بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك محيط
سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون
حشمت الله
دولتشاهي
مكانيسم
آفرينش
روح
و رؤيا- روان
سئوالات
يكي از
وحدتيان و
پاسخ آن
يك-
مرحوم
شوهر خاله ام
كه مديريت
داروخانه
خيريه
سبزوار را
بعهده داشت
ازدرآمد
موقوفه اي كه
متولي آن بود
چهارشب عده
اي ازمردم را
اطعام مي
كرد.
در يكي از
اين شبها زني كه متصدي
درست كردن
دوغ شده بود
درحالي
كه
ماستها را با
دست خود بهم
مي
زد
"رطيلي"
كه معلوم نشد
چگونه در ديگ
ماست افتاده
بود انگشتش
را گزيد و
اورا بشدت
مريض كرد،
عاقبت پس از
چندين روز
معالجه
بهبودي يافت.
شب بعد از
اين قضيه
درهمان اطاق
كه تقريباً
آبدارخانه
محسوب مي
شد با دونفر
از هم
بازيهايم كه
آنها نيز از سيزده
ياچهارده
سال بيشتر
نداشتند
نشسته بوديم
يكي از آنان
كه حالا
جواني بيست
ونه
ساله است از
شدت خستگي
بخواب رفت، شيطنت آن
روز، بنده را
به
انجام
كاري كه
ذيلاً شرح مي
دهم
وادار كرد:
به رفيق خود
گفتم پاي
آقاي (ع- ب) كه خوابيده بود را به
آهستگي از
زمين بلند
نمايد. در
اين موقع خود
قطعه يخي
برداشتم و در
شلوارش
انداختم و
مجدداً پاي
او را به
آهستگي روي
زمين قرار
داديم همين كه وي سردي
يخ را درقسمت
ران خود
احساس كرد
بشدت ازخواب
پريد و در
حالي
كه
فرياد مي
زد:
«
آخ!. آخ!. »
شلوارش را از
پاي درآورد و
بدور افكند و
مرتب پاي
خودرا حركت
مي
داد!
وقتي از خنده
ما بخود آمد
متوجه شد
درپاچه
شلوارش يخ
افكنده ايم
غرغر زيادي
كرد و گفت
خواب ديدم
رتيل سياه
بزرگي داخل
شلوارم شد و
رانم راگزيد.
دو-
دوستي دارم
كه او نيز
كارمند
انجمن
تبليغات
اسلامي است
مي
گويد
پسر دائيم در
تالار منزل
ما بخواب
رفته بود من
قطعه يخي
برداشتم و در
دستش نهادم
پس از لحظه
اي از خواب
پريد درحالي كه مي گفت: «آقاي
مدير غلط
كردم!»
پس از آنكه
متوجه
بيداري خود
شد خواب خود
را به اين
طريق
تعريف كرد:
خواب مي
ديدم
آقاي مدير
دبستان
پهلوي از من
درخواست
تكاليف مشق و
ديكته مي
نمايد،
منهم كه
تكاليف
دبستاني خود
را انجام
نداده بودم
درخواست عفو
مي
نمودم
ولي آقاي
مدير اصرار
داشت تنبيه
شوم، ناچار
دست خود را
بالا گرفتم و
ايشان
باشلاق ضربه
محكمي بدستم
كوبيدند كه
از شدت درد
بيدار شدم.
سه-
چندي پيش
خواب مي
ديدم
در صحرائي با
پلنگي روبرو
شده ام و او
غرش كنان
بطرف من مي
آمد
همين
كه
فاصله ما به
يكديگر
كم شد پلنگ
نعره شديدي
كشيد و خود
را برويم
افكند. در
اين
حال
فريادي از دل
برآوردم و از
خواب بيدار
شدم. آنگاه
ديدم دوگربه
باهم مي
جنگند
و در عين
دعوا برويم
درغلطيده و
از خواب
بيدارم كرده
اند،
درحالي
كه
گمان مي
كردم
سبب بيداريم
خواب موحشي
بوده كه شرح
آن معروض
افتاد.
لابد براي
شما نيز
نظاير اين
خوابها
اتفاق
افتاده است.
اكنون اين
سؤالات پيش
مي
آيد:
اول
-
آيا روح هنوز
حادثه اي كه
براي شخص
خوابيده روي
نداده برآن
آگاه بوده يا
خير؟ اگر
بگوئيم آگاه
نبوده و
بعداً درحين
واقعه واقف
شده،
اين سؤال پيش
مي
آيد
كه مثلاً از
زمان نهادن
يخ دردست يك
نوآموز تا
موقع بيداري
او چند لحظه
بيش طول
نكشيده او
چگونه خواب
طولاني كتك
خوردن خود را
ازدست مدير
دبستان درآن
چند لحظه
ديده است؟
دوم-
اگر جلوتر از
وقوع
حادثه يا در
حين آن شخص
خوابيده را
روح بوسيله
خواب آگاه مي
كند
چرا عين
واقعه را
برايش شرح
نمي دهد مثلاً
چرا بجاي
اينكه روح
بنده در خواب
مرا آگاه به
نزاع
دوگربه
نمايد خواب
پلنگ و غرش
او را برايم
مي بيند و در
نتيجه مرا مي
ترساند؟
سؤالات
ديگري نيز در
اين باره
دارم كه چون
احتياج به
ذكر مقدمه
دارد فعلاً
از آنها صرف
نظر مي نمايم.
