تاريخ انتشار

ديماه 1381

با اجازه مافوق ترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

هشتم مرداد پنجاه و هشت

استادمسعود رياضي

ماديات و معنويا ت در زندگي

ماديات و معنويات مثل جسم و روح بايد همكاري داشته باشند. اگر ماديات و معنويات با  هم مقابله كنند حتما معنويات شكست مي خورد. پس انسانهاي روحي بر جسته نبايد اين مسئله يادشان برود كه جسم عالم و ماديات و پول و سلطنت هم مال خداست و آنها مامورين مادي دنيا هستند و اينها مامورين معنوي مي باشند. هرگاه اكثريت مردم زمين طالب حقيقت و معنويت بشوند، آنگاه زمين ميراث بندگان شايستة خدا مي شود. هرگاه در زمين مردم بيشتر مادي و دنيا پرست باشند، پيغمبرها موفق نيستند و ضعيفند، زيرا امت آنها كم است.

مردمي كه بخواهند دور هم بنشينند ومعنويات بگويند نمي توانند توپ و تشر و انفجار كنند. اين حرف بزرگي است. دراويش براي اينكه جذب شيخ خود هستند خيال مي كنند زمين و زمان  به  ارادة اين شيخ مي گردد، حال اينكه مشايخ از نظر مادي خيلي ضعيف هستند. بايد بدانيم در طول تاريخ و دنيا ضعيفترين مردم عارفان هستند، تا زمانيكه مردم رشد كنند و هر آدمي بخواهد و بتواند كه دو ساعت به ماديات و ده ساعت به معنويات بپردازد. حال آنكه امروز ده دقيقه معنويات و بقيه ماديات است. منتهي گاهي درويشها و بزرگان اين مسئله را فراموش مي كنند. مثلا عده اي مي گويند اين حافظ و يا فروغي بسطامي چرا تملق گفته اند، نمي توانستند نكنند؟ غزل در مقابل اسلحه چكار مي تواند بكند؟ مثلا فروغي بسطامي گفته : "شعرت ز شاه فروغي شرف گرفت" حالاچهار تا روشنفكر ايراد مي گيرند كه چرا سعدي تملق گفته است ؟ خوب چه مي كرد ؟ ديوانش بچاپ نمي رسيد و نابود مي شد ؟

اقتضاي بشريت اين است كه بگويد خدا نيست وهنوز هم اين حال و اقتضا هست. با سي و سه سال كار وسيزده سال ادعاي دستگيري هنوز نتوانستم آنطور كه بايد موثر باشم. يك وقت مبارزة سياسي مي كردم كساني دور من بودند كه همه قاطع و محكم بودند، چون در امور مادي بود. آنها از جان گذشتگي مي گردند و احساس نياز داشتند ولي براي كارهاي معنوي همانها ضعيف هستند و اين واقعيت است و نبايد فراموش بشود. كساني به طرف دين مي روند كه اگر نروند به طرف ترياك، حشيش و هروئين كشيده خواهندشد. هميشه بين خانقاه و زندان و چوبة دار رابطه نبود. حسين منصور حلاج كه از ذهن شما گذشت يك مبارز سياسي بود كه همة عرفا لعنتش كردند.

گفتم آن يار كز و گشت سردار بلند               جرمش آن بودكه اسرار هويدا مي كرد

اين از ترس جان است كه آرامش عارف بهم نخورد ودر صورت افشاي راز چون عارف دنبال آرامش است و نمي خواهد مرافعه به دست خودش بدهد. اصولا فلسفة گرايش انسان به معنويات فرار از قيل وقال و احتياج مبرم به مردن، آسايش و سكون است.

