با
اجازه
مافوقترين
نيروي قدرت و
عظمت
يك
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
استاد مسعود
رياضي
اثر
تعليم و
تربيت در
سرنوشت
انسانها
ما
به وحدت عالم
و يكتايي
هستي
معتقديم. پس
براي آفرينش
جبر و هندسهاي
قائل هستيم.
فرماندهي
عالم خود
عالم است و
نيرو در تمام
ذرات و امواج
عالم متجلي
است و ماده و
انرژي يك
حقيقت است.
نظام اتّم
آفرينش براي
هر موجود و
پديدهاي
سرشت و
سرنوشتي
برقرار
فرموده است.
آنها كه جبر
عالم را قبول
ندارند و
براي انسان
اراده و
اختيار و حقّ
انتخاب قائل
هستند،
تعليم و
تربيت و
ارشاد انبيا
و اندرز و
تشويق و
تنبيه را يكي
از دلايل مهم
اختيار بشر
مي دانند،
اما جبريون
قدرت تمرين و
نيروي
اختيار و حقّ
انتخاب را در
نهاد بشر باز
هم از ناحيه
طبيعت يا خدا
مي دانند و مي
گويند:
اختيار و حق
انتخاب را
بشر از كجا
آورده است؟
آيا
انسان در
آفرينش خود
دخالتي
داشته يا او
را از پدر و
مادري معين،
در زماني
معين و در
منطقهاي
مشخص بدون
اجازه مشورت
با او بوجود
آوردهاند
كه شايد اگر
او را مخيّر و
مختار مي
كردند اصلا"
حاضر نبود به
دنيا بيايد و
يا طرح و نقشهاي
ديگر براي
خود مقرّر مي
داشت. بحث ما
در جبر و
اختيار نيست.
امروز مي
خواهيم
درباره اثر
تربيت
خانوادگي و
محيط در
سرنوشت
انسانها
صحبت كنيم.
در
جامعه فعلي
ما هر
انساني چهار
مرحله را طي
مي كند كه در
مرحله اول سه
شخصيت
متفاوت و سه
چهره مختلف
دارد. در
مراحل ديگر
نيز وحدت
شخصيت صد در
صد نخواهد
بود و اين سه
چهره متفاوت
همراه انسان
تا آخر عمر
تعيين كننده
سرنوشت اوست.
اما بعضي از
اين چهرهها
كمرنگتر مي
باشد.
انسان
داراي سرشت و
مكانيسمي
خاص است كه
آنرا نهاد
طبيعي و فطري
مي نامند.
فرهنگ مترقي
و تعليم و
تربيت صحيح
علمي آن است
كه اين نهاد و
سرشت طبيعي
را درست
پرورش دهد به
بيان ديگر
تربيت تابع
فطرت مي باشد.
پيروان
اسلام
معتقدند
قوانين
اسلام با
فطرت پاك
انساني
هماهنگي
دارد. البته
بايد اين
ادّعا با
برهان منطقي
ثابت شود. ولي
ادعاي اول ما
كه، تربيت
بايد بر خطوط
نامرئي سرشت
و مكانيسم
نوزاد پياده
شود قولي است
كه جملگي
برآنند.
سعدي
مي فرمايد: «
تربيت يكسان
است و
استعداد
مختلف » از
قول من به
جناب شيخ
مصلح الدين
بگوييد
فرهنگ مترقي
و جامعه آدمها
چنين نيست. در
جامعه
ارتجاعي و
فرهنگ كهنه و
عقب مانده و
استعمار زده
تربيت يكسان
است و
استعداد
مختلف. كلام
ديگر شيخ
سعدي جامعه
شناس بزرگ
شرق و مربي
اخلاق اين
است كه "تربيت
نااهل را چون
گردكان بر
گنبد است"
باز هم به شيخ
بزرگوار
تذكر مي دهيم
اگر نا اهل را
(كه به نظر ما
وجود ندارد و
ما همه را اهل
مي دانيم)
مطابق سرشت و
مكانيسم
مغزي او
تربيت كنند
به هيچ وجه
رابطة گنبد و
گردكان پيدا
نخواهد شد و
سرشت انسان
تربيت موافق
خود را خواهد
پذيرفت و رشد
طبيعي و
تكاملي صورت
خواهد گرفت.
