بااجازه
مافوقترين
نيروي قدرت
وعظمت
يك
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
رهنمون
حشمت الله
دولتشاهي
كتاب
مكانيسم
آفرينش
حواس
مختلفه
در
مقاله "روح
چيست و چگونه
عمل مي كند"
گفته شد حواس
مختلف بشر
هركدام در
مغز او آلت و
محلهاي
بخصوصي
دارند كه اگر
آن محلها
خراب و فاسد
شود انجام
عمل حس مزبور
مختل مي گردد.
اين حواس
زياد است كه
بعقيده ما
فعلاً
دانستن
بيست ويك
حس آن براي
اطلاع
كافيست و
آنهم با
اختصار كامل
بيان مي شود.
حواس
همه با
يكديگر
مربوطند. محل
تمام آنها در
مغز است و
برخي از آنها
با بعضي از
نقاط بدن
مربوط و
هركدام به
قسمت بخصوصي
از بدن بيشتر
تسلط دارند.
سابقاً
برخي از اين
حواس بيست
ويك
گانه را جزء
حس و برخي
ديگر را جزء
مختصات روح و
بعضي را از
علائم و آثار
نفس و اين
قبيل
نامگذاريها
بشمار مي آوردند
و از وجود
برخي ديگر
اطلاع
نداشتند.
اينك حواس
بشر را
به
ترتيب
بيان كرده و
خصوصيات و
شعب و فروع هر
يك را بطور
اختصار تا
آنجا كه
مقدور است مي
گويم.
حواس
بيست ويك
گانه
عبارتند از:
يك-
حس عشق و محبت
و جذبه
دو-
حس شناسائي
به عالم
لايتناهي
سه-
حس ذائقه
چهار-
حس تفكر
پنج-
حس شامه
شش-
حس ناطقه
هفت
- حس
اختيار و
اراده
هشت -
حس قدرت و
توانائي و
اجراء
نه -
حس تخيل
ده-
حس وجدان و
مسئوليت
يازده-
حس حافظه
دوازده-
حس شنوائي
سيزده
- حس
الهام
چهارده-
حس روشن بيني
پانزده -
حس بينائي
شانزده-
حس تعادل
هفده -
حس عكس العمل
و دفاع
هجده -
حس شهوت
نوزده-
حس لامسه
بيست-
حس خستگي و
خواب و رؤيا
بيست ويك -
حس مغناطيس.
يك-
تقسيم بندي
كلي: براي
فهم حواس
را به دو قسمت
نسبي و
قراردادي
بشر يك
و دو
تقسيم مي كنيم:
دسته
اول هفت حس
است كه آنان
را حواس
آشكار مي
ناميم.
دسته دوم چهارده
حس است و آنها
را حواس
پنهان مي
خوانيم.
حواس
آشكار آن
است
كه
آلت خارجي آن
ظاهر باشد و
با چشم ديده
شود.
حواس
پنهان آن
است
كه
آلت آن را با
چشم نتوان
ديدن.
البته
مشاهده آلت
حواس پنهان
نيز ميسر است
به اين طريق
كه مغز را
جراحي كرده و
محل آن را
پيدا كنند.
همانطور كه
در يك گياه
برگ و گل و
ساقه
ظاهراًپيداست
و ريشه را هم
مي توان
پس از برطرف
كردن خاك
پيدا كرد و
ديد. آلت
حواس آشكار و
پنهان نيز
قابل رؤيت و
تماشاست.
تقسيم
بندي حواس به
آشكار و
پنهان دليل
بر اين نيست
كه حواس
آشكار قسمت
پنهان و حواس
پنهان قسمت
آشكار
نداشته
باشند. حواس
آشكار
چنانكه بيان
شد علاوه بر
آن آلات
ظاهري كه
ديده مي شود
در مغز بلكه
در تمام
اعصاب نيز
محل و آلت
بخصوص دارند
كه بوسيله
آنها انسان
حس را درك مي
كند.
برعكس
حواس پنهان
قسمت آشكاري
دارند و آن
همانا
اعمال
ظاهري
است
كه
از آن حواس به
ظهور مي رسد.
دسته
اول- حواس
آشكار
(
حس ذائقه- حس
شامه- حس
ناطقه- حس
شنوائي- حس
بينائي- حس
لامسه- حس
شهوت )
دو-
حس ذائقه: خاصيت
آن چشيدن و
محل ظهور آن
روي زبان و
داخل دهان
است. از
آثارآن
تحريك انسان
به طلب
غذاهائي است
كه براي بدن
لازم است- حس
ذائقه
راهنماي
صادق در
نيازمنديهاي
بدني است كه
اگر چيزي
مطلوب او بود
دليل بر آن
است كه به
ميزان معيني
براي بدن نيز
مفيد است و
همچنين
برعكس. حس
ذائقه
غربالي است
كه چيزهاي
مفيد را به
بدن راه مي
دهد
و از چيزهاي
بد جلوگيري
مي كند
و اگر نبود چه
بسا بدن
آلوده به
سميات و مواد
مضره مي گرديد.
هرگاه
غذاي مطلوبي
را هم به حد
افراط مي
خوريم
ذائقه از آن
منزجر مي شود
كه باصطلاح مي
گوييم:
«فلان غذا دلم
را زده است.»
و اين دليلي
براي اين حس
است. پس
كلماتي كه ما
اصطلاحاً
تلخ و شور (خارج
از حد) و غيره
مي گوئيم
به معني
چيزهائي است
كه ذائقه
قبول نمي كند
و براي بدن هم
چندان نفعي
ندارد.
گاهي
مي بينيم
بعضي دواهاي
تلخ و
نامطلوب (مثل
سولفات
دوسود)
براي بدن
مفيد واقع مي
شود.اين
مسئله بدين
ترتيب است كه
اساسا
آن دوا براي
كل بدن نامفيد
است
ليكن براي
موضوع بخصوص
و رفع ناخوشي
ويژه اي مي
تواند مفيد
باشد.
ما اين را مي
خوريم
در حاليكه پا
روي حس مي
گذاريم
و اعتنائي به
اعلام طبيعي
آن نمي كنيم.
فقدان
حس ذائقه
موجب نقصان
علاقه به
زندگي خواهد
شد و جزء حواس
مهمي است كه
از دست رفتن
آن بيش از
حواس ديگر به
زندگي
زيان مي رساند.
يكي از لطمات
آن اينست كه
وقتي مزه
چيزها را
نفهميد چه
بسا مواد
مضره مصرف
شوند بدون
اين كه
تلخي يا
بد طعمي آن
وي را مانع
شود.
اما
كسي كه ذائقه
دارد فوراً
چيزهاي مضر
را از دهان
بيرون مي ريزد
مثل اينكه
بين ده بادام
شيرين هرگاه
يك بادام تلخ
جويد فوراً
آن را از دهان
خارج مي كند.
سه-
حس شامه: خاصيت
آن بوئيدن و
آلت خارجي آن
مخاط داخل
بيني است.
شامه ارتباط
زيادي با فكر
دارد و علت
آنست كه آلت
آنها بهم
نزديك است و
مؤيد آن
اصطلاحي
است
كه از قديم در
افواه مانده
كه مي گويد:
«فلان كس شامه
اش قوي است»
يعني هوش و
فكر او قدرت
دارد. شباهت
لفظ دُماغ
به معني
بيني و دِماغ
به معني
مغز بهمين
مناسبت بوده
است.
اين
حس نيز مانند
ذائقه
راهنماي
انسان در
قبول مواد
مفيد براي
بدن است كه از
چيزهاي بدبو
اجتناب مي
كند
و در نتيجه از
خوردن مواد
گنديده و
فاسد كه
تغيير بو
داده و امثال
آن مصون مي
ماند.
چهار-
حس
ناطقه: خاصيت
آن حرف زدن و
آلت خارجي آن
زبان و لبها و
گلو است. اين
حس در
حيوانات نيز
كم و بيش وجود
دارد مانند
گربه كه اگر
نوع صدايش را
با ميكروفون
ضبط و بعداً
مقايسه
نمايند
خواهند ديد
كه انواع
اصوات مختلف
از خود بيرون
مي آورد
و بوسيله اين
صداها با
يكديگر
ارتباط
گوناگون
حاصل مي كنند،
اطفال خود را
صدا مي زنند
و آنها در هر
كجا باشند در
اثر اين صدا
گرد مادر جمع
مي شوند
و اين قبيل
چيزها كه
آتيه نزديك
حقيقت موضوع
را روشن
خواهد كرد.
پنج-
حس شنوائي: اثر
آن
شنيدن و آلت
خارجي آن گوش
است. در اثر
فساد و ضايع
شدن محل اين
حس در مغز قوه
شنيدن مختل
شده و انسان
از دريافت
اصوات محروم
مي
ماند.
گوش چنان
كه علما
يافته اند
اصوات معيني
را مي شنود
و صداهاي
خيلي ضعيف و
خيلي قوي را
نمي تواند
درك كند.
گوش نمي تواند
اصواتي را كه
ارتعاش آنها
در ثانيه
كمتر از سي
و بيشتر از
بيست هزار
بار باشد
بشنود. بهمين
لحاظ صداي
ضعيف مثل
صداي مورچه و
صداي قوي مثل
گردش زمين را
درك نمي كند.
دليل آن را
علماي طبيعي
يافته اند و
به بحث آن
احتياج نيست.