پس عارف اهل سياست نيست، اهل شعار دادن ودعوا وآدم كشتن و زندان رفتن و محاكمه و باز جوئي و اينها نيست. پس هر جا درگيري شود، فرار مي كند. بزرگ عارف تاريخ بشر عيسي ميسح (ع) مي گويد: "هرگاه طرف راست صورت تو را زدند طرف چپ را بگير" يعني :"زير شمشير غمش رقص كنان خواهم رفت" عارف بزن بهادر كشمكش كن نداشته ايم . بعد هم يك خداشناس تمام جهان را مظاهر حق مي داند، با چه كسي دعوا كند؟

خميني در سه شب تفسير سورة حمد گفت: "همة موجودات عالم اسماالله هستند عارف هرچه مي بيند درست و حق است، ناحساب و ناميزان نمي بيند كه خلقش تنگ شود. اصولاً هر چه پيش آيد مي گويد خودم خواستم اينجور بشود. اينست كه عوام بدون اينكه بدانند مي گويند:

"ابا عبدالله (ع) روز الست خودش خواست كه شهيد بشود ياعيسي (ع) خودش خواست نثار امتش بشود و بخاطر آمرزش گناهان آنها به صليب كشيده شود. پس رابطة دين و سياست روشن شد.

دين به سياست كاري ندارد، زماني دين وسياست يكي مي شوند و آن زماني است كه همه مردم زمان عارف خواه بشوند حالا رابطه دين و سياست غير مستقيم است ولي بعداً مستقيم مي شود. همانجور كه حساب ماديون با معنويون جداست. عارف مي گويد اگر دزد دزدي كرد پرخاش نكن، آن روزي اش بوده ندزديده است، روزي او اينجور حواله شده كه تو عمري زحمت بكشي، جمع كني و او يكشبه بيايد و ببرد و تو انباردار او بوده اي. پس چطور يك خداشناس و موحد مي تواند در امور سياسي و انتظامي دخالت كند.

خوب حالا ببينيم ماعقب چه مي گرديم ؟ آيا مي توانيم راهي را كه عرفا رفتند طي كنيم؟ ما همين كه بياد آنها باشيم و دشنامشان ندهيم و به ضررشان كاري نكنيم، با ايشان طرف نشده و بد نگوئيم، دوستدار مولوي و منصور حلاج باشيم و موحدين را احترام كنيم آيا در زمرة آنها هستيم؟ يا بايد از هوي و هوس و ماديات وشهرت ببريم و رنج و شكنجه هاي جسمي براي خود بخريم وترك ماديات دنيا را بكنيم و خوار شدن و شكست وعقب ماندگي را انتخاب كنيم؟صد البته اين كار سخت است.

يك روزگاري بر بشر مي آيد كه واقعا به ماديات دنيا علاقه اي ندارد و اموراتش هم مي گذرد. وحدت نوين جهاني مي گويد: جهان را بايد تعديل كرد، هر فرد بايد همة كارهايش را متعادل بكند، اگر سيگار مي كشد متعادل بكشد و متعادل به هوي و هوسش عمل كند، به معنويات بپردازد، صفاي نفسش را هم در نظر بگيرد. در اين مكتب رياضت شاق توصيه نشده است. شدت عشق به مكتب و كارهاي روحي اين هوي و هوسها را از بين مي برد، پس اول بايد انسان عاشق بشود.

آنگه رسي به دوست كه بي خواب و خور شوي       خواب و خورت ز مرحلة عشق دور كرد

پس حتما بايد عشق پيش بيايد و اين عرفان علمي است كه من برايت بيان مي كنم و گذشتگان بحرف گفته اند و اما عمل اينست. مرشد هيچكاري ندارد جز اينكه با يك سلسله فرمولها وبرنامه ها طالب را عاشق خودش كند و طالب هيچ وظيفه اي ندارد جز اينكه اين نطفة عشق راكه در دلش پرورده شده نگهدارد و در پرورشش كوشش كندوهر دو كار فرمول فيزيكي و علمي دارد، نه متافيزيكي. مرشد طالب را جوري عاشق مي كند كه تمام توجه اش از ماديات برداشته مي شود. اگر بتواند اين رابطه را حفظ كند كار خود را به احسنت انجام داده، و اما كار مريدي: او بايد دقت كند كه اين عشق را از دست ندهد در اين صورت به او سالك مي گويند . او بايد عشقش روز به روز شعله ورتر بشود. ذكر مريد ياد مرشد و ذكر مرشد يا مريد است. اصلاً عرفا اين را نمي دانند كه فرمولي است فيزيكي و خيال مي كنند چاپلوسي است .