حل
مشكلات خواب
از
خوانندگان
تقاضا مي
شود
براي درك اين
حقايق توجه
كافي مبذول
دارند:
يك-
بدن انسان از
سه قسمت:
روح، جسم،
پريسپري ( يا
قالب مثالي )
تشكيل شده
است كه شرح
آن تفصيل
دارد و مجال
بحث نيست. در
موقع خواب
جسم انسان
استراحت
كرده و روح
نيز براي رفع
خستگي و علل
ديگر بطور
موقت بنا به
مشيت الهي
خارج مي
شود
ولي وسيله
ارتباط روح و
جسم پريسپري
است كه
كاملاً
مواظب جسم
است و ازآن
خارج نمي گردد. اگر
پريسپري هم
از جسم جدا
شود انسان مي
ميرد
يعني حالت
مرگ وقتي
اتفاق مي
افتد كه روح و
پريسپري هر
دو از جسم
بيرون روند
اما در خواب
فقط روح جدا
مي
شود(
فرق مرگ و
خواب در اين
نكته بود كه
گفته شد) پس
اگر روح خيلي
بعيد (دور)
گردد خواب
انسان بسيار
عميق مي شود. اگر
چندان بعيد
نشود خواب هم
بطور
متوسط
سنگين است.
اگر روح خيلي
نزديك و فارغ
باشد خواب
نيز سبك است.
مثل خوابهايي
كه انسان
صداي اطراف
را مي
تواند
بشنود
و
بعضي از حواس
اوكار مي
كند.
بنابراين
خواب حالات
متعددي دارد
كه مهمترين
آن گفته شد.
دو-
اگر خطري
براي شخص
خوابيده پيش
آيد، پريسپري كاملا
ً
مواظب
است به
محض
جزئي خطر او
را
آگاه مي
كند
و
در
اين حال بنا
به امر الهي
اتصال كامل و
دائمي خيلي
نزديك بين
پريسپري و
روح بر
قرار
است و سريعاً
مثل تلگراف
جريان اطراف
را به او
مخابره مي
كند
و به
اصطلاح
اعلام خطر مي
نمايد
كه اكنون
خطري دارد به جسم نزديك
مي شود.
اگر
مثلاً در
اطراف
آن شخص خفته
اشخاصي
باشند و
بخواهند به او ضرري
رسانند به
محض
اينكه در مغز
اولين
نفر از آن
عده فكر اذيت
پيدا شود
فوري
پريسپري شخص
خفته
باسرعتي
بيشتر از برق
مطلب را درك
مي
كند
و
هر
چه آن
شخص بيدار
فكر خود را
در مغز پرورش
مي دهد
پريسپري
مزبور
هم
آنرا فهميده
و به
روح
مي
رساند
تا
وقتي
كه
شخص بيدار
فكر خود را
تكميل كرده، به ساير
رفقاي خود
مطلب مي
گويد
تا آن عده
درباره آن
موضوع
فكركنند و
تصميم
بگيرند
بازهم
پريسپري
تمام قضايا
رادرك كرده و
اتصالاً به
روح
مخابره مي
نمايد.
بنابر
اين از
همان
لحظه اول كه
خيال شروع
لطمه درمغز
اشخاص مزبور
پيدا شد
پريسپري
بوسيله قوه
انتقال فكر
مطلب را درك
كرده به
كمك يك سلسله
خوابهاي
مختلف كه
مدتي طول مي
كشد
آن
را
با
اشاره
به
جسم
حالي كرده
است تا وقتي
كه
لحظه عمل
فرامي
رسد.
به
محض
اين
كه
لحظه عمل فرا
رسيد
مثلاً
يخ
در دست طرف
گذارده شد
فورا
ً
روح
برمي
گردد
و شخص مزبور
بيدار شده
جسم وروح و
پريسپري او
تمام حالت
سابق خود را
از سر مي
گيرد.
پس علت
اين
كه
اين همه خواب
طول مي
كشد
آن
است
كه از
اولين
لحظه كه در
فكر
اولين شخص آن
خيال گذشت تا
آن موقع كه
عمل انجام شد
پريسپري و
روح از جريان
آگاه هستند
نه اينكه
درهمان موقع
گذاردن يخ
همه را ديده
باشند بلكه
مدتها طول
كشيده و
قضايا را
همچنان در
خواب ديده
است.
سه-
در اينجا
بايد دانست
كه اگر
در
اثر لطمه
هائي كه به
شخص
خفته زده مي
شود(مثل
ناگهان
بيداركردن
او يا
شوخيهاي
مضره ازآن
قبيل كه مورد
بحث بوده)
برگشت روح به
سرعت
انجام
نگرددولحظه
اي در مراجعت
اختلال حاصل
شود شخص مي
ميرد.
اين
قبيل اعمال
ممكن
است
براي انسان
توليد خطرات
بزرگ كند و
به همه بايد
اندرز دهيد
كه ازچنين
اعمال و اين
تفريحات پر
زيان
خودداري
كنند،
مبادا خداي ناكرده
لطمه به آن
شخص وارد
آمده موجب
ندامت دنيا و
آخرت گردد.
ناگفته
نماند كه
اغلب سكته
هاي قلبي كه
در خواب مي شود يكي از
عواملش همين
است
كه گفته شد.
چهار-
حالا اگر روح
نزديك باشد و
جسم شخص
كاملاً سالم
و ظرف مغز او
بدون نقص و
درست و پاك و
مناسب و جميع
محسنات در
اين شخص جمع
باشد عين
حقيقت قضيه
را در خواب
خواهد ديد
ولي خيلي
نادر است و
كم اتفاق مي افتد. اما
معمولاً چون
ظرف او خراب
است
و درست آن
نقطه حافظه و
مغز كار نمي كند و سالم
نيست،
خاطرات ديگر
شخص خفته كه
شباهت با
موضوع قضيه
دارد، يعني
نزديكترين
خاطره كه
در
مغزش
نقش
بسته بود جلو
مي
آيد
و سلسله پشت
سلسله جريان
را بطور شبيه
و مثال به او
مي فهماند
تا آن حين كه
خطر عملي مي
شود
و تأثير مي
كند.
