|
با
اجازه مافوق
ترين نيروي
قدرت و عظمت
يك
محيط سعادت
درخشنده
وحدت نوين
جهاني
دوشنبه
سوم فروردين
شصت
استاد
مسعود رياضي
مكانيسم
هدايت
مادة
بسيار لطيفي
در جسم بشر
بوسيله
خداوند
ضميمه شده كه
از
الكتريسته
لطيفتر است،
روابط بين
موجودات
بوسيلة اين
مادة لطيف
برقي و
مغناطيسي
برقرار مي
شود. اين مادة
لطيف مي
تواند به جسم
فرمان بدهد.
مثلاً به قلب
كه تندتر
بزند. زيرا
قلب به وسيلة
اين ماده
لطيف كار مي
كند اين مادة
لطيف را
قديميها روح
مي ناميدند
ولي ما امروز
مي دانيم كه
روح نيست. عضو
دومي هم به
نام روان يا
قالب مثالي
هست كه با جسم
توام است و
تمام ذرات و
سلولهاي جسم
را كاملاً در
بر گرفته، جو
و هاله اي در
اطراف جسم
درست كرده كه
اين جو تا
بيكران
گسترش يافته
يعني انسان
مثلاً در وقت
فكر كردن اين
مادة لطيف
نوري را
گسترش مي دهد
تا در كرانه
هاي علم و عمق
ماده سير
نمايد .
بوسيلة
عشق و محبت
اين مادة
لطيف به
معشوق متوجه
مي شود
متمركز مي
گردد و هر چه
توجه و
تمركزش روي
معشوق و
معبود بيشتر
باشد اتصال و
ارتباط بين
عاشق و معشوق
قويتر مي شود .
به شدتي كه مي
بينيم رگ
ليلي را مي
زنند، خون از
رگ مجنون مي
جهد با اينكه
كيلومترها
با هم فاصله
داشتند .
دندان
پيغمبر
اسلام در جنگ
احد شكست،
دندان اويس
قرني در قرن
يمن مي شكند.
علت
اين اتصال
عشق و رابطة
روحي بين
آنها بود. اين
همان رابطه
ايست كه بين
عامل و مديوم
است كه اگر به
عامل توجه
نمايد
فرمانهائي
را كه اومي
دهد، مديوم
انجام خواهد
داد و اين شدت
توجه روان يا
بعد دوم يا
همان مادة
لطيف است.
مديوم با
توجه اي كه به
فرمانهاي
فكري و عملي
عامل دارد
همان طور عمل
مي كند و از
اينكه اين
فرامين را
عمل مي كند
احساس لذت مي
نمايد. اين
اتصال و
ارتباط ممكن
است بين دو
كره برقرار
شود كه با هم
رابطة روحي و
الكتريكي
برقرار كنند
و با يكديگر
حرف بزنند
وتله پاتي
داشته باشند .
كارهاي
هيپوتيكي و
مغناطيسي و
روحي چهار
مرحله دارد:
مرحله
اول فرمان
دادن به خود و
تسلط بر
خويشتن است (كه
به قلب خودت
فرمان بدهي
به اعضاي
بدنت چون
كليه و كبد
ودستگاههاي
ديگرت
امركني)
دوم
برقرار كردن
رابطه با
ساير
موجودات به
اين ترتيب كه
با ديگران
بجوشد.
مرحلة سوم
كارهاي روحي
وارتباط با
ارواح است.
شخص به يكي
از ارواح
گذشتگان يا
پيغمبران
عشق مي ورزد و
به آنها
علاقمند مي
شود. پس بطور
نا خود آگاه
توجه آنها را
به خود جلب مي
كند مثلاً
كسي كه به
علي، عيسي يا
موسي
صادقانه عشق
مي ورزد و او
را براي او
دوست مي دارد
و از او
ماديات و
اداي قرض يا
شفاي بيماري
نمي خواهد،
او را پست نمي
كند و مقام
ولايت را
پائين نمي
آورد و ارزش
بالاتري
براي او قائل
است، خود به
خود توجه اش
را به خود جلب
مي نمايد.