"فاذكروني اذكركم" آيه اي است از قرآن "يادكنيد مرا تا شما را ياد كنم" اگر يك قدم به طرف خدا بروي ده قدم به طرف تو مي آيد ، بعد مي گويد: "و اشكرو الي و لا تكفرون" "اينكه بياد من بودي و منهم بياد تو ، اين ارتباط كه برقرار كردي شكر كن" . اگر شكر كردي اين ياد اضافه مي شود چون آن شكر خودش ياد است، و باز من بياد تو مي افتم و تزاد و تضاعف پيدا مي كند. آنگاه قرآن مي گويد : "اگر فراموش كردي و كفر ورزيدي، يك وقت حس مي كني در عذاب  شديدي هستي". اين فشردگي و عصبانيت چيست ؟ حالت بي عشقي است و دلمردگي و بي عشقي عذاب دردناكي است.

پس ببينيد ضامن نگهداري هم در خودش است. حالا وظيفه ات اين است:

پناه بردن- وصل- اتصال جريان- شاد مي شوي و... اذكروئي... واشكروالي... و همينطور تا يك جا قرآن مي گويد: "و من اعرض عن ذكري فان له معيشه ضنكا"- "كه هر كس از ياد معشوق غافل شود و او را فراموش كند معيشت او ضنكا مي شود".  ” ضنكا” حالت پرس و فشار همه جانبه است، يعني از داخل ذرات فشار همه جانبه وارد مي آورند، حس كرده ايد كه ضنكا به چه مي گويند؟ پس هر كس مرا فراموش كند وبه خود خواهي بپردازد زندگي را طوري بر او تنگ مي گيريم كه به فشار قلب و... مبتلا شود و بطور قطع و يقين هر كس از ياد خدا و خط سرنوشت غافل شود دچار اين وضع مي شود.

بگذريم، دربارة مرشد ومريد بود. هر وقت بياد خدا افتادي بدان بياد توست. مثل رابطة آدم با اعضاي بدنش است. شما يادت مي رود كه ناخن داري، ولي وقتي ناخنت را زيادتر از حد معمول بگيري، احساس درد مي كني و اين درد ياد است. پس درد چيز خوبي است وآدم را بياد خدا مي اندازد. آدم بي درد خيلي بد است. شما از عرفاي بزرگ هيچ كدام را نمي بينيد كه يك درد دائمي نداشته باشد. به سقراط زن بد اخلاق مي دهد و به بنده قرض و بدهي عنايت كرده است. من قطعا جز و عرفا هستم، خيلي كم يادم مي رود كه خدا هست. الحمدالله رب العالمين. صد عشق را كه نمي شود در دل نگاه داشت.

باصد هزار  جلوه  برون  آمدي كه من                      با صد هزار  ديده تماشا كنم ترا

چه مي شود كه آدم مرشد مي شود ؟

صوفيه و عرفا و دراويش سعي كرده اند نگويند و اين را جزو اسرار گذاشته اند، كه مردم نفهمند، و اين تنها يك كلمه است كه فرد خودش باشد. ممكن است چهل سال رياضت بكشد و به اين مرحله نرسد، خيلي سخت است. ولي اين خود بودن به آدم آرامش مي دهد. چه مي شودكه تو آرامش نداري؟ مي خواهي فيلمي بدهي كه خودت آن نيستي. خود بودن مهم است، نمي دانم روي اين مسئله فكر كرده ايد يا نه؟ علت تمام بيماريهاي جسمي و رواني خود نبودن است. حال خود بودن همان خدا بودن است.  يك دم به خود بيا كه اگر به خود آيي به خدا مي رسي.

