تاريخ انتشار 

آبانماه 1381

با اجازه مافوق ترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

يكشنبه بيست و دوم مهرماه پنجاه و هشت

استاد مسعود رياضي

تكامل چيست و آيا تكامل وجوددارد ؟

تكامل يعني ديروز، امروز و فرداي شما. اين كه مي پرسيد، اصلاً تكامل وجود دارد يا نه اگر وجود نداشت اسمش مشخص نمي شد وشما آن را احساس نمي كرديد هر چيز ديگري كه اسم گذاري شده باشد در طبيعت وجوددارد.

حال تكامل چيست؟ هر نوع تغيير و تحول و دگرگوني را تكامل مي گويند، يك انسان از مادر متولد مي شود اين يك تحول است وزنش مي كنند سه كيلو كمتر يا بيشتر است در حالي كه روز اول يك تك سلولي بوده و الان ميليونها، ميليارد سلول است. هيچ عاقلي نمي تواند بگويد كه اين نوزاد كامل نشده.

وقتي درشكم مادر بود نمي توانست مستقلاً روي پاي خود بايستد و بدون نياز به موتور خارجي، كارخانه بدنش كار نمي كرد، به وسيله ناف به بدن مادر خود وصل بود و غذاي تصفيه شده وسيله خون مادر وارد اين موتور كوچولو مي شد و كار مي كرد . همان طور كه يك پنكه مستقلاً استقلال ندارد و ما به كمك برق آن را به چرخش در مي آوريم. ماشينهاي خودكار قطعاً تكامل يافته تر از يك ماشين وابسته و ناقص است حالا اگر اتوموبيلي اختراع شود كه احتياجي به راننده نداشته باشد اين اتومبيل تكامل يافته تر از آن جيپ قديمي است. تكامل با قياس بين اشيا مختلف احساس و فهم مي شود و چون احساس مي شود، پس وجود دارد.

اينطور بايد بگوئيم كه آيا خود طبيعت متحول است و آيا تكامل ذاتي و باطني خودش را احساس مي كند؟ و به زبان عوامانه آيا خدا مي داند كه رشد مي كند؟ در جواب مي گوئيم: چون ما خدا نيستيم نمي دانيم ولي يك راه داريم و آن اين است كه به نفس خودمان رجوع كنيم.

"من عرف نفسه فقد عرف ربه" هر كس خود را بشناسد به تحقيق خداي خود را مي شناسد. رجوع كنيم به نفس خودمان، ببينيم آيا تكامل خود را احساس مي كنيم يا خير؟ اگر اين را فهميديم مي توانيم حكم بدهيم كه آيا خدا رشد و تكامل خود را حس مي كند يا نه؟ به نفس خود رجوع كنيد و ببينيد آيا مي توانيد به ياد  بياوريد كه ده دقيقه پيش از حالا نادانتر بوده ايد و حالا كاملتر شده ايد؟ مطمئنا" نه، آيا مي دانيد چرا نمي توانيد به ياد بياوريد؟ جوابش خيلي آسان است زيرا ديروز هم همين احساس امروز را داشتيد و خيال مي كرديد كه كاملترين هستيد و همينطور يك سال پيش.

شما نه تنها خودتان تكامل خود را احساس نمي كنيد بلكه پدر و مادرتان هم احساس نمي كنند آنها نمي دانند : 

تو آن كودك از مگس رنجه اي                             كه امروز سالار سر پنجه اي

اگر بچه صاحب اولاد و نوه هم شود باز مي گويد: اي بچه صد بار گفتم كه چنين و چنان كن. هيچ پدر و مادري نمي فهمد كه بچه اش كامل شده مگر اوليا خدا و آنها كه چشمشان باز شده و حقيقت را مي بينند نه واقعيت را، باطن را حس مي كنند نه ظاهررا. آنها حد كمال بچه را تشخيص مي دهند لذا با او متناسب با حد كمالش رفتار مي كنند. اما مردم كور باطن و ظاهر بين كه در هوا و هوس وشهوت و دنيا غرقند بيچارگاني هستند كه تا خرخره در لجن دنيا پرستي غرق مي باشند. آنان هيچ چيزاز حقايق عالم را احساس نمي كنند. اينها به حقيقت رجوع نمي كنند. كرو كور و لالند و ايشان لايرجعون هستند. يعني به حقيقت بر نمي گردند و به اصل آفرينش و باطن هستي بازگشت ندارند.

