تاريخ انتشار

خرداد1382

بااجازه مافوقترين نيروي قدرت و عظمت

يك محيط سعادت درخشنده وحدت نوين جهاني

رهنمون حشمت الله دولتشاهي

كتاب گلهاي راهنمايي جلد دوم

خود شناسي و خدا شناسي

گفته اند: من عرف نفسه عرف ربه (هر كس خود را شناخت خداي خود را شناخته است) اين مطلب در صورتي صحيح است كه اذعان كنيم بشر جرقه اي از خرمن نور الهي است و اگر چنين نباشد چگونه از خودشناسي خداشناسي بدست مي آيد. اگر خلاف اين مطلب باشد اين سخن از بزرگان اديان مختلفه و فلاسفه بازگو كرده اند مفهومي پيدا نمي كند.

بازگشت به اصل

از آنجا كه به اين حقيقت واقف شده و آن را درك كرده ام اشتياق وصول به اصل و بازگشت به سرچشمه اصلي چنان در وجودم شعله ور شده كه دلم را در قفس سينه سوخته است. به اين لحاظ اي بزرگ پروردگار وحدت هر نفسي كه بر مي كشم ذكر ترا بر دل مي آورم و به زبان جاري مي سازم و سر در ولاي تو مي نهم و ترا حاضر و ناظر مي بينم و پرتو وجود ذي جودت در وجود خود احساس مي كنم. قسم به حقيقت تو كه در دل من تنها عشق تو بوده است نه چيز ديگر و اين همه فرياد و صلائي كه بر مي آورم و مانند صداي زنگ به طنين مي اندازم فقط به خاطر رسيدن به وصل تو است.

بندگي خدا

اين است كه مي گويم به بندگيت حاضر و آماده ام و همين بندگي همه را از روي وفا و دلبستگي به كوس انالحق زدن و اميد دارد و اين جااست كه بايد درنگ نموده حقيقت را براي شما خوانندة عزيز بشكافم و سخناني را كه تاكنون در لفافه بيان داشتم باز نمايم.

به سوي خدا باز مي گردم

شما اين مطلب را شنيده ايد كه ما از خدائيم و به سوي خدا باز مي گرديم. اين نداي اسلام است كه با صوت جلي در قرآن طنين انداز است كه: «و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (سوره ق 16) خداوند از رگ گردن به انسان نزديكتر است و مي دانيد كه اين تشبيه بهترين تعبير زمان براي نشان دادن نزديكي و يگانگي خدا با بشر است. باز هم اين سخن را از قرآن مقدس شنيده ايد كه: «و نفخت فيه من روحي» (الحجر 29 - ص: 73) از روح خود در آدمي دميدم. و از احاديث اسلام هم دريافته ايد كه: «عبدا طعني اجعلك مثلي - اي بنده من مرا اطاعت كن تو را مثل خود قرار مي دهم. در انجيل يوحنا فصل چهارم (آيين مسيح) مي فرمايد: خدا روح است و هر كه او را پرستش كند مي بايد به روح و راستي بپرستد».

در مكاشفات يوحناي نبي فصل اول مي گويد: من هستم اول و ياء و اول و آخر مي گويد آن خداوند خدا كه هست و بود مي آيد. قادر علي الاطلاق.

در كتاب ايوب باب نهم مي فرمايد: «اينك او از من مي گذرد و او را نمي بينم و عبور مي كند و او را احساس نمي نمايم».

حقايقي از آفرينش

اينك مي پرسم كه آيا حاضر هستيد بدون چون و چرا و از روي عقل و با تطبيق به مدارك فوق الذكر اين حقيقت را از من بشنويد و واقعيتي عريان از دانش را قبول نماييد؟ اگر مي گويند انا اليه راجعون - ( ما به سوي او باز مي گرديم ) اين رجعت به سوي اصل است و باز به سوي همان طرف كه از آنجا آمده اي مي روي.

حقيقت است

بهوش باش. عرفان نمي بافم، فلسفه نمي گويم، تعبيرات صوفيانه نيست. عين حقيقت علمي است كه برهنه و بي پرده در معرض اطلاع شما مي گذارم. من و شما و همة بشر و مخلوقات و اشياء زمين و خود زمين و آفتاب و منظومه هاي شمسي و ستارگان و كهكشانها و سحابيها و همة عالم جزء عالم او و جزء وجود او هستند و جدايي ندارند. پس كوس (انالحق) زدن مطلب بعيد الذهن و عجيبي نيست، بيان اين حقيقت عالمي است. اين كه مي گويند خدا همه جا هست و هيچ جا نيست به معني آن است كه در سراسر عالم وجود احاطه دارد ولي آن چنان نيست كه بگويند اين جا است يا آن جا يعني محلي براي او تعيين كنند بلكه همه جا است. همه جا و همه جا و نه يك جاي بخصوص. اين كه مي گويند خدا همه كس هست و هيچ كس نيست يعني همه كس روي هم (همه عالم با هم) از او و اوست ولي يك فرد تنها يا يك انسان، يك درخت، يك سنگ، يك بناي سنگي، يا يك كره مثل خورشيد خدا نتواند بودن و مكان خدا هم نمي تواند باشد. ولي مي توان گفت از نيروي الهي و ذره اي از اوست.

انالحق يعني چه ؟

پس حقيقت روشن شد و روشن تر مي گويم: يك كرم كه در درون سيب به وجود آمده است مي تواند بگويد كه من از سيبم و درست هم هست اما مقدار ناچيزي از سيب است و از همان سيب توليد شده است. پس هر كسي مي تواند انالحق بگويد يعني خود را جزء عالم الهي و خدائي و از پرتو نور او بداند. ولي اگر بگويد من خدا هستم و ادعاي خدائي كند اين غلط و بي معني است كما اين كه يك گلبول قرمز نمي تواند بگويد من انسان هستم بلكه مي تواند بگويد جزء آدمي و از حقيقت سازمان انسان هستم.

بحث در انالحق

انالحق به معني (من خدا هستم) نيست. معني آن اين است كه من جزء حقيقت وجود هستم زيرا حقيقت دارم. يك اقيانوس از آب تشكيل شده و يك قطره هم از آب است و مي تواند بگويد كه من آب هستم. معني آن اين نيست كه من تمام آب اقيانوسم هر چند كه اقيانوس هم جز آب چيزي نيست.

منصور حلاج و ديگران

اين حقيقت قبلاً‌از دهان اشخاصي مانند منصور حلاج، شمس تبريزي، ابوالحسن خرقاني، جلال الدين رومي، شاه نعمت الله ولي، محي الدين عربي، سرمد كاشي، شيخ محمود شبستري، حسن بصري، مالك بن دينار، حبيب عجمي، ابوهاشم الصوفي، سفيان ثوري، ابراهيم ابن ادهم، داود طائي،‌ عبدالوحيد بن زيد، رابعه الادريه، فضيل عياض، شقيق بلخي، معروف كرخي، ابوسليمان دارائي، عبداك الصوفي، بشر حافي، محاسبي، ذوالنون مصري، ابوتراب نخشبي، ابن كرام خراساني، سريع ثقتي، يحيي بن معز رازي، بايزيد بسطامي، ابوحمزه بغدادي، حمدون كسار خراساني، سهل تستري، ابوسعيد خراز، ابوالحسن النوري، جنيد بغدادي، سمنون بغدادي، ابن عطا بغدادي، ابوبكر الواسطي، ابوبكر شبلي، وعدة بسياري ديگر امثال آنها صادر شده بود و تا حدودي بارقه اي از راستي بر مغزشان تابيده بود اما خودشان هم در موضوعات مات بودند و نمي توانستند حقيقت را دريابند و بفهمند به اين لحاظ چون توضيح كافي و قانع كننده نداشتند دچار شكنجه و مرگ شدند. انواع و اقسام از اين قبيل صحبتها در عالم گفته شده كه روشن نبوده و اينك بيان علم با زبان آسان و بي پرده آن را مي شكافد.