يقيناً
اگر شما كسي
را بشناسيد
كه بدون نظر
به شما عشق مي
ورزد و شما را
صرفاً براي
خودتان دوست
دارد ناخود
آگاه به
او متوجه
مي شويد. اگر
آدمي را براي
خودش دوست
داشته باشيد
ناخودآگاه
به شما توجه
پيدا مي كند.
پس مرحلة سوم
عبارت است از
عشق ورزيدن
به ارواح و
ايجاد رابطه
با آنها،
رابطه اي
خالص و پاك.
ارواح چون
قويتر و
داناتر و
بيناتر
هستند بهتر
اتصال را
برقرار مي
كنند.
مرحلة
چهارم
ارتباط با
نيروهاي
مافوق است كه
در زبان اهل
دين آن را
ارتباط با
خدا مي گويند.
نيروئي
بالاتر از
اين نيروها
هست كه بايد
خالصانه با
او دوست
باشيد.
خالصاً
مخلصاً لوجه
الله. در اين
حالت عشق،
بايد همة
وجود انسان
چشم شود. بدين
معني كه يك حس
يا نيروي
لطيف فعال مي
شود و مي
تواند بدون
ابزار و
وسايل،
اقسام ديگر
انرژي را كه
با چشم ظاهري
قابل ديدن
نيستند،
ببيند.
درست
مانند همان
حس است كه در
دستگاه
لامسه قرار
مي گيرد و
انسان سردي و
گرمي و زبري و
نرمي را
تشخيص مي
دهد، محرك
اين حس يك
قدرت است يك
نيروي مافوق
كه آن را جان
يا پريسپري
مي گويند. پس
اگر كسي را
دوست داشته
باشي توجهش
را به خود جلب
مي كني. چنان
كه خودش مي
گويد : "فاذكروني
اذكركم" مرا
ياد كنيد و
دوست بداريد
تا شما را ياد
كنم و دوست
بدارم . اگر
بپرسيد
دوستي خالصي
كه در آن پول
نباشد چه
فايده دارد؟
مي گويم: اگر
از لذت حق
آگاه شوي همه
چيز را فدايش
مي كني كه چه
آسايشي از آن
بالاتر؟
زيرا دنيا و
اهل دنيا،
بيماريها،
قرضها و
گرفتاري ها
را فراموش مي
كني. هر چه هست
در دوستي و
محبت است.
آنها
كه
پريشانندكساني
هستندكه
قلبشان خالي
ازعشق است،
بدانيدبيرون
خبري نيست
وهرچه هست
دردرون
انسان است.
اگر خيلي
ناراحت
هستيد
بدانيد قلب
خودتان از
عشق خالي است
و بي جهت
ديگران را
متهم مي كنيد
چون دل انسان
هميشه به عشق
گرم است. در
غير اينصورت
از حركات
مردم
تعبيرات سوء
مي كنيم و بي
دليل ناراحت
مي شويم پس
اين در ماست.
مديوم
وقتي متمركز
شده و بيهوش
مي شود، لذت
مي برد، هيچ
نوع غمي
ندارد
واحساس
كمبودي نمي
كند و هيچ چيز
نمي خواهد.
عشق مي ورزد
كه توانسته
توجه معشوق
را جلب كند كه
اين نهايت
آمال و
آرزوهاست پس
دوست بداريم
و عشق بورزيم
تا آسايش
يابيم ، عشق
خدا ماية
آرامش
دلهاست ."الا
بذكرالله
تطمئن
القلوب"
راه
رسيدن به خدا
چيست ؟
مسئله
اساسا"
خواستن و طلب
كردن است،
هرچه طلب
شديد بشود و
فكر روي يك
مسئله
متمركز باشد
نياز شدت مي
يابد، ساير
خواسته ها
تحت الشعاع
قرار مي
گيرند. يعني
وقتي شما
مثلاً بر
عطشان غلبه
مي كنيد، طلب
آب در
وجودتان
شديد مي شود و
به طرف آب
كشيده مي
شويد و بقية
نيازهاي بدن
فراموش مي
شود تا به آب
برسيد و هرچه
اين تشنگي
بيشتر بشود
قطع ساير
علاقه ها و
دوري از بقيه
خواسته ها
بيشتر
خواهدشد .
