شفا و …… مي خواهيد به خدا نمي رسيد . بايد از خدا فقط خدا را خواست يكوقت از حشمت السلطان پرسيدم : در اين دعاي وحدت چه نوشته ايد "خدايا بيماران را شفا ده زندانيان را نجات بخش …… " فرمود : اين براي كساني است كه فقط حوائـج مادي دارند و تذكريست كه تنها از خدا بخواهيد نه از راه و منشاء ديگر .

گر شبي در خانه جانانه مهمانت كنند             گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه باش

اگر كسي در بين شما هست كه از خدا جز خدا نمي خواهد در حق همه دعا كند. يكوقت شما مي گوييد : خدايا غذاي خوبي برسان تا شكم من سير شود. اما وقتي مي گوييد خدايا گرسنگي را از من بگير كه اگر مشغول خوردن غذا شوم از ياد تو غافل مي مانم. خدايا مرا بي نياز كن نه اينكه نيازمندم كن و بعد نيازم را برآور. اي خدا هيچ نمي خواهم فقط تو را مي خواهم. اگر به چنين حالي برسيد سلطنت دنيا و آخرت از آن شماست.

بقول مولوي :

آب كم جـو تشنـگي آور بدست                  تـا بـجوشـد آبـت از بـالا و پســت

پس اول بايد بيدار شد بعد تقاضاي نجات و هدايت كرد و خدا را براي خدا خواست و در يك لحظه درست مي شود. عجبا، ده پانزده سال با آقاي دولتشاهي رفيق بودم اما او را نشناختم. مسافرت مي رفتيم و با اختلاف سني زياد مدام با هم بوديم و زماني كه اينحال به من دست داد، فهميدم كه اوست پرده كنار رفت و او گفت: "من هستـم" خدايا من كور بودم و او را نمي ديدم اما او با بينايي به سراغ من كور آمده بود و زماني كه من به مرتبه بيداري رسيدم خود را به من نشان داد.

پس اگر ميلي در دلتان هست بگوييد الهي كاري بكن كه ميل به اين امر از دل من بيرن برود نه اينكه آنرا برآور بايزيد بسطامي مي گويد: "براي چهاردهمين دفعه پاي پياده به حج رفتم. به مكه رسيدم ديدم خانه كعبه و تمام حجاجي كه طواف مي كنند به دور يك زن مي گردند به خدمت آن زن رسيدم و گفتم من ديدم كه بيت و رب البيت برگرد تو طواف مي كنند. او رابعه عدويه بود و گفت: ‌هر چه فكر مي كنم كار درست و حسابي نكرده ام. اينقدر مي دانم كه از صحرا آمدم و با خود آب و غذا و وسيله اي بر نداشتم كه مي دانستم خدا روزي دهنده است. با پاي برهنه راه مي پيمودم كه ديدم سگي سرش را در چاه آبي فرو مي برد و تشنه است با خود وسيله اي نداشتم كلاهم را از سر برداشتم و ديدم گيسوانم را نمي خواهم موهايم را بريدم و از آن ريسماني بافتم به كلاه بستم و به چاه فرو بردم. هر دفعه مقدار كمي آب بيرون آوردم و انقدر ادامه دادم تا سگ سيراب شد به چشمم از روي حق شناسي نگاه كرد و زوزه اي كشيد و با خدا حرف زد. نمي دانم چه گفت شايد دعاي آن سگ در حق من رو سياه مؤثر افتاد است.

الهي به حق سگ رابعه ما را با خودت آشنا كن. الهي مقام آن سگ را به ما بده كه ما سخت كوچك و حقير و پست و ناچيز و عاجزيم. موجودات هر چه بي پناهتر باشند بايد بيشتر به آنها رسيد. بياييد كاري بكنيد بياييد از خدا جز خدا نخواهيد به اين امر تزكيه نفس و تطهير اخلاقي و روحي مي گويند خواستها و اميال و آرزوها را از دل بيرون كنيد ببينيد چه عالمي است.