مثل
اينكه سردي
يخ دربدن اثر
نموده و
مثلاً در
خوابي
كه آقاي
محمودي
تعريف كرده
تبديل به رطيل يا شلاق
مي
شود
زيرا كه اين
نوع ديدن در
حافظه
و وجدان او
قبلاً
نقش بسته و
براي فهم او
نزديكترين
راه است.
معمولاً
قضايائي را
كه قبل از
خواب يا
روزهاي پيش
در فكر داشته
به شرط شبيه
بودن
باموضوع مي
بيند
به
اين
ترتيب روح
پيشاپيش او
را
از خطر موجود
آگاه مي
كند.
چنانچه
در ضمن عمل
آن اشخاص
ازفكر خود
منصرف شدند
او فقط خواب
وحشتناكي
ديده و به آن
ادامه مي
دهد
تا موقعي
كه
از فكر آن
عده خارج شود.
دراين حال
اين شخص
ازخواب
بيدار نمي
شود
ولي آن رؤيا
رفته رفته
خاتمه پيدا
مي كند و
بعدها خاطره
درمغزش مي
ماند
كه خواب
وحشتناكي
ديده است.
پنج-
درباره
مشكلات خواب
نظري
بر مطلب فوق
كه از طرف
يكي از
برادران
ارسال
گرديده.
مطالعه
مقاله برادر ارجمندمان
آقاي حشمت
الله
دولتشاهي(
حشمت
السلطان)
درجواب يكي
از برادران
مسلمان اين
بنده را
واداشت
كه با تشتت
افكار و
فرسودگي
مغزم نظرات و
تشخيص خود را
در
اين
زمينه به
آقاي
نامبرده و
ساير ارباب
فكرت و بصيرت
عرضه كنم.
عزيزان- اين
كه ملاحظه مي فرمائيد
دانشمندان
غير مسلمان
در اطراف
معرفه النفس
و مطالب
مربوط به روح عقايد مختلف
و نظرات
متعددي
دارند علتش
اين است كه اين
مطالب از
امور
ماوراء
طبيعت است و
اينان مي
خواهند
در حدود
طبيعت و
محسوس
حقايقي را
پيدا كنند،
از
طرفي
تكيه بر ركني
وثيق و مبنايي
استوار
ندارند،
ولي ما كه به
حمدالله
از
نعمت
دين حنيف
اسلام
برخورداريم
سرچشمه
جوشان علم و
معرفت يعني
قرآن و
تعليمات
خاندان نبوت
كه قرين قرآن
و مبين حقيقي
احكام و مفسر
مشكلات آن
هستند در
دسترس
ما
قرار
دارد
بنابراين
چرا آب
دركوزه و ما
تشنه لب به اين سو
و آنسو
بگرديم؟
اين
است
ملاحظه
فرمائيد
قرآن دراين
زمينه چگونه
بما تعليم مي
دهد:
سورة الزمر
آيه چهل وسه: "الله
يتوفي الا
نفس حين
موتها و التي
لم تمت في
منامها
فيمسك التي
قضي عليها
الموت و يرسل
الاخري الي
اجل مسمي."
چنانچه ملاحظه
مي
فرمائيد
دراين آيه
چگونگي خواب
و مردن با
كمال صراحت
بيان شده
منتهي چيزي
كه به ابهام
خود باقي مي
ماند
همان نفس
انساني و روح
است كه
شناسائي كنه
آن ازحيطه
فكر
ما
خارج و به
طوري
كه درآيه هشتاد
و هفت
سوره بني
اسرائيل:
"يسئلونك
عن الروح قل
الروح من امر
ربي و ما
اوتيتم من
العلم الا
قليلا"
اشعار دارد
در قبال
پرسشي كه شده
بود روح را
از امر
پروردگار
معرفي نموده
و راه درك
حقيقت آن
مسدود است
چنانچه حديث
مشهور نبوي "من
عرف نفسه فقد
عرف ربه"
نيز مؤيد اين
امر است و
مشعر بر اين است
كه همانطور
كه شناسائي
كنه ذات
پروردگار
ازحدود فكر
بشر خارج و
غير مقدور
است شناسائي
روح هم ممتنع
است.
بنابراين
مراد از نفس
انساني كه در
هر دو
حال
( حال مردن و
حال خوابيدن)
ازطرف خداي
متعال توفي و
اخذ مي
شود
بر ما مخفي
است و آنچه
مي
توانيم
درك نمائيم
تنها فرقي كه
بين خواب و
مردن هست
همانست كه
صريح آيه
مباركه برآن
دلالت دارد "فيمسك
التي قضي
عليها الموت
و يرسل
الاخري الي
اجل مسمي"
و چنانچه
بنظر
خوانندگان
محترم رسيده
باشد فرموده
اند : "والنوم
اخ الموت."
و در جمله
ديگر فرموده
اند: "كما
تنامون
تموتون و كما
تيقظون
تبعثون"
كه ازروي اين
قاعده مي
توان معتقد
شد كه چگونگي
حالات انسان
در عالم برزخ
يعني از
زمان
مردن تا زمان
بعثت و قيامت
عيناً تماس و
مشابه با
عالم خوابست
با اين فرق
كه مدت خواب
از
چند
ساعت
تجاوز نمي
كندو
مدت دوره
عالم برزخ طولاني و
نامعلوم است
يعني جز خداي
توانا كسي
نمي
داند.