پس حكم كلي در مورد اكثريت صادر مي شود كه انسانها رشد و كمال خودشان را احساس نمي كنند.

به عظمت خدا يك جوان كه ديپلمه مي شود اگر درك كند كه روز اول را شب تا نصف شب براي ياد گرفتن (الف) گريه مي كرد و اگر يادش بيايد كه چه بوده و حالا چه شده در مقابل معلم سجده مي كند. در مقابل پدر و مادر سجده مي كند. اما اين بيچاره چون تربيت نشده و هوي پرست و دنيا پرست مي باشد بيدارنشده و در خواب است پس از استاد خود ايراد مي گيرد و كسي نيست به او بگويد كه آيا اينها را چه كسي به تو ياد داده؟

اگر انسان بيدار بشود مي داند كه وقتي در اعلاميه مجلس ياد بود حضرت حشمت السلطان مي نويسم كه او تربيت كننده مسعود رياضي است، من به بيداري رسيده ام، قريب دو هزار نفر را بدون اغرق در بازار زرگرها جذب مي كردم با وجودي كه همه وجود من حقه بازي و تظاهر و تدليس بود ولي من مي دانم كه آن فرد مرا چطور از دورن آن كثافات بيرون آورد و يادم نمي رود، اين را بيداري نفس مي گويند. خدا به شما بيداري بدهد . همين كه بيدار شوي، مي فهمي كجا بودي و به كجا رسيده اي؟ انسان روي نفهمي و كوري تكامل خود را احساس نمي كند و خيال مي كند وقتي به دنيا آمده شاعر يا موسيقيدان بوده و همه هنرها و علوم امروز و زيبائيها را داشته و اين چه خواب خرگوشي است كه اگر خدا اين خواب را از كسي بگيرد و بيدارش كند آن انسان ترقي مي كند. در اينجاست  كه اشاره اي به رابطه اياز و سلطان محمود غزنوي بكنيم كه سراسر ادبيات ايران مملو است از عشق اين دو بزرگوار.

اياز اطاقي داشت كه هداياي سلطان را در آن ريخته بود و كسي را به آن راه نمي داد. او معتقد بود اگر معشوق زهر هم به او بدهد آن زهر نوشداروست و باعث نجاتش مي شود.

فحش از دهن تو طيبات است                               زهر از قبل تو نوشد اروست

حسودان به بدگويي اياز پرداختند. سلطان محمود به اياز شك نداشت ولي مي خواست به ديگران نشان بدهد كه اشتباه مي كنند. از او خواست كه او را به آن اتاق ببرد و اصرار كرد اياز اطاعت نمود. سلطان محمود وارد اطاق شد ديد كف اتاق با خاكي فرش شده و لباسهاي مندرسي بر ديوار ميخكوب شده است. از اياز علت را جويا شد و اياز در جواب چنين گفت: روزي كه در شكارگاه به تو برخورد كردم شباني بيش نبودم. امواج انوار شعاع سلطنت حقه تو به من تابيد. سوال را خود كردي و پاسخ را خود دادي. من مورد توجه تو بودم ولي لباس من اين بود كه بر ديوار است حالا در سايه عنايات تو صاحب اين مقام  شده ام. لذا روزي پنج نوبت اين لباس را مي پوشم و نماز مي گذارم وبه خود مي گويم: اياز يادت نرود كه چه بودي. اگر اين در و گوهر را روي خودت نصب كرده اي اينها در پرتو عنايات محمود است والا توكي هستي؟ تو اين بودي،  اين كار را مي كنم مبادا بادي به كله ام بزند و احياناً خلاف ميل تو باشم.

آدم نبايد فراموش كند، رشد تكامل را انسانهاي خوابيده حس نمي كنند، چون در هر سن و لحظه اي از زمان احساس  كمال  مي كنند و اين حس در حافظه انسان مي ماند. روزگار كه مي گذرد وقتي به طومار حافظه رجوع مي كند مي بيند هميشه اينطور بوده  آيا اين شخص چطور بفهمد كه كمال او در سن پنجاه سالگي با سن پانزده سالگي اش فرق داشته.