پس بدانيد اعاظم و اكابري چون منصور حلاج و سايرين كه در بالا نامبرده شد مردمان بد و خطاكار و كافري نبودند و گناهي نكردند بلكه مردماني روشن بين و خداشناس و نابغه بودند منتها نتوانستند حقيقت را براي مردم باز كنند و موشكافي نمايند و آنها را درست تفهيم سازند. اين بود كه برخي از آنها قرباني محيط خسوف فكري شدند به علاوه آن زمان ها هم وضع طوري نبود كه اگر مطلب صحيحي در اين باره مي دانستند بدون پرده و آشكار در معرض اطلاع جهانيان قرار دهند. لذا ناچار شدند حقايقي در لفافه و در پوشش ايماء و اشاره بيان دارند.

سطح دانش بالا رفته

امروز چون سطح فكري بالا آمده و دانشها ترقي كرده مي توان اين حقيقت را به جهانيان گفت و واقعيات عالم را بدون هيچ ترس و واهمه اي به آنها شناسانيد. اين سخن بر ميزان عقل و خرد و فهم بيان شده است به اين جهت در دل دانشمند روشنفكر به خوبي مي نشيند.

عالم از علم خداست

مگر عالم از علم خدا ساخته نشده است (عالم و علم هم با هم وجه اشتراك و مناسب لغوي دارند كه جاي بحث آن نيست) چيزي كه محصول علم باشد عين آن علم است. چنان كه كارخانة برق كه محصول علم نظري الكتريسيته است در حقيقت خود آن علم به شمار مي رود و از آن جدايي ندارد. پس محصولات دانش الهي از خود دانش او تفكيك ندارند و اگر قائل به تفكيك و جدايي شويم در توحيد خلل وارد مي آيد و اين نكته نيز روشن و در علوم اسلامي به قدر كافي اثبات شده كه صفات حضرت باري عين ذاتش هستند و از او جدائي ندارند و علم كه يكي از صفات پروردگار داناست عين ذات اوست. پس مي توان گفت محصول علم باريتعالي عين علم او و علم او عين ذات اوست. با اين مقدمات كه جزئي تخلفي از نظر حقيقت ندارد روشن است كه عالم و مخلوقات كه محصول علم يزدان بي همتا هستند عين ذات اويند. اين همان مطلبي است كه در قرآن كريم به عنوان نزديكتر از رگ گردن بودن بيان شده است. پس ملاحظه كرديد كه لغت كفر و توهيني نبود.

قدرت و روح خدا

حال كه حقيقت چنين است مي گويم مجموعة ذات الهي و نيروي او و قدرت او و روح او كه در اوست و عالم كه محصول علم و دانش اوست همه و همه يكي است و دو نيست و نمي تواند دو باشد و وحدت حقيقي به اين معناست. حالا مراد و منظور عظيم از وحدت را دانستيد؟ يك انبار عظيم لايتناهي شكر را در نظر بگيريد كه از لحاظ عظمت حدود و ثغوري نداشته باشد. يك قاشق از اين شكر جدا مي شود تا مأموريتي انجام دهد. آن وقت اين شكر به زبان آمده مي گويد: «اي انبار بزرگ شكر و اي انبار عظيم لايتناهي من جزء توام و بندة تو هستم».

بنده يعني چه؟

اين جا سخن قاشق شكر را قطع كرده معني بنده را كه او مي گويد براي جهانيان روشن مي نمايم. تاكنون خيال مي كردند كه بندة جدايي و تفكيك را مي رساند و در حالي كه بنده بهترين لفظ و لغت براي نشان دادن اتصال است. بنده از بستن مشتق شده است و معني آن بسته شده و پيوند يافته است. بند هم كه چيزي را با آن به چيز ديگر متصل مي سازند. بنابراين بنده به معني كسي است كه به ارباب واصل خود متصل و پيوسته و مربوط باشد. در امور دنيائي هم وضع به همين منوال است. يك سلطان كه بندگان متعدد در اختيار دارد اين بندگان پيوستة او هستند. درست است كه از نظر قدرت و مقام بسي برتر از همة آنها است اما بالاخره آن ها هم از لحاظ جسم و روح به او شبيه هستند. از اويند و به او پيوند دارند و به دستگاه وي مربوطند و از او جدا نيستند. بندة يك سلطان معني ذره اي از قدرت خود سلطان مي باشد و اعمال قدرت وي از اوست. آيا چنين نيست؟ فكر كنيد و بسنجيد. اگر جدايي مي بود ديگر بيان لفظ «بنده» معني نداشت. وقتي گفت من بنده ام يعني اتصال دارم با تو بند و پيوند دارم و بتو بسته ام. در حقيقت اگر نگويد بنده و خود را بنده نداند اظهار جدائي و انفصال نموده است.

دنباله بيان قاشق شكر

به ادامة مناجات قاشق شكر گوش بدهيم: «آري من بندة‌تو يعني وابستة توام اي شكر قدرتمند، من جزئي از تو هستم و درست است كه فعلاً براي مصلحتي و انجام مأموريتي قدري دور شده ام ولي اين دوري ظاهري پيوند مرا از تو نبريده است بلكه مثل فنري كه بكشند و رها كنند به آن جا باز مي گردم. وقتي مأموريت من تمام شد و دوباره داخل تو مي شوم پس هميشه جزء تو بوده ام و هستم و خواهم بود و رواست كه كوس انالحق زنم يعني من هم جزئي از حقيقتم، عين حقيقتم، غير از حقيقت چيزي نيستم. كيست بتواند ثابت كند جدا هستم و كيست كه بتواند انفكاك بين تو و من بدهد و ما را جدا سازد؟ چنين قدرتي در عالم نمي بينم. همان خاصيت ترا اي انبار شكر من هم دارم منتها مقدارم بي اندازه كمتر از توست و جزئي بسيار ناچيز از كل هستم كه تمام خواص كل در آن هست. اصلاً جدائي ندارم و دور هم نشده ام و اين دوري ظاهري به خاطر انجام وظيفه است».