تا اينجا
آنچه به عرض رسيد
چندان
منافات و
مغايرتي
بانگاشته
آقاي
دولتشاهي
ندارد جز
اينكه
در
موضوع
قالب مثالي (پريسپري)
خاصيت و اثر
وجودي آن
همان موقعي
است كه روح
انسان بدون
استعانت از
بدن عنصري مي
خواهد زيست و
سير كند در اين موقع
است كه روح
ضمن خروج از
بدن
قالب مثالي
را
مورد
استفاده
قرار مي
دهد و لذا
آنچه را كه
در عالم خواب
درك مي
كنيم
از حركات و
قضايائي
كه
پس از بيداري
تعريف مي
كنيم.
كه مثلاً
خواب ديدم
فلان جا رفتم
و ملاقات
كردم و مواجه
با فلان
كيفيت لذت
بخش و يا
گرفتار
حادثه
خطرناك شدم
تمام اين
قضايا
بوسيله قالب
مثالي صورت
مي
گيرد
زيرا بدن
انسان عنصري
ما
در
رختخواب
آرميده .
براي تأييد
اين نظريه يك داستان
بيادم آمد كه
اينك بعرض مي
رسد:
در
سال
هزارو
سيصدوده
خورشيدي
چندي در
تهران بودم.
روزي در منزل
مرحوم مترجم
السلطنه شيخ
بهائي
روزبه
مدير
روزنامه
اوقات، نهار دعوت
داشتم. جناب
آقاي
ظهيرالسلطان
خلف مرحوم
خلد مقام
ظهيرالدوله
صفا هم (كه
فقط سعادت
شناسائي و
ديدار ايشان
همان روز
نصيبم شد و
ديگر تاكنون
هيچگونه
اطلاعي
ازايشان
ندارم) تشريف
داشتند.
كتاب قطوري
با
ايشان بود.
بنده آنرا
برداشتم و
قدري ورق زدم.
كتاب مزبور
به زبان
انگليسي بود
و عكسهايي
داشت. ايشان
قسمتي از
مندرجات
كتاب مزبور
را براي بنده
ترجمه و بيان
كردند كه
مربوط به علم
تنويم
(خواب) مغناطيسي
بود و حاكي
از
اين
بود كه در
اثر ترقيات
عجيبي كه در
صنعت بوجود
آمده دوربين
هائي اختراع
شده كه حالات
يك نفر معمول
را از
ابتداي
فعاليت عامل
تا
زمانيكه
كاملاً
معمول
(مديوم) به خواب مي رود و
مورد پرسش يا
دستور قرار
مي
گيرد
عكس برداري
نموده اند.
تصاوير
نشان مي
داد
كه در موقع به
خواب
رفتن يك
معمول (مديوم)
چيزي شبيه به
كف يا دود
غليظ از
پيشاني يا
دهان و بيني
و يا گلو و
سينه او خارج
مي
شود
و آن چيز
تدريجاً
درفضا با
حركات بطيئي
متراكم شده و
بالاخره
بصورت و هيكل
شخص معمول
متشكل مي
شود.
عكسهايي
كه مي ديديم
مربوط به يك
بانو بود كه
مورد عمل
هيپنوتيزم
قرار گرفته
بود تا آنجا
كه صورت و
هيكل مثالي
او در مقابلش
ديده مي شد.
بواسطه طول
زمان فعلاً
بيش از اين
ازخاطره آن
روز و
توضيحات
ديگري كه
داده شد جز
آنچه عرض شد
چيزي بياد
ندارم و بعلل
گرفتاريها و
آلودگيها به
تعقيب اين
موضوع و
تحقيقات
بيشتر نيز
توفيق
نيافته ام.
از
مجموع آنچه
به عرض رسيد
و به فرض اين
كه آنچه در
كتاب مزبور
ذكر شده مبني
بر حقيقت
باشد اين
معني بدست مي
آيد كه هنگام
خوابيدن
انسان قالب
مثالي (پريسپري)
اوهم باروح
خارج مي شود
و براي
فعاليتهائي
كه روح درمدت
خواب صاحبش
نمايد، قالب
مثالي حامل
آن خواهد بود.
در
اين صورت
بايد معتقد
بود كه در
موقع خواب
چون اراده
خداوند
توانا بر
ادامه زندگي
شخص تعلق
گرفته با
وسائلي كه
حقيقت آن بر
ما مكشوف
نيست فعاليت
طبيعي بدن از
دوران خون و
تنفس انسان
برقرار است
تا زماني كه
بار ديگر روح
به امر حق به
بدن برگردد و
به اصطلاح
انسان بيدار
شود.
در
پايان آنچه
كه ذكر آن
بنظر بنده
لازم است
اينست كه چون
روح انساني
درعالم خواب
در قبضه توفي
و قدرت
خداوند است
از محيط
طبيعيات
بيرون ودر
نتيجه ديگر
قرب و بعد
زماني و
مكاني در
مورد روح
وجود ندارد و
بنابر اين
جمله را كه
در مقاله
مزبور داير
به نزديك و
دور بودن روح
و اثر آن در
زود
بيدارشدن يا
دير بيدار
شدن نگاشته
اند مورد
تأمل و درخور
تجديد نظر
است. مطالب
ديگري هم
مربوط به اين
مبحث دارم كه
موكول به بعد
مي شود و
اكنون
مترصدم از
بررسيها و
نقادي ارباب
دانش و بينش
بهره مند شوم.
ولاحول
ولاقوة الا
بالله
شش-
پيرامون
جواب
مقاله
برادر مكرم و
دانشمند
گرامي وسيد
جليل القدر ...