همين طور
آدمي وقتي
خدا را خواست
وطلب هدايت
نمود، وقتي
طلب به حد
نصاب رسيد،
هدايت مي شود.
حال
ببينيم
چگونه هدايت
مي شود ؟ به
اين ترتيب كه
خداوند يكي
از بندگان
مقربش را
معرفي مي كند
وآدم با يكي
از اولياي
خدا آشنا مي
شود به اين مي
گويند هدايت
اما
مكانيسم
هدايت :
اول
طلب كه آدمي
واقعاً خدا
را خالصانه
بخواهد و فقط
او را بخواهد
و اين حال طلب
جز براي
كاملين پيش
نمي آيد زيرا
ديگران
هزاران
خواسته
دارند كه يكي
از آنها خدا
نيست. براي
آشنائي به
حال خودش و
شناخت
خواسته هايش
يك راه بيشتر
ندارد وآن
اينكه ببيند
از صبح تا شب
دنبال چه
چيزهائي مي
رود.
بعد
از اينكه
هدايت شد (پيشوايي
از طرف خدا
برايش معرفي
گرديد) به او
علاقمند مي
شود و عاشق مي
گردد .
علاقمند كه
شد دائماً به
او فكر مي كند
و در عشق او غرق
مي شود و اين
همان ولايت
شيعه و شناخت
ومعرفت به
امام است. خود
آن امام به
مقام بالاتر
و معشوق
والاتري عشق
مي ورزد كه آن
خداست.
انساني
كه در عشق
ورزي نسبت به
آن امام و
پيشوا غرق
شد، ازطريق
كانال روحي
او مقام
بالاتر را مي
شناسد و اين
زماني است كه
با او وحدت
يافته پس مي
تواند به
معشوق
معشوقش، به
امام امامش،
به معبود
معبودش برسد
و همينطور
مرتبه به
مرتبه سير و
سلوك مي كند.
بدنبال هم
امام عوض مي
كند.
اين
تعويض در يك
طول انجام مي
گيرد نه در
عرض و تا آنجا
ادامه پيدا
مي كند كه به
حقيقت برسد.
قبل از هدايت
و پيش از آنكه
امام را
بشناسد نمي
تواند به خدا
فكر كند و
بندگي او را
بجا بياورد
پس مراتب
كمال انسان
از هدايت به
سوي بي نهايت
مراتب و
مراحلي است
به شرح زير:
اول
–
طلب حق (خدائي
كه نمي
شناسيم ) دوم – هدايت (معرفي
يكي از اوليا
توسط خدا). سوم
–
عشق نسبت
به امام .
خود
به خود بعد از
طلب ، هدايت
صورت مي گيرد .
چون نيروي
الهي بسيط و
يكپارچه است
زمانيكه اين
برق روح
ليزره و
متمركز روي
نقطة مقصود،
متمركز شود
اين تمركز
قواي دماغي
كه خواستن و
طلب در حد
نصاب است
يعني روح در
باريكترين
كانال كه
قرار بگيرد ،
نفوذ مي كند و
گمشده اش را
مي يابد.
از
آنجا كه
خداوند
وجوديست بي
نهايت نمي
توان خود خدا
را يافت.
اوآدم نيست
كه او را پيدا
كنيم، وجود
لايتناهاي
است.
زماني
كه شما اين
نيروي روح را
متمركز مي
كنيد و به قصد
پيداكردن
او، مرتباً
طلب هدايت مي
نمائيد. روح
شما مثل
نورافكني
است كه نقاط
مختلف را در
صحرائي
تاريك مي
گردد تا نقطة
مقصود را
بيابد.
نورافكن
روحتان به
يكي از مظاهر
حقة الهيه
اصابت مي
نمايد البته
معلوم نيست
كه امام اصلي
را پيدا كني
زيرا به
اندازة
ظرفيت مي
يابي. شخصي را
يا در بيداري
يا در خواب مي
بيني كه آن
شخص مامور
هدايت شماست
و با شما
سنخيت دارد.