بيدار شويد آيا خداوند كمال خودش را حس مي كند؟ خيلي كم، چرا؟ چون تعداد ياخته ها وسلولهاي بيدارش كم هستند از بين پنج ميليارد انسان (اگر انسان را مبدا و منشا براي موجودات فرض كنيم) حدود پانصد نفر كامل هستند و مي فهمند حالا معادله بگيريد و به طرفين معادله صفر اضافه كن تا بي نهايت. وجود بي نهايت يزدان ، عالم لايتناهي ، طبيعت بيكران فقط تعداد كمي از انسانها مي فهمند كه تكامل هست ولي بقيه نه حال سئوال را از تو مي جويم .

آيا تكامل وجود دارد؟ بله البته به اين اعتبار كه در مقام قياس قرار بگيرد. مثلا حالات مختلف يا احساس دو انسان را وقتي با هم مقايسه مي كني، همين طور در وجود طبيعت و كره زمين مثلا ميوه هاي سيب و پرتقال اين زمان با ميوه هاي يك ميليون سال پيش قابل مقايسه نيست و اين اختلاف از هر جهت وجود دارد چه موجودات طبيعي و چه مصنوعات بشري همه تكامل پيدا كرده اند.

در وجودبينهايت چهارتكامل هست كه مرتبا در ارگانيسم موجودات آن نقشي غير از نقش قبلي بوجود مي آورد. در يك لحظه فرمان توقف به طبيعت بدهيد و يك عكس از طبيعت بگيريد و نيم ساعت ديگر عكسي ديگر و مقايسه كنيد. پس اين عكس كاملتر از عكس  قبلي است و جالب تر است و در آن نقشهاي جديدي زد شده. اما اين جا سوال مي شود: اگر ذات بي نهايت و وجود طبيعت كامل مطلق نيست پس اين كمال را از كجا آورده و چرا بين دو تا عكس فرق است؟ مي گوئيم : آيا اين وجودي كه كاملتر شده آيا مايه و نيروي كمال در وجودش بوده يانه؟

ذات نايافته از هستي بخش                       كي تواند كه شود هستي بخش

پس مايه كمال در ذات و وجود بي نهايت بالقوه وجود دارد و طبيعت درهمه حال كامل است. اما تجلي اين كمال ذاتي و تبديل اين انرژي به ماده و تحول قوه به فعل به صورت نقشهاي جديد صورت مي گيرد. پس تكامل تبديل ذات بي نهايت به صفات بي نهايت است كه دم به دم ادامه دارد و چون قانون نسبيت امري مطلق، مسلم، ‌قطعي و جهاني است مي گوئيم: تكامل امري نسبي است و ما هيچگاه نمي توانيم بگوئيم كه جهان در اين كيفيت كامل مطلق است و بهتر نمي شود.

قطعاً جامعه امروز بهتر از جامعه زمانهاي پيش است. اگر بگوئي محسوسات ما چيز ديگري مي گويد و ما ويراني مي بينيم، مي گويم اگر دست به تخريب و ويراني زده شده براي اين است كه ساختمان احتياج به تجديد بنا داشت و اين تجديد بنا جز با تخريب باقيمانده امكان پذيرنبود. حالا اگر خراب تر از ديروز شده آيا مي داني كه اين مقدمه يك آبادي و حالت جديد و نقشه نوي است؟ پس اين ويراني درست است و به يكباره نمي توان بناي جديد را روي بناي كهنه ساخت، اما بايد دانست از گذشت دوران تخريبي دوران باز سازي شروع مي شود.

بيماري در جسم انسان نوعي تحول است. البته سلامتي قبل از بيماري بهتر از بيماري امروز شماست، اما اين بيماري شما مقدمه بهبودي بهتري است و بعد از آن تحول و دگرگوني، بازسازي صورت مي گيرد. از مجموع سخنانم نفياً و اثباتاً اگر نتيجه گيري كرده باشيد بايد قبول كرده باشيد كه تكامل بطور نسبي وجود دارد. ما اين تحولات را تكامل ناميده ايم و تكامل  به طرف عقب و قهقرا وجود ندارد بلكه  به طرف رشد و بقاست.