در جواب
مقاله
نگارنده مرا
بر آن داشت
كه بحثي در
اين باره
بنگارم و از
اين مقال
نظري جز بهره
مندي
برادران
ندارم تا
مطالب
درمعرض
قضاوت افكار
قرار گرفته و
آنچه را خوب
و قابل قبول
خرد است فرا
گيرند.
هفت-
احتياج به چيزهاي
خوب
برادر
عزيز فرموده
اند "ما كه
بحمدالله
ازنعمت دين
حنيف اسلام
برخور داريم
چرا به اين
سو و آنسو
بگرديم."
منهم در
شكرگزاري
ازيزدان
بخاطرداشتن
دين مبين
اسلام با
ايشان شريكم
ليكن دين
مبين اسلام
ما را منع
نفرموده كه
اگر چيز خوبي
را كه با دين
اسلام مخالف
نيست يافتيم
بگيريم.
قرآن
مجيد درسوره
بيست ونه آيه
نوزده مي
فرمايد:
"فبشر
عبادي الذين
يستمعون
القول
فيتبعون
احسنه" يعني
"مژده ده آن
بندگان مرا
كه سخن را
بشنوند و
بهترين آنرا
پيروي
نمايند."
پس هرگاه
ديديم مطلبي
هست كه دين
درباره آن
ساكت است و
مخالفتي با
آن ندارد چه
مانعي است
آنرا اتخاذ
كنيم بلكه
اگرخوب
وقابل قبول
باشد طبق آيه
فوق دستور
پيروي ازآن
داريم و
اگرقابل
قبول نبود
آنرا رد مي
كنيم.
هشت-
چگونگي قبول
و رد
البته
بايد قبول يا
رد پس از
تفكر و تأمل
و غور و
بررسي باشد،
بلكه بايد
چند نفر
دانشمند
بنشينند و
بينديشند تا
اگر خوب بود
قبول نمايند
و اگر بد بود
رها كنند.
نبايد
پنداشت كه
راه مسدود
است، نشايد
به عذر اينكه
راه بسته،
خاموش نشست
چون اصولاً
فهم و عقل
بشر قابل
ترقي و تعالي
و درك مطالب
بيشتري است (
به مقاله
مكانيسم
آفرينش رجوع
فرمائيد).
نه- فهم و
ادراك
درك
آن است كه به
خودي خود و
سريعاً حاصل
شود و فهم آن
است كه
بدنبال آن
روند تا
بفهمند. پس
از تعقيب يا
تحصيل يا
مطالعه
معرفت به آن
حاصل كنند.
پس بايد
بدنبال دانش
رفت و حقايق
را از آنجا
كه هست آورده
آموخت. عزيزم
مطابق قانون
اسلام بسيار
احتياج
داريم كه
مطالب را
بفهميم. بشر
محتاج فهم
است.
ده- آيه و
حديث
و
اما معني: "قل
الروح من
امرربي" اين
نيست كه
معمولاً
پندارند.
همان
است
كه در
مقالات ديگر
درج تكميل
گرديده. طبق
اين معني
صحيح، هم آيه
مذكور و هم
حديث "من عرف
نفسه فقد عرف
ربه" تأييد
سخن منست؛
دليل فرمايش
شما نيست.
يازده-
مفهوم برعكس
است
شما
از اين حديث
اينطور
استنباط مي
كنيد كه چون
شناسائي
پروردگار از
حدود فكر بشر
خارج و غير
مقدور است
شناسائي روح
هم ممتنع است.
مطلب برعكس
است. گويم
معني حديث "من
عرف نفسه فقد
عرف ربه" آن
است كه "هركس
خود را شناخت
پس همانا
خداي خويش
راشناخته
است" يعني
چون بشر
تواند خود را
شناسد
پروردگار
خويش نيز
تواند
شناختن. پس
اين حديث
راگفته اند
تابرسانند
كه پروردگار
نيز قابل
شناسائي است
كمااينكه
نفس انساني
قابل
شناسائي است.
دوازده-
تعارض حديث و
آيه
اگر
معني حديث را
چنان گوئيد
كه در مقاله
خود فرموده
ايد رد بر
معني است كه
از آيه مي
كنيد نه
تأييد آن.
چگونه شما
آنرا مؤيد
آيه مي
شماريد. اما
حقيقت اين
است كه آيه
رادرست معني
نمي كنند و
حديث هم بر
عكس استدلال
شده كه چون
امر
پروردگار
قابل
شناسائي
نيست پس نفس
هم قابل
شناسائي
نيست. نه اين
طور نيست.
حال مي گويم
هرگاه كسي
توانست نفس
را بشناسد پس
اين معني
باطل مي شود.
مانفس
خود را
شناختيم و
اكنون براي
شما مي گوئيم
تا بدانيد كه
مراد حديث
غير از آن
است و وقتي
معلوم شد كه
شناسائي نفس
مقدور است پس
شناختن
پروردگار
نيز ممكن است.
اينها هردو
تأييد حرف من
بود. خيلي
متشكرم چون
چيزي
فرموديد كه
عرض مرا به
اثبات مي
رساند. (در
كتاب
ديناميسم
آفرينش اين
موضوع
شكافته شده و
بحث بيشتر در
آن بعمل آمده)
سيزده-
خودشناسي
پس
گويم مي
توانيم خود
را بشناسيم.
اگرميل
داريد با هم
تجزيه و
بررسي مي
كنيم. هرچند
كه حقيقت يكي
است و تجزيه
نمي توان كرد
اما براي فهم
مطلب و حصول
علم ما اين
حقيقت را
تجزيه و جدا
كرده يكي يكي
رسيدگي مي
نمائيم.