جزء و كل

حال مي گويم اين يك قاشق شكر كه از انبار برداشته شده تمام خاصيتهائي كه در اصل شكر هست در آن هم وجود دارد منتها باندازة خودش. اگر آن قدرت دارد، روح دارد و شيريني دارد اين هم دارد. اگر در آن عناصر هست در اين هم هست. اين به مقدار خيلي كم و آن به مقدار لايتناهي. آن چه در آن هست در اين هم هست ولي امروز كه ظاهراً جدا شده نسبت به آن بينهايت كوچكتر است، بندة آن است از آن ظاهراً قدري فاصله (فاصلة ظاهري والا فاصله اي در بين نيست زيرا هر فاصله هم باشد در داخل خود عالم است و در دل عالم لايتناهي انجام مي شود و لذا فاصله معني ندارد) گرفته است تا وظيفه اي را انجام دهد ولي در حقيقت جزء اوست. در ظاهر جدا شده است ولي چون از عالم او خارج نشده جدا هم نيست و اين جدائي ظاهري مي باشد. بندة اوست يعني پيوند و وابستة به اوست. وقتي هم كه دوبارة شكر روي انبار ريخته شد باز خود اوست و جزء اوست. اين تشبيهي بود كه رابطه خداوند و بندگان او را به خوبي روشن مي سازد. اين حقيقتي است كه مدت هزاران سال است به اين روشني بيان نشده بود و اينك شكافته و ارائه شد. پس بارالها من هم بندة تو هستم و از بندگي تو سرپيچ نيستم و از تو هم جدائي ندارم مرا به راه راست هدايت فرموده اي و از گمراهي نجات بخشيده اي و مي خواهم زودتر به تو واصل شوم.

هم خدا و هم بنده

پس هم خدا بود و هم بنده. بود همه خود اوست. اين مطالب به طور كلي حل گرديد اين است يك وحدت كامل. گويي شكري بود آن را از انبار برداشته و دوباره به انبار ريخته اند كه وحدت و اتصال كامل پيدا كند (انالله و انا اليه راجعون - از خدا بود و به سوي خدا بازگشت) چه كسي مي تواند بگويد واحد نيست؟ مگر جز وحدت چيزي هست؟

خاصيت كل در جزء

گفتيم كه يك قاشق شكر عين خاصيت همة انبار را به مقدار كمتر داراست، يك طفل به قدرت خود سنگ يك كيلويي را بلند مي كند و تو كه بزرگتر هستي سنگ بيست كيلويي را برمي داري و يك نفر ورزيده وزنة صد كيلويي را حركت مي دهد. همه يكي است و يك نيرو است منتها قدرت و مقدار فرق مي كند. تمام خواص آن انبار شكر در اين قاشق شكر هم هست و اين كه مردم موضوع را درك نمي كنند و در قبول اين حقيقت ترديد دارند به خاطر آن است كه توقع دارند يك قاشق شكر كار يك انبار از آن را انجام دهد و يك مثقال باروت كار يك انبار باروت را بكند و يك قطره آب كار يك اقيانوس را انجام دهد. اين محال است. هر چيزي حدود و اندازه و قدرت نسبي دارد و بايستي به اندازة خود او از وي توقع داشت. پس يك بنده نمي تواند كار خدا را انجام دهد چون به اندازه او نيست ولي از او هم دور نيست و به اندازة حد خويش همان قدرت را دارد. در همان يك قاشق شكر خواص يك انبار شكر و در همان يك مثقال باروت خواص انبار باروت و در يك قطره آب خواص اقيانوس هست. منتها به علت كمي مقدار آن قدرت و نيرو را ندارند. هيچ فرقي با هم ندارند جز از نظر مقدار. دليلش هم اين است كه همان يك قاشق شكر يا مثقال باروت يا قطرة آب را كه به منبع اصلي بريزند جزء آن مي شود و باز عيناً همان خواهد شد با همان خواص و با همان قدرت و همان نيرو. پس خوب روشن شد كه خدا كيست و ما چيستيم.

قطره و دريا

ممكن است ايراد كنند حالا كه خاصيت اين قطره در دريا هم هست پس چطور مي شود كه خدا صفات بشري را داشته باشد. بشر جبار، متكبر، مكار و بي رحم است. خدا هم مي شود اين طور باشد؟ مي گويم قرآن كريم را باز كنيد و ببيند براي خدا تمام اين صفات جبار متكبر مكار و غير اينها را بيان فرموده است. اين است دليل ديني.

روشن بيني و غيب داني

حال توجه شما را به مطلب ديگري جلب مي كنم. مي گويم آيا خداوند قادر متعال و صاحب عظيم و لايتناهي عالم بي پايان هستي داراي قدرت روشن بيني و آگاهي بر غيب هست يا نه؟ اگر قائل باشيم كه خداوند فاقد اين قدرت است و از عالم خود و بندگان خويش اطلاعاي ندارد او را استغفرالله خداي عاجزي دانسته ايم. اما اگر قائل باشيم كه او بزرگ يزدان متقدر و عالم الغيب و الشهاده مي باشد و از تمام امور عالم آگاه است اعتراف كرده ايم كه آگاهي و بينش و قدرت روشن بيني آن منبع عظيم عالم هستي بي نهايت و خارج از حد بيان است. از طرفي چون ثابت شد كه افراد بشر و همة موجوادت به حكم همان قاشق شكر كه از انبار لايتناهي شكر برداشته شده تمام خواص منبع شكر را دارند و داراي همان خواص، همان كيفيت و همان عناصر مي باشند لذا بايستي بشر كه وابسته و بندة خداوند متعال است داراي حس روشن بيني و اطلاع از غيب تا حدودي كه متناسب با حجم و اندازه و ميزان كالبد اوست باشد. البته اگر منتظر باشيم كه يك بشر به اندازة نيروي عظيم لايتناهي خداوند تبارك و تعالي حس بينايي و روشن بيني داشته باشد فكر عبثي است همان طور كه يك قاشق شكر نمي تواند باندازة يك انبار شكر شهد داشته باشد اما به اندازه خود، همان شيريني و همان خواص را دارد. قاشقها از لحاظ ظرفيت با هم متفاوتند يكي 5 گرم گنجايش دارد ديگري 10 گرم و ديگري 50 گرم و وقتي آنها را از انبار شكر پر كنيم هر كدام به قدر ظرفيت خود داراي شهد هستند ولي نبايد توقع داشت يك قاشق 5 گرمي به قدر سي گرمي شهد داشته باشد و نبايد از يك قاشق پنجاه گرمي انتظار داشت كه شهد يك انبار داشته باشد اما در همة آن ها چه بزرگ و چه كوچك همان خواص موجود است. پس بشر هم كه ذرة ناچيزي از قدرت لايزال خداوندي و داراي همان خواص است از حس روشن بيني يزداني به اندازة ظرفيت خود برخوردار است ولي نبايد انتظار داشته باشد كه به قدر خداي بزرگ بينش و روشن بيني در او تجلي كند بلكه به قدر ذره بسيار ناچيزي كه در مقام مقايسه صدها ميليارد مرتبه از اتم هم كوچكتر است يعني به اندازة ظرفيت و مكانيسم خود از آن خاصيت داراست.

اين نكته را بايد دانست كه مانند همان قاشق ها كه ظرفيتشان مختلف بود و هر كدام به قدر ظرفيت از انبار شكر استفاده مي كردند بشر هم از اين لحاظ متفاوت است و همه يك اندازه از اين نيروي روشن بيني برخوردار نيستند. برگزيدگان الهي و مخترعين و مكتشفين و روشنفكران هر كدام به اندازة ظرفيتي كه خداوند قادر متعال به آنها عطا فرموده از اين خاصيت بهره مي برند و به بشر سود و بهره مي رسانند و اين همان مطلبي است كه در كتاب مكانيسم آفرينش اشاره كرده روشن بيني را به عنوان حسن يازدهم ذكر نموده و گفتم همة افراد بشر كم يا بيش از آن دارا هستند منتها برخي قويترند و برخي ضعيف تر بعضي تمرين كرده اند و برخي تمرين نكرده و نمي توانند درست انجام دهند. حيوانات نيز از اين حس برخوردارند و به اندازة ظرفيتشان از حس روشن بيني دارند چنان كه مشاهده شده قبل از وقوع زلزله اسبها و سگها و گاوها و بزها و گوسفندان از آغل فرار مي كنند. اين بود مطلبي در بارة حس روشن بيني كه در حاشية شرح بالا بيان گرديد.