هيچ وقت از كشت و كشتارها، تحولها، انقلابات، زلزله ها و سيلها ناراحت نشويد و هميشه بگوئيد "الخير في ما وقع" "هر چه اتفاق مي افتد خيراست." چه بسيار كارها در اين دنيا اتفاق مي افتد كه بنظر شما خوشايند نيست  ولي به نفع شماست.

از  جمادي  مردم  و نامي شدم

و ز نما مردم به حيوان سر زدم

مردم  از  حيواني  و  آدم  شدم

پس چه ترسم كي ز مردن  كم شدم

ا قتلو ني   ا قتلو ني   يا   ثقا ه

آن في قتلي حيا ه  في  ا لحيا ه

بكشيد مرا ، بكشيد مرا اي كساني كه مرا دوست مي داريد كه اگر كشتيد در مرگ من حيات است و زندگي من شروع مي شود. چه كسي مي گويد انسان با شهادت نابود مي شود؟ كسي كه در راه حق و عقيده شهيد بشود نمرده است. چنين نپنداريد كه اگر دوستتان كشته شد مرده. تو كه بدون ايمان زنده هستي مرده اي و او زنده جاويد است.

بازگشت به مطلب بحث در تكامل هر نوع تحول و دگرگوني و انقلابي چه در دنيا و چه در نفس هر انسان موجب تكامل است. نهضت حسين بي علي، انقلاب موسي، بودا، كنفسيوس، يوگا، ماركس، مائو، انقلاب كبير فرانسه، رنسانس اروپا و هر نوع تكامل  و دگرگوني استعماري يا غير استعماري همه و همه تحولات تكامل بوده اند. اصولاً جهان كارش اين نيست كه به عقب برود. رجعت و بازگشت نداريم.

اين مجلس براي اولين بار در سال چهل و هفت شمسي در ايران پرده را از ميان زن و مرد برداشت و هر دو در يك مجلس توحيدي كنار هم نشستند، همين باعث شد كه هو و جنجال را بيافتد آقاي فلسفي به سر منبر رفت و مسلسل بيان را گذاشت روبروي ما و شروع به شليك كرد و ما را بي دين خواندند. ولي آن شب كار من به نتيجه رسيد. آقاي فلسفي حجتيه (به اصطلاح انجمن تحقيقات و تتبعات اسلامي ) بود كه رئيس او هويدا بود .آيا سخنان فلسفي از مكتب ما كسر كرد يا آن را ترقي داد ؟

دختر خانمي به آقاي هاشمي نژاد تلفن كردند كه آقا من سوالاتي دارم كه نمي توانم از پشت پرده مطرح نمايم و مجلسي هست كه زن و مرد پيش هم مي نشينند و سوالات خود را مطرح مي كند آيا صلاح مي دانيد به آن مجلس بروم و سوالات خود را مطرح كنم؟ و آقاي هاشمي نژاد جواب دادند: چه عيب دارد در يك مجلس ديني زن و مرد كنار هم بنشينند. ايكاش مجالس ما هم اينطور باشد. بعد از آن ديگر آقا سيد عبدالكريم هاشمي نژاد را به كرمانشاه دعوت نكردند. اغلب برادران جرات نمي كردند  كه زنهايشان را به مجلس ما بياورند. فخر الدين حجازي فحش عرضي به ما داد. ديري نگذشت كه كم كم برادران و خواهران حزب اللهي در يك كلاس دور هم نشستند و حالا به فتواي خميني با هم به پياده روي مي پردازند. هيچوقت انتقاد را گرم و كوبنده نگوئيد بلكه به صورت شوخي بيان كنيد. شوخي مصرف ديگري ندارد شما بايد حرف حسابي را تند بگوئيد. ما كارمان تذكرات اخلاق است. ما مي گوئيم آقاي فدائي خلاق يا مجاهد خلق اگر انتقادي از رژيم داشتي مشت نكن و با اسلحه حرف نزن. چون مي خواهيم درس اخلاقي بدهيم پس حالا بايد بمانيم ودرس بدهيم. انتقاد را درقالب لطيفه و مثنوي و قصه بگو. در مثنوي مولانا چنين مي گويد :

ابلهان  تعظيم  مسجد   مي  كنند

در  جفاي  اهل  دل جد مي كنند

آن مجازاست اين حقيقت اي خران

نيست مسجد جز درون  سروران

مسجدي  كو  كاندرون  اولياست

سجده گاه جمله استآنجاخداست

و اين حرف دليل قرآني دارد كه"قلب المومن عرش الرحمن" قلب آدم مومن كرسي و تخت خداست. مسجدي كو كاندرون اولياست .