شش-
حس بينائي: اثر
آن ديدن و محل
آن چشم است.
چون باصره از
دسته حواس
آشكار است و
علما هم در
مطالب آن بحث
كافي كرده
اند فعلاً
شرح بيشتري
درباره آن
جايز نمي داند.
هفت-
حس
لامسه: اثر
آن احساس
نرمي، خشونت
و حرارت و
سردي است و
محل آن تمام
سطح پوست
خصوصاً نوك
انگشتان دست
است.
هشت-
حس شهوت: اثر
آن
تحريك انسان
به انجام
كارهاي
اساسي زندگي
است.
مانند عمل
تناسلي،
خوردن و
آشاميدن و
غيره. لذت،
فرعي از اين
حس است. نشاط و
شادابي نيز
از تجليات
آنست. لذت
همان نيروئي
است كه انسان
را تحريك مي
كند
كه بدنبال
چيزهائي كه
در حدود معين
و مشخص براي
بدن لازمست
برود. لذت
كنترل طبيعي
هم دارد كه
اگر افراط
شود چون براي
بدن مضر است
خود بخود
خاموش مي شود.
چنانكه هر
لذتي وقتي
ادامه پيدا
كند اثر
فرحبخش آن از
بين مي رود،
به علت اينكه
فايده آن نيز
از بين رفته
است. نشاط نيز
چنان اثري
دارد. محل
تظاهر اين حس
قسمتهاي
مختلف بدن
است مانند
دهان، چشم،
گوش، لب،
آلات تناسلي
و غيره. تفريح
از شقوق حس
شهوت و براي
رفع خستگي
بدني است.
دسته
دوم- حوا س
پنهان
(
حس عشق و محبت
و جذبه- حس
مغناطيس- حس
شناسائي
بعالم
لايتناهي- حس
تفكر- حس تخيل-
حس اراده و
اختيار- حس
قدرت
توانائي و
اجراء- حس
وجدان و
مسئوليت- حس
حافظه- حس
الهام- حس
روشن بيني- حس
تعادل- حس عكس
العمل و دفاع-
حس خستگي
خواب و رؤيا )
نه-
حس عشق و محبت
و جاذبه: علائم
و آثار آن جلب
وكشش بسوي
يكديگر است.
نشانه آن قلب
است مثل اين
كه
چيزي را دوست
مي داريد
ابتدا در مغز
وارد مي شود
سپس در قلب
خود آن را
احساس مي كنيد.
چنان
كه
گويند قلباً
احساس كردم.
يا اين كه
عزيز را در
اصطلاح
دلبند و دلبر
و غيره گويند (دل
در فارسي به
معناي
قلب است) اين
حس نسبت به
هرچيز تظاهر
نمايد اسم
مختلف پيدا
مي كند.
اگر
عشق به
پروردگار
باشد آن را
ايمان، عشق
به خدا گويند.
حد وسط آن
عبادت معتدل
و نقصان آن
موجب بي
ايماني و
گمراهي و حد
افراط آن فوق
طاقت بشر و
ايجاد جنون
ايماني است (مانند
آنكه برخي از
موحدين
افراطي دچار
اين موضوع
شده اند).
اگر
نسبت به پدر و
مادر و اولاد
و زن و شوهر و
خويشاوند
باشد آن را
عشق نسبي و
سببي خوانند.
حد وسط آن
موجب چرخيدن
زندگي
اجتماعي،
نقصان آن
موجب بهم
پاشيدن
خانواده و
افراط در آن
سبب
بازماندن از
توجه به مبدأ
و اعمال
معنوي و
اجتماعي و
ساير امور
واجبه است.
انس و الفت كه
انسان به
اشخاص پيدا
مي كند
فرعي از عشق
است كه در اثر
تماس و جذبه
بوجود مي آيد
و حد افراط و
تفريط و
معتدلي دارد
در حدود آنچه
راجع به حس
خويشاوندي
گفته شد. از
اين دسته است
عشق به علم و
دانش كه شخص
را بدنبال
آموختن
معلوم و
شكافتن
مجهول وادار
مي كند.
حد وسط آن
مستحسن و
نقصان آن
موجب ناداني
ومحروميت
وافراط درآن
باعث
بازماندن
اززندگاني
معتدله است.
ديگر
عشق به جاه و
مقام است كه
آن را
حب جاه يا
رياست طلبي
نامند و
انواع و
اقسام دارد و
معتدل آن
خوبست كه شخص
را به كار و
كوشش تحريك
مي كند
و اگر بيش از
حد باشد باعث
گمراهي و اگر
كمتر از
اندازه باشد
موجب
بازماندن از
زندگاني
دنيائي است.
همچنين
حس عشق به
ماديات است
كه حد وسط آن
باعث تحريك
به كار و
كوشش و ادامه
زندگي
اجتماعي و
افراط در آن
موجب ايجاد
خست و لئامت و
اين قبيل
صفات و نقصان
آن باعث
تحريك به
قلندري و
درويشي و
انزوا و
رهبانيت و
باز ماندن از
زندگاني است.
حس
ارتباط پيدا
كردن با هم و
تجمع و اتحاد
و غيره همگي
فرع حس عشق
است.
كشش
افراد بسوي
يكديگر از
فروغ اين حس
است.
يكي
از شقوق عشق
خواستن و ميل
است كه اثر آن
تمايل به
چيزهاي
مختلفي است
كه انسان به
آن احتياج
دارد مانند
اشتها و
گرسنگي،
تشنگي،
تفريح طلبي،
تجمل خواهي،
نظم دوستي و
اين قبيل كه
بسيار است.
رقابت از فرو
اين حس است كه
البته بايد
تعادل آن
محفوظ شود و
بحدي كه موجب
ضرر خود يا
ديگران شود
نرسد. حسد نيز
از مشتقات آن
است.
اين
نمونه ها كه
گفته شد
منباب مثال
بود و الا
فروغ و شقوق
آن بسيار است.
عشق:
اصل
تمامي
موجودات و
مرجع تمام
عوامل عشق
است.( فلاسفه
مسيحي)
ده-
حس مغناطيس
محل
معيني در مغز
دارد و مانند
ساير حواس
قابل پرورش
است. اين حس
بوسيله روح و
پريسپري
انجام مي گيرد.
اثر آن نفوذ و
جذبه است
مانند نفوذي
كه بزرگان به
زيردستان
دارند. برخي
اشخاص داراي
حس مغناطيس
قوي بوده اند
كه آن را توفق
نامند مثل
ناپلئون و
غيره. اين
اشخاص خود
بخود نفوذ و
جذبه در قلوب
داشته اند و
علت آن است كه
آلت حس
مغناطيس
آنها بزرگ
بوده است.
پيامبران و
راهنمايان
حد اعلاي
تكامل ظرفيت
حس مزبور را
دارا بوده
اند.
عمل
مانيتيسم و
پرورش قواي
مغناطيسي
بدن مربوط به
اين حس است و
بوسيله همان
است كه مي
توان
به ديگري
نفوذ نمود.
چنان كه
گفته شد
هرگاه اين حس
را با تمرين
تقويت
نمايند شخص
داراي قدرت
مغناطيسي مي
شود
كه آنرا
مغناطيس
شخصي خوانند.
وسيله انجام
آن چشم است.
دست نيز مي
تواند
ناقل سياله
مغناطيسي
شود كه نام آن
را پاس و
سياله
پريسپري و
روحي گويند.
اصولاً
مغناطيس از
تراوشات روح
و پريسپري
است.
از
آثار اين حس
آن است كه پس از
پرورش
و تقويتش
مي توان
به وسيله
جريان دادن
سياله برخي
امراض را
معالجه كرد
چنان كه
اطبائي بوده
اند كه اين
عمل را انجام
مي داده
اند.
مانند مسمر
اطريشي.
آثار
و علائم آن
وسط بيني
بالاي ابرو (از
داخل) است
بهمين لحاظ
وقتي مي خواهند
كسي را خواب
كنند بهمين
نقطه از چهره
اش خيره مي
شوند.
يازده-
حس شناسائي به
عالم
لايتناهي« يا
حس خداشناسي
و دين خواهي»:
علامت
آن توجه و
ايمان به
يزدان و
علاقه مندي
به امور
ديانت است،
در هر بشري كم
و بيش هست و
وقتي پرورش
داده شد
انسان را به
تقوي
و خداپرستي
نزديك مي سازد.
چون
اين حس در هر
بشري وجود
دارد اگر
درست هدايت
نشود ممكن
است
از راههاي ديگري
بروز نمايد.
چنانكه بت
پرستي از
حس
دين خواهي
است و حتي
ممكن است شخص
هر نوع دين و
خداپرستي را
انكار نمايد
ولي حس دين
خواهي او به
صورت عقيده
به خرافات
جلوه كند. روي
همين اصل
شيادان گاهي
از اين حس بشر
استفاده
نموده و آنها
را به راه
گمراهي سوق
داده اند.
اتفاق مي افتد
كه اين حس در
جامعه بسيار
ضعيف گردد.
علامت
وجود
آن اين است
كه در مواقع
سختي و تنگي و
فشار، بشر
خود بخود به
طرف خدا مي
رود.
توجه و رابطه
روحي كه در
هرگونه
عبادات اعم
از هر دين و
مذهب و مسلك و
اعتقاد و
روشي انجام
مي گيرد
از اين حس نشات
مي گيرد.