قادر مطلق يعني چه؟

و اما دليل عقلي مطالب پيش گفته آن است كه هر چه هست در عالم او انجام مي شود و خارج از او نيست به علاوه اگر ما حضرت پروردگار را قادر مطلق توانا مي دانيم چه كسي جرأت دارد بگويد اعمالي كه در جهان انجام مي شود و ما آنها را (بد) مي خوانيم برخلاف قدرت و ميل اوست؟ مي گويند شتر سواري دولا دولا ندارد. يك چيز را نمي شود گفت هم هست هم نيست. شما نمي توانيد بگوييد هم خداوند قدرت تام و تمام و بلاشرط و كامل و بي حساب و لايتناهي دارد و هم بگوييد فلان عمل بر ضد ارادة خدا انجام گرديد.

سايه روشن عالم

و اما حقيقت اين است كه امور عالم همان طور كه در بيان شعر ديگر گفته ام و احتياج به تكرار نيست مانند سايه و روشن يك تابلوي نقاشي است. رنگهاي سفيد را خوب و رنگ هاي سياه را بد و رنگ خاكستري را نيمه خوب دانستن خلاف عقل است. زيرا همة اينها براي زيبايي تابلو لازم است و اگر اين سايه و روشن نباشد اصلاً تابلوئي به وجود نمي آيد بلكه تابلو برنگ سفيد درخشنده (فقط سفيد) مفهومي ندارد و هيچ نيست هر چند كه سفيدي و درخشندگي را همه مظهر پاكي و خوبي مي دانند و مي گويند دامنم سفيد است، بي لكه است سابقه ام درخشان است. با اين حال هيچ كس قبول ندارد كه يك تابلو فقط سفيد باشد بلكه مي گويند تابلو بايد حتماً سياهي و رنگ هاي ديگر و لكه هم داشته باشد تا نام تابلو به آن اطلاق گردد. (البته لكه موزون كه همان تصوير است نه لكه موزون. عالم هم لكه ناموزون ندارد مطمئن باشيد) به علاوه سفيدي وقتي جلوه گر مي شود كه در مقابل آن سياهي را در نظر گيرند و بدون وجود سياهي كه مفهوم مخالف سفيدي است اصلاً جلوه براي آن نيست. پس رنگ سياه است كه به سفيد جلوه مي دهد و اگر يك سفيد تنها بود جلوه اي نداشت. حال دانستيد كه وجود سياهي و همة رنگهاي ديگر لازم و ملزوم يكديگرند.

وجود همه چيز لازم است

بنابراين وجود همه چيز حتي آنها را كه خلاف مي دانند براي گردش عالم لازم است و اين همان قانون زوج (شب و روز - سفيدي و سياهي - بالا و پايين - زبر و زير - بزرگ و كوچك - مثبت و منفي) و غيره و همان قانون ضدين است كه براي گردش عالم لازم است و شرح بيشتر آن خارج از حوصلة اين مقال است. نبايد فراموش كرد كه اين اسم گزاريها قرارداد بشر است و الا در اصل عالم تفاوتي در بين نيست.

سوانح و بلايا

برق هزاران نفر را مي كشد. آيا مي توان گفت برق جاني است اين خاصيت اوست. زلزله و آتشفشان، رعد و سوانح و طوفانها و گردبادها و ساير بليات ارضي و سماوي هزاران نفر را از بين مي برند. اين كار را چه كسي انجام مي دهد؟ آيا خارج از عالم است يا از نيروهاي همين عالم وحدت مي باشد؟

آيا اينها خيانت كارند

چه كسي جرأت دارد اين قدرت ها را به او خيانتكار بخواند جز مردماني كه درست توجه ندارند؟ طوفان نوح عدة كثيري را كشت، صاعقه و باد بسياري شهرها مثل سدوم و كمور را از بين برد و افراد بشر در اين سوانح از بين رفتند. چه كسي اين طوفان را آورد؟ مگر همة كتب مذهبي ايجاد اين طوفان را به خداوند متعال نسبت نمي دهند؟ آخر اين بشر هم جزء اوست. حال دانستيد كه اين حقيقت روشن گرديد. در اين جا است كه موضوع كار نيك و بد معلوم مي شود. همة بشر دير يا زود حقيقت آن را خواهند يافت و آگاه خواهند شد.

محبت و عشق يعني چه ؟

مي گويند فلان شخص محبت روا داشت و مهرباني كرد و عشق ورزيد. اين عشق و محبت را از كجا آورد كه اين طور بي دريغ خرج نمود؟ آيا جز اين است كه ذره اي از محبت خدائي است كه اين شخص مبذول داشته؟ آيا مي خواهيد نمونه اي از محبت الهي را در نظر شما مجسم كند؟ اين گلهاي زيبا و درخشان و سبزه هاي لطيف را چه كسي براي منظرة من و شما و مخلوقات آن قدر جالب و دوست داشتني كرده است؟ اين ميوه هاي لذيذ را چه كسي براي لذت طعم و ذائقه و ادامة حيات و تأمين عناصر بدن ايجاد نموده؟ اين بساط رنگارنگ و زيبا را كه هر گوشه از آن مشحون از جهان و مملو از زيبائي است چه كسي خلق نموده؟ آيا جز اين است كه اين امور ذره اي از تظاهرات و تجليات محبت عظيم اوست؟

مخلوقات نامطلوب

در مقابل اين گلها و لاله ها و نمايش هاي دل انگيز مي پرسم آن خار و خسها و موجوداتي كه بشر نامطلوب مي خوانند مانند مار و افعي و عقرب و ساير چيزهائي كه بشر از آن ناراحت است آيا خالق آنها بشر است يا آنها را هم خداوند قادر متعال يا بقول طبيعيون طبيعت (در اسم مناقشه نيست) خلق فرموده است؟ آيا اينها مخلوق بشرند و آنها مخلوق خدا؟

اگر بگوييم اين ها خلق شدة به دست بشر هستند امري علي حده است. در اين صورت دو نيروي خلاقه قائل شده ايم و اگر بگوئيم همه را خداوند تبارك و تعالي خلق كرده مي دانيم كه يك نيروي واحد است و همه لازم و ملزوم يكديگر بوده اند و همه درست و صحيح و موزون است و در خلقت هر يك از آنها فايده ها و مصلحتهاي بسيار موجود بوده است.

بشر به نسبت خود خالق است

ممكن است بگويند اگر بشر صفات خدائي را دارد پس چرا خلق نمي كند؟ چه سؤال مناسبي كه فرصت جواب آن اكنون موجود است مي خواهيد بدانيد چطور جزء خدائيد و صفات او را داريد. مي گويم شما هم از صنعت خلق كردن بهره منديد منتها آن نكته را كه قبلاً گفته شد فراموش نكنيد. شما به اندازة خودتان و او به قدر خود. اگر توقع داشته باشيد قاشق شكر عين انبار شكر باشد و قطرة آب عين دريا، توقع بي جايي است ولي خواص هر دو يكي است و همان شيريني شكر در قاشق و همان صفات آب در قطره هم هست.