اما در جوامع
عقب مانده و
كهنه پرست و
استعمار زده
كه بزرگان
قوم روي
خودخواهي،
يك نوع تعليم
و تربيت را در
جامعه به
صورت دين و
رسم و سنّت
جاري مي كنند
چون
انسانشناسي
آنها
انحرافي
است، گردكان
را بر نوك
گنبد قرار مي
دهند و نتيجه
مطلوب بدست
نميآورند.
هنوز
هم جوامع
بشري با اين
شكل يعني عدم
هماهنگي
تعليم و
تربيت و سرشت
و مكانيسم
انسانها
روبروست.
خوشبختانه
علماي تربيت
در قرن اخير
به غلط بودن
روش فرهنگي و
تربيتي همه
جوامع بشري
پي بردهاند
و با طرح
روانشناسي
كودك، براي
بازشناسي
استعدادها و
برنامه ريزي
تربيتي
مطابق سرشت
كودكان
راههايي
نيمه اساسي و
غيربنيادي
به صورت
تئوريهاي
فلسفي
پيشنهادكردهاندكه
كم كم حك
واصلاح مي
شودوجنبه
علمي پيدا
خواهد كرد.
وحدت
نوين جهاني
با ارائة
حكمت نوين بر
اساس شناخت
راستين
نهادهاي
فطري
انسانها اين
نقيصه بزرگ
تربيتي را
مرتفع خواهد
كرد و جامعه
ايده آل و آن
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني را در
پهنه زمين
برقرار
خواهد نمود.
در اين راه
بذل همت كنيد.
اثر
نامطلوب
تعليم و
تربيت كهنه و
قوانين
فرسوده غير
علمي در
ساختن شخصيت
انسانها
در
خانواده
بطور
ناخودآگاه
جنايتي
خطرناك بنام
تربيت صورت
مي گيرد.
جنايتي كه
جوامع بشري
را همواره در
پرتگاههاي
هولناك ساقط
كرده است كه
البته اين هم
از سرنوشت
جهان بيرون
نيست اما به
عذر جبر عالم
و اعتقاد به
تقدير و
سرنوشت نمي
توان از كوشش
و پيشرفت باز
ايستاد. بقول
شاعر: "اگر
مراد نيابم
بقدر وسع
بكوشم."
پس
اين
كه
ناچارم در
اين مقاله
خلاف مشي
وحدتي خود
سخني بگويم و
امري را كه
بنا بتقدير
الهي و
سرنوشت جهان
صورت مي گيرد
زشت و
ناموزون و
جنايت و
هولناك
معرفي كنم
براي بيداري
بشريت است و
گرنه طرز سخن
وحدتيان
زيبا و موزون
و جالب و
جذّاب و مؤدب
و عين نزاكت
خواهد بود.
وحدتيان
هيچ امري را
جنايت،
پليد، نجس،
ناموزون، بيرويه،
خلاف حق،
خلاف عدل، ضد
طبيعت ضد خدا
و ضد دين نمي
دانند. ما به
فساد در زمين
معتقد
نيستيم زيرا
مي دانيم
زمين پاره
كوچكي از
پيكر مقدس
حضرت حق است.
جلوهايست
از نور اقدس
الهي. ماده و
حيات زمين و
موجوداتش
فيض مقدسي
است كه منشأ و
سرچشمه آن از
فيض اقدس ذات
نامتناهي
خدا تجلي
نمودهاست.