تا دل مرد خدا نامد بدرد                      هيچ قومي راخدا رسوا نكرد

همه حرفهايش را گفت و در قالب داستان گفت .

پس هر نوع تحول و دگرگوني به طرف رشد و كمال است. اين كه مي گويند اين انقلاب به ضرر دين اسلام بوده كاملاً اشتباه مي كنند. اين نهضت مقدمه تكامل علم و دين هر دو است و خوب است. پس خميني مامور خداست. او از جانب حق آمده كه دين اسلام را تجلي بدهد و شيعه را ختم نمايد، خميني امام زمان شيعه بود كه آمد و دفتر تشيع را بست. پس اين نهضت اسلامي يك تحول اسلامي است خداوند مقدر دانسته كه اسلام ترقي كند.

سوال عبارتي هست كه مي گويد"الحق لمن غلب" حق باكسي است كه پيروز مي شود و غلبه مي كند و افلاطون هم مي گويد: آنها كه زمامدار هستند برحقند .قبول اين حرف براي يك جوان با توجه به غرور و احساسات جواني سنگين است . آيا اين مفهوم را با توجه به جريان انقلاب حسين در عاشورا چگونه توضيح مي دهيد؟

پرتوبخش طرفداران اين عقيده معتقدند كه آيا اگر امام حسين (ع) بر حق بود پس چرا در زير چكمه ها جان داد پس چرا امام حسين(ع)رابرتر بدانيم؟ ولي اين عقيده را تنها در ظرف آن زمان (روز عاشورا) بررسي كرده اند. آنها نمي دانند كه به محض ورود كاروان حسين غلبه او آشكار شده، زنان و مرداني كه به استقبال آمده بودند نان و خرما بدست بچه هاي يتيم مي دادند ولي زينب گفت: صدقه بر ما حرام است و عبارتي در احاديث و دستورات اسلام است كه "طايفه پيغمبر اهل صدقه نيستند" ما خود را اهل طايفه محمد(ص) مي دانيم. زن مصدقه ناگهان ايستاد وگفت مگر شما كي هستيد؟ جواب آمد من زينب دختر علي(ع) هستم و اتصال برقرار شد و حضرت زينب (ع) به ايراد خطبه پرداخت. " .... بگريد اي مردم كوفه كه اشك شما خشك نشود" ( هزار و چهار صد سال است كه عراق آرامش به خودش نديده) تن صداي زينب(س) هر لحظه بالاتر مي رفت و خشن تر مي شد من مي گويم زينب(س) جسد را تخليه كرد و به آن مقام رسيدكه با پدرش مستقيما" ارتباط بگيرد ناگهان ديدند صداي خشن علي مي غرد و اميرالمومنين علي(ع) از حلق زنيب صحبت كرد. آنجا شلوغ بود پس فرياد كشيد "اسكت" آن قدرتي كه از جسد زينب (س) استفاده مي گرد آنها را ساكت نمود. حتي با تصرف در ماده صداي زنگها را هم خاموش نمود (اين كار عملي است فيزيكي وعلمي مي باشد فرمول فيزيكي دارد) سكوت برقرار شد و زينب (س) صحبت كرد و آبروي حكومت يزيد را برد.

پس  حق  با  كيست؟ با  كسي است  كه  پيروز مي شود.  پيروزي تنها در عرض آن دو ساعت نيست. اگر تو مي خواهي آن حال زار چشم بسته مرا در آن ظرف زمان ببيني، مي گوئي حق با زندانبان است. اما وقتي من به دادگاه رفتم، هيچ بازپرسي جرات براي بازپرسي نداشت و اين پيروزي است.