حضرت
عيسي عليه
السلام به
امر و مشيت
الهي حس
مغناطيس
خيلي قوي
داشت كه
بوسيله آن
بيماران را
معالجه مي
كرد.
حضرت
موسي عليه
السلام حس
قدرت و
توانائيش
قوي بود و مي
توانست
افراد را به
خوبي اداره
نمايد.
حضرت
محمد صلي
الله عليه و
آله نيز
داراي حواس
قوي و برجسته
اي
بود به همين دليل
كارهاي بزرگ
از آن حضرت به
ظهور
رسيد و نفوذ
فوق العاده
در اطرافيان
خود داشت.
دوازده-
حس تفكر: اين
حس براي حل
كردن مشكلات
و تجزيه و
تحليل
اتفاقات و
سنجش امور
زندگي است. به
طور خلاصه
زندگاني
انسان بر روي
آن بنا شده و
بدون آن آدمي
قادر به حيات
منظم و صحيح
نخواهد بود.
اختراع
بوسيله اين
حس به كمك
حس الهام و حس
تخيل انجام
مي شود.
اين حس نيز حد
وسط دارد و
نقص آن باعث
اختلال امور
و افراط آن
باعث جنون و
بازماندن از
اعمال زندگي
و از كار
افتادن
اراده است.
شعور
و درك و
استنباط جزء
حس تفكر است
منتها خيلي به
سرعت
انجام مي گيرد
و اگر سابقاً
تفاوتي بين
تفكر و ادراك
قائل مي شدند
روي اصل همين
سرعت است ولي
سرعت را كه در
نظر نگيريم
درك همان
تفكر است.
بديهي
است كه حافظه
هم به ادراك
كمك بسيار مي
كند
مثل اينكه
رنگهاي
مختلف و ساير
عوارض را به
كمك
حافظه مي فهميم.
قضاوت
و داوري نيز
جزء اين حس
است. اين كه
گاهي قضاوت
را امر
وجداني
خوانند چنين
است كه در
قضاوت ابتدا
تفكر موضوع
را مي سنجد
و بررسي مي
كند،
هرگاه شخص
طبق داوري
خرد رأي دهد
او را شخص
باوجدان
خوانند و اگر
برخلاف آنچه
بفكرش مي رسد
رأي دهد بي
وجدان است.
بدين ترتيب
خود قضاوت از
حس تفكر
سرچشمه مي
گيرد
و رأي دادن از
عمليات حس
وجدان است.
غرور
و تكبر عبارت
است از بكار
نينداختن حس
تفكر يا خراب
و ناقص بودن
آن.
آلت
داخلي تفكر
در پشت
پيشاني است و
نشانه آن
اينست كه در
حال فكر ابرو
و پيشاني را
جمع مي كنند.
نشانه ديگر
آن است
كه در حين خشم
يا دفاع
ابروها را
درهم مي كشند
تا از فكر
استمداد
كنند. علامت
ديگر دست
گذاردن روي
پيشاني در
حال فكر است.
علم
بر سه نوع است:
علم اكتسابي-
علم
استنباطي-
علم لدني. علم
اكتسابي
مربوط به
حافظه است و
علم لدني
مربوط به
الهام است
ولي علم
استنباطي كه
قياس و
استقراء از
شعبات آن
است
مربوط به حس
تفكر به كمك
حس روشن بيني
است. قياس پي
بردن به
امور از
كليات
به جزئيات
يا امور
متشابه است و
استقراء پي
بردن از جزء
به كل است.
ساير انواع
علم ها در حس
مربوطه شرح
داده مي شود.
سياست
و تدبير و
دروغ و خدعه
كه عاقبت و
نتيجه كار را
در نظر مي
گيرند
و در واقع
وسايل چاره
جوئي بشمار
مي روند
جزء اين حس
هستند.
در
فكر ما يك
احتياجي است
بوجود خدا و
اين احتياج
غير قابل
مقاومت است.
اگر
اين مسئله
هيچ باشد پس
بايد گفت كه
عقل ما و
تمايلات
عالي وجود ما
و تمام
معلومات ما و
تجربيات حسي
ما جز اموري
واهي و بدون
ارزش متصور
نخواهد بود. «
ممانتو
دائرة
المعارفي
لاروس »
وجود
حس ديني بشر
دليل وجود
خداست ( نوئل
كانت )
انتقال
حس ديني از
فردي به فرد
ديگر دليل
وجود اين حس
و وجود خداست.
(اينشتين)
سيزده-
حس تخيل: اثر
آن تجسم
چيزهائي
است
كه در مقابل
انسان نيست و
بدون در نظر
داشتن زمان و
مكان و بعد در
مخيله
خود مجسم مي
نمايد.
مركز آن در
مغز است و
تظاهر آن
بوسيله
اعصاب مي باشد.
بهمين لحاظ
وقتي كه
خيال قوت
گيرد مي گويند
اعصاب ضعيف
شده است.
قوه
تخيل هم
واقعيات را
در نظر مجسم
مي كند
و هم امور غير
واقع را
چنانكه شكل
ديو را كه تا
كنون نديده ولي
پيش
خود فرض مي
كند.
در
اين صورت آن
را در اصطلاح
فلسفه قديم
اختراع
گويند ولي
بايد دانست
كه اختراع از
تركيب امور
سابقه دار
بوجود مي آيد.
اختراعات از
اين حس كمك
زياد مي گيرند
چنان كه
مخترع قبلاً
چيزي را كه در
نظر دارد در
خيال مجسم مي
نمايد.
اگر
خيال نباشد
جز آنچه با
چشم ديده مي
شود
در فكر انسان
وارد نمي شود
در حالي كه
قوه تخيل
دائماً امور
غايب يا
اختراعي را
كه لازم دارد
براي او مي
سازد
و مجسم مي
كند.
في
المثل حشيش
ممكن است حس
تفكر را ضعيف
كرده و به حس
بينائي نيز
لطماتي وارد
سازد ولي حس
خيال را وسعت
دهد و مناظر
غير واقعي در
پيش انسان
مجسم كند مثل
اينكه كاسه
آبي را دريا
بيند.
همينطور است
مشروب و
مسكرات و
مخدرات.
اينكه مردم
گويند خيالش
قوت گرفت
يعني به حس
خيال توجه
يافت و حس
تفكر ضعيف
گرديد. گمان و
وهم نيز جزء
اين حس است.
اطفال
از چيزهاي
غيرواقع مثل
ديو و غيره مي
ترسند
و اين همانا
تجسم خيال
است كه گاه
ممكن است
چنان قوت
گيرد كه يك
امر را بطور
واضح در نظر
شخص مجسم
نمايد.
انتحار در
اثر قوه تخيل
صورت عمل
بخود مي گيرد.
ماليخوليا
نيز جنبه
افراطي حس
تخيل است.
اصل
اعتقاد به
ارباب انواع
در اثر ملكه
توجه به
مبادي حيات
است. ( Taylor
تايلور)
به
عقيده
اسپنسر
عقيده به
خايان جزء
وجود خميره
بشر است و
نتيجه سير
تاريخي
پرستش است.
حس
ديني انعكاس
صحيحي از
وجود عالم
عظيم و سرمدي
و عميق و بي
انتها است كه
اطراف انسان
را فراگرفته.
(محمود عقاد)
حس
عشق به خدا
در اشخاص
بمنزله حس
جنسي در حال
تكامل و شور
و حرارت است. (فرويد)
عقيده
به دين دو
ريشه دارد
يكي فايده
جامعه و ديگر
فايده فردي. (
هانري
برگسون)
انسان
از ادوار
اوليه احساس
زيبائي و سحر
حيات را كرده
و معتقد بود. (ماركس
مولر)
چهارده-
حس اراده و
اختيار: اثر
آن اقدام به
تمام اعمال
زندگي است و
اگر شخص فاقد
آن شود نمي
تواند
هيچ تصميمي
بگيرد. حس
اختيار همان
قدرتي است كه
در حين ترديد
و واقع شدن در
مقابل دو امر
متضاد يكي را
عمل مي كند
در حالي كه
قادر به عمل
كردن ديگري
هم هست. نبودن
اين حس را جبر
مي گويند.
حكماي
استقرائي از
قبيل هابز Hobbes
و گاساندي Gassendi
به دكارت كه
مي گويد:
"در
فكر ما «وجود
كامل» هست و
همين امر
دليل بر اين
است
كه وجود
كاملي اين
فكر را در ما
آفريده)
ايراد كرده
مي گويند:
الف-
چون فكر بشر
محدوداست
نمي تواند
لابشرط را
فرض كند.
ب-
اين فكردر
بشر جزئي از
انديشه است
كه با تخيل
حدودي را كه
تجربه به او
نشان مي دهد
از بين مي
برد.
دكارت
پاسخ مي دهد:
يك-
اگر يك فكر
محدود نمي
تواند
خداي
نامحدود را
بفهمد و به
آن محيط شود
ولي مي تواند
مثل يك كوه
با آن تماس
گيرد و آن را
لمس كند و
همين كافي
است كه بفهمد
وجود دارد و
اين مسئله را
بخوبي درك مي
كند
هر چند خود
غير كامل
باشد.
دو-
جزء بديهيات
است كه بايد
در علت لااقل
به اندازه
معلول حقيقت
موجود باشد،
ديگر اين
كه
آنچه كاملتر
است و در خود
حقيقت
بيشتري دارد
نمي تواند
وابسته به
چيز غير
كاملتر از
خود باشد.
