تاريخ انتشار

آذرماه 1381

با اجازة مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

يكشنبه بيست و هفت مهر پنجاه و نه

استاد مسعود رياضي

حركات حياتي انسان

هر موجود و پديده اي متحرك است، زيرا جهان يكپارچه انرژي است. اصولاً عنصر وجودي و مادي حيات هر پديده اي نيرو و انرژي متحرك و متحول است لذا مي گوئيم هر موجودي از جماد و نبات و حيوان ذاتاً زنده است و داراي بينهايت نوع حركات حياتي.

براي شناخت جهان وانسان اين حركات بيشمار طبيعت را به سه دسته تقسيم مي كنيم:

-                             تعداد بسياري از حركات يا حالات بنام حركت وضعي

-                             تعدادي ديگر به عنوان حركت انتقالي

-                             دسته اي ديگر از حركات موجودات به اسم حركت تكاملي

اين سه دسته حركات در انسان به دو صورت :

-                                 حركات طبيعي و فطري(حركت تكويني)

-                                 حركات تكليفي و اخلاقي تجلي مي كند.

حركات طبيعي و فطري حالت ناخود آگاه داشته از عهده انسان بيرون است در اين مبحث ما به حركات تكليفي و اخلاقي مي پردازيم كه بايد در نهادهاي اجتماعي مطالعه شوند. يعني در روابط انسان در جامعه.

حركات وضعي اخلاق انسان

در اين حالت انسان خود را دوست مي دارد و براي حفظ و بقاي خود مي كوشد گذشتگان منشأ اين حالت را حس صيانت (نگهداري ) ذات دانسته اند، در حالي كه حركت وضعي، از حس عشق ومحبت و جاذبه سرچشمه مي گيرد و حالت صيانت ذات يكي از جلوه هاي اين حس است، اگر انسان يا هر موجود ديگري حركت وضعي و خود مداري نداشته باشد و باصطلاح از حس صيانت ذات محروم باشد جذب ديگران مي شود و ظاهراً‌ نابود خواهد شد. اين حركت وضعي در حفظ حدود هر موجود و بقاي هر پديده بسيار موثر است.

حالت عكس نيز در اين حس هست  كه باز عدم تعادل پيش مي آورد يعني اگر انساني در حركت وضعي خود از نظر اخلاقي افراط كند به عدم تعادل رواني و بيماريهاي زيادي مبتلا مي شود كه ريشه همه آنها عجب يا خود بيني، خود پسندي، يا خويشتن پرستي ناميده شده است. اين بيماري در ساير حركات رواني فرد نيز اختلال ايجاد خواهد كرد.

عجب يا خودبيني

گفتيم اگر انسان به علت عدم تعادل رواني و تمرين در خود خواهي، حركت وضعي خود را بيشتر و سريعتر كند به عجب (خويشتن پرستي) مبتلا مي شود. بشر خود خواه وخودبين به يك نوع وسواس جانكاه و كشنده مبتلاست، با مردم نمي جوشد، گوشگير و تك رو زندگي مي كند، در هيچ معامله و مذاكره اي با همنوعان خود حتي با دوستان صميمي(كه هيچ وقت ندارد) به توافق و تعادل و همزيستي موفق نمي شود بيمار در اين حالت خود را از ديگران بهتر و بالاتر مي داند و در هيچ مسئله اي و حادثه اي نمي تواند باور كند كه عقيده و نظر ديگران يا فكر و دانش ديگران براو برتري دارد. اين بيماري منشاء حالاتي است كه به بيماريهاي رواني وحجابهاي عقلي معروف است كه بعداً آنها را تشريح خواهيم كرد.

آزمايش در خود شناسي

اطراف واطرافيان خودراببينيد راستي شما با چند نفر دوست هستيد، دوستان شما چه نوع مردماني و از چه طبقه اي هستند. آيا بين دوستان خود كسي را مي شناسيد كه از شما داناتر، عاقلتر، شجاعتر، خوشنامتر و محبوبتر باشد؟ اگر چنين دوستاني داريد و به برتري آنها برخود قلباً اقرار مي كنيد؟ با آنها چه رابطه و رفتاري داريد؟

مي دانيد چه مي خواهم بگويم و شما را به كدام نكته اخلاقي آگاه كنم؟ آگاه باشيد كه آدم خويشتن پرست دوست واقعي ندارد. بين آشنايان  اطرافيان خود بلكه بين جهان و بشريت، خود را از همه داناتر، شجاعتر، پاكترو خلاصه ازهر لحاظ برتر مي داند. هرگاه به علت احتياج براي ادامه زندگي دوستاني انتخاب كند، حتماً از هر جهت آن دوستان از خودش پايين تر و كوچكتر خواهند بود.

آدم خود پرست نمي تواند كسي را از خويش بالاتر ببيند و همواره با كساني كه از او بهتر و بالاترند ستيزه مي كند تا برتري خود را بر آنها به ثبوت برساند كه البته هيچگاه موفق نخواهد بود بقول حافظ :

اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست

عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري

- حركت انتقالي يا دگردوستي

اين حركت اخلاقي نيز از حس عشق و محبت و جادبه سرچشمه مي گيرد كسي كه تعادل رواني دارد، بين حركت اول و حركت دوم بخش خويشتن  دوستي و دگردوستي تناسب و توازن ايجاد مي كند، خود را دوست مي دارد به ديگران نيز توجه دارد و آنها را از محبت پاك و خالص خود سيراب مي سازد. در غم و شادي ديگران شريك است، براي روشن كردن چراغ زندگاني درجامعه و شادي دل ديگران با آنها همفكري،همكاري و همگامي مي كند، زيرا مي داند كه منافع شخصي او در منافع ديگران و اجتماع بهتر تامين مي شود. اگر جامعه صالح و سعادتمند باشد فرد نيز خوشبخت خواهد بود و هيچگاه در جامعه نا امن و ناصالح هيچ فردي هر چه هم در رفاه باشد احساس خوشبختي نخواهد كرد اين تابلوي درخشان اثر سعدي شيرازي در اينجا مفهوم روشنتري خواهد داشت :

بني آدم اعضاي يكديگرند                  كه در آفرينش زيك گوهرند

چوعضوي بدردآوردروزگار                    دگر  عضوها  را نماند   قرار

                                                                      توكزمهنت ديگران بي غمي            نشايد  كه  نامت  نهند  آدمي

در اين حالت انسان واقع بين است خود را خوب مي شناسد صفات نيك و بد خود را در همه حال بخوبي تشخيص مي دهد افكار و اعمال خوب را نوعي وظيفه مي داند و هيچگاه به علت كردار نيك و خدمت به ديگران مغرور نمي شود. از كردار زشت پرهيز مي كند واگر مرتكب شود سخت پشيمان و پوزش خواه خواهد بود همواره بفكر اصلاح اخلاق خود مي باشد و مراقب احوال خويشتن است.

حقارت، بدبيني بخود

اگر انسان دچار عدم تعادل رواني و بيماري گردد حركت انتقالي و دگر دوستي او شديد و سريع و بي تعادل خواهد شد بيمار در اين حالت باز هم به نوعي وسواس مبتلا مي شود. ارزش خود را  كم  مي كند قدر خود را نمي داند خود را و آنچه متعلق به اوست زشت و بد ناموزون مي بيند. همواره غمگين و نااميد است. خود را مستوجب عذاب و مجازات مي بيند. به نوعي خود آزاري مبتلا مي شود و گاهي فكر خودكشي از مغزش خطور مي كند. حال حقارت اگر شديد نشود صرفاً جنبه دروني دارد و افراد و اطرافيان بيمار نمي توانند اين حال را تشخيص بدهند، بلكه بيمار را آدمي فروتن و گوشه گير بحساب مي آورند.

با اينكه بيماري حقارت يا بدبيني به خود و پرستش ديگران عكس بيماري عجب يا خودبيني و خويشتن پرستي مي باشد و منشاء اين دو نوع بيماري از دو نوع حركت مختلف حياتي بوده است اما در پاره اي از احوال بيماران به هم شبيه اند. هر دو حالت انزوا طلبي دارند. اما بيمار اول، چون خود را از ديگران بسيار برتر مي داند منزويست و بيمار دوم به علت حقارت و خود كم بيني گوشه گير مي شود. آدم خود بزرگ بين به هر كس خدمت نمي كند اما بشر خود كم بين در عين گوشه گيري خدمتگزار  و فدائي ديگران است.

سه حالت مختلف از دو نوع حركت حياتي

دو نوع حركت حياتي وضعي و انتقالي سه نوع حالات مختلف شناخته شد:

-                                 خويشتن پرستي يا عقده خود بزرگ بيني

-                                 حالت غير پرستي يا عقده حقارت و خود كوچك بيني

-                                 حالت واقع بيني و تعادل بين خويشتن دوستي و دگر دوستي كه بايد اين سه حالت اخلاقي گوناگون را مفصلاً تشريح كنيم .

حركت تكاملي

هر موجودي از ذرات بسيار ريز تا كرات و كهكشانهاي بسيار بزرگ حركات بيشماري  دارند كه به حركت سوم يا حركت تكاملي براي رشد و ارتقاء معروف است. اين حركت خداپرستي مي باشد. كه از حالات حس عشق و محبت و جاذبه است. انسان بايد خدا را بشناسد و خدا را بپرستد. اين حركت در فطرات موجودات وجود دارد كه موجب كمال و رشد و ارتقاء آنهاست.

تعادل بين سه نوع حركت خود دوستي، دگر دوستي و خداپرستي سعادت انسان را تامين مي كند. پرستش مخصوص خداست كه نتيجه عشق است. پس اگر از تعادل سه نوع حركت سخن گفتيم مقصود ما صرفا تناسب و تعادل بود نه تساوي كميتي و كيفيتي سه نوع حركت.

گفتيم خود دوستي، نگفتيم خود پرستي، زيرا خود پرستي نوعي بيماريست و نشانه عدم تعادل رواني، گفتيم غير دوستي، نه غير پرستي، زيرا غير پرستي خود نوعي بيماريست كه باز هم علامت عدم تعادل رواني خواهد بود اما در حركت سوم گفتيم خداپرستي و نگفتيم خدادوستي كه خدا دوستي زماني براي انسان مطرح مي شود كه انسان به خود پرستي يا غيرپرستي مبتلاشود.

پس در اين سه نوع حركت تعادل و تناسب هست اما توازن و تساوي نيست خود دوستي و خداپرستي نمي توانند در دو كفه ترازوي سنجش عقلي هموزن باشند خود دوستي به منزله ذره و خداپرستي جنبه‌لاحدي و بينهايت دارد.

ناگفته پيداست كه ذرة محدود را با وجود بينهايت همسري نتواند كردن. حركت سوم در اصطلاح عرفان و ديانت سير و سلوك الي الله است. عشقبازي  با خدا، تا آنجا كه به مقام فناء في الله برسد و در نقطة توحيد و دايرة وحدت فاني و حل و ادغام گردد.

