تاريخ انتشار اسفندماه1381

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت وعظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

رهنمون حشمت الله دولتشاهي

كتاب ديناميسم آفرينش

شباهت انسان و جهان

شنو  تـا  بگويـم به پـاكـي بيانـي

جـهان  آدمـي  باشـد آدم جـهاني

بپا هست عالم به عشق و  محبـت

بشر مجمل عـالم ( از هر زمـاني )

تطابق  دهد  نقش  دنـياي عنصـر

به مقيـاس تـشكيل ايـن  زندگاني

بشر  را  عنـاصـر  دهـد   اتفاقـي

ملاك است آرامش جسم و جـاني

كه  آفاق و افلاك و خلقت تمامي

بود  جسمش از عنـصر كـاروانـي

پديدار روشـن   شـده  در  زمانـه

صد و پنج عنصر ( بغير از نهـاني)

مواج است ارواح  در   كل  عالـم

مدير است و نـاصر بود جاودانـي

ديناميسم خلقت به لطف و صفائي

اتـم باشد و جـنبش آن تـو دانـي

به تخريب و غوغا و آتـش كشاند

بيك لحظه در هر زمين و مـكانـي

جدائي بود   علت   خـشم  عاشق

بـه راه  وصـال حزيـن عاشـقانـي

ز سوز  و  سرور  و غـم زندگاني

دمي  غم بر آيد  ، دمي شادمـانـي

همه هستي ازدانش است اي برادر

گـر اقليـم و ني زنـدگاني  روانـي

اگر  دين  و  دانش  نباشد به عالم

ني  اقليم ارضـي و گـر آسمـانـي

چه  ما فوق  و  برتري   بود   نور

چو  خـورشيد تابان بهر سو عياني

صفائي است مخلوط وجذب هيولا

تو گو حشمتـا اين كنـايـه  زبانـي

كه صلح وصفا ومودت صفيراست

تـجلي كند وحـدت از هـاديـانـي

خوانندة ارجمند و دوست عزيز گرامي، انسان با اين وجود محدود و ظاهراً كوچك خويش نمونه اي از عالم بزرگ، و جهان عظيم مدل بزرگي از انسان است و شايد اين مطلب يكي از شگفت آورترين امور دانستني باشد. سازمان و عناصري كه در آدمي بكار رفته چنان كه به تفصيل بيشتر بيان خواهد شد شباهت تام به سازمان عالم دارد و آنچه در جهان هست از نمونة آن در همين آدمي موجود است. در حقيقت مي توان بشر را مجمل و خلاصه اي از عالم لايتناهي دانست كه با آن همبستگي و پيوند بسيار نزديك دارد و اين مطلب منحصر به بشر امروز نيست بلكه در هر زماني نسبت بين بشر و عالم چنان بوده و آنها كه در زمانهاي پيشين غير از اين ديده و فهميده اند بايد بدانند كه اين حقيقت استثنا ندارد و در هر زمان صادق بوده است.

همة عالم از عناصر تشكيل شده

كليه عناصري كه عالم وجود از آن تركيب شده با نسبتها و ميزانهاي متناسب و معين در همه چيز عالم از بزرگترين كهكشانها و كرات تا كوچكترين موجودات و ذرات بكار رفته است. آيا اين امر از عجايب قابل تفكر نيست؟

پيوستگي همه عناصر و همه اجسام

آنچه گفته شد درباره خميره و مايه تركيبي عالم و موجودات آن بود به اين معني كه سازمان عالم بر اين مبنا است كه نقشهاي مختلفي كه بشر و موجودات و اشياء با صورتها و تحولات گوناگون خويش در صحنة رنگارنگ جهان هستي بازي مي كنند، همگي در اثر به هم پيوستن عناصر با يكديگر به مقدار معين و مشخص و دقيقي است كه تمام اجزاء عالم اعم از موجودات كه آن را زنده مي گويند، يا اشياء كه آن را جماد مي خوانند (كه در حقيقت زنده و از روح بتناسب خويش برخوردارند) مشمول اين موهبتند.

تركيبات عناصر و نقش موجودات

مقدار تركيب اين عناصر با يكديگر متناسب با موجودي است كه از آن عناصر تشكيل شده و مطابق با وظيفه و نقشي است كه بايد در زندگاني انجام دهد. در همة افراد همه عناصر وجود دارد منتها ميزان تركيب آنها كم و بيش است مثلاً در برخي از آنها مقدار كلسيم بيشتر و سديم كمتر و در برخي منيزيوم بيشتر و اكسيژن كمتر است همينطور ساير عناصر كه اختلاف در مقياس و ميزان آنها است كه تنوع موجودات جهان را تشكيل مي دهد.

وظيفه عشق و جذبه در عالم

آنچه گفته شد دربارة خميرة عالم بود اما تار و پود عالم و چيزي كه اين تركيبات را بوجود آورده و آنها را تا موعد معين و لازم با هم پيوسته نگاه مي دارد و از پرا كندگي و به هم پاشيدگي و دوري آنها جلوگيري مي نمايد عشق و كشش و جذبه و محبت است كه مي توان عناصر را به آجر و سنگ و مصالح تشكيل دهنده خانه، و عشق را بر ملاط و وسائل بهم پيوستن مصالح تشبيه نمود.

تار و پود جهان عشق است

گردش و برقراري و استقامت اين كرات و افلاك و هياهو و زندگي و غوغاي اين همه موجودات بيشمار در عالم لايتناهي به خاطر عشق و محبت و جذبه اي است كه نسبت به يكديگر دارند. همه عاشقند و همه معشوق و جهان صحنة محبت و عشق است. اگر جذبه و عشقي نباشد گردشي هم برقرار نخواهد بود و حركت و فعاليت و زندگي تعطيل مي شود و به هم پيوستگي و تركيب عناصر از بين خواهد رفت. البته عشق هم مثل هر چيز ديگري محتاج تعادل است كه هرگاه افراطي در آن شود خرابي بار مي آورد و همين طوراست نداشتن عشق وغفلت وبي ميلي از آن كه موجب دنبال كار نرفتن و رها كردن كار و تعطيل شدن حيات آفرينش خواهد بود.

صحنه هاي تآتر عالم

بنابراين آنچه گفته شد در دنيائي كه مي بينيم و دنيائي كه به وجود آن به وسيله آلات و وسائل و يا عقل و فهم پي مي بريم همه جا صحنه هائي از نمايش مانند صحنة تآتر برپاست است كه كرات و موجودات بزرگ و كوچك بازيگران آن هستند و تطبيق نقشها و رل هاي اين بازيگران در اثر ميزان نمودن مقدار و مقياس عناصر تشكيل دهندة آنها است كه  عقل كلي عالم ناظم آن است و برطبق همين مقياسها زندگاني موجودات و اشياء پديد مي آيد و عناصر به اندازه اي كه لازم و مورد احتياج آنهاست در آنها بكار رفته است و تطابق اين عناصر بسته به شرايط و محيط وضع خاص آن شيئي يا موجود و نقشي است كه بايد در صحنة گيتي ايفا نمايد.

اتحاد و اتفاق و دوستي عناصر

تشكيل وجود انسان يا موجودات ديگر در اثر اتفاق و اتحاد و هم آهنگي و پيوستگي عناصر مختلف به ميزان لازمه است كه اينها با

يك روح وحدت دست به دست هم داده و جسم را تشكيل مي دهند و نشانة اتفاق و اتحاد آنها آرامشي است كه بشر در جسم خود مي بيند و در تن خويشتن مي يابد. هرگاه جزئي اختلاف در تركيب عناصر بدن پديد آيد و تعادل آنها به هم خورد و تركيب لازم هر عنصر از حد معين متجاوز شود آرامش انسان به هم خواهد خورد و تعادل سلامت جسم و جان او مختل خواهد گرديد. (البته بايد در نظر داشت كه به غير از عناصر عوامل مرئي و غير مرئي ديگري هم در جسم بشر دخالت مي نمايد مانند تنفس هوا و ساير قسمتها و موجودات نامرئي كه فعلاً مجال بيان آن نيست)

عناصر چهارگانه قدما

اين همان مطلبي است كه قدما تا حدي متوجه شده و فكر مي كردند كه در اثر دست به هم دادن چهار عنصر مخالف سركش خاك و باد و آب و آتش سازگاري و انسجام وجود پديد مي آيد و تا چند روز كه با هم خوش هستند و اتحاد دارند برقرار و پايدار است و هر وقت يكي از آنها غالب گردد جان شيرين از قالب بدر مي آيد. آنها تا حدودي پي به تركيب موزون عناصر برده بودند ولي عناصر را چهار چيز نامبرده مي دانستند در حالي كه نه تنها عناصر منحصر به آنها نيست بلكه اصولاً خاك خود تركيبي از همة عناصر موجود و هوا (باد) هم تركيبي از عناصر و آب نيز تركيب عناصر و آتش نيز به هم پيوستن برخي عناصر با يكديگر است. منظور اين بود كه قدما نيز تا حدي متوجه اتحاد عناصر به اندازة معلومات زمان خود شده بودند.

اختلالات بدن به چه علت است ؟

اختلالاتي كه در جسم انسان پديد مي آيد اكثراً به علت به هم خوردن ميزان تركيب عناصر است مثلاً اگر بنا است در بدن كسي پانصد گرم كلسيم باشد هرگاه اين مقدار بالا يا پائين رود در او بيماري و اختلال و ناراحتي ايجاد مي گردد.