چهارده-
تجزيه خود
من
و شما ازچه
تركيب شده
ايم؟ چيزي كه
واضح است و
در وهله اول
جلب نظر مي
كند و
كسي منكر
آن نمي
تواند بشود،
همين جسم است
كه مي بينيم
و تاحدي كه
دانش بشر
اجازه داده
آنرا شناخته
ايم كه مركب
از گوشت و
پوست و
استخوان و
غيره است و
اينها هم از
مواد زميني
تركيب شده
اند مثل خاك،
آب، فسفر،
گوگرد، آهن،
آهك و امثال
اينها.
پانزده-
غير از جسم
چه داريم؟
خوب
حالا كه جسم
را شناختيم
مي خواهيم
بگوئيم آيا
بدن انسان
منحصر بهمين
جسم است يا
چيز ديگري هم
وجود دارد.
اين تجزيه اي
كه ازجسم
كرديم اطلاق
به يك نفر
مرده كه
اكنون جسمش
اينجا
افتاده است
مي شود، اما
فرد زنده كه
پهلوي او
واقع شده مي
بينيم با آن
مرده تفاوت
هائي دارد.
شانزده-
اين تفاوت از
چيست؟
اصولاً
لفظ زنده
ومرده كه
بشردرست
كرده روي چه
علت است
وفرقي كه
درمعناي اين
دوكلمه است
از چيست و
چرا آنها را
متفاوت مي
داند. ما مي
بينيم زنده و
مرده
تفاوتهائي
دارند مثلاً
زنده حرف
مي زند،
مي بيند،
نفس مي
كشد، فكر مي
كند، حركت مي
كند و ساير
كارهائي كه
بشر زنده بجا
مي آورد
انجام مي
دهد، اما از
شخص مرده اين
اعمال ساخته
نيست. پس
تفاوت زنده و
مرده در اين
قبيل اعمال
است. اگر
بگوئيم اين
اعمال از جسم
است پس چرا
جسم مرده اين
كارها را نمي
كند؟
هفده-
بررسي روح
حالا
كه قسمت جسمي
شناخته
شدآنراكنار
مي گذاريم و
در موضوع
قسمت روحي
بدن تفكر مي
كنيم. مي
خواهيد
بدانيد كه
اين قدرت كه
انجام اعمال
را سبب مي
شود چطور است
و از كجاست!
با انگشت
بيني و دهان
شخصي را
بگيريد،
خواهيد ديد
كه در مدت
يكي دو دقيقه
خفه مي شود
يعني تمام
اعمالي كه مي
كرد از او
سلب ميگردد.
هجده- مرگ
اينست؟
ديگر
نمي بيند،
نمي شنود،
فكر نمي كند،
هيچ كاري
انجام نمي
دهد. پس مي
ميرد و قدرت
حيات از او
گرفته مي شود
بدون اينكه
ذره اي از
اجزاء جسم او
كسر گردد.
اين چه بود
كه قدرت به
او داد و او
را به حركت
واداشت؟....
هوا بود كه
از راه بيني
يا دهان وارد
بدن انسان مي
شود. پس
اكنون بوجود
هوا اذعان
كرديد و قبول
نموديد كه
هوادر
زندگاني
مؤثر است و
وجود دارد.
نوزده-
هوارا هم مي
توان ديد؟
اما
اين هوائيكه
بوجود و
حقيقت آن
بدون شك و
ترديد
اعتراف
گرديد، آيا
مي توانيد
آنرا
ببينيد؟ خير
نمي بينيد
اما مي دانيد
كه هست. پس
اقرار كرديد
كه چيزهائي
هست كه وجود
آن بسيار
مؤثر و اساسي
است و درعين
حال قابل
ديدن نيست.
حال اگر ترقي
كنيد و
بخواهيد
همين هواي
ناديدني
راهم قابل
رؤيت كنيد مي
شود چنانكه
امروزه هوا
را به صورت
مايع و حتي
جامد درمي
آورند و قابل
رؤيت مي گردد.
بيست-
حقيقت روح
پس
دانستي كه
هوا وجود
دارد و در
زندگي مؤثر
است و
همانطور كه
هوا را
نديديم ولي
بوجود آن
معترفيم روح
را هم چون
نزديك و شبيه
به آن است
قبول كرديم.
مي پرسي
هواچيست؟ مي
گويم از امر
پروردگار
است و همان
چيزي است كه
در ماشين بدن
انسان رفت و
آنرا به
زندگي
انداخت. روح
هم از امر
پروردگار
است همان
نيروئي است
كه ماشين
زندگي را
بحركت
واداشته است.
حال دانستي
قل الروح من
امر ربي چيست.
بيست ويك-
امر رب
امر
رب كدامست؟
همين مطلب
است كه واضح
و روشن شد. پس
من خود را
شناختم و جسم
و روح خود را
دانستم و به
وسيله
شناسائي روح
خود خدا را
هم شناختم و
امر خدا را
فهميدم. من
اين را واضح
و روشن
شناختم و
ديدم. حال
اگر ديگران
نشناختند و
نديدند دليل
برآن است كه
هنوز فكربشر
به اين مرحله
نرسيده بود.
امروز روزي
رسيده كه بشر
رشد فكري
بيابد و اين
را ببيند و
بشناسد.
بيست و دو-
خدا را
شناختم
عزيزم،
من هم خود را
شناختم هم
روح خود را و
هم خداي خود
را. پس حديث (من
عرف نفسه فقد
عرفه ربه) را
كه آورده
بوديد كمك
سخنم بود و
گفته مرا
تأييد كرد.
ازشما
متشكرم.