از سخنان اخيرم اينطور احساس مي شود كه انسان موحد و يكتاپرست بايد كم كم خويشتن دوستي و غيردوستي را فراموش كند تا در سير و سلوك الي الله و رهروي و عشق به خدا عاشق حقيقي باشد و به مقام فنا في الله برسد و در نقطه توحيد ادغام گردد. اين احساس و ادراك را نفي و رد نمي كنم اما مي گويم افراط در خداپرستي و حركت تكاملي جنون ديني ناميده مي شود. انسان در اين نوع بيماري زيبا و مقدس از خود و ديگران دل مي كند و چون زاهدان و عابدان و مرتاضان و ساجدان كارش به انزوا در كوه و دشت و بيابان مي كشد و ديگر زندگي فردي و اجتماعي نخواند داشت. خداوند اين بيماري را به تن و جان من بزند و مرا در عشق خود بسوزاند اما به  شما مي گويم بايد اين حركت سوم و سير تكاملي نيزكنترل شود.

پرتوجو بايد بين خود خواهي و دگر خواهي و يزدان شناسي تعادلي برقرار نمايد كه زندگي فردي و اجتماعي، او فدا نشود، در جامعه خود زندگي كند و خدا را در بين مردم بجويد نه دركوه و دشت و بيابان. متاسفانه صوفيه و مرتاضان از اين حقيقت دور ماندند و جامعة ‌خود را فراموش كردند. اين طرز رفتار و ايدئولوژي به جهانبيني وانسانشناسي مربوط مي شود. اگر انسان، مردم را از خدا جدا بداند البته از آنها گريزان خواهد بود. ولي اگر وحدتي فكر كند و هدفش الله باشد مي تواند بين سه نوع حركت اخلاقي و رواني خود تناسب و تعادل ايجاد كند. خود را دوست مي دارد براي آنكه زنده بماند، زنده مي ماند براي آنكه خدمت به مردم كند، براي آنكه رضاي خدا را به دست بياورد.

پس چون خدا را مي پرستد خدمتگزار مردم است و خود را نيز حفظ مي كند تا در اين پرستش كامياب گردد. بيش از اين درباره حركت سوم سخني نمي گويم زيرا اين مقدمه براي نتيجه و مقصودي بود كه به لطف يزدان مقتدر مهربان به آساني و خوبي بيان گرديد و اكنون بايد درباره حجابهاي هشتگانه و حالات سه گانه هر يك از آن حجابها سخن بگويم تا پرتوجويان با توجه به اين ميزان ومقياس خود را بشناسد.

حجابهاي رواني

انسان با انديشه‌خود زندگي مي كند. خرد چراغ راهنماي آدمي است كه در هركاري روشن كننده راه و مشخص كنندة كجي و راستي و امور است. آنكس كه خرد راهنمايش باشد هيچگاه از جاده تقوي و فضيلت و انسانيت منحرف نخواهد شد. راستي چه مي شود كه انسان نه تنها از درك حقايق محروم مي گردد، بلكه از تشخيص واقعيات نيز عاجز مي ماند. مگر عقل هميشه با ما نيست پس چرا همواره راه را از چاه درست تشخيص نمي دهيم و با همه سعي و كوششي كه براي رسيدن به خوشبختي داريم، در امور روزمره زندگي دچار غفلت و خطا يا اشتباه مي شويم واحياناً به زيان خود قدم برمي داريم.

صفات وحالاتي درانسان وجود دارد يا انسان به بيماريهائي مبتلا مي شود كه خرد او روشنائيهاي خود را از دست مي دهد و يك بيمار نمي تواند راه راست را تشخيص بدهد. اين بيماريها خود پرستي و غيرپرستي هستند كه پايه هر دو خود خواهي است و هشت صورت پيدا مي كنند.

حجاب اول، عجب

حجاب اول عجب يا خود بيني است آدم خود بين خود را از ديگران و از خداوند بيشتر دوست مي دارد و تقريباً در اول جاده خطرناك خودپرستي قرار دارد غير از افراد خودآگاه و سالكان طريق الله بدون اغراق بقيه مردم جهان  به اين كسالت مبتلا هستند شايد امروز در بين چهار ميليارد جمعيت زمين يا بين سه ميليارد نفر افراد بالغ كه در جهان زندگي مي كنند يك ميليون نفر نمي توانيم پيدا كنيم كه به اين كسالت مبتلا نباشند. آدم خود بين، خود را و آنچه كه مربوط و متعلق به اوست از بستگان و دوستان، اشياء و وسايل، و غيره همه را خوب و برجسته مي بيند و از آنها لذت مي برد. خيلي به خودش خوش بين است و در باطن بوجود خود فخر و مباهات مي كند. اما چون كسالت خود پرستي شديد نشده اين حال را زياد بروز نمي دهد و فقط جنبه دروني دارد.

راستي تفكر كنيد اگر همة‌ افراد بشر خودبين باشند و هر كدام خود را از تمام افراد بشر بهتر و برتر بدانند آيا خرد سالم چنين قضاوتي را مي پذيرد و اگر كسي بيرون از جامعة بشريت بخواهد داوري كند نتيجة بررسي او چگونه خواهد بود؟

آدم خودبين از تشخيص صفات برجسته ديگران محروم است. طرز فكر آدم خودبين را فراموش نكنيد تا با بيان حقيقتي از حكمت نوين مقياسي بدست شما بدهم تا بدانيد كه آدم خودبين داراي عقل سالم نيست.

حكمت نوين در بحث انسان مي گويد:

هر فرد بشر در زمان خود و شايد در همة ‌زمانها در يك استعداد و خصلت بر تمام افراد بشر برتري دارد زيرا عالم بر مدار وحدت مي گردد و هر موجودي در مقام وحدت است يعني يكتاي بي همتاست و مثل و مانند ندارد.

شايد شنيده باشيد كه انسان شناسان از طريق آمارگيري و بررسيهاي علمي به اين نتيجه رسيده اند كه خطوط انگشتان دست هر انساني منحصر بفرد است و نظير آن انسان با آن نوع خطوط تا كنون بدنيا نيامده و نخواهد آمد. عظمت آفرينش را در اين بحث بنگريد!

پس مي گوييم يك انسان در يك صفت و استعداد بخصوص بر تمام انسانهاي روي زمين در همه دورانها برتري دارد و در نوع خود بي نظير است از همين گذرگاه به عدالت خداوند و نظام آفرينش و تساوي حقوق موجودات و توازن و تناسب در گردش و روابط موجودات پي مي بريم. كه خداوند هيچ انساني را محروم نفرموده، پس در مجموع و انتهاي محاسبات مي دانيم هيچ انساني بر ديگران امتياز و برتري ندارد.

راستي افراد خود پرست چه مي گويند؟ اگر آدم خودبين و خويشتن پرست خود را باديگران در همه زمانها يا در زمان خود مقايسه كرده باشد و نتيجه محاسبه او چنين باشد كه بر همه افراد بشر از هر جهت برتري دارد بر او بحث و ايرادي نيست ولي چون چنين بررسي و تحقيقي اولاً‌ غيرممكن  است ثانياً اگر مقدور باشد نتيجه همان است كه حكمت نوين مي فرمايد،‌ اين انسان خود بين و خود پرست شايد بتواند يك صفت خود را از ساير صفات خود برتر ببيند يا يك صفت خود را بين همه افراد بشر ممتاز و عالي تر تشخيص بدهد مثلاً حس بينائي او از حس بينائي همة‌ افراد بشر در همة زمانها قويتر باشد. اما نمي تواند ادعا كند به اين علت بر ديگران برتري دارد زيرا فرد ديگر مثلاً در حس شنوائي از ايشان قويتر است چون نتيجة تحقيق علمي و بررسي دقيق همين خواهد بود كه حكمت نوين فرموده است پس بايد از اسب خودخواهي پياده شويم و ديگران را به حساب بياوريم و با همنوعان خود طريق دوستي بپوئيم.

در قصص قرآن و تورات آمده است كه يكي از شاگردان حضرت موسي (ع) از او پرسيد اي پيامبر بزرگ آيا خداوند بنده اي از تو داناتر در روي زمين دارد؟ حضرت موسي (ع) چون خود را پيامبر الوالعزم (داراي اراده، خود آگاه) مي دانست در پاسخ گفت‌: گمان نمي كنم خداوند بنده اي از من داناتر در روي زمين آفريده باشد ماجرائي دارد كه خلاصه آن اينست اولاً‌ به شخص داناتر از خود برخورد كرد و به عجز و كوچكي خود پي برد، ثانياً در آزمايشاتي كه از او به عمل آمد معلوم شد كه سيم وحي او قطع شده زيرا پردة عجب وخودبيني عقل او را تيره كرده و نابينايش ساخت و چون خودبين شد ديگر نتوانست خدا را ببيند.

چشم خود بين نتواند كه خدا بين گردد               پرده بردار كه حق جلوه نمايد بر دل

موسي (ع) بر اثر تضرع و زاري و اظهار عجز و درماندگي با يزدان مقتدر مهربان بديدار عبد صالح يا خضر خجسته پي نائل شده و قطره اي از درياي بيكران دانش او را ديد و به ناداني خو پي برد. اينكه مي گويند در زمين بايد حجت خدا وجود داشته باشد براي اينست كه انسان كامل زمان يا حجت خدا دليل و متر و مقياس سنجش انسانيت است تا افراد خود بين خود را با اين ترازوي عدل الهي وزن كنند و نقد خويشتن  را دريابند.

پس براي درمان بيماري عجب يا خودبيني حتماً‌ طبيب الهي لازمست، آينه اي كه انسان را بخودش بنمايد و او را نقد كند و ارزش راستين انسان را نشان دهد.

آينه باشد رخ مردان حق                                          خويشتن را بنگر و آگاه شو

اينطور بنظر مي رسد كه تنظيم حركات سه گانة‌ وضعي، انتقالي و تكاملي هر انسان به عهده مربيان روحاني و حجج الهي ست كه تذكر دهند و راهنمائي فرمايند. هر يك از صفات انساني كه منشاء فطري و رواني داشته باشند يعني در طبيعت و فطرت انسان تعبيه شده باشند قطعاً وجود آن صفت براي تنظيم حالات حياتي واجب است و نبايد آنرا زائد و غير ضروري دانست. پس حركت وضعي يا خويشتن دوستي حاليست طبيعي و فطري و درست و بجاست اما اگر اين حركت از قاعده بيرون باشد و انسان چنان در خويشتن دوستي غرق شود كه بخود پرستي مبتلا گردد بايد او را بيمار رواني دانست كه حجاب اول يا عجب و خودبيني روي ديدگان عقل را پوشيده و مانع حقيقت بيني شده است.

تعادل در خويشتن پرستي

اگر انسان به مدد آينه كه درباره اش صحبت كرديم خود را ببيند و بشناسد وصفات زشت و خوب خود را بخوبي تشخيص دهدالبته درخط مستقيم وتعادل قراردارد، كردارخوب را وظيفه خود مي داند وصفات نيك و برجسته اش را موهبت الهي مي بيند و هيچگاه به عجب و تشكر از خود مبتلا نمي شود.