صفت خلاقيت بشر

صفت خلاقيت هم در شما هست به نسبت و اندازة خودتان. البته شما نمي توانيد گلها را ايجاد كنيد و ميوه ها را بيافرينيد. اما شما به قدر ظرفيت خودتان مأموريت خلق داريد يعني دانه گل و هستة ميوه را مي كاريد، زمين مناسب با عقل و خرد خود كه بارقه اي از خرد خداوند است براي آن پيدا مي كنيد ، به موقع آن را آب مي دهيد، كود مناسب روي آن مي گذاريد، آن را تربيت مي كنيد ، توجه مي نمائيد و در نتيجه ميوه را بدست مي آوريد و گل را حاصل مي كنيد. در قدرت خلقت شما همين بس كه بوسيلة تركيب، تربيت، فعل و انفعال، انواع پيوند زدنها افزايش و كاهش مواد شيميائي، اضافه كردن نور، قرار دادن در گلخانه ها، تنظيم نور و هوا و ساير اعمال به اجبار موفق شده ايد كه ميوه هاي بسيار درشت آب دار به دست آوريد. گلابي به وزن يك كيلو با رنگ درخشنده پر آب، خوشمزه حاصل مي كنيد.

در حالي كه گلابي هاي كوهي و خودرو كوچك و سخت و تيره و بي آب است. گلهاي درشت به وجود مي آوريد كه به طور خودرو به آن ترتيب نمي رويد و بوسيلة پيوند رنگ گلها را عوض مي كنيد، رنگهاي تازه و بديع ايجاد مي نماييد و گلهاي كم پر را پرپر مي كنيد، چند ميوه را با هم پيوند كرده از آن ميوة جديد بدست مي آوريد. يك نگاه به گلهاي خودرو كه كوچك و بي رشد و كم پر هستند با گلهاي باغچه و باغباني اين تفاوت را نشان مي دهد. اگر اسم اينها خلق نيست پس چيست؟ منتها شما به قدر ذره اي هستيد و نيروئي به شما داده شده و يزدان مقتدر دانا و توانا به قدر كل لايتناهي كه هست خلق مي كند. هرگز نسبت را از ياد نبريد.

قدرت بشر هم از قدرت الهي است

در اين جا نبايستي سوء‌ تفاهم شود كه محصول طبيعي الهي مثل گلابي ميوه اي سخت و كوچك است كه در كوه و جنگل به عمل مي آيد و محصول زحمت يك انسان ميوه درشت و پر آب مي باشد. حقيقت اين است كه آن نيروئي كه يك باغبان را قادر ساخته محصول عالي تربيت كند كه از قدرت الهي است. چه كسي اين نيرو را داد. چه كسي اين فكر را به او داده كه اين راه و روش را برگزيند، چه كسي اين وسائل و ابزار و كودها را در اختيار او قرار داده كه به كمك عقل و فكر خداداد آنها را به كار اندازد و از آن بهره برداري نمايد تا ميوه هاي درشت به وجود آورد.

بشر براي خود ساخته

نكتة ديگر اين است كه اين محصول كه بشر به وجود آورده براي مصرف خود او مناسب است و به رهنمائي خرد خداداد و سرنوشت آن را براي نيروبخشي خويش به وجود آورده زيرا داراي ويتامينها و قدرت بيشتري نسبت به ميوه هاي طبيعي است و لذا با زحمت و فكر آن را توليد كرده تا خود بيشتر از آن استفاده برد. مانند آن است كه برنج و گوشت و كدو و گوجه فرنگي و ساير موادي كه از آن غذا ساخته مي شود در طبيعت وجود دارد اما بشر براي مصرف خود و به نفع خود به كمك عقل خداداده اين مواد را به تناسب نيكوئي به هم تركيب مي نمايد، غذائي لذيذ مي سازد كه براي او خيلي خوب است ولي همين غذا براي برخي حيوانات مطلوب نيست.

و اما حيوانات وحشي كه بشر راه استفاده از ميوه هاي پروردة خويش را بر آنها بسته و آنها را به داخل شهرها راه نمي دهد از همان ميوه هاي صحرائي استفاده مي كنند و مواد آنها براي آن حيوان كافي و مطلوب است و اين تقسيم بندي مثل هر تناسب ديگر در عالم محفوظ و منظم است.

قدرت باغبان

مي گويند ما قدرتي نداريم. اما اگر باغبان يك گل شاداب را چند روز آب ندهد و پرورش نكند آن گل از بين خواهد رفت. پس خودداري او موجب مرگ و تحويل گل شد و همين عمل از جهت عكس هم صحيح است يعني توجه و آب دادن و پرورش وي موجب حيات گل و جلوه و طراوت او گرديد. يعني اگر اين عمل باغبان نباشد وجود و جلوه و طراوت و حيات و شكفتگي به وجود نمي آيد پس همة اينها وابسته به عمل باغبان است و عمل او در حكم خلقت است. آيا اين درست و صحيح نيست؟ فكر كنيد و بگوييد اما اگر اين قدرت و اين فكر و قوة خلاقه اين نيرو را خداوند قادر مطلق به اجبار در بشر نگذارده بود اما قادر به كاري نمي بود. پس اين نيروي خلاقه را هم بشر خودش براي خود ايجاد نكرده بلكه به اجبار به او داده اند.

توليد پرندگان

در مورد حيوانات هم همين طور است. اين بشر است كه با تركيب پرندگان و حيوانات نسلهاي جديد از آنها به وجود آورده بوسيلة جفت گيري چند پرنده با هم از نژاد مرغان و خروس مرغهاي قويتر به دست مي آورد. از نژاد سگ ده ها نوع نژاد زيبا و عجيب توليد مي كند، نژاد گاو و گوسفند را روز به روز بهتر و قويتر و پر شيرتر و بارورتر و سودمندتر مي سازد و انواع و اقسام اين قبيل امور كه اگر شرح دهم مفصل مي شود. همين طور در باغ وحشها از پيوند برخي وحوش با يكديگر توانسته اند حيوانات جديدي بدست بياورند مثلاً حيواني كه از شير و ببر به وجود آمده است. مگر نه اين است كه همين بشر از وصلت و پيوند اسب و الاغ ماده توانسته حيوان جديدي بنام قاطر به وجود آورد؟ امروز بشر به علت اختراع ماشين تا حد زيادي از كمك حيوانات براي باربري و شخم و زراعت و ساير خدمات سنگين مستغني شده لذا از توليد آنها خودداري مي كند در حالي كه زمانهاي سابق كه به آنها احتياج داشت آنها را توليد مي كرد. اگر اين عمل كمك در خلق نيست پس نامش چيست؟ فكر كنيد و بسنجيد. اين مطالب را قدما بنام اختيار خوانده اند غافل از آن كه اين اختيار را خداوند تبارك و تعالي به جبر به بشر عنايت فرموده كه وقتي به نتيجه برسيم مي بينيم اجباري است كه براي بشر معين شده. اين تفكر، اين عقل، اين نيرو اين روشن بيني و تمام اين عوامل به جبر به بشر داده شده كه آنرا به كار بيندازد و براي امور دنيوي از آن استفاده برند اما اختياري در بين نخواهد بود.