او نيز طالب
شما مي باشد
منتهي منتظر
مي شود تا شما
بگرديد و
طالب او
بشويد و طلب،
دو مغناطيس،
دوخواسته،
دونورافكن
به هم اصابت و
يكدگر را
پيدا مي كنند .
اين
حال هدايت
است چون او
براي تو مظهر
خداست. پس
وقتي او را
شناختي خود
به خود عاشق
مي شوي، تمام
وجودت از عشق
او پر مي شود
همه را
فراموش مي
كني و فقط به
او دل مي بندي.
هر چه اين عشق
شديدتر
گردد، معرفت
شما بيشتر مي
شود و شناخت
شما نسبت به
حجت خدا كه
جذبش شده اي
بيشتر خواهد
شد. به نسبت
همين معرفت
عشق و ايمان
بيشتر مي
گردد به حدي
كه در اين حجت
خدا غرق گردي
و عشق به وصال
منتهي شود.در
او وصل و
ادغام شوي،
جذب و وصل و
ادغام ويكي
شدن ، تا با او
وحدت پيدا
كني.
با
او كه يكي شدي
كانال روحي
را مي يابي كه
در وجود آن
امام است. آن
كانال به
مرتبة
بالاتر وصل
است و تو به
امام امامت
آشنا مي شوي،
خود به خود
امام اولي از
سر راهت كنار
مي رود زيرا
عشق پس از
وصال و ايمان
معني ندارد.
اگر در اين
نشئه و دنيا،
استعداد
داشته باشي
كه مدارج
كمال را طي
كني ممكن است
حدود ده تا
امام عوض كني
كه در يك طول
باشند نه در
عرض كه از
سلسله اي به
سلسله اي
برود مثل
آدمي كه مي
خواهد به شاه
مملكتي تقرب
يابد، پس به
نسبت
استعدادش
شروع مي كند
از سپور
شهرداري تا
استاندار را
مي بيند و
متوجه مي
شود كه او آن
نيست كه مي
خواهد به آن
برسد.
اينطور
نيست كه هركس
فقط يك
پيشواي
روحاني
داشته باشد.
اين اشتباه
اهل سلوك است
كه غالباً
متصوفه به آن
دچارند. وقتي
مرشدي را مي
يابند فكر مي
كنند كه دست
او در دست
خداست در
حاليكه
اينطور نيست
و مراتبي
دارد. تا
مراحل كمالي
را طي نكني به
او برخورد
نمي كني.
معلوم نيست
قطب يك سلسله
با چند واسطه
به مبدأ وصل
است.
اين
راه منحصر
رسيدن به
خداست و
تبليغي هم
نيست تو بايد
خودت دريافت
و حس كني كه چه
كسي قطب است؟
بايد
بخواهيد، تا
آنجا كه
طلب حق
شعله بكشد
و به حد نصاب
برسد پس بطور
حتم هدايت
صورت مي گيرد.
در همة اين
مراحل دعا و
استجابت دعا
هست. دعا در
طلب كردن است
چنانكه در
قرآن آمده:"ادعوني
استجب لكم"
بخوانيد مرا
تا شما را
اجابت كنم.
ولي نحوه
اجابت را
نگفته كه تا
طلب به حد
نصاب نرسد
صورت نمي
گيرد. مكاتب
عرفاني و
تصوفي دچار
خيانتي بزرگ
در طريقت
مرتكب مي
شوند و آن اين
است كه طلب و
هدايت
مصنوعي براي
مردم درست مي
كنند. اين
طريقت و
يافتن خدا به
اين صورت روش
كلاسيك نيست.
البته
مكاتيب
عرفاني و
ديني بايد در
آن حد تبليغ
كنند كه مردم
بدانند
حقيقتي و
هدايتي و
ولايتي هست و
راهش خواستن
از خداست، و
دستورالعمل
تطهير روحي
واخلاقي و
شستشوي جسم و
روان را به
صورت مكتبي
تعليم دهند و
مردم را براي
خواستن از
خدا تشويق
نمايند.