به عكس كردار زشت و ناموزون او در نظرش مهم و خطرناك جلوه مي كند حس وجدانش بيدار است سزاي اعمال زشت او را مي دهد و او را ازگفتار و كردار و پندار ناپسند پرهيز مي دهد، انسان خودشناس و واقع بين و حقيقت گرا همواره به فكر اصلاح اخلاقي و تعادل رواني خود مي باشد و با حالت دگردوستي و يزدان پرستي بسوي كمالات عالي آدميت گام برمي دارد اين حد تعادل و سلامت عقل و روان انسان است.

عقدة حقارت

اگر انسان در حركت وضعي و خويشتن دوستي كه حد افراط آن عجب و خود بيني بود دچار كسالت و ضعف شود به بيماري حقارت يا بدبيني بخود مبتلا مي گردد شخص بيمار در اين حالت خويشتن را و آنچه متعلق به اوست كوچك و ناچيز و زشت و ناپسند مي داند. سخت ضعيف است و از خود نااميد، همواره دلخور و غمگين است وجود خود را زائد و مستوجب عذاب ومجازات مي بيند و همواره از گناه ناكرده عذر مي خواهد، خود را آزار مي دهد و هرگاه بيماري شدت پيدا كند دست به انتحار مي زند، اگر بيماري حقارت مزمن و شديد شده باشد اطرافيان نمي توانند آنرا در بيمار تشخيص بدهند زيرا بيماري صرفاً جنبه دروني دارد وشخصيت باطني بيمار را خرد كرده است.

اين بيماري را با تواضع و حال فروتني عرفاني نبايد اشتباه كرد زيرا انسان يكتاپرست در حد بالاي معرفت يا مقام فنا في الله خويشتن را در مقابل عظمت الهي سخت حقير و ناچيز مي بيند. در اين حالت براي مخلوقات و موجودات عالم كه جلوهاي پاك يزداني هستند ارزش و اعتبار بسيار قائل است.

در اين درس خودشناسي و اخلاق بيم آن مي رودكه اين دو نوع صفت انساني با هم اشتباه شود پرتوجويان عزيز بايد دقيقاً تفكركنند و هر صفتي را بجاي خود بشناسند.

حجاب دوم، بخل

حجاب دوم بخل يا خست نفس است. دومين حجاب كه تيره تر از عجب و خودبيني است و آينة‌ جان آدمي را تاريكتر مي كند بخل يا خست نفس مي باشد، خسيس بودن.

هرگاه يك فرد بشر روي حركت وضعي و خود مداري و خويشتن دوستي تمرينات بيشتري بكند و بيماري عجب و خودبيني را درمان نكرده باشد و از حركات انتقالي و تكاملي يعني دگر دوستي و  خداپرستي قصور بورزد كم كم خويشتن دوستي او بخود پرستي تبديل مي گردد، براي خودپرستي هفت مرتبه مي شناسيم كه اين مراتب بعد از عجب و خودبيني حاصل مي شود كه پلة‌ اول نردبان خودپرستي همين خست نفس يا بخل است.

بيماري بخل كه خود نوعي حسادت محسوب مي شود صاحبش را بحالتي مبتلا مي كند كه از شدت خويشتن دوستي همه چيز را براي خود مي خواهد و براي هيچ فردي در جهان حقي قائل نيست در هر برنامه و رابطه اي با مردم صد در صد نفع خود را در نظر مي گيرد و هيچگاه به فكرش نمي رسدكه نفعي به ديگران برساند ولو فرزند و همسر و نزديكانش، حرص و آز و طمع از عوارض اين بيماريست.

در اين بحث بخل و خست نفس را توجيه مي كنيم و اگر بخواهيم از ريشه به تنه و شاخه هاي درخت بيماريهاي رواني برسيم مثنوي هفتاد من كاغذ شود.پرتوجويان عزيز بايد خودشان روي مباحث اصولي حكمت نوين تفكر كنند و براي شناخت انسان و حالاتش به جستجو بپردازند.

آدم بخيل به هيچ وجه سود و خيرش بديگران نمي رسد و از مال و مقام و معلومات او حتي نزديكترين بستگانش بهره اي نخواهند برد. سخت ممسك و خسيس است ظاهراً براي اين خصلت و خوي خود دلايل قانع كننده دارد، مي گويد: اختيار مال خود را دارم و نمي خواهم آنرا بديگران بدهم. هركس بايد گليم خود را خودش از آب بكشد. من براي خدمت بديگران ضرورتي احساس نميكنم. به ياد كي‌؟ به عشق كي؟ من چرا فداي ديگران بشوم. هر كسي بايد راه خود را برود و بار خود را ببرد! و از اين قبيل پندارها به عنوان دليل بر موجه بودن اخلاق و رفتار خود بيان مي كند.

از جمله نهايت سعي دارد كه ديگران را مادي و پول پرست و بخيل و ممسك معرفي كند كه در اين معامله تنها نباشد. اگرببيند كسي قدم خيري در راه ديگران برمي دارد براي از بين بردن ارزش خدمات او تهمتها مي زند و دليل تراشي مي كند. بخيل در اينجا داراي علم غيب نيز مي شود! و از ضمير و نيت افراد نيكوكار خبرهاي زشت و ناخوشايند مي آورد و براي كار خير آنها محمل مي تراشد. اگر فلان آدم مدرسه ساخته و وقف كرده جاسوس انگليس است قصد دارد وكيل مجلس شود و غيره.

شخص بخيل از اينكه ديگران از وجودش بهره منده شوند حسادت مي ورزد. به همين دليل بخل را نوعي حسادت دانسته اند. كه مي گويند حسادت بر سه قسم است: نوع اول آنكه ميل ندارد كسي از وجودش استفاده كند، نوع دوم حسادت آنكه اگر كسي به كس ديگر خدمت كند شخص حسود ناراحت مي شود، نوع سوم آنكه اگر كسي بخود شخص حسود خدمتي بكند ناراحت خواهد شد.

حسادت نوع اول همين بخل است كه دربارة آن سخن گفتيم و حسادت نوع دوم مطلق حسد است كه بعداً درباره آن سخن خواهيم گفت و حسادت نوع سوم غرور ناميده مي شود.

راستي مي دانيد كه انسان داراي صفات الهي است و در سير و سلوك و تربيت نفس بايد صفات خداوندي را در وجود خود تقويت كند و خداگونه باشد. يكي از صفات خدا رازق بودن است خدا روزي دهنده است صفت ديگر خداوند رحمانيت اوست رحمن به كسي مي گويند كه به همه موجودات مهر بورزد و خدمت كند رحمت و لطف او عام باشد و خدا رحمن است. يكي ديگر از صفات بزرگ خداوند رحيميت اوست رحمن صفتي عام و رحيم صفتي خاص است شخص رحيم  نسبت به نزديكان خود احساس مسئوليت مي كند و نيز در حق نيكان و پاكان و موجودات بخل نمي ورزد.

اما شخص بخيل اين سه صفت يعني رازقيت، رحمانيت و رحيميت را در وجود خود كشته است و يا كم دارد كه گفتيم به علت عارضة كسالت، چنين حالتي بر انسان غلبه مي كند و همانطور كه بوسيله تمرين اين صفات مقدس الهي در وجود انسان كم و ضعيف مي شود. باز هم بوسيله تمرين و تلقين اين بيماري قابل علاج است. در اديان و مذاهب و مكتبهاي روحي مالياتهاو عوارضي مقرر كرده اند و به پيروان خود دستور مي دهند كه ازمال و مقام و معلومات خود در راه جامعه انفاق كنند، نيكوكار باشند و به همنوع خود خالصانه خدمت و محبت نمايند. اجراي اين دستورات تمريني قوي براي معالجة بيماري بخل است مثلاً‌ در دين مقدس اسلام خمس و زكات براي تمرين صفات رازقيت و رحمانيت و مبارزه با بخل و حسد توصيه شده است كه وقتي شخص مسلمان به دستور مذهبي همه ساله قسمتي از مال خود را به تهيدستان داد كم كم با سخاوت مي شود. تنها مسئله خمس و زكات يا ماليات مستمر و مستقيم نيست بلكه مسلمانان و پيروان اديان دستور دارند مرتباً‌ خيرات و مبرات كنند و باانفاق و حتي ايثار در راه رضاي خداوند رفاه مردم مال و نفس خود را تزكيه نمايند. اقدام در امور خير بيشتر جنبه تزكيه نفس دارد. شخص بخيل خود را از رحمت خدا و محبت مردم محروم مي سازد. حتي فرزندانش او را دوست نمي دارند زيرابه تجربه دريافته اند كه پدرشان پول را از آنها، بلكه آنرا از خدا هم بيشتر دوست مي دارد در نتيجه قلباً از او دور مي شوند. شخص بخيل چون از اطرافيان خود بي مهري مي بيند همواره عصباني است و خودش نمي داند از كجا خورده. مرتباً‌ بهانه جوئي مي كند روزگار خود و خانواده اش از دست اين صفت زشت، سياه است. چنين موجودي چطور مي تواند از خدا و خلق انتظار لطف و كرامت داشته باشد.

در حديثي آمده است كه شخص بخيل از نعمت بهشت الهي محروم است زيرا به اعمال خير موفق نمي شود اين صفت زشت حجابي است ضخيم، تاريك و زشت بر روي دل انسان و لذت عبادت پروردگار و عشق و محبت بندگان خدا را از صاحبش سلب مي كند. بنظر من درمان اين بيماري زياد مشكل نيست براي معالجه بيمار همين گفتار كافيست زيرا نخست بايد او را بيدار و بر احوال نفسش آگاه كرد كه خودش بداند به چنين بيماري خطرناكي مبتلاست.

سخنم راشوخي ومطايبه فرض نكنيد مي خواهم بگويم، آدم بخيل به بيماري يبوست دستگاه گوارش مبتلا مي شود شخصي را ديدم كه مي گفت مدت ده سال است يبوست مزاج دارم روده من به خشكي عجيبي مبتلا شده است براي معالجه به اسرائيل و انگليس هم رفته بود اما بي نتيجه. خوراك او غالباً‌ آب ميوه و آشهاي ايراني و زود هضم بود اما مدفوعش مثل سنگ سفت و مثل زغال سياه بود طي دوسه برخورد فهميدم سخت مادي، پول پرست و بخيل است.

گفتم فلاني كرمانشاهيها به‌آدم ممسك و بخيل، خشك و يبس مي گويند و اين ضرب المثل و نامگذاري بي علت نبوده است. بيماريهاي رواني عكس العملهاي بدني دارد مگر نمي بيني افراد خود خور، خودبين و عصباني كه نتوانند خشم خود را ظاهر كنند به زخم معده مبتلا مي شوند و سؤهاضمه مي گيرند؟

وقتي از بيماري خود آگاه شده اولين روز به سيد فقيري پنج تومان نقد داد و توي قهوخانه پول ترياك و چاي او را حساب كرد گفتم برو كه درمان شدي و كم كم تمرين كرد گاهي دوستانش را مهمان مي كرد ظاهراً آدم با شخصيتي بود اما بيماري بخل، مزاج و روانش را سوزانده بود خوشبختانه يبوست مزاجش معالجه شد.