صفات الهي در بشر

پس دانستيد كه همه صفات الهي حتي قدرت خلاقه و آفرينش كه مهمترين صفات وابسته به علم و قدرت است در هر بشر نيز به اندازه و تناسب خودش موجود است اين امور با سلسله مراتب در عالم برقرار است و هر كس به نسبت خود مقداري از قدرت را دارد كما اين كه زمين هم كه موجود اصلي و مادر ما است از اين قدرت برخوردار است و آفتاب بيشتر از او، بهمين لحاظ خلق و مرگ ما در درجة اول وابسته به زمين و عوامل او و در درجة بعد وابسته به آفتاب و نيروي وي است و اگر مدتي آفتاب اشعة خود را كاملاً دريغ دارد زمين با تمام موجودات آن خواهند مرد. پس او هم قدرت خلق و تحول دادن به تناسب خود دارد و همينطور به سلسله مراتب در دنيا برقرار است و مجموع اين امور عالم وحدت است و وحدت يك چنين معني وسيعي دارد نه اين كه آنرا فقط به معناي اتحاد بين گروه هائي از بشر بدانيم چنين معني براي وحدت خيلي كوچك و ناچيز است.

كوشش بشر نتيجه مي دهد

گفتم گل را مي كاري يا دانه را در زمين مي گذاري، كود مي دهي، آبياري مي كني، قلم مي زني، توجه مي نمائي و در اين راه تو به قدر قدرت و توانائي خودت خلق مي كني و خدا هم به قدر عظمت و بزرگي لايتناهي خودش مي كند. اما اگر تو اين كار را نكني و سهم خود را انجام ندهي جلو اين خلقت گرفته مي شود. از اين چه مي فهميم؟ اول معني آنست كه شما و همة افراد عالم در اين خلقت سهمي دارند و بدون سهم نيستند و داشتن سهم دليل بر اين است كه جزء خود او هستند زيرا اگر جزء نبودند ناچار مي بوديم براي خدا شريك قائل باشيم و اين غلط است. به علاوه از اين مطلب حتماً معي كوشش و مقدر را خوب مي فهميم و كوشش هم روشن شد. شما بايد كوشش كنيد، زمين را آماده سازيد، زير و رو كنيد، شخم بزنيد، هوا بدهيد، كود بدهيد و بعد دانه بكاريد و به موقع علفهاي هرز را بچينيد (گرفتن علف هرز و تصفية زمين مثل تصفيه هاي طبيعت است در مورد سوانح و بلايا) و بعد ساير كارهاي مربوط به گياه از قبيل قلمه زدن، توجه از گل و ميوه، دفع آفات، سمپاشي و غيره را انجام دهيد تا نبات برويد و آنگاه كه ميوه داد و ثمر آن رسيد آنرا برداريد و از آن استفاده كنيد. اين معني كوشش است. و اما تقدير چيست؟ تقدير اين است كه اين گل سفيد داوودي مقدرش اين ااست كه گل سفيد داوودي شود. نمي توان آنرا عيناً تبديل به گل چاي كرد يا از آن عيناً شمعداني رويانيد و نمي توان آنرا به رنگ ديگر در آورد (اگر بوسيلة پيوند يا اعمال شيميائي برخي خصومت آنرا تغيير دهي آن هم جزء مقدر گل است كه بدست تو انجام شده). در هر حال سرنوشت گل را نتوانستي بهم بزني و ماهيت آنرا عوض كني. اما كوشش كردي، آبش دادي، عمل آوردي، درشت و زيبا شد، قدرت و جلال بيشتري پيدا كرد. اين نتيجة كوشش توانست كه با مقدر او توأم شد. مقدر او آن است كه گل داوودي باشد و نمي توانيد مقدرش را تغيير بدهيد. هر كاري كه بدانه و تخم آن كنيد قدرت تغيير اين مقدر را نداريد اما با كوشش شما و توجه و آب دادن سرنوشت آن تمام مي شود و گل مي دهد. آن مقدر است و اين كوشش خوب متوجه شديد. موضوع مقدر و كوشش كه در بارة گياه مثل زده شد به همه چيز صدق مي كند و شامل حال بشر هم مي شود.

قدرت خلاقه بشر

دربارة‌ قدرت خلاقة بشر باز سخن بگويم. اين نكته را نگفتم كه بشر هم صفت خالقيت دارد منتها باندازه و تناسب خودش. به همين لحاظ است كه خالق اشياء مي شود مثلاً صندلي و ميز مي سازد، آجر مي سازد، پارچه بوجود مي آورد، ماشين درست مي كند، اتومبيل و طياره مي سازد، خالق قمر مصنوعي است كه به آسمان مي رود و گردش مي كند خوب متوجه اي؟ ابن بشر قمر مصنوعي مي سازد كه مانند قمر طبيعي به آسمان مي رود و دور كرات گردش مي كند و اعمالي را مانند قمر طبيعي انجام مي دهد، منتها نسبت را در نظر بگير. قدرت خلاقة اين به قدر خودش و خلقت خداوند مقتدر به قدر خودش مي باشد، نسبت محفوظ است. اين قمري مي سازد و به آسمان مي فرستد به وزن يك يا پنج تن با آلاتي دقيق و يزدان توانا قمري به اندازة ماه ساخته است و هزارها از آن بزرگتر. چون قدرت يزدان بي همتا نسبت به قدرت بشر بيرون از حساب است و اين يك قاشق شكر بسي كوچكتر است از انبار لايتناهي شكر، پس بيش از اين قدرت خلقت ندارد. اما ببين كه با وجود اين قدرت كم چه ساخته و چه عملياتي به جا مي آورد، تلويزيون مي سازد، راديو درست مي كند، رادار تهيه مي نمايد، مغز الكترونيكي اختراع نموده است. در اينجا عزيزم بايد دانست كه اين فكر و مغز را خود بشر بخود نداده بلكه عطا شدة از طرف يزدان يا طبيعت يا هر نامي است كه مي گذارند. پس حالا مي گويم تمام اين اختراعات و اكتشافات به اجبار است نه اختيار.