مساوات به اين معني ممكن نيست

در اين خصوص خوب تفكر كنيد: تعداد عناصر داخل بدن انسان با يكديگر متساوي نيست. هر عنصر به مقداري است كه بايستي باشد. مثلاً مقدار كربن از آهن و فسفر و گوگرد بيشتر است و مقدار اينها از طلا خيلي بيشتر مي باشد. هرگاه اين ميزان و تركيب به مقدار كمي تغيير يابد و مثلاً طلا تكبر روا دارد و بگويد: «من كه قيمتي تر و نفيس تر و شريفتر و داراي صفات عاليترم چرا مقدارم كمتر باشد.  من هم بايد به اندازه كلسيم شوم» آن وقت در اثر اين ادعاي باطل اختلال در تركيب جسم پديد مي آيد و به علت اين اختلال سلامت وجود آدمي از بين خواهد رفت، بلكه اين جسم با اين صورت و شكل ديگر باقي نخواهد ماند.

درس عبرتي براي علماي سوسيولوژي ( علم الاجتماع )

اين يكي از دروس عبرت آميز است براي كساني كه فكر مي كنند چرا اختلاف در جامعه وجود دارد و چرا كسي بالاتر و ديگري پائين تر و كسي ثروتمندتر و ديگري فقيرتر است آنها كه فكر مي كنند از راه رفع اختلاف خلقت جامعه را تعديل نمايند مانند فكر باطل كسي است كه مقدار عناصر را در جسم انسان به يك ميزان متساوي قرار دهد. آيا چنين كسي مجنون نيست؟ حال ديديد تا چه اندازه انسان با جامعه و عالم شبيه است؟

نقشه هاي مشابه در عالم خلقت

آري در سراسر عالم وحدت نقشه هاي متشابهي به كار رفته است. نه تنها بشر بلكه تمام مخلوقات عالم از كهكشانها و سحابيها و افلاك و ستارگان خلاصه آنچه در عالم آفرينش وجود دارد مشمول قاعده اي است كه دربارة بشر گفته شد يعني جسم آنها از تركيب عناصر است كه در هر يك به ميزان معيني است كه درست به قدر لازم و واجب مي باشد و جزئي تخلفي كه در ميزان آن پديد آيد اختلال بوجود خواهد آمد و اختلال وضع آن جسم را دگرگون خواهد ساخت.

عناصر كارواني

و اما عواملي كه جسم مخلوقات و اشياء عالم را ايجاد مي نمايند از عناصر كارواني تشكيل شده است. منظور از كارواني «شبيه به كاروان » است. مي دانيد كه كاروان دائم در حركت است و از اين منزل به منزل ديگر مي رود و لختي در اين منزل درنگ مي كند و كاري انجام مي دهد و بعد به منزل ديگر قدم مي نهد و اين سفر از منزل به منزل ديگر هميشه ادامه دارد بدون اين كه انسان بداند كه كاروان به كجا مي رود و سرمنزل ديگر او كجا است و در كجا بارخواهد انداخت و چه وقت از آنجا كوچ خواهد كرد و بعد از آن قصد كجا دارد و به كدام سرزمين خواهد رفت.

حركت دائم و انجام وظيفه

بلي دائم در حركت است و عناصر عالم نيز چنين است و افرادي از آنها مانند اعضاء يك كاروان از جاهاي مختلف به هم مي پيوندند و تشكيل كارواني مي دهند، وظيفه اي به انجام مي رسانند. بعد كه جسم پير شد و تحول يافت پوسيد و تغيير شكل پيدا كرد و نقش خود را به آن صورت معين ايفا نمود دسته هاي عناصر به جاي ديگر مي روند و وظيفة ديگر انجام مي دهند و اين كاروان همچنان در حركت است منتهاحركتي است كه پايان ندارد. اگركاروان بشرمقصدي معين دارد كاروان عناصر پايان مقصدشان الي غير النهايه است.

تعداد عناصر عالم

عناصري كه تاكنون بيان گرديد عواملي هستند كه علم امروز تاكنون يكصد و پنج تا از آنها را كشف كرده است و البته اين تعداد حقيقي نيست و مقدار واقعي بيشتر است كه برخي از آنها كشف و روشن گرديده و بعضي ديگر هنوز نهان و پنهان مانده است و بعدها علم به مرور آنها را كشف خواهد نمود.

سخناني كه براي نخستين بار در جهان گفته مي شود

اينك كه سخن به اينجا رسيد لازم است حقايق مهم و بي سابقه و گفته نشده اي از اسرار جسم آدمي و عالم خلقت بيان دارم و اميد است خوانندگان قدر آن را بدانند و دانشمندان آن را مبنا و منشاء اكتشافات آيندة طبي و علمي قرار دهند.

علت كسالت ها و امراض

كسالت و سرماخوردگي و ساير امراض علل مختلفي دارد كه يكي از مهمترين آنها اين است كه عناصر موجود در بدن كم  يا زياد مي گردد. در اثر سرماخوردگي و ساير اختلالات اين قبيل عناصر بدن كم يا زياد مي شود. فرض كنيم براي بدن يك انسان بيست وپنج درصد عنصر كلسيم لازم است. اگر بيست وچهار درصد يا بيست وهفت درصد شود اختلال پديد مي آيد و مرض توليد مي شود. هرگونه اختلالي كه در اين  باره پيدا شود موجب كسالت و ناخوشي و ناراحتي مي گردد. البته منظور عناصر مختلف است و اين كه كلسيم را مي گوئيم به عنوان مثال است والا زياد وكم شدن آلبوميـن، نمك سودها و غيرة كه از عناصر مختلف است بر حسب نوع و اثر و خاصيت عناصر اثر مختلفه دارند.

تعداد مختلف عناصر

مثلاً در بدن يك گنجشك اگر يك گرم كليسم لازم است و در بدن يك انسان في المثل پانصد گرم هر كدام از اينها بالا و پائين رود كسالت توليد مي شود. اگر عناصر مفيد از مقدار لازم كمتر شود ضعف مي آورد و اگر بيشتر شود حرارت توليد مي كند.

سردي و گرمي مزاج چيست؟

اطباي قديم تا حدي متوجه اين موضوع شده بودند، آن را سردي و گرمي مي ناميدند، در حالي كه سردي و گرمي در بين نيست و همين كسر و اضافه شدن عناصر است. اگر عناصر اضافه شود مثلاً كلسيم زياد گردد، چون كلسيم و آهك آبهاي بدن را به خود جذب مي نمايد بدن خشك و دهان خشك مي گردد و ايجاد حرارت در بدن مي شود و مي گويند گرمي شده و هرگاه آن عنصر كسر گردد آب بدن زياد مي شود و رطوبت در بدن غلبه مي كند، آب از دهان مي ريزد و مي گويند سردي شده و اصل مطلب اين است كه گفته شد كه به اين ترتيب توجيه و تعبير شده بود.

اين درست است كه مي گويند روح فلان بزرگ است ؟

گاهي كه يك طفل بيش از حد فعاليت و جست و خيز و شيطنت مي كند مي گويند روحش بزرگست. روح وي از قالب او بزرگتر است. دو طفل در يك محل هستند يكي از آنها مغموم و افسرده و متين است و از بازي و فعاليت خودداري مي كند برعكس ديگري دائماً در حال شيطنت و جهيدن و فعاليت است. مي گويند اين يكي روحش بزرگ است بطوري كه بدنش گنجايش آن را ندارد و به اين لحاظ آرام نمي گيرد و دائم در تاب و تقلاست. آيا فكر مي كنيد اين موضوع درست است؟

روح چيست ؟

خير، اين طور نيست زيرا روح واحد معيني كه مختص به يك بدن بخصوص باشد نيست بلكه بك نيروي كلي است كه سراسر عالم وجود را پر كرده و مانند نيروي برق كه با آلات برقي كار مي كند با موجودات و اشياء عالم عمل مي نمايد. بنابراين روح كوچك و بزرگ و كم و زياد نمي شود بلكه هر اندازه كه بدن استعداد دارد درست به همان اندازه با آن كار مي كند. اين موضوع در اين كتاب و در مكانيسم آفرينش بطور تفصيل شكافته شده و احتياج به تكرار نيست.

البته كم و بيشي سلولها و ظروف مغز كه معين كنندة ميزان استعداد بشر در كارها است نيز در اين وضع دخالت دارد و آن هم وابسته به كم و زيادي عناصري است كه آن ظروف را تشكيل داده است.

ظروف حواس

ظروف برخي حواس كه در فردي بزرگتر و جادارتر و در فرد ديگر كوچكتر است موجب آن مي شود كه استعدادهاي كمتر يا بيشتر در حواس مخصوص بوجود بياورد و روي اين اصل است كه افراد از لحاظ استعداد در كارها با هم متفاوت هستند و بايد دانست كه هر عمل و حسي ظرف مخصوص در مغز دارد.

اما اين ظرف از چه ساخته شده؟ از همان عناصر كه اگر عناصر كه در واقع مصالح بنا هستند بيشتر بكار رفته باشد ظرف بزرگتر است و اگر كمتر باشد كوچكتر. آنگاه روح با ظرف بزرگ بيشتر كار مي كند و با ظرف كوچك كمتر چنان كه يك ليوان بزرگ بيشتر از يك استكان كوچك چاي مي گيرددر حالي كه چاي يكي است و اختلاف در ظرف است. روح يكي است اختلاف در ظرف حواس است.