پانزده-
حس قدرت و
توانائي و
اجراء: اثر
آن اقدام به
اعمال بدني
است كه اگر
شخص فاقد آن
شود نمي تواند
كاري انجام
دهد هرچند
داراي اراده
باشد. حس قدرت،
قوه اجرائي
انسان است.
ترتيب
عمل اين است
كه اول تفكر
سنجش مي كند
بعد اراده
تصميم مي گيرد
سپس قدرت
اجرا مي نمايد.
حس قدرت
محلهاي
مختلف
داردوتقريباًدرتمام
بدن تراوش مي
كند.
بنابراين
بيشتراعمال
بدني فرع حس
قدرت است.
بنا
به مراتب فوق
اين حس به ما
اعلام مي دارد،
قادر است
اداره كننده
جميع امورات
فردي انسان و
خانوادگي و
غير آن باشد
چه اينگونه
اعمال از
مختصات حس
قدرت است و بس.
شانزده-
حس وجدان و
مسئوليت: اثر
آن نگهداري
تعادل
اخلاقي و
وادار كردن
اشخاص به
انجام عمل
خوب و دور
نگاهداشتن
از بدي است.
اين حس قبل از
عمل و در حين
عمل و بعد از
عمل از انجام
كار بد نهي و
ملامت و به
انجام عمل
خوب تشويق و
تقدير مي كند.
قبل
از انجام عمل
با صداي رسا
ابلاغ مي كند
كه به اين كار
مبادرت مكن
زيرا عاقبت
پشيماني
خواهي كشيد.
در حين عمل
نصيحت مي كند
كه اي عزيز تا
دير نشده
بازگرد و شخص
را سرزنش مي
نمايد.
پس از انجام
پشيماني بار
مي آورد،
كه
ديگر تير از
كمان گذشته و
پشيماني
سودي ندارد
ولي در آتيه
اينگونه
اعمال تكرار
نشود.
صفات
خوب مانند
راستگوئي،
مهرباني،
انفاق،
ترحم،
دستگيري و
غيره جزء اين
حس است. حجب و
حيا از آثار
فعاله اين حس
قبل از انجام
عمل و خجلت از
آثار آن بعد
از ارتكاب
عمل مي باشد.
آلودگي
به صفات بد
مثل مردم
آزاري، مال
مردم خوري
دليل نقص
همين حس است.
فضيلت عبارت
از پيروي
وجدان است.
پرهيزكاري
نيز خودداري
از اعمالي
است كه وجدان
آن را نهي مي
كند
خواه مادي
خواه معنوي.
ابن
سينا مي گويد
بعضي مردم
تنها اهل فكر
و اصحاب
فكرتند؛
بعضي ديگر
بجاي فكر از
حدس و الهام
استفاده
ميكنند و
بعضي ديگر
تمام علمشان
حدس و الهام
است و آنها
پيامبرانند.
فارابي
علم فلاسفه
را از اين
سنخ علم
محكمتر و
راسخ تر و
دورتر از
خيال مي داند.
هفده-
حس حافظه: اثر
آن بايگاني
مطالب و
بيرون آوردن
آنها در موقع
لزوم است.
عادت
كه يكي از
مباحث بزرگ
روانشناسي
است و انسان
اغلب اعمال
شبانه روزي
خود را برحسب
آن انجام مي
دهد
جزء حافظه
است يعني
تكرار اعمال
در حافظه
ايجاد عادت
مي نمايد.
ادب
جزء آداب و
رسوم و آن
هم
اموري است كه
در حافظه
نگاهداري مي
شود.
چنانكه
قبلاً گفتيم (
در مبحث تفكر)
علم بر سه نوع
است:
اكتسابي،
استنباطي،
لدني. علم
اكتسابي كه
از راه تحصيل
بدست مي آيد
به كمك
حس حافظه
انجام مي شود
زيرا
معلومات
سابقه دار را
در حافظه
بايگاني مي
كند.
تبليغ
ونصيحت
وتلقين جزء
حافظه است
زيرا تكرار
يك موضوع
اثري
درحافظه شخص
مي گذاردكه
اورابعمل
وادار مي كند.
اسامي و
قراردادها و
امور نسبي از
قبيل نام ها و
غيره همگي
جزء حافظه
است. تداعي
معاني
جزءحافظه
است وآن
اينست كه
دراثرتذكرمطلبي
سوابق
ونظايرآن
وآنچه بدان
مربوط است
به
خاطرمي آيد.
هنر
عبارت است از
مجموع
اشكالي كه در
حافظه
هنرمند نقش
بسته كه عملي
را طبق آن
اشكال مكمل
انجام مي دهد
و البته
تمرين دست به
او كمك مي
كند.
ذهن
و هوش و ذكاوت
كه در اصطلاح
گويند حاضر
بودن حافظه
است.
حافظه
خاصيتي دارد
كه وقتي
وظيفه معيني
را به او
سپردند در سر
موقعي كه
لازم است آن
را انجام مي
دهد
مثل ساعت
شماطه كه كوك
كنند. روي
همين اصل است
كه عادت پيدا
مي شود
و انسان به
اوقات غذا و
خواب و ساير
كارهاي
زندگي در سر
ساعت معين
عادت مي كند.
بارها اتفاق
افتاده كه
انسان شب
تصميم مي گيرد
كه صبح سر
ساعت معين
برخيزد درست
همان موقع
برخاسته. علت
آن است
كه موضوع را
بحافظه
سپرده است.
پس
اگر انسان
درست توجه
داشته باشد
با چنين
دستگاه
كاملي كه در
بدن هست از
انجام وظايف
روزانه خود
كمتر غفلت مي
كند.
بنابر اين
يكي از منابع
بزرگ غفلتها
عدم توجه به
حافظه است.
به
عقيده ريبو Ribot
تمام خاطره
ها در مغز
باقي مي ماند.
به
عقيده
برگسون
خاطره ها غير
مادي هستند و
در وجدان
مغفول وارد
مي شوند.
به
عقيده
هوفدينك Hoffding
حافظه را
بايد حادثه
معرفت
النفسي اصلي
دانست.
روح
همانا حافظه
است (سن
اگوستن)
هجده-
حس الهام: اثر
آن اطلاع از
چيزي است كه
خارج از وجود
شخص به او مي
رسد.
اغلب
اختراعات
بوسيله اين
حس انجام مي
شود.
حس الهام در
مردم كم و بيش
عمل مي كند.
علامت آن
اينست كه
مطلبي را مي
يابند
و مي گويند
به فكرم
آمد. اينها
همه علامت
الهام است.
بايد
اين حس در همه
ورزيده شود
تا حقايق
عالي بر آنها
بتابد. اشخاص ناشنوا
كه همه چيز را
بوسيله
اشاره مي فهمند
از حس الهام
خود كمك مي
گيرند.
مثال
الهام: در يك
محفلي شخصي
را مي بينيد
و علاقه به او
پيدا مي كنيد.
او هم بدون
اينكه
اظهاري كرده
باشد به شما
علاقه مند مي
شود.
اين خاصيت
تلپاتي و
انتقال فكر
است كه جزء
الهام مي باشد
و يك رابطه
روحي است كه
علاقه را يك
طرف فرستاده
و طرف ديگر
قبول كرده
است بدون
اينكه با هم
صحبتي كنند.
سابقاً
اين امر را
رابطه ارواح
مي دانستند
و باستناد: "الارواح
جنود مجنده"
(روانها
ارتشهاي
دسته دسته
هستند)
آشنائي در
اين عالم را به
علت
آشنائي سابق
روحي مي پنداشتند
ولي حقيقت
اينست كه
اينطور
رابطه بين
ارواح
برقرار مي
شود.
خصوصاً اين
موضوع در
مقالات بين
ذكور و اثاث (كه
دو قطب مقابل
هستند) بيشتر
صدق مي كند.
فرق
بين الهام و
تفكر اينست
كه در مورد
تفكر موضوعي
را دنبال مي
كنند
تا به نيروي
حس تفكر آن را
دريابند
درصورتي كه
الهام خود به
خود
و بغتتاً
مطلبي را در
فكر القاء مي
كند
و اي بسا
مدتها دنبال
چيزي جستجو
كرده تفكر
نموده و
نتيجه
نگرفته اما
در يك لحظه آن
را بدون تفكر
درمي يابد
كه در اصطلاح
گويند به
فكرم
رسيد. اين
چيست؟ آيا
غير از الهام
است؟
اين
جز نمونه
ناچيزي نيست.
اگر حس الهام
را ورزش دهند
نتايج
درخشان
خواهند گرفت.
چنانكه
در حس تفكر و
حس حافظه
گفتم علم بر
سه نوع است:
اكتسابي-
استنباطي-
لدني. علم
لدني محتاج
تحصيل و قياس
و استقراء
نيست و مربوط
به حس الهام
است مثل
اينكه
اشخاصي
هستند كه
بدون تحصيل
اختراعي
كرده يا
كشفيات و
مطالب علمي
بزرگ آورده
اند. اين عمل
را در اصطلاح
نبوغ بشر
خوانند.
اولياء و
انبياء به
امر و مشيت
الهي از اين
حس استفاده
مي كنند.
ابن
رشد مي گويد:
فلسفه نوعي
از وحي و
الهام عقل
فعال است.