در گرما گرم اعدامها (منظور اولين زندان به مدت چهل وچهار روز در سال پنجاه و هشت است. مصحح) به پاسداران گفتم: اين در را باز كنيد، باز كردند. (معلم اگر سوسك ديوار باشد، شاگرد به پاي او نمي رسد ) همه را مثل اين جلسه جمع كردم. به ارتشبدها و سپهبدها گفتم كه بيرون بيائيد و تخت ها را كنار هم بزنيد كه جلسه كنفرانس داريم، دسته دسته پاسداران و سربازان و باز پرسان به ديدن من مي آمدند و من مثل شير غران براي هريك پيامي داشتم. از جمله به آنها مي گفتم: بدانيد خدا هست و هر اتفاقي به اراده و مشيت او انجام مي گيرد.

كليد شجاعت رمز سعادت است، هر چه را حق به عنوان روزي حواله داد از آن استفاده كن و براي امروز توست زيرا فردا، خداي تازه، آفتاب تازه، جهان تازه و روزي تازه دارد. اين مسئله را همه موجودات فهميده اند غير از كلاغ و مورچه و انسان كه احمق ترين موجودات هستند، آيا خداوند ديگر بلد نيست آدم خلق كند و يا گوجه فرنگي درست كند؟ هركس به خدا توكل كند خدا از براي او كافي است.

ثروتمند ترين انسان روي زمين من هستم زيرا او را بدهكار خود مي كنم. من معتقدم خدا روزي دهنده است. روزي من كدام است، آنچه كه بخورم و آنچه كه مصرف كنم. خدا غيرت دارد وقتي مي بيند بنده اش بخشنده است، وادار به لوطي گري مي شود.

به عظمت خدا، قسم به خودش، من او را شناخته ام كه اينطورحرف مي زنم. مي دانم فرمولها و قواعدي هستند كه اگر آنها را عمل كني گرفتار نخواهي شد. خدا را بد عادت نكنيد. شروع به ريخت و پاش نمائيد. تا مي خواهيد نفله كنيد. ولي در راه خير و نيكي كار كنيد و به سر كسي منت نگذاريد.

اباذر روايت مي كند كه شبي با عثمان خدمت رسول اكرم (ص) رفتيم، ديديم اوقات ايشان تلخ است و به عكس هميشه كه شاداب وگشاده بود خلقش تنگ است. فردا صبح از او پرسيديم كه علت ناراحتي ديشب شما چه بود؟ ايشان گفتند: ديشب مقدار چهاردهم پول در جيبم مانده بود مي ترسيدم كه امشب بميرم و اين پول شب مانده شود آن وقت جواب خدايم را چه بدهم؟ راوي اين روايت اباذر است وشيعه و سني هر دوآن را قبول دارند. پيامبران ارث به جا نمي گذراند. حشمت السلطان هم يك درهم جا نگذاشت .

حقايقي را مي نوشت و براي تمام دنيا مي فرستاد و به شهادت دفاتر دقيق آقاي كشاورز به حساب دقيق يك ميليون تومان (به ارزش تومان بين سالهاي بيست و شش تا پنجاه و چهار شمسي. مصحح) پول تمبر داد و اين آخر هيچ چيز براي او باقي نماند بود تا آنجا كه از هستي ساقط شد و در خانه نشست زيرا وظيفه اش را انجام يافته تلقي مي كرد. حافظ خراباتي مي گويد:

اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاك          از آن گناه كه نفعي رسد به غير چند باك

اين منطق خراباتيهاست. تو گناهي بكن و به جهنم برو تا خيري به دوست برسد و چه باكي؟ دزدي بكن تا به كسي نفعي برسد. من اين كار را كردم، براي بر قراري اين مكتب دست به دزدي زدم و بعد ازبيست و هفت سال خدمت فرهنگي و منبري پانصد هزار تومان به بانك بدهكار شدم ولي ناراحت نيستم. هر وقت خدايم مرد اوقاتم تلخ مي شود زيرا بايد به فكر يك روزي دهنده ديگر باشم.

يك شعبه از كار اين مكتب، مكتب جوانمردان، خراباتيان و سربداران است.