دانشمندان، عقلا، بزرگان، نوابغ، و پروفسورها ساختمان مغزيشان چنين است. پس دو عامل در تفاوت استعداد افراد مؤثر مي گردد يكي زياد و كمي عناصر در مكانيسم حواس و ديگر عمل روح با آن ظروف. اين است كه اشخاص بدون دانستن اصل مطلب مي گويند فلان كس ظرفيت دارد و آن ديگري ندارد.

بدي در اثر ناداني

اين نكته روشن است كه مسئوليت شخص در وقتي است كه مطلبي را بداند و بفهمد و اگر ندانست و عقل او آنرا تشخيص نداد جاهل است و مسئوليتي ندارد كما اين كه تمام بزرگان ديوانه را مجازات نمي كنند و يك طفل نادان را كه معصوم مي نامند از مجازات عمل زشت معاف مي دارند و مي گويند عقلش نرسيده است. در حقيقت نادان هم حكم ديوانه و طفل را دارد زير سلامت عقل ندارد. اين سخني است كه در قرآن مجيد با آية «هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون» به آن اشاره گرديده است. (آيا آنها كه مي دانند با آنها كه نمي دانند مساوي هستند؟) و اما تعيين حدي براي ناداني كه آن را بلوغ مي نامند چندان رافع مصونيت نيست زيرا ممكن است ناداني بعد از سن بلوغ هم ادامه يابد و حتي تا هفتاد و هشتاد سال و تا لب گور شخص نادان باشد. در اين صورت چه مسئوليتي دارد؟

علم حد ندارد

عقل و علم بشر هرگز به حد تكامل نمي رسد، و غلط است اگر كسي ادعا كند كه عقل كل و تمام دارد چنان كه قرآن فرموده: و فوق كل ذي علم عليم (سوره يوسف ـ آيه 76) بالاتر از هر صاحب دانش دانشمند ديگري هست. بنابر اين چه كسي مي تواند ادعاي عقل و علم كامل كند و روي همين اصل مسئوليت عمل آنطور كه تصور مي كردند نيست. حدود فهم و درك اشخاص مطابق با سرنوشتي است كه دارند يعني مطابق با ظروف مغزي آنها و عناصري است كه در بدنشان بكار رفته است.

يك مثال روشن

اگر كسي بداند بد نمي كند. آن كه مي داند نمي تواند وجدان خود را راضي به ارتكاب عمل زشت نمايد و اگر وجدان را فريب دهد اين خود دليل ناداني وي است. دانش به معني آن است كه اشتباه نكند و عمل خلاف مرتكب نشود. آنكه بد مي كند نادان است و قادر  به فهم نيست. يك مثال روشن مي زنم: ادارة راهنمائي قدغن مي كند كه شخص پياده از وسط خيابان و محل سواره عبور نكند. چون اين دستور براي حفظ جان است يك شخص عاقل آن را اطاعت مي كند و عمل مي نمايد اما يك فرد نادان با تصورات مختلف از قبيل اطمينان بي جهت به خود و شجاعت بي مورد و لجبازي يا انتقام از دارندگان اتومبيل يا نشان دادن رشادت و بي باكي خود و اين قبيل افكار كه تماماً از سرچشمه ناداني آب مي خورد به وسط خيابان مي رود و تصادف مي كند. آيا اين عمل جز جهالت چيزي هست؟ آيا مي توان چنين ناداني را مسئول عمل خود دانست؟

اخلاق نيز از توانائي است

مرد  خدائي،  صاحب  اخلاق كه از دروغ اجتناب كند و از تجاوز به مال مردم بپرهيزد و از آزار احتراز نمايد انجام اين اعمال دليل بر دانائي و فهم او است و بر عكس اگر تسليم ناداني شده و اين كارها را به جا آورد نشان ناداني وي است. آنگاه كه چنان كرد آن را به شيطان نسبت مي دهند و به او لعنت مي فرستند. كيست جز آن نادان كه چنين كاري كرد؟ شيطان در اين ميان چه نقشي دارد؟ كمي فكر كنيد. اگر كسي تشخيص نداد كه رفتن به وسط خيابان بد است و رفت و زير اتومبيل خرد شد، مغزش خرابي دارد و نادان است.

هدايت راهنما

در اينجا مختصر مي گويم كه هدايت پيامبران و راهنمايان با وجود سرنوشت به خاطر همين موضوع است كه مردم دانا شوند و در اثر دانائي و فهم از انجام اعمال بد خود داري كنند و البته كساني به اين سعادت مي رسند كه مغز و ظروف مغزي آنها استعداد چنين دانائي را داشته باشد. پيروي كردن از اين اعمال و گوش دادن و اطاعت از سخن پيامبران و قانون براي خود افراد خوبست و سركشي براي خود آنها زيان دارد.

شيطنت و خمودگي بسته به عناصر است

بنابراين شيطنت و فعاليت فوق العادة طفل يا فعاليت هر فرد بشر مربوط به بزرگي روح و خمودگي او مربوط به كوچكي روح نيست بلكه اين فعاليت در اثر كم و زياد بودن عناصر بدن است. به طور مثال هرگاه مقدار كلسيم بدن از حد معينه تجاوز كند چون بيش از حد عادي است روح با آن بيشتر كار مي كند كما اينكه اگر يك لامپ به راديو اضافه كنند برق با اين راديو بيشتر و قويتر كار مي كند و اگر از آن كم نمايند ضعيفتر خواهد شد. شمع هاي اتومبيل هم همين حال را دارد.

روح با عناصر كار مي كند

پس به علت اضافه بودن مقدار عنصر است كه روح با آن بيشتر كار مي كند و طفل شروع به فعاليت و شيطنت مي نمايد. بر عكس طفلي كه عناصر به خصوص معيني كه خواص آن شرارت و يا بر عكس مظلوميت وابسته به كمي آن است در او كمتر باشد روح نمي تواند با آن درست كار كند. در نتيجه ضعيف و مغموم و پژمرده است. در واقع مي توان گفت كه آن كلسيم تشكيل محلها يا ظروف يا كارگاههائي در بدن مي دهد مثلا استخوان را قوي مي كند و در نتيجه روح بهتر با آن عمل مي نمايد.

براي معالجه چه بايد كرد ؟

چارة اين موضوع چيست؟ علم بايد تشخيص دهد كه چه عناصري كم يا زياد شده و اگر تشخيص داد بايد از همان عناصر معينه كه آن طفل فوق العاده و يا شرور، اضافه دارد قدري كم كنند و در آن طفلي كه از آن كم دارد و در نتيجه مغموم و پژمرده و خموده است آن عنصر را زياد نمايند تا تقريباً تعادل پيدا شود و اين كاهش و افزايش بوسيله دارو و تجويز مواد و وسائلي انجام پذير خواهد بود به شرط آنكه اطباء بتوانند ميزان عناصر را پيدا كنند و درست تشخيص دهند. البته اكنون نيز علماء و پزشكان مطلب را تا حدي فهميده و دانسته اندكه اطفال يا مردان و يا زنان بي حال و ضعيف فاقد كلسيم و برخي مواد هستند اينست كه داروهاي داراي كلسيم و ويتامين به آنها مي دهند و برخي اوقات مشاهده مي شود كه آنها در اثر اين تجويز بهبودي مي يابند. علت اين است كه آن عنصر در بدن آنها كمتر بوده و در آنها اثر كرده است و هرگاه آن عناصرشان كه كمبود دارد تعديل شود بهبودي حاصل خواهند نمود. علم بشر تا امروز قدمهائي در اين باره بر داشته ولي هنوز نتوانسته بطور تكميل كمبود يا زيادي همة‌ عناصر را پيدا كرده تعديل كنند. اين موضوع بايستي در ساية تحقيقات و آزمايشهاي علمي تقويت شود ولي مبنا و پايه و بناي آن حقيقت همين است كه گفته شد.

راديو آكتيويته

در اينجا نكته اي در حاشيه مي گويم كه راديو آكتيويته كه تشعشع برخي اتمهاي معين اجسام مخصوص مي باشد و مي گويند شيوع آن در فضا خطر ايجاد مي كند و بشر را از بين مي برد مشمول همين قاعده است به اين معني كه از همين عناصر راديو آكتيو در خود بشر هم هست منتها به قدار معين و لازم و هرگاه در هوا شيوع يابد مقداري كه براي بشر لازم است بيشتر از حد و اندازه مي شود و در واقع عناصر اضافه مي گردد و براي انسان مضر و گاه خطرناك مي شود.