صد حيف كه علوم رواني در دنيا پيشرفتي نكرده،حكمت نوين معتقد است كليه بيماريهاي جسمي منشاء فكري و رواني دارد حتي سل و سرطان، اگر اين صفات رابشناسيد و نفس خود را كنترل كنيد كمتر بيمار مي شويد. برخي از بزرگان بعد از بيداري و در قدم اول هدايت خود براي اينكه ريشه بخل وخودخواهي و خويشتن پرستي را در ضمير دلشان بسوزانند، همه ثروت خود را يكجا به ديگران بخشيده اند و باصطلاح ترك دنيا كرده اند. زيرا سلامت نفس و جسم براي انسان بالاترين نعمت الهي است. پيران طريقت مريداني را كه به اين بيماري مبتلا بوده اند وادار مي كردند كه مال حلال خود را به ديگران ببخشند. در سلسلة خاكسار در رابطة با همين درمان رواني به مريدان بخيل دستور مي دادند كه با پرسه زدن و دريوزگي، گدائي كنند. آنها را با اين تمرينات معالجه مي كردند بديهي است وقتي كه آدم با شخصيت و مشهور در شهر و محله خود گدائي كند با خود خواهي و خويشتن پرستي و بخل و خست نفس جنگيده است. زيرا ديگر آبروئي براي او در جامعه باقي نمي ماند.

اما متاسفانه اين روش درماني خالي از ضرر نيست زيرا از طرف ديگر موجب تقويت خودخواهي مي شود دليلش اين است كه آن فقير و درويش بر اثر اين گذشت و ايثار در بين برادران طريقتي خود مقامي پيدا مي كند و به مرتبه اي مي رسد و در نتيجه باز هم در خود خواهي و خودپرستي و جاه طلبي تمرين كرده است كه البته مرشدان طريقت و پيران دل آگاه از احوال اينگونه مريدان غافل نبوده اند و براي خرد كردن بت خودپرستي آنها تمرينات ديگر مي دادند.

مقصود آن است كه بقول قديمي ها بدانيد كه ديو نفس در كمين است و از هر دري او را برانند به محض آنكه غفلت كنند از در ديگر با لباس و چهرة ‌ديگر وارد خواهد شد و خود نمائي خواهد كرد بهتر آن است كه يك روش شناخته شده در معالجة بيماران رواني در مكتبهاي روحي بكار برده نشود. يعني شاگردان ندانند كه با آنها چه مي كنند زيرا به محض آنكه بدانند با اجراي فلان دستور معين استاد، در بين همگنان سرافراز مي شوند از در ريا و تظاهر در مي آيند و باز در خودنمائي و خودخواهي تمرين مي كنند. براستي بدانيد كه هيچ فردي ولو اولياء و انبياء الهي بي مدد مرشد دانا و پيردل آگاه نمي تواند رهرروي كند وخود رادرمان و تزكيه نمايد. بقول سعدي :

داروي تربيت از پير طريقت بستان                       كادمي را بتر از علت ناداني نيست

و حافظ شيرازي ميفرمايد :

بندة پير خراباتم كه لطفش دائم است             ورنه لطف شيخ و واعظ گاه هست و گاه نيست

مقصود اين است كه مربي تنها يك سخنور نيست كه با وعظ و تبليغ بتواند بيماران را درمان و طالبان حقيقي را رهبري كند. پير طريقت يا استاد روحاني اگر مبتلا به بخل باشد اين پست را احراز نمي كند زيرا صفت زشت بخل و خست نفس مانع مي شود كه او از دانش خود ديگران را بهره مند سازد. پس پرتوجويان عزيز بدانند تا اين صفات را درمان نكنند ماموريتي براي تبليغ وحدت و ارشاد ديگران نخواهند. در روي زمين جز مكتب روحي وحدت نوين جهاني هيچ بيمارستان و آسايشگاهي براي درمان بيماريهاي رواني وجود ندارد و خداوند دانش روحي را به هركسي عنايت نفرموده، اينكه در اديان توصيه شده كه از خداوند طلب هدايت بكنيد منظور شناختن بيمارستان و آسايشگاه رواني الهي است كه در هر زمان داير بوده و هست.

اگر بخواهند ريشة استثمار و زورگويي و حقكشيها را در سطح جهان بسوزانند بايد مردم را وادار كنند كه اين هشت حجاب رواني را بشناسند و از روي جان خود بزدايند به ويژه پيشوايان و سران اديان و امتها و ملتها بايد از اين طريق مداوا شوند.

داروي همه دردهاي مادي و معنوي بشر امروز در مرام وحدت اديان و حكمت نوين آمده است با گسترش مكتب روحي وحدت نوين جهاني بدون ترديد كرة زمين بصورت مدينه فاضله ايده ال و محيط سعادت درخشنده جلوه گر خواهد شد بكوشيم كه سعادت بشريت را تامين كنيم.

 

 

 

 

 

حجاب سوم،  حسادت

هرگاه بيمار رواني در خودبيني و خودخواهي و بخل و خست نفس تمرين كند و در خود مداري و حركت وضعي خود بكوشد به بيماري خطرناكتري بنام حسادت مبتلا مي گردد كه همه شما كم و بيش با عوارض اين بيماري آشنائي داريد حسد به راستي كشنده و آزار دهنده است وعوارض بيماري از چهره و گفتار و كردار شخص بيمار كاملاً مشهود است و اطرافيان به آساني مي توانند بوجود بيماري حسد در شخص مورد نظر پي ببرند، حالات شخص حسود بدين قرار است:

ازموفقيت،سلامت وسعادت همنوعان خودحتي ازترقي و آسايش نزديكترين كسانش رنج مي برد حسود نمي تواند دونفر انسان را با يكديگر صميمي ببيند و اگر كسي به ديگران خدمتي بكند شخص حسود با همه وجود مي سوزد. بسيار ديده شده پدران و مادراني كه از پيشرفت و سعادت فرزندان خود به علت حسادت ناراحت شده اند و رنج جانكاه دورني خود را به وجوه گوناگون نشان داده اند كه موجب اختلاف وتيرگي روابط و درگيريهاي سخت در خانواده شده است. چه بسيارند خواهران و برادراني كه به علت حسادت بايكديگر دشمنيهاي خطرناك كرده اند. انواع ساديسم و آزار نتيجه بيماري حسادت است. جنگها، قتلها، برادركشيها، ويرانيها و شكستهاي بزرگ افراد و خانواده ها و ملتها از حسادت توليد شده است.

حسود براي انديشه و رفتار خود نمي تواند منطقي داشته باشد اما چون عقدة رواني او با بدبختي و سيه روزي ديگران و آزار رساندن به دوست و دشمن تا حدودي تسكين مي يابد به اين رفتار نامطلوب و ضد انساني و بي منطق خود ادامه مي دهد. شايد منطق شخص حسود اين است: (كه من از غم و رنج ديگران لذت مي برم و موقتاً به آرامش مي رسم لذا نمي توانم از اين حال خود دست بردارم يا بر خود مسلط شوم).

اين بيماري خطرناك رواني كه اراده و اختيار و تعقل را از انسان مي گيرد انواع كسالتهاي عصبي و جسمي را براي صاحب خود به ارمغان مي آورد. از جمله در غدد تيروئيد و گواتر تاثير مي بخشد. انواع بيماريهائي كه بر اثر اختلال غدد تيروئيد و گواتر بر انسان عارض مي شود نتيجة ‌حسادت است. سردرد مزمني كه در اين سالهاي اخير گريبانگير اغلب خانمها شده و به عنوان ميگرن معروف است، نتيجه حسادت مي باشد. پس بيماري حسادت نه تنهاصاحبش را وادارمي كندكه به ديگران صدمه بزند، بلكه موجب آزارهاوكسالتهايي براي شخص حسود مي باشد.

حسود بدون ‌آنكه خود بداند با خدا و خلق خدا سرجنگ دارد، با خدا طرف مي شود به اين علت كه چرا به فلان شخص نعمتي عنايت فرموده. با همه مردم مخالف است به اين دليل كه هر كدام دركاري توفيق پيدا مي كنند و ناراحت است كه چرا همة بندگان خدا از همه نعمتهاي الهي محروم نيستند.

شخص حسود دائماً از ديگران بدگوئي و غيبت مي كند از همه متنفر است عصباني و پرخاشگر است و چون از علت ناراحتي خود اطلاع ندارد براي حال و رفتار خود دليل و محمل مي تراشد و براي اطرافيان خود به دروغ جرم و گناه بر مي شمارد و همه را محكوم مي كند. دوستانش بيش از دشمنانش از او ضربه مي خورند و بسيار ديده شده كه حسودان دست به جنايت هولناك مي زنند تا قلب خود را آرامش ببخشند. از اين بيماري به خدا پناه مي بريم.

 

رابطه دوستي و عشق با بيماري حسادت

در ابتداي مقاله گفتيم كه هر موجودي داراي سه نوع حركت مي باشد (وضعي، انتقالي، تكاملي) در انسانها تنظيم اين حركات به عهده حس عشق و محبت و جاذبه  عارض مي گردد و موجب عدم حس تعادل حركات سه گانه و ازدياد حركت وضعي يعني خودمداري و خويشتن پرستيدن مي شود. پس حسادت از بيماريهاي حس عشق و محبت و جاذبه است. شخص حسود هم مثل همه موجودات محبت و عشق دارد و ممكن است ديگران را دوست بدارند اما چون حركت انتقالي او ضعيف و دگر دوستي او بسيار كم است و به عكس در خود بيني و خود خواهي تمرين نموده ناچاردگردوستي اونيزبراساس خودخواهي وخويشتن پرستي ياحركت وضعي پايه گذاري مي شود.

گويندة اين مقاله دوستي افراد حسود و خودخواه را به عنوان عشق مجازي نامگذاري كرده. عرفاوحكماي گذشته به محبتهاي مردم به يكديگر وعشقهاي مادي و شهواني عشق مجازي مي گفتند، در حاليكه حكمت نوين در اين عالم وحدت عشق را يكي مي داند و مجازي و حقيقي جز نامگذاري بي اساس نخواهد بود. زيرا در عالم وحدت به هر موجودي عشق بورزيم و به هر نقطه اي تمركز كنيم معشوق و معبود ما از ذات بينهايت الهي بيرون نيست. پس نمي توانيم دوستيهاي مردم را به هر اسم و عنوان كه باشد خلاف حقيقت بدانيم اينكه گفتيم عشق و محبت افراد خويشتن پرست را عشق مجازي ناميده ام مقصود از عشق مجازي، عشق شخص بيمار رواني است نسبت به ديگران، ‌يعني عاشق شدن يك فرد خودپرست، زيرا عشق او صد درصد براي خود و بسود خويشتن است و نفع معشوق را در نظر نمي گيرد، شخص خويشتن پرست نمي تواند ديگري را دوست بدارد زيرا همه قلب و حس عشق و محبت او از علاقه به خود پر شده است و در خانه دلش جايي براي ديگران ندارد.