خدا خوان با خدا دان فرق دارد                      كه حيوان تا به انسان فرق دارد

مناجاتي  ،  خراباتي   نگردد                       كه ايمان تا به ايمان فرق دارد

بايد هدف خدمت به جامعه باشد. آخر كار دنيا بر اين نيست كه تو هر كاري را دلت مي خواهد انجام بدهي. كافيست هدفت خدمت به غير باشد و خودت نباشي. آيا نمي خواهي اينجور آدمي بشوي. روش خراباتيها چنين است. اين روش جوانمردان تاريخ است و معني آن شعر حافظ كه :

اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاك    از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك

(وپير ما چنين شخصي بود) حس مي كنم آن روح انساني و جوانمرديت و به جنبش آمد و يك تحول تكاملي در تو بوجود آمد. به تو هشدار مي دهم پست ترين و آلوده ترين و كثيف ترين مشاغل جاسوسي است. هيچگاه اين كار را قبول نكنيد. انحطاط اخلاقي مي خواهد كه حاضر شوي يك خانواده را ويران كني تا حقوقي بگيري. هر كاري بكنيد غير از اين كار، به عظمت خدا با اين كه دين اجدادي من اسلام و تشيع مي باشد بخاطر دفاع از يك خانواده بهائي من از سال چهل وهشت تا بحال در زجر و ناراحتي و فشار هستم. حيثيت شصت، هفتاد ساله خودم و خانواده ام را به باد دادم، زيرا روزي كه از كوچه اي عبور مي كرد ديدم چند پسر بچه سنگ به شيشه خانه اي پرتاب مي كنند رفتم جلو و متوجه شدم خانواده اي بهائي در آن خانه ساكن است. به يكي از آن پسرها گفتم:

مي داني سنگ اول را كه زدي به قلب پيغمبر اسلام (ع)، سنگ دوم پيشاني ابا عبدالله (ص) و سنگ سوم به سينه موسي بن جعفر (ع) اصابت كرد؟

پرسيد: چرا؟

گفتم : اين سنگ را كه زدي بچه چهار ساله از مادر خود مي پرسد چه خبر است؟ مادرش توضيح مي دهد كه ما بهائي هستيم و اينها مسلمان شيعه، به همين دليل به طرف خانه ما سنگ پرتاب مي كنند. به اين ترتيب كينه محمد عبد الله و اهل بيتش تا ابد در دل اين بچه وجود خواهد داشت. آن پسر لجاجت كرد، دوتاي ديگر راتشريح كردم قبول كردند و گفتند ما اعضاي مكتبي هستيم كه آن انجمن به ما گفت چنين كاري بكنيم. پسران شروع كردند به بگو مگو و بينشان مباحثه در گرفت زيرا آن دو نفر خوب درك كرده بودند كه چه مي كردند.

تو بيشعور هستي و نمي فهمي كه با كشتن يك بهائي يا يك كمونيست و ريخته شدن خونش صد تا بهايي و كمونيست درست مي كني و اسلام را با دست خودت زده به گور مي كني. چرا تو شعور داراي ولي چون غرض داري نمي فهمي. فوري مي گوئي چرا علي (ع) چنان كرد؟  مي گويم نتيجه كار علي اين بود كه:

"من نسبت به پدرت علي در دلم كينه هست و از بچگي تصميم به اين انتقام گفته بودم . پنچ سالم بود، پدرت پدر مرا كه جز خوارج بود از بين برد و مادرم به او گفت: اگر اين پسر غيرت داشت انتقام تو را از پسرهاي علي (ع) خواهد گرفت . حالا بزرگ شده ام و از روي احساسات انساني استدلال مي كنم" (حجاج ابن يوسف)

هيچ استدلالي قويتر از احساس انساني نيست. من شما را به شرف الله اكبر قسم مي دهم.  آيا اين استدلال غلط است. براي او معاني، تداعي مي شود. آنها به امر خدا و بنا به جبر عالم چنان كردند شما ياد بگيريد و نكنيد. و خودتان را با علي (ع) مقايسه نكنيد. علي بن ابي طالب (ع) مجبور شد به دفاع از محمد و اسلام آدم بكشد. با اين وصف ديديم كه در طول تاريخ به روايتي صدها هزار نفر را به اسم سيد و شيعه دستگير كرده و به قتل رسانيدند. اين كينه از كجا در دل حجاج بن يوسف پيدا شده بوده؟ مگر اين خاطرات فراموش مي شود. پس تا مي توانيد خاطره بد از خودتان به جا نگذاريد. چرا قلبي بشكنيد؟ تو تصميم بگير كه فقط به انسانها خدمت بكني پس براي انجام هر كاري آزاد هستي زيرا هدفت خدمت به غير است در تمام برنامه هاي زندگي حد را جوانمردي معين كنيد.