اگر از اين
تذكر با
آگاهي
بگذريم سخن
را متناسب با
شرايط زمان و
احكام جاريه
بر افكار
مردمان به آن
شيوه بيان مي
كنيم كه خلاف
خواست ما و
روش پسنديده
وحدت است. اين
هم خود
سرنوشت است
پس بدانيد كه
بقول شمس
مغربي:
چشم
حق بين بجز از
حق نتواند
ديدن
باطل اندر
نظر ديده
باطل بين است
پس
جامعه كهنه و
ارتجاعي و
پوسيده و عقب
مانده
نداريم اما
ناچاريم اين
عبارات
ناموزون و نا
زيبا را بكار
ببريم تا شما
مفاهيم را
دريابيد و
راهنمايي
شويد. بقول
مولوي :
اين
كه گفتم در
حدود فهم
توست
مردم اندر
حسرت فهم
درست
گفتيم
كه خانوادهها
جنايتي را به
عنوان تعليم
و تربيت و
پرورش
فرزندان
بطور
ناخودآگاه
اعمال مي
كنند. آن
جنايت
هولناك اين
است كه آنچه
همسايگان و
جامعه ميپسندد
و براي آنها
موجب آبرو و
شخصيت كاذب
در بين مردم
غير آگاه،
خرافي، نفهم
ومرتجع مي
شود،
بااجبارو
اكراه در
زمينه روشن
نفس فرزندان
بيگناه
خودپياده مي
كنند:
-
دخترم
اينجور
رفتار كن كه
همسايگان
ايرادي
نگيرند و
آبروي ما
نريزد …؟
-
پسرم به اين
طرز غذا بخور
كه مردم ما را
با شخصيت
وموند بالا
بشناسند …. ؟
-
عزيزم
اينجور لباس
بپوش كه توجه
ديگران جلب
شود. گفتار و
رفتار و
پندار تو
بايد مقبول
جامعه و محيط
قرار بگيرد.
كسي نيست به
آنها بگويد "آبرو
چيست؟"
و پسند
مردمان يعني
چه ؟ پس
هدف از تربيت
فرزند در
خانه، ساختن
هنرپيشهاي
كه به ساز
مردمان و
محيط بر قصد و
جلب توجه كند
و به مشتريان
خود بيفزايد.
خاك بر سر
بشريت
ناآگاه
…..
اي واي از
جهالت مردم
……..
-
مادر جان من
استعداد
هندسه ندارم.
من رياضيات
نميفهمم . من
در دوران
ابتدائي
نمرة حساب
خيلي كم
گرفتهام. من
اصولا ازاين
رشته تحصيلي
متنفرم.
-
مادر
مي گويد (
البته با اشك
و آه ): تو هم
مثل پدر گور
بگورت بيقيد
و الواطي، تا
بود غصة آن
الدنگ را
داشتم و حالا
بايد غم
تنبلي تو را
بخورم …. آخر من
آرزو دارم
مثل بچههاي
اصغر آقا (شوهر
همشيره) يك
مهندس و يك
دكتر به
جامعه تحويل
بدهم ولي از
اول مي
دانستم …. قربان يك
جو شانس وقتي
هم كه در منزل
بابا بوديم
هميشه
خواهرم مورد
توجه
خانواده بود
نه من بدبخت
تو سري خور
……
از
اين قماش و
مقوله هر روز
سخنان
ناهنجاري ميشنويد
و با چنين
مردماني سر و
كار داريد.
بهتر است كه
بگذريم و
نتيجه جنايت
هولناك
ناخودآگاهي
و ناداني را
بررسي كنيم.
مردم با اين
طرز تفكر و
اهداف غير
عملي
فرزندانشان
را تربيت مي
كنند. تربيت
كه چه عرض
كنم، بيمار
مي كنند،
مفلوك و
بيچاره مي
كنند. خلاف
نهاد فطري
كودك، آنچه
كه خودشان مي
خواهند به او
تحميل مي
نمايند. آدمي
ميسازند
غير طبيعي و
باصطلاح
امروزيها
رواني، يك
خل به تمام
معني. اين بچه
تا در حضور
پدر و مادر
است مانند
ميموني دست
آموز البته
در دوران
كودكي كه
دوره اول از
مراحل
چهارگانه
زندگي اوست
مي رقصد و
فيلمي را كه
در نهادش
بطور غير
طبيعي پر
كردهاند به
معرض نمايش
مي گذارد.
آنجور
كه مامان مي
خواهد مي
خندد، آنطور
كه بابا دلش
مي خواهد مي
نشيند و راه
مي رود و غذا
مي خورد. همه
حركات او
مصنوعي و
مطابق ميل
پدر و مادر
است.
اگرگفتيد تا
اينجا اين
كودك بينوا
داراي چند
شخصيت خواهد
بود؟ جواب
معلوم است دو
شخصيت، يكي
نهاد طبيعي و
ديگري نهاد
اجتماعي كه
با تربيت غلط
بر او تحميل
شده است.