بيست سه-
رابطه روح و
هوا
موادي
هست كه براي
جسم لازم است و اگر به جسم
نرسد جسم
فاسد مي شود
و مي پوسد و
از بين مي
رود مثل آب،
نان،
ويتامين و
انواع اغذيه
كه مرئي است
همين طور روح
هم آثار و
علائمي واضح
و مسلم و
غيرقابل
انكار دارد
كه ما مي
بينيم. اين
مواد در هوا
هست كما اين
كه اگر هوا
را چنان كه
قبلاً گفتيم
قطع كنند.
روح نمي
تواند در جسم
بماند. روي
همين اصل
مسلم است كه
عده اي نام
روح را جان
رقيق يا روح
رقيق يا ماده
رقيق بي وزن
و ازاين قبيل
اسامي
گذارده اند.
اين
نامگذاري
بدان خاطر
بوده كه
نتوانسته
اند مسئله
را
حل كننددر
نتيجه آن را
ماده بي وزن
گفته اند. در
واقع مطلب
يكي است و
همانطور كه
جسم را
احتياجاتي
است روح هم
لازم و
ملزومي دارد.
ما ازآن
نيازمندي پي
به حقيقت مي
بريم و
درواقع او را
به اين وسيله
مي بينيم.
بيست و
چهار- روي
اين مطلب فكر
كنيد
گويم
همانطور كه
اگر آب يا
نان و غيره
به جسم ندهيد
ازبين مي رود
همانطوركه
اگر هوا به
انسان نرسد
روح از او
جدا مي شود.
پس به اين
وسيله ما پي
به روح مي
بريم و اورا
مي بينيم.
اگر ايراد
كنيد كه هوا
غذاي جسم نيز
هست مي گوئيم
مگر درجسم
مرده هوا نمي
رود؟ مگر
درهاي او
براي رفتن
هوا باز
نيست؟ پس چرا
از آن
استفاده نمي
كند؟ بديهي
است عزيزم كه
ما را بر سر
اسم دعوائي
نيست، اينها
همه يك است و
تفاوتي
ندارد كما
اينكه آمده
اند اسم
گذارده اند
ماده رقيق بي
وزن. هرچه
نام گذارند
فرقي دراصل
مطلب نيست.
بيست و
پنج- جواب
ايراد
اگر
مي گوئيد علت
اينكه هوا
درجسم مرده
عمل نمي كند
آن است كه
ماشين فاسد
شده مي گويم
يك شخص زنده
اگر بيني خود
را بگيرد كه
هوا داخل
نشود، چرا مي
ميرد در حالي
كه ريه و قلب
و ساير اعضاء
و آلات او
سالم است؟
جواب
خواهيد گفت
اينها لازم و
ملزوم
يكديگرند. ما
هم همين را
مي گوئيم و
حرف ما همين
است. ما لازم
و ملزوم را
شناختيم و
همانست كه
گفته شد. پس
بنفس خود
معرفت
يافتيم و
خداي خويش
راهم
شناختيم. اين
بود معني
حقيقي آيه و
حديث.
بيست
و شش- جسم و
روح و
پريسپري
مي
پرسم چرا بشر
وجود انساني
را به سه
قسمت «قراردادي
و نسبي براي
فهم خود»
تقسيم كرده و
جسم و روح و
پريسپري
گفته اند
درحالي كه مي
توان فقط روح
و جسم گفت.
وجود
پريسپري را
از قديم
اعتراف
داشته اند و
دانشمندان
سلف هم معترض
شده اند و
قرآن و
احاديث
مذهبي هم
آنرا تأييد
كرده و علم
امروز نيز
بوجود آن
اعتراف
نموده است.
پس
ما آن را
قبول مي كنيم
سپس درباره
آن به تفكر
مي پردازيم
يعني باهمان
نيروي امر
پروردگار كه
يزدان به امر
و مشيت خود
در بشر قرار
داده اين
مطلب را حل و
ثابت مي
نمائيم. چون
خود شما وجود
آنرا قبول
داريد بديهي
است كه بحثي
در وجود يا
نبودن آن
باشما نيست.
بيست و
هفت- خواب و
مرگ
شما
مي گوئيد كه
خواب و مرگ
بهم شباهت
دارد و يكي
است. من مي
گويم اين طور
نيست و
شباهتي با هم
ندارد. گويم
يك دكتر مي
خواهد
بيماري را
جراحي كند،
بوسيله دارو
او را بيهوش
مي سازد و پس
از مدتي بهوش
مي آورد. آيا
اين دكتر
مريض را كشته
و دوباره
زنده كرده
است؟
استغفرالله
مگر امر
خدائي دارد
كه چنين كاري
انجام دهد؟
پس تصديق مي
كنيد كه آن
شخص را نكشته
بلكه به
وسيله دارو
قسمتي از
قواي مغز و
ماشين بدني
او را
خوابانده و
در نتيجه شخص
بي حس است.
بيست و
هشت- بي حسي
يعني چه
روح
از او كناره
گرفته تا
وقتي كه
دوباره جسم
به حال خود
برگردد و آن
محل بار ديگر
قدرت خود را
بدست آورد و
روح از آن
استفاده كند.
عزيزم جائي
كه يك نفر
شخص بيهوش
نمرده است
چطور يك شخص
خوابيده را
مرده مي داني
درصورتي كه
اين دو باهم
تفاوت بسيار
دارند. شخص
بيهوش طوري
است كه پايش
را قطع مي
كنند نمي
فهمد
درصورتي كه
شخص خوابيده
اگر نوك
سوزني را به
بدنش نزديك
كنند بيدار
مي شود.
پس
جائي كه شخص
بيهوش نمرده
است شخص
خوابيده هم
بطريق اولي
نمرده و زنده
است منتها
بامر و مشيت
الهي قسمتي
از بدنش از
كار افتاده
ولي باقي بدن
در حال
فعاليت است.