در
حاليكه
مكاتيب چنين
نمي كنند،
آنها قطبي را
انتخاب مي
كنند و
تلقينش مي
نمايند كه تو
روح آدمي و
بعد مي گويند
كه اين آقا
امام وقت
است. اما
امروز به امر
حق تعالي همة
مكاتيب
صوفيه
درتمام
نقاط دنيا
متوقف
خواهند شد و
اين جزو
پيشگوئي
هاست. خيانت
سلسله هاي
صوفيه به
طريقت و راه
حق يابي اين
بود كه غذائي
مجازي به نام
ولايت به
معدة مردم مي
ريختند.
زماني كه
تشنگي شخص
طالب را به حد
مرگ مي رساند
هر نوع آبي كه
به او بدهند
رفع عطش مي
كند و گروه
زيادي از خلق
خدا اينطور
خراب شدند. در
حاليكه اگر
اين دسته
تشنگي را
زياد مي
كردند وظيفه
خود را نسبت و
ولايت الهيه
ايفا كرده
بودند. منظور
از تشكيل اين
مجالس همين
است كه
مرتباً ياد
آوري گردد كه
خدائي هست و
امامي دارد و
ما طالب او
هستيم . پس
بايد تقاضا
كنيم از خدا
كه ما را
هدايت نمايد.
راهش
آسان است
بايد مرتباً
يك چيز به
خواهيد كه آن
هدايت باشد.
اين كار از
نظر فيزيكي
هم توجيه
دارد كه چون
روح مثل برق
است پس وقتي
آن را ليزره
كردي نتيجه
مي گيري.
اي
مكاتيب دست و
پاي مردم را
نبنديد .اين
كرة زمين با
اين وسعت و
اين خدا با
اين عظمت،
چطور آدمي در
دهكده اي
ادعا مي كند
كه من قطب
عالم امكان
هستم؟ شايد
مردم آن
دهكده دقت
نظر كافي و
قدرت تشخيص
حق را از باطل
نداشته
باشند پس
مدعي بايد
انصاف داشته
و بگويد: من
قدرتي دارم و
روي شما
تاثير مي
گذارم ،اما
هدايت دست
خداست چون من
او نيستم. اگر
كسي واقعا"
طالب باشد
خدا خيلي زود
او را هدايت
مي كند.
تا
آنجا كه اين
مثلهاي
عرفاني وسير
و سلوك و
احاديث و
روايات اهل
بيت عصمت و
طهارت و قرآن
نيز همين را
مي گويند:
آدمي
كه صد تا فكر
دارد و يكي از
اين افكار
خدا هست يا
نيست چگونه
هدايت مي
گردد در
حاليكه همه
نوع فكري جز
فكر خدا دارد.
سلمان هدايت
شده بود، اگر
من هم ادعا
كنم كه هدايت
شده ام بايد
خودم را با او
مقايسه كنم و
ببينم آيا
چنين است؟
سلمان شخصي
بودكه مانند
پيغمبر
اسلام راه را
يافته بود.
اين است اثر
خداشناسي و
خداپرستي و
عشق به خدا كه
تاثير وضعي
آن آرامش
روحي است. ياد
خدا ماية
آرامش
دلهاست . پس
آدم نبايد
يادش برود كه
مسئلة امامت
از اين حرفها
بالاتر است .
تو
كسي را به
عنوان
نمايندة خدا
در زمين مي
گزيني و
دستش را مي
بوسي آيا خدا
چه احتياجي
به دستبوسي
تو دارد ؟
بدان اگر از
اين كار تو
خوشحال بشود
او امام نيست .
سعدي مي گويد :
پادشاهي
به غلامش
دستور داد كه
پولي به
زاهدان بدهد .
غلام رفت
وبرگشت وگفت
كه در شهر
زاهد نبود پس
پولها را باز
پس آوردم .
پادشاه تعجب
كرد و علت را
جويا شد غلام
گفت : آنكس كه
درم مي ستاند
زاهد نيست و
آن كس كه زاهد
است درم نمي
ستاند.