اما
شخصيت سومي
هم خواهد
داشت و آن،
عكس العمل
شديد نهاد
طبيعي در
مقابل اين
تحميل و اين
شخصيت كاذب
خواهد بود.
روزي كه اين
خانواده به
مهماني
بروند و بچه
حس كند پدر و
مادر جلو
ميزبان
مزاحم او
نخواهد شد
براي ابراز
شخصيت سوم
خود يعني
رفلكس و عكسالعمل
نهاد طبيعي
بدن و روان،
ميدان پيدا
خواهد كرد (حالت
عصيان يا در
خود فرو رفتن
و گوشهگيري)،
زيرا عكسالعمل
نهاد هر
انساني در
برابر تعليم
و تربيت
تحميلي،
نسبت به
مكانيسم
وجودي او يكي
از اين دو
چهره خواهد
بود:
عصيان
وتجاوزياگوشهگيري
ودر خود فرو
رفتن. پدر و
مادر در اين
مجلس
مهماني،
ذائقه
جانشان تلخ
مي شود. زيرا
شهين يا
هوشنگ آنها
مطابق آنچه
كه آموخته، فيلم
نمي دهد. عجبا
چرا
دلبندمان
چنين حالي
دارد؟ چرا
همه چيز را
بهم ميريزد؟
يا به چه علت
در خود فرو
رفته است و در
گوشهاي
نشسته و با
كسي حرف نميزند؟
يكي از
دوستان مي
گفت:
"پسرم
حسين در
مجالس
ميهماني با
دخترها نميرقصد
و با آنها نميجوشد
، پكر و
افسرده در
گوشهاي مي
خزد ولي در
خانه مطابق
ميل ما شاداب
و سرزنده
است، مي گويد
و ميخندد."
اين پدر از
گروه
بيخبران بود.
گفتيم
انسان بر اثر
تعليم و
تربيت غلط
چهار دوران
طي مي كند:
دورة
اول
زمان كودكي
است يعني
دوران قبل از
بلوغ كه
ميمون دستآموز
پدر و مادر
است و گفتيم
در اين دوران
سه شخصيت و سه
چهره دارد. سه
چهره كاملا
متفاوت و
متغاير،
-
يك چهره،
آنچه كه بابا
و مامان
خواستهاند
–
يك چهره عكسالعمل
شديد نهاد
طبيعي او كه
به يكي از دو
صورت تجلي مي
كند: « عصيان
يا افسردگي »
–
چهره ديگر،
نهاد فطري و
صفاتي است كه
از پدر و مادر
يا از طبيعت
به ارث برده
است. اين
چهره، خط
ژنها و
كروموزومهاي
نطفه و نواري
است كه طبيعت
پر كرده،
فطرتي كه
انسان را به
آن فطرت
آفريدهاند.
دوران
دوم
فرزندان
چون بالغ
بشوند،
نيروي زيادي
در نهادشان
ذخيره مي
گردد. اين
نيرو، غرور
كاذبي مي
آورد و مي
خواهد جوان
را از پايگاه
زميني او
بكند و مانند
موشك بفضا
پرتاب كند.
دوران فرار
از پدر و مادر
و گريز از
خانواده. در
اين دوران
پدر و مادر
مانند غولي
خطرناك و
دژخيمي
بيرحم در نظر
اولاد جلوه
مي كند. همه
كارهاي آنها
به خصوص
محبتهايشان
در نظر اولاد
زننده، خلاف
طبيعت و
ناسودمند
جلوه مي كند.
در دل، مرگ
پدر و مادر را
از خدا مي
خواهد و چه
مرگي .
اين
آرزوي
نوجوانان
است و اين طرز
فكر آنها.
خيال ميكنيد
اين طرز فكر
را از كجا
آوردهاند؟
اي پدران و
مادران
ناآگاه، اين
ميوه محصول
باغ شماست.
چرا نگران
هستيد؟ كدام
مخترع و
صنعتگر از
ماشيني كه
خودش ساخته
ناراحت است؟
كار شما مثل
اينست كه خدا
از دست
بندگاني كه
خودش خلق
كرده گريه
كند. شما
اينطور
خواستيد كه
فرزندتان
چنين شد.