حس
ديني همان
الهام با
كشفي است كه
رابطه بين
انسانها و
قوه خلقت است
كه جنبش حيات
بخش ناميده
مي شود.(
برگسون)
من
معتقدم
بزودي قسمت
مهمي از
تلپاتي در
رديف حقايق
قرار مي گيرد.(
ويليام ماك
دو گال)
اگر
درصدد انكار
تلپاتي
برآئيم در
مقابل تظاهر
زياذي كه در
اين باره
ظهور مي كند
سرگردان
خواهيم بود.(
دكتر ت.و.
ميچل)
اوپتون
سنكلر عالم
مادي عمل
تلپاتي را با
زنش انجام مي
داد و در 190
تجربه 23
تجربه را با
موفقيت كامل
طي نمود.
هيرون
پادشاه
سيراكوز
دستور داده
بود تاجي از
طلا و نقره
برايش
بسازند. وقتي
تاج حاضر شد
شاه مشكوك
گرديد كه
عيار طلا
شايد كمتر از
ميزان مقرر
باشد و راهي
براي فهميدن
آن نبود زيرا
نمي
توانستند
تاج را كه
خيلي ظريف
ساخته شده
بود خراب
كنند.
موضوع
را به
ارشميدس
دانشمند
مشهور رجوع
كرد. او
مدتها در پي
كشف راهي بود
كه اين معما
را حل كند
ولي موفق نشد.
روزي در
خزينه حمام
ملاحظه كرد
كه وزن بدن
در ميان آب
كسر مي شود.
فوراً برقي
به كله اش زد
و راه يافتن
معما را پيدا
كرد و قانون
فشار آب را
به نسبت
هموزن آب
تغيير داده
شده توسط
اجسام يافت و
از شدت
خوشحالي لخت
از حمام
بيرون دويده
و فرياد مي
زد: يافتم
يافتم.
آيا
اين جز الهام
چيزي هست؟
نوزده-
حس
روشن بيني:
اثر
آن ادراك
مطالبي است
كه خارج از
چشم ديده مي
شود
و محل آن
بالاي
منخرين در
پشت كره چشم
واقع است.
مثال: حس مي
كني
دوستت بيمار
است بدون
اينكه خبر
داشته باشي
بعد مي روي
مي بيني
هست.
مثال
ديگر: انسان
شخصي را بدون
آشنائي قبلي
مي بيند
و در نظر او
جالب توجه
واقع مي گردد
و بعداً در
زندگي
اتفاقي مي
افتد
كه با او
مربوط مي شود
( هركس نظاير
آن را در
زندگي ديده
است) اين
خاصيت روشن
بيني است.
مثال
ديگر: برخي
تجار نسبت به
فروش بعضي
اجناس و بعضي
صاحبان
مزروعات حس
روشن بيني
بحدي دارند
كه اغلب
نتايج
درخشان مي
گيرند.
مثال
ديگر: در موقع
صحبت بدون
علم و تفكر
چيزي مي گوئي
بعد مي بيني
درست درآمد.
مثال
ديگر: دو نفر
صحبت مي كنند
و هر دو يك
مطلب و يك
عبارت را با
هم مي گويند
و آن را
ارتباط قلبي
نام نهاده و
گفته
اند: القلب
يهدي الي
القلب ( يعني
دل بدل ميل و
توجه مي كند)
توارد فكر هم
از همين قبيل
و همه اينها
از اعمال حس
مخصوص روشن
بيني بشمار
مي رود.
اين
كه
گاهي انسان
وقايعي
را
قبل
از
وقوع حس مي
كند
و مخصوصاً
اتفاقات
ناگوار را از
پيش احساس مي
نمايد
و در اصطلاح
مي گويند
« دلم شور مي
زند»
و اين مطلب
گاه بصورت
حقيقت در مي
آيد
در واقع
پرتوي از حس
روشن بيني
است روي همين
اصل است كه
گاه اشخاص
مرگ خود را
قبلاً حس مي
كنند.
مثالي كه مي
گويد:
« آمد بسرم از
هر آنچه مي
ترسيدم»
ناظر بهمين
مطلب است.
شواهد
و امثال ديگر
و نمونه هاي
اين موضوع
خيلي زياد
است كه در اين
مختصر جاي
بحث آن نيست.
اما اصل
مطلب و حقيقت
آن در اينجا
بيان گرديد
اين مثالهاا
همه تجليات
حس روشن بيني
است و هركسي
در زندگي خود
آن را امتحان
كرده است.
جيمس
وات James Watt
جواني بود با
هوش. روزي
ملاحظه كرد
كه در قوري
آب جوش كه
مادرش براي
تهيه چاي روي
آتش گذاشته
در اثر بخاري
كه از آب
برمي خيزد
حركت مي كند.
همين موضوع
فكر او را
برانگيخت و
ديگ بخار و
اصل تحرك
ماشبنها را
بوسيله بخار
يافت. اين
نوع الهام
است كه در
اثر آن
اختراعات و
كشفياتي
بوجود آمده
است.
گالتن
Galton
تجربياتي به
عمل
آورده و
اظهار مي
دارد
كه با كمال
تعجب مشاهده
كردم كه
افراد بي
سواد
و تعليم
نيافته گاه
داراي يك
عطيه حقيقي
قوه باصره
معنوي هستند
كه بسياري از
دانشمندان
فاقد آن مي
باشند.
از
شما مي پرسم:
اين امر جز
قوت حس روشن
بيني يا
الهام است؟
پيش
بيني و
مآل
انديشي
كه
در
علم
اخلاق گويند،
كمك
گرفتن
از اين حس است
كما اينكه
كسي كه مي
خواهد
خيلي دقت و
پيش بيني
نمايد پلك
چشمها را تنگ
و نگاهي دقيق
مي كند
كه مطلب را
دريابد.
موضوع آن
است
كه مي خواهد
از
حس روشن بيني
كه محل آن در
پشت كره چشم
واقع است
استمداد كند.
در
حس تفكر و حس
حافظه و حس
الهام سه نوع
علم
اكتسابي،
استنباطي و
لدني را شرح
داديم. در
اينجا لازم
است گفته شود
كه منبع علم
استنباطي كه
به كمك
حس تفكر
انجام مي شود
در واقع روشن
بيني
است و حس تفكر
به آن كمك مي
دهد.
اينكه گاهي
تراوشات
علمي از
اشخاص كم
سواد
ديده شده به
كمك
حس روشن بيني (يا
الهام) انجام
يافته است.
نشانه
حس روشن بيني
آنست كه وقتي
بچيزي مثل
پنجره خيره
شوي بعد چشم
را ببندي تا
چند ثانيه آن
پنجره را با
پلك هاي بسته
با جزئي
تفاوت خواهي
ديد و اين
همان اثري
است كه در پشت
چشم باقي
گذارده است[1].
اين
حس حالا هم كم
و بيش در ميان
مردم وجود
دارد ولي چون
قاعده آن را
در دست نمي
دارند،
حمل بر تصادف
مي كنند
و بوجه احسن
نمي توانند
از آن نتيجه
بگيرند.
البته
چنانچه آن را
ورزش دهند و
توجه بيشتر
به آن معطوف
گردد نتايج
بهتر و مطلوب
تري گرفته
خواهد شد. بعد
چهارم
قراردادي و
اصطلاحي از
آنجا سرچشمه
مي گيرد
چنان كه
در جاي ديگر
اين كتاب
بتفصيل شرح
داده شده است.
دليل اينكه
قوه باصره و
روشن بيني
جداست اينست
كه بعضي نابينايان
از روشن بيني
استفاده مي
كنند.
همه
اينها قواي
روحي است (همان
روحي كه
ماديون ماده
رقيق بي وزن
مي خوانند
و با آنچه ما
مي گوئيم
در اسم تفاوت
دارد و اصل
مطلب يكي است.)
علماي
طبيعي مي گويند
خفاش چشم
ندارد و اين
كه
شبها به سرعت
زياد گردش مي
كنند
و هرگز با
موانع و
ديوارها
برخورد نمي
نمايند حسي
است شبيه حس
رادار. گويم
اگر چنين
باشد همان حس
روشن بيني
است.
گفته
اند:
نگارمن
كه به مكتب
نرفت وخط
ننوشت
به غمزه
مسئله آموز
صد مدرس شد
يتيمي
كه ناخوانده
قرآن
درست
كتب
خانه
هفت
ملت
بشست
اين
اشاره ها در
مورد علم
لدني بوده
است.
روزي
ابوعلي
سيناي مشهور
در شهري
ملاحظه كرد
كه كسي بساطي
پهن كرده و
ادعاي طبابت
مي كند
و
عده
اي
در اطراف او
جمع شده اند.
زني آمد و
شيشه اي به
او داد كه از
روي معاينه
ادرار مرضش
تشخيص دهد.
آن مرد بمحض
ديدن او گفت
تو در فلان
قسمت شهر در
محله
كليميها
سكني داري و
امروز ماست
خورده اي و
فلان مرض
داري. زن با
تعجب حرف او
را تصديق كرد.
هركسي كه
نزد او مي
آمد
از اين گونه
سخنان
ردوبدل مي
شد
كه باعث تعجب
خلق مي گرديد.