زندگي و اختراعات

اگر مي گويي اختراعات بشر حيات ندارد و اختراعات يزدان زندگي دارند مي گويم اگر منظور از زندگي حركت و انجام وظيفه است اختراعات بشر هم حركت مي كنند و انجام وظيفه مي نمايند. تلويزيون وظيفه خود را خوب انجام مي دهد و تصوير و صدا را از مسافت دور منعكس مي سازد و از او همين توقع هست. راديو با يك پيچ كوچك هزاران ايستگاه مختلف را مي گيرد و تحويل مي دهد و از او همين را مي خواهند زيرا وظيفه او جز اين نيست. مغز الكترونيك با آلات دقيق در مدت چند دقيقه محاسباتي مي كند كه مغز يك بشر در مدت چند سال قادر به انجام آن نيست. از اينجا نيز نكته اي استنباط مي شود و آن اين است كه آلات دقيق و عجيبي چون تلويزيون و مغز الكترونيكي و همين لونا 16 كه به كرة ماه فرستاده شد و خاك آنرا برداشت و با حساب دقيق و درست به زمين بازگشت از خود اختياري نداشته و ندارند بلكه اين بشر متفكر است كه به آنها قدرت و نيرو به اجبار بخشيده است تا آنها وظيفه محوله را انجام دهند و بشر فايده و نتيجه بر گيرد. آنها به اختيار خود اين عمل را انجام نداده اند بلكه كوچكترين اختياري هم نداشته اند. آري عزيزم بشر هم چنين است و اعمال و افعال و اختراعات او بخشش و عطية مقام ديگري است كه ما را به اين كره مأمور فرموده و حدود كارها و عمليات ما را معين كرده كه به اجبار اين قبيل اعمال را انجام دهيم و از خود اختياري نداشته و نخواهيم داشت زيرا مغز و فكر و عقل ما را ديگري به ما داده است و خود براي خويش تهيه نكرده ايم. همين وضع به سلسلة مراتب لايتناهي از هر دو سوي صدق مي كند يعني اگر بشر ماشيني اختراع كرده آن ماشين تابع و مجبور اوست و اگر آن ماشين هم محصولي بدهد آن محصول تابع ماشين است و به همين ترتيب به سلسله مراتب رو به پائين ادامه دارد و به همين نحو رو به بالا تا الي غير النهايه.

بنابراين هر اختراعي در حدود وظيفه اي كه برايش معين شده تكليف خود را انجام مي دهد. اختراعات الهي و مخلوقات هم همين طور است. از گياه استفادة معيني كه بايد برسد مي رسد ولي نمي تواند راه برود چون وظيفه او همين است. حيوانات و بشر هم همين طورند و جز در حيطة قدرت اعطائي به آنها كاري نمي توانند بكنند. بشر بدون وسائل نمي تواند پرواز كند در حالي كه پرنده قدرت اين كار را دارد و بدون وسائل نمي تواند دائم در زير آب زندگي كند و حال آن كه ماهي به آساني اين عمل را انجام مي دهد. بنابراين هر مخلوقي براي كاري كه ساخته شده قدرت دارد و مخلوقات و مصنوع بشر نيز قدرت خود را در حدودي كه براي آن معين شده انجام مي دهند به علاوه تفاوت قدرت محدود بشر و قدرت لايتناهي را در نظر بگير. هر چه اين سخن را تكرار كنم باز كم گفته ام.

اختراع به معني چيست ؟

اگر ايراد كني بشر براي اختراعات خود از عوامل و وسائل اين دنيا استفاده مي كند مثلاً از الكتريسيته كه در عالم موجود است يا حرارت يا انرژي يا اتم موجود در عالم و يا نيروي هدايت سيالات جوي براي راديو بهره برداري مي نمايد مي گويم اختراعات الهي هم از وسائل ديگري كه خود او فراهم ساخته استفاده مي كنند. مگر بشر براي زندگي از جو و هواي كرة‌ زمين بهره نمي برد. مگر از نباتات و حيوانات تغذيه نمي كند؟ مگر نشو و نما و حيات او در اين محيط نيست؟ پس همه يكي شدند و تفاوتي نيست مگر بنزين و آلات و آهن و غيره همگي از عالم خداوند نيست؟

پس بشر هم خالق است

اين كه اختراعات بشر از محيط موجودة الهي بهره مي برد مهم نيست زيرا گفتيم خود بشر هم متعلق به اين محيط و جزء اين محيط است و همة‌ آنها يكي است زيرا محيط وحدت مي باشد. پس ديديد كه اين بشر هم خالق شد هم بنده شده هم كوس انا الحق زد و هيچكدام خلاف نيست بلكه همة اين وظايف واحد است. تفكر كنيد كه وحدت چقدر قوي و روشن و منطقي است.

حس سازندگي در بشر

بشر هنگامي كه پا به دنيا مي گذارد از همان اوان زندگي شور و شوق در او پيدا مي شود. مي خواهد كارهائي بكند، از همان اوان طفوليت سازندگي او شروع مي شود. اين خاصيت با ساختن آدمك از برف، از تخته، از كاغذ شروع مي گردد و ادامه مي يابد تا به هنر، صنعت، نقاشي، مجسمه سازي، اكتشاف و اختراع مي رسد. اين نشان آن است كه اين جنس از همان قماش اصلي خلقت است كه خاصيت خلقت و ابداع هم در وجود او هست، از آن آتش عظيم جرقه اي دارد و مي خواهد اعمالي انجام دهد. اين خاصيت روزبه روز از او بيشتر تراوش مي كند.

انرژي ماشين و موشك

اگر اين خاصيت را ندارد پس چطور خلق ميكند و چطور ميتواند قدرت و انرژي و روح به ماشين خود بدهد؟ روح همان نيرو است و شما آنرا هر چه تصور كنيد باز خارج از انرژي و روح نمي شود. اگر حرارت است. الكتريسيته است، عمل اتم است، سوخت بنزين است، قدرت آبشار است، قدرت باد است بالاخره انرژي است و گفتيم كه روح جامع قدرت ها و انرژي هاي عالم است پس ماشين هم روح دارد. همين قمر مصنوعي كه مي سازد روح و انرژي دارد. اگر نداشته باشد نمي تواند حركت كند. همين كه بشر به دنيا مي آيد به فعاليت مشغول شده و شروع بكار مي كند و اين دليل بر آن است كه از وجود او قدرت تراوش كرده و او جزئي از نيروي وحدت عالم است.

توجه به يك ساعت

مثلاً همين ساعت كه اختراع كوچكي به نظر ما جلوه گر مي شود محصول بديعي از خلاقيت بشر است. چون به آن عادت كرده ايم اهميت آن را در نمي يابيم. در يك فضاي محدود به وسيلة تعدادي پيچ و دنده و چرخ و مهره و عقربه حركتي منظم و دقيق پديد مي آيد به قدري مرتب كه در 24 ساعت به قدر يك ثانيه تخلف ندارد (در ساعتهاي دقيق كه مظهر ساعت صحيح است). چه چيزي اين قدرت را به ساعت مي دهد؟ تشكيلات دقيق و منظم و درستي كه براي آن تعبيه شده است به كمك نيروي فنر كه از قدرتهاي عالم گرفته شده. چه كسي اين قدرت را به ساعت داده است؟ مي گوئيد با قدرت فكر بشر بوجود آمده. مي گويم منبع فكر بشر كجاست؟ مگر جز اين نيست كه جزئي كوچك از منبع فكر و انرژي فكري عالمي و خدائي است؟ پس منبع در عالم و قدرت در عالم و سرچشمه قدرت در عالم است و اين بشر هم بخش ناچيزي از آنرا دارد كه با آن خلق مي كند. همين ساعت كوچك حركت دارد، قدرت دارد، راه مي رود، و در يك محدوده اي كه به اجبار براي آن معين شده به اجبار در تكاپو است. آن هم چه فعاليتي مانند فعاليتي كه كرات در گردش و حركت خود دارند.