چنين عشقي و چنين عاشقي را مجازي و كاذب مي ناميم. شخص حسود از معشوق صد در صد  انتظار خدمت و محبت و بندگي دارد. هر شخص خود پرست چنين است در حاليكه فرد سالم كه حركات سه گانه وجودي او منظم باشد خودش به معشوق خدمت مي كند و از معشوق انتظاري نخواهد داشت. عاشق حقيقي كه مزاجش متعادل است سلامت و سعادت و آسايش خاطر معشوق را مي خواهد و در راه رفاه و سعادت او مجاهده و فداكاري مي كند. تنها انتظارش اينست كه معشوق خدمت او را بپذيرد و به او اجازه بندگي بدهد. من مي گويم اين هم خود كم انتظاري نيست و اگر عاشق حقيقتاً عاشق باشد طوري به معشوق خدمت مي كند كه او احساس نكند اين خدمت و محبت از چه ناحيه اي بوده است زيرا تحمل بار محبت ديگران مشكل است و نبايد بدن زيباي معشوق را با تحمل بار خدمت و محبت رنجه كنيد. اين كمال عشق و محبت و عشق ورزيدن و پرستيدن و عاشقي كردن است..

مثلاً  عاشق در خانه خود نشسته در حق معشوق دعاي خير مي كند. امواج مهر و محبت و خيرخواهي و نيك انديشي را بصورت سياله هاي مغناطيسي و راديو تلويزيوني به خانه معشوق مي فرستد و جسم و جان او را نوازش مي كند. معشوق در خواب ناز آرميده اما عاشق بياد او بيدار و از خداوند برايش خير و سعادت مي خواهد. اين يك مثال بود هر نوع محبت و خدمت عاشق در حق معشوق بايد مانند دعا كردن غائبانه باشد عاشق راستين از اينكه همه بندگان خدا به معشوق او عشق بورزند لذت مي برد. مانند فرد مومن موحدي كه ديگران را به خدا پرستي مي خواند اينست عشق حقيقي در حاليكه شخص خويشتن پرست از اينكه ديگران به محبوب و معشوق او خدمت و محبت كنند، حسادت مي ورزد و رنج مي برد و با آنها به دشمني و ستيز مي پردازد.

پس فرق بين عشق حقيقي و عشق مجازي را درك مي كنيم،  دو نشانه بارز براي عشق حقيقي بيان كرديم اول اينكه عاشق از معشوق خود هيچ انتظاري و توقعي نداشته باشد و دوم آنكه از عشق و محبت ديگران نسبت به معشوقش احساس افتخار و لذت روحي بكند. با اين علامات مي توانيد خود را بشناسيد و عشق و محبت خود را نسبت به معشوقتان بسنجيد كه آيا حقيقتي است يا مجازي؟

راه درمان حسادت

براي معالجة شخص حسود در صورتي كه اطرافيان او خود به اين بيماري مبتلا نباشند راهي وجود دارد. البته اين نظريه مربوط به حكمت نوين و از تعليمات روحي رهنمون معظم وحدت نوين جهاني مي باشد و پيشينيان در اين زمينه سخني نگفته اند. روشي است صد در صد جديد و ابتكاري كه ممكن است پس از اينكه از آن آگاه شديد در بدو امر نظريه موجب شگفتي شما بشود و خرد شما آن را نپذيرد ولي بايد آزمايش كنيد تا نتيجه بگيريد. در مقدمه مي گويم علوم روانكاري و روانشناسي به هيچ وجه از علل بيماريهاي رواني آگاهي ندارد، لذا قادر به درمان بيماران رواني وعصبي نيستند. پس آنچه كه درباره روان درماني در اين مكتب مي شنويد نبايد با مباني روانشناسي جديد و نظرات روانپزشكان مقايسه كنيد.

در مقالات ديگر گفته ايم كه در زمانهاي قبل از اسلام همه علوم و فلسفه ها در دين و آئين هاي الهي و مذهبي جمع بوده است. اما بعد از پيامبر اسلام(ص) اين روش خاتمه يافت و فلسفه ها و دانشها تخصصي شد و در هر رشته اي نوابغ و مكتشفيني پيدا شدند كه براستي در تخصص خود پيامبر بودند، زيرا موفق به كشفيات جديدي شدند و دانش را تكامل بخشيدند. پس اين سوال پيش مي آيد كه اگر دين به صورت علوم گوناگون تجزيه و تخصصي شده است آيا موضوعي بنام دين در اين عصر خواهيم داشت؟

در اين سوال دقت كنيد كه جوابش قبلاً‌ داده شد، شناخت انسان و خدا از نظر روحي ومعنوي و ارتباط انسان با خدا و خودسازي و تزكيه نفس و ورزش حواس پنهاني و درمان بيماريهاي رواني و ارتباط با عالم غيب و ديدن پريسپريها، نزديك كردن دلها بيكديگر و پخش كردن مهر و محبت و عشق حقيقي و برقراري محيط سعادت درخشنده وحدت از وظايف و رسالت دين و انبياء و اولياء الهي است.

راه قطعي درمان بيماري حسادت

-                                 برخورد با طبيب الهي و عاشق شدن به او كه در جذبه و سيطرة‌ قدرت روحي انسان كامل زمان قرار بگيرد و او به امر الهي در نهاد شخص حسود تحول و دگرگوني اساسي ايجاد كند.

-                                 اگر اطرافيان شخص بيمار خودشان حسود نباشند و بخواهند بيمار را معالجه كنند راهش اين است كه وسايل تشديد بيماري را در شخص بيمار فراهم نمايند دست به اقداماتي بزنند كه بيشتر  حسادت او را تحريك كنند و اين عمليات بطور خودآگاه و ارادي از اطراف و جوانب انجام بشود.

حال بيمار بحراني خواهد شد نمي داند با كدام جبهه بجنگد به هر طرف نگاه مي كند حسادتش تحريك مي شود شوكها و هيجاناتي به او وارد مي شود او را بيچاره و مستاصل مي كند،‌ ديگر تاب و توانش از دست مي رود وضعي مفرط بر او عارض مي گردد. بعد بايد نزديكان او كم كم علل ناراحتيهايش را زمزمه كنند و به او بفهمانند كه در بدبختيهاي او كسي مقصرنيست،‌ اينها همه نتيجه حسادت است كه بايد با تمرين و تلقين اين صفت زشت و خانمان برانداز را از خود دوركند براي معالجه تكبر و سؤ‌ظن نيز از همين روش مي شود استفاده كرد كه آنرا به موقع توضيح خواهم داد.

حجاب چهارم، غرور

قبل از آنكه درباره اين حجاب فريبنده و خطرناك سخن بگوئيم لازم است دربارة رابطة اين حجابها و مراتب و انعكاسات هر كدام توضيح مختصري بدهيم. اگر دقت كرده باشيد رابطة سه حجاب ياد شده را مي توانيد بفهميد. هر حجاب و حالتي مقدمه بيماري بعدي است مثلاً‌ بخل تكامل يافتة‌ عجب و خود پسندي است و حسادت، بخل شديد مي باشد. پس منطق اين حالات روشن است و قابل پيش بيني وقتي شخصي مبتلا به بخل است و ميل دارد آنچه متعلق به اوست صرفاً‌ در اختيار خودش باشد و ديگران از آن استفاده نكنند. اگر اين آدم در خودپرستي تمرين كند و بخل او شديدتر گردد طبيعتاً حسود مي شود و ميل دارد هر چه خير و نيكي و منفعت است در اختيار او باشد و ديگران از همه چيز محروم باشند. پس رابطة اين سه بيماري بصورت تزايدي و تكاملي براي ما روشن است.

حجاب چهارم غرور:  انسان را وادار به گذشت و فداكاريهاي عجيب و خيره كننده مي كند و شخصيتي بزرگ به شخص مغرور مي بخشد و او را قهرمان ومحبوب همگان قرار مي دهد. در حالي كه بخل و حسد ويران كننده بنيان آبرو و اعتبار اجتماعي صاحبش مي باشد، مردم از افراد حسود و بخيل سخت متنفر و گريزانند در حالي كه اشخاص مغرور را دوست مي دارند. منافع و بهره هاي دنيا براي بشر دو نوع مي باشد:

- منافع مادي                                          - منافع معنوي

بخل و حسد، و بيشتر بخل جنبة مادي زندگي را در بر مي گيرد آدم بخيل و حسود از نظر كمالات انساني ضعيف است و كمتر به معنويات مي انديشد. اما زماني كه به مدارجي از كمال انساني نائل شد جلوه هاي بيماريهاي رواني او هم شكل جديد به خود مي گيرد. مثلا در يك حدي از كمال، انسان شخصيت خود را در اندوختن مال مي داند و در مرتبة عاليتر خرج كردن مال به او لذت مي بخشد. بيماري مرتبة اول ازكمال بخل و حرص و آز خواهد بود و كسالت رواني شخصي كه به كمال معنوي رسيده غرور، تكبر و ريا مي باشد.

پس بايد هشت حجاب رواني و عقلي را كه به عنوان بيماريهاي رواني مي شناسيم به دو دسته تقسيم كنيم:

-                             قسمت اول مربوط به افراديكه در مرتبه بشريت هستند كه همان عجب و بخل و حسد و عوارض ديگر اين سه بيماري مي باشد.

-                             قسمت دوم حجابها و بيماري رواني است كه گريبانگير كساني مي شود كه در مرتبه انسانيت هستند روشنتر آنكه ما بشر مغرور نداريم، اما انسان مغرور داريم. اما كسانيكه در مقام آدميت هستند از سلامت نفس و خودآگاهي برخوردارند.

هيچگاه ديده نشده كه يك فرد در مقام انسانيت به بخل و حسد مبتلا گردد ولي غرور وتكبر از بيماريهاي اين مرحله مي باشد. انسانها مي توانند طبيب روحاني بشرها باشند، آنكس كه مبتلا به بيماري غرور است مي تواند مربي يك فرد بخيل واقع شود زيرا شخص مغرور ايثار و فداكاري مي كند و عملاً به آدم بخيل راه زندگي صحيح تر را نشان مي دهد.

غرور

وقتي يك فرد بشر تكامل يافت و به مرحله انسانيت رسيد همة حالات او متناسب با كمالي است كه يافته. از جمله بيماريهاي رواني او، غرور از كسالتهائي است كه فقط انسانها مبتلا مي شوند نه بشرها، از مشخصات اين بيماري و عوارضش اين است كه شخص بيمار در هر برنامه و رابطه اي با جامعه به علت خودخواهي شديد خود را مسئول ديگران احساس مي كند. مثل اينكه وكيل مدافع تمام مردم و دادستان جامعه است. تشخيص اين بيماري بسيار مشكل است زيرا شباهت زيادي به صفات و احوال آدمها دارد كه مسئول جامعه هستند.