روح با همان عناصر اضافي كار مي كند

نكتة مهم ديگري كه بايستي بدانيد اين است كه هر يك از عناصر معينه در بدن زيادتر شود روح با همان عنصر اضافي كار مي كند و آن جنبه از شخص قويتر مي شود. مثلاً هرگاه عناصر توليد كنندة حرارت در شخص افزايش پذيرد آن شخص شرور و حمله كننده و ناراحت مي گردد و هرگاه عناصر تقويت فكر مانند فسفر قوي شود فكر او تقويت مي پذيرد و قس عليهذا

علت منع و تجويز الكل

الكل و مشروبات الكلي به عناصر كمك مي دهد و عناصر به خصوصي را تقويت مي نمايد  اين است كه در افواه مي گويند: « آن چنان را آن چنان تر مي كند» اين كه در دين مقدس اسلام مشروبات بطور عموم نهي شده اين است كه آن كس كه عناصرش به طور طبيعي زياد است از آن نخورد كه زيادتر شود و در نتيجه كارهاي خلاف انسانيت و اعمالي كه زشت و ناپسند خوانده مي شود مانند قتل و مردم آزاري وخود آزاري و اين قبيل امور مرتكب گردد. اين كه گفته اند هرگاه طبيب حاذق مسلمان به عنوان دارو از آن تجويز كند مانعي ندارد اين است كه اگر طبيب تشخيص دهد عناصر معينه در شخص كم است و بايستي تقويت شود مانعي ندارد كه مقدار معين از آن بخورد بلكه مفيد است و تعادل را برقرار مي كند و اينست كه اينگونه مشروب را كه حفظ الصحه در مواقع عادي محكوم مي كند به عنوان تقويت كننده كه تونيك   tonique يا   Fortifiant   ناميده مي شود تجويز مي نمايند.

الكل در بدن چه مي كند

مشروبات الكلي در سلولهاي بدن ايجاد اختلال مي كند و در اثر افزايش عناصر حالاتي خارج از عادي در انسان ايجاد مي نمايد. ابتدا كه مصرف شود رخوت و سستي مخصوص بوجود مي آورد. زيرا قدرت آن طوري است كه به سلولهاي بدن حالت رخوت دست مي دهد و بعداً گلبولها تشكيلات خون، مغز شروع به فعاليت افراطي و زياده از حد كرده و انسان را به كارهاي خلاف و غير عادي كه در واقع نظير همان سبعيت است وادار مي سازد، گاهي حرارتهائي كه خوي درندگي از آن ميزايد بوجود مي آورد. به همين علت است كه مغز اشخاصي كه مشروب الكلي مصرف كرده اند درست كار نمي كند. مصرف و ادامة ‌زياد آن حالتي بوجود مي آورد كه آن را جنون خمري مي گويند زيرا در هر حال اين عدم تعادل در حكم جنون است. ترياك و مخدرات و سيگار نيز همين اثر را به نسبتها و طرزديگري در انسان ايجاد مي كند و مصرف آنهاجز به تجويز طبيب حاذق مسلمان كه براي جبران كمبود مواد بدن باشد جايز نيست.

فرق سباع و حيوانات بي آزار

اكنون مطلب مهمتري بشنويد: گفتم كه همه موجودات عالم از همين عناصر موجود تركيب شده منتها نسبت تركيب آن تفاوت دارد. حيوانات سبع و درندگان و وحوش مانند گرگ، شير، ببر، پلنگ از عناصري كه ايجاد حرارت و سبعيت مي كند به حكم طبيعت و ضرورت وجودي خويش بيشتر دارند. لذا روح با آنها همان نقش سبعيت را بازي مي كند و بر عكس حيوانات بي زيان و مظلوم مانند گوسفند، بز، شتر از اين عناصر كمتر دارند اين است كه در رفتارشان مظلوميت و رضا و تسليم ديده مي شود و اين هم به خاطر ضرورت وجودي آنها و نقشي است كه بايد در عالم خلقت ايفا نمايند.

شتر و گرگ

شما به يك شتر و حتي يك فيل كه در هندوستان مانند بره تسليم يك طفل كوچك است و انواع كارهاي سخت را از باربري و حمل مسافر و كجاوه انجام مي دهد نگاه كنيد. اين شتر يا فيل چندين بلكه چندين ده برابر يك گرگ هستند در حالي كه گرگ خاصيت سبعيت دارد و شتر يا فيل مظلوم و ذليل اند. (اگر اتفاقاً شتري يا فيلي از طبيعت خود تجاوز كرده طغيان كند و زياني رساند باز در اثر زياد شدن برخي از عناصر موجودة بدن آنها به نسبت معين است ولي با اين حال نمي توانند مثل گرگ انسان را پاره كرده و بخورند در حالي كه گرگ با آن جثة محدود چون عناصرمعينش زيادتر است خاصيت سبعيت دارد. حال ميپرسيم : از اين مطلب چه درسي فرا مي گيريم؟

هر كسي انجام وظيفه مي كند

درسهاي بسياري از آن گرفته مي شود كه كوچكترين آن اين است كه گرگ وظيفة خويش را كه عالم خلقت براي او معين كرده به علت همين تركيب عناصر كه دارد انجام مي دهد و نمي توان او را بد و مردود و خطا كار دانست. چه كسي عناصر را در بدن او اضافه كرده؟ فكر كنيد و بگوئيد.

دليل ديگري از تقدير و سرنوشت

اين امر خود دليل ديگري براي اثبات تقدير و سرنوشت است زيرا هر فردي از افراد مخلوقات مطابق با وضع جسمي كه به او داده شده وظيفه اش را انجام مي دهد. يك گرگ بايد گرگ باشد و خوي درندگي را ابراز كند و گوسفند را بدرد و جز اين كاري از او ساخته نيست. يك گوسفند بايستي ذليل و ناتوان باشد و طعمه گردد و اگر قوي و مبارز بود كه كار خلقت انجام نمي شد. يك شير بايد خوي سبعيت را به همراه متانت داشته باشد و يك عقاب بايستي قدرت پرواز برقراز آسمان وتيزي چشم براي شكار را دارا شود.

يك سگ بايد خوي فرمانبري و اهلي شدن و وفاداري را براي خدمت به بشر دارا گردد و يك يوزپلنگ بايستي با پاهاي قوي مجهز باشد كه به سرعت يك اتومبيل بدود. اينها همه عناصر و موادي دارند كه آنها را براي زندگي خاص خودشان آماده ساخته و همين امر دليل بر سرنوشت است و چاره اي جز آن ندارند. چرا يك گوسفند هرچه بكوشد مثل گرگ نمي شود و چرا يك شتر نمي تواند تيزي و سركشي يك روباره را داشته باشد يا مثل يوز پلنگ چابك باشد؟ آيا دليلي روشن بر تقدير نيست؟

وضع بشر

بشر هم همين حال را دارد و خوي هاي مختلفي كه در افراد بشر گذارده شده دليل بر اينست كه هر كس داراي عناصري است و به علت آن عناصر يك رشته خويهاي خاص خود دارد كه آن تقدير اوست. همان طور كه ديديم حيوانات هر كدام وظايفي دارند و براي انجام كارهاي بخصوصي خلق شده اند و همان كار را انجام مي دهند و اگر غير از اين خلقت را داشته باشند، برخلاف است، همين حقيقت در بشر نيز صادق است به اين معني كه هر فرد بشر مكانيسم مغزيش براي انجام كار معيني ساخته شده كه همان كار را بايد انجام دهد و اگر غير اين باشد بر خلاف است.

آن كسي كه بايد قائد بشود مغز و خلقت او مخصوص همين كار ساخته شده و آن كس كه بايد مثلاً عمله باشد براي همان عمل آفريده شده همينطور است مخترعين، مكتشفين، صنعتگران، اصناف مختلف، متفكرين، فلاسفه و راهنمايان علت اختلاف طبقاتي در بين جامعة بشري كه اين همه متفكرين را دچار حيرت و سؤال نموده است همين است كه گفته شد و اگر غير اين باشد گردش عالم منظم نخواهد بود و جامعة بشريت متزلزل خواهد شد و رشتة امور از هم  مي گسلد.

عناصر متعلق به كيست ؟

و اما درس بزرگتري كه مي گيريم اين است كه اين عناصر كه سراسر عالم وجود را پر كرده مگر نه آنست كه متعلق به خداوند يعني صاحب و مايه و منبع عالم هستي است؟ اين عناصر در تمام جهان هستي هست منتها به هر موجودي به قدري كه لازم و مقدر بوده  اعطا شده است.

علت شكار كردن و طعمه شدن

اگر آن گرگ بره را مي درد كار مهمي نكرده همان تركيب اضافي عناصر است كه در او اين  اثر را بوجود آورده است. چرا گرگ بره را پاره مي كند؟ علت اين است كه بدنش احتياج مبرم به اين گوسفند دارد، يعني عناصر او كم شده و اقدام به پاره كردن گوسفند مي كند كه عناصر معينة بدن او به مقدار لازم تعديل شود.

چرا اسباع علف نمي خورد ؟

به همين دليل است كه اگر كاه و علف جلو گرگ بريزند از آن نمي خورد چون علف از آن عناصري كه بدن گرگ محتاج آن است به مقدار بسيار كمي داراست در حالي كه يك اسب همان علف را با ميل مي خورد چون نيازمندي عناصر بدنش در آن يافته مي شود. يك گرگ براي اين كه بدنش خاموش نگردد و عناصرش كم نشود اقدام بخوردن موادي كه در بدن شكار هست مي كند. اگر از اين مواد به او ندهند رفته رفته از قدرت او كاسته مي شود و كم مي گردد و به قدري ضعيف مي شود كه اگر گوسفندي هم جلو او بگذرد حال پاره كردن او را ندارد. نتيجة كسر آن است كه از وظيفه آفرينشي خود باز مي ماند.