وقتي
كه
شب فرا رسيد
و بساط جمع
شد ابوعلي
سينا به نزد
آن مرد رفت و
پرسيد كه سر
اين
درستگوئي تو
چيست؟ آن شخص
ابوعلي را به
منزلش برد و
پس از لختي
گفتگو به او
گفت: كه
آيا
تو ابوعلي
سينا نيستي ؟
پس از اصرار
براي
دانشمند
بزرگ شرح داد
كه اين مراتب
را از روي
قرائن كوچكي
مثلاً از وضع
لباس آن زن
فهميد
يهوديه است
بنابر اين در
محله كليمي
ها مسكن دارد
و در گوشه
آستينش قطره
اي ماست ديد
گفت ماست
خورده اي و
از اينكه
ابوعلي سينا
به كتاب
قانون كه در
منزل آن شخص
بود فوراً
شناسائي
پيدا كرد
فهميد كه جز
مؤلف قانون
كسي ديگر
چنين آشنائي
به كتاب
مزبور ندارد.
اين
داستان كه در
چند كتاب
تاريخي نقل
شده مؤيد حس
روشن بيني
است.
بيست
- حس
تعادل: اثر
آن نگاه
داشتن حد وسط
در كليه امور
مادي و معنوي
است. استقامت
بدن در حين
ايستادن و
راه رفتن و
ساير حركات
با اين حس
انجام مي شود.
رعايت حد وسط
در امور مادي
نيز از فروغ
اين حس است.
جمال دوستي و
علاقه به
زيبائي نيز
از فروغ حس
تعادل است
زيرا زيبائي
به معني
تعادل و
تناسب اجزاء
با يكديگر
است.
بيست
و يك-
حس عكس العمل
و دفاع: اثر
آن
اقدام در
موقع خطر يا
انجام امري
در قبال پيش
آمده هاست.
عمل به آن
بدون تفكر
انجام مي شود
چنان كه
دست به آتش
نزديك كنند
خود به خود
كشيده مي شود.
صبر
جزء اين حس
است و يك قوه
دفاعي منفي
است كه در پيش
آمدها اتخاذ
شده.
خشم
عكس العمل
اين حس است و
دفاع شديد وقوي
مي باشد.
استقامت و
پايداري هم
مثل صبر جزء
مدافعات
منفي است[2].
شهامت
و شجاعت نيز
از فروغ آن
است
كه شخص براي
دفاع از خود
بدان متوسل
مي شود.
انتقام
و كينه هم جزء
همين حس است.
يك
نكته كه
شايان توجه و
تذكر مي باشد
آن است
كه حس انتقام
نه تنها نسبت
به غير عمل مي
كند
بلكه نسبت به
خود شخص هم
عمل مي نمايد
چنانكه
هرگاه كسي
كار بدي
انجام داد
خود او بدون
اينكه بداند
بلائي براي
خود تهيه مي
كند
و به اين لحاظ
است كه ديده
مي شود
انسان اغلب
در مدت
كوتاهي پاداش
خير يا جزاي
عمل خود را مي
گيرد.
اين انتقام
بدون اراده
شخص و در واقع
به جبر
انجام مي گيرد.
مردم اين
موضوع را
تاحدي حس
كرده اند ولي
قواعد آن را
نمي دانستند.
اين مطلب در
ادبيات تمام
دنيا كم و بيش
منعكس است و
در ادبيات
فارسي از آن
بسيار ياد
كرده اند.
بنابر
اين بايد
دانست كه
بدون
ترديدحس
انتقام شخصي
وجود دارد و
دير يا زود
حتماً
انتقام
مزبور عملي
مي شود
و علامت آن
اين است كه
هرگاه كسي
عمل زشتي
مرتكب شود تا
مجازات آن را
نبيند آرام
نخواهد شد و
روي همين اصل
است كه ديده
شده مجرمين
از شدت
ناراحتي كه
بعد از عمل در
خود حس مي
كنند
با خواهش و
التماس،
تقاضاي
مجازات خود
را مي نمايند.
اينك
بايد دنيا
اين اصل را
متوجه شود كه
حس انتقام
شخصي نسبت
بخود نيز
وجود دارد و
جزء حواس عكس
العملي است.
غم
نيز شعبه اي
از دفاع است
كه حصول آن
انسان را
وادار مي كند
كه براي
كارها چاره
جوئي كند و
وضع دفاعي
پيش گيرد. در
واقع
گرفتاريها،
فشارها،
ناملايمات و
انواع و
اقسام
صدماتي كه در
زندگي انسان
روي مي آورد
و همه در اثر
كارهاي
خلافي است كه
ما در زندگي
كرده ايم و
ديدن اين
ناملايمات
عمل «حس عكس
العملي» است
كه مي خواهد
آن آثار را از
بين ببرد و ما
را
اصلاح و
تأديب
گرداند و به
همين لحاظ
است كه پس از
ناراحتي و
فشار انسان
فرح و انبساط
در خود احساس
مي نمايد.
چنانكه قرآن
فرمايد: "فان
مع العسر
يسرا ثم ان مع
العسر يسرا"
"همانا
كه بهمراه
سختي آساني
است."
بطورخلاصه
فشارغم بطور
آشكار اين
است كه پس از
پريشاني
انسان به فكر
تقلا و چاره
جوئي مي افتد
و اثر پنهان
آن همان عكس
العمل
انتقام شخصي
است كه بيان
گرديد.
اميدواري
نيز جزء همين
حس است و براي
آماده كردن
شخص به
مقابله و
مقاومت با
پيش آمدهاي
زندكي بكار
مي رود.
اثر آن اينست
كه شخص پس از
اتفاقات
نامساعد نيز
فعاليت را از
دست نمي دهد.
ترس
نيز جزء اين
حس است كه در
موقع نداشتن
وسيله دفاعي
شخص را وادار
به فرار
مي كند.
كه فرار خود
يكي از وسايل
دفاعي است.
بيست
و دو-
حس خستگي،
خواب و رؤيا: اثر
آن وادار
كردن انسان
به استراحت
جسماني است.
محل تظاهر آن
تمام بدن
خصوصاً
اعصاب است كه
خستگي در
آنها پيدا مي
شود.
در سنگيني
چشم اثر زياد
دارد.
تنبلي
از حس خستگي
است (هرچند
ممكن است در
اثر نبودن
سلامت در
ساير اعضاء
نيز بوجود
آيد)
تفريح-
از شقوق حس
شهوت و براي
رفع خستگي
است.
رؤيا-
اين قسمت
مربوط به
روح
و پريسپري
است و
تماسهائي را
كه روح شخص با
پريسپريهاي
اشخاص و
اشياء پيدا
مي كند
در مغز منتقل
مي نمايد
و در واقع
چشمي است كه
بوسيله آن
رؤياها و
خوابها را در
حين خواب
طبيعي يا
مصنوعي يا
ارادي با استفاده
از ساير حواس
مي بينيد.
انجام آن
بوسيله
پريسپري و
انعكاس آن
بوسيله
دستگاه
مخصوصي است
كه در مغز است.
رؤيا
سه نوع است:
خواب
طبيعي كه شخص
در ضمن آن
مناظري مي
بيند.
خواب
هيپنوتيزمي
كه انسان به
طرف
تلقين مي كند
كه مناظري را
ببيند و او مي
بيند.
خواب
ارادي كه شخص
خودش را مي
خواباند و در
حال خواب
رؤياهائي
مشاهده مي
كند.
تمام اين
روياها
بوسيله حس
رؤيا كه فرع
حس خواب است
درك مي شود.
براي
اينكه
بدانيم خواب
چيست مطلب
مفصل است اما
بطور مختصر
مي گوئيم.
نخست به
منظور فهم
مطلب خواب
هيپنوتيزمي
را تجزيه مي
كنيم:
شخصي
ديگري را مي
خواباند
و به او مي
گويد
فلان مناظر
مثلاً باغ و
حيوانات و
غيره را ببين
او هم مي بيند.
اما چه مي
بيند؟
آنچه را
خود او قبلاً
در زندگي
ديده است. روح
وي
پريسپريهاي
آنها را به
هم
تركيب كرده و
بوسيله
پريسپري
خودش مناظر
را نشان مي
دهد.
محرك
خواب تلقين
عامل ولي اصل
خواب، ديدن
پريسپري
اشخاص و
اشيائي است
كه خود شخص در
بيداري آنها
راديده است.
مثلاً اگر
عاملي تلقين
نمايد كه
اكنون يك
گنجشك مي بيني
او يك گنجشك
مي بيند.
اما
كدام گنجشك؟
همان كه
خودش قبلاً
در زندگي
ديده است نه
آنچه عامل
ديده، يا اگر
بگويد طاووس
ببين هرگاه
در زندگي
طاووسي ديده
باشد همان را
در خواب
مشاهده مي
كند
و اگر نديده
تركيبي از
تصاوير كتاب
يا خيالات
خودش كه در
واقع
تركيبات
پريسپريهاي
مختلف طيوري
است كه او
طاووس فرض مي
كند
ملاحظه مي
كند.