شخص مغرور در هر برنامة خطرناكي كه نيازبه فداكاري و از خود گذشتگي باشد با شدت تمام پيشقدم است و همواره ديگران از او عقب مي مانند و نمي توانند با او هم پرواز باشند. شخص مغرور داراي سخاوت فراوان است و جود و كرمش شباهت زيادي به ايثار آدمها و كرم اولياء الله دارد. به همه خدمت مي كند مهمان دوست و خوش برخورد است. مانند جوانمردان دست به ايثار و فداكاريهاي درخشان مي زند اما چون بيمار است خدمت و محبت ديگران رادرحق خودنمي پذيرد، بلكه اگركسي به اوخدمتي بكند سخت پريشان و دلخور مي شود پرخاش مي كند و محبت و كرم ديگران حتي دوستان نزديك را محكم بصورتشان مي كوبد.

غرور بيماري خطرناكي است مثلاً  اگر بخل شباهتي به صرفه جوئي اقتصاد دارد باز شناخته مي شود، زيرا آدم بخيل هيچگاه قدم خيري بر نمي دارد ولي تشخيص بيماري غرور مشكل است چه براي شخص بيمار، چه براي اطرافيان، آدم مغرور با دو طبقه دشمني و ستيز مي كند:

اول، آن دسته از مردم كه به او خدمتي بكنند.

دوم، كساني كه خدمت و فداكاري او را نپذيرند.

پس آدم مغرور همواره عصباني و پرخاشگر است. شايد تا حدود زيادي ماجراجو و فضول كار ديگران نيز باشد. خود را اينجور نشان مي دهد كه فقط او عقل دارد و ديگران چيزي نمي فهمند و نمي توانند خود را اداره نمايند و او مسئول است و بايد به ديگران خدمت كند. بجاي آنها پدر باشد، بجاي آنها شوهر باشد فرمانده ديگران باشد، و همه امور را او اداره كند. البته  مردم بخصوص افراد  بخيل  و طماع و ضعيف بار خود را بر پشت چنين حيواني مي گذارند و او را دوست مي دارند.

بايد بگويم كه كساني صلاحيت پيشوائي جامعه را دارند كه از كودكي به بيماريهاي بخل و حسد مبتلا نشوند، اما كسالت غرور با همه مصيبتهايش تمرين بسيار خوبي براي رهبري جامعه مي باشد و خداوند بي جهت اين صفات يا بيماريها را به انسانها نمي دهد مثلاً‌ كسي كه بنا به سرنوشت بايد سرمايه دار شود البته هيچگاه به بيماري غرور مبتلا نخواهد شد بلكه از دوران كودكي به كسالت بخل و حسد مبتلا مي شود.بخل از بيماريهاي سرمايه داران است كه اگر بخيل نباشند نمي توانند مال بياندوزند.

پشت سكه غرور آنجا كه خدمت و محبت ديگران را رد مي كند مانند پشت ديگر اين سكه حالي است بسيار فريبنده كه اغلب با حال و مقام مناعت طبع و بزرگواري و كف نفس اشتباه مي شود. اشخاص نا آگاه افراد مغرور را به همين علت اشخاص بزرگواروشريف مي دانند.

پس از علائم بيماري غرور دو نشانه بزرگ در دست داريم:

اول خدمت و فداكاري بيمار در راه ديگران و خود را مسئول ديگران دانستن و در كار آنان فضولي كردن، پرخاشگري و ستيزه جوئي در صورت نپذيرفتن خدمت وي و رد كردن محبتش.

دوم رد كردن خدمت و محبت ديگران و پرخاش به كساني كه بخواهند به او محبتي بكنند.

اميرالمونين براي آنكه مشكل بودن تشخيص بيماري غرورراياد آوري كندمثلي زده كه بسيارجالب است مي فرمايد: درخيال خود مجسم كنيد كه در يك شب بسيار تاريك و دهشتناك مور سياهي بر روي سنگ سياهي راه برود آيا مي توان جاي پاي مور را تشخيص داد؟ آگاه باشيد كه تشخيص بيماري غرور در نفس انسان به همين سختي است. زيرا اين بيماري بسيار لذتبخش و فريبنده و خوشايند طبع بيمار و اطرافيانش مي باشد.

لذا درمان اين بيماري از عهدة شخص بيمار و اطرافيانش ساخته نيست و حتماً‌ طبيبي الهي براي معالجة شخص مغرور لازم است.كساني كه در مرتبه شريعت هستند نمي توانند با طبيبان الهي روبرو شوند و هدايت مخصوص كساني است كه مدارجي از انسانيت را طي كرده باشند و طبيبان الهي در طبقه آدميان هستند.

بيماري غرور را از كسالتهاي معنوي بايد دانست شخص مغرور خود را از همه كس بي نياز مي داند پس خيلي پر مدعي است. اگر كسي در سنين جواني به اين صفت مبتلا باشد مي بينيد كه نصيحت بزرگترها را با شدت و پرخاش رد مي كند و گوش شنوا ندارد زيرا گفتيم از حالات اين بيماري رد كردن خدمت و محبت ديگران است.

پس شخص مغرور تعليم و تربيت نمي پذيرد هر چه با يك گوش مي شنود با گوش ديگر آن را رد مي كند. به كمي حافظه مبتلا مي شود به همه چيز سطحي و مغرورانه نگاه مي كند دقت و توجه او ضعيف است تكيه كلام او مي دانم و مي كنم و اينكار آسان است، اشكالي ندارد خواهد بود.

ممكن است در يك ساعت بخصوص با كمي وقت ده برنامه خطرناك را به عهده بگيرد و به همه قول بدهد. شخص مغرور براي انجام تعهداتش براستي جان مي كند با اينكه خيلي به قول خود پايبند است هيچگاه نمي تواند به عهدش وفا كند و همواره از اين جهت رنج مي برد. حس وجدان و مسئوليت در شخص مغرور بسيار قوي است زيرا در مقام انسانيت است وقتي كسي به او خدمتي رجوع مي كند، از شدت ذوق و اشتياق دست و پاي خود را گم مي كند در آن حال مي توان همة اسرار زندگي او را از او گرفت. از اين رهگذر افراد مغرور خيلي صدمه مي بينند حال آنها در مقابل اينگونه افراد حال شفيتگي و دلدادگي خواهد بود .

حال عجله و شتابزدگي در سخن گفتن يا انجام امور مختلف از مشخصات بيماري غرور است در قاموس حال و زندگي مغروران صبر و بردباري و تحمل شدائد و مصائب معنا ندارد. حس عكس العمل و دفاع بر اثر اين بيماري خيلي سريع كار مي كند. شخص مغرور در مقابل حملات احتمالي مخالفان خود جرقه دار از جا مي پرد و در حمله و ضربه زدن به دشمن مقهورانه پيشقدم مي شود. تهور و بي باكي كه افراط صفت شجاعت است از جلوه هاي بيماري غرور مي باشد. حس دفاع شخص مغرور به حدي قويست كه ترس و جبن و احتياط برايش مفهومي ندارد هر چه خطر بزرگتر و مشكل عظيمتر باشد شخص مغرور سريعتر به استقبال آن مي رود. دست به كارهاي هولناك مي زند. دوستان نمي توانند از او دل بكنند و جدا بشوند براي دوستانش بسيار مفيد است و در عين حال خطرناك زيرا بدون مشورت با آنها و مقدمه قبلي در مخاطرات و حوادث دهشناك داخل مي شود. از اين جهت دوستانش صدمه مي بينند. دوستان و اطرافيانش همواره بايد او را تحسين و تمجيد كنندو جز اين چاره اي ندارند، زيرا براستي كارهايش برجسته و چشم گير است در سخاوت و بخشش، تبذير و اصراف مي كند. در شجاعت افراطي و متهور و بي باك است. در خدمت به ديگران پيشقدم اما در اين رابطه همواره مايل است يكطرفه باشد. پس شخصيت اطرافيان خود را ناخود آگاهن خودآنآااشسپاالات

 خرد مي كند و غير عمدي است و چون بيمار است، معذور مي باشد. اين بيماري از خود بزرگ بيني و خويشتن پرستي شديد حاصل مي شود.

بيماري حقارت و خود كوچك بيني

همانطور كه در ابتداي اين مباحث گفتيم هر يك از اين بيماريها دو صورت خواهد داشت جنبه افراطي و جنبه تفريط و بايد حد تعادل اين بيماريها را شناخت.

بيماري خطرناك و كشنده اي هست به نام حقارت و دنائت طبع، بيمار در اين حال خود را بقدري كوچك و ناچيز و شايسته ترحم مي بيند كه انگل جامعه مي شود. اين بيماري درست عكس حالت غرور است بيمار از همه كس انتظار رحم و شفقت دارد. زيرا خود را در همه امور ناتوان و بيچاره مي بيند اين بيماري  موجب عقب ماندگي در زندگي ودر نظر مردمان بي شخصيتي مي شود. گدايان دريوزه گر كه با عجز و تضرع و لابه از ديگران تمناي كمك مي كنند به بيماري حقارت و پستي مبتلا هستند در نتيجه هيچگاه در جامعه نمي توانند مقامي را احراز كنند يا وظيفه اي را به عهده بگيرند.

راستي هيچ دربارة گدايان فكر كرده ايد؟ لابد وقتي آنها را مي بينيد خيال مي كنيد شدت احتياج آنها را به سوال و در يوزه گري وادار كرده است. آگاه باشيد كه اين فكر شما اشتباه است خودشان مي گويند نان گدائي شيرين است آنها بنوعي بيماري بنام دنائت طبع مبتلا هستند كه بخود آزاري مي پردازند و اگر حتي يك روز موفق نشوند كه شخصيت خود را خرد كنند آن شب را راحت نمي خوابند. به همين دليل در ديانت مقدس اسلام سوال و گدائي تحريم شده است بعضي از علماي اخلاق در صورت احتياج شديد بين دزدي و گدائي كردن، دزدي كردن را بهتر دانسته اند زيرا در آن صورت شخصيت شخص سارق خرد نمي شود. بلكه با ابراز تبحر و قدرت نفس، برتري و غلبه خود را بر ديگران ثابت مي كند.

دزدي و آدمكشي دو نوع بيماري از عوارض غرور است كه درست نقطة‌ مقابل حقارت و گدا صفتي مي باشد راستي. مي دانيد دزدي و آدمكشي نوع ساديسم شديد است كه جنبه برونگرائي دارد. فرد در اين حال با آزار ديگران احساس آرامش مي كند. تمايل به قتل و آدمكشي حالت بحراني بيماري دزدي است يعني ساديسم شديد و غير آزاري .

جوانمردي و بزرگواري

حال تعادل يك انسان نه يك بشر، مناعت طبع و فتوت است انسان سالم و معتدل طبعي منيع و بزرگوار و قلبي رئوف و روحي جوانمرد و با شخصيت دارد در عين حال كه براي همة افراد بشر احترام و شخصيت قائل است از ديگران توقعي ندارد و بار خود را بر عهدة ديگران نمي گذارد اما در عين بي توقعي و بزرگواري،بجا و به موقع به ديگران خدمت و محبت خواهد كرد. هيچ گاه در حين خدمتگذاري، خود را از ديگران برتر و بالاتر نمي داند خدمت و محبت را از وظايف حتمي انساني خود مي داند، پس قطعا بر كسي منت نمي گذارد و در برابر خدمات خود انتظار پاداش و تشكر ندارد، طالب مردي چنينم ،كو؟؟ بگو.