حال مرتاضان

مرتاضي هم كه در اثر كم خوردن و استفاده نكردن از مواد قدرت فعاليت از وي سلب  شده و نمي تواند حرارت و حيات و فعاليت عادي زياد ازخودنشان دهدبه همين علت است. پس ملاحظه كرديدكه همان عناصردرهمة عالم وجود دارد و عالم عالم وحدت است.

جبران كمبود عناصر

همين عمل نسبت به افراد بشر نيز صدق مي كند. شخصي مريض مي گردد و طبيب تجويز مي كند كه بايستي تا مدتي روزي يك جوجه بخورد. منظور از خوردن جوجه استفاده از عناصر بدن آن حيوان است كه كمبود عناصر بدن بيمار را جبران كند.

بدل مايتحلل اين است

پس بيمار اين كار را مي كند و رفتار او درست مثل همان گرگي است كه بره را بخاطر تقويت بدن خود مي درد بلكه از او هم بدتر است زيرا روزي يك جوجه يعني يك حيوان بي زبان مظلوم را بي جان كرده نوش جان مي نمايد.

براي بشر خوب و براي حيوانات بد !

و اما افراد بشر نسبت به اين شخص مي گويند: عجب خوب كاري كرد. تقويت شد و از بيماري نجات يافت. هزار جان فداي سلامت او باد. اما آن گرگ مادر مرده بدبخت را كه كاري جز انجام نقش طبيعي آفرينشي خود انجام نداده موجودي پليد، تبهكار، سبع، از بين رفتني و كشتني مي دانند. او را دشنام مي دهند و محكوم مي كنند و اگر به او دسترسي يابند از بين مي برند.

مگر گرگ چه كرده ؟

فكر نمي كنند كه آن گرگ كار مهمي نكرده زيرا ظرفي را شكسته است تا از عناصر آن استفاده كند و اين ظرف يا وجود آن طعمه باز هم تشكيل خواهد شد و عالم از توليد اين قبيل ظروف بخيل نيست. مگر آن ظرف مال كيست، گرگ از كجا است؟ هم بره و هم گرگ متعلق به همين عالم و از يك قماش و تار و پودند و در بدن هر دو همان عناصر منتها با تركيبات مختلف بكار رفته است. گرگ كه نمي تواند روح را از بين ببرد. روح از بين رفتني نيست. ظرفي را شكسته است همين و بس.

سيري حيوانات

اگر بشر ادعا مي كند كه «من اشرف مخلوقاتم» بايستي حيوانات را اداره كند و آنها را سير نمايد. در اين صورت است كه او را اشرف مخلوقات بايد ناميد. اين است رسم انسانيت نه آنكه حيوانات را با تير بزنند و هر حيواني را به اسم اين كه موذي است قبل از اينك آزاري رساند از بين بردارند. خداوند هيچ موجودي را بيهوده نيافريده است. پس به جاي اين كه آنها را از بين ببرند بايد سيرشان كنند زيرا وقتي حيوانات سير شدند ديگر با بشر كاري ندارند و او را آزار نمي رسانند و به او حمله نمي كنند. در حال سيري به يكديگر هم چندان آزاري نخواهند رساند. يك بشر نيز همين حكم را دارد و وقتي سير شد ديگر به بهترين غذاها توجهي ندارد.اين است روش انسانيت نه اين كه حيوانات را بيازارند و آنها را به قدري بار كنند و شلاق زنند و زخمي سازند كه روح و وجدان و شرافت انسانيت از آن مشمئز شود.

رافت به حيوانات

نزاع حيوانات و سبعيت آنها در اثر گرسنگي يعني در واقع جدال حياتي است. وقتي سير شدند ديگر كاري ندارند. هنگامي كه بشر كاملاً با فكر وحدت خو گرفت بطور مسلم  مي داند كه در خميرة خلقت، حيوانات از او جدا نيستند. اين است كه درصدد محبت و اصلاح آنها برمي آيد و همانطور كه خود را سير نگاه مي دارد درصدد بر مي آيد كه آنها را هم سير نمايد، چون بشر قادر است آنها را سير كند ولي آنها قادر نيستند چنين كاري در حق بشر انجام دهند در اين صورت است كه اشرف بودن انسان ثابت مي گردد نه اينكه تنها به لفظ دل خوش باشد.

گرسنگي و شرارت

اگر حيوان را گرسنه و محروم نگاهداشتند ديگر از او انتظار نداشته باشند كه از سبعيت و آزار دست بردارد. بشر هم همين حكم را دارد. اگر او را گرسنه نگاهداريد انتظار نداشته باشيد از دزدي و غارت و شرارت خود داري نمايد زيرا اينها بيشتر بخاطر رفع احتياج و جبران نيازمندي است.

براي اصلاح جامعه

براي اصلاح جامعة بشر دو عامل لازم است. يكي دين و ديگري تأمين احتياج و سير كردن. دين عهده دار تصفية اخلاق انسان است. دين وجدان او را هوشيار مي كند و وي را پند و اندرز مي دهد و تبليغ مي كند كه از كار بد اجتناب نمايد و گرد بدي و بدكاري نگردد و سير كردن و رفع احتياج مانع از سركشي و تمايل بشر به ارضاء اميال خود از راه خلاف مي گردد. با انجام اين دو روش جامعه به بهترين نحو اداره خواهد شد. دين تنها نمي تواند اين منظور را انجام دهد زيرا چنانكه گفته اند «شكم گرسنه ايمان ندارد» و رفع احتياج هم بدون تبليغ قادر به تجهيز مغزها با افكار صالح نيست. هر دو لازم و ملزوم يكديگرند و در واقع اقدام به جبران نيازمنديهاي بشر راهي از راههاي دانش است، اين ست راه درست و صحيح وحدت.

كليد مسئله آكل و ماكول

اميد است اين مطالب كه به اختصار و ايجاز بيان شد تا حد زيادي مسأله آكل و مأكول و بسياري موضوعات ديگر را كه آن قدر در دنيا مشكل و لاينحل بنظر مي رسندند حل نمايد.

از گرگ گوسفند بسازيد

هرگاه دانشمندان بتوانند روزي مقدار عناصر را كم و زياد كنند تعديل در موجودات معيني بوجود مي آورند. مثلاً هرگاه عناصري را كه در بدن گرگ ايجاد سبعيت مي كند به نسبت معين كاهش دهنده همان گرگ اخلاقش تبديل ببره مي گردد و قابل تربيت مي شود. اگر همان عناصر را به نسبت معينه در بدن بره افزايش دهنده قواي مغزي او مختل و ديوانه شده حركات يك حيوان سبع از او سر مي زند و شبيه به يك گرگ مي شود (البته اين فرض است و الا معده و دندانها و ساختمان بدني او متناسب با همان خوراكي است كه مي خورد) پس متوجه شديد كه موجودات همه يكي هستند و اختلافي در بين نيست و عالم عالم وحدت است. اين است نشاني از آن وحدت كه دربارة آن سخن مي گوئيم.

اهلي كردن حيوانات

اين كه برخي حيوانات وحشي را اهلي مي سازند و خوي درندگي آنها را كم و بيش تغيير مي دهند تاكنون تصور مي شد فقط در نتيجة تربيت است اما مي گويم چنين نيست. البته تربيت اثر دارد و ما منكر نيستيم ولي اثر تنها از آن نيست بلكه چون بشر به اين حيوانات از غذاهائي كه خود در دسترس دارد مي خوراند و آنها را به اغذيه شهري عادت مي دهد و از غذاهاي اصلي بياباني و طبيعي دور مي مانند اخلاقشان نيز كم كم تعديل مي گردد و ديگر آن خوي وحشي و درندگي اصلي را ندارند زيرا عناصري كه براي آن لازم است از غذايشان كسر شده است.

راهي از راه هاي تربيت

در بشر نيز همين حكم جاري است. اگر بتوانند در يك انسان مقدار عناصري را كه ايجاد سبعيت مي كند تقليل دهند انسان تربيت و تعديل مي شود يا برعكس هرگاه در يك بشر آن مواد اضافه شود همان حالت سبعيت بوجود مي آيد مثل اينكه استعمال مشروب كه موقتاً عناصر را اضافه مي كند بطور موقت ايجاد سبعيت مي نمايد.

رياضت هم چارة طبيعي است

اين است راهي براي تربيت و تأديب نفوس. دانشمندان سابق به فكر تربيت افتاده راه چارة آن را رياضت دانسته بودند و فكر مي كردند با رياضت كار درست مي شود. چون سابقاً به تجربه فهميده بودند اشخاصي كه رياضت مي كشند درصدد قتل و غارت و سبعيت و اين قبيل حركات نمي افتند و بر عكس كساني كه انواع غذاهاي مقوي در دسترشان است بيشتر مايل به سبعيت و حركات تند و آزار هستند رياضت را تنها چاره دانستند. البته رياضت چون ضعيف مي كند و عناصر را مي كاهد تا حدي از آن تعديل ايجاد مي شود و كسي كه رياضت كشيده بالطبع و از روي ضرورت دنبال كارهاي تند نمي رود.