پيغمبر
اسلام مي
فرمايد: "فرزندان
شما،
جگرگوشگان
شما هستند." و
در جاي ديگر
تذكر مي دهد: "فرزندان
شما دشمنان
جان شما
هستند."
اين
دو حديث
مربوط به دو
مرحله ايست
كه گفتيم "مرحله
قبل از بلوغ
فرزندان" و "مرحله
بعد از بلوغ
آنان." پس از
آنكه
فرزندان
بالغ شده
توانستند
خود را از
قفسي
خانواده
آزاد كنند
همچون
حيواني وحشي
كه از قفس باغ
وحش و از دست
نگهباني خشن
و بيرحم آزاد
شدهاند در
جامعه بدون
قيد و بند و
افسار و دهنه
به جان مردم
بيگناه مي
افتند. مثل
اينكه او يك
شخصيت بيشتر
ندارد و آن
شخصيت كاذب و
عكسالعملي
و رفلكسي
اوست. هر چه مي
كند خلاف آن
چيزهايي است
كه پدر و مادر
به او ياد
دادهاند.
اين
دوران
نوجواني است
كه بزودي
سپري مي شود.
اگر در اين
دوران شهيد
نشود، زندان
نرود و با عكس
العمل خشن و
بي رحم محيط و
جامعه روبرو
نگردد و اگر
معتاد نشود و
باصطلاح،
بدن سالمي از
اين معركه
برهاند،
وارد مرحله
سوم زندگي مي
شود.
دوران
سوم
بزودي فطرت
او تجلي مي
كند زيرا عمل
و عكسالعمل
با توجه به آن
اگر و مگرها
انجام شده
است. نهاد
كروموزومي
او، فطرت
ژنتيكي او و
حال طبيعي او
ظهور مي كند.
اما حيف
دورانش
كوتاه است. در
اين دوران
كوتاه،
جوان، خودش
خودش مي باشد.
آگاه باشيد
كه از بين يك
ميليون نفر
كه در جوامع
عقب مانده و
تحت تعليم و
تربيت غلط
پرورش يافتهاند
يك نفر موفق
مي شود كه
بخويشتن
خويش باز
گردد و نهاد و
فطرت طبيعي
او ظهور و
تجلي كند.
بقيه در
كشاكش زندگي
و فعل و
انفعالات
اجتماعي له و
نابود مي
شوند، مسخ مي
شوند زيرا با
عكس العمل
محيط و جامعه
روبرو مي
گردند.
اين
گروه يعني
آنانكه به
خود بازگشته
و در دوراني
كوتاه موفق
شده اند كه
خودشان،
خودشان
باشند به
يكباره
باهجوم
رعدآساي
خانواده و
جامعه روبرو
مي شوند،
تكفير مي
شوند، مسخره
مي شوند، به
ديوانه
معروف مي
شوند و
ناچارند با
مردم زمان
درگيري پيدا
كنند. اينها
هم يك شخصيتي
هستند زيرا
دو شخصيت
كاذب را در
تصادم و
برخورد عكسالعمل،از
دست دادهاند.
اگر در بين يك
ميليون نفر
از اينگونه
جوانان يك
نفر پيدا شود
كه خود را از
غرقاب در
اقيانوس
متلاطم
جامعه
برهاند و روي
پاي خود
بايستد، او
رسالتي
جهاني پيدا
خواهد كرد.
اوست مهدي
موعود، اوست
نجات دهنده
بشريت. او
شخصيتي است
كه مي تواند
در مقابل
جهان
نابسامان و
مردم نادان
بايستد و
مسير
ناموزون
رودخانه
جامعه را
برگرداند.
طالب مردي
چنينم كو بگو…
در
مقاله « سعي
كنيم خودمان
باشيم تا
بيمار نشويم »
درباره خود
بودن و
بازگشت
بخويشتن و
علل
بيماريهاي
رواني مفصلا
صحبت كردهايم
و اين دو
مقاله
بيكديگر
مربوط است.