خودشناس، خداشناس است وهركس به اين مرحله برسد راحت است. يعني فنا في الله مي شود و غير خدا در گيتي نمي بيند. اين حال، حال فنا في الله و بقابالله است كه در اين هستي غيرخدا نبيني. خوب وقتي همه خداست همه جلوه هاي خداست. هرچه هست خداست، درطول تاريخ همه نوع رژيم وحكومت بوده است. ولي حالا مي بينيم كه ازسراسر جهان بارقه ها وفروغهايي معنوي تجلي مي كند كه بازخدا هست.

آيا آن كس كه به مقام فنا في الله وبقا بالله مي رسد، ديگر غفلت نمي كند واتصال او هميشگي است؟

جواب هم منفي است وهم مثبت وهنوزكسي جواب اين سوال را نداده است. منفي است به دليل اين كه او هم مثل همه بندگان خدا گاهي وصل وگاهي قطع است. اما تعداد مراتب قطع بودن او خيلي كم است، مثلا دربيداري اگرقطع نباشد درخوابهاي طبيعي قطع مي شود ويا اگر درخوابهاي طبيعي وصل باشد در بيهوشي و بيماري ممكن است قطع شود.

گو اينكه اميرالمومنين(ع) مي فرمايد: "از مشخصات قطب است كه در خواب و بيداري و بيماري و بيهوشي، خوردن و مسافرت و زندان و عصبانيت و... هيچوقت قطع نشود."

مي گويم براي هركس حتي اميرالمومنين هم گاهي غفلت وانقطاع پيش مي آمده است. زيرا اگر نيايد تكامل متوقف مي شود.

من رشته محبت تو پاره مي كنم          شايد گره خورد به تو نزديكتر شوم

خود گناه و غفلت باعث مي شود كه طرف به توبه و انابه رو كند و نزديكتر شود. وقتي مي بيند وصل است مغرور مي شود. در اثر غرور سيمش مي برد و خود غفلت مايه و ماده كمك و تازيانه اي است كه به سر سالك يا مرشد مي خورد كه بتواند راه را برود.

اما بعد از فنا و زماني كه به بقا مي رسد هميشه وصل است به اين اعتبار كه مرشد چون مورد عنايت و روزي دهنده مريد است، مريد هميشه متوسل به اوست و منتظر معجزه است و خدا روزي مريد را كه بايد حواله بدهد، مي دهد و مريد به كار مرشد كاري ندارد با يك حال نياز و تقاضا و تمنايي به در خانه مرشد مي رود. چه كسي جواب مي دهد؟ اين مرشد نيست، خداست چون گروهي به او متوجه هستند و او را مظهرالله مي دانند الله آنها را محروم نمي كند.

آقاي عبدالله مدبر(ره) بعد از عوض كردن سي وپنج يا سي وشش مذهب ودين اواخرعمر وحدتي شد، ايشان نقل مي كرد: در برمانياي هندوچين درجنگ اول جزو اسراي جنگي در اردوي كار بوديم دو سال مانديم چون من درويش قادري بودم، دستور داشتم اديان مختلف  را بگردم. مرا به معبدي بردند. پيرزني بودايي نشسته بود و به قدر دو كيلو پياز داشت از راهنما پرسيدم، از پيرزن بپرس چرا گريه مي كند و قضيه چيست؟ پيرزن گفت: پسر بيست و هشت ساله اي دارم كه مبتلا به سل شده تمام دكترهاي مسيحي او را جواب كردند. پريشب خون بالا آورد. به بت خودش متوسل شده. همه دارائيش دو كيلو پياز بوده كه نذر كرده و خوابيده، روح اين بت به خوابش آمده و گفته: بي بي بچه ات را شفا دادم. بيدار شده، ديده پسرش صدا مي كند و مي گويد: گرسنه ام، غذا مي خورد و تا نزديك ظهر مي خوابد و حالا شفا يافته است.