عمل بزرگ تعديل عناصر

حقيقت آن است كه بايستي عناصر تعديل شود. افرادي از همين جنس بشر از قبيل آتيلا يا چنگيز يا تيمور و ساير جباران عالم عناصر بدنشان به نسبت زيادي بيش از ديگران بوده و در اثر استعمال برخي نوشابه ها و مواد و اغذيه بر مقدار آنهم افزوده مي شد، لذا رفتار آنها طوري بوده كه در نظرشان كشته شدن هزاران نفوس چيز مهمي نبوده و مانند آتش به جان ديگران مي افتاده اند درحالي كه فرد ديگري از همين بشر طاقت تماشاي كشتن يك جوجه را دارند. البته بايد دانست كه نه رياضت شديد خوبست و نه آن سبعيت و افراط وتندي وشدت. نه اين بايستي باشدونه آن وحد وسط را بايد اتخاذ نمود. در اين كارها هم مثل هر كار ديگري تعادل لازم است.

تفاوت طبقات

طبقات مرفه و اعيان بشر كه دسترسي به اغذيه مقوي و خوب و مواد بيشتر دارند در آنها خوي حيواني، ‌بي رحمي و سبعيت بيشتر از فقرا مي باشد كه اغذيه كافي در دسترسشان نيست، روي همين اصل است كه ملل جنگ طلب هم آنهائي بوده اند كه بيشتر با خوراك حيواني و گوشت تغذيه مي كرده اند و خوي جنگجوئي و مبارزه طلبي آنها تقويت مي شده. اين نكته در جباران سابق تارخ به خوبي ديده مي شود زيرا آنها به علت نبودن نظم در جامعه اختيار تام داشته و انواع اغذية مقوي كه از عناصر مهم تركيب شده بود در دسترشان بود و به همراه شراب از آنها به مقدار زياد مي خوردند و دائماً بدن خود را با اين عناصر پر مي كردند اين است كه ديده ايم چه اعمال وحشيانه اي از آنها سرزده. چنان كه چنگيز به هر شهري مي رسيد هزار هزار مي كشته و تيمور از كله هاي مردم منار درست مي كرده و هزارها چشم را بيرون مي آورده بدون اين كه از انجام اين اعمال ناراحت شود و پشيمان گردد و نادر دستور قتل عام مي داده و در جلو او بشر را از دم تيغ مي گذراندند و ناپلئون هزاران سرباز را در مقابل خود در حال كشتن مي ديده و دست از جنگ بر نمي داشته همينطور بسياري از امثال آنها. آيا اين عمل خوبست و اين روش ستوده است يا اين كه انسان معتدل و طرفدار صلح و محبت و مدارا و دوستي باشد؟ خودتان بگوئيد.

چرا دسته بندي؟

اين است علت تفاوت افراد بشر با يكديگر كه مردم آنها را دو دسته مي كنند. دسته اي را كه عناصر كمتر دارند خوب و پاك مي دانند و آن دسته را كه عناصرشان بيشتر است بد مي شمارند در حالي كه هر يك از دو دسته و ساير افرادي كه اعمالشان بدرجات مختلف بين اين دو دسته است كاري جز پيروي از ضرورت خلقت و طبع خود نمي كنند و رفتارشان محرك و دليل و علتي جز زياد بودن برخي عناصر كه بطور طبيعي و خلقتي در آنها زياد است ندارند و وجود هر دو دسته براي ادارة عالم لازم است و عالم عالم وحدت است و فرقي در بين نيست و تفاوت در نسبت عناصر براي انجام وظايف و نقش آفرينشي افراد است.

كليد نيك و بد

اين بود سخني كه به اختصار و اشاره دربارة امور نيك و بد جهان بيان گرديد و بعداً تفصيل آن اشاعه خواهد شد.

عمل روح با آلات

اين موضوع ثابت و روشن كرد كه همانطور كه در كتاب (مكانيسم آفرينش) گفته شده روح با هر آلتي مطابق با وضع و استعداد و ظرف آن آلت كار مي كند نه بيش و نه كم و هر آلتي در اختيارش گذارند با آن همان طور عمل مي نمايد.

خوب و بد ندارد

پس، اين فكرها كه مي كردند كه چون روح از خداست تنها كار خوب مي كند و اعمال نيكو از او سر مي زند و كار بد از روح نيست و از جسم بشر است همگي باطل است  و بايستي دور ريخته شود و فراموش گردد.

اين است معني وحدت

اين وحدت نوين است كه سخنان پراكندگي و دودستگي و اختلاف و تشتت را در عالم خلقت باطل مي كند و از بين مي برد. بلي بايد اين سخنان را دور ريخت و حقيقت همين است كه گفته شد. همين است و جز اين نيست.

اگر سبزي بخوريد

هرگاه غذاي شما تنها مركب از سبزي باشد تا شب هنگام كه هنوز غذاي ديگري به بدن شما نرسيده و غذاي ظهر در سلولهاي بدنتان جذب شده همان مشخصات سبزي خواري وخواص وحالاتي كه ناشي از آن است در شما ديده مي شود وحالاتي كه از خوردن غذاي حيواني توليد مي گردد در شما نيست. اما اگر كرة زياد يا روغن يا كالري يا گوشتهاي چربي دار زياد بخوريد عناصر معينه در بدن شما اضافه مي گردد و روح بهمان ترتيب با شما كار مي كند.

هر فردي روح معين محدود ندارد

از اين مطلب مي فهميم كه يك فرد بشر روح معين محدود ندارد. اگر روح معين و ثابت باشد ديگر نبايستي در حالات بشر تغيير پديد آيد. تغييراتي كه از ابتداي زندگي تا انتهاي آن ظاهر مي شود در اثر كم و زيادي عناصر است. چه چيز در او فرق كرد؟ آيا روح او عوض شد؟ خير، هر چه عناصر بدن او زيادتر شد و تجلي كرد روح هم با او همان طور كار مي كند. عناصر بدن اوست كه دائم در تغيير و تبديل است كه مي بينيد امروز حليم و صبور است و فردا متغير و غضبناك و شرور، امروز مريض و افسرده است و فردا بشاش است و شادان به طوري كه بيهوده مي خندد و بلاجهت احساس نشاط مي كند. اين در اثر چيست؟ در اثر آن است كه به علت خوراك عناصر بدن كم و زياد شده كه روح با بدن طبق همان افزايش و كاهش عناصر عمل مي نمايد و اگر روح يكي بود نبايستي اين تغييرات پيدا شود. رشد بدن از طفوليت به بزرگي نيز همين حكم را دارد و اين موضوعات به كلي روشن و حلاجي گرديد.

همه بسوي مجازات

به اين ترتيب ديگر بدي آن معاني را كه تصور مي كنند نخواهد داشت زيرا اگر ملاك مجازات اين گونه اعمال باشد بايستي همة گرگها و درندگان وحيواناتي كه يكديگر را مي درند مجازات شوند. عقاب كه كبك را مي گيرد و ببر و شير كه آهو و گورخر را مي خوردند بايستي همه شكنجه گردند و حتي مردي كه ادعاي ديانت مي كند ولي به حد افراط خوراك كبك و گوشت جوجه و تيهو و آهو و گوسفند و گوساله مي خورد او هم بايست  مجازات بيند و به اين ترتيب همه اهل عذاب خواهند شد. (اگر انسان براي نجات خودوتأمين حيات ازگوشت وغذاهاي مطلوب به تعادل وميانه روي استفاده كند مانعي ندارد به همين لحاظ است كه دستور امساك در اين باره داده اند اما اگر انسان بيش از حد لزوم از گوشت حيوانات استفاده كرد يعني آنها را از پاي در انداخت و شكم خود را با لاشة‌ آنها انباشت در واقع جز بدبختي و اضمحلال و مرض چيزي براي خود تهيه نكرده و بايستي انتظار عواقب كار خود را داشته باشد)

معنايش اين است كه تمام عالم و كائنات جهنم است و جز جهنم چيزي وجود ندارد و نبايستي به بهشتي قائل باشيم. اگر منظور از جهنم اين است كه كاري نداريم در اين صورت ديگر بهشت كجا است؟ آيا بهتر نيست كاري كنيم كه بجاي آن همة عالم به بهشت تبديل شود؟

تغيير ماهيت بشر !

گفتيم كه هرگاه يك فرد خموده از افراد بشر را از عناصري كه توليد حرارت و شرارات مي كند تزريق نمايند حال همان مرد شرير را پيدا مي كند. ديده شده است كه يك مرد ضعيف يكباره مبدل به فردي شرير و بي باك و تبه كار شده كارهاي عجيب بجا مي آورد و برعكس يك مرد شرير و تبهكار كه آتش فساد روشن مي كرده مانند فضيل عياض يكباره عابد و زاده شده و به اين طرف آمده است. اين مطلب را مكرراً ديده وآزمايش كرده اند ولي علت آن را متوجه نيستند و اسم آن را تزكيه نفس گذارده اند. كلية اين مطالب به خواست خدا روشن و مبرهن و واضح گرديد.

اشرف مخلوقات يعني چه

حال بگوئيد چرا آدميزاد را اشرف مخلوقات خوانده اند؟  لابد فكر مي كنيد به خاطر آن است كه قلم و لفظ بدست خود او بوده و اين اسم را بر خود گذارده است؟ بلي درست است ولي بي پايه هم نيست.