ما
مي خواهيم در
مكتب روحي
وحدت نوين
جهاني، پنج
نفر جوان
بسازيم كه
خودشان،
خودشان
باشند تا
مسير زندگي
ناموزون
بشريت را
تغيير دهيم و
براه راست
استوارشان
كنيم. اين پنج
نفر معلم ،
مربي،
پيشوا،
رهنما،
طبيب روحاني
و نجات دهنده
بشريت
خواهند بود. و
براي اين
جهان، پنج
نفر مربي
كافيست. پس
قطعا امروز
در دنيا پنج
نفر انسان
داريم كه
خودشان،
خودشان
باشند و اگر
چنين افرادي
در جهان
باشند
متأسفانه از
يكديگر خبر
ندارند و
نيروي آنها
متحد و
متمركز نمي
شود كه نتيجة
مطلوب از
كوشش خود در
راه نجات
بشريت ببرند.
مرحله
چهارم زندگي
نوجوانان پس
از آنكه در
مرحله سوم
يعني
زمانيكه
نهاد فطري و
طبيعي و
ژنتيكي آنها
بر وجودشان
حاكم است با
مخالفت
خانواده و
محيط مواجه
شدند و
درگيري پيدا
كردند، در
مرحله چهارم
غالبا در اين
نبرد حياتي
شكست مي
خورند، صد و
هشتاد درجه
تغيير جهت مي
دهند و مي
گويند: "بابا
غلط كرديم كه
خودمان،
خودمان
بوديم. بد
كرديم كه از
ميمون صفتي و
هنرپيشگي
بيرون آمديم."
در
اين دوران
مانند پدران
و مادرانشان
مي شوند. سنّتگرا،
ارتجاعي،
مطيع مقررات
و قوانين
زورگوي
جامعه،
تسليم در
مقابل
صاحبان زر و
زور و ميمون
دستآموز
زمامداران
مملكت كه به
راحتي جاي
دوست و دشمن
را در معركه
مسخره زندگي
نشان مي دهند.
پدران و
مادران يعني
آنانكه
فرزندان و
نوجوانان را
عليل و
بيچاره كرده
اند همه به
مرحله
چهارم،
ارتجاع و
بازگشت كردهاند
كه اين مرحلة
چهارم، اساس
خانوادهها
شده است،
اخلاق پدران
و مادران
است، رويه
زمامداران
است، روش
روحانيان
است.
يكي
از برادران
بسيار عزيز و
دانشمند در
تحليل علمي
خود، مرحله
پدر گونگي را
عنوان كردند
و فرمودند: در
نهاد هر
انساني سه
حالت وجود
دارد:
-
حالت عقلايي
كه همان خود
بودن است
- حالت بچگي و
لوسگري
- حالت
پدرگونگي
آن
مقاله را
بايد مرور
كنيد. پس
جامعه نمي
گذارد
خودمان،
خودمان
باشيم و
مردكار و
انسان
شايسته كسي
است كه از زير
نفوذ تحميلي
جامعه و
تعليم و
تربيت غلط
محيط، خود را
آزاد كند.
بقول مولوي:
بند
بگسل باش
آزاد اي پسر
چند باشي
بند سيم و بند
زر
حافظ
نيز چنين
اشاره مي كند:
- غلام
همت آنم كه
زير چرخ كبود
ز هرچه رنگ
تعلق پذيرد
آزاد است
- من ملك
بودم و فردوس
برين جايم
بود
آدم آورد در
اين دير خراب
آبادم
اين
سخن از قول
فطرت پاك
انساني است.
از زبان خود
حقيقي
آدميّت است.
مولوي در
غزلي دارد:
مرغ باغ
ملكوتم نيم
از عالم خاك
چند روزي
قفسي ساختهاند
از بدنم
خرّم آن روز
كزين منزل
ويران بروم
به هواي سر
كويش پر و
بالي بزنم
مقصود
مردن نيست.
مقصود حيات
واقعي يافتن
است و به
زندگي
راستين
رسيدن. خود
بودن، آدم
بودن،
متشخّص
بودن، قوي
بودن برتر
بودن و انسان
كامل شدن.
الگوي
انسان كامل
در نهاد شما
هست. مطابق او
رفتار كنيد.