ببينيد پيرزن مي گويد روح بت پسرم را شفا داد. اين مطرح نيست كه سيد يا عام يا علي اللهي ، يا مرشد، سنگ، چوب، حجرالاسود باشد، در گرفتن فيض ، مريد از نفس خودش كسب مي كند. فيزيك الهي و روحي مي گويد: تمركز قواي دماغي، روح را تجلي مي دهد.

مثل موسي و فرعون كه قرار مباهله و گذشتن از آب رودخانه گذاشتند. موسي و فرعون هر دو اهل كارهاي روحي بودند. موسي به قدرت حق بر آب غلبه كرده بود اما فرعون حريف نمي شد، او فهميد فردا رسوا مي شود، موسي نيز دچار غرور شد، دشمن را كشته حساب كرد، راحت خوابيد و دعا نكرد. فرعون به دعا نشست كه پروردگارا تو خودت مي داني كه من هيچم، تو خود خواستي، يعني تو قادر بودي كار بكني كه اين افراد به من بر خورد نكنند، اگر هم گاهي تجلياتي كرده ام، كه مردم مرا خدا مي دانند، باز از ناحيه توست، فرعون حقيقي تو هستي، من چه هستم. در اين حال شكسته شد و فنا شد.

يكي   قطره  باران ز ابري چكيد                 خجل شد چو پهناي دريا بديد

كه جايي كه درياست من كيستم                              گر او هست حقا كه من نيستم

چو خود را به چشم حقارت بديد                 صدف دركنارش به جان پروريد

به محض اينكه فرعون شكسته شد (عرفا رندند يعني دست خدا را خوانده اند و مي دانند چه بگويند) سيم وصل شد و فردا موسي و فرعون مساوي شدند. هم قبطي وهم سبطي همه از رودخانه گذشتند. وحي آمد كه موسي ديشب مارا فراموش كردي (بله در حال گرفتاري توجه و توسل پيش مي آيد) موسي تو را براي بيداري فرستاديم تو مامور بيداري هستي اما ديشب فرعون شدي.

شاهزاده حشمت السلطان هفت نوبت در شبانه روز سر ساعت مقرر عبادت و توجه داشت. يك نوبت هشت تا هشت و نيم بعد ازظهر،باور كنيد چهار سال تمام از كتابخانه وحدت كه مي آمديم در اتوبوس تا به تهرانپارس مي رسيديم او مشغول توجه بود و منهم عشق مي كردم. يك نوبت يازده تا يازده ونيم شب اگر مهماني يا عروسي هم بود او حالش را مي كرد. يك نوبت يك و نيم تا چهار و نيم بامداد طي شصت سال از آن غفلت ننمود. يك نوبت پنج ونيم تا شش صبح يك نوبت ده صبح و ...

درجواني توبه كردن شيوه پيغمبري است                  ورنه هر گبري به پيري مي شود پرهيزگار

عباداتش را منظم سرساعت به شيوه اي انجام مي داد كه كسي متوجه نشود(ساعت توجه را بايد تنظيم كرد و از خود نمايي در عبادت بايد پرهيزنمود) شبي وقتي از اتوبوس پياده شديم و او عينك را برداشت و گفت يزدان نيرو بخشد، خدايا چه نوري و رحمتي در آن دوچشم ديدم مجذوب و مست ، حال شعر به من دست دادو زمزمه كردم:

دوش نبودي كه من  ساغر  صهبا  زدم                       باده وصل بتي مهوش و زيبا زدم

ساغر مي چشم او جذبه چشمان شراب                  من به چنين ساغري باده حمرا زدم

تا كه شدم مست مي......(كامل شده شعر در بخش اشعار موجود است)

پس ساعت عبادت و توجهتان را معين كنيد. و همانطور كه به ماديات مي پردازيد به معنويات نيز بپردازيد و بدانيد ماديات بدون معنويات و معنويات بدون ماديات ضايع و باعث پس رفت انسان مي شود.