زاهد
كه درم گرفت و
دينار
رو زاهد
ديگري بدست
آر
نور
هدايت الهي
نورهدايت
الهي، نوري
است مشعشع،
پرتلالو،
پرطاووسي،
كه از تركيب
جسم و روان
سيصد
وچهارده
نفر از اوليأ
الله، به
صورت گوئي
نوراني
بوجود آمده
است.
سيصدوچهارده
نفر مانند
مسيح ع،محمد
ص ، پاكترين و
صالحترين
بندگان خدا.
جاي زندگي
آنها در
يازده كره
مختلف در يكي
از منظومه
هاي نزديك به
منظومه شمسي
بوده است. اين
عده بر اثر
عبادت و
تمرينات
روحي،
جسمشان به
انرژي و نور
تبديل شده و
با روانشان
تركيبي صورت
داده و همه در
هم ادغام و
وصل شده اند
كه به صورت يك
گوي نوراني
پرتلالؤ در
آمدند.
اين
گوي همان
قدرت هدايت
كننده الهي
است. هرنامي
مي خواهيد به
او بدهيد:
امام، حجت،
قطب، هادي
وغيره اين
گوي مشعشع در
هر زمان در
مغز يك انسان
كه استعداد
داشته
باشد مي
نشنيد و
حقايق حكمت
الهي را براي
هدايت
طالبان
مانند سيل به
مغز و زبان
آن شخص
جاري مي كند.
آن شخص ارشاد
كننده حق
جويان مي شود
و حجت زمان
خواهد بود.
در همه
ادوار تاريخ
و در همه
زمانها در
همه كرات
اينگونه
افراد بوده
اند، اما
مردم آنها را
نمي شناختند.
لذا به آنها
رجال الغيب
مي گويند
پيامبران به
وسيله شخصي
كه مغزش
جايگاه اين
نور بوده
است، ارشاد
شده اند.
اين
نور مظهر اسم
يا هادي
خداوند است
كه قرآن مي
فرمايد:
"يهدي
الله لنوره
من يشأ" (سوره
نور – آيه
سي و پنج)
خداوند
هدايت مي كند
به وسيله نور
خودش، هر كس
را كه به
خواهد.
اين
نور مسئول
هدايت است.
اين نور
پيغمبر ساز
است. تمام
پيامبران و
روانهاي
گذشتگان و
دوستان خدا و
فرشتگان
آسمانها به
فرمان اين
نور كار مي
كنند. اين نور
را با چشم
ظاهر مي توان
ديد.
گفتم
كسي كه اين
نور در مغزش
مي نشيند،
قدرت ارتباط
با روانها را
پيدا مي كند و
مي تواند
طالبان
مشتاق را با
عالم غيب
مربوط سازد،
زيرا اين نور
مسئول هدايت
است. مهدي،
كسي است كه
بدست دارنده
اين نور
هدايت و
تربيت مي شود.
هركس
كه صاحب اين
نور را
بشناسد به او
مهدي مي
گويند يعني
شخص هدايت
شده. قويترين
فرد هدايت
شده بين مهدي
هاي يك زمان
كه تعداد
آنها از
سيصدو سيزده
نفر بيشتر
نخواهد بود،
كه مامور
معرفي هادي
دوران به
جامعه بشريت
و دعوت
طالبان
حقيقت و همه
انسانها از
هر دين و نژاد
و به وحدت
و يگانگي
خواهد بود،
چرا؟ براي
آنكه بتواند
با شناساندن
هادي (صاحب
نور ) يك معبود
از براي
يكتاپرستان
زمين معرفي
كند و آن محيط
سعادت
درخشنده
وحدت در جهان
برقرار شود.
ظهور مهدي
زماني است
خيلي نزديك.
او شخصيتي
است كه به
وسيله نور
هادي، هدايت
و تربيت شده
است. از غيب
بيرون مي آيد
و به دعوت
بندگان خدا
مي پردازد.