خواب
طبيعي هم
همان است
كه پريسپري
اشخاص و
اشيائي كه
قبلاً در
زندگي ديده
در حال خواب
پريسپريهاي
آنها را به
هم
تركيب مي كند
و مي بيند
اما تلقين
كننده و مسبب
آن كيست؟ (در
خواب مصنوعي
گفتم تلقين يا
عامل است در
خواب طبيعي
چه كسي تلقين
مي كند؟)
تلقين
كننده اش
توجهاتي است
كه ما در روز
پيدا مي كنيم
و شب خواب آن
را مي بينيم
(نه اينكه
حتماً امروز
توجه پيدا
كرده و شب
خواب آن را
ببينيم ممكن
است مدتي
فاصله بيافتد)
عيسي
(ع) به
رهي ديد
يكي
كشته
فتاده حيران
شد و بگرفت
به دندان سر
انگشت
گفتا
كه
كرا
كشتي تا
كشته شدي زار
تا باز كه
او را
بكشد
آنكه
ترا كشت
دهقان
سالخورده چه
خوش گفت با
پسر
كاي نور چشم
من بجز از
كشته ندروي
هركسي
آن درود
عاقبت كار كه كشت
اين
اشعار و
هزاران
نظاير آنها
كه در ادبيات
ما هست،
نشاني از فهم
آثار انتقام
شخصي است. تا
حدي مطالبي
حس كرده
بودند بدون
اينكه قاعده
آن را بدانند.
تو
نيكي
مي كن
و در
دجله
انداز
كه ايزد
در بيابانت
دهد
باز
اين
شعر و نظاير
آن نشاني از
فهم آثار
انتقام شخصي
در مورد
پاداش عمل
نيك است.
مثل
اين كه امروز
بياد دوستي
مي افتيد
يا اسمي از
منظره مي بريد
يا ديگري مي
گويد
شما مي شنويد.
اين حكم
تلقين است كه
در حافظه نقش
بسته و شب
خواب آن را مي
بينيد
و خواب مزبور
تركيب
پريسپريهاي
اشخاص و
اشيائي است
كه در زندگي
ديده ايد.
البته در ضمن
روز انواع و
اقسام
تلقينات
گوناگون و
متنوع و ضد و
نقيض در مغز
وارد مي شود
چه بوسيله
خود شخص و چه
بوسيله
ديگران،
بهمين علت
است كه شبها
اين همه
خوابهاي
مختلف ديده
مي شود.
و
اما رؤيا و
خواب چه
طبيعي، چه
هيپنوتيزمي
و چه ارادي دو
نوع[3]است:
يكي
آن كه تركيبي
درهم و
گوناگون از
پريسپريها
است،
مثل اينكه
شما قدرت
داشته باشيد
كه با وسيله
سريع السيري
مثل باد يا
برق در عالم
گردش كنيد و
هرچه را
دلتان مي خواهد
بنگريد. بديهي
است كه مثل يك
پروانه از
اين شاخ به
آن
شاخ رفته و هر
لحظه چيزي را
كه مورد ميل
شما است بدون
ملاحظه زمان
و مكان تماشا
مي كنيد
كه از آن لذت مي
بريد
و خواستني
هاي خود را مي
نگريد.
اگر شما در
زندگي چنين
قدرتي
داشتيد و
چنين وسيله
اي
به شما
دادند
مسلماً از آن
نهايت
استفاده را
خواهيد كرد.
مثلاً
هرگاه به يك
گلي رسيديد و
ضمن تماشاي
آن به يادتان
آمد كه روزي
در كنار اين
گل پروانه اي
ديده ايد
فوراً هوس مي
كنيد
كه بجاي
ديگري كه در
نظر داريد
رفته و آن
پروانه را
ببينيد و
براي شما اين
كار اهميتي
نخواهد داشت
چون وسيله
بادپيمائي
در اختيار
داريد[4]
وقتي به
پروانه
رسيديد فوري
دلتان مي خواهد
باغي را كه
پروانه در
روز اول ديدن
شما آنجا بود
بنگريد،
فوراً به آن
باغ سفر مي
كنيد
و خلاصه
همينطور
مناظر درهم و
برهمي كه بهم
مربوط و مثل
زنجير است
پشت سرهم مي
نگريد.
حس
تخيل تأثير
بسياري
در حس خواب مي
بخشد
كما اينكه
بيشتر اموري
كه در خواب مي
بينيم
خيالي است
ولي همان
خيالي هم
تركيبي از
پريسپريهاي
امور سابقه
دار و ديده
شده است.
پس
خواب چنين
است و اين
همه
خوابهاي
گوناگون
متصل و درهم
كه در عين حال
بيكديگر
ارتباط و
قرابت و نزديكي
دارد به همين
ترتيب
صورت
گرفته و روح
شما با
استفاده از
حس رؤيا
مناظر را در
مقابلتان
رژه مي دهد.
در واقع اين
خواب ديدن
يكنوع تداعي
معاني است و
بجاي اينكه
در حافظه
انجام شود در
حس رؤيا صورت
مي گيرد
با استفاده
از ساير حواس.
چند
حس هستند
كه براي خواب
ديدن
كمك بيشتر مي
دهند:
الهام،
روشن بيني،
حافظه، تخيل
اما
از
برخي حواس
مثل باصره و
سامعه و
نظاير آن
كمتر
استفاده مي
شود،
برعكس حالت
بيداري كه از
دسته نخست
استفاده
كمتر و از
دسته دوم
استفاده
بيشتر عمل مي
آيد.
قاعده كلي
اين است كه
حواس آشكار
ما در حال
بيداري و
حواس پنهان
ما در حال
خواب بيشتر
قابليت
استفاده
دارند.
گفته
اند:
صبر
و ظفر هر دو
دوستان
قديمند
بر اثر
صبر نوبت
ظفر آيد
در
نوميدي
بسي
اميد
است
پايان شب
سيه سپيد
است
شخصي
در قصر شيرين
دختري را
فريب داده به
كرمانشاه
آوره به ناموس
او دست درازي
نمود. براي
محو آثار جرم
خود او را
كشت و جسدش
را در چاهي
به نام چاه
امام الزمان
كه در پشت
قهوه خانه
وكيل آباد
واقع است
انداخت. پس
از مدتها جسد
را يافته
بيرون
آوردند ولي
هرچه جستجو
كرده
بودند قاتل
را نيافتند.
در آن ساعتي
كه جسد را
براي شستن به
مرده شورخانه
بردند مردي
بالاي سر او
حاضر شد. چون
حضور او عجيب
بود به او
مظنون شدند و
شهرباني وي
را دستگير
كرده و
تحقيقات
نمود. معلوم
شد همان
قاتلي است كه
به پاي خود
به آنجا آمده.
آيا
نيروئي جز
انتقام شخصي
او را به آن
مكان
راهنمائي
كرده است؟ در
افواه
امثالي شايع
است از اين
قبيل:
«خون
بالاخره
دامن قاتل را
مي گيرد،
خون
بي مجازات نمي
ماند،
قاتل بپاي
خودش بطرف
دار مي رود»
و از اين
قبيل. اين
گونه امثال و
نظاير آن
دليل بر آن
است كه بشر
حس كرده كه
انتقامي
منظم در دنيا
وجود دارد
ولي قاعده آن
را نمي دانست.
قاتلين
يا بدكاراني
كه در اثر
فشار انتقام
شخصي بپاي
خود بسوي
مجازات رفته
اند بسيارند.
نوع
دوم:
رؤيا ديدن
حقايقي است
چه در مكان
دور و چه در
زمان گذشته و
آينده كه آن
هم
مربوط به
روح
است كه مكان و
زمان براي او
معني ندارد،
چه در حالت
خواب طبيعي
چه مصنوعي و
يا ارادي.
اين
نوع خواب
امكان پذير
است ولي چنان
كه
در مقاله
خواب گفته
شده بايد شخص
كاملاً سالم
باشد كه اين
رؤياهاي
حقيقي و خالص
را ببيند و
شرايط ديگري
هم هست كه
فعلاً مورد
بحث ما نمي
باشد.
محل
اين حس در مغز
است كه هرگاه
آن محل را
تغيير دهند
آن حس خراب مي
شود
يعني ديگر
قادر به خواب
ديدن طبيعي و
مصنوعي نيست
مانند كسي كه
گوشش فاسد
شده و كر گردد.
بنابر
اين هر گاه
انسان در حال
بيداري بخود
تلقين هاي
مناسبي
بنمايد در
اخلاق او
مؤثر واقع مي
شود(البته
بايد حواس
كاملاً خوب و
بدن بكلي
سالم باشد كه
بتواند در
بيداري چيزي
را فكر كند و
در خواب
ببيند. شرايط
ديگري هم
دارد كه از
بحث فعلي ما
خارج است).
خواب
هيپنوتيزمي
خوابي است كه
عامل بوسيله
خسته كردن
قواي معمول
وي را
مي خواباند
بعداً
از حس رؤياي
او استفاده
ميكند.
خواب
ارادي آنست
كه شخص خود را
با شرايط
معيني كه
براي اينكار
مقرر است
خسته كند تا
بخوابد و طبق
قراري كه با
خودگذارده
از حس رؤياي
خويش
استفاده
نمايد. تلقين
عامل به
معمول هم
انتقال فكر
اوست كه گفته
هاي عامل را
چون حقيقتي
مي پذيرد.
اين
بود حواس
بيست و يك
گانه كه
باختصار
تمام شرح
داده شد. اگر
مي خواستيم
تمام شقوق و
جزئيات حواس
را بيان كنيم
چندين كتاب
كافي نبود
بنابر اين به
اين مختصر
اكتفا شد.
آخرين
نظريه اي كه
راجع به خواب
و رؤيا ابراز
شده نظريه
فرويد
دانشمند
اطريشي است
كه خواب را
مثل ساير
امور با
ميزان جنسي
مي سنجد.