مطمئن باش در اين معامله منفعت صدردر صد به طرف بر مي گردد. اما اگر خواستي رعايت پنجاه درصد را بكني ازپنجاه درصد سهم تو كم مي شود. اگر همه سود را براي ديگري در نظر بگيري خسته نمي شوي چون قدرت تو روز افزون مي گردد .

من با وجود تمام ضربه هائي كه خوردم و فشار هائي كه متحمل مي شوم چون روي هدف كار مي كنم برايم طاقت فرسا نيست. زيرا رسالت من راهنمائي كردن است. اگر در اين راه مرا دار بزنند باز هم برنده هستم نه بازنده. به اين دليل كه بعد از مرگ حشمت السطان او نمرد زيرا رياضي زنده است و نمي ميرد. در سال سي و نه برايم اتفاقي افتاد و در مرقد حضرت عبدالعظيم (ع) درب را به رويم باز كردند. يكي از پاداشهائي كه به من دادند علم است. به حقيقت حشمت السلطان قسم ، به يادندارم كه پنج تا كتاب فلسفي خوانده باشم. همسر من شاهد است كه من مطلقاً مطالعه ندارم ولي علم مثل سيلاب از زبان من جاري مي شود. هيچ وقت معطل نمي مانم. شما روي كره زمين آدمي را پيدا نمي كنيد كه بگويد :"هر سوالي داريد از من بكنيد."

روايتي است از حضرت علي (ع) كه به امت خود گفت :"بپرسيد از من قبل از آنكه بميرم" اين نعمت علم را حق تعالي در ازاي خدمت خالصي كه من به بندگانش كردم به من داده. آيا ثروت كمي است؟ شخص حشمت السلطان هم كتاب نمي خواند. اگر من مي گشتم و بحث مي كردم و از اين راه معلوماتي داشتم او قويترين فلسفه را ارائه مي داد. او به انيشتين نوشت كه از حقيقت عالم چيزي نمي فهمد و هر چه هست او فهميده و حقايقي را براي او گفت كه اينشتين تكان خورد و اعلام كرد كه استفاده از اتم در جنگ ممنوع است . زيرا اتم بايد در خدمت صلح باشد، (نامه حشمت السلطان به صورت شعر نو توسط مرحوم شهريار سروده و همزمان براي انيشتين ارسال گرديده است. "انشتين يك سلام ناشناس البته مي بخشيد" مصحح) به محض اين كه امريكائي هاي چنين ديدند او را كشتند. برويد با خداي خودتان معامله كنيد و تصميم بگيريد كه كينه مردم را از دل بيرون كنيد.

پس عكس العمل خدمت خالصانه، خدمت خالصانه است. اگر احتياجي به دكتر و دارو پيدا كرديد بدانيد در خدمتتان نقضي بوده و خواستي نفع خودت را در نظر بگيري. آخر چه چيزي مال توست؟  اي انسان تو در الله فنا هستي. بگو من هيچم و هر چه هست حق است. اگر مريض شدي يك ليوان آب بخور و از خدا طلب مغفرت كن. مديوم بايد براي تمام مردم دنيا شفابخش و نجات دهنده باشد. به شما مديومهاي مكتب هشدار مي دهم كه با خداي خودتان پيمان بسته ايد، رضايت پدر و مادرتان را جلب كنيد كه اگر نكنيد ناخوش مي شويد. مواظب خودتان باشيد كه صدمه نخوريد به محض اينكه خلاف تعهدتان رفتار كنيد ، دچار بلا مي شويد.

قلب پدر ومادر بخصوص مادر عرش رحمان است. هيچ وقت او را نرنجانيد، حق پدر را كسي پايمال نمي كند و اگر مادري از شوهر خود ناراحتي ببيند شكر مي كند كه فرزندانش را دارد. شما را به خدا اگر كسي در حق چنين عاشقي تندي كند و او را برنجاند آدم است. تا زنده ايم قدر خودمان رابدانيم. انتظار من اين است كه تا مي توانيد پدر ومادر را ستايش كنيد و بندگي اين دو را نماييد كه اين پاداش من است.