قلب، ريه و
كليه و معده
و بسياري از
اعضاء اوكار
مي كند، گاهي
در جواب حرف
مي زند، حركت
مي نمايد،
تكان مي
خورد، دست و
پا مي زند،
گاهي هم
اتفاق مي
افتد كه راه
مي رود. اگر
مرده پس چطور
كار زنده ها
را بجا مي
آورد؟ پس
نمرده است.
بيست و نه-
عقل حكم مي
كند
ما
اين مطلب را
به دليل عقل
و به وسيله
همان نيروي
روح كه يزدان
مقرر فرموده
و امر
پروردگار
است ثابت
كرديم، عقل و
فكر چنين حكم
مي كند. ما
ناچاريم در
مقابل حقيقت
اذعان و
اعترافات
كنيم. عزيزم
چه بايد كرد؟
خيلي عذر مي
خواهم
ازاينكه
حقيقت روشن
به اينجا
رسيد كه مطلب
ثابت شود.
تقصير من
نيست.
سي- درحال
خواب چه مي
شود؟
مي
گوئيم حالا
كه شخص در
حال خواب
نمرده پس
ناچار نمي
توان او را
جسم تنها
دانست و بايد
مثل شخص زنده
نيروئي
داشته باشد
كه اين همه
حركت از او
صادر شود. از
طرفي انسان
در حال خواب
مناظر و
رؤياهائي مي
بيند كه سير
روح او در
فضا و زمان و
مكان است و
آن را به هيچ
علتي جز سير
روحي منسوب
نمي توان كرد.
پس روح ناچار
است از آن
خارج شود و
كنار برود.
از
يك سوگفتيم
كه روح در
جسم نيست و
از طرف ديگر
قبول كرديم
كه جسم خالي
نمي شود و
چيزي هست كه
او را به
حركت مي
اندازد.
سي و يك-
نيروي سوم
پس
به حكم اجبار
ناچاريم يك
نيروي سوم
ياقدرت
ثالثي قائل
شويم كه نه
جسم است و نه
روح و اين
همان قالب
مثالي است كه
در حال خواب
يا بيهوشي
طبيعي يا
مصنوعي به
همراه انسان
هست و رابط
بين روح و
جسم است. آري
برادر عزيز
به حكم اجبار
و به دليل
محكم وجود
پريسپري
ثابت و معلوم
گرديد كه
چيست و
دانستيم كه
درحال خواب و
بيهوشي
دربدن باقي
مي ماند.
سي و دو-
فرق ديگر بين
خواب و
بيهوشي و مرگ
اين
نكته را
نبايد از نظر
دور داشت كه
بين خواب و
بيهوشي و مرگ
تفاوت اساسي
و مهم ديگري
هم هست بدين
معني كه در
حال خواب
طبيعي سالم،
ماشين بدن
سالم است و
نقصي ندارد.
درحال
بيهوشي نيز
ماشين بدن
عيبي به هم
نزده، فقط در
اثر دارو يا
عوارض ديگر
قسمتي از آن
موقتاً از
كار افتاده
است. اما
در حال مرگ
ماشين بدن به
كلي فرسوده و
خراب شده به
طوري كه ديگر
قادر به
زندگي نيست و
روح و
پريسپري نمي
توانند آن را
به كار
اندازند.
سي و سه-
مثل كتاب
موضوع
مثل كتاب چون
خود شما درست
بخاطر
نداريد كه چه
بوده نمي
توان آن را
مدرك قرار
داد به علاوه
ظن قوي بر
اين است كه
عكسهاي آن
كتاب كه ذكر
فرموده ايد
نقاشي بوده
نه عكس حقيقي
كه براي تجسم
موضوع و
تصوير آن را
به شكل گراور
درست كرده
اند چنان كه
در اين قبيل
كتابها
مرسوم است.
سي وچهار-
قرب و بعد
روحي
در
خاتمه مقاله
فرموده ايد
روح انساني
در عالم خواب
در قبضه توفي
و قدرت
خداوند است.
منهم گفته ام
كه قدرت
يزدان بر همه
چيز جاري است.
چون موضوع
روح و
پريسپري و
جسم به تفصيل
در بالا گفته
شد و بطور
روشن ثابت
گرديد نيازي
به تكرار نمي
بينم. اما
اين كه مي
فرمائيد
براي روح بعد
و قربي نيست
صحيح است و
من اين موضوع
را در همين
جزوه در
مقاله
تلپاتي كه
قبلاً نيز
چاپ شده تذكر
داده ام و
اگر در مقاله
مربوط به
خواب، ناچار
از ذكر كلمه
قرب و بعد و
دوري و
نزديكي شده
ام براي
فهماندن
مطلب به
كساني بوده
كه جز با اين
لغات و
اصطلاحات كه
قراردادي
ونسبي است
نمي توانند
حقيقت را درك
نمايند.
براي
آنهائي كه
فكرشان
بزرگتر و
روشنتر است
گفته مي شود
كه قرب و
بعدي در بين
نيست. كلمات
و اصطلاحات
هميشه براي
فهم مطلب است.
سي و پنج-
خاتمه
اين
بود بحثي
پيرامون
مقاله برادر
ارجمند
وگرامي،
درخاتمه
مقاله گويم:
اي
خواننده
عزيز، اينكه
ازپيش
فرموده اند:
آب
در كوزه و ما
تشنه لبان مي
گرديم،
بيا
كه ماآب زلال
و پاكيزه به
امر و مشيت
الهي داريم و
براي تشنگان
آماده كرده
ايم. هركس
تشنه است
بيايد و از
اين آب زلال
بياشامد،
بيا تابيابي
و پيداكني،
بيا كه حقيقت
اينجا است.
|