حجاب پنجم، تكبر

اين بيماري از پاره اي جهات درست نقطه مقابل و ضد بيماري غرور است و متاسفانه تكبر از بيماري دوران انسانيت مي باشد.  كسي كه در مرحله بشريت است چنين كسالتي پيدا نخواهد كرد. شخص مغرور خدمت و محبت ديگران را نمي پذيرفت اما وقتي همين انسان به بيماري كبر مبتلا مي شود از همه كس انتظار خدمت و محبت دارد. البته طرز فكر او مانند افراد گدا صفت و پست نيست زيرا آنها خود را از ديگران بسيار حقيرتر و ناچيزتر مي شمرند، ولي شخص متكبر ادعاي خدائي دارد و همة‌ انسانهاي ديگر را بندة واقعي خود مي داند. كثيفترين صفت يك انسان تكبر است از سر و روي آنها نفرت مي بارد. در عين گدا صفتي خود را سلطان جهان مي پندارند. وقتي شخص متكبر لوس و ننر و پرتوقع مي باشد و از همه كس انتظار بندگي و اطاعت دارد، پس بايد گفت در حقيقت دني الطبع و گدا صفت است.

كبر از صفات الهي است و كبريائي در خور ذات بينهايت يزدان است يك بندة ناچيز و انسان ضعيف را چه رسد كه دم از كبريائي بزند در غزلي به عنوان تعهد وحدتي سروده ام :

كبريائي نبود در خور كس غير خداي                      زان سبب كبر و غرورم همه يكجا بشكست

انسان به هر مرتبه اي از كمالات برسد اگر بيدار باشد به ضعف و ناتواني خود در مقابل عظمت الهي پي مي برد و مي داند كه ناتوان است شخص متكبر چنان عقلش در حجاب و چشم دل و جانش كور است كه صفات بر جسته ديگران  را نمي بيند و خيال مي كند در اين طبيعت عظيم و بينهايت فقط او وجود دارد و بس سعدي عالم اخلاق مي فرمايد :

به چشم عجب و تكبر نظر به خلق مكن               كه دوستان خدا ممكنند در اوباش

همانطور كه شايستة حال متكبران است مردم از آنها بيزار و متنفرند و عكس العمل حالات اينگونه بيماران اين است كه هر كس سعي مي كند شاخ آنها را بشكند و درمقابلشان تكبر بورزد و خود را بگيرد. پيامبر محترم اسلام(ص) در اين رابطه فرمودند: "التكبر مع المتكبر العباده" "تكبر ورزيدن در برابر متكبران بندگي خدا محسوب مي شود"

پس راه درمان تكبر را شناختيد صرفاً بي اعتنايي و كوچك شمردن آنان و احترام نكردن و روي برگرداندن از شخص متكبر است تا به حقارت و دنائت خود و مرض خانمانسوزي كه گريبان جانش را گرفته است واقف شود. گر چه اگر فرد متكبر بي اعتنايي ببيند از شدت تكبر و نياز به احترام و خدمت ديگران به بيماري خطرناكتري مبتلا مي شود بنام ريا و تدليس.

 

 

بيماري بردگي و بندگي يا كسالت نوكر صفتي

گفتيم هر كسالتي ضدي دارد كه درست نقطه مقابل آن است كارمندان ادارات و اطرافيان سلاطين و امراء و نزديكان افراد متكبر و خود پرست به يك بيماري مبتلا هستند (مي شوند) كه صفت مشخصه آن تملق و چاپلوسي مفرط است. بيماري نوكر مآبي نظير عقده حقارت است و شايد عين حقارت مي باشد در اين حال بيمار از بندگي به اربابان و چاپلوسي اطراف آنان احساس لذت و آرامش مي كند. چنين فردي سخت انگل و وابسته است، استقلال راي مناعت طبع و جوانمردي ندارد، منافق، دورو، دروغگو، متملق و مجيزگو مي باشد و طبق ضرب المثل معروف؛ "نوكر خان است ونه نوكر بادمجان" مي گويند: يكي از فئودالها و خوانين قديم به نوكرش گفته خوراك بادمجان بپزد بعد از خوردن به ذايقه اش خوش آمد به نوكر گفت: بادمجان چيز خوبي است، نوكر متملق و گدا صفت كه براي چاپلوسي منتظر فرصت بود شروع كرد به تعريف و توصيف بادمجان و خواص آن و صدها خاصيت مادي و معنوي براي بادمجان شمرد تا توجه خان را بخود جلب كند. خان در خوردن افراط كرد و تحت تاثير تعريف و مجيزگوئي نوكر بسيار خورد، نيمه شب از درد معده مي ناليد و فرياد كرد اين كسالت از بادمجان است. نوكر فوراًَ حاضر شد و صدها عيب شرعي و عرفي براي بادمجان شمرد.

خان گفت كدام قول تورا بپذيرم، سرشب از بادمجان تعريف و توصيف مي كردي و اكنون تكذيب مي كني؟! عرض كرد: قربان وجود مبارك گردم من نوكر بادمجان نيستم، نوكر خان هستم، گور پدر بادمجان، من رضايت خاطر خطير ملوكانه را مي خواهم .

بيمار هر لحظه بتي دارد عاشق قدرت است زيبايي و زشتي بت او مطرح نيست مقام بالاتر را مي پرستد و چون بتش سقوط كرد به تكذيب و بدگويي و خرد كردن او مي پردازد و رئيس و صاحب مقام جديد را در جايگاه رفيع خداوندي قرار مي دهد. ملتهاي استثمار زده به اين كسالت مبتلا مي شوند و متاسفانه  ملت ايران اكثريت قريب به اتفاقش از هر صنف و طبقه به اين بيماري خطرناك و كشنده گرفتارند و از بت پرستي لذت مي برند.

حد تعادل بين اين دو صفت و بيماري خانمانسوز  (متانت اخلاقي )

بين تكبر و بيماري بردگي حال تعادلي هست كه وقار و متانت اخلاقي ناميده مي شود قبلاً تذكر داديم كه تكبر نوعي كسالت است كه عارض انسانها مي شود. حال وقار و متانت اخلاقي، شخصيتي  به  انسان  مي بخشد كه هيچ گاه به تكبر و تملق مبتلا نخواهد شد. انسان در اين حالت خود را مي شناسد ارزش خود را در جامعه مي داند هيچ گاه از معرفي خود و استعدادش براي جلب توجه مردم و قبول  وظيفه و خدمت نمي هراسد. شخصيت افراد را به درستي درك مي كند در همه حال عادل و معتدل است. انتظار خدمت از ديگران ندارد اما خدمات ديگران را ارج مي نهد. هدفش از خدمت و محبت صرفاً انجام وظيفه خواهد بود. منيع و شريف و بزرگوار است، همانطور كه بين غرور و گدا صفتي حد تعادل را معين كرديم.

حجاب ششم، ريا

شخص متكبر از مردم جامعه بي اعتنايي و نفرت مي بيند در حالي كه بينهايت انتظار خدمت و احترام و محبت دارد و چون اين توقع در روان او ريشه دوانيده نمي تواند بي اعتنائي مردم را تحمل كند در نتيجه ناخودآگاه براي جلب توجه و احترام مردم به اصطلاح تدبيري مي انديشد و حالي بخود مي گيرد كه ريا ناميده مي شود. با دروغ و تدليس به ديگران خدمت و محبت مي كند هدفش از خدمت جلب احترام و خدمت مردم است تملق مي گويد، فداكاري مي كند، خودنمائي مي كند به هر حيله اي براي نفوذ كردن در دل مردم دست مي زند. ريا بيماري خطرناكي است امواجي از بدن رياكار ساطع مي شود كه هر فردي بخوبي آن را احساس مي كند و قصد نهائي رياكار را كه از بيماري تكبر سرچشم مي گيرد درك مي كند در نتيجه بيشتر از او منزجر و فراري مي شود و شخص متكبر و رياكار در آتش حسرت و حرمان مي سوزد.

در حالي كه بيمار است و گناهي ندارد تزوير، نقشه كشي و تدبيرحالاتي است براي پياده كردن حالت ريا در جامعه. شخص مزور به كسي مي گويند كه نقشه هاي رياكارانه را بخوبي اجرا نمايد و بتواند بيماري خود را از انظار پنهان كند و تدليس حالتي است كه رياكار مشتش باز شده و مردم او را شناخته اند لذا مي گويند در اين خدمتي كه انجام دادند تدليس كرد، تدليس حال رياكاري كشف شده مي باشد، در اين حالت شخصيت بيمار خرد و نابود مي شود و همه بديده حقارت به او مي نگرند.

نقطه مقابل اين بيماري  كسالت ديگري است كه به غلط نام زهد و ورع گرفته است. زيرا شباهت زيادي به زهد و ورع دارد و در عرفان نام اين بيماري در يك رده طريقتي و درويشي به عنوان ملامتيه نهاده شده است. ملامتيه اشخاصي هستند كه كارهاي نيك و خدمات  خود را سخت پنهان مي كنند و به عكس خود را در انظار مردم فاسد و منحرف نشان مي دهند. اين كسالت معمولاً به علت ترس شديد از رياكاري گريبان انسان را مي گيرد و سالكان طريقت به اين بيماري مبتلا مي شوند.بعضي از محققين حافظ را ملامتيه مي دانند و معلوم نيست چنين باشد.

حد تعادل بين رياكاري و ملامتي بودن حالتي است كه شوق و محبت به ديگران خالص و بدون هيچ گونه نظر شخصي انسان را مشتعل مي كند. شخص در اين حالت وظيفه انساني خود را بدون انتظار پاداش انجام مي دهد و اعمال  نيكش  به  نيت  تشويق  ديگران  به  نيكوكاري علني مي باشد و از اينكه يك فرد نيكوكار شناخته شود نمي هراسد و افتخار نيز مي كند و قصد او جلب محبت و احترام ديگران نيست.

تظاهر به نيكوكاري به شرط آنكه با نيت خير و قصد گسترش و تبليغ اعمال نيك و خير خواهي باشد در علم اخلاق پسنديده است. تظاهر به كارهاي خوب و خدمت به ديگران با رياكاري تفاوت دارد در بيم عامه مردم تظاهر و ريا اغلب اشتباه مي شود  و به افراد ريا كار و مزور به غلط متظاهر مي گويند.