مي دانم مشكل
است اما سعي
كنيد كار مهم
و مشكل انجام
بدهيد. شما
نمي دانيد
آدم خوب
چگونه بايد
باشد؟ آدمي
كه فيلم بدهد
و به ساز
ديگران
برقصد و
حقيقت و
اصالت و
شخصيت خود را
فراموش كند
آدم خوبي
نيست. او
ميمون دستآموز
مسخره و
مقلّدي بيش
نيست. بقول
مولانا جلال
الدين:
خلق
را تقليدشان
بر باد داد
اي دو صد
لعنت بر اين
تقليد باد
آيا
كمونيسم و
ماركسيستها
انقلابي
هستند؟
بنظر توده و
نسل جوان،
آنها كه بهتر
تخريب كنند و
نظام جامعه
را آسانتر از
هم بپاشند
انقلابي
هستند.
مقصودم
عصيانگران
ديوانه
مهاجم است.
اما بدانيد
اين گروه
انقلابي كه
در جهان ميبينيد
به هر شكل و
شيوه و زير هر
عنوان و
مكتبي،
اينهاجواناني
هستند كه در
مرحله دوم
زندگي مي
باشند. مرحله
فرار از
خانواده و
محيط، مرحله
نشان دادن
رفلكس و عكس
العمل در
مقابل
تخيلات و
تربيت غلط.
اما
انقلابيون
واقعي چه
كساني
هستند؟ آنها
كه خودشان،
خودشان
باشند.
آگاهاني كه
از دو مرحله
تحميل سيستم
غلط زندگي و
باز تحميل
سيستم غلط
عكس العمل
نهاد خودشان
آزاد شدهاند.
ما دو جور
محبوس و
زنداني
داريم. يكي
زندانيان
دست صاحب
قدرتان و يكي
محبوسين قيد
و بندهاي
كسالت رواني.
زندانيان
دوم
خطرناكترند
و در زندان
سهمگين و
تاريكتري
بسر مي برند.
اما
آزادگان و
آزاديخواهان
آنها هستند
كه همه قيد و
بندها را
گسسته،
تعلقات خاطر
خود را از دست
دادهاند و
خودشان به
خودشان تعلق
دارند. برده و
بنده كسي
نيستند. در
مقابل هيچ
فرد و مقامي،
تعهد
نسپردهاند.
به نفس
خودشان هم
بدهكار
نيستند. هوي و
هوسها را از
خود دور كردهاند.
اقبال و
ادبار
برايشان
يكسان است. از
هيچكس نمي
رنجند زيرا
از كسي توقعي
ندارند. چيزي
نميخواهند
و چيزي
ندارند كه
اگر به آن
برسند يا اين
را از دست
بدهند نگران
شوند. بقول
سعدي:
هركه را خيمه
بصحراي
قناعت زده
است
گر جهان
زلزله گيرد
غم ويراني
نيست
آنكس از دزد
بترسد كه
متاعي دارد عارفان
جمع نكردند و
پريشاني
نيست
احمقترين
مردم دنيا
سرمايهداراناند
و از آنها
احمقتر و
بيشعورتر،
گداياني كه
در آرزوي
ثروت ميميرند
و از اينكه به
ثروت نرسيدهاند
وبرجاي
سرمايهداران
ننشستهاندهمواره
نالان
وگريانندو
به حال
ثروتمندان
غبطه مي
خورند و حسد
مي ورزند.
بياييد
احمق نباشيم
و يا بياييد
براي رضاي
خدا احمقتر
نباشيم. يكي
زندگي دنيا
را دارد و
علاقه آنرا
ولي يك زندگي
دنيا را
ندارد اما
رنج علاقه
بدنيا، او را
بيچاره كرده
است. مي دانم
اين
تعبيراتم با
اصول حكمت
نوين و وحدت
تطبيق نمي
كند اما تا
اينجور سخن
نگوييم شما
كثرتيها نميفهميد
زيرا هنوز
وحدتي نشدهايد.
جوانان
بهوش باشيد
كه از اين
چهار مرحله و
از دام سه
شخصيت
متفاوت
مرحله اول،
آگاهانه خود
را نجات
بدهيد. اين هم
درسي از
خودشناسي
است.
راستي
عزيزان من.
شما اكنون در
كدام مرحله
هستيد؟
|