گردش ساعت در محور

حال ما درس ديگري از اين مطلب مي گيريم. اگر اين ساعت در حدود خودش داراي فكر و مغزي به قدر وسعت مغز بشر باشد اين طور فكر مي كند كه محدود است زيرا در اين محدوده كه ميان قاب و صفحة شيشه اي محبوس است درگير شده و خيال مي كند عالم همين است و هر چه هست همين عالمي است كه در محدودة گردش خود مي بيند. فرض كنيم اين ساعت فكرش را وسعت داد و قوي كرد كه جيب شما را كه ميان آن قرار دارد شناخت. آن وقت مي فهمد كه عالم محدود به آنچه فكر مي كرد نيست و وسيعتر از آن است. اگر باز هم فكر خود را وسعت دهد و بشكافد و با زحمت و مرارت دنبال كند خواهد دانست اطاقي هم وجود دارد كه خودش و صاحبش كه شما باشيد در آن قرار داريد. اگر باز هم فكرش را با تمرين و ورزش و تكاپوي دانش بشكافد و وسيع كند مي داند كه اين اطاق هم محدود نيست و جزء عمارتي است و همين طور پله پله فكرش ترقي مي كند تا مي فهمد عمارت جزء يك شهر و شهر جزء يك كشور و كشور جزئ يك قاره و قاره جزء زمين و زمين جزء منظومه و منظومه جزء كهكشان و كهكشان جزء عالم و همين طور به سلسله مراتب الي غير النهايه ادامه دارد.

پي بردن به حقيقت

به اين طريق در اثر كوشش و پي گيري و دنبال كردن دانش حدود فكر وسعت يافت و دانست كه عالم محدود به آن محيط كوچك نيست و روز به روز فكر وي نسبت بوجود عالم توسعه پيدا كرد و قوي شد تا بالاخره شناخت همان عالمي كه محدود تصور مي كرد يك عالم لايتناهي بي حدود است.

مثالي از سرنوشت بشر

اين در واقع سرنوشت بشر است و روزي بشر عالم را (مثل همان ساعت) محدود به زمين خود مي ديد و افلاك را چراغها يا ميخهاي نقره اي ميخكوب شده در دوايري كه به دور زمين مي گردند مي پنداشت. در اثر توسعة دانش و دنبال كردن و پيگيري و تجربه و خلق و تكميل آلات توانست عظمت عالم را تا حدي كه امروز مي شناسد درك كند و حالا تازه ابتداي كار است و وقتي رسيده كه فهميده عالم لايتناهي است و حد ندارد. اين كه هنوز هم برخي افراد بشر هستند (حتي از بين افرادي كه خود را دانشمند و فهيم مي نامند) كه عقيده دارند عالم محدود است فكر آنها درست مانند فكر محدود آن ساعت است كه در چهارديواري قاب خود محبوس هستند. هر فكري كه بشر دربارة محدوديت كند در اثر محدوديت محيط خود اوست و اشتباه است. اگر فكر خود را وسعت دهد خواهد فهميد كه اصل نامحدودي است. اين همه اختراعات و اكتشافات و پديده هائي كه در بالا گفته شد همه از تراوش فكري بشر است و روح بشر از امر يزدان و امر يزدان خود اوست. پس ديديد كه همه يك پيكر و يك واحدند. بدين ترتيب وحدت در عالم تجلي مي كند و همه به هم اتصال دارند و جدايي در بين نيست. اين بود درسي آموزنده از وحدت.

جامع عالم لايتناهي

گفتيم بشر خالق است و هم مخلوق. همه چيز در اوست. اگر من و تو قدرت داريم پس يزدان هم دارد. اگر من فكر و عقل دارم پس او هم دارد و اگر او دارد پس من هم دارم. من بقدر خود و او به قدر خود. البته شكل و جسم مثل بشر ندارد و بري از جسم و شكل است. شايد هم شكل داشته باشد كه از قدرت و فهم بشر خارج است. مي دانيد چرا؟ براي اين كه بشر جزعي بسيار ناچيز است و او نمي تواند به شكل يك جزء باشد همان طور كه در بدن شما گلبولها و سلولها و ياخته هاي مختلف الشكل وجود دارد كه شما شكل هيچ كدام نيستيد و جامع هم هستيد. خدا هم جامع تمام مخلوقات، تمام اشياء تمام كرات، تمام سحابيها و تمام عالم خلقت است. پس حماقت است كه او را به شكل يكي از اجزاء بسيار كوچك خود كه بشر نام دارد بپنداريم. بلكه او جامع جميع عالم لايتناهي است.

اصل فهم و دانش

حال مي گويم وقتي عقل و خرد و دانش به ميان آمد و چيزي از روي فهم مورد قبول واقع گرديد مطلب تمام شده و ديگر عقل و فكر بسوي عقب رجعت نمي كند. راهي است طي شده و مطلبي درك شده و تمام شده و پرونده اي است بسته شده، ديگر توجه به عقب و توجه به سخناني كه خلاف عقل و منطق گفته مي شود معني ندارد و مخالف عقل سليم است از اين رو مي گويم كه محال است عقل و خرد و دانش در مقابل سخن هر خار و خس تسليم گردد. اين صحبت زور و اجبار نيست. گفتگوي منطق است و دو دو تا چهار تا يعني صحبت عقل است و فهم و خرد.

عقيدة استوار من

بنابراين فكر وحدت يزدان از سر من بدر نخواهد رفت و عقيده ام را فاش مي گويم هر چند كه تمام عالم عسس شوند و از روي جهل اين سخن را تخطئه كنند. مگر مي شود صحبت توحيد و وحدت را از سر بدر نمود.

رجعت به چه معني است

اين كه شما هم گفتگوي رجعت مي كنيد و عقيده به اليه راجعون داريد و مي دانيد كه به سوي او بر مي گرديد همين حقيقت است كه من تجزيه و تحليل نموده باز كرده و شكافته ام و به شما ارائه دادم و مي گويم اي مرغ اسير بوالهوس كه بر يك رأي ثابت نبوده اي و اين همه تزلزل داشته اي و آثار شك و ترديد و تزلزلت در خروارها كتاب كه نوشته اي آشكار است حقيقت را بشنو و بپذير و از بوالهوسي آسوده شود و از قفس خود را آزاد كن و به عالم لايتناهي بپيوند و بدان كه كوچك نيستي. چه خوش است در اينجا از حضرت امير عليه السلام پيروي كرده بگويم:

اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر - آيا مي پنداري همين جسم كوچك هستي در حالي كه عالم اكبر يعني جهان لايتناهي در تو است. حال معناي اين كلام شيرين را متوجه شدي؟

اي بشر تو كوچك نيستي

پس بدان كه تو كوچك و ناچيز نيستي بلكه جزء عالم لايتناهي و پيوست به آني. پس زنده و جاوداني و مرگ معني ندارد و اگر تحولي پيدا كني كه آنرا مرگ نام مي گذاري روح تو و قالب مثالي با پريسيري يا ضمير باطن تو به عمرت ادامه مي دهند و عناصر تشكيل دهندة بدنت كه جزو عالم است فوراً مشغول به ساختن اجسام ديگر مي شوند و انجام مأموريت تو تا ابد ادامه دارد و هرگز مرگ و نيستي را بر آن راه نيست.

كلام پايان

پس بنگر كه حشمت از روي محبت، صداقت، تسليم و صفا در موقعي كه چون قاشق شكر او را روي انبار مي ريزند و به اصل كل مي پيوندد چقدر شادمان و مسرور است زيرا مي داند كه از اين قفس تن كه در مدت معيني براي انجام مأموريت خاصي محبوس بوده آزاد شده و در عالم لايتناهي به پرواز در مي آيد. اين بود معناي وحدتي كه ما مي گوييم.