مي گويد
خواب ديدن
تظاهر و
ابراز ميلها
و آرزوهاي
خفه شده
انسان است كه
در زندگي
اجرا نمي
شود
ولي در خواب
اجرا مي گردد.
مثلاً شخصي
ميل مي كند
با ديگري
تماس گيرد
ولي جرأت نمي
كند،
در خواب ميل
او بصورت
واقع جلوه گر
مي شود.
فرضاً
هم كه اين
نظر را قبول
كنيم اما
نامبرده
توضيح نداده
كه مكانيسم
خواب چيست و
چطور مي شود
كه انسان
مناظر غير
جسماني را مي
بيند.
نكات
متفرقه راجع
به حواس
بيست
و سه-
نزديكي حواس
به يكديگر:
همه
دستگاه
مكانيسم
حواس نزديك
بهم و يا
بيكديگر
مرتبطند و
ممكنست در
اثر خرابي
يكي از آنها به
ديگران
صدمه رسد ولي
هر كدام از
آلات مزبور
را از مغز
بردارند
حس مربوط از
كار مي
افتد.
دليل جدا
بودن اين
حواس آن
است
كه هرگاه يكي
از آنها از
بين برود
بقيه كار خود
را مي
كنند
(اگر لطمه به
بقيه نخورده
باشد) بلكه
بهتر كار مي
كنند
به
علت
اينكه توجه
به آنها
بيشتر
متمركز مي
شود
مثل كوري و
كري، مرض
فراموشي و
غيره.
بيست
و چهار-
تفاوت اهميت
حواس: بعضي
قوا هستند كه
قدرتشان از
ساير قوا
بيشتر است
مثلاً قوه
تفكر و وجدان
و امثال آن.
بعضي قوا
تسلط بساير
قوا دارند
مثل قوه
وجدان. مثلاً
چشم مي بيند
كه عمل بدي مي
كند
ولي قدرت
جلوگيري
ندارد اما
وجدان
جلوگيري مي
كند.
گربه
اي در خانه
ماست كه چند
موضوع
يادداشت
كردني از او
ديدم:
يكي
اين كه
اين گربه بچه
اي داشت.
روزي يك بچه
گربه غريب
وارد خانه شد.
گربه
اوراازخودراندو
هر دفعه
كه نزديك مي
شد
او را مي زد.
اما بچه گربه
هروقت طفل
گربه را مي
ديد
كه از پستان
مادش شير مي
خورد
با نگاه حسرت
آلودي به او
مي نگريست.
روزي كه اين
منظره تكرار
شد بچه گربه
اصلي كه
مشغول
شيرخوردن
بود با يك
دست چشم
مادرش
را گرفت
و با دهان
مشغول شستن
او شد و به
بچه گربه
غريبه اشاره
كرد كه بيايد
و از
پستان
مادرش بخورد.
او هم جلو
آمد و مشغول
شد. مادر
متوجه گرديد
و خواست
برخيزد و بچه
گربه غريب را
براند اما
بچه خودش
بقدري با
مهارت او را
سرگرم كرد كه
بچه
گربه سيراب
شد. از آن به
بعد آن بچه
هم مثل بچه
خود گربه از
پستانش شير
مي خورد.
ديگر
اين كه
در موقع
گرفتن بچه ها
از شير همان
گربه كه
چندسال بود
منزل ما بود
و هيچ گاه
از آنجا خارج
نشده بود
براي مدت
معيني غايب
شد و بعد
فهميديم
بخانه
همسايه رفته
و از دست بچه
خود را پنهان
كرده كه آنها
را از شير
بگيرد.
ديگر
اين كه
بطور واضح
ديدم كه
هروقت عمل
خلاف مثل
دزدي يا كار
كثيفي انجام
مي داد
از حضور ما
فرار مي كرد
و خود را
بجاهاي دور
از نظر و در
پستوهاي
فراموش شده
مخفي مي نمود.
آيا
اين اعمال از
روي شعور
نيست؟
بيست
و پنج -
حواس در
انسان و
حيوان: اين
كه مي گويند
انسان داراي
حواسي است كه
حيوان فاقد
آن است
مانند تفكر،
حس ناطقه و
غيره چنين
نيست، همه
حواس مشترك
بين انسان و
حيوان است
ولي بعضي
حسها در
انسان قويتر
و تواناتر و
برخي ديگر در
حيوان
نيرومندتر
است مانند
شامه در سگ و
باصره در
عقاب و حس
الهام و روشن
بيني در بعضي
حيوانات
بسيار قوي
است
چنانكه قبل
از وقوع
زلزله از
خانه ها مي
گريزند
يا اينكه شتر
چندين ساعت
قبل از انسان
وقوع طوفان
را پيش بيني
مي كند.
براي
تقسيم بندي
حواس بين
انسان و
حيوان مي توان
گفت كه حواس
حافظه،
تفكر، روشن
بيني، شهوت،
وجدان و
اراده در
حيوان كمتر
است برعكس حس
باصره،
سامعه و
شامه،
ذائقه، دفاع
در بعضي
حيوانات
بيشتر است.
بيست
و شش-
ورزش حواس: بايد
حواسي را كه
تاكنون بشر
از آن غافل
بوده پرورش و
ورزش داد تا
قوي شود و اصل
بهره خداداد
طبيعي را از
آن بردارد.
هركسي خود را
حافظ است.
داشتن حواس
سالم خوب نيز
جزء حقوق
شماست. اگر حس
لامسه يا
سامعه يا
حافظه كم بود
دليل بر آنست
كه از حقوق
خود بوجه
احسن
استفاده
نبرده پس
بايد حق آن را
ادا كرده
بوسيله
توجه، ورزش،
پرورش،
تلقين و غيره
آن را به اندازه
طبيعي و
متعادل
رسانيد چنان
كه
در دروس عملي
گفته خواهد
شد.
يكنفر
نابيناي
مادرزاد،
دانشمند
بنام پير
ويلي
Pierre Vyllie كتابي
نوشته و
احساسات
كورها را
بيان كرده و
در آن شرح
داده كه
چگونه كورها
بدون ديدن
اصل اشياء
مثل صندلي و
غيره عكس و
تصوير آنها
را در مخيله
مي پرورانند،
از عمق و
ابعاد خبر
دارند،
اشياء را به
محض
تماس مي شناسند.
دانشمندان
از خواندن
آثار او
فهميده
اندكه نابينااستعدادهاي
ديگري
داردكه او را
راهنمائي
ميكند و خيال
كردند حس
تخيل در او
قوي است.
اين
حس روشن بيني
است نه تخيل
زيرا گفتيم
كه تخيل بايد
از اشيائي كه
قبلاً ديده
شده بود
بوجود آيد در
حالي كه
نابينا
قبلاً چيزي
را نديده است.
نابينايي
كه در بالا
نام برديم در
كتاب خود مي
نويسد
كه نه تنها
با لمس بلكه
با شنيدن نيز
توانسته پي
به حقيقت
اشياء ببرد.
اينها همه
كمك و مددي
است كه به حس
روشن بيني
داده مي شود.
بيست
و هفت - نابغه
و سوپرمن: كساني
كه
مردم آنها را
نابغه مي خوانند
مردماني
هستند كه آلت
يك يا چند حس
آنها بزرگتر
از اكثريت
مردمان زمان
باشد. در اين
صورت
روح بيشتر و
بهتر مي تواند
با آنها كار
كند كمااين
كه
پيغمبران به
امر و مشيت
الهي چنين
بوده اند.
سوپرمن Superman
(بشر كامل) كه
در اصطلاح
فلسفه جديد
فرض مي كنند
كسي خواهد
بود كه آلات
تمام حواس او
همگي بزرگ و
ورزيده تر از
سايرين باشد
و اين حرف
صحيح است.
بيست
و هشت-
منبع و منشأ
حواس: منبع
و منشأ حواس
از روح يعني
امر
پروردگار
است كه هرچه
هست از او است
ولي حسهاي
بشر جز ذره
ناچيزي
ازقدرت روح
نيست مانند
حس قدرت و
اجراء كه جزء
بسيار كوچكي
از قدرت بي
پايان يزدان
است. فرق
اراده يزدان
و انسان
اينست كه
اراده خدا
منبع اصلي و
لايتناهي
است و اراده
بشر بقدر
ظرفي كه دارد
از آن
استفاده مي
كند،
ذره بسيار
ناچيزي از آن
است.
[1]
وقتي
مدتي به يك
پنجره خيره
شويد و بعد
چشمان خود
را ببنديد
رنگ تصوير
آن شيئي را
برعكس واقع
خواهيد ديد
يعني آنچه
سفيد بود
سياه و آنچه
سياه بود
سفيد نشان
داده ميشود.
اين موضوع
يك علت بصري«اپتيك»
دارد كه
فعلاً جاي
بحث آن نيست (
چاپ سوم 1347 )
[2]
راجع
به صبر و
مقام عظيم
آن و اهميت
صبر در عالم
در سالنامه
نور دانش 1345 «
قسمت
سرمقاله» و
در كتاب
ديناميسم
آفرينش«
صفحه 520» صحبت
شده. بدانجا
رجوع
فرمائيد«
چاپ سوم 1347»
فراموش
نكنيم كه
هركجا
الفاظ يك يا
دو يا انواع
مختلف گفته
شود
قراردادي و
نسبي براي
بشر است نه
اينكه اينه
در اصل عالم
حقيقتي
داشته باشد.
|