بشر جامع همه است

علت واقعي اين است كه انسان براي تغذيه خود از همة عناصر مي خورد. با همه حيوانات شريك است، هم با درندگان  و سباع شريك  است  و  شتر و اسب و گاو و گوسفند و آهو و گوزن و غيره مي خورد هم با پرندگان شكاري شريك است و كبك و تيهو و مرغان را مصرف غذائي خود مي كند و هم با حيوانات سبزيخوار شريك است و از غذاهاي آنها مصرف مي نمايد.

با سفرة همه شريك است

با همه شريك است و از آنها هم تجاوز مي كند. يك شير فقط گوشت مي خورد و يك اسب فقط علف مي خورد ولي انسان دو جنبتين است. يك الاغ استخوان نمي خورد اما انسان از آن هم نمي گذرد. حتي شير شكارش معين است و جز حيوانات و صيدهاي بري نمي خورد و مثلا از خوردن ماهي ابا دارد، اما انسان هم آن طعمه را مي خورد و هم از ماهي استفاده مي كند. يك گرگ  از خوردن خرچنگ امتناع دارد اما انسان از آن هم ابا ندارد. پس انسان شامل همة ‌حيوانات شد و هم درنده و هم سبزي خوار و شريك با همه و لذا مافوق همه است.

از فعل همه استفاده مي كند

از فعل بد همة آنها استفاده مي كند و به اين طريق مافوق همه مي شود و اشرف مخلوقات مي گردد. اگر فعل آن حيوانات بد است فعل اين كه شديدتر و بدتر است. اگر آنها را بد بدانند اين بد بدان مي شود چون شامل همه و جانشين همه است و همه را خورده است. اين مافوق است و بر همه برتري دارد. كسي را كه حاكم مي گفتند از همه غذاهاي لذيذ استفاده مي كرد در حالي كه يك فقير به صد يك آنها دسترس نداشت لذا او از همه بدتر است. آيا حقيقت غير از اينست؟  موضوع عمل عناصر است وربطي به بدي ندارد.

روح چه مي كند

موضوع روح براي قدما قابل حل نبود و مي گفتند گناه را جسم مي كند و عذاب را روح مي كشد. از طرفي معتقد بودند كه روح پاك

است ولي باز اشكال حل نمي شد. اگر هم روح را ناپاك مي دانستند اشكال باقي بود. به علاوه مگر روح از جسم آن قدر جداست كه دو چيز كاملا" مختلف را تشكيل دهد؟ چون نتوانستند مطلب را حل كنند اين همه بيانات سر در گم به نام فلسفه در تاريخ بشريت بوجود آمد كه هزاران تن كاغذ را سياه كرده و جز ابهامي بر ابهامات نيفزوده است. ببينيد اين بيان چقدر روشن و ساده و زيبا است كه اگر ترديدي هم در درك مطلب دست دهد به علت سادگي و روشني و وضوح آن است. آيا بياني روشنتر از اينها دارند. اگر هست بياورند و بگويند.

آدميزاد و شير

مطالبي كه درباره عناصر گفته شد ضمناً روشن كننده بيت ما قبل آخر غزل بالا كه راجع به هيولا صحبت مي كند مي باشد. موضوع اين است كه انسان و حيوان از لحاظ عناصر و روح همگي وجه مشترك دارند چون خميره تشكيل دهندة موجودات واحد است و از جميع عناصر با تناسب خود در جسم همه به كار رفته است. هرگاه توانستند شيري درست كنند كه عناصر و مكانيسم مغزي او به وضع يك آدميزاد باشد شكل شير است ولي فكر آدميزاد دارد و روح با او مثل يك آدميزاد كار مي كند اين خود نشاني از وحدت خميره و اصل است.

كرات هم چنين هستند

مطلبي كه در اين خصوص بيان گرديد در كرات هم صدق مي كند. علت اين كه آفتاب اين قدرت و نور و حرارت را دارد و كرة زمين ندارد نه آن است كه اختلاف اساسي در آنها باشد و موضوع همانطور است كه دربارة بشر و حيوانات گفته شد. از همة عناصر در همه كرات هست و در خورشيد و در زمين هم وجود دارد منتها نسبت آنها فرق مي كند. از آن عناصري كه نور و حرارت ايجاد مي كند در آفتاب خيلي بيشتر است و در زمين هم هست منتها به مقدار كمتر. اين اختلاف در توزيع عناصر ظلم نيست بلكه عين عدل است و براي اين است كه آفتاب بر زمين نور بدهد و زمين از آفتاب نور بگيرد و به اين وسيله به هم اتصال داشته و لازم و  ملزوم يكديگر باشند. پس در اينجا هم معلوم شد كه عالم وحدت است و هر طرفش را بنگريد وحدت است و از وحدت گريز گاهي وجود ندارد.

عدل عالم يعني چه

بدين ترتيب مسئله عدل عالم خلقت و پيوستگي و وابستگي موجودات به يكديگر و علاقه آنها بهم نيز ثابت شد.

روح است نه ارواح

روح و انرژي و نيرو و قدرت عالم كه با همة ماشينها و اجسام جهان هستي كار مي كند و به علت تنوع نقشها و وظايف آن را به جاي روح (ارواح) ناميديم در سراسر عالم ساكن و بي حركت نيست بلكه دائماً در حال تموج و حركت و فعاليت و هيجان و اهتزاز است و همين حركات اوست كه غوغاي حيات عالم را بوجود آورده است. روح نقطة معين ندارد و در جائي توقف نمي كند و مختص به محل معيني نيست.

هيچ كس روح اختصاصي ندارد

هيچ فردي در عالم و هيچ بشري يا حيواني روح بخصوص ندارد كه بگويند اين قسمت از روح مال من است و در تمام زندگي با منست بلكه همانطور كه ما از هوا استفاده مي نمائيم تقريباً از روح هم همينطور استفاده مي كنيم. شما كه هوا تنفس مي كنيد هواي به خصوصي مورد بهره برداري شما نيست بلكه در هر كجا باشيد از هواي آنجا استنشاق مي نمائيد و اين هوا دائم در تغيير و تحول است. هوائي كه الان استفاده مي كنيد با هوائي كه ده دقيقه پيش استفاده مي كرديد تفاوت دارد. روح هم تقريبي اين طور است (فراموش نشود تقريبي اين طور است) اين است كه به اصطلاح بشر بجاي روح، ارواح گفته، يعني يك روح بخصوصي براي يك فرد بخصوص اختصاص داده نشده در حالي كه سراسر روح در عالم يكي و يك پارچه است.

روح و ارادة عالم

روح مدير عالم وجود يعني اداره كنندة زندگاني هائيست كه مجموع آنها عالم وجود را تشكيل مي دهد. در اين مديريت هميشه تفوق با او است و هيچ نيروئي نيست كه مانع و رادع او گردد و بر خلاف پندار آنها كه قائل به خداي خير و شر و نيكي و بدي و يزدان و اهريمن هستند و آنها كه مي پندارند در مقابل نيات مديريت عالم نيروي ديگر هم هست كه آن را خنثي مي كند مي گويم اين نيرو فاعل مختار بلامنازع و فاتح و ناصر است و هيچ قدرتي در سراسر عالم وجود نيست كه به قدر بال مگسي بتواند جلو فعاليت او را بگيرد. مي دانيد چرا؟ براي اين كه همة نيروها از خود او است و هيچ حول و قوه يعني نيروي ايجاد تحولات جز او وجود ندارد.

جاوداني نيرو

براي اين نيرو پاياني نيست و هميشگي و جاوداني است تصور پايان و عمر معين و فنا و ختم زندگي تنها در مورد تحولات و تغيير شكلها است كه هر كدام دوره اي طي مي كنند و تغيير شكل مي يابند. نيروي اصلي عالم كه موجد همة زندگيها و تغييرات است چگونه مي تواند پايان داشته باشد؟

دانش ديناميسم است

و اما ديناميسم عالم خلقت كه در اين مطلب بيان گرديده نيروي اتم و عناصر مختلف و دانش است و تظاهر آن همين اتم مي باشد كه تار و پود عالم از آن تشكيل شده ولي در صورتي اتم در نظم و سازمان عالم كمك مي كند كه در آن صلح وصفا برقرار باشد و هرگاه وحدت اتمها را بر هم زنند و از يكديگر جدا سازند از نظم طبيعي خارج مي شود ولي پس از كشمكش و غوغا و سر و صدا و تخريب باز دوباره به حال آرامش اوليه باز مي گردد منتها به همان وضع اوليه نخواهد بود زيرا در اثر آن عمل تحولاتي در گروههاي آنها بوجود آمده است.

زمينة لازم :‌ صفاي ذرات

نيروي محركه عالم همين اتمها و ذرات ريز عناصر است كه با نظم و ترتيب به هم پيوسته شده و با وجود اختلاف در ميزان عناصر كه ماهيت آنها را ظاهراً مختلف نشان مي دهد بين آنها صلح و صفا و لطف بر قرار شده و از جنبش عظيم آنها كه اسرار عظمت آن تا حدودي براي بشر مشهود است اين غوغاي حيات عالمي ايجاد گرديده است.

نتيجة جدائي و فراق

هرگاه اين اتمها را به ترتيب از هم دور و جدا سازند با غوغاي عظيمي كه بمب اتمي و هيدرژني و غيره نمونه هائي از آن است جنجال و تخريب فوق العاده بوجود مي آورد كه جهاني را به يك لحظه در آتش مي كشد و براي او فرق نمي كند كه در روي زمين باشد يا زير زمين يا روي آب يا زير آب يا در روي هوا، هر كجا باشد اين فرياد سهمگين را بر مي آورد.