كلمه تظاهر به معني ظاهر كردن و آشكار نمودن است گاهي ضرورت ايجاب مي كند كه انسان اعمال نيك و خير خود را پنهان انجام بدهد تا به شخصيت و موقعيت اجتماعي افرادي كه مورد خدمت ومحبت قرار گرفته اند صدمه نخورد و آبروي آنها حفظ شود. البته اين روش در مورد خدمت فردي و شخصي بايد مراعات شود دوست شما اگر نيازمند و درمانده باشد يا فردي از همنوع شما بايد محرمانه و در نهان او را مورد خدمت و محبت قرار بدهيد زيرا ممكن است به شخصيت او لطمه بخورد. اما كارهاي عام المنفعه و خدمات عمومي بهتر است علني و آشكار انجام شود تا ديگران نيز يا از روي رقابت يا بنا به مصالح ديگر در راه خير قدم بردارند و به جامعه خدمت كنند تبليغ نيكوكاري و تشويق ديگران به خدمات عمومي وعام المنفعه خود نوعي خدمت محسوب مي شود.

حجاب هفتم، سؤظن و بدگماني

شخص متكبر رياكار بعد از بكاربردن تزوير و تدليس اگر نتواند با خدمات و محبتهاي دروغين خود به جامعه توجه و محبت ديگران را جلب كند، كه قطعاً‌ در اين كار توفيقي نخواهد داشت، به بيماري جديدي كه بسيار خطرناك است و به راستي تيره كننده دل و جان انسان خواهد بود مبتلا مي شود اين كسالت خانمانسوز و ايمان برباد ده، ديرباوري، بدگماني و سؤظن مي باشد.

شخص رياكار و مزور چون از همه نقشه هاي خود در جلب اعتماد و احترام ديگران نا اميد شود به مردم بدگمان مي گردد مردم را نمك ناشناس، ناجوانمرد، طماع و بي حقوق مي خواند. هيچ كس و هيچ چيز را باور نمي كند و مطلقاً‌به ديگران اعتماد ندارد. اين حال از غايت خويشتن پرستي و خداناشناسي حاصل مي شود نيكي و بدي مردمان را با وجود مبارك خودش مي سنجد. هركس به او خدمت و محبت كرد وظيفه شناس است و اگر كسي از بندگي به او قصور بورزد نامرد، بدجنس و بي همه چيز خواهد بود.

آيا اين حال خود محوري و خويشتن پرستي و ادعاي خدائي نيست كه انسان خودش را ملاك و قياس افراد نيك و بد بداند و همه مسائل جهان را در رابطه با وجود خودش بسنجد؟ آيا چنين قياسي و چنين قضاوتي نشانه حماقت محض نيست؟ همه افراد احمق چنينند. عيسي(ع) از اينگونه افراد به كوهستان فرار مي كرد و مي گفت احمقي نوعي قهر و غضب الهي است. شخصي كه مبتلا به بيماري سوءظن مي باشد هر پديده زيبا و هر كار نيكي را با شك توأم با بدبيني مي نگرد و با دليل تراشي و پيداكردن نقاط ضعف دروغين براي آن پديده يا آن كار نيك علت بدبيني خود را بيان مي كند و به شخص يا پديده مورد نظر كه توجه مردم را به خود جلب كرده شكست وارد مي كند.

بيماري سوءظن نتيجه طبيعي و قطعي رياكاري است همه رياكاران جهان به بدگماني و سوءظن مبتلا هستند بيش از صد نوع كسالت جسمي و عصبي از بيماري سوءظن ناشي مي شود. سوءهاضمه و نابساماني دستگاه گوارش و خودخوري و عصبانيتهاي بي جا و بهانه جوئيها نتيجه بيماري سوءظن مي باشد.

شخصي كه مبتلا به سوءظن شده است عينك سياهي بر چشم خود زده است همه چيز را زشت و كثيف و ناموزون مي بيند، لذا از همه كس و همه چيز متنفر و منزجر است، عجب جهنم سوزان و عذابي اليمي در داخل و خارج وجود او رنجش مي دهد. خود را در جامعه پر از بيگانه و دشمن محاصره مي بيند صداقت و صميمت ديگران را نسبت به هم هيچ گاه باور نمي كند زيرا خودش فقط نسبت به بوجود خودش صادق و صميمي است و بقول معروف كافر همه را به كيش خود پندارد.

خوشبيني مفرط

در برابر حالت افراطي  سؤظن كه بر اساس حركت وضعي و خود مداري حاصل مي شود حالتي هست كه  براثر حركت انتقالي و دگر دوستي شديد بر جان انسان عارض مي گردد. بيمار در اين حال به همه كس و همه چيز عشق مي ورزد و اعتماد مي كند حتي در مقابل ارادة جنايتكاران و مفسدان تسليم مي شود و اسرار خود را در اختيار آنان مي گذارد. كسي كه به اين بيماري مبتلاست ظاهراً آدم خوبي است زيرا زيان او به كسي نمي رسد اما خودش را از بين مي برد و غالباً بطور ناخود آگاه و بدون قصد قبلي صرفاً از روي اعتماد وافر و حسن نيت مفرط، چون به افراد سودجود تسليم مي شود، به دوستان و بستگان خود صدمه مي زند. چنين انساني ممكن است هزاران بار وسيلة ‌يك فرد بخصوص در مواقع گوناگون فريب بخورد و خسارت ببيند و باز هم به همان شخص اعتماد خواهد كرد و گول زبان چرب و نرم او را خواهد خورد در علم اخلاق اين حالت نيز نوعي حماقت و كسالت رواني شناخته شده است.

واقع بيني و حقيقت جوئي

حد تعادل بين اين دو حالت (بين سؤظن و خوشبيني) دقت نظر و واقع بيني و حقيقت گرائيست كه انسان هر چيز را بجاي خودش درست ببيند و از شك و ترديد براي راه گشائي و كشف حقيقت استفاده مي كند.  شكاك نيست و ذهن او داراي تامل و دقت است. اگر چنين انساني در محيطي فاسد و ناموزن زندگي كند البته تامل و دقت نظر او در امور و روابط با مردم بيشتر خواهد بود و خوش باوري را كنار خواهد گذارد و براي هر مسئله اي به تحقيق و آزمايش و بررسي مي پردازد تا از درك حقيقت محروم نماند.

سؤظن و خوش بيني مفرط نشانة‌ خفت عقل است. تعادل و تناسب قواي رواني ،موجب تفكر و تامل در درك مسائل درنتيجه باعث واقع بيني وحقيقت گرائي خواهدبود. كساني كه از اين تعادل برخورداند سعادتمند مي شوند.

حجاب يا بيماري هشتم، كينه و دشمني

عاقبت بدبيني و سوءظن كينه توزي و خصومت است. بيمار در اين حال از كوچكترين بدي و توهين هيچ فردي حتي عزيزان و نزديكان خود نمي گذرد و تا انتقام نگيرد دلش آرام نمي شود. شايد پس از انتقام گرفتن نيز باز هم كينة آن فرد را كه به او بدي كرده است در دل دارد و فراموش نمي كند. عرفاي اسلام مي گويند عبادت شخص بدگمان و كينه توز و ريا كار و متكبر مقبول درگاه الهي نيست. كينه را همه به خوبي مي شناسند و نياز به توضيح بيشتر نداريم. اين بيماري بيشتر در حس عكس العمل و دفاع حادث مي شود.

حالتي از عقدة حقارت كه به بلاهت معروف است

هر گاه كسي به عقدة‌ حقارت مبتلا شود خود را بينهايت پست و كوچك فرض مي كند و به علت همين ضعف نفس كوچكترين حقي در جامعه براي خود قائل نيست. هر كس به اوبدي  كنداز خود عكس العمل نشان نمي دهد و به دل نمي گيرد. مردم او را ابله و بي عرضه و بي شخصيت مي دانند و به او بيعار و درد مي گويند.

اين حالت بر اثر معرفت زياد، يكتاپرستي، نيز حاصل مي شود كه در آن صورت بيماري نيست بلكه خدا گونه فكر كردن است. عارف راستين كينه هيچ فردي را به دل نمي گيرد زيرا همه چيز را از جانب خدا مي داند پس همه كس راحتي دشمنان خودرا دوست مي دارد و اگر به او بدي كنند مي بخشايد و درعوض خدمت ومحبت مي كند. چون اعمال ديگران را در حق خود چه زشت و چه زيبا دليل توجه و عنايت پروردگار مي داند. چون احوال عارفان آگاه و راستين و آنها كه به عقدة‌ حقارت و خود كوچك بيني مبتلا هستند در اين رهگذر بهم شبيه است تشخيص بيماري عقدة حقارت و معالجه آن تا حدي مشكل بنظر مي رسد. اين بيماري نيز از عوارض حس دفاع و عكس العمل و حس تعادل مي باشد حس تعادل همة‌ امور و حركات و حالات انسان را بر اساس عدل و قسط و حد وسط قرار مي دهد و مزاج را معتدل ومتعادل تنظيم مي كند.

حد تعادل

انسان داراي حس تعادل و حس دفاع و عكس العمل مي باشد و اين حواس را خداوند براي حفظ شخصيت و سلامت و موفقيت انسان قرار داده است. به وسيله حس تعادل و حس تفكر بايد حس دفاع و عكس العمل را كنترل نمود. در مقابل حوادث اعم از زشت و زيبا بايد عكس العمل معقول و موزون متناسب نشان داد تا حيات و شخصيت انسان حفظ گردد. حفظ صيانت ذات از جلوه هاي حس دفاع و عكس العمل است.

پرتوجويان عزيز توجه دارند كه روش عارفان راستين در مورد نيكي و بدي مردم چگونه است اگر كسي به شخص خداشناس و يكتاپرست و عارف بدي و ستم كند آن انسان خود آگاه شخص متجاوز را به عمل زشت و ناپسندش متوجه واورامتنبه مي كند، اما عكس العمل شديد و خطرناك از خود نشان نمي دهد، گذشت مي كند و مي بخشايد و به او مي فهماند كه اين گذشت و بخشايش در حقيقت عفو با قدرت است ونشانة  ضعف و عدم شخصيت نيست.

شخص عارف مي داند كساني كه از حدود خود تجاوز مي كنندبه بيماري رواني مبتلا هستند و گرنه انسان سالم و عاقل هيچ گاه گرد بدي نمي گردد و به حقوق ديگران تجاوز نمي كند. پس اذيت و آزار او كه از درد رواني رنج مي برد فايده اي ندارد هيچ انسان عاقل و با شخصيتي بيماران را آزار نمي رساند. اشخاص بد كردار و زشت كردار و متجاوز در حقيقت ديوانه هستند و بايد براي درمان و آرامش رواني آنان كوشيد و اگر نتوانيم آنها را معالجه كنيم بايد روش حضرت عيسي مسيح (ع) را پيش بگيريم و از افراد احمق و بيماران رواني دوري و پرهيز كنيم كه ناچار به نشان دادن عكس العمل زشت نشويم.قرآن به پيامبر اسلام (ص) و به همه مومنين تذكر مي دهد (و اعرض من الجاهلين) دوري كن از افراد نادان. هيچ عالم اخلاقي و هيچ متفكري تجويز نكرده كه انسان دانا و سالم با يك ديوانه و جاهل درگير شود و با او معاملة‌ به مثل كند.