"طلعت
دوست عيان
بين و بيا
طالب حق
كه حقيقت به
تو آسان شده و
جلو گري"
بوده
اند كساني كه
همه عمر در
معبد
آزمايشگاه و
محراب
دانشگاه به
عبادت
پرداختند تا
با برق كشف
خود جهاني را
روشن كنند و
انسانها را
نجات دهند. اي
واي كه جامعه
ما معني دين و
دينداري را
نمي داند لذا
براي
مكتشفين و
مخترعين
بزرگ ارزشي
قائل نيست. عده اي
از
مردم
شرق كه روي
خودخواهي
چهار كلمه
دعا به لفظ
عربي و روزه و
نماز را دليل
بر ديانت خود
مي دانند و از
دانش بدور
افتاده اند.
كدام
زاهد و عابد و
مرتاض مي
تواند خود را
با پاستور و
اديسون هم
شان و هم مقام
بداند؟ آخر
اين چه
خودخواهي و
چه قضاوت
نابجائي است
كه مي كنند؟
از اين لحظه
به بعد
بدانيد كه هر
كس بيشتر
براي جامعه
سودمند است،
او ديندارتر
است و لو
اينكه از دين
سنتي آگاهي
نداشته باشد.
مردم
سه دسته
هستند : بشر و
انسان و آدم .
بشر
ديگران را
فداي خود مي
كند و اهل
خدمت نيست .
روزگار را به
توحش و
بربريت بسر
مي برد. كاخ
نشين است اما
جنگلي.
انسان
: اجتماعي
زندگي مي كند
، در رابطه با
اجتماع
عدالت و
تعاون را
رعايت مي
نمايد.
اما
، آدم فداي
مردم مي شود.
قرآن به
آدميان،
ايثاركنندگان
مي گويد، كه
جان ومال
وعمر خود را
در خدمت مردم
به رايگان
نثار مي
كنند، آنها
دينداراي
واقعي
وموحدين
حقيقي هستند.
و
در سوره بني
اسرائيل ،
آيه هفتاد مي
فرمايد:"ولقد
كرمنا بني
آدم"براستي
خداوند آدم
را محترم و
معزز مي دارد
و آدم لايق
سجده
فرشتگان مي
باشد.
براي
آدم شدن بايد
الگوي انسان
كامل نهاد
خودمان را
بشناسيم و با
انسان كامل
زمان تطبيق
كنيم و دست بر
دامن او
بزنيم و
كسريها و
كمبودهاي
خود را اصلاح
نمائيم. بسوي
كمال آدميت
گام برداريم
تا ديندار و
با ايمان
بشويم.
عشق
ما به انسان
كامل زمان
موجب تمركز
روحي ما مي
شود و چون يكي
را بشناسيم و
يكي را
بپرستيم و
بخواهيم كه
در آن شخصيت
الهي وصل
وادغام
بشويم و با او
وحدت پيدا
كنيم، ما هم
كامل مي شويم.
به اين شعر
رهنمون معظم
وحدت كلام را
پايان مي دهم :
گويم
بشرا چو طاهر
و پاك شوي
پس روح
بسيطي تو و
دراك شوي
با
خيره شدن
به نقطه
يكتايي
چشمت بشود
باز وبر
افلاك شوي
مقصود
از نقطه
يكتائي،
همان انسان
كامل زمان و
معشوق و
مقصود ما است
كه خداي مجسم
و ظهور يافته
اي است كه قلب
ما را در تصرف
خود دارد. ما
چون در حضور و
غياب به او
متوجه هستيم
روح ما
متمركز مي
شود و روشن
بيني و الهام
تجلي مي كند،
حقايق را مي
بينيم و
آسمان پيما
مي شويم. اين
است معني
دينداري،
چنين انساني
به هر كاري
تواناست ، از
براي او پرده
و حجاب نيست و
هر چيز را به
خواهد
،
مي فهمد زيرا
انسان وصل به
خداست و از
راه اين عشق و
تمركز فكري
به مقام
الوهيت مي
رسد و نداي
اناالحق (انسان
خدائي) سر مي
دهد.
رسد
آدمي بجائي
كه بجز خدا
نبيند
بنگر كه تا
چه حد است
مكان آدميت
|