خشم عظيم

علت اين خشم عظيم كه چنين غوغائي بر پا مي كند همان جدائي است زيرا اينها عاشقاني هستند كه از معشوق جدا افتاده اند. اين عشاق زار پريشان درمانده و دردمند حالت روحي فراق و مهجوري خود را بلا اراده و از روي اجبار به صورت اين فريادهاي جهان بر هم زن در مي آورند. آري، هنگامي كه ميلياردها از اين فريادها به هم پيوست آن غوغاي  شگفت را كه مي دانيد بوجود مي آورد.

خوشي و راحت و غم و رنج چيست؟

اتم كه هسته اصلي و مايه حيات است گاه در حال وصل و اتصال و گاه بحالت فراق و هجر بسر مي برد، گاه در خوشي و راحت است و گاه حزن و بي تابي، گاهي نزديكي و پيوند است و گاه دوري و جدائي. زماني با خوشي و محبت و سرور دور يكديگر مي گردند و خوشحالند (پشه هاي ريز تابستاني را كه در هنگام سحر يا غروب ميليونها از آن در روي مردابها و رودخانه ها دور يكديگر مي گردند و فعاليت و شادابي حيات را نشان مي دهند، نمونة آنها بدان) و گاه كه از هم جدا مي شوند فرياد نالة آنها به آسمان مي رسد.

قاعدة‌عمومي جهان

اين حالت خوشي و ناخوشي قاعدة عمومي جهان است و در همة مخلوقات صدق مي كند و بشر نيز مشمول آن است. دمي خوشي آيد و ديگر دم ناخوشي زايد اما همه اينها رونده و گذران است. فراق معشوق بسي سخت و دردناك است ولي چون هنگام وصل فرا رسيد آنچه غم بود در بوتة فراموشي خواهد رفت و آرامش بر قرار مي شود و از آن همه رنجها جز خاطرة مبهمي در ذهن باقي نمي ماند. همين طور است سختي هائي كه پس از خوشي فرا مي رسد كه خاطرة مهمي از آن خوشي در ذهن انسان باقي نمي ماند.

يك امر كلي است

كلية مظاهر هستي عالم آفرينش خواه در اين زمين و خواه در ساير نقاط جهان، همه نيروها و همه مخلوقات و همه عوامل مرئي و نامرئي آن در اقاليم و افلاك و كرات و سحابيها و كهكشانها هر چه هست از دانش نيرو مي گيرند كه ديناميسم واقعي عالم از آن است و عالم به اتكاء همين نيرو در حركت و گردش است.

دين و دانش

مي دانيد معني دين و دانش چيست؟ بگذاريد با بيان بسيار ساده اين مطلب را بگويم: دانش به معني دانستن و فهميدن است. معلوماتي كه برفهم انسان افزوده مي شود دانش نام دارد. دين به معني قبول داشتن و پذيرفتن ازروي دل است وايمان نيز همين معني رامي دهد. وقتي مي گويند فلان شخص متدين به دين اسلام است يعني دين اسلام را قبول دارد. نه تنها در امور دين بلكه در امور عادي نيز اين مطلب صدق مي كند. شما بايستي قبول داشته باشيد كه مدرسه براي تعليم و تربيت مفيد است آن وقت طفل خود را آنجا بگذاريد بايستي سودمندي آن را مؤمن و مقر باشيد كه راضي بگذاردن كودك خود در آنجا شويـد.

معني دين

اگر كسي متدين و قبول دارندة دانش نباشد هر چه دانش در مقابل او بياورند چون بدان مؤمن نيست و آن را قبول ندارد دنبال آن نمي رود و آن را نخواهد فهميد. اگر هزارها دانش در مقابل او بريزند نتيجه ندارد چون دنبال نمي كند و ازفهم محروم مي ماند. اما هر وقت كسي متدين به دين توأم با دانش گرديد و قبول دارندة آن شد، آن وقت دانشي را كه به او ارائه دهند دنبال آن خواهد رفت و آن را خواهد فهميد.

تلفيق دين و دانش

اين است تلفيق دين و دانش، در ديانت حقيقي توام با دانش. به اين لحاظ است كه دين را جلو انداخته (دين و دانش) مي گويند. زيرا اول قبول است و بعد دانش به دنبال آن مي آيد اما اين دو در واقع يكي هستند و هر كدام بدون وجود ديگري ناقص است. هرگاه ديانت به همراه دانش در عالم وجود نداشته باشد نه ملك باقي مي ماند نه زندگي نه روح و نه عالم زيرا وجود سازمان واقعي و درست در جامعه وابسته بوجود دانش و دين است.

نور دانش

حالا كه دانش چنين مقام عظيمي در عالم دارد يعني نيروي گردانندة جهان هستي و ديناميسم و محرك واقعي است پس نور دانش كه

از پرتو آن اين همه تحولات بي پايان و نامتناهي به ظهور مي رسد برتر از نورهاي ديگر است. اين نور دانش است كه همه جا در حال تجلي و پرتو افكني است و ساير انوار در مقابل آن روشنائي هاي كم و بيش ضعيفي هستند كه تحت الشعاع قرار مي گيرند، زيرا اين نور مانند خورشيد تابان در هر كوهي پرتو افشاني مي كند.

چراغ برق و شمع

هنگامي كه چراغ برق قوي هزار شمعي در اطاقي روشن شود مسلماً نور شمعها و چراغهاي پيه سوز و چراغهاي نفتي و حتي گردسوزهائي هم كه تاچندي پيش آن همه درخشندگي به نظرمي رساندجلوه اي نخواهدداشت. آياچنين نيست؟ دراين باره تفكر كنيد.

هيولا و صورت

در ازمنه قبل هيولا و صورت را از هم جدا دانسته و آنها را دو چيز مجزا و دور از هم مي پنداشتند در صورتي كه صفات (يعني تحولات و اشكال و صورتها و رنگها) از هيولا (يعني خميره و ماده) جدا نيست و در واقع صفات مجذوب هيولا و مخلوط با آن است. آنها را از هم جدا تصور مي كردند در حالي كه همه يكي است و از هم جدا نيست نه از لحاظ ظاهر و نه از لحاظ باطن.

خمير و شيريني ها

شيريني ساز خميري تهيه مي كند كه از آن خميره شيرينيهاي مختلف و گوناگون چه از لحاظ شكل و چه از لحاظ طعم مي سازد. يكي را بيشتر شكر مي زند و شيرين تر مي شود وديگري را كمتر شكر مي ريزد و كمي نمك به آن اضافه مي كند. ديگري را وانيل مي زند و معطر مي شود و ديگري را بامواد تند يا مقوي آغشته مي سازد در حقيقت عناصر آنها را كم و زياد مي كند و يا اشكالشان را تغيير مي دهد در حالي كه در واقع همان خميره است و چيز ديگر نيست. پس هم باطن آن و هم ظاهر آن يكي است.

موم و آدمك

يك موم نرم را به شكل آدم مي سازند و بعد همان را خراب كرده به صورت حيوان در مي آورند مگر شكلي كه به اين موم داده مي شود كه آن را صورت مي نامند از باطن آن كه خود موم است جداست؟ خير همان است و وصل بدان است و از آن جدا نيست، اين اختلافات فقط پندارها و تصورات و نامگذاريها است. "اتجاد لونني في اسماء سميتموها انتم و آباؤكم (سوره اعراف آيه 71)"  "آيا با من مي ستيزيد در نامهائي كه شما و پدرانتان براي نامگذاري درست كرده اند."

رابطه كرات

كره زمين در ظاهر از آفتاب جدا به نظر مي رسد ولي به وسيله همين نور و تابش و علاقه و جذبه و گردش با هم وصلند و اين جدائي ظاهري بيش نيست. افلاك هم در فضا همگي با وسائلي به هم وصل و پيوسته اند و هيچ چيز از هيچ چيز جدا نيست منتها مقتضاي زندگاني آنها را كم و بيش و نزديك و دور از هم نشان مي دهد. بشر نيز به وسيله هوا و موجودات هوائي و ساير عوالمي كه او را احاطه نموده با ساير افراد بشر و با موجودات زميني و با فضا و آسمان و همه چيز عالم مربوط است.

صلح و صفا و محبت

اين سخن بسيار عميق و مطلب مبسوطي است كه اگر ده كتاب بر آن نوشته شود حق مطلب ادا نخواهد شد. لذا به ناچار با احمال و كنايه اين سخن را گفتم و گذشتم. سخن كوتاه كنم صلح و صفا و مودت كه كناياتي از آن در اين اشعار بيان گرديد نظم عالم است و گردش و زندگاني جهان بستگي به صفا و محبت بين اتم ها و عناصر و ساير عوالم دارد و اين دوستي و محبت لازمة وجود يك دنياي موزون و منظم است. بنابراين در جامعة بشري نيز كه تصوير و نمونه اي از عالم هستي است بايستي محبت و صفا و داد و همكاري هم آهنگي و دوستي حكمفرما باشد تا بتوان آن را يك محيط سعادت درخشندة وحدت ناميد. اين است نداي وحدت كه از دهان راهنمايان و مبلغان راه حق خارج شده